Anarchonomy
44.5K subscribers
6.78K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
کیس‌های جدید کرونا سن زیر هفده سال ایالت ایندیانا به ۳۰ درصد کل کیس‌ها رسیده و با یک تصاعد شدید بیشتر میشه. به همین نسبت بستری کودکان هم بیشتر شده.

دو سوال:
۱- چجوری میشه مطمئن بود همه این کیس‌ها، کرونا هستند و RSV نیستند و همه عفونت‌های ریوی رو با هم جمع زدن، برای ایجاد وحشت در والدین درباره بازگشایی مدارس نیست؟
۲- چرا این ترند در کودکان سوئد دیده نمیشه؟
ترجمه فارسی: «من که یه روسپی سیاسی‌ام و این چیزا رو سر درنمیارم ولی اگه مشکل دارید با زیارتنامه، با حسن خمینی، یه طلبه رانت‌خوار، طرف نیستید، با جوادی آملی، مرجعِ مدرسِ فقیهِ فیلسوفِ رانت‌خوار طرفید».

دغدغه بچه‌شیعه‌ها رو درک می‌کنم. ولی دارند مشت‌شون رو جای اشتباهی می‌زنند. زیارت‌نامه ائمه‌ست که باید حذف بشه، نه زیارتنامه خمینی. چون این زیارتنامه‌ها برای امام نوشته نشده‌اند، برای سلاطین نوشته شده‌اند. «درود خدا بر روح تو و بر بدن تو! .. ای کاش در کنار تو و در رکاب تو میبودم.. نابود باد دشمنان شما». اینارو کی میگه؟ سرباز گارد. به کی میگه؟ به پادشاه! اگه امام کاظم زنده بود و اجازه میداد وارد اتاقش بشی، اینو می‌گفتی بش؟ این یه بیانیه درباریه. عرض ارادت شاگرد به معلم نیست.‌

خود دانید.
ظاهرا نیروگاه‌های کشور فقط در صورتی توان تأمین برق مصرفی مردم را دارند که تابستان‌های ایران مثل تابستان‌های دانمارک باشد، و زمستان‌هایش مثل زمستان‌های عربستان. بعید نیست فردا آخوند شیعه خدا را مقصر بداند که اقلیمی با این مشخصات فراهم نکرده. فکر نکنید فقط شما مقصرید. در برابر آخوند هیچ‌کس از اتهام در امان نیست. از ثارالله گرفته تا خود الله.
رفته بودیم سر خاک پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها.. داداشم دستم رو گرفت برد تو قطعه‌ای که نسبتا جدید بود. یه قبری رو بم نشون داد و گفت یادت میاد اینو؟ یکی از کاسب‌های همسایه مغازه بابام بود. ازون مغازه‌هایی که انقدر جنس توش زیاده که خود فروشنده انگار زیرشون دفن شده. ازون مغازه‌ها که بیشتر مشتریاش تعمیرکارهای ماشین بودن. همه روغنی و کثیف و همیشه خسته، که بعضی وقت‌ها یه چیزهایی میخوان که فقط اونی که سی سال تو اون مغازه بوده میدونه تو کدوم قفسه‌ست. بچه که بودیم بابام من رو گهگاهی میفرستاد سراغش. داداشم رو بیشتر.
گفتم این حتما عموی کسی بوده، دایی کسی بوده. پدربزرگ کسی بوده. ولی ما بیشتر دیدیمش. صبح ساعت ۹ می‌اومد باز می‌کرد، ساعت ۹ شب کرکره رو میداد پایین. خواهرزاده چیه، زنش هم اندازه ما ندیدش.
حرف زدن بلد نبودم. مخصوصا با بزرگ‌ترها (همونطور که الان بلد نیستم) وگرنه همون موقعش هم دوست داشتم به بابام بگم ما برای چی اینجاییم؟ این مردها چرا اینجان؟ چرا نمیرن خونه‌شون؟ می‌دونستم یه چیزی ایراد داره، ولی فکر می‌کردم چون من بچه‌م فکر می‌کنم ایراد داره. من باید مثل بقیه بچه‌ها برم بازی کنم، و وقتی بزرگ شدم مثل این مردها صبح بیام اینجا و شب برگردم خونه. البته از بقیه بچه‌ها هم خوشم نمی‌اومد، ولی می‌فهمیدم که درستش اینه که بازی کنم. اون مرد خوبی بود. یا حداقل چون ما هیچ رفتار بدی ازش ندیدیم. و چون ما بیشتر از زنش دیدیمش، پس بیشتر عمرش آدم خوبی بوده. اما نمی‌تونم بفهمم زندگیش رو. از لحاظ استانداردهای اجتماعی، زندگی اون هزار برابر و شاید یک میلیون برابر بهتر از زندگی من بود. یک مرد آلفای زحمت‌کش، که یک عمر کاسبی کرده و خرج زن و بچه‌ش رو درآورده. چه عنوان مردم‌پسندانه‌تری ازین؟ اما نمیتونم بفهمم این چیه. این یک عمر از صبح تا شب پشت دخل نشستن و فاکتور پر کردن، و سپس مردن! این چیه؟ من ازین چپ‌های نوظهور سوسول کالیفرنیایی که معتقدند دولت باید خرج‌مون رو بده نیستم. از من دور باد چنین رذالتی. اما نمی‌تونم بفهمم سر و ته این کار کردن چی بود؟ این آقا، که هیچ قضاوتی درباره‌ش ندارم، اومد به این دنیا و نشست رو یه صندلی، که هیچوقت هم عوضش نکرد با اینکه همه ابرش ریخته بود بیرون، و چند دهه یه سری جنس فروخت و تنها منظره‌ای که دید عبور وانت‌ها و کامیون‌ها از جلوی مغازه‌ش بود و هر از چندی چندتا دعوا با فحش‌های رکیک، و بعد از دنیا رفت.. کل این داستان رو میگم.. این چی بود؟ کاش یکی برام توضیح بده.
6
جمهوری اسلامی باید به داستان سایت onlyfans توجه کنه. ظاهرن هیچ ربطی بهم ندارند، ولی دارند.
این سایت یک ابداع نوآورانه بود برای دموکراتیک کردن بیزینس سکس! به جای بازیگران حرفه‌ای، به دختران و زنان عادی این فرصت رو میداد که با خودنمایی جنسی تو خونه‌شون درآمد کسب کنند. و طبیعی بود که خیلی‌هاشون این بیزینس رو توسعه داده و محتوا رو به سمت پورن پیش ببرند. چندروز پیش مدیران شرکت اعلام کردند که دیگه نمی‌تونیم اینجوری ادامه بدیم. محتوا باید فقط خودنمایی باشه. پورن ممنوعه. و این صدای کاربران و تولیدکنندگان محتوا رو درآورد، چون اینجوری هم جذابیت سایت برای کاربران از بین می‌رفت، هم بخش بزرگی از درآمد تولیدکنندگان محتوا. تا اینکه شرکت اعلام کرد «صدای انقلاب شما را شنیدیم» و فعلا تغییرات معلق خواهد شد، تا ببینیم چی میشه.

اما چرا این اتفاق افتاد؟ خود مدیران شرکت نه تنها تمایلی به این کار ندارند، بلکه واقفند ممنوع کردن پورن در سایتی که مردم پول میدن تا پورن دخترهای عادی رو ببینند، یعنی عملا تعطیل کردن بیزینس. اون چیزی که باعث شد این تصمیم رو بگیرند، که یه جور خودکشی مالیه، فشار بانک‌ها بود. بانک‌ها و شرکت‌هایی که تراکنش انجام میدن موظفند صنعت پورن رو بایکوت کنند! یعنی اگه مشتری‌شون داره با پورن پول درمیاره، میتونند بش بگن یا جمعش کن یا حسابتو می‌بندیم! یا نمیذاریم پرداخت آنلاین که تو سایت داری کار بکنه. چرا حالا؟ خیلی مسیحی‌اند؟ بهیچوجه. خود بانک‌ها به اونجاشون هم نیست که کی داره چجوری پول درمیاره. وزارت دادگستری مجبورشون می‌کنه.

در زمان اوباما یه قانونی وضع کردن که به دادگستری این قدرت رو میداد که سیستم بانکی رو مجبور کنه یه سری از بیزینس‌ها رو بایکوت کنند. که میتونست بهانه‌های مختلفی داشته باشه. مثل فروش اسلحه غیرمجاز. تروریسم. قاچاق انسان. ولی اینا همش یه پوشش بود. هدف اصلی این بود که یه راه قانونی باز کنند برای سرکوب مالی مخالفان سیستم، یا اونایی که موی دماغند! اما سرکوب مالی به دلیل عقاید، خلاف قانون اساسی آمریکاست. بنابراین اون قانون پابرجا نموند و ظاهرا حذف شد. اما ساز و کارش باقی موند. دادگستری برای اینکه قانون اساسی رو دور بزنه، روش دیگه‌ای به کار گرفت. به بانک‌ها گفت لیست سیاه ما رو بایکوت نکنید براتون دردسر درست می‌کنیم. چجوری؟ به نهادهای نظارتی میگیم یه پرونده تحقیق و تفحص درباره بانک فلان باز کنند. لازم نیست تحقیق و تفحص خاصی انجام بدن. همینکه اعلام بشه پرونده‌ای تشکیل شده، برای گند زدن به اعتبار اون بانک‌ کافیه. بنابراین بانک میترسه و به مشتریش که تو لیست سیاهه میگه شرمنده داداش، اگه حسابت رو نبندم اینا خفتم می‌کنند‌! دقیقا با همین مکانیزم شبکه اجتماعی پارلر رو فلج کردند. اما اون چه فرقی داشت؟ بانک‌ها و شرکت‌های پرداخت، که خیلی از کارمندان‌شون دموکرات هستند، شخصا از فلج کردن شبکه اجتماعی که طرفداران ترامپ توش جمع بشن، راضی بودند. اما در مورد اونلی‌فنز، تیغ این شمشیر خورد به صورت خودشون (دموکراتیزه شدن پورن بیشتر یک ایده لیبرالیه و محافظه‌کارها کلا با این چیزها مخالفند و کک‌شون نمیگزه چه بلایی سر این شرکت بیاد).

وقتی این ساز و کار وجود داره، که تحت هیچگونه نظارت قانونی نیست و علنا به عنوان یک ابزار سیاسی استفاده میشه، اگه گریبان شهروندان خود آمریکا رو هم میگیره با ایران چه خواهد کرد؟ فارغ از امضای هر نوع برجام با دولت وقت آمریکا، هر لحظه که اراده کنند می‌تونند اشخاص، نهادها و شرکت‌های ایرانی رو بایکوت مالی کنند. و این فراتر از ساز و کارهای جهانی و قانونی مبارزه با تروریسم و این چیزهاست، و عملکردش کاملا غیرقابل پیش‌بینیه.
👍6
درست در همان زمانی که در آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی امروزی مردم داشتند دختران باکره خودشون رو قربانی خدایان می‌کردند، دخترانی که سن‌شون ممکن بود فقط سیزده سال باشه، و انقدر این کارو کرده بودند که از جمجمه‌های این قربانیان دیوارهای بلند ساخته شده بود؛ در آمریکای شمالی هیچ خبری ازین کارها نبود. نه به این دلیل که در شمال، انسان شأن و منزلت بیشتری داشت. بلکه به این دلیل که شمالی‌ها، بدوی‌تر بودند. مسئله خشونت نیست. همون شمالی‌ها وقتی با هم درگیر می‌شدند جوری حساب همدیگه رو می‌رسیدند که ما حتی با جلوه‌های کامپیوتری هم به زحمت می‌تونیم شبیه‌سازیش کنیم. مسئله، موضوع خشونت بود. آدم بدوی برای تصاحب زمین و آب، هرچقدر لازم بود خون می‌ریخت. اما به این فکر نمی‌کرد که خدا هم خون لازم داره! پرستش در همون غار هم وجود داشت، اما دین محصول شهر بود. این انسان شهری بود که خودش رو در سطح و اندازه‌ای می‌دید که تعیین کنه خدا کیست و چی میخواد.‌ انسان بدوی چنان در برابر هستی و محیط متواضع بود که خودش رو در این حد که به کشف همه‌چیز بپردازه نمی‌دید. ممکن بود هزارسال بگذره و نسل‌ها بیان و برن اما هیچ‌کس تا پشت کوهستان نره تا ببینه اونطرف چه خبره. فقط وقتی جابجا می‌شد که فشار اقلیمی در تنگنا قرارش میداد. همون چیزی که اقوام ترک‌ها رو به فلات ایران کشوند. ما که شهری بودیم، اون‌ها رو بدوی می‌دونستیم چون مثل ما به چیزهایی که در حد و اندازه‌مون نیستند فکر نمی‌کردند. بعدها سلاطین مغول رو هم مثل خودمون شهری کردیم، و کار تا اونجا پیش رفت که سلطان تیموری به ترک‌های شورشی، که از لحاظ ژنتیکی پسرعموهای خودش بودند، می‌گفت وحوش خدانشناس! نشانه تمدن، این بود که بدونی خدا کیه و چی میخواد. سرکوب این‌ها همیشه برای امپراتوری‌ها مشکل بود، چون نه به پیروزی‌هاشون فکر می‌کردند نه به شکست‌هاشون. وقتی پنج‌بار شکست می‌خوردند، دفعه ششم با همون روحیه‌ای وارد جنگ می‌شدند که دفعه اول وارد شده بودند! در حالی که امپراتور همواره دغدغه این رو داشت که سپاهش با یک‌بار شکست روحیه‌ش رو ببازه. سرباز شهری به گذشته، حال و آینده زیاد فکر می‌کرد. اما ترک بدوی، ذهنش ریست می‌شد. هنوز رگه‌هایی ازین بدویت در دره‌های صعب‌العبور افغانستان دیده میشه. وقتی آمریکا افغانستان رو اشغال کرد، سربازان آمریکایی با پدیده‌ای مواجه شدند که نمی‌تونستند درکش کنند. درست وسط درگیری که دو طرف در حال تیراندازی بودند، وقتی یکی چای می‌آورد، افغان‌ها اسلحه‌شون رو میذاشتن زمین و می‌نشستند چای رو میخوردند! چای رو که می‌دیدند ذهن‌شون ریست می‌شد! این به خاطر عشق به چای نبود. اون‌ها توالی رویدادها رو به شکلی کاملا متفاوت از ما درک می‌کنند‌. از همین جهت آمریکا اگه تونست به کسی آموزش نظامی بده، افغان‌های شهری بودند، نه اون معدود بدوی‌های کوهستان. بدوی «۳ سال آموزش نظامی» رو هضم نمی‌کرد. به نظرش به محض برداشتن اسلحه باید آماده جنگیدن بود. چرا باید سه سال ادای جنگیدن درآورد؟ برای اون‌ها سه سال یعنی یک عمر. اگه یک عمر ادای جنگ دربیاریم پس کی بجنگیم؟
اما آدم شهری اینطور نیست. از بیگ‌بنگ، یعنی سیزده چهارده میلیارد سال پیش، در محدوده مشغولیت‌های ذهنیش هست، تا دو سه میلیارد سال بعد! چون خودش رو در سطحی می‌بینه که سر و ته عالم براش قابل رویتند! خدا رو میشناسه و میدونه کیه و چی میخواد و چه برنامه‌ای داره. میدونه قراره مردگان چه سرنوشتی داشته باشند. میدونه وقتی دوباره زنده شدند قراره چجوری قضاوت بشن. خودش رو دستیار خدا می‌بینه، که یه سری از کارهاش رو باید روی زمین انجام بده، چون لابد خود خدا نمیتونه شخصا انجامشون بده!

اونی که می‌ایستاد و ذکر می‌گفت تا گلوی دختر سیزده ساله‌ش رو ببرند و خونش از کانال‌های سفالی جاری بشه و حوضچه‌های معبد رو پر کنه، با اونی که پسرش رو به پلیس امنیت مسکو معرفی میکرد تا به سیبری تبعید بشه، چیزهای متفاوتی رو پرستش می‌کردند، اما هردو دچار یک بیماری ذهنی بودند: من چنان جهان هستی رو خوب میشناسم که میدونم صلاح هر موجود زنده‌ای چیه!

این صحنه‌های ترحم‌برانگیز نشانه بدویت نیست. بلکه برعکس از علائم وخیم زندگی شهری و مدرنه. راه درمان این عوارض خطرناک، شهری‌تر شدن نیست. بلکه رجعت به تواضع بدویه. از آدم مجهز به تواضع بدوی، حداقل دخالت‌های ممکن دیده میشه. حداقل دخالت در محیط‌زیست. حداقل دخالت در سیستم‌های پیچیده. حداقل دخالت در زندگی دیگران.



https://t.me/mamlekate/61226
4
این آمار به خوبی پولشویی پیمانکاران رو نشون میده. جا گذاشتن ۱۶۲ هزار دستگاه بی‌سیم، که بیشترشون برای طالبان عملا غیرقابل استفاده خواهند بود، فقط برای خارج کردنش از لیست دارایی‌های ارتش آمریکاست. درست مثل بودجه‌ ادارات که باید تا آخر سال خرجش کنند و اگه نکنند سال بعد بودجه کمتری بشون تعلق می‌گیره و برای همین حتی اگه مصرف نشده باشه، ماه آخر سال به هر شکل ممکن خرجش می‌کنند که معمولا صرف خریدهای بی‌خاصیت میشه که فقط برای فروشنده و دلال منفعت داره. بنابراین استفاده از فعل «جا ماندن» در مورد این تجهیزات آدرس غلط دادنه. جا نماندند. حذف شدند.
چند وقت پیش داشتم حقوق نجومی بعضی از کارمندان دولت رو میخوندم (همونی که کارمند شرکت گاز زاهدان که نزدیک سی تومن می‌گیره هم توش بود). بابام که عصبانی شده بود یهو برگشت گفت اشتباه کردیم. ما هم باید از اول انقلاب یه جوری وصل می‌شدیم و میخوردیم!
طرف یک هفته نماز خونده ۱۲ هزار دلار گرفته.. بعد شما صبح پا میشی سوار مترو میشی تا شب سگ‌دو میزنی که ماهی پنجاه دلار بت بدن. این نشون نمیده که کل زندگیت رو اشتباه رفتی؟ 😄
3
اون بخشی از اصلاح‌طلبان که غیر از توعیت کردن، نوشتن هم بلدند، خلاصه‌نویسی بلد نیستند. اصلا فرقی نداره لب کلام‌شون چی باشه، همه متون یک اندازه هستند! انگار قرارداد بستن که حتما تعداد مشخصی کلمه به کار ببرند. البته بعضی‌هاشون واقعا قرارداد دارند، ولی بعضی‌هاشون هم ندارند. هیچ متن فنی و حاوی اطلاعات ازشون دیده نمیشه، و هیچ تحلیل تخصصی. البته به نظر میرسه این مشکل بیشتر فارغ‌التحصیلان دانشگاهی ایران باشه. در واقع متن‌هایی تولید می‌کنند که هیچی تو اون متن نیست. مثل چمن!
برای دیگران تصمیم گرفتن، یکی دیگه از علائم انسان شهریه که سر و ته عالم رو در گستره بینایی خودش می‌بینه. این علامت در انسان شهری دانشگاهی بیشتر و غلیظ‌تر دیده میشه. مثل ایشون که پزشک هستن. اگر این آقا درس نمیخوند و دکتر نمی‌شد و یک مسیر کاملا متفاوت رو طی می‌کرد، چه اتفاقی میفتاد؟ اگه مثلا به هروئین اعتیاد پیدا می‌کرد و یک گوشه خیابون دراز می‌کشید، چه اتفاقی میفتاد؟ برای خودش شاید خیلی خوشایند نمی‌بود، اما به نفع من بود. چون یه معتاد هروئینی که گوشه خیابون افتاده، برای من تصمیم نمی‌گیره و به مخیله‌ش هم نمیرسه که برای من تصمیم بگیره. اگه دستگاهی وجود داشت که سه تا آدم دانشگاهی رو بندازیم توش و یه هروئینی بده بیرون، باید پولامون رو میذاشتیم رو هم و اون دستگاه رو حتما تهیه می‌کردیم.
2
برای جبران تحقیر کشته شدن چهارده نظامی آمریکایی، تعدادی بچه افغان رو تکه تکه می‌کنند و میگن سران داعش خراسان رو زدیم! بعد اختلافات حزبی‌شون رو میذارن کنار، و بهمدیگه بابت این دستاورد درخشان تبریک میگن.

دولت، همه‌چیز و همه‌کس را به لجن می‌کشد.
ملا برادر به دولت آمریکا گفته بوده ما یه مشکل داریم، یا کابل رو خودتون کنترل کنید، یا بذارید ما کنترلش کنیم. دولت آمریکا گفته خودتون کنترل کنید، فرودگاه دست ما باشه بسه‌.
دقت دارید؟ طالبان ابتدا میخواسته کابل دست خود آمریکا باشه فعلا!
مشکل ولایت فقیه نیست. مشکل، تصمیم گرفتن یک نفر برای زندگی دیگرانه‌.
Anarchonomy
شبیه‌سازی کامپیوتری مصاحبه من و دکتر محمد حسین ماندگار، فوق تخصص جراحی قلب و عروق بیمارستان دی. (اسم دکتر برای خلاصه‌سازی محما نگاشته می‌شود). من: سلام دکتر. ممنون که وقت گذاشتید برای این گفتگو. چون یکبار که شما را در بیمارستان دیدم با شش ترفند پیچیده تونستم…
این پست نیاز به اصلاح داره. قیمتی که نوشتم صحیح نبوده. بازی خیلی جالب‌تر ازین حرف‌هاست. فقط دریچه رو ۳۰۰ میلیون حساب می‌کنه. عمل رو به صورت باز انجام نمیده. با ربات انجام میده. ولی خودش بلد نیست باش کار کنه. میره یه جراح رو از آلمان میاره. و به مریض میگه اون آلمانیه دستیارمه. پول اون آلمانیه رو ازون ۳۰۰ تومن میده. برای دستمزد خودش ۱۵۰ تومن می‌گیره. که در واقع مزد نیست، پول امضاست. پول بیمارستان هم جدا باید پرداخت بشه. یعنی بیش از ۵۰۰ تومن برای مریض آب میخوره. پیرزن و پیرمرد ایرانی که ماهی ۲۵۰ دلار حقوق بازنشستگی می‌گیرند باید ۱۸ هزار دلار بریزند تو جیب یک فسیل کاسب، و یک شهروند اروپایی‌، که اومده اینجا درآمدی داشته باشه که تو آلمان هم نمی‌تونست داشته باشه. ازونطرف جوان‌های مستعد خودمون از جواز مطب هم محروم میشن.
این اگه گروگانگیری نیست، چیه اسمش؟
2
تا الان هر نوآوری که در حوزه کریپتو ظهور کرده، به نحوی توسط دولت آمریکا سرکوب شده، مگر اینکه زورش نرسیده، یا هنوز شروع نکرده، و همواره بهانه‌ش مبارزه با پولشویی بوده. کسانی دستگیر شدند و میشن که آدم‌هایی بی‌آزار و معمولی‌اند و هیچوقت هزار دلار رو یکجا ندیدن. اما همین دولت آمریکا با طالبان، که سال‌هاست داره پولشویی می‌کنه و در تأمین مالی عملیات‌های تروریستی نقش داشته، گاوبندی می‌کنه که به شبکه تجارت جهانی متصل بشن.
ازین چه نتیجه‌ای میشه گرفت؟ آیا تنها نتیجه ممکن ازین قضایا این نیست که تنها راه برخورد با دولت‌ها تروریسمه؟ نگفتم بهترین راه برخورد اینه. چون وقتی از کلمه بهترین استفاده می‌کنیم یعنی قائلیم که چند راه وجود داره، و یکیش اینه، و همین یکی بهترینشونه. ولی چند راه وجود نداره. شما اگر راه‌های دیگری در ذهن دارید معرفیش کنید به دنیا. چیه راه شما؟ توعیت؟ هش‌تگ؟ همایش؟ پلاکارد؟ این‌ها سرگرمی‌اند. فقط یک راه وجود داره، و اون هم تعصب همراه با خشونته.
قبلا نوشته بودم که مردم متوجه نیستند که گاهی رادیکالیسم یک آپشن نیست که انتخاب کردنی باشه و چون خطرناکه انتخابش نکنیم. رادیکالیسم همون طنابیه که از بالای چاه انداخته شده پایین. یا می‌گیریش و میری بالا، یا ته چاه میمونی. شما نسبت به آزادی و استقلال خودت، یا رادیکالی، یا آزادی و استقلالت برات مهم نیست. خیلی از نقدهایی که در فضای اینترنت علیه دولت‌ها نوشته میشه، حکم همون سرگرمی رو داره‌. طرف پونصدتا مطلب نوشته درباره چاپ بی‌پشتوانه پول، اما هر نوع رادیکالیسمی در این حوزه رو «افراط» قلمداد می‌کنه! این یعنی مشکلی با چاپ پول نداره. بلکه دوست داره این مشکل همچنان وجود داشته باشه تا بازم مقاله بنویسه و بگه چقدر بده که وجود داره! مثل اونایی که دوست دارند یه سری از قتل‌ها همیشه ناموسی باشند، تا بازم بتونند مقاله بنویسند که چقدر بده که در قرن بیست و یکم هنوز قتل ناموسی هست!
3
«این یک شرایط واقعا خطرناک است، لطفا کسی قهرمان‌بازی درنیاورد».

این ازون کلیشه‌هاست که همونقدری که در هالیوود تکرار شده، در دنیای واقعی هم شنیده میشه. طوری که معلوم نیست از دنیای واقعی به دنیای داستانی راه پیدا کرده یا از دنیای داستانی به دنیای واقعی. اما به هر شکل، حاوی این پیامه که «قهرمان بودن خوب است، ولی شما آن یک نفر نیستید». فرقی نداره پرستار باشیم یا آتش‌نشان یا پلیس یا معلم یا مأمور اداره برق! برای اینکه ثابت کنیم «حرفه‌ای» هستیم، باید سعی کنیم فراموش نکنیم که قهرمان نیستیم و در حد و اندازه‌ش هم نیستیم!
این فرهنگ تحمیلی دو نقطه اکستریم خلق کرده: تو یا قهرمانی، یا یک هیچ‌کسی. قهرمان که نیستی، پس یک هیچ‌کس حرفه‌ای باش! انگار هیچ ناحیه‌ای بین این دو نیست. یا نمیشه بدون اینکه قهرمان نبود، یک هیچ‌کس هم نبود. اما این یک دروغه، که توسط کسانی بافته شد که طمع کنترل انسان‌ها رو داشتند. کنترل آدم‌هایی که میخوان قهرمان بشن و میفهمن که نمیتونند باشند و سرخورده میشن، آسونه. کنترل کسانی که فکر می‌کنند هرکاری کنند باز هم یک هیچ‌کسند هم آسونه. کنترل کسانی آسون نیست که هیچ علاقه‌ای به قهرمان بودن ندارند، اما نمیخوان هیچ‌کس هم باشند‌.
همه قهرمان‌ها پروژه دارند. باید الف رو به نقطه ی برسونند. بت‌من تا شهر رو از جوکر پاکسازی نکنه، پروژه‌ش به پایان نمیرسه. در مقابل، هیچ‌کس‌ها پذیرفته‌اند که نمیشه هیچ پروژه‌ای تعریف کرد. فرقی نداره چقدر فداکاری کنیم‌. هرچیزی روند طبیعی خودش رو داره و باید صبر کرد و دید!

اما انسان فراتر ازینه که در این دو قالب بگنجه. میشه بدون اینکه پروژه‌ای داشت از خود گذشت. میشه بدون انکار روند زمان‌بر تغییرات، هزینه داد.
در آشوویتز، بعضی‌ها حکم اعدام با گرسنگی می‌گرفتند. یه آدمی بود که به جرم فراری دادن یهودی‌ها و اقلیت‌ها، آورده بودنش به اون جهنم. همین آدم وقتی یکی حکم گرسنگی گرفته، گفت به جای اون فرد، رو من اجرا کنید. و آلمانی‌ها همین کار رو کردند. اینکه از وسط جمعیت بیای بیرون بگی من حاضرم با بدترین و کندترین حالت بمیرم، یک پروژه نیست. قرار نیست کاری انجام بشه و کسی به هدفی برسه (ممکنه جون یک نفر نجات پیدا کنه، اما چون طرف مقابل نازی‌ها هستند، به حرف‌شون اعتباری نیست. باید فرضت این باشه که کارت بی‌نتیجه‌ست). اون کاری که این فرد می‌کنه ساخت

Example

برای دیگرانه. مثال شدن، خود به خود مقام انسان رو بالا میبره. آدم‌ها از محاصره شدن می‌ترسند، اما می‌شود محاصره شد و نترسید. مثال؟ فلان سرباز ژاپنی در فلان خاکریز در سال و هزارنهصد و فلان. آدم‌ها در آستانه مرگ، انگیزه جنگیدن را از دست می‌دهند، اما می‌شود در آستانه مرگ بود و باز هم جنگید. مثال؟ فلان سرباز آمریکا در مبارزه با طالبان. آدم‌ها به کسی که دوبار به آن‌ها خیانت کرده اعتماد نمی‌کنند. اما می‌شود دو بار خیانت دید و باز هم دست رد به سینه خائن نزد. مثال؟ فلان کشیش در پناه دادن به فلان بزهکار. آدم‌ها به جلاد نمی‌گویند من را انتخاب کن. اما می‌شود به جلاد گفت من را انتخاب کن. مثال؟ فلان زندانی در آشوویتز.
آدم‌های مثال شده، ثابت می‌کنند که ظرفیت و پتانسیل انسان، از اون چیزی که از جامعه دیده میشه، خیلی بیشتره. آدم مثال شده، بدون اینکه قهرمان باشه، کسیه.
16
قاضی ابتدا زن طلاق گرفته رو از دیدن فرزندش محروم می‌کنه، چون واکسن نزده! بعد دوباره اجازه میده ببیندش.
از قدرت، مثل شوکر برقی که بچه‌ها برای آزار دادن حیوانات استفاده می‌کنند، استفاده می‌کنند. شهروند عادی فکر می‌کنه لابد دلیلی داره. لابد اشکالی پیش اومده. لابد اشتباهی شده. اما علتش هیچ کدوم اینا نیست. میخواد ببینه به گربه شوک برقی بدیم چجوری میپره.