Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
جو روگن قول داده بود برای ایجاد تعادل، آدم‌هایی که هیچ مشکلی با واکسن ندارند رو هم بیاره تو پادکستش، و آورد؛ و بش گفت چرا نمیشینید با مخالف‌ها مناظره کنید؟ و یارو گفت چون چیزی برای مناظره وجود نداره وقتی علم تکلیف قضیه رو روشن کرده.‌ منظورش اینه که اگه مناظره…
همه‌چیز به شدت تکراریه‌. کسانی که عرضه اعتمادسازی ندارند، وانمود می‌کنند وضعیت خطرناکی پیش اومده، ‌سپس گناه وضعیت خطرناک رو گردن کسی میندازن که بلده اعتماد مردم رو جلب کنه. سپس برای اینکه گناهش رو ببخشند، ازش میخوان همون حرف‌هایی رو بزنه که خودشون می‌زنند! یعنی روایت از ما، اعتماد مردمی از تو! واسه همینه که میگن «کسی که سلبریتیه و مخاطب میلیونی داره مسئولیتش هم بیشتره و نباید هرچیزی درباره (واکسن یا هر سوژه‌ دیگه‌ای) بگه». منظورشون اینه که ما عرضه نداریم اندازه تو مخاطب میلیونی داشته باشیم، پس حرف مایی که مخاطب میلیونی نداریم رو به مخاطبان میلیونیت بگو! ترکیب بی‌عرضگی و وقاحت چیزیه که ما ایرانی‌ها از طریق آخوندها به خوبی باش آشنایی داریم. این‌ها اهمیتی به مسئولیت‌پذیری نمیدن، خودشون هم مسئولیت‌‌پذیر نیستند. فقط این واژه رو دستاویز قرار میدن، تا سواری مجانی بگیرند.

رفرنس تاریخی زیاد داره، و آشناترینش وضعیت محمد در ابتدای تبلیغش بود. اگه یک آدم قابل اعتماد نبود، هیچ جنگی در شبه‌جزیره رخ نمیداد. اصل جنگ داخلی بین اعراب، به این دلیل پیش اومد که طرفی که مدافع نظام مستقر بود، قابلیت جلب اعتماد توده رو از دست داده بود، در حالی که یه چوپون بیسواد یا کم‌سواد، مورد اعتمادشون قرار گرفته بود. و برای همین بش انگ جادوگری زدن، چون به نظرشون این وضعیت توضیح منطقی نداشت. وقتی دیدند نمیشه کاریش کرد، بش پیشنهاد دادند حالا که سلبریتی عوام شدی ومخاطب داری، بیا همون حرف‌های ما رو بزن. مسئولیت‌پذیر باش! و وقتی قبول نکرد، جنگ‌ها شروع شدند. چاره دیگه‌ای هم نداشتند، چون نمیشد هر دو طرف به بقا ادامه بدن. و عرب، اساسا اهل کش‌دادن نیست، و میخواد زود نتیجه بازی مشخص بشه. نمونه بعدی با فاصله‌ای کم، در زمان مأمون بود، که امام هشتم شیعیان رو خفت کرد که تو مخاطب داری و بیا همون حرفی که من میزنم رو به مخاطب میلیونیت بگو.


اعتمادسازی از موشک هوا کردن هم سخت‌تره، که میگن سخت‌ترین کار مهندسیه. چون حتی موشک هم تلورانسی برای خطا داره، هرچند خیلی کم. اما در مسیر جلب اعتماد، کوچکترین خطایی ممکنه همه‌چیز رو خراب کنه. لزوما خراب نمیشه، ولی میتونه خراب کنه. و این حد بالایی از دیسیپلین میخواد. همیشه اون طرفی که عرضه ایجاد اعتماد رو نداشته، مشکل دیسیپلین هم داشته.
Anarchonomy
همه‌چیز به شدت تکراریه‌. کسانی که عرضه اعتمادسازی ندارند، وانمود می‌کنند وضعیت خطرناکی پیش اومده، ‌سپس گناه وضعیت خطرناک رو گردن کسی میندازن که بلده اعتماد مردم رو جلب کنه. سپس برای اینکه گناهش رو ببخشند، ازش میخوان همون حرف‌هایی رو بزنه که خودشون می‌زنند!…
دولت کمونیست چین، خیلی راحت خودی‌ها رو مجازات می‌کنه. خیلی راحت. چون میخواد به نظر برسه که برون‌گرا هستند. بدون برون‌‌گرایی نمیشه اعتماد ایجاد کرد. برون‌گرایی در این موضوع، به این معنیه که هر کاری، هر اتفاقی، هر تصمیمی، با رفلکس بیرونیش سنجیده بشه (و برای همین دیسیپلین نیاز داره). اگه یه کلاهبرداری بزرگ بانکی اتفاق افتاد، و مردم بو نبردند، زیاد پیگیرش نخواهند شد، اما یه مأمور پلیس سیلی بزنه به یه کشاورز، باباش رو در میارن. چون می‌دونند که مردم منتظرند ببینند دولت با مأمور سیلی‌زن خودش چه میکنه. و چون می‌دونند که مردم منتظرند ببینند، نوع برخورد رو با انتظار مردم تنظیم می‌کنند.
اما جمهوری‌اسلامی درونگراست، و برای همین داره آخرین سرمایه‌های اجتماعیش رو هم از دست میده. مثلا دقت کنید به واکنش‌های خامنه‌ای به لو رفتن فسادها و خلافکاری‌ها. موضعش همواره موضع یک گنگه. این گنگ در یک‌طرف میدانه، و مردم طرف دیگه؛ و موفقیت گنگ در اینه که کم نیاره و رو نده! چون همه کارها ‌و اتفاقات و تصمیمات رو بر مبنای رفلکس درون‌سازمانیش میسنجه. نمیپرسه «مردم بفهمند، چی میگن؟». میپرسه «خودی‌هامون بفهمند چی میگن؟».

یه تشکیلات شل و ول نمیتونه از پس برونگرایی بربیاد.
بچه پونزده ساله رو که هنوز عروسک خرسی با خودش میبره اینور اونور وارد رقابت‌های المپیک می‌کنند، دوپینگیش می‌کنند، بعد محرومش می‌کنند، بعد از محرومیت درش میارن، بعد بش فشار بیارن مدال بیاره، و نمیاره، و روح و روانش نابود میشه.

یک نمونه دیگه ازینکه ما بیشتر از هرچیز به مرد نیاز داریم. اگه اطرافش یک مرد وجود داشت، تو خانواده، باشگاه، دوستان، آشنایان، دولت محلی، اجازه نمیداد تو این سیکل کثافت بیفته.
همچنین المپیک، این مسخره‌ترین و خجالت‌آورترین رویداد جهان، باید تعطیل بشه. و اگه نشد، حداقل دیگران رو تشویق کنیم تماشا نکنند. چون تماشا کردنش یعنی تأیید همه این عوضی‌ها.
عجیب نیست که فوتی واکسن‌زده‌ها بیشتر از واکسن‌‌نزده‌ها بشه، چون واکسن‌زده‌ها بخش بزرگ‌تری از جامعه رو تشکیل میدن. اما در اسکاتلند فوت به ازای هر ۱۰۰ هزارنفر هم در بین واکسن‌زده‌ها بیشتر شد. سریع اعلام کردن دیگه اطلاعات فوت برمبنای وضعیت واکسن رو منتشر نمی‌کنند، چون ممکنه از جانب مخالفان واکسن مورد سوء استفاده قرار بگیره!

این دلقک‌ها میخوان به ما بگن ساینس چیست.
اختلاف طبقاتی جهانی این روزها بیشتر ازینکه بین کشورها باشه، بین شهرهاست. آدم‌هایی از دو شهر در دو کشور جدا از هم، و حتی خیلی دور از هم، در یک سطح هستند؛ اما بقیه افراد کشور خودشون در یک سطح دیگه.
روزی نیست که تصویر خودکشی یک مرد یا زن چینی در اینترنت به گردش درنیاد. که معمولا دلیلش به بن‌بست رسیدن ناگهانی یا تدریجی بوده. مثل کارگر ساختمانی که وقتی فهمید قرار نیست به این زودی‌ها حقوقش رو بدن، خودش رو از لوله داربست حلق‌آویز کرد. یا زن حاشیه‌نشینی که وقتی آلونکش رو تخریب کردند خودش رو از یک پل آویزان کرد. که چون کنترل زیادی روی خروج اطلاعات وجود داره، مثل اخبار خودکشی‌های ژاپن و کره‌جنوبی به تیتر تبدیل نمیشه.
درست اون‌طرف دنیا در آمریکا کشاورزانی داریم که دخل و خرج‌شون لب مرزه و زیر فشار کاری که به مرور متوجه میشن چیزی بیشتر از یک خرحمالی برای مصرف‌کنندگان شهرهای بزرگ نیست، فرو می‌ریزند و به مواد و الکل متوسل میشن و نهایتا خودکشی می‌کنند. که چون زندگی‌شون در صحنه پر همهمه‌ی شبکه‌های اجتماعی نمایندگی نمیشه، حذف تدریجی‌شون هم به چشم نمیاد.
و همزمان آدم‌هایی داریم در شانگهای که دارند مثل آدم‌هایی در شیکاگو زندگی می‌کنند، و با همون لایف‌استایل و حتی با همون عقاید و ایدیولوژی. و فقط یک مقدار زلم زیمبای فرهنگی متفاوته.

سه تغییر مهم در زندگی وجود داره که آدم‌ها رو از تله رکود و انجماد نجات میده. تغییرات اقتصادی، تغییرات قدرت، و تغییرات عرف‌.
تغییر اقتصادی به این معنی که بدونی الان داری تو یه خرابه زندگی می‌کنی، ولی پنج سال بعد آباد شده. یا الان پولت فقط به موتور میرسه ولی پنج سال بعد یه ماشین اسپورت میخری. کسانی که به بن‌بست میرسند میدونند که نه زندگی پولی خودشون، و نه محیط‌شون تکون نخواهد خورد.
تغییرات قدرت، به این معنی که ببینی پنج سال پیش هیچ نقش تعیین‌کننده‌ای نمی‌تونستی در اجتماع ایفا کنی، ولی الان میتونی. که قبلا هیچ‌کاره بودی، اما الان یه عده منتظر تصمیم تو هستند. یه عرب اسراییلی، این تغییر رو می‌بینه، ولی یه عرب مصری نمی‌بینه.
تغییرات عرف، به این معنی که سیستم اجتماعی این انعطاف رو داشته باشه که بشه استانداردها، تابوها و هنجارها رو ویرایش کرد، و هرکسی بتونه در این ویرایش شرکت کنه. اگه همه‌چیز خشک و لایتغیر باشه، یا ویرایش فقط برای عده‌ای خاص مجاز باشه، شرایط حبس تداعی میشه.

آدم‌هایی در شانگهای و شیکاگو، که هم‌سطح هستند، هم توان پرش‌های اقتصادی دارند، هم می‌تونند قابلیت تعیین‌کنندگی‌شون رو افزایش بدن، و هم عرف رو ویرایش کنند. و آدم‌هایی از روستاهایی از آسیا و آدم‌هایی از روستاهای آمریکا، که هم مطمئن هستند پرش اقتصادی رخ نخواهد داد، هم قابلیت تعیین‌کنندگی نخواهند داشت، و هم اجازه ویرایش عرف، یا دفاع ازش رو ندارند، به بن‌بست می‌رسند.

ازین منظر، به بن‌بست رسیده‌های جهان در یک کشور قرار دارند، و کسانی که دست‌شون بازه، در یک کشور دیگه.
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به دولت اعتماد می‌کنند و وقتی همون دولت زیر پاشون رو خالی می‌کنه به همون دولت میگن ما رو نجات بدید!
این سیکل تأسف‌بار کی باید قطع بشه؟
زمانی بود که میشد به طبیب یک مرغ و تعدادی تخم مرغ داد تا کار درمان رو انجام بده. اما امروز به یک جراح باید پولی نزدیک به قیمت یک آپارتمان پرداخت تا کار درمان رو انجام بده. چون این کار، دیگه اون کار نیست. هم زیرساخت گرانتری لازم داره، هم دانشی که گرانتر به دست اومده، و هم متریالی که گرانتر ساخته شده. و هرچه زیرساخت و دانش و متریال، پیچیده‌تر میشن، افراد کمتری می‌تونند هزینه‌هاش رو تحمل کنند. اینکه امروز بیشتر مردم ازش بهره‌مند هستند برای اینه که معمولا یکی دیگه داره هزینه درمان رو میده. یا از طریق مالیات، و یا از طریق چاپ پول و تزریق به شبکه بهداشت و درمان.

این واقعیت در مورد ارتش هم وجود داره. یه زمانی دفاع، و یا حتی تجاوز، با چندنفر مرد، و چند اسب، و چند اسلحه شکاری، قابل انجام بود. و چنین بود که در بخشی از تاریخ ما، هر ننه‌قمری قادر بود «قشون» داشته باشه. اما امروز، زیرساخت، دانش، و متریال؛ انقدر گرونه که هر کسی نمیتونه ارتش مدرن داشته باشه.‌ و نداره. اگر تعارفات و فانتزی‌ها رو کنار بگذاریم، امروز فقط دو کشور هستند که ارتش دارند. چین و ایالات متحده. چین این هزینه زیاد رو با صادرات نجومی کالا تأمین می‌کنه، و آمریکا با صادرات نجومی دلار. روسیه، از هر دو محرومه. و بنابراین اغراق نیست که بگیم «حتی روسیه هم ارتش ندارد». هرچند که این جمله خیلی‌ها رو ممکنه متعجب، و یا عصبانی کنه. خودم به خوبی واقفم که نیروی نظامی روسیه از پس چه شرارت‌هایی برمیاد، و لازم نیست کسی بم تذکر بده. شاید اطلاعات خودم از تذکردهندگان بیشتر هم باشه. اما موضوع این نیست. موضوع اینه که ارتش مدرن امروزی، به پشتوانه‌ای اقتصادی نیاز داره که اون مدل از پشتوانه رو فقط چین و آمریکا دارند، که البته نباید انکار کرد که هر دو یک سیستم فیات هستند، که هم برای خودشون و هم برای دیگران خانمان‌براندازه.

در جنگ اوکراین، اگه روسیه به خواسته‌های خودش برسه، این توهم رو آبیاری خواهد کرد که «بدون اقتصاد قوی و پویا، بدون جامعه‌ای باز و خلاق، و حتی بدون یک ایدئولوژی، و فقط با اتکا به روش‌های گنگستری، و ادواتی که تا حدی تاریخ‌گذشته هستند، توانستیم نظم جهانی را به نفع خود تغییر دهیم». و اگه اروپا به خواسته‌های خودش برسه، این توهم رو آبیاری خواهد کرد که «بدون ارتشی که روی آن سرمایه‌گذاری معقولی انجام شده باشد، و بدون جامعه‌ای که از خشونت مشروع حمایت کند، و بدون روحیه مبارز در دولت و ملت، و بدون توسل به میلیتاریسم، توانستیم یک ابرقدرت هسته‌ای را سر جای خود بنشانیم».


لباس این دو توهم، به تن هر دو طرف زار میزنه. کسانی که فقط تماشاچی هستند، بهتره این نکته رو فراموش نکنند.
نه، نیست. شما تو باغ نبودید.
Anarchonomy
نه، نیست. شما تو باغ نبودید.
«رأی دادن، نسخه بزرگسالان همون نامه‌نوشتن به بابانوئله».

نه، نیست. به بابانوئل بگی برام یه پدر بیار که مامانم رو بزنه، نمیاره. ولی میتونی رأی بدی تا کسی قدرت رو به دست بگیره که مامانت رو به شکل قانونی بزنه، حسابش رو مسدود کنه، از کار اخراجش کنه، و بندازدش زندان.
شایعه بود که زنی که اسب‌های پلیس اوتاوا از روش رد شده بودند تو بیمارستان فوت کرده. اکانت پلیس برای رد شایعه می‌نویسه هیچ‌کس چیزیش نشد، فقط یه دوچرخه پرت کردن به سمت اسب ما که باعث شد بخوره زمین ولی آسیب ندید.

دقیقا عین اکانت‌های سپاه و بسیج در اعتراضات که وقتی شایعه میشه یکی رو کشتن، در جوابش میگن نه، اتفاقا یه شیء تیز زدن به مأمور ما که از ناحیه چشم آسیب دید و ممکنه مجبور بشیم چشمش رو تخلیه کنیم، بعد میرن خونه اون مأموره و بچه‌ش رو نشون میدن که داره گریه می‌کنه و نگران باباشه.
Anarchonomy
شایعه بود که زنی که اسب‌های پلیس اوتاوا از روش رد شده بودند تو بیمارستان فوت کرده. اکانت پلیس برای رد شایعه می‌نویسه هیچ‌کس چیزیش نشد، فقط یه دوچرخه پرت کردن به سمت اسب ما که باعث شد بخوره زمین ولی آسیب ندید. دقیقا عین اکانت‌های سپاه و بسیج در اعتراضات که…
پیام داده بود هیچ‌کس قبول نداره آی‌کیوش هشتاد و پنجه، اما پروپاگاندا رو همیشه طوری طراحی می‌کنند که انگار برای افرادی با آی‌کیو هشتاد و پنج طراحی شده، و با این حال کار می‌کنه و نتیجه مطلوب برای طراح پروپاگاندا به دست میاد.. چه جوریه؟

گفتم بلاهت داوطلبانه رو نمیشه با تست آی‌کیو اندازه گرفت. آدم‌هایی با آی‌کیو ۱۰۰ تا ۱۲۰، اراده می‌کنند که در مواردی خاص مثل کسی با آی‌کیو زیر ۹۰ و حتی یک عقب‌افتاده کامل باشند. اینارو فقط در بطن زندگی روزمره میشه تست کرد، نه با سوال‌های چهارگزینه‌ای.
پاسخ طراز به دادگاه عالی اونتاریو که نمیدونه بیت‌کوین چجوری کار می‌کنه و به توسعه‌دهندگان ولت‌ها میگه دارایی مشتریانشون رو مصادره کنند!

فقط اون خط آخر که میگه «وقتی دلار کانادا بی‌ارزش شد، در خدمت شما هم هستیم» :-)
یارو رو به خاطر یک نقطه اضافه اعدام کردن.
Anarchonomy
یارو رو به خاطر یک نقطه اضافه اعدام کردن.
صد و پنجاه سال پیش میرزا یوسف‌خان یه چیزی تو مایه‌های فینگلیش آرزو داشته برای خط در ایران، و به مخیله‌ش هم نمیرسید تا یک قرن بعد هیچ تغییری ایجاد نشه و حتی وقتی با ورود دستگاه‌های دیجیتال و تایپ کامپیوتری فرصتی پیش بیاد برای منسوخ شدن خط فعلی، مردم استقبال نکنند و از شرکت‌های چندملیتی بخوان که از کیبورد فارسی پشتیبانی کنند.
بهترین مثالی که طرفداران «اجبار» واکسن یا محدودیت‌های کرونایی، در جهت «خیر عمومی» می‌تونستند استفاده کنند، و نمی‌دونم چرا به ذهن شون نرسید، بمباران هوایی شهرها در قرن بیستم بود‌. وقتی که تصویربرداری راداری، و دوربین‌های مادون قرمز و جی‌پی‌اس، هنوز وجود نداشتند و خلبان برای پیدا کردن شهر باید از چشم‌های خودش استفاده می‌کرد، و اگه قرار بود شب اینکارو انجام بدن، و معمولا شب انجام میدادند، روشنایی خانه‌ها میتونست لو دهنده لوکیشن شهر یا محله‌ای خاص باشه. در اون صورت لازم بود همه بدون استثنا چراغ‌هاشون رو خاموش کنند.

اما نمونه‌ای وجود داشته که کسی همکاری نکرده باشه و گفته باشه چاردیواری خودمه، دلم نمیخواد خاموش کنم؟ هیچوقت کسی به سلب آزادی در روشن گذاشتن چراغ اعتراضی داشته؟ نه. چالش شهرهای هدف قانع کردن مردم به همکاری نبود. چالش‌شون این بود که چطور با سرعتی همه‌چیز رو خاموش کنند که وقتی هواپیماها رسیدند، شهر در تاریکی مطلق فرو رفته باشه. مشکل لجستیکی داشتند، نه اقناعی.

تعجبی هم نداره، چون اون همکاری از یک بستر متفاوت بلند شده بود. هرچند اطلاع‌رسانی، مثل پخش صدای آژیر، از جانب دولت بود، اما عمل به چیزی که وظیفه قلمداد میشد، خودجوش و از کف جامعه بود، نه از بالا به پایین. دولت اگه میخواست هم نمیتونست اعمال زور کنه کاملا، چون وسط جنگ و بلبشو، نمی‌تونست برای هر کوچه یه مأمور بذاره که چک کنه همه به موقع چراغ‌هاشون رو خاموش کنند. مردم میخواستند این کار رو انجام بدن، و بدون مأمور هم انجام دادند. اما نه تنها به نظارت دولتی نیاز نداشتند، بلکه به تبلیغات دولتی هم نیاز نداشتند. لازم نبود کسی قانع‌شون کنه که موقع بمباران به نفع همه‌ست که اینکارو بکنند. صبح فردای بمباران با چشم خودشون دیده بودند محله‌ای که چراغ‌ها رو خاموش نکرده بودند، بمب‌ها مستقیم وارد سقف خانه‌ها شده.. اما در محله‌ای که خاموشی برقرار بود، یا آسیب ندیده بودند یا بمب‌ها افتاده بودند داخل پارک و فضای باز. به عبارتی، دیتای فاجعه، در دسترس خودشون بود، و اوپن‌سورس بود! از طرفی، می‌دونستند که این انجام وظیفه یک تایم مشخص داره. بمب‌افکن‌ها میان و خیلی زود میرن. لازم نیست تمام شب در تاریکی قرار بگیرند، یا هر شب تکرارش کنند.

در مورد پاندمی و «خیر عمومی سلامت»، هیچ‌کدوم ازین شرایط برقرار نبود. هم تعیین وظیفه از بالا به پایین و قهری بود. هم دیتا اوپن‌سورس نبود و انحصار جمع‌آوری و انتشارش در دست دولت بود، هم تایم معلوم و قابل فهمی نداشت، و از دو هفته رسیده به دو سال و خورده‌ای، و هنوزم مشخص نیست چه خواهد شد.

اگه قرار باشه شرارتی در کار نباشه، و هدف صرفا حفاظت جامعه از یک خطر مشترک باشه، باید اون سه شرایط رو ایجاد کرد؛ و در غیر اینصورت، بیخیالش شد. جامعه‌ای که نمیتونه بدون قلدری دولتی وظیفه جمعی تعریف کنه، و نمیتونه دیتای اوپن‌سورس تهیه کنه، و نمیتونه در یک تایم کوتاه و معقول جمعش کنه، به اون هدفی که از «خیر عمومی» داشت نخواهد رسید. هرچقدر هم که خودش رو اذیت و خودزنی کنه.

خبر بد یا خبر خوب، بسته به اینکه اهل کدام وادی فکری باشید، اینه که برای فراهم کردن این سه شرط، تکنولوژی و انقلاب نرم‌افزاری و شیفت‌های سیاسی کافی نیست، خدا هم لازمه. خیر نیاز به منشأ داره. اگه منشأ حذف شده باشه، حتی اگه واقعا بتونی تشخیص بدی که خیر چیست، که بعیده؛ برای قبولاندن به مردم که واقعا خیر است، به مشکلات زیادی برمیخوری.
🤔2
Its unusual, controversial and politically incorrect opinion, but I changed my mind about contribution of women to crypto activism: they'd better not be involved! My initial thought was inclusion is nice, so why not? But turns out in a war you need soldiers laser focused on capturing territory, not arguing with each other. I failed to listen to Captain Obvious of mine. Of course arguing, countering, disagreement, and even doubt and pessimistic ideas, in a not-yet-fully-estsblished platform is inevitable, and is certainly needed. But the female edition of these, now added to the mix, is toxic and divisive. They either assume all this is new kinda fun, or think they're living in a James Bond movie and we should shoot down anyone suspicious!
I'd rather see super models sell cosmetics in TikTok that accept Bitcoin for payment. That should've been our approach of "inclusive environment" since the beginning.

But I might be wrong.
مدیرعامل سایپا گفت تیبا ۳۶۰۰ دلار فروخته میشه و در دنیا هیچ خودروی صفر کیلومتری که انقدر ارزان باشه وجود نداره!
انگار هنر کرده!
دو ماشینی که در این عکس کنار هم پارک شده‌اند، فیات ۵۰۰ هستند. اونی که مشکیه تازه تولید شده، و اون قرمزه زمانی تولید شده که من هنوز قدرت تکلم نداشتم و فقط به اشیاء نورانی واکنش نشون میدادم. فیات امروز هم میتونه اون قرمزه رو تولید کنه، و شاید بتونه قیمتش رو زیر ۴ هزار یورو دربیاره، اما هیچ‌کشوری اجازه نمیده چنین ماشینی پلاک بشه و بره تو خیابون. چون اگه پینوکیو رو هم بذاریم توش و با همین ماشین بزنه به تیر برق، اعضای بدنش به تخته ام‌دی‌اف تبدیل میشن، چه برسه به انسان که از گوشت و استخوان تشکیل شده‌.

افتخار به تولید چیزی که فروشش فقط با پشتیبانی حکومتی که هیچ ارزشی برای جان انسان و «حیات» قائل نیست، ممکن شده؛ مثل اینه که یکی از بیماران آسایشگاه روانی بگه من سرنگی در اختیار شما میذارم که قیمتش یک سوم نمونه خارجیشه، ولی خب قبلا دو سه باری استفاده شده!
معمولا وقتی اون بیمار میاد جلوی دیگران این حرف رو میزنه، دو نفر از پرسنل رو صدا میکنن که بیان هدایتش کنند به سمت تختش.