Anarchonomy
@sokhanranihaa – @sokhanranihaa- محمد فاضلی - افسانه پیل و پراید - کانال سخنرانی…
اگه تا آخر گوش داده باشید میبینید که کل تأکید استاد اینه که مسائل کشور رو باید آورد روی میز و خیلی جدی دربارهشون گفتگو انجام بشه.
همینکه چرا «گفتگو» به آجیل مشکلگشا در گفتمان عدهای از شخصیتهای استمرارطلب مخصوصا متمایلان به جریان اصلاحات تبدیل شده رو، باید با نهایت بدبینی قضاوت کرد. چون اولا سابقه خوبی در صداقت ندارند و بسیاری از کلمات رو از مفهوم واقعی خودشون تهی کردند، و دوم اینکه در حال حاضر یک جریان اخراجی هستند و یک اخراج شده به هرچیزی متوسل میشه تا به جایگاه سابقش برگرده. بنابراین بسیار محتمله که کل این صحبتها درباره گفتگو، صرفا ارسال این پیام به حاکمیت باشه که «نباید معامله با ما رو متوقف کنید». رهبر هم وقتی در سخنرانیش اشاره میکنه به ادعای خسته بودن مردم (که در حرفهای استاد فاضلی هم بش اشاره شد) و میگه مردم خسته نیستند شما خستهاید، خودش علامتیه ازینکه برخلاف توصیه قدیمی که به گفتار توجه کنید و نه به گوینده! باید اتفاقا به گوینده هم توجه کرد و دید چه کسی داره این خستگی عمومی رو مطرح میکنه و چه کسی داره حرف از گفتگو میزنه و هدفشون چی میتونه باشه.
اما بیاییم فرض کنیم هدف گوینده صرفا حل مشکلات باشه. تو هر گفتگوی ملی باید به سه تا سوال اساسی پاسخ داد: درباره چی؟ توسط چه کسی؟ و چگونه؟
باید اول مشخص باشه درباره چه موضوعی قراره گفتگو انجام بشه، بعد ببینیم میشه اصلا دربارهش حرف زد یا نه. مثلا موضوع کمکهای مالی و معنوی ایران به نیروهای فلسطینی و لبنانی یک مسئلهست در ایران امروز. آیا میشه دربارهش گفتگو کرد؟ گفتگوی ملی یعنی حکومت حرفاشو بزنه، مردم هم حرفاشون رو بزنن، و اگه حرف حکومت وزن کمتری پیدا کرد در برابر حرف مردم، حکومت بپذیره. طبعا اگه از قبل قرار باشه نپذیره، گفتگو هیچ معنیای نداره. حکومت ممکنه اجازه بده ملت هرچقدر خواستند درباره موضوع فلسطین مخالفت کنند، اما باز کار خودش رو بکنه. همونطور که در مورد تلگرام همه ملت یه حرفی زدن اما حکومت کار خودشو کرد. چرا کار خودش رو میکنه؟ چون اگه بخواد حرف مردم رو بپذیره یعنی باید قسمتی از قدرت خودش رو واگذار کنه. و هربار که باید حرف مردم رو در موضوعی بپذیره باید یه قسمت دیگه رو واگذار کنه. یه بار قدرت تعیین استراتژی در قبال فلسطین، یک بار قدرت تعیین استراتژی در قبال دسترسی به اطلاعات، یک بار تعیین تکلیف درباره نوع پوشش.. الی آخر. ضمن اینکه هربار که قسمتی از قدرت رو واگذار کنه، در قبالش اعتبار کسب نمیکنه، بلکه مقداری از اعتبارش هم از دست میده. مثلا اگه بعد از چهل سال حمایت همهجانبه از نیروهای فلسطینی، یهو تسلیم خواست عمومی بشه، یعنی تمام این چهل سال داشته به خطا میرفته و این یعنی یک فاجعه اعتباری. چطور ممکنه یک حکومت تمامیتخواه قدرت خودش رو واگذار کنه و با دست خودش اعتبار خودشو به باد بده؟
دوم و سوم اینکه این گفتگوها باید توسط چه کسانی و چگونه انجام بشه؟ حکومت که نمیتونه بیاد از تک تک هشتاد میلیوننفر بپرسه «شما میگید اسراییل رو به رسمیت بشناسیم یا نشناسیم؟». اگه بخواد درباره همه موضوعات رفراندوم برگزار کنه، عین ۳۶۵ روز سال باید مشغول رفراندوم باشه. قاعدتا باید احزابی تشکیل بشن تا هرکدوم طیفی از ایرانیان رو نمایندگی کنند و بعد حکومت با اون احزاب وارد گفتگو بشه. فرض کنید من و همفکرانم که در اقتصاد متمایل به بازار آزاد هستیم و در عینحال محافظهکاریم و در سیاست هم غربگرا و آمریکاگراییم میخوایم یه حزب بزنیم. خب اولا من نوعی چه کسانی رو میتونم انتخاب کنم که نماینده من در حزب باشند؟ مثلا میتونم رضا پهلوی رو انتخاب کنم؟ اگه خواستم فرهاد جعفری رو انتخاب کنم چی؟ اگه بتونم و این افراد در حزب به قدرت برسند، فرداش حکومت باید بشینه با اینا گفتگو کنه. چطور ممکنه که بتونه؟ یعنی بشینه با آدمهایی گفتگو کنه که تا دیروز واسه یکیشون غیابا حکم اعدام میداد و واسه اون یکی ۵۰۰ میلیون وثیقه گرفته تا بذاره تو خیابون تردد کنه! خود این هم یعنی واگذاری قدرت، و خود این هم با از دست دادن اعتبار همراهه. به این معنی که چهل سال داشتیم درباره این افراد و امثال این افراد، شکر میخوردیم!
از طرفی طبق قانون اولین چیزی که این حزب باید پایبندی خودش رو بش اعلام کنه چیه؟ ولایت فقیه! یعنی این حزب همون ابتدا به ساکن باید بپذیره که اگه حضرت آقا صبح پا شد گفت نباید ماشین آمریکایی وارد بشه، باید بگه چشم! اگه گفت نباید زیر سندی رو امضاء کنیم که ما رو ملزم میکنه به داشتن شفافیت مالی، باز هم باید بگه چشم! خب با این شرایط چطور ممکنه این حزب بتونه مثلا هدف بازار آزاد رو دنبال کنه؟
ادامه 👇
همینکه چرا «گفتگو» به آجیل مشکلگشا در گفتمان عدهای از شخصیتهای استمرارطلب مخصوصا متمایلان به جریان اصلاحات تبدیل شده رو، باید با نهایت بدبینی قضاوت کرد. چون اولا سابقه خوبی در صداقت ندارند و بسیاری از کلمات رو از مفهوم واقعی خودشون تهی کردند، و دوم اینکه در حال حاضر یک جریان اخراجی هستند و یک اخراج شده به هرچیزی متوسل میشه تا به جایگاه سابقش برگرده. بنابراین بسیار محتمله که کل این صحبتها درباره گفتگو، صرفا ارسال این پیام به حاکمیت باشه که «نباید معامله با ما رو متوقف کنید». رهبر هم وقتی در سخنرانیش اشاره میکنه به ادعای خسته بودن مردم (که در حرفهای استاد فاضلی هم بش اشاره شد) و میگه مردم خسته نیستند شما خستهاید، خودش علامتیه ازینکه برخلاف توصیه قدیمی که به گفتار توجه کنید و نه به گوینده! باید اتفاقا به گوینده هم توجه کرد و دید چه کسی داره این خستگی عمومی رو مطرح میکنه و چه کسی داره حرف از گفتگو میزنه و هدفشون چی میتونه باشه.
اما بیاییم فرض کنیم هدف گوینده صرفا حل مشکلات باشه. تو هر گفتگوی ملی باید به سه تا سوال اساسی پاسخ داد: درباره چی؟ توسط چه کسی؟ و چگونه؟
باید اول مشخص باشه درباره چه موضوعی قراره گفتگو انجام بشه، بعد ببینیم میشه اصلا دربارهش حرف زد یا نه. مثلا موضوع کمکهای مالی و معنوی ایران به نیروهای فلسطینی و لبنانی یک مسئلهست در ایران امروز. آیا میشه دربارهش گفتگو کرد؟ گفتگوی ملی یعنی حکومت حرفاشو بزنه، مردم هم حرفاشون رو بزنن، و اگه حرف حکومت وزن کمتری پیدا کرد در برابر حرف مردم، حکومت بپذیره. طبعا اگه از قبل قرار باشه نپذیره، گفتگو هیچ معنیای نداره. حکومت ممکنه اجازه بده ملت هرچقدر خواستند درباره موضوع فلسطین مخالفت کنند، اما باز کار خودش رو بکنه. همونطور که در مورد تلگرام همه ملت یه حرفی زدن اما حکومت کار خودشو کرد. چرا کار خودش رو میکنه؟ چون اگه بخواد حرف مردم رو بپذیره یعنی باید قسمتی از قدرت خودش رو واگذار کنه. و هربار که باید حرف مردم رو در موضوعی بپذیره باید یه قسمت دیگه رو واگذار کنه. یه بار قدرت تعیین استراتژی در قبال فلسطین، یک بار قدرت تعیین استراتژی در قبال دسترسی به اطلاعات، یک بار تعیین تکلیف درباره نوع پوشش.. الی آخر. ضمن اینکه هربار که قسمتی از قدرت رو واگذار کنه، در قبالش اعتبار کسب نمیکنه، بلکه مقداری از اعتبارش هم از دست میده. مثلا اگه بعد از چهل سال حمایت همهجانبه از نیروهای فلسطینی، یهو تسلیم خواست عمومی بشه، یعنی تمام این چهل سال داشته به خطا میرفته و این یعنی یک فاجعه اعتباری. چطور ممکنه یک حکومت تمامیتخواه قدرت خودش رو واگذار کنه و با دست خودش اعتبار خودشو به باد بده؟
دوم و سوم اینکه این گفتگوها باید توسط چه کسانی و چگونه انجام بشه؟ حکومت که نمیتونه بیاد از تک تک هشتاد میلیوننفر بپرسه «شما میگید اسراییل رو به رسمیت بشناسیم یا نشناسیم؟». اگه بخواد درباره همه موضوعات رفراندوم برگزار کنه، عین ۳۶۵ روز سال باید مشغول رفراندوم باشه. قاعدتا باید احزابی تشکیل بشن تا هرکدوم طیفی از ایرانیان رو نمایندگی کنند و بعد حکومت با اون احزاب وارد گفتگو بشه. فرض کنید من و همفکرانم که در اقتصاد متمایل به بازار آزاد هستیم و در عینحال محافظهکاریم و در سیاست هم غربگرا و آمریکاگراییم میخوایم یه حزب بزنیم. خب اولا من نوعی چه کسانی رو میتونم انتخاب کنم که نماینده من در حزب باشند؟ مثلا میتونم رضا پهلوی رو انتخاب کنم؟ اگه خواستم فرهاد جعفری رو انتخاب کنم چی؟ اگه بتونم و این افراد در حزب به قدرت برسند، فرداش حکومت باید بشینه با اینا گفتگو کنه. چطور ممکنه که بتونه؟ یعنی بشینه با آدمهایی گفتگو کنه که تا دیروز واسه یکیشون غیابا حکم اعدام میداد و واسه اون یکی ۵۰۰ میلیون وثیقه گرفته تا بذاره تو خیابون تردد کنه! خود این هم یعنی واگذاری قدرت، و خود این هم با از دست دادن اعتبار همراهه. به این معنی که چهل سال داشتیم درباره این افراد و امثال این افراد، شکر میخوردیم!
از طرفی طبق قانون اولین چیزی که این حزب باید پایبندی خودش رو بش اعلام کنه چیه؟ ولایت فقیه! یعنی این حزب همون ابتدا به ساکن باید بپذیره که اگه حضرت آقا صبح پا شد گفت نباید ماشین آمریکایی وارد بشه، باید بگه چشم! اگه گفت نباید زیر سندی رو امضاء کنیم که ما رو ملزم میکنه به داشتن شفافیت مالی، باز هم باید بگه چشم! خب با این شرایط چطور ممکنه این حزب بتونه مثلا هدف بازار آزاد رو دنبال کنه؟
ادامه 👇
❤4
پس مجموعا اگه قرار باشه این اتفاقات بیفته، لازمهش اینه که جمهوریاسلامی از چیزی که الان هست کاملا تغییر ماهیت بده و تبدیل بشه به حکومتی کاملا متفاوت، که لازمهش اینه که قانون اساسی تغییر پیدا کنه. اما استاد میفرمایند این اتفاقات باید در همین نظام رخ بده! که یه جور گزاره متناقض توش هست: جمهوریاسلامی باید بماند، تا به چیزی غیر از جمهوریاسلامی تبدیل شود!.. خب یعنی چه؟
ایشون تأکید میکنه که انقلاب در ایران جواب نمیده، چون در خاورمیانه جواب نمیده! اولا طبق توضیحات بالا، این تغییرات هیچچیز نیست جز یک انقلاب. مگه انقلاب شاخ و دم داره؟ در چهل سال گذشته ولی فقیه در تمام شئونات زندگی ما دخالت کرده، حالا بیاییم تغییراتی بدیم که دیگه نتونه در شئونات زندگی ما دخالت کنه. خب این انقلاب نیست؟ دوما بر چه مبنایی خاورمیانه و مثلا مصر، همتراز ما هستند که بعد سرنوشتمون هم بخواد با اونا مشترک بشه؟ در مصر افراطیهای مذهبی چنان پرنفوذ و پرتعداد هستند که جز نیروی زورگوی ارتش چیزی جلودارشون نیست، و در ایران افراطیهای مذهبی حتی با وجود پشتوانههای بیحساب مالی و نظامی که در اختیار دارن هم به انزوا افتادند. چطور این دو جامعه تا این حد متفاوت رو همسرنوشت فرض میکنید؟
ایشون از طرفی و به درستی اذعان داره که اگه تحولی رخ نده، به ته دره خواهیم رفت. و از طرفی میگه انقلاب خطرناکه! یعنی هزینههای انقلاب از چیزی که ته دره انتظارمون رو میکشه بدتره؟
خیلی جالبه که میگن اگه همین روند ادامه پیدا کنه مثل سوریه میشیم، بعد میگن انقلاب بده، چون مثل سوریه میشیم! همینقدر خندهدار.
همینکه این صحبتها مطرح بشه و مردم بیشتر با واقعیت آشنا بشن برای همه بهتره. اما صرفا مطلع شدن از فرداهای دردناک کافی نیست. باید این شجاعت هم بوجود بیاد که خودمون فاعل تحول بشیم. اگه قراره درد شدیدی تحمل کنیم، بهتره خودمون یه نقشی داشته باشیم تا اینکه فقط تماشا کنیم که چجوری اتفاق میفته.
ایشون تأکید میکنه که انقلاب در ایران جواب نمیده، چون در خاورمیانه جواب نمیده! اولا طبق توضیحات بالا، این تغییرات هیچچیز نیست جز یک انقلاب. مگه انقلاب شاخ و دم داره؟ در چهل سال گذشته ولی فقیه در تمام شئونات زندگی ما دخالت کرده، حالا بیاییم تغییراتی بدیم که دیگه نتونه در شئونات زندگی ما دخالت کنه. خب این انقلاب نیست؟ دوما بر چه مبنایی خاورمیانه و مثلا مصر، همتراز ما هستند که بعد سرنوشتمون هم بخواد با اونا مشترک بشه؟ در مصر افراطیهای مذهبی چنان پرنفوذ و پرتعداد هستند که جز نیروی زورگوی ارتش چیزی جلودارشون نیست، و در ایران افراطیهای مذهبی حتی با وجود پشتوانههای بیحساب مالی و نظامی که در اختیار دارن هم به انزوا افتادند. چطور این دو جامعه تا این حد متفاوت رو همسرنوشت فرض میکنید؟
ایشون از طرفی و به درستی اذعان داره که اگه تحولی رخ نده، به ته دره خواهیم رفت. و از طرفی میگه انقلاب خطرناکه! یعنی هزینههای انقلاب از چیزی که ته دره انتظارمون رو میکشه بدتره؟
خیلی جالبه که میگن اگه همین روند ادامه پیدا کنه مثل سوریه میشیم، بعد میگن انقلاب بده، چون مثل سوریه میشیم! همینقدر خندهدار.
همینکه این صحبتها مطرح بشه و مردم بیشتر با واقعیت آشنا بشن برای همه بهتره. اما صرفا مطلع شدن از فرداهای دردناک کافی نیست. باید این شجاعت هم بوجود بیاد که خودمون فاعل تحول بشیم. اگه قراره درد شدیدی تحمل کنیم، بهتره خودمون یه نقشی داشته باشیم تا اینکه فقط تماشا کنیم که چجوری اتفاق میفته.
❤5
جورج گالووی که مشهوره به تبلیغ واسه بایکوت کردن محصولات اسراییل (و واسه پرستیوی هم برنامه اجرا میکرد) تو یه رستوران اسراییلی تو لندن دیدن که داره صبحانه شاکشوکا (املت) میخوره!
#شارلاتان
#شارلاتان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عربستان یه سایت آموزش تلاوت مجازی راه انداخته زیر نظر استاد سُدیس! که کاملا رایگان به علاقمندان از سراسر دنیا مشاوره آنلاین میده. یه بچه رو هم نشون میده از سوئد وصل شده تمرین میکنه!
Anarchonomy
عربستان یه سایت آموزش تلاوت مجازی راه انداخته زیر نظر استاد سُدیس! که کاملا رایگان به علاقمندان از سراسر دنیا مشاوره آنلاین میده. یه بچه رو هم نشون میده از سوئد وصل شده تمرین میکنه!
یکم به دم و تشکیلات تدارکدیده شده دقت کنید.. اون سالن با اون کیفیت ساخت، پارتیشنبندی، اون کامپیوترها، و سیستم تهویه که با دو متر پارچه روی سرش میتونه تو یه محفظه شیشهای بشینه و راحت باشه.. تأسیسات هستهای ما انقدر کلین و شیک نیست. و اون زیرساخت شبکه که تصویر یارو ازون سر دنیا بدون ذرهای تأخیر و افت کیفیت میاد واسش، که صداسیمای ما هم عاجزه ازش موقع صحبت با گزارشگرانش در خارج، و این پرسنلی که بیست و چهارساعت باید مشغول ارائه خدمت باشن تو این سیستم.. همه اینا برای اینکه مسلمین یاد بگیرن چجوری یه متن قدیمی رو تلاوت کنند! که چه تأثیری قراره رو زندگیشون داشته باشه؟ الله اعلم
تصور کنید این خلاقیتها، این زحمات، این بودجهها و این امکانات صرف آموزش زبانهای خارجی یا افزایش اطلاعات عمومی بچههای مسلمان میشد. یا تصور کنید با این تشکیلات، بچهها رو هدایت میکردند به سمت خلق موقعیتهای شغلی برای آینده خودشون، برای زمانی که دیگه یا نفت نیست یا مفت شده، و دولتها دیگه نمیتونن شغل بسازن.
آره تصور کنید.. تخیلوا
تصور کنید این خلاقیتها، این زحمات، این بودجهها و این امکانات صرف آموزش زبانهای خارجی یا افزایش اطلاعات عمومی بچههای مسلمان میشد. یا تصور کنید با این تشکیلات، بچهها رو هدایت میکردند به سمت خلق موقعیتهای شغلی برای آینده خودشون، برای زمانی که دیگه یا نفت نیست یا مفت شده، و دولتها دیگه نمیتونن شغل بسازن.
آره تصور کنید.. تخیلوا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیدونم اونایی که از دست پلیس آمریکا فرار میکنن چه فکری میکنن با خودشون.. عین عقابه که خرگوش میگیره
مقایسه کنید با ماموران ایران، از لحاظ ورزیدگی، سرعت، تعهد، شجاعت، و جدیت.
مقایسه کنید با ماموران ایران، از لحاظ ورزیدگی، سرعت، تعهد، شجاعت، و جدیت.
آدم انتظار داره حداقل قشر تحصیلکرده هر خبر فیکی رو باور نکنه. منظورم این نیست که حتما بره منبع اصلیش رو چک کنه و تا مطمئن نشده جدی نگیردش، که البته تو دنیای امروز ما اون هم به یک ضرورت تبدیل شده، منظورم اینه که بتونه از ریخت و قیافه خبر تشخیص بده که این واقعیت نداره، چه با منبع چه بیمنبع. آخه چطور آدمای باسواد میخونن آمریکا اموال آقازادههای ایران که صد و خوردهای میلیارد دلاره! رو بلوکه کرده و خودشونم میخواد دیپورت کنه! و فکر میکنند واقعیه؟
رییسجمهوری آمریکا یا حتی خزانهداری آمریکا، رو چه حسابی و با پشتوانه کدوم قانون آمریکا میتونن همینجوری پول چندهزارنفر رو بلوکه کنند و خودشون هم از کشور اخراج کنند؟ مگه اونجا هم مثل ایران هیئتی اداره میشه؟ فرض کنیم پسر رییس بنیاد شهید اونجا خونه و حساب بانکی داره. خب به چه جرمی باید حسابش رو بست؟ به جرم پسر بنیاد شهید بودن؟ فرض کنیم پسر رییس بنیاد پول بیتالمال که متعلق به همه ما ایرانیهاست بالاکشیده و ریخته تو حسابش تو آمریکا. خب ما کجا تونستیم اینو ثابت کنیم؟ یا باید دولت ایران به یه مرجع بینالمللی شکایت کنه تا اونا پیگیری کنن، که این منتفیه، یا اینکه یه عده ایرانی در آمریکا شکایت کنند از اون فرد و به دادگاه ثابت کنند که پولی که تو حسابش هست مال اوناست. به هرحال باید یه شکایتی رخ بده و یه پروندهای تشکیل بشه. در مورد پولشویی هم مسئولان جمهوریاسلامی از حساب بچههای عزیز و گرامیشون استفاده نمیکنن. اگه اینطور بود لازم نبود که تو عمان شرکت صوری بزنن و پول رو به نام اون شرکت به شعبه بانک اروپایی تو عمان بریزن و اون بانک اروپایی، پول رو منتقل کنه به شعبهش تو نیویورک و تو خط آدرس سوئیفت بنویسه «انتقال بین شعب» که آمریکا نفهمه این پول جمهوریاسلامیه، و بعد چندسال لو بره و اون بانک اروپایی صدها میلیون دلار جریمه بشه!
پولی که تو حساب آقازادهها هست، پول سیاه نیست. پول حرامه. و حرام، تو قانون آمریکا، تعریف نشدهست. دیپورت که ازینم خندهدارتره. خیلی ازین آقازادهها شهروند آمریکا هستند. مگه شهر هرته که از شهروند مملکت سلب تابعیت کنند؟ حتی بحرین هم که کمی شبیه شهر هرته، فقط دو سه نفر رو میخواست سلب تابعیت کنه، که اونم نکرد. دیپورت چندهزارنفر؟ حتی اونهایی که شهروند نیستند و فقط موقتا اجازه اقامت دارن هم نمیشه بدون دلیل محکم قانونی بیرون کرد. اینکه ما ایرانیها از آقازادهها بدمون میاد دلیل محکمی نیست.
چطور یه آدم باسواد این بدیهیات رو نادیده میگیره و چنین خبری رو باور میکنه؟
برای روشن کردن ابعاد واقعیات دنیا، کافیه اشاره کنم به اینکه هنوز بستگان بشار اسد به راحتی دارن با حسابهای بانکیشون کار میکنند. نه تحریمی نه دیپورتی نه مورد بلوکهای. و تازه اینها بستگان کسانی هستند که آمریکا مستقیما نیروهاش رو بمباران میکنه! زمان اوباما دوستم در آمریکا میگفت ما میدونیم پسر فلان آیتالله میلیونها دلار پول آورده اینجا نمایشگاه زده، میریم میگیم به افبآی که این فلانی پسر فلانیهها، جوابی که میدن اینه: «خب؟»
رییسجمهوری آمریکا یا حتی خزانهداری آمریکا، رو چه حسابی و با پشتوانه کدوم قانون آمریکا میتونن همینجوری پول چندهزارنفر رو بلوکه کنند و خودشون هم از کشور اخراج کنند؟ مگه اونجا هم مثل ایران هیئتی اداره میشه؟ فرض کنیم پسر رییس بنیاد شهید اونجا خونه و حساب بانکی داره. خب به چه جرمی باید حسابش رو بست؟ به جرم پسر بنیاد شهید بودن؟ فرض کنیم پسر رییس بنیاد پول بیتالمال که متعلق به همه ما ایرانیهاست بالاکشیده و ریخته تو حسابش تو آمریکا. خب ما کجا تونستیم اینو ثابت کنیم؟ یا باید دولت ایران به یه مرجع بینالمللی شکایت کنه تا اونا پیگیری کنن، که این منتفیه، یا اینکه یه عده ایرانی در آمریکا شکایت کنند از اون فرد و به دادگاه ثابت کنند که پولی که تو حسابش هست مال اوناست. به هرحال باید یه شکایتی رخ بده و یه پروندهای تشکیل بشه. در مورد پولشویی هم مسئولان جمهوریاسلامی از حساب بچههای عزیز و گرامیشون استفاده نمیکنن. اگه اینطور بود لازم نبود که تو عمان شرکت صوری بزنن و پول رو به نام اون شرکت به شعبه بانک اروپایی تو عمان بریزن و اون بانک اروپایی، پول رو منتقل کنه به شعبهش تو نیویورک و تو خط آدرس سوئیفت بنویسه «انتقال بین شعب» که آمریکا نفهمه این پول جمهوریاسلامیه، و بعد چندسال لو بره و اون بانک اروپایی صدها میلیون دلار جریمه بشه!
پولی که تو حساب آقازادهها هست، پول سیاه نیست. پول حرامه. و حرام، تو قانون آمریکا، تعریف نشدهست. دیپورت که ازینم خندهدارتره. خیلی ازین آقازادهها شهروند آمریکا هستند. مگه شهر هرته که از شهروند مملکت سلب تابعیت کنند؟ حتی بحرین هم که کمی شبیه شهر هرته، فقط دو سه نفر رو میخواست سلب تابعیت کنه، که اونم نکرد. دیپورت چندهزارنفر؟ حتی اونهایی که شهروند نیستند و فقط موقتا اجازه اقامت دارن هم نمیشه بدون دلیل محکم قانونی بیرون کرد. اینکه ما ایرانیها از آقازادهها بدمون میاد دلیل محکمی نیست.
چطور یه آدم باسواد این بدیهیات رو نادیده میگیره و چنین خبری رو باور میکنه؟
برای روشن کردن ابعاد واقعیات دنیا، کافیه اشاره کنم به اینکه هنوز بستگان بشار اسد به راحتی دارن با حسابهای بانکیشون کار میکنند. نه تحریمی نه دیپورتی نه مورد بلوکهای. و تازه اینها بستگان کسانی هستند که آمریکا مستقیما نیروهاش رو بمباران میکنه! زمان اوباما دوستم در آمریکا میگفت ما میدونیم پسر فلان آیتالله میلیونها دلار پول آورده اینجا نمایشگاه زده، میریم میگیم به افبآی که این فلانی پسر فلانیهها، جوابی که میدن اینه: «خب؟»
❤3
گاهی تو بعضی شهربازیها یه قسمتهایی رو جدا میکردند و بالاش مینوشتن ورود افراد مجرد اکیدا ممنوع! من که اهل شهربازی نبودم هیچوقت اما یکبار که تصادفی رد شدم و نگهبان مانعم شد و تابلوی بالای سر رو بم نشون داد که ممنوعیت رو اعلام میکرد، حس فوقالعاده تحقیرآمیزی همه وجودم رو گرفت. یه ترکیبی بود از تبعیض، و این نگاه که پسر مجرد رو به شکل تستوسترون متحرک میبینه! انکاری در این نیست که آدم مغروریام (ازونایی که دلیلی نداره مغرور باشن ولی هستن)، ولی اون تحقیر صرفا شکستن غرور نبود، از یه جنس دیگه بود. بحمدالله اقتصاد مملکت به سقوطی دچار شد که دیگه طبقه متوسطی باقی نمونده که بخواد شهربازی بره و خیلیهاشون برچیده شدن. ولی اون تحقیر هیچوقت از ذهن پاک نمیشه.
حالا شبیه همون تبعیض رو دارن درباره دختر مجرد اعمال میکنن، اما نه با تابلو و نگهبان، بلکه با پروپاگاندا. هرجا که نگاه کنید مطلبی درباره ورود زنان به ورزشگاه چیزی نوشتن، صحبت از خانوادهست، نه دختر! گویی زنی که شوهر داره یا با بچه اومده، بیخطره، ولی دختر مجرد، یه بمب تحریککنندهست! نه، فقط بمب تحریککننده هم نه، بلکه فرستاده شیطانه! که نفوذ میکنه به جمع تا مومنین رو به جهنم رهسپار کنه! انقدر این کلمه خانواده رو تکرار میکنند، تا محوریت شوهرداشتن و بچه داشتن به اصلی بدیهی تبدیل بشه و بعدا کسی نتونه ازش عدول کنه. که بعدا مطالبه ورود دختر مجرد بشه «درخواست افراطی». که اگه احیانا و احیانا مسئله ورود خانواده حل شد، یک دهه دیگه از تاریخ سیاسی ایران هم صرف مبارزه برای الصاق آزادی دختر مجرد به آزادی خانواده بشه، و این مشغولیت اجتماعی همچنان ادامه پیدا کنه.
شما وقتی میفهمی ازدواج، مقدس نیست، بلکه به لعنت خدا هم نمیارزه، که به خاطر انجام ندادنش مجازات بشی. اونم نه یه جا نه دوجا، نه در یکی دو موقعیت، بلکه همیشه و همهجا.
حالا شبیه همون تبعیض رو دارن درباره دختر مجرد اعمال میکنن، اما نه با تابلو و نگهبان، بلکه با پروپاگاندا. هرجا که نگاه کنید مطلبی درباره ورود زنان به ورزشگاه چیزی نوشتن، صحبت از خانوادهست، نه دختر! گویی زنی که شوهر داره یا با بچه اومده، بیخطره، ولی دختر مجرد، یه بمب تحریککنندهست! نه، فقط بمب تحریککننده هم نه، بلکه فرستاده شیطانه! که نفوذ میکنه به جمع تا مومنین رو به جهنم رهسپار کنه! انقدر این کلمه خانواده رو تکرار میکنند، تا محوریت شوهرداشتن و بچه داشتن به اصلی بدیهی تبدیل بشه و بعدا کسی نتونه ازش عدول کنه. که بعدا مطالبه ورود دختر مجرد بشه «درخواست افراطی». که اگه احیانا و احیانا مسئله ورود خانواده حل شد، یک دهه دیگه از تاریخ سیاسی ایران هم صرف مبارزه برای الصاق آزادی دختر مجرد به آزادی خانواده بشه، و این مشغولیت اجتماعی همچنان ادامه پیدا کنه.
شما وقتی میفهمی ازدواج، مقدس نیست، بلکه به لعنت خدا هم نمیارزه، که به خاطر انجام ندادنش مجازات بشی. اونم نه یه جا نه دوجا، نه در یکی دو موقعیت، بلکه همیشه و همهجا.
❤3
مزیت حکومت کمونیستی چین اینه که اگه بخواد تسویهحساب درون حاکمیتی انجام بده، خیلی مستقیم میرن طرف رو تو خونهش دستبند میزنن و میندازن زندان و بعد طی یه سری دادگاههایی که تقریبا نتیجهش از قبل معلومه به جرم فساد، که واقعا مرتکبش شده، به اعدام یا حبس ابد محکوم میشه. اما اینجا خبرنگارهای فیک رو تربیت میکنن و مینذازن تو مطبوعات و شبکههای اجتماعی، و از طریق اونا هم زیرآب همدیگه رو میزنن، هم از همدیگه انتقام و یا حقالسکوت میگیرن، هم پز مبارزه با فساد و گردش آزاد اطلاعات و شفافیت میدن!
و عدهای با آیکیو زیر ۷۵ هم این نمایشها رو به عنوان «تغییرات مثبت» باور میکنند.
https://t.me/seyedyasernabavi/1338
و عدهای با آیکیو زیر ۷۵ هم این نمایشها رو به عنوان «تغییرات مثبت» باور میکنند.
https://t.me/seyedyasernabavi/1338
Telegram
یاسر نبوی
ماجرای ویلای فیروز آبادی هم انگار روغن ریخته ای بود که نذر امام زاده شد
گاهی اوقات هم آبروی ریخته میتواند آبرو بخرد برای برخی جنبش های فیک
یاد افشاگری های #یاشار_سلطانی و بازداشت سوری اش بخیر
حیف هشتک هایی که برای آزادی این شخصیت مرموز زدیم
دقت کرده اید…
گاهی اوقات هم آبروی ریخته میتواند آبرو بخرد برای برخی جنبش های فیک
یاد افشاگری های #یاشار_سلطانی و بازداشت سوری اش بخیر
حیف هشتک هایی که برای آزادی این شخصیت مرموز زدیم
دقت کرده اید…
❤4
نیجریه کشوریه که کلکسیون مشکلهاست. جمعیت با رشدی افسارگسیخته در حال افزایشه در حالی که بودجه و زیرساخت برای تأمین کردنشون در آینده وجود نداره. فرقهگرایی و قبیلهپرستی همچنان بیداد میکنه. گروههای تروریستی مثل الشباب و بوکوحرام و القاعده هرروز یه فاجعه جدید ایجاد میکنند. بعضی وقتها یه جوری میشه که ناظر بیطرف فکر میکنه این کشور اصلا حکومت مرکزی نداره! ناامنی بخشی از زندگی مردم شده.. یهو ممکنه با پای پیاده، و نه با موتور مثل فیلمها، وارد بازار بشن، یه نفر رو تو یه قهوهخونه گیر بیارن و همینطور شلیک کنن به سمتش، چون تصورشون اینه که خبرچین آمریکاست! اینجوری هم نه که اول دو تا شلیک هوایی کنن که مردم عادی پراکنده شن بعد بیفتن به جون هدف. همینجور تا دیدنش شلیک میکنن، حالا سه تا مشتری هم اون وسط کشته شد، شد. اونجاهایی هم که امنه، فساد و رشوه به بخشی از زندگی تبدیل شده.
یه همچین کشوری که تا خرخره در «شرایط ناگوار» بسر میبره، یه تیم فوتبال فرستاده به جام جهانی که تیم کاملا آماده، ورزیده، با روحیه و همچنین با دیسیپلینه، که علاوه بر همه اینها نتیجه هم میگیره. نه نتیجه غیرتی! بلکه نتیجه فوتبالی. با این حال مردم نیجریه، برخلاف بسیاری از هموطنان من در حال انفجار احساسی نیستند الان.
یه پدیدهای هست که من اسمشو گذاشتم «سندروم باوجودِ». یعنی وقتی میخوان کردیتی به خودشون بدن، قبلاش قید میکنن که باوجود فلان و بهمان به موفقیت رسیدند. مثلا از اسپانیا فقط با یک گل باختیم، با وجودِ اینکه امکانات نبود، با وجود اینکه بازی تدارکاتی نبود، پول نبود، ورزشگاه نبود فلان نبود بهمان نبود زمین کج بود. قید باوجودِ برای اینه که چیزی که بدست اومده رو بزرگتر از چیزی که هست جلوه بده. (هرچند که حتی در همین مورد هم تمام واقعیات رو نمیگن. مثلا نمیگن که کیروش یکی از گرونترین مربیهای این جامه. یا نمیگن که لیگ ما حمایت همهجانبه دولتی رو پشت سرش داره تا جاییه که باشگاهها هرچقدر هم فساد کنند و هم چقدر هم اشتباه کنند، هیچوقت ورشکسته یا تنبیه نمیشن!). اونایی که از قید باوجودِ استفاده میکنند، «باجودِ» که برای بقیه وجود داره رو نمیبینند. که مثلا نیجریه یه گلچین از همشون رو داره.
یه علت اساسی در شکلگیری این انفجار احساسی اینه که در اینجا خودستایی رو با ملیگرایی اشتباه میگیرند. این خودستایی رو همهجای اتفاقات ایران که ممکنه ازشون به عنوان موفقیت یاد بشه میبینید. و عصارهش در عبارت مشهور «چقدر خوبیم ما» فردوسیپور تجلی پیدا کرد. و جالبه که این خودستایی به اندازه تار مویی فاصله داره با خودزنی! همون جامعهای که امروز به خاطر یک اتفاق خیلی کوچک در یک گوشه مملکت ممکنه انواع انگها اعم از «عقبافتاده»، «وحشی»، «تربیتناپذیر»، «بیفرهنگ»، و «بیشعور» رو به کل ایرانیان بچسبونه، فرداش به خاطر یک اتفاق خیلی کوچکتر به این نتیجه برسه که چقدر ایرانیان خوبند، چقدر فداکاراند، چقدر شجاعند، چقدر متحدند، چقدر خوشگلند حتی!
ملیگرایی برای این نیست که از خودمون خوشمون بیاد. ملیگرایی برای اینه که خودمون رو بالا بکشیم. اونایی که خودشون رو بالا کشیدن، نه تنها خودستایی نمیکردند، بلکه درست در نقطه مقابلش، دائما مشغول ایرادگیری از خودشون بودند و هستند. نمونه کاملی ازین ایرادگیری در بین یهودیان رواج داره. با اینکه هزار و یک دلیل دارند تا خودشون رو ستایش کنند (که یکیش دوام عجیب چندهزارسالهشون در برابر تمام نیروهایی بوده که قصد نابود کردنشون رو داشتن)، اما همواره غر میزنند. و این رویه در اسراییل هم به یک فرهنگ تبدیل شده. هروقت به مطبوعات و رسانهها و حتی حرفهای شهروندانشون که گوش میدی میبینی یه چیزی پیدا کردن و دارن بش گیر میدن. اونها هم از «باوجودِ» استفاده میکنند، اما از نوع معکوسش. به جای اینکه بگن با وجود اینکه کشور کوچکی هستیم و آزادی عمل زیادی نداریم و بودجهمون محدوده و چاه نفت نداریم و بلاه بلاه بلاه، تونستیم نیروی نظامی دشمن رو سرکوب کنیم؛ میگن باوجود تسلط اطلاعاتیمون و مهارت نیروهامون و تکنولوژی تسلیحاتمون، چرا ۲۲ تا مجروح دادیم؟ باید ۱۲ تا میدادیم حداکثر! این یعنی ملیگرایی.
شاید بگید این «خروجی مکتوب یک ذهن خشن» باید باشه، اما واقعیت اینه که خشونت اسراییلیها در نقد خودشون، اونها رو از ما و خیلیهای دیگه جلو انداخت.
یه همچین کشوری که تا خرخره در «شرایط ناگوار» بسر میبره، یه تیم فوتبال فرستاده به جام جهانی که تیم کاملا آماده، ورزیده، با روحیه و همچنین با دیسیپلینه، که علاوه بر همه اینها نتیجه هم میگیره. نه نتیجه غیرتی! بلکه نتیجه فوتبالی. با این حال مردم نیجریه، برخلاف بسیاری از هموطنان من در حال انفجار احساسی نیستند الان.
یه پدیدهای هست که من اسمشو گذاشتم «سندروم باوجودِ». یعنی وقتی میخوان کردیتی به خودشون بدن، قبلاش قید میکنن که باوجود فلان و بهمان به موفقیت رسیدند. مثلا از اسپانیا فقط با یک گل باختیم، با وجودِ اینکه امکانات نبود، با وجود اینکه بازی تدارکاتی نبود، پول نبود، ورزشگاه نبود فلان نبود بهمان نبود زمین کج بود. قید باوجودِ برای اینه که چیزی که بدست اومده رو بزرگتر از چیزی که هست جلوه بده. (هرچند که حتی در همین مورد هم تمام واقعیات رو نمیگن. مثلا نمیگن که کیروش یکی از گرونترین مربیهای این جامه. یا نمیگن که لیگ ما حمایت همهجانبه دولتی رو پشت سرش داره تا جاییه که باشگاهها هرچقدر هم فساد کنند و هم چقدر هم اشتباه کنند، هیچوقت ورشکسته یا تنبیه نمیشن!). اونایی که از قید باوجودِ استفاده میکنند، «باجودِ» که برای بقیه وجود داره رو نمیبینند. که مثلا نیجریه یه گلچین از همشون رو داره.
یه علت اساسی در شکلگیری این انفجار احساسی اینه که در اینجا خودستایی رو با ملیگرایی اشتباه میگیرند. این خودستایی رو همهجای اتفاقات ایران که ممکنه ازشون به عنوان موفقیت یاد بشه میبینید. و عصارهش در عبارت مشهور «چقدر خوبیم ما» فردوسیپور تجلی پیدا کرد. و جالبه که این خودستایی به اندازه تار مویی فاصله داره با خودزنی! همون جامعهای که امروز به خاطر یک اتفاق خیلی کوچک در یک گوشه مملکت ممکنه انواع انگها اعم از «عقبافتاده»، «وحشی»، «تربیتناپذیر»، «بیفرهنگ»، و «بیشعور» رو به کل ایرانیان بچسبونه، فرداش به خاطر یک اتفاق خیلی کوچکتر به این نتیجه برسه که چقدر ایرانیان خوبند، چقدر فداکاراند، چقدر شجاعند، چقدر متحدند، چقدر خوشگلند حتی!
ملیگرایی برای این نیست که از خودمون خوشمون بیاد. ملیگرایی برای اینه که خودمون رو بالا بکشیم. اونایی که خودشون رو بالا کشیدن، نه تنها خودستایی نمیکردند، بلکه درست در نقطه مقابلش، دائما مشغول ایرادگیری از خودشون بودند و هستند. نمونه کاملی ازین ایرادگیری در بین یهودیان رواج داره. با اینکه هزار و یک دلیل دارند تا خودشون رو ستایش کنند (که یکیش دوام عجیب چندهزارسالهشون در برابر تمام نیروهایی بوده که قصد نابود کردنشون رو داشتن)، اما همواره غر میزنند. و این رویه در اسراییل هم به یک فرهنگ تبدیل شده. هروقت به مطبوعات و رسانهها و حتی حرفهای شهروندانشون که گوش میدی میبینی یه چیزی پیدا کردن و دارن بش گیر میدن. اونها هم از «باوجودِ» استفاده میکنند، اما از نوع معکوسش. به جای اینکه بگن با وجود اینکه کشور کوچکی هستیم و آزادی عمل زیادی نداریم و بودجهمون محدوده و چاه نفت نداریم و بلاه بلاه بلاه، تونستیم نیروی نظامی دشمن رو سرکوب کنیم؛ میگن باوجود تسلط اطلاعاتیمون و مهارت نیروهامون و تکنولوژی تسلیحاتمون، چرا ۲۲ تا مجروح دادیم؟ باید ۱۲ تا میدادیم حداکثر! این یعنی ملیگرایی.
شاید بگید این «خروجی مکتوب یک ذهن خشن» باید باشه، اما واقعیت اینه که خشونت اسراییلیها در نقد خودشون، اونها رو از ما و خیلیهای دیگه جلو انداخت.
❤7
تو خانواده و فامیل ما زنهایی که دفعات زیادی زایمان کرده باشند زیاده. منظورم از زیاد بالای هفت الی یه عدد دو رقمی! اون هم با به دنیا آوردن نوزادانی که وزنشون به ۴ کیلو هم میرسید! و طبیعتا حالا که سالخورده هستند تبدیل شدند به مرجع مشاوره برای زنهای جوانتر که قراره یا یک بار زایمان انجام بدند یا حداکثر دو بار، و همه چیز براشون تازگی داره یا حتی ترسناکه. مثلا میپرسند چرا بدنم اینجوری شد، چرا شیرم اینجوریه، چرا فلان جام درد میکنه، چرا بچه اینجوری میکنه.. و دقت که کردم دیدم بیشتر جوابهایی که این زنان باتجربه بشون میدن خلاصه میشه به اینکه «این طبیعیه». یعنی طبیعیه که شیرت اینجوریه، طبیعیه که بچه اینجوری میکنه، طبیعیه که فلان جا درد داری. و جالبه اونها هم که از زبان اینها این «طبیعیه» ها رو میشنون، راحتتر با مشکلات زایمان و بچهداری کنار میان، تا با چیزهایی که دکتر میگه و داروهایی که مینویسه. یک جور شارژ روانیه، که کار هم میکنه.
ما مردم هم تقریبا در موقعیت مشابه زنان جوان قرار گرفتیم که محاصره شدیم با هجمهی ترسناکی از تهدیدات، و همچنین حجم زیادی از ندانستهها و تردیدها درباره آینده. بعد یه عده هی بمون القاء میکنند که «طبیعیه». اینکه چهل ساله داریم درباره موی زنان بحث میکنیم طبیعیه. اینکه چهل ساله داریم با تمام جهان لج میکنیم طبیعیه. اینکه هر شری تو منطقه ایجاد شده یه ردپایی از ما هست طبیعیه. اینکه دنبه بندازیم واسه گربهها تو حیاط، بریم دستمون رو بشوریم و برگردیم و اینترنت رو چک کنیم و ببینیم تو همین فاصله دنبه خوردن گربهها دلار سیصدتومن گرون شده طبیعیه. اینکه دستمزد کارگرمون از کارگر نپالی کمتر شده اما مخارجمون نزدیک مخارج زندگی تو استکهلمه، طبیعیه!
اما یه فرق اساسی هست این وسط. باید از اونایی که دارن بمون میگن طبیعیه بپرسیم خود شما چند شکم زاییدید؟ اون فرق اساسی همینه که اونا حتی باردار هم نشدن که بخوان بزان. اگه یکی بود مثل خودمون و از بین خودمون و تحت فشار اندازه خودمون و میگفت «ملت تحمل کنید، رد میشه اینا، یکم دندون به جیگر بگیریم درست میشه» باز یه حرفی بود. حتی اگه حرفش پشتوانه هم نداشت، همینکه میدونستیم هم آسایشگاهی ماست، اثر روانی میذاشت. اما کی داره بمون میگه تحمل کنید؟ اونی که فقط ۳هزار دلار داده چهارتا بلیت جام جهانی گرفته و بین این بلیتها برامون از زیباییهای سنپترزبورگ! تعریف میکنه. اونی که معلوم نیست با فاند باباش یا با فاند دوستای باباش رفته درس بخونه ولی تو زندگیش همهچی هست غیر از درس. اونی که هروقت بخواد میره کنسرت گروههای مشهور در لندن! اما به راه دادن موقتی و دستوری تعداد محدودی از زنان برای تماشای نمایشی بیکیفیت از فوتبال که اونم با یه ضدحال به خانوادهها همراه بوده، میگه «دستاورد». اونی که هیچوقت لازم نیست پولشو چنج کنه تا براش مهم باشه واسه ما چقدر چنج میکنن! همینها تشخیص میدن که حضور نظامی در سوریه برامون خوبه. تداوم جمهوریاسلامی با همین شکل برامون خوبه. درگیرشدن با اسراییل و آمریکا و متحدانش برامون خوبه. فحاشی به آلسعود برامون خوبه. همینایی که حتی یه بار هم زیر فشار نزاییدن.
ما باید بالاخره یه جایی به صورت کاملا ملی و متحد به اینا بگیم برید به درک!
ما مردم هم تقریبا در موقعیت مشابه زنان جوان قرار گرفتیم که محاصره شدیم با هجمهی ترسناکی از تهدیدات، و همچنین حجم زیادی از ندانستهها و تردیدها درباره آینده. بعد یه عده هی بمون القاء میکنند که «طبیعیه». اینکه چهل ساله داریم درباره موی زنان بحث میکنیم طبیعیه. اینکه چهل ساله داریم با تمام جهان لج میکنیم طبیعیه. اینکه هر شری تو منطقه ایجاد شده یه ردپایی از ما هست طبیعیه. اینکه دنبه بندازیم واسه گربهها تو حیاط، بریم دستمون رو بشوریم و برگردیم و اینترنت رو چک کنیم و ببینیم تو همین فاصله دنبه خوردن گربهها دلار سیصدتومن گرون شده طبیعیه. اینکه دستمزد کارگرمون از کارگر نپالی کمتر شده اما مخارجمون نزدیک مخارج زندگی تو استکهلمه، طبیعیه!
اما یه فرق اساسی هست این وسط. باید از اونایی که دارن بمون میگن طبیعیه بپرسیم خود شما چند شکم زاییدید؟ اون فرق اساسی همینه که اونا حتی باردار هم نشدن که بخوان بزان. اگه یکی بود مثل خودمون و از بین خودمون و تحت فشار اندازه خودمون و میگفت «ملت تحمل کنید، رد میشه اینا، یکم دندون به جیگر بگیریم درست میشه» باز یه حرفی بود. حتی اگه حرفش پشتوانه هم نداشت، همینکه میدونستیم هم آسایشگاهی ماست، اثر روانی میذاشت. اما کی داره بمون میگه تحمل کنید؟ اونی که فقط ۳هزار دلار داده چهارتا بلیت جام جهانی گرفته و بین این بلیتها برامون از زیباییهای سنپترزبورگ! تعریف میکنه. اونی که معلوم نیست با فاند باباش یا با فاند دوستای باباش رفته درس بخونه ولی تو زندگیش همهچی هست غیر از درس. اونی که هروقت بخواد میره کنسرت گروههای مشهور در لندن! اما به راه دادن موقتی و دستوری تعداد محدودی از زنان برای تماشای نمایشی بیکیفیت از فوتبال که اونم با یه ضدحال به خانوادهها همراه بوده، میگه «دستاورد». اونی که هیچوقت لازم نیست پولشو چنج کنه تا براش مهم باشه واسه ما چقدر چنج میکنن! همینها تشخیص میدن که حضور نظامی در سوریه برامون خوبه. تداوم جمهوریاسلامی با همین شکل برامون خوبه. درگیرشدن با اسراییل و آمریکا و متحدانش برامون خوبه. فحاشی به آلسعود برامون خوبه. همینایی که حتی یه بار هم زیر فشار نزاییدن.
ما باید بالاخره یه جایی به صورت کاملا ملی و متحد به اینا بگیم برید به درک!
❤6
دو تا آمریکایی میخواستن برن کاشمر قوچ شکار کنن، دادستان شهر فهمیده جلوش رو گرفته!
نه تنها با این اقدام مخالف نیستم، بلکه کاملا حمایت میکنم ازش. باید این اتفاقات بیفته و تکرار هم بشه، تا آقایون و خانومای توریست خارجی متوجه بشن که این کشور در وضعیت عادی قرار نداره. نباید اینجور باشه که ما ساکنان بومی دهنمون گچی شه از تحمل شرایط، بعد اینها بیان ریلکس خوش بگذرونن و بعد برگردن و برن به همه بگن ایران هم یه کشور معمولیه مثل بقیه کشورها و خیلی نایس و فلان. تا وقتی برای ما رقتانگیزه، باید برای اونا هم رقتانگیز باشه. تا وقتی ما ضدحال میخوریم، باید اونا هم ضدحال بخورن، و یادشون بمونه با چه حکومتی طرفند و نرن اونطرف این سیستم رو تطهیر کنند و فردا اگه ترامپ به کشور ما گفت «گهدونی» بش نگن دروغگوی نژادپرست!
اما دادستان برای توجیه کارش اومده گفته ما چهارمین شهر زیارتی ایران هستیم، حق داریم مانع ورود اینا بشیم!.. تا دیدم زدم زیر خنده.. چهارمین شهر زیارتی چه کوفتیه دیگه؟ یه شهر رو استثنا میکنن، دو تا شهرو استثنا میکنن، چهارمی چی میگه دیگه؟ حتی عربستان که کل تاریخ اسلام توش اتفاق افتاده کلا دو تا داره. مرحله بعد چی میخوان بگن؟ لابد قزوین میگه به عنوان پنجمین استان کشور که امام رضا ازش رد شده اجازه نمیدهیم فلان شود! 😄
بعد رفتم سرچ کردم که کی تو کاشمر دفن شده که میگه چهارمین شهره. گویا جز دو تا امامزاده درجه دو چیز زائرجمعکنی نداره. ظاهراً منظورش این بوده: چهارمین شهری که بیشترین تعداد زائر از جاده مجاورش رد میشن 😄
اینهمه بلاهت قابل توضیح نیست. شاید خدا ما رو گذاشته تو یه سیمولاتور، و داره درباره نوع واکنش ما یه تز دکترا مینویسه.
نه تنها با این اقدام مخالف نیستم، بلکه کاملا حمایت میکنم ازش. باید این اتفاقات بیفته و تکرار هم بشه، تا آقایون و خانومای توریست خارجی متوجه بشن که این کشور در وضعیت عادی قرار نداره. نباید اینجور باشه که ما ساکنان بومی دهنمون گچی شه از تحمل شرایط، بعد اینها بیان ریلکس خوش بگذرونن و بعد برگردن و برن به همه بگن ایران هم یه کشور معمولیه مثل بقیه کشورها و خیلی نایس و فلان. تا وقتی برای ما رقتانگیزه، باید برای اونا هم رقتانگیز باشه. تا وقتی ما ضدحال میخوریم، باید اونا هم ضدحال بخورن، و یادشون بمونه با چه حکومتی طرفند و نرن اونطرف این سیستم رو تطهیر کنند و فردا اگه ترامپ به کشور ما گفت «گهدونی» بش نگن دروغگوی نژادپرست!
اما دادستان برای توجیه کارش اومده گفته ما چهارمین شهر زیارتی ایران هستیم، حق داریم مانع ورود اینا بشیم!.. تا دیدم زدم زیر خنده.. چهارمین شهر زیارتی چه کوفتیه دیگه؟ یه شهر رو استثنا میکنن، دو تا شهرو استثنا میکنن، چهارمی چی میگه دیگه؟ حتی عربستان که کل تاریخ اسلام توش اتفاق افتاده کلا دو تا داره. مرحله بعد چی میخوان بگن؟ لابد قزوین میگه به عنوان پنجمین استان کشور که امام رضا ازش رد شده اجازه نمیدهیم فلان شود! 😄
بعد رفتم سرچ کردم که کی تو کاشمر دفن شده که میگه چهارمین شهره. گویا جز دو تا امامزاده درجه دو چیز زائرجمعکنی نداره. ظاهراً منظورش این بوده: چهارمین شهری که بیشترین تعداد زائر از جاده مجاورش رد میشن 😄
اینهمه بلاهت قابل توضیح نیست. شاید خدا ما رو گذاشته تو یه سیمولاتور، و داره درباره نوع واکنش ما یه تز دکترا مینویسه.
❤5
در توعیتر یک آگهی نیازمندی زده بودند برای ظرفشویی در یک رستوران یا اغذیهفروشی، با دستمزد یک میلیون و دویست. این صنف معمولا تعطیلی ندارند و اتفاقا در روزهای تعطیل سرشون شلوغه ولی فرض میکنیم پنج روز از ماه کار نکنند و ۲۵ روز کار کنند. معمولا بیشتر از روزی هشت ساعت هم باید کار کنند چون هشت ساعت دو وعده غذایی رو به طور کامل پوشش نمیده (یه جا شنیدم ۱۲ ساعت بود)، اما فرض میکنم فقط هشت ساعت باشه. در مجموع میشه ۲۰۰ ساعت. اینجوری یعنی هر ساعت ۶ هزار تومن. اگه دلار ۸هزارتومنی رو حباب در نظر بگیریم و قیمتش رو همون ۷ حساب کنیم میشه ساعتی ۸۵ سنت! در آمریکا دستمزد ظرفشویی یه چیزی بین ۹ تا ۱۲ دلار بسته به ایالت، قرار داره. ما متوسطش رو ۱۰ دلار حساب میکنیم. بدین ترتیب اگه یه مکزیکی که هیچ سواد نداره و حتی انگلیسی هم خوب بلد نیست بره آمریکا و مشغول ظرفشویی بشه، ۱۱ برابر یک ایرانی که به همون کار مشغوله در میاره!
در مخارج بعضی جاها به نفع ظرفشور ایرانیه، چون مثلا به نان سوبسید دولتی تعلق گرفته، هرچند که اگه مثل من دستگاه گوارشش تحمل این مصنوعات عجیب که به نام نان سنتی فروخته میشه رو نداشته باشه مجبوره بره نان حجیم کارخانهای بگیره که قیمتش آزاده. و همچنین بنزین، که حتی از فوب خلیج فارس هم خیلی ارزونتره. بعضی کالاها هم فرقی نداره، مثل کره صبحانه یا مواد آرایشی، و باید به همون قیمت خارجیش بخره. تو بعضی چیزها هم براش دوبله حساب میکنند، مثلا یه دوچرخه جیانت ۳۰۰ دلاری که ارزونترین مدلشه و باش میتونه بره سرکار رو براش ۶۰۰ دلار حساب میکنند! یا مسواک برقی اورالبی رو یک و نیم برابر بیشتر میگیرن ازش. ازونطرف برای اینکه یه آپارتمان اجاره کنه که فاصلهش با محل کار انقدری باشه که بشه با دوچرخه رفتآمد کرد، باید حداقل ۴۰۰ تومن در ماه بده. پس تمام اون خرجهای دیگه رو که بعضیاشون کمتر از آمریکان، بعضیاشون همسطح آمریکان، و بعضیاشون بیشتر از آمریکان، باید با ۸۰۰ تومن انجام بده.
اما همه این مقایسه بیهودهست اگه نمای کلی زندگی در نظر گرفته نشه. شغلی که نتونه یه بیس بسازه برای ترقی به سطح بالاتر، یه شغل بیمعنیه. اون مکزیکیه ظرف نمیشوره که تا ابد ظرف بشوره. ظرف میشوره که هزینههای یه کار ارتقاءدهنده دیگه رو تأمین کنه، مثل مخارج درخواست اقامت یا حتی شهروندی، یا درس خوندن و ازین چیزها. به اون اهداف که رسید، با رستوران خداحافظی میکنه. ظرفشور ایرانی، حتی اگه واقعا ۱۱ برابر فقیرتر هم نباشه، در جای خودش و سطح خودش ثابت میمونه. و وقتی این بنبست عمودی رو میبینه، میل به اون شغل رو از دست میده.
علت اینکه خیلی از کارفرماها و کارآفرینها مدام ناله میکنند که «کار هست، کار بکن نیست» همینه. کاری که ارائه میکنن، از لحاظ نمای کلی زندگی، یه کار بیمعنیه.
در مخارج بعضی جاها به نفع ظرفشور ایرانیه، چون مثلا به نان سوبسید دولتی تعلق گرفته، هرچند که اگه مثل من دستگاه گوارشش تحمل این مصنوعات عجیب که به نام نان سنتی فروخته میشه رو نداشته باشه مجبوره بره نان حجیم کارخانهای بگیره که قیمتش آزاده. و همچنین بنزین، که حتی از فوب خلیج فارس هم خیلی ارزونتره. بعضی کالاها هم فرقی نداره، مثل کره صبحانه یا مواد آرایشی، و باید به همون قیمت خارجیش بخره. تو بعضی چیزها هم براش دوبله حساب میکنند، مثلا یه دوچرخه جیانت ۳۰۰ دلاری که ارزونترین مدلشه و باش میتونه بره سرکار رو براش ۶۰۰ دلار حساب میکنند! یا مسواک برقی اورالبی رو یک و نیم برابر بیشتر میگیرن ازش. ازونطرف برای اینکه یه آپارتمان اجاره کنه که فاصلهش با محل کار انقدری باشه که بشه با دوچرخه رفتآمد کرد، باید حداقل ۴۰۰ تومن در ماه بده. پس تمام اون خرجهای دیگه رو که بعضیاشون کمتر از آمریکان، بعضیاشون همسطح آمریکان، و بعضیاشون بیشتر از آمریکان، باید با ۸۰۰ تومن انجام بده.
اما همه این مقایسه بیهودهست اگه نمای کلی زندگی در نظر گرفته نشه. شغلی که نتونه یه بیس بسازه برای ترقی به سطح بالاتر، یه شغل بیمعنیه. اون مکزیکیه ظرف نمیشوره که تا ابد ظرف بشوره. ظرف میشوره که هزینههای یه کار ارتقاءدهنده دیگه رو تأمین کنه، مثل مخارج درخواست اقامت یا حتی شهروندی، یا درس خوندن و ازین چیزها. به اون اهداف که رسید، با رستوران خداحافظی میکنه. ظرفشور ایرانی، حتی اگه واقعا ۱۱ برابر فقیرتر هم نباشه، در جای خودش و سطح خودش ثابت میمونه. و وقتی این بنبست عمودی رو میبینه، میل به اون شغل رو از دست میده.
علت اینکه خیلی از کارفرماها و کارآفرینها مدام ناله میکنند که «کار هست، کار بکن نیست» همینه. کاری که ارائه میکنن، از لحاظ نمای کلی زندگی، یه کار بیمعنیه.
❤3
توصیه میکنم فیلم اروپایی «چه بر سر دوشنبه آمد» رو ببینید. هرچند اصل داستان کمی تکراری به نظر میاد، یعنی موضوع تکفرزندی و توطئه پلید عدهای که نمیخوان مردم بچهدار بشن، اما فیلم فوقالعاده خوب ساخته شده. مخصوصا بازی بازیگر سوئدی که نود درصد مسئولیت فیلم رو دوشش بوده، کمنظیره. من بودم یه اسکار بش میدادم. این نکته هم قابل توجهه که در سینمایِ به تسخیرِ چپها درآمدهی امروز جهان، تو همچین فیلمی آدم بده از تیپ آدماییه که مدام درباره آینده محیطزیستی زمین هشدار میدن!
من این فیلمها رو که میبینم به این نتیجه میرسم که همینجور عقبافتادگی ما در سینما داره عمیقتر میشه. ما دلخوشیم که قدم به قدم داریم میریم جلو، ولی اونایی که جلوترند دارند میجهند! بعضی وقتها تیتر پایانی که میاد میگم خدایا این چی بود دیدم؟ چقدر باید طی طریق کنیم تا تازه برسیم به این سطح و به این کیفیت؟
https://www.imdb.com/title/tt1536537/?mode=desktop&ref_=m_ft_dsk
من این فیلمها رو که میبینم به این نتیجه میرسم که همینجور عقبافتادگی ما در سینما داره عمیقتر میشه. ما دلخوشیم که قدم به قدم داریم میریم جلو، ولی اونایی که جلوترند دارند میجهند! بعضی وقتها تیتر پایانی که میاد میگم خدایا این چی بود دیدم؟ چقدر باید طی طریق کنیم تا تازه برسیم به این سطح و به این کیفیت؟
https://www.imdb.com/title/tt1536537/?mode=desktop&ref_=m_ft_dsk
IMDb
What Happened to Monday (2017) ⭐ 6.8 | Action, Crime, Fantasy
2h 3m | TV-MA
شخصا یادم نمیاد در ایران تجمعی با دو خصوصیت ۱- غیرحکومتی و ۲- غیرسیاسی شکل گرفته باشه و به یک تظاهرات وسیع تبدیل شده باشه. مثلا معلمان یا دانشجویان انگلیسی رو در نظر بگیرید که نسبت به پایین بودن دستمزد یا بالا بودن شهریه، اعتراض خیابانی میکنند، حجم تظاهرات به حدی میشه که خیابانها بند میاد و باید با هلیکوپتر یا پهپاد فیلمبرداری کنند تا بتونن سر و تهش رو پوشش بدن. اما در ایران در اعتراضی مشابه، چهارصد نفر میرن میایستند جلوی مجلس، دو سه ساعت زیر آفتاب عرق میریزند، یکی از نمایندهها میاد بیرون، چند جملهای میگه و یه وعدههایی میده، و بعد همه میرن خونشون!
یکی از عللی که عنوان میکنن اینه که خب تو ایران هر تجمعی خیلی راحت میتونه یه تجمع غیرقانونی بشه. چرا حاکمیت انقدر حساسیت داره روی تجمعات که به راحتی ممنوعشون میکنه؟ چون تقریبا هیچ تجمعی نیست که ابعادش از یه مقدار حداقلی فراتر بره و بلافاصله متمایل نشه به براندازی! یعنی ممکنه شروع کننده تظاهرات شما باشی، اما قطعا تمومکنندهش شما نیستی. تقریبا هیچ نیرو یا گروه یا سازمانی در ایران نیست که بتونه تظاهراتی وسیع رو ساماندهی کنه و کنترلش از دستش خارج نشه.
مهم نیست موضوع معیشت معلمهاست یا تلاطم بازار ارز، در نهایت شعارها میره به سمت اینکه نظام باید ساقط شه! و این اصلا کار یکی دو نفر نیست که بگیم عمدی در کاره، بلکه خیلی خودجوش میره به اون سمت. به این دلیل که مردم طلب حل مشکل میکنند، اما خودشون هم میدونند که تا وقتی این سیستم پابرجاست مشکل به صورت اساسی حل نمیشه. چون تقریبا هیچ مشکلی نداریم در کشور که اگه بخوایم ریشهیابیش کنیم، سرنخ به قلب نظام نرسه!
برخی از خوانندگان کانال ازم میخوان تا بشون تصویری از آینده ارائه کنم، و حتی عدد بگم که تا این تاریخ چه خواهد شد؟! میخوام به همشون یکجا جواب بدم و بگم توقع جواب دادن به این سوال بیانصافیه. در کشورهایی که فقط با یک بحران طرفند، کسی پیشگویی نمیکنه، چه برسه در کشور ما که هم بحرانهای مختلف همزمان بمون حملهور شدند و هم از لحاظ سیاسی دچار یک قفلشدگی هستیم که حاکمیت نه حالت فانکشنال داره، نه ساقطشدنیه، مثل بیماری که نه مثل آدم زندهست، نه میمیره. در چنین شرایطی چطور میشه حتی ۲۴ ساعت بعد رو هم پیشبینی کرد؟ تنها چیزی که در افق روبرو به چشم میاد اینه که هیچ مسألهای قرار نیست حل بشه. هر جامعهای یه ظرفیتی داره برای تلنبارشدن مسائل حل نشده، ولی حتی ظرفیت ملت ایران رو هم نمیشه تخمین زد.
متأسفم، من نمیدونم اوضاع چقدر بدتر خواهد شد. واقعا نمیدونم.
یکی از عللی که عنوان میکنن اینه که خب تو ایران هر تجمعی خیلی راحت میتونه یه تجمع غیرقانونی بشه. چرا حاکمیت انقدر حساسیت داره روی تجمعات که به راحتی ممنوعشون میکنه؟ چون تقریبا هیچ تجمعی نیست که ابعادش از یه مقدار حداقلی فراتر بره و بلافاصله متمایل نشه به براندازی! یعنی ممکنه شروع کننده تظاهرات شما باشی، اما قطعا تمومکنندهش شما نیستی. تقریبا هیچ نیرو یا گروه یا سازمانی در ایران نیست که بتونه تظاهراتی وسیع رو ساماندهی کنه و کنترلش از دستش خارج نشه.
مهم نیست موضوع معیشت معلمهاست یا تلاطم بازار ارز، در نهایت شعارها میره به سمت اینکه نظام باید ساقط شه! و این اصلا کار یکی دو نفر نیست که بگیم عمدی در کاره، بلکه خیلی خودجوش میره به اون سمت. به این دلیل که مردم طلب حل مشکل میکنند، اما خودشون هم میدونند که تا وقتی این سیستم پابرجاست مشکل به صورت اساسی حل نمیشه. چون تقریبا هیچ مشکلی نداریم در کشور که اگه بخوایم ریشهیابیش کنیم، سرنخ به قلب نظام نرسه!
برخی از خوانندگان کانال ازم میخوان تا بشون تصویری از آینده ارائه کنم، و حتی عدد بگم که تا این تاریخ چه خواهد شد؟! میخوام به همشون یکجا جواب بدم و بگم توقع جواب دادن به این سوال بیانصافیه. در کشورهایی که فقط با یک بحران طرفند، کسی پیشگویی نمیکنه، چه برسه در کشور ما که هم بحرانهای مختلف همزمان بمون حملهور شدند و هم از لحاظ سیاسی دچار یک قفلشدگی هستیم که حاکمیت نه حالت فانکشنال داره، نه ساقطشدنیه، مثل بیماری که نه مثل آدم زندهست، نه میمیره. در چنین شرایطی چطور میشه حتی ۲۴ ساعت بعد رو هم پیشبینی کرد؟ تنها چیزی که در افق روبرو به چشم میاد اینه که هیچ مسألهای قرار نیست حل بشه. هر جامعهای یه ظرفیتی داره برای تلنبارشدن مسائل حل نشده، ولی حتی ظرفیت ملت ایران رو هم نمیشه تخمین زد.
متأسفم، من نمیدونم اوضاع چقدر بدتر خواهد شد. واقعا نمیدونم.
❤3
جامعه ایرانی رضایتمندانه به یک مربی فوتبال اجازه داد تا تعیین کنه چه چیزی باید رؤیای این ملت باشه!
چند ثانیه در جملهای که نوشتم تأمل کنید و عمق فاجعهای که توش نهفتهست اندازه بگیرید.
هیچ تقصیری متوجه این مربی نیست. اون یه خارجیه که وارد این کشور شد و دید این ملت، یک ملت بیرویاست، و از همون ابتدا هدفش رو بر این گذاشت که یک رویا بشون بفروشه، و خوب فروخت، و پول خوبی هم گرفت. ما مثل یه قبیله آفریقایی بودیم که یه خارجی اومد و دید فرق الماس و سیگار رو نمیفهمیم. تقصیر اون نبود که بمون سیگار فروخت، تقصیر ما بود که فکر کردیم مهمترین چیزی که باید خرید سیگاره!
انقدر این جامعه از فقر رویا رنج میبره و انقدر سرگردان و بیهدفه که با وجود تلنباری از کارهای مهمی که باید انجام بده تا تازه به یک زندگی عرفی و استاندارد برسیم، اولویتها رو رها کرده و چنان همهچیز رو به فوتبال گره زده که اگه در فوتبال (یا هر ورزش رقابتی دیگهای) موفق بشه، گمان میکنه جبران تمام ناکامیهاست، و اگه ناکام بشه فکر میکنه مهر تأییدیه بر اینکه سرنوشت محتومش اینه که در همهچیز ببازه!
وقتی مهاجمان اروپایی، مشروبات الکلی رو به بومیان سرخپوست آمریکا معرفی کردند فکر نمیکردند که نگاه یک سرخپوست به الکل چیزی متفاوت از نگاه خودشون باشه. اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند که اینجا اوضاع فرق داره. سرخپوست، الکل رو چنان مینوشید که گویی جایگزین تمام خدایانش شده. چنان مینوشید که هم طبیعت رو فراموش میکرد هم قبیله رو. سرخپوست متوجه نبود که یه انگلیسی زندگی میکنه و مینوشه. تصور میکرد که باید زندگی کرد تا نوشید! چیزی نگذشت که جنگجوی قبیله، به یک دائمالخمر ولگرد تبدیل شد. پسر پدر رو میکشت، و شوهر زنش رو کتک میزد. در این دوره سیاه، خیلی چیزها رو باختند، تا اینکه چند نفر از بینشون که خودشون قربانی الکل بودند، به خودشون اومدند و نهضتی رو شروع کردند تا جامعه سرخپوستی رو از فلاکتی که بش دچار شده بود نجات بدن. کمپ به کمپ، چادر به چادر، سخنرانی میکردند و به مردمشون گفتند مشکل مستی الکل فقط این نیست که باعث میشه کارهایی بکنیم که نباید بکنیم. این مستی باعث میشه کارهایی که باید بکنیم نکنیم. به فرزند اجازه نمیده وظایف فرزندیشو انجام بده، به پدر اجازه نمیده پدری کنه. و به رییس قبیله اجازه نمیده برای قبیلهش بجنگه. گفتند ما الان باید مشغول این باشیم که از حقوقمون در برابر امپراطوریها دفاع کنیم، نه اینکه دنبال پسرهای قبیله بیفتیم که با چاقو افتادن به جان خواهرانشون!
جامعه خودباخته ما هم زندگی سختی که گریبانش رو گرفته (ولی چارهای نداره جز اینکه از پسش بربیاد) رو رها کرده و با ورزش و مسابقه، مست میکنه. مثل سرخپوست مست که بر اثر نوشیدن بیش از حد، جرئت لت و پار کردن زن و بچهها در سکونتگاههای بیدفاع انگلیسی رو پیدا میکرد و از همین برتری فیزیکی تا مدتی تخدیر میشد، ایرانیِ میانگین از غلبه بر تیم کشورهای توسعهیافته به ارگاسمی عجیب میرسه که فقط برای خودش تعریف شدهست. مرد رویا فروش خوب میدونست که این جامعه دنبال الگوبرداری از توسعهیافتهها نیست، دنبال چزوندن توسعهیافتههاست. دنبال ساختن رونالدوها نیست. از «مهار» کردن رونالدوها به اوج لذت میرسه. (این رو همه جا میبینید. حتی در ارتش. دنبال ساختن اف۱۸ نیست. اوج افتخارش اینه که اف۱۸ هایی که نزدیکشده بودند، دور زدند و برگشتند!).
جامعه اروپایی راههای سختش رو خیلی وقته که پیموده. دیگه چیز مهمی نمونده که براش بجنگه. در همه چیز برده، و در کنارش تو ورزش هم میبره. در همهچیز قهرمان داره، در پزشکی، در آکادمی، در صنعت، در هنر، در فرهنگ، در تولید ثروت، و اگه در فوتبال هم قهرمانی داشت، که داشت. هرچیزی که به مجموع کامیابیهاش اضافه بشه، فبهالمراده.
ادامه 👇
چند ثانیه در جملهای که نوشتم تأمل کنید و عمق فاجعهای که توش نهفتهست اندازه بگیرید.
هیچ تقصیری متوجه این مربی نیست. اون یه خارجیه که وارد این کشور شد و دید این ملت، یک ملت بیرویاست، و از همون ابتدا هدفش رو بر این گذاشت که یک رویا بشون بفروشه، و خوب فروخت، و پول خوبی هم گرفت. ما مثل یه قبیله آفریقایی بودیم که یه خارجی اومد و دید فرق الماس و سیگار رو نمیفهمیم. تقصیر اون نبود که بمون سیگار فروخت، تقصیر ما بود که فکر کردیم مهمترین چیزی که باید خرید سیگاره!
انقدر این جامعه از فقر رویا رنج میبره و انقدر سرگردان و بیهدفه که با وجود تلنباری از کارهای مهمی که باید انجام بده تا تازه به یک زندگی عرفی و استاندارد برسیم، اولویتها رو رها کرده و چنان همهچیز رو به فوتبال گره زده که اگه در فوتبال (یا هر ورزش رقابتی دیگهای) موفق بشه، گمان میکنه جبران تمام ناکامیهاست، و اگه ناکام بشه فکر میکنه مهر تأییدیه بر اینکه سرنوشت محتومش اینه که در همهچیز ببازه!
وقتی مهاجمان اروپایی، مشروبات الکلی رو به بومیان سرخپوست آمریکا معرفی کردند فکر نمیکردند که نگاه یک سرخپوست به الکل چیزی متفاوت از نگاه خودشون باشه. اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند که اینجا اوضاع فرق داره. سرخپوست، الکل رو چنان مینوشید که گویی جایگزین تمام خدایانش شده. چنان مینوشید که هم طبیعت رو فراموش میکرد هم قبیله رو. سرخپوست متوجه نبود که یه انگلیسی زندگی میکنه و مینوشه. تصور میکرد که باید زندگی کرد تا نوشید! چیزی نگذشت که جنگجوی قبیله، به یک دائمالخمر ولگرد تبدیل شد. پسر پدر رو میکشت، و شوهر زنش رو کتک میزد. در این دوره سیاه، خیلی چیزها رو باختند، تا اینکه چند نفر از بینشون که خودشون قربانی الکل بودند، به خودشون اومدند و نهضتی رو شروع کردند تا جامعه سرخپوستی رو از فلاکتی که بش دچار شده بود نجات بدن. کمپ به کمپ، چادر به چادر، سخنرانی میکردند و به مردمشون گفتند مشکل مستی الکل فقط این نیست که باعث میشه کارهایی بکنیم که نباید بکنیم. این مستی باعث میشه کارهایی که باید بکنیم نکنیم. به فرزند اجازه نمیده وظایف فرزندیشو انجام بده، به پدر اجازه نمیده پدری کنه. و به رییس قبیله اجازه نمیده برای قبیلهش بجنگه. گفتند ما الان باید مشغول این باشیم که از حقوقمون در برابر امپراطوریها دفاع کنیم، نه اینکه دنبال پسرهای قبیله بیفتیم که با چاقو افتادن به جان خواهرانشون!
جامعه خودباخته ما هم زندگی سختی که گریبانش رو گرفته (ولی چارهای نداره جز اینکه از پسش بربیاد) رو رها کرده و با ورزش و مسابقه، مست میکنه. مثل سرخپوست مست که بر اثر نوشیدن بیش از حد، جرئت لت و پار کردن زن و بچهها در سکونتگاههای بیدفاع انگلیسی رو پیدا میکرد و از همین برتری فیزیکی تا مدتی تخدیر میشد، ایرانیِ میانگین از غلبه بر تیم کشورهای توسعهیافته به ارگاسمی عجیب میرسه که فقط برای خودش تعریف شدهست. مرد رویا فروش خوب میدونست که این جامعه دنبال الگوبرداری از توسعهیافتهها نیست، دنبال چزوندن توسعهیافتههاست. دنبال ساختن رونالدوها نیست. از «مهار» کردن رونالدوها به اوج لذت میرسه. (این رو همه جا میبینید. حتی در ارتش. دنبال ساختن اف۱۸ نیست. اوج افتخارش اینه که اف۱۸ هایی که نزدیکشده بودند، دور زدند و برگشتند!).
جامعه اروپایی راههای سختش رو خیلی وقته که پیموده. دیگه چیز مهمی نمونده که براش بجنگه. در همه چیز برده، و در کنارش تو ورزش هم میبره. در همهچیز قهرمان داره، در پزشکی، در آکادمی، در صنعت، در هنر، در فرهنگ، در تولید ثروت، و اگه در فوتبال هم قهرمانی داشت، که داشت. هرچیزی که به مجموع کامیابیهاش اضافه بشه، فبهالمراده.
ادامه 👇
❤3