Anarchonomy
جواب یک مهمل رایج رو میدی، چهارتا مهمل رایج دیگه از کنارش سبز میشه. درباره مهمل رییسجمهوران آمریکا حکم خوانین مغول رو دارند! قبلا نوشته بودم. اما یکی دوتا مهمل دیگه هم وجود داره: - مهمل «دلیلی نداره». این رو درباره بشار اسد هم به کار میبردند، و میگفتند…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😄
مهمل شماره چهار: تنبون خودمون مهمتره.
این فقط وقتی موضوعیت داشت که در کشور خودمون در حال مبارزه با اشغال بودیم، ولی نیستیم.
هر وقت واقعا وسط جنگ با اشغالگر بودیم، باید نگران انحراف توجهات باشیم. یه جور وانمود میکنند انگار اگه مردم حواسشون پرت شرارتهای خارجی نشه، اسلحه برمیدارن با نظام مبارزه میکنند. انگار دلیل انفعال فعلی مردم، این حواسپرتیهاست!
مهمل شماره چهار: تنبون خودمون مهمتره.
این فقط وقتی موضوعیت داشت که در کشور خودمون در حال مبارزه با اشغال بودیم، ولی نیستیم.
هر وقت واقعا وسط جنگ با اشغالگر بودیم، باید نگران انحراف توجهات باشیم. یه جور وانمود میکنند انگار اگه مردم حواسشون پرت شرارتهای خارجی نشه، اسلحه برمیدارن با نظام مبارزه میکنند. انگار دلیل انفعال فعلی مردم، این حواسپرتیهاست!
❤1
مهمل شماره پنج: اونطرف هم کم فاسد نیست.
یک قلدر به یک کشوری که کاری به کار کسی نداشته تجاوز کرده، اینا دنبال شاخص فساد و شفافیت! اون کشور مورد تجاوز قرار گرفته میگردند. در موارد این چنینی «هیچ کدوم معصوم نیستند»، ژست روسپیهای سیاسیه، نه موضع یک انسان اخلاقی. همچنین یک اشتباه استراتژیک هم است. مگه در جنگ جهانی، نیروهای انگلیس انبارهای گندم رو آتش نمیزدند؟ چون چنین کارهایی انجام میشد، باید میگفتیم کل این جنگ به ما مربوط نیست، جفتتون جنسخرابید؟
البته حکومت از روی بلاهت محض گفت به ما مربوط نیست، اما نهایتا به زور بمون مربوط کردند. احمق فکر کرده بود اگه بگه من کاری به دعواتون ندارم، اونا هم میگن باشه اون گوشه بشین تماشا کن!
یک قلدر به یک کشوری که کاری به کار کسی نداشته تجاوز کرده، اینا دنبال شاخص فساد و شفافیت! اون کشور مورد تجاوز قرار گرفته میگردند. در موارد این چنینی «هیچ کدوم معصوم نیستند»، ژست روسپیهای سیاسیه، نه موضع یک انسان اخلاقی. همچنین یک اشتباه استراتژیک هم است. مگه در جنگ جهانی، نیروهای انگلیس انبارهای گندم رو آتش نمیزدند؟ چون چنین کارهایی انجام میشد، باید میگفتیم کل این جنگ به ما مربوط نیست، جفتتون جنسخرابید؟
البته حکومت از روی بلاهت محض گفت به ما مربوط نیست، اما نهایتا به زور بمون مربوط کردند. احمق فکر کرده بود اگه بگه من کاری به دعواتون ندارم، اونا هم میگن باشه اون گوشه بشین تماشا کن!
❤2
دارم سعی میکنم طرز درست فکر کردن رو یاد بدم، اما مقاومت نشون میدید.
این منطق ابلهانه شما رو عدهای در کشور ما در مورد کرونا به کار بستند و واقعا مُردند. گفتند اگه آخوندها میگن کرونا چیز خطرناکیه، یعنی چیز مهمی نیست. انگار کارنامه کسی که داره درباره یه چیز واقعی صحبت میکنه، تأثیری در اصل اون واقعیت داره. همون اوائل پاندمی نوشتم نفرتت از جمهوری اسلامی نباید باعث بشه عین یک الاغ سرگردان با سلامتیت بازی کنی. به همین ترتیب، نفرتم از دولتهای فاسدی همچون دولت اوکراین نباید باعث بشه سلامت عقلی و وجدانیم رو از دست بدم، اونم در مواجهه با شرارت خلافکارهای بینالمللی مثل پوتین و گنگ خطرناکش.
این منطق ابلهانه شما رو عدهای در کشور ما در مورد کرونا به کار بستند و واقعا مُردند. گفتند اگه آخوندها میگن کرونا چیز خطرناکیه، یعنی چیز مهمی نیست. انگار کارنامه کسی که داره درباره یه چیز واقعی صحبت میکنه، تأثیری در اصل اون واقعیت داره. همون اوائل پاندمی نوشتم نفرتت از جمهوری اسلامی نباید باعث بشه عین یک الاغ سرگردان با سلامتیت بازی کنی. به همین ترتیب، نفرتم از دولتهای فاسدی همچون دولت اوکراین نباید باعث بشه سلامت عقلی و وجدانیم رو از دست بدم، اونم در مواجهه با شرارت خلافکارهای بینالمللی مثل پوتین و گنگ خطرناکش.
«به نظر میاد هیچی درست نمیشه».
خیلی درگیر چیزهایی که میدونید هستید که این حرف رو میزنید. فرقی نداره منظورتون از «هیچی درست نمیشه» کل دنیاست، یا کل کشورتون، یا شهرتون، یا هر واحد کوچکتری.
شما هیچوقت علم کافی برای اینکه بدونید باید چه کرد رو ندارید و نخواهید داشت. تا الان یه چیز دیگه به شما گفته بودند؟ خب بریزیدش دور. تکرار میکنم: شما هیچوقت علم کافی برای اینکه بدونید باید چه کرد رو نخواهید داشت. پس هیچوقت نمیتونید بفهمید چطور میشه همهچیز رو درست کرد. پس برای شما، این یک جبره که به نظر برسه هیچچیز درست نمیشه. شاید اون بیرون، در دراز مدت، و فراتر از عمر شما، همهچیز درست بشه، و شاید نشه؛ اما شما نمیتونید دنیا رو طوری ببینید که انگار میتونه درست بشه. همونطور که نمیتونید در کالبد جسمانی زندگی کنید، ولی حیات رو بدون درد تجربه کنید. همه ما این رو پذیرفتیم که درد، جبر حیات ماست؛ و زندگیمون رو با این تکلیف مشخص تنظیم کردیم. به همین ترتیب، باید زندگیمون رو با این تکلیف مشخص که قراره به نظر بیاد هیچی درست نمیشه، تنظیم کنیم. شما باید بچهدار بشی، با اینکه ممکنه همون بچه نابودت کنه. باید بجنگی، با اینکه ممکنه بیفایده باشه. باید دانش کسب کنی، با اینکه ممکنه به درد نخوره. باید بیفتی دنبال بعضی چیزها، با اینکه ممکنه بشون نرسی.
فکر میکنی حقیقتی رو کشف کردی که هیچچیز درست نمیشه؟ بدیهیه که هیچچیز درست نمیشه. باید با اینکه بدیهیه هیچچیز درست نمیشه، سعی کنی درستشون کنی.
اگه ابراهیم بعد از شکست بتها میگفت غلط کردم، جانش رو نجات میداد و خدا هم ازش دلخور نمیشد. اما نگفت، تا یه چیزایی رو درست کنه. با اینکه معلوم بود درست نمیشه.
خیلی درگیر چیزهایی که میدونید هستید که این حرف رو میزنید. فرقی نداره منظورتون از «هیچی درست نمیشه» کل دنیاست، یا کل کشورتون، یا شهرتون، یا هر واحد کوچکتری.
شما هیچوقت علم کافی برای اینکه بدونید باید چه کرد رو ندارید و نخواهید داشت. تا الان یه چیز دیگه به شما گفته بودند؟ خب بریزیدش دور. تکرار میکنم: شما هیچوقت علم کافی برای اینکه بدونید باید چه کرد رو نخواهید داشت. پس هیچوقت نمیتونید بفهمید چطور میشه همهچیز رو درست کرد. پس برای شما، این یک جبره که به نظر برسه هیچچیز درست نمیشه. شاید اون بیرون، در دراز مدت، و فراتر از عمر شما، همهچیز درست بشه، و شاید نشه؛ اما شما نمیتونید دنیا رو طوری ببینید که انگار میتونه درست بشه. همونطور که نمیتونید در کالبد جسمانی زندگی کنید، ولی حیات رو بدون درد تجربه کنید. همه ما این رو پذیرفتیم که درد، جبر حیات ماست؛ و زندگیمون رو با این تکلیف مشخص تنظیم کردیم. به همین ترتیب، باید زندگیمون رو با این تکلیف مشخص که قراره به نظر بیاد هیچی درست نمیشه، تنظیم کنیم. شما باید بچهدار بشی، با اینکه ممکنه همون بچه نابودت کنه. باید بجنگی، با اینکه ممکنه بیفایده باشه. باید دانش کسب کنی، با اینکه ممکنه به درد نخوره. باید بیفتی دنبال بعضی چیزها، با اینکه ممکنه بشون نرسی.
فکر میکنی حقیقتی رو کشف کردی که هیچچیز درست نمیشه؟ بدیهیه که هیچچیز درست نمیشه. باید با اینکه بدیهیه هیچچیز درست نمیشه، سعی کنی درستشون کنی.
اگه ابراهیم بعد از شکست بتها میگفت غلط کردم، جانش رو نجات میداد و خدا هم ازش دلخور نمیشد. اما نگفت، تا یه چیزایی رو درست کنه. با اینکه معلوم بود درست نمیشه.
❤5
«کاش اعضای کانالت بیشتر بودند».
این به نفع کیه؟ من همینقدر رو ترجیح میدم. اگه بیشتر باشه مجبور میشم راه ارتباطی برای پیامهای شخصی رو ببندم. الان کسی بم پیام میده که تو کمپ پناهندهها تو اروپا خوابیده و وضعیتش مشخص نیست، و مهندسی که روی سکوی نفته، و کسی که تو یکی از دهکورههای یاسوج معلمه، و کسی که کولبری کرده، و کسی که پورشه سوار میشه، و کسی که به بیت مراجع رفت آمد داره، و کسی که قبلا سپاه گرفتدش، و کسی که معلولیت داره و خونه خوابیده، و کسی که با هزارنفر میخوابه، و کسی که برام از کالیفرنیا عکس میفرسته. تعداد اعضاء بیشتر بشه تا این ارتباط با آدمهای کاملا متفاوت رو از دست بدم؟ دیوانهم؟
این به نفع کیه؟ من همینقدر رو ترجیح میدم. اگه بیشتر باشه مجبور میشم راه ارتباطی برای پیامهای شخصی رو ببندم. الان کسی بم پیام میده که تو کمپ پناهندهها تو اروپا خوابیده و وضعیتش مشخص نیست، و مهندسی که روی سکوی نفته، و کسی که تو یکی از دهکورههای یاسوج معلمه، و کسی که کولبری کرده، و کسی که پورشه سوار میشه، و کسی که به بیت مراجع رفت آمد داره، و کسی که قبلا سپاه گرفتدش، و کسی که معلولیت داره و خونه خوابیده، و کسی که با هزارنفر میخوابه، و کسی که برام از کالیفرنیا عکس میفرسته. تعداد اعضاء بیشتر بشه تا این ارتباط با آدمهای کاملا متفاوت رو از دست بدم؟ دیوانهم؟
❤1
« - هیچ ایدهای ندارم چه خبره تو دنیا
- من فقط میدونم همه طرفها خرمون کردن
- همهچیز تو این دنیا یه دروغ بزرگه».
اینها بچههای خنگی نیستند. اتفاقا از میانگین جامعه باهوشترند. اما خیلی وقتها ترس به هوش غلبه میکنه. ترسِ در اشتباه بودن! و اتفاقا آدمهای باهوشتر بیشتر دچار این ترس میشن. چون وقتی خودت و دیگران، به این نتیجه رسیدی/رسیدهاند که از میانگین جامعه بالاتری، دوست داری اون جایگاه بالاتر از میانگین رو حفظ کنی و از دست ندی. اما اگه بدجوری اشتباه کنی، اون جایگاه خدشهدار میشه. بنابراین ترجیح میدی وانمود کنی چیزی نمیدونی، یا نمیفهمی موضوع چیه، تا اینکه چیزی بگی و معلوم بشه خیلی احمقانه یا سادهلوحانه بوده. مثل اینهایی که در قطعنامههای محکومیت نقض حقوق بشر، رأی ممتنع میدن، تا هیچچیز نگفته باشند. برای باورپذیر کردن اینکه طبیعیه که ندونی و نفهمی، میشه از بهانه کودکانه «همهچی دروغه» استفاده کرد.
اما در برابر شر، نه تنها رأی ممتنع معنی نداره، بلکه نمیدانم هم معنی نداره. در برابر شر، باید بدونی!
- من فقط میدونم همه طرفها خرمون کردن
- همهچیز تو این دنیا یه دروغ بزرگه».
اینها بچههای خنگی نیستند. اتفاقا از میانگین جامعه باهوشترند. اما خیلی وقتها ترس به هوش غلبه میکنه. ترسِ در اشتباه بودن! و اتفاقا آدمهای باهوشتر بیشتر دچار این ترس میشن. چون وقتی خودت و دیگران، به این نتیجه رسیدی/رسیدهاند که از میانگین جامعه بالاتری، دوست داری اون جایگاه بالاتر از میانگین رو حفظ کنی و از دست ندی. اما اگه بدجوری اشتباه کنی، اون جایگاه خدشهدار میشه. بنابراین ترجیح میدی وانمود کنی چیزی نمیدونی، یا نمیفهمی موضوع چیه، تا اینکه چیزی بگی و معلوم بشه خیلی احمقانه یا سادهلوحانه بوده. مثل اینهایی که در قطعنامههای محکومیت نقض حقوق بشر، رأی ممتنع میدن، تا هیچچیز نگفته باشند. برای باورپذیر کردن اینکه طبیعیه که ندونی و نفهمی، میشه از بهانه کودکانه «همهچی دروغه» استفاده کرد.
اما در برابر شر، نه تنها رأی ممتنع معنی نداره، بلکه نمیدانم هم معنی نداره. در برابر شر، باید بدونی!
❤4
شما متوجه حرف علی نیستید. اون حرف ربطی به موضوع نداره.
دولت اوکراین هرچه که هست قابل اصلاحه، چون دموکراسیه. اما دولت روسیه قابل اصلاح نیست. پس در این مناقشه، تکرار میکنم «در این مناقشه»، نه در موقعیتی و زمانی دیگه، بلکه فقط «در این مناقشه»، فقط یک شر وجود داره. نه شر بزرگتر و شر کوچکتر. اینکه جانت رو برای مقابله با این تنها شر موجود فدا کنی یا نه، تصمیم خودته و در کارنامه خودت ثبت میشه، چه اجباری در کار باشه چه نباشه.
در یک مناقشه، که یک طرف جمهوری اسلامیه، و یک طرف دشمنی که هر لحظه ممکنه روی مشهد بمب اتمی بندازه، فقط یک شر وجود داره، و اون همون کسیه که ممکنه روی مشهد بمب اتمی بندازه. وقتی این مناقشه تموم شد و ما موندیم و جمهوریاسلامی، اونوقت هم فقط یک شر وجود داره، و اون جمهوری اسلامیه.
اگه تو مدرسه به بچهها منطق آموزش میدادن الان لازم نبود این بدیهیات رو توضیح بدم.
دولت اوکراین هرچه که هست قابل اصلاحه، چون دموکراسیه. اما دولت روسیه قابل اصلاح نیست. پس در این مناقشه، تکرار میکنم «در این مناقشه»، نه در موقعیتی و زمانی دیگه، بلکه فقط «در این مناقشه»، فقط یک شر وجود داره. نه شر بزرگتر و شر کوچکتر. اینکه جانت رو برای مقابله با این تنها شر موجود فدا کنی یا نه، تصمیم خودته و در کارنامه خودت ثبت میشه، چه اجباری در کار باشه چه نباشه.
در یک مناقشه، که یک طرف جمهوری اسلامیه، و یک طرف دشمنی که هر لحظه ممکنه روی مشهد بمب اتمی بندازه، فقط یک شر وجود داره، و اون همون کسیه که ممکنه روی مشهد بمب اتمی بندازه. وقتی این مناقشه تموم شد و ما موندیم و جمهوریاسلامی، اونوقت هم فقط یک شر وجود داره، و اون جمهوری اسلامیه.
اگه تو مدرسه به بچهها منطق آموزش میدادن الان لازم نبود این بدیهیات رو توضیح بدم.
Anarchonomy
شما متوجه حرف علی نیستید. اون حرف ربطی به موضوع نداره. دولت اوکراین هرچه که هست قابل اصلاحه، چون دموکراسیه. اما دولت روسیه قابل اصلاح نیست. پس در این مناقشه، تکرار میکنم «در این مناقشه»، نه در موقعیتی و زمانی دیگه، بلکه فقط «در این مناقشه»، فقط یک شر وجود…
ما برای اوکراین کاری نمیتونیم بکنیم. خلافکارها این کشور و هویتش رو تا چند روز آینده از بین خواهند برد. اما نوع برخورد افراد میتونه نشون بده که چرا در برابر آخوندها مثل خر در گل گیر کردهایم. وقتی میگیم باید نیروهای مسلح کرد رو به یک نیروی ملی در ایران تبدیل کنیم، میگن «اونا هم کم جنایت نکردن». و جمهوری اسلامی میخواد شهروندانش دقیقا همینقدر کاکساکر باشند.
حرص نخورید. این انگ رو به خیلی از آمریکاییها هم میزنم. به عنوان مثال راستگرایان افراطی که نگران از بین رفتن «فرهنگ و میراث سفیدپوستان» هستند و فکر میکنند یهودیها نقشه کشیدن تا تمدن سفیدها رو از بین ببرند و چون سیاستمداران آمریکا یهودیاند پس شر بزرگتر اینها هستند، نه خلافکارهای بینالمللی مجهز به بمب اتم! و با همین افکار بچهگانه همینطور در انتخاباتها میبازند، و بعد هر باخت میشینن گریه میکنند و تو وبلاگشون و پادکستشون غر میزنند از «صهیونیسم جهانی» که نمیذارن «سفیدهای واقعی» برنده بشن، و فحش میدن به دموکراسی که نمیشه توش برنده شد! یک مشت لوزر کندذهن.
«از توی آنارشیست توقع ندارم از دموکراسی دفاع کنی. بین دولت دموکراتیکی که لیبی رو شخم بزنه با دولت خلافکار دیکتاتوری که اوکراین رو شخم بزنه چه فرقی هست؟».
فرقش اینه که آمریکای دموکراتیک، یه زمانی بمب ناپالم میریخت رو روستاها، الان بمب لیزری استفاده میکنه که فقط خانواده هدف رو متلاشی کنه. هرچند که گاهی هدف رو اشتباه میگیره. اما خلافکارها هنوز دارند بمب خوشهای میریزن رو مردم.
قبل از رسیدن به آنارشیسم، که فعلا در حد آرمانه؛ بین هرچیزی و دموکراسی، باید از دموکراسی دفاع کرد. نباید مثل کودکانی بود که به دلیل وسواس بهداشتی حاضر نمیشن از توالتهای بین راهی استفاده کنند و اصرار دارند هروقت رسیدند به هتل شهر مقصد، از سرویس بهداشتی اونجا استفاده کنند، و نهایتا نمیتونند خودشون رو نگه دارند، و خودشون و صندلی ماشین رو کثیف میکنند.
در مورد دموکراسی و ایران هم این پست رو تزریق کنید، کبدتون رو تصفیه میکنه.
فرقش اینه که آمریکای دموکراتیک، یه زمانی بمب ناپالم میریخت رو روستاها، الان بمب لیزری استفاده میکنه که فقط خانواده هدف رو متلاشی کنه. هرچند که گاهی هدف رو اشتباه میگیره. اما خلافکارها هنوز دارند بمب خوشهای میریزن رو مردم.
قبل از رسیدن به آنارشیسم، که فعلا در حد آرمانه؛ بین هرچیزی و دموکراسی، باید از دموکراسی دفاع کرد. نباید مثل کودکانی بود که به دلیل وسواس بهداشتی حاضر نمیشن از توالتهای بین راهی استفاده کنند و اصرار دارند هروقت رسیدند به هتل شهر مقصد، از سرویس بهداشتی اونجا استفاده کنند، و نهایتا نمیتونند خودشون رو نگه دارند، و خودشون و صندلی ماشین رو کثیف میکنند.
در مورد دموکراسی و ایران هم این پست رو تزریق کنید، کبدتون رو تصفیه میکنه.
Anarchonomy
امکان نداره بتونه پاراگراف دومی رو اول بگه. این ممکن نبودن رو، از قرنها پیش گفتند به ما. چه در متون مذهبی، چه در ادبیات. کل حرفشون این بود که به دفاع از خودت در برابر حق فکر هم نکن. چون نمیتونی دفاع کنی. چون اول حقیقت از دهانت خارج میشه، بعد دفاعت. و این…
تو کرج یه آخوندی بود که خیلی ملا بود. ازینایی که شبیه مفتیهای عربستانند، ولی شیعهش. تمام چیزی که براش مهم بود مال حلال بود. از خودش هم انتظار نداشت به چیز دیگهای اهمیت بده. اول انقلاب یه پست حکومتی گرفت که به اموال توقیفی مربوط میشد. از همون اوائل فک و فامیل و دوست و آشنا و حتی غریبه، میاومدن بش میگفتن یه زمینی ملکی چیزی جور کن برای ما، بدبختیم. دید اینجوریه استعفا داد اومد بیرون و بقیه عمرش رو در فقر نسبی گذروند. به نظرش اینکه حکومت اسلامی، املاک کفار و منافقین رو مصادره کنه، اوکی بود؛ اما اینکه با پارتیبازی اهدا بشه رو حرامخوری میدونست، و چون نمیتونست «نه» بگه اومد بیرون. کسی نبود که بفهمه «عه این تشکیلات به کلی باطله، من نباید ازش حمایت کنم». کسی بود که به خودش میگفت «این تشکیلات خوبیه، اما حفاظتش از انحرافات از عهده من خارجه».
آدم سالم برای داعش کار نمیکنه ابتدا به ساکن. و اگه کار کرد خودش رو گول نمیزنه. اما آدم ناسالمی که برای داعش کار میکنه و جرئت نه گفتن داره، به درد بخورتر از کسیه که تنها مشکلش ناتوانی در نه گفتن به خرابکاریهاست و حاضر نیست هزینهای برای هدایت تشکیلاتی که بش وفاداره پرداخت کنه. کسی که سمت نادرست تاریخ ایستاده با کسی که سمت درست تاریخ ایستاده یکی نیستند. اما کسی که سمت نادرست ایستاده و جرئت درگیر شدن با شرورتر از خودشها رو داره هم با کسی که سمت نادرست ایستاده و جرئت درگیر شدن نداره، یکی نیستند.
آدم سالم برای داعش کار نمیکنه ابتدا به ساکن. و اگه کار کرد خودش رو گول نمیزنه. اما آدم ناسالمی که برای داعش کار میکنه و جرئت نه گفتن داره، به درد بخورتر از کسیه که تنها مشکلش ناتوانی در نه گفتن به خرابکاریهاست و حاضر نیست هزینهای برای هدایت تشکیلاتی که بش وفاداره پرداخت کنه. کسی که سمت نادرست تاریخ ایستاده با کسی که سمت درست تاریخ ایستاده یکی نیستند. اما کسی که سمت نادرست ایستاده و جرئت درگیر شدن با شرورتر از خودشها رو داره هم با کسی که سمت نادرست ایستاده و جرئت درگیر شدن نداره، یکی نیستند.
«درست وسط جنگ با عراق بود که جمهوری اسلامی کشتار زندانیان سیاسی رو انجام داد. اگه امروز مناقشهای بین نظام و یک قدرت هستهای، که احتمالش صفر نیست رهبر مجنونش از سلاح هستهایش علیه ما استفاده کنه، بوجود بیاد؛ و به زعم تو در چنین مناقشهای فقط یک شر وجود داره و اون تنها شر موجود، همون قدرت هستهایه؛ و همزمان جمهوری اسلامی یه گوشه ایران مشغول کشتار مردم بشه، باز باید بریم صف بکشیم برای اعزام به جبهه برای مقابله با اون قدرت هستهای؟».
اونی که این پیام رو داد تحسین میکنم. دوست داشتم همه خوانندگانم همینقدر دقیق بودند.
کسی رو میشناختم که میگفت ما از کشتار زندانیان خبر نداشتیم، و اگه خبر هم داشتیم نمیتونستیم کاری کنیم، و اگه میتونستیم کاری کنیم، یعنی انقدر آزادی عمل برای مقابله با نظام داشتیم که باعث بشه کشتار رو متوقف کنه، معنیش این بود که به قدری قدرت داشتیم که کشور رو دچار جنگ داخلی کنیم؛ و اگه در اون زمان دچار جنگ داخلی میشدیم، در اینکه صدام میتونست تهران رو هم بگیره نباید تردیدی داشت. بش گفتم شاید میتونست تهران رو بگیره، اما نمیتونست نگهش داره. ولی فرض کن میتونست نگهش هم داره. چه اتفاقی میفتاد؟ شاید پسرش رو میذاشت فرماندار تهران. و شاید این پسر وحشی در عرض سه روز، چندهزار ایرانی رو قتل عام میکرد. یعنی همون چیزی که در آبان ۹۸ با ما کردند. چشماش گرد شده بود. انگار یک آدم فضایی داشت باش صحبت میکرد. بش گفتم صبر کن. میدونم که داری تو ذهنت تلاش میکنی بفهمی این حرفها از کجا دراومده و چه منطقی داره. ولی دنبالش نگرد. منطق من و تو با هم فرق داره. اما روی تجربهمون اشتراک داریم. چیزی که در این چهل و اندی سال گذشته رو میدونیم. به جای فهمیدن منطق من، که ممکنه توش ناموفق باشی، از خودت بپرس تجربهمون که هر دو روش توافق داریم، چی بت میگه؟ خونهای ریخته شده، زندگیهای نابود شده، و ایرانی که ویران شد، به کنار؛ به ما پشت تریبونهای نماز جمعه چیزهایی گفتند که پسر صدام هم نمیگفت!
مناقشه با مناقشه فرق داره. صدام با پوتین فرق داره. حتی صدام دهه هفتاد با صدام دهه نود فرق داره. کشور اتمی با کشور غیراتمی فرق داره. کشوری که رهبر خلافکارش میخواد مطمئن بشه دنیا طوری اداره خواهد شد که کشورهای ضعیف آرزوی دموکراسی رو به گور ببرند، با کشوری که رهبر خلافکارش فقط میخواد تو گهدونی خودش فقط یک قبیله در قدرت باشه، فرق داره. بعضی دعواها فقط درباره خونه زندگی خود آدم نیست. درباره آینده همهست. جنگ با صدام، به زعم من، درباره آینده دنیا نبود. درباره دو گروه از مسلمانان همسطح بود. همسطح در قدرت، در شقاوت، در اندیشه، و حتی در آیندهنگری. اما جنگی که باید بین ما و نظامی که داشت داخل زندانها حتی بچههای هجده ساله رو میکشت، شکل میگرفت، و نگرفت، جنگی درباره آینده بود.
تعیین تکلیف قبل از واقعه، خیلی وقتها موضوعیت نداره. چون باید در بطنش قرار گرفت، و فهمید که موضوع اصلی چیه؛ بعد تعیین تکلیف کرد. من برای خودم هم از قبل تعیین تکلیف نمیکنم، چه برسه به دیگران. فقط توصیه میکنم در هر مناقشهای دقت کنید که موضوع چیه. و اگه درباره آینده بود، و درباره چیزهای ارزشمندی که باید برای بشر حفظ کرد، مطمئن باشید فقط یک شر وجود داره، و اون یکی نویزه.
اونی که این پیام رو داد تحسین میکنم. دوست داشتم همه خوانندگانم همینقدر دقیق بودند.
کسی رو میشناختم که میگفت ما از کشتار زندانیان خبر نداشتیم، و اگه خبر هم داشتیم نمیتونستیم کاری کنیم، و اگه میتونستیم کاری کنیم، یعنی انقدر آزادی عمل برای مقابله با نظام داشتیم که باعث بشه کشتار رو متوقف کنه، معنیش این بود که به قدری قدرت داشتیم که کشور رو دچار جنگ داخلی کنیم؛ و اگه در اون زمان دچار جنگ داخلی میشدیم، در اینکه صدام میتونست تهران رو هم بگیره نباید تردیدی داشت. بش گفتم شاید میتونست تهران رو بگیره، اما نمیتونست نگهش داره. ولی فرض کن میتونست نگهش هم داره. چه اتفاقی میفتاد؟ شاید پسرش رو میذاشت فرماندار تهران. و شاید این پسر وحشی در عرض سه روز، چندهزار ایرانی رو قتل عام میکرد. یعنی همون چیزی که در آبان ۹۸ با ما کردند. چشماش گرد شده بود. انگار یک آدم فضایی داشت باش صحبت میکرد. بش گفتم صبر کن. میدونم که داری تو ذهنت تلاش میکنی بفهمی این حرفها از کجا دراومده و چه منطقی داره. ولی دنبالش نگرد. منطق من و تو با هم فرق داره. اما روی تجربهمون اشتراک داریم. چیزی که در این چهل و اندی سال گذشته رو میدونیم. به جای فهمیدن منطق من، که ممکنه توش ناموفق باشی، از خودت بپرس تجربهمون که هر دو روش توافق داریم، چی بت میگه؟ خونهای ریخته شده، زندگیهای نابود شده، و ایرانی که ویران شد، به کنار؛ به ما پشت تریبونهای نماز جمعه چیزهایی گفتند که پسر صدام هم نمیگفت!
مناقشه با مناقشه فرق داره. صدام با پوتین فرق داره. حتی صدام دهه هفتاد با صدام دهه نود فرق داره. کشور اتمی با کشور غیراتمی فرق داره. کشوری که رهبر خلافکارش میخواد مطمئن بشه دنیا طوری اداره خواهد شد که کشورهای ضعیف آرزوی دموکراسی رو به گور ببرند، با کشوری که رهبر خلافکارش فقط میخواد تو گهدونی خودش فقط یک قبیله در قدرت باشه، فرق داره. بعضی دعواها فقط درباره خونه زندگی خود آدم نیست. درباره آینده همهست. جنگ با صدام، به زعم من، درباره آینده دنیا نبود. درباره دو گروه از مسلمانان همسطح بود. همسطح در قدرت، در شقاوت، در اندیشه، و حتی در آیندهنگری. اما جنگی که باید بین ما و نظامی که داشت داخل زندانها حتی بچههای هجده ساله رو میکشت، شکل میگرفت، و نگرفت، جنگی درباره آینده بود.
تعیین تکلیف قبل از واقعه، خیلی وقتها موضوعیت نداره. چون باید در بطنش قرار گرفت، و فهمید که موضوع اصلی چیه؛ بعد تعیین تکلیف کرد. من برای خودم هم از قبل تعیین تکلیف نمیکنم، چه برسه به دیگران. فقط توصیه میکنم در هر مناقشهای دقت کنید که موضوع چیه. و اگه درباره آینده بود، و درباره چیزهای ارزشمندی که باید برای بشر حفظ کرد، مطمئن باشید فقط یک شر وجود داره، و اون یکی نویزه.
❤5
من که بتون گفتم اوضاع از چه قراره.. ولی تا دونه دونه نظامینویسها دربارهش ننویسند نمیپذیرید. البته حق دارید. حرف رو باید از کارشناس شنید، نه منی که معلوم نیست کی هست و چی هست.
حالا ازینی که معلوم نیست کی هست و چی هست این رو هم بشنوید:
بله، یک علت سرتر بودن ارتش آمریکا، با فاصله زیاد، اینه که با بقیه مقایسه میشه. اما موضوع فقط این نیست. همونطور که گفتم پیچیدگی نظامیگری هم با پیچیدگی بقیه علوم و صنایع پیش میره، و دستیابی به حداکثر پیچیدگی ممکن، ترکیبی از بنیه اقتصادی، علمی، صنعتی، مدیریتی، و نیروی انسانی میخواد، که نه تنها همه ندارند، بلکه فقط آمریکا و چین دارند.
از اقتصاد و زیرساخت صنعتی که بگذریم، نیروی انسانی قیمت نداره. شاید بعضیها به اینکه آمریکا همهجور جانوری رو داره جذب میکنه بخندند. اما واقعیتش اینه که الان دیگه قرن بیستم نیست که تسلا و انیشتین یکتنه بشر رو جلو ببرند. الان دوران عقل گنده نیست، دوران تیمهای گندهای از عقلهای معمولیه. ارتشی که چینیها و هندیها و ایرانیها و اسراییلیها و آفریقاییها دارند کار میکنند تا توسعهش بدن، از ارتشی که فقط اسلاوها دارند توسعهش میدن، جلوتر خواهد بود.
حالا ازینی که معلوم نیست کی هست و چی هست این رو هم بشنوید:
بله، یک علت سرتر بودن ارتش آمریکا، با فاصله زیاد، اینه که با بقیه مقایسه میشه. اما موضوع فقط این نیست. همونطور که گفتم پیچیدگی نظامیگری هم با پیچیدگی بقیه علوم و صنایع پیش میره، و دستیابی به حداکثر پیچیدگی ممکن، ترکیبی از بنیه اقتصادی، علمی، صنعتی، مدیریتی، و نیروی انسانی میخواد، که نه تنها همه ندارند، بلکه فقط آمریکا و چین دارند.
از اقتصاد و زیرساخت صنعتی که بگذریم، نیروی انسانی قیمت نداره. شاید بعضیها به اینکه آمریکا همهجور جانوری رو داره جذب میکنه بخندند. اما واقعیتش اینه که الان دیگه قرن بیستم نیست که تسلا و انیشتین یکتنه بشر رو جلو ببرند. الان دوران عقل گنده نیست، دوران تیمهای گندهای از عقلهای معمولیه. ارتشی که چینیها و هندیها و ایرانیها و اسراییلیها و آفریقاییها دارند کار میکنند تا توسعهش بدن، از ارتشی که فقط اسلاوها دارند توسعهش میدن، جلوتر خواهد بود.
قبلترها شبعید به بستگان نزدیک تعارفی میزدم که اگه برای خانهتکانی با کمبود نیرو مواجهند حاضرم یک روز بیام جای سخت کار رو انجام بدم، و ازونجایی که کیفیت بشور بسابم زبانزده، بعضی وقتها تعارف میگرفت، و میرفتم.
اما الان صحبتش رو هم نمیشه کرد. چون الان این برداشت رو ایجاد میکنه که «یعنی میگی انقدر به تنگنا خوردیم که نمیتونیم مزد یک روز کارگر نظافتچی رو بدیم؟». این روند از وقتی شروع شد که وقتی تو خیابون به خانومهایی که کیسه خرید سنگین حمل میکردند تعارف میزدم که بدید من بیارم، یه جوری رد کردند که انگار مشخصه دلهدزدم!
این شرایط برای من که بد نیست اصلا. عدم ضرورت زحمتکشیدن برای دیگران، اتمسفر دلانگیزی داره. اما فکر میکنم برای آینده جامعه خوب نیست.
اما الان صحبتش رو هم نمیشه کرد. چون الان این برداشت رو ایجاد میکنه که «یعنی میگی انقدر به تنگنا خوردیم که نمیتونیم مزد یک روز کارگر نظافتچی رو بدیم؟». این روند از وقتی شروع شد که وقتی تو خیابون به خانومهایی که کیسه خرید سنگین حمل میکردند تعارف میزدم که بدید من بیارم، یه جوری رد کردند که انگار مشخصه دلهدزدم!
این شرایط برای من که بد نیست اصلا. عدم ضرورت زحمتکشیدن برای دیگران، اتمسفر دلانگیزی داره. اما فکر میکنم برای آینده جامعه خوب نیست.
ما مسلمانها به اینکه زیر سایه امپراتوریها زندگی کنیم عادت کردیم، و اغلب این عادت رو با میل به عضویت در یک امت بزرگ، اشتباه گرفتیم. واقعیت اینه که دوره امت بودن ما به قدری کوتاه بود که حتی فرصت نشد به یک نوستالژی تبدیل بشه. خیلیها به این نکته دقت ندارند که نوستالژی نیاز به گذشتهای داره که زمان کافی براش صرف شده باشه. اما برای امت اسلامی چنین زمانی فراهم نشد.
این واقعیت تاریخی همیشه جلو چشمشون بوده: «بین بعثت محمد تا تشکیل امپراتوری، فاصله به طرز باورنکردنی کوتاه بوده»، اما بش توجه نکردند.
و این اشتباه گرفتن باعث شده خصوصیات امپراتوری رو به امت، چیزی که حتی نمیدونیم چیه، چون وقت نشد تجربهش کنیم، نسبت بدیم. مثلا فکر میکنیم یکدستی جامعه، از خصوصیات امت اسلامیه، اما چیزیه که در امپراتوری رخ میده. فکر میکنیم سرکوب یا به حاشیه راندن دگراندیشها، خصلت امته، اما در امپراتوری رخ میده. فکر میکنیم پسران این سر قاره لباس جهاد بپوشند تا از زنان اون سر قاره دفاع کنند، خصلت امته، اما از اقتضائات امپراتوریه، مخصوصا از نوع بزرگش. ما دلمون برای یکپارچگی امپراتوری تنگ میشه، میگیم وای چرا امت انقدر دچار تفرقهست؟
محمد وقتی برای ما دوباره زنده میشه که این دلتنگیها رو دفن کنیم.
و البته شاید مردم این رو میخوان که دیگه زنده نشه. شاید دلتنگیهاشون رو بیشتر از محمد دوست دارند.
این واقعیت تاریخی همیشه جلو چشمشون بوده: «بین بعثت محمد تا تشکیل امپراتوری، فاصله به طرز باورنکردنی کوتاه بوده»، اما بش توجه نکردند.
و این اشتباه گرفتن باعث شده خصوصیات امپراتوری رو به امت، چیزی که حتی نمیدونیم چیه، چون وقت نشد تجربهش کنیم، نسبت بدیم. مثلا فکر میکنیم یکدستی جامعه، از خصوصیات امت اسلامیه، اما چیزیه که در امپراتوری رخ میده. فکر میکنیم سرکوب یا به حاشیه راندن دگراندیشها، خصلت امته، اما در امپراتوری رخ میده. فکر میکنیم پسران این سر قاره لباس جهاد بپوشند تا از زنان اون سر قاره دفاع کنند، خصلت امته، اما از اقتضائات امپراتوریه، مخصوصا از نوع بزرگش. ما دلمون برای یکپارچگی امپراتوری تنگ میشه، میگیم وای چرا امت انقدر دچار تفرقهست؟
محمد وقتی برای ما دوباره زنده میشه که این دلتنگیها رو دفن کنیم.
و البته شاید مردم این رو میخوان که دیگه زنده نشه. شاید دلتنگیهاشون رو بیشتر از محمد دوست دارند.
«اینجور که پیداست الان ناتو میتونه قسمت متعارف ارتش روسیه رو به کلی نابود کنه. فقط قسمت نامتعارفش یا همون بمبهای اتمیه که باعث میشه دخالت نکنند. من از خامنهای تعجب میکنم که داره این واقعیت رو میبینه و باز در حال مذاکرهست».
این خلاصه حرف خیلی از بسیجیهاست که دارند در لفافه بهمدیگه میگن. بعضیهاشون هنوز نمیدونند که آخوند شیعه وطن نداره. اینکه کسی جرئت نکنه به ایران حمله کنه براشون کافی نیست. هدف اینها با هدف ناسیونالیستها و حتی با هدف امپریالیستها متفاوته. اینها میخوان در یک جهاد دائمی باشند. جهادی که از لحاظ هزینه منجر به نابودی تشیع سیاسی نشه، اما هیچوقت تمام هم نشه.
لازمه همه در ایران این رو بفهمند. از بقال چقال گرفته تا فعالین بورس تا دانشجویان تا رفتگران تا شاعران تا زنان خانهدار.
این خلاصه حرف خیلی از بسیجیهاست که دارند در لفافه بهمدیگه میگن. بعضیهاشون هنوز نمیدونند که آخوند شیعه وطن نداره. اینکه کسی جرئت نکنه به ایران حمله کنه براشون کافی نیست. هدف اینها با هدف ناسیونالیستها و حتی با هدف امپریالیستها متفاوته. اینها میخوان در یک جهاد دائمی باشند. جهادی که از لحاظ هزینه منجر به نابودی تشیع سیاسی نشه، اما هیچوقت تمام هم نشه.
لازمه همه در ایران این رو بفهمند. از بقال چقال گرفته تا فعالین بورس تا دانشجویان تا رفتگران تا شاعران تا زنان خانهدار.