Anarchonomy
45.8K subscribers
6.79K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
نمی‌دونم، هنوز سازمان ما رو در جریان نگذاشته.
ولی بمب صوتی رو نمیذارن لای درخت‌ها که خودشون یه جور عایق صوتی هستند. اینکه نظام نیاز به ضداطلاعات داره رو قبول دارم، ولی در این تشکیلات، رفتار گاوی همیشه در صدر دلایل وقوع رویدادهاست. حتی ضداطلاعات و کارهای نمایشی هم نیاز به حداقلی از انسجام و هماهنگی و برنامه‌ریزی داره، که همه می‌دونیم در چه سطحیه.
اگه صرفا جهت نشاط خاطر بخوایم گمانه‌زنی کنیم، حدس من اینه که قسمتی از یک تونل یا یک انبار زیرزمینی رو زدند، و برای همین اثر سطحی قابل رویتی نداشت، چون هر چه که بوده رفته پایین و بعد تخریب ایجاد کرده. دلیل این حدسم هم همون قضیه بیروتیزه‌ کردن ایرانه که قبلا درباره‌ش نوشتم. یکی از شاخص‌های بیروتی، بردن دارایی‌هایی که میتونند هدف اسراییل باشند، به زیر خونه زندگی مردم شهره.
4
پادشاه اردن بوی خطر رو حس کرده. دیگه این نظام پادشاهی، اونی نیست که به نظر می‌رسید توپ تکونش نمیده‌. جنگ سوریه خیلی‌ها رو رادیکال کرد، کم‌آبی و بحران کرونا هم خیلی‌ها رو بیکار یا فقیر کرده. کودتاپذیری خانواده سلطنتی هم اخیرا از طریق یوتیوب! علنی شد. بی‌جهت نیست که پادشاه یهو یادش افتاد میشه نفت عراق رو فرستاد به مصر و تو این اوضاع نابسامان یه پولی به جیب زد، که هرچقدر باشه غنیمته. اما مساله فقط پول نیست. جناب پادشاه یهو یادش افتاد مقبره جعفر طیار هم تو کشورش قرار داره و شیعیان ایران رو ول کنی میریزن اونجا برای زیارت! و علاوه بر اینکه یه پولی هم اینجوری میشه درآورد، میشه پای سپاه رو هم به اینجا باز کرد. سپاه در اردن؟ کی فکرش رو می‌کرد؟ وقتی در خطر باشی، همه‌چیز ممکنه. البته حواسش هست که کاری نکنه که صاف بغل گوش تأسیسات دیمونای اسراییل، پایگاه‌های سپاه سبز بشن. چون در این وضعیت بدترین تصمیم ممکن، تبدیل کردن کاخ‌های سلطنتی به اهداف اف۳۵ های اسراییله. به نظر میاد بیشتر مایلند که از حضور شیعیان استفاده داخلی کنند. چون اگر وضع خیلی به براندازی نزدیک شد، میشه رو شیعه‌ها حساب کرد. تجربه اسد نشون داد که شرط‌بندی معقولیه. تشکیل یک کلونی شیعی در شهر کرک که مقبره جعفر اونجاست، میتونه پلن جالبی باشه. یکی از اهداف جمهوری اسلامی، محاصره اسراییل با جمعیت شیعه‌ست، چه اهل جهاد باشند چه نباشند. دیکتاتورهای عرب هم خیلی بدشون نمیاد ازین عطش بی‌معنی نظام ایران. بعید نیست یه روزی مصر هم اجازه بده شیعه‌ها رشد کنترل شده‌ای در این کشور داشته باشند. چون سپر خوبی در برابر سلفی‌ها هستند. سلفی‌هایی که هرچقدر اعدام‌شون می‌کنی زیادتر میشن. اما محاصره شیعی اسراییل، محاصره شیعی فلسطینی‌ها هم هست. و برای همین اولین کسانی که به پادشاه بابت روی خوش نشان دادن به ایران هشدار دادند، پناهندگان فلسطینی ساکن اردن بودند.

بهرحال چه پادشاه موفق بشه خودش رو با این دست و پا زدن‌ها نجات بده، و چه نشه، به نظر میاد یه چاله دیگه داره باز میشه که قشر مذهبی النگوهاشون رو بندازن توش: بازسازی و توسعه حرم جعفربن‌ابی‌طالب! طفلک ضریح محقرانه‌ای داره.
Anarchonomy
Photo
معماران امروزی ساختمان رو برای مصرف‌کننده اون ساختمان نمی‌سازند. ساختمان رو میسازند که به بقیه معماران پز بدن. الان رضایت و تحسین هم‌صنفی‌ها اهمیت داره، نه رضایت و تحسین مصرف‌کننده. برای پر کردن صفحه «پروژه‌های انجام شده»، تقلید از نمونه‌های ژورنالی که همه در اسکاندیناوی اجرا شدن، کافیه. بیربط بودنش به بیابان، مطرح نیست. بچه مهندسی که با بی‌ام‌و میاد سر سایت و خشتک کت گرون‌قیمتش انقدر تنگه که موقع پیاده شدن باید اول وسایلشو بده دست کارگر و بعد لنگاشو بیاره بیرون، و اگه رانت پروژه‌های دولتی و بخش خصوصی فاسد نبود حداکثری‌ترین فرصتی که برای تأمین معیشتش گیر می‌آورد تبلیغ سایت‌های شرط‌بندی بود، درکی از فرق استکهلم و برهوت خاورمیانه‌ای نداره.‌ همزمان انقدر تهی از فرهنگ هم هست که براش مهم نباشه از موقعیت‌های سرمایه‌گذاری که از راه درست یا از راه کثیف به دست اومدن، برای احیای معماری بومی استفاده کنه. عوام ناظر قضیه هم دست‌کمی ازین بی‌فرهنگی ندارند البته، همونطور که از پل طبیعت به وجد میان و روسری معمارش رو پاره پاره می‌کنند و میمالند به صورت‌شون تا شفا بگیرند، چون هورمون «چه عین خارج!» بدن‌شون باز شروع به ترشح می‌کنه. گویی با زاها حدیدبازی چه شکافی در مقعد خر ایجاد کرده بوده! در حالی که اون پل بهترین فرصت بود برای ایجاد یک نماد سنتی ایرانی در قلب این زشتکده‌ی آشفته، که حداقل بچه‌های این نسل که در مدرسه نمی‌فهمند فرهنگ و فهم ایرانی چه بوده، حداقل در خیابان‌ها و معابر شهری که به ندرت ازش بیرون میرن، آثار و جلوه‌هایی ازش ببینند. مهر و ماه هم برای رانندگانی که عرق کمرشون شورت‌شون رو هم خیس کرده ساخته نشده. برای این ساخته شده که با پهپاد از نمای شیشه‌ایش عکس بگیرند و چاپ کنند و بزنند به دیوار دفاتر معماری که فکر کنی وارد جای مهمی شدی که دارند کارهای مهمی انجام میدن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پایین هر زن بالارونده‌ای، دست‌های یک مرد حامی قرار گرفته!
(فمنیست‌ها را به سیخ زده و روی منقل میگذارد)
5
وضعیت فعلی افغانستان رو میشه پایان مفهوم جهاد فی سبیل‌الله در دایره اعتقادی شیعه دونست. البته خودم قبلا اوائل تشکیل حشدالشعبی عراق نوشته بودم که شیعیان خودشون رو با پانتومیمی از جهاد گول زدند. چون اینطور نبود که فتوای سیستانی محرک اصلی نیروهای داوطلب باشه. سیستانی با فتوایی که داد عملا روغن ریخته رو نذر امامزاده کرد. اما به هرحال اونجا حداقل یک پانتومیمی وجود داشت. اما در این مورد، آخرین میخ بر تابوت جهاد زده شد. در حالی که شیعه افغانی بدون سلاح و پناه در محاصره وحشی‌هاست، نه تنها ندایی از فتوادهندگان بلند نمیشه، بلکه مقلدان هم هیچ مطالبه‌ای ندارند! در حالی که الان، و دقیقا همین الان، طبق مبانی اعتقادی شیعه، هیچ بهانه‌ای برای دفاع نکردن از شیعیان افغان وجود نداره، بلکه حتی کار خیلی دشواری هم نیست؛ چون هیچ ارتش مدرنی از طالبان حمایت تاکتیکی و لجستیکی نمی‌کنه. اعزام فقط دویست هزارنفر از شیعیان ایرانی و عراقی و لبنانی به افغانستان، می‌تونست سرنوشت این کشور رو عوض کنه. اما این کار رو نمی‌کنند. چون نجات دادن شیعه افغان هیچ دستاورد استراتژیک برای حکومت به ارمغان نمیاره! و دقیقا در همین چارچوب محاسباتیه که «حفظ نظام از جان امام زمان هم مهم‌تر است» معنی پیدا می‌کنه. تشیع دیگه نمیتونه ازین خودتخریبی، سر سالم بیرون بیاره. خسارتی که «ذبح مبانی به پای منافع» ایجاد کرد، دائمیه. اگه الان نتونی از مفهوم جهاد دفاع کنی، دیگه در هیچ زمان دیگه‌ای در آینده هم نمی‌تونی.
وقتی تو ماشین نشستی و تو جاده‌ای هستید که از کنار روستاها و مزارع رد میشه، زیاد پیش میاد که بگی «چه جای قشنگی». ممکنه حتی بگی «زندگی رو این‌ها می‌کنند». اما اگه ماشین ناگهان از جاده اصلی خارج شده و وارد یکی ازون روستاها بشه که یکی از خونه‌هاش رو از دور دیدی، میتونی ازون به بعد تو اون خونه زندگی کنی؟ برای تفریح نه. برای تنوع نه. برای چند روز نه. برای زندگی، تا آخر عمرت. نه، نمیتونی. اون خونه که با سرعت صد و بیست کیلومتر در ساعت داشتی از پنجره ماشین تماشاش می‌کردی و تصور می‌کردی چه صبح‌های دلنشینی رو کنار پنجره‌هاش میشه تجربه کرد وقتی که آفتاب طلوع می‌کنه، چون اینجا برجی وجود نداره که جلوی آفتاب رو گرفته باشه، چون یه تصویره خوبه. چون از جلوی چشمت عبور می‌کنه خوبه.

شاید بتونم مکانیزمی که باعث شده یک جوان خوزستانی بیاد خیابون و به عربی بگه نه شغل داریم نه خانه نه آب رو بفهمم. شاید خیلی بهتر از خودش. شاید خودش ندونه داره از کجا میخوره و من بدونم. اما زندگیش برای من فقط یک تصویره، که از جلوی چشمم عبور می‌کنه. نمی‌تونم از امروز جای اون زندگی کنم (البته بش اطمینان میدم که اون هم نمیتونه جای من زندگی کنه، ولی این یه موضوع دیگه‌ست).

ما با اینکه می‌ترسیم این تصاویر، از تصویر بودن خارج بشن، که یعنی مجبور بشیم زندگی اون‌ها رو خودمون داشته باشیم؛ بدمون نمیاد ازین تصاویر بیشتر از جلوی چشم‌مون عبور کنه. چون برای سفرمون لازمش داریم. اگه از پنجره ماشین هیچ روستایی که حاضر نباشی بقیه عمرت رو توش زندگی کنی نبینی، یه قسمت از «خوش گذشت»های سفرت، حذف میشه. ما برای ستیزی که با زورگوها و فاسدان و آدمخواران حکومتی داریم، به تصویر اون جوان خوزستانی نیاز داریم. چون سفرمون در راه آزادی، چنین منظره‌ای رو میطلبه. و حکومت هم به حذف تصویرش نیاز داره‌. چون سفرش در راه قدرت حداکثری، نبودن تصویرش رو می‌طلبه. دعوا، روی تصویره.

وقتی بر مردم مصر بلا نازل می‌شد، نزدیک بود موسی دچار تزلزل بشه. چون تصویر با سفر همخوانی نداشت. توی اون سفر، قوم ستمدیده بنی‌اسرائیل بود و بقیه در قبیله ظالمان بودند. اما وقتی بلا نازل می‌شد، ظالمان هم داشتند بچه‌هاشون رو از دست می‌دادند. اما خدا بش گفت از فرستاده‌م توقع دارم به اصولش متکی باشه، نه به تصاویری که از جلوی چشمش عبور می‌کنند. من میخوام حتی وقتی تصویر جور نیست، از حق دفاع کنی.
پویا ناظران: قیمت واقعی مرغ ۵۰ هزارتومنه، ولی قیمت سوبسیدی اون ۱۰ هزارتومنه. ۴۰ هزارتومن میره تو جیب رانت‌خوار. باید دست رانت‌خوار رو کوتاه کنیم و بذاریم قیمت همون ۵۰ هزارتومن باشه و ۴۰ هزار رو یارانه نقدی بدیم به مردم!

باید یه شعبه از اقوال‌الانعام هم اینجا باز کنم.
دولت در حال ۴۰ هزارتومن سوبسید دادن به هر کیلومرغ نیست. چون دولت هیچوقت نمیتونه پروسه تأمین تا تولید تا توزیع رو زیر پوشش سوبسید قرار بده.‌ به یک قسمت دلار ۴۲۰۰ میده، به یک قسمت دلار ۱۰ تومنی، و قسمت‌های زیادی با همون دلار ۲۲ تومنی کار می‌کنند. وقتی به مردم میگی ۴۰ تومن داره میره تو جیب یک عده، در مردم توقع نابجا ایجاد می‌کنی که فردا از دولت همونقدر نقدی بخوان. ممکنه بگی حالا ما توقع ایجاد کردیم، مگه حالا دولت میخواد همین الان بده؟.. خب شاید نده، ولی این توقعات غلط تجمیع یافته، تحلیل‌های غلط بعدی رو میسازه. چون عین این سوء تفاهم در بخش‌های دیگه هم وجود داره. همونطور که الان مد شده قیمت گاز مصرف‌کننده ایرانی رو با قیمتی که برای مصرف‌کننده ترکیه‌ای درمیاد رو مقایسه کرده و نتیجه می‌گیرند تمام اختلافی که وجود داره، سوبسیده! سوبسید باید پول واقعی باشه. گازی که نمیشه صادرش کرد، پول واقعی نیست، فقط گازه. دولت با فرستادن گازی که نمیتونه به کسی غیر از شهرنشینان ایرانی بفروشه، به لوله‌های شهرها، در حال خرج کردن پول واقعی نیست. صرفا در حال خرج کردن گازه. تحلیل شما باعث میشه امثال زنگنه بیان پشت تریبون مجلس و ادعا کنه اعداد و ارقام نجومی داره به ایرانیان سوبسید داده میشه، و مردم هم فکر کنند دولت روی کوهی از پول نشسته و اگه بی‌عرضه یا دزد نبودند، همش رو نقدی میدادن بمون!
اما حتی اگه کل پروسه تولید یک محصول، آزادسازی میشد، و مثلا دولت می‌گفت من دیگه کاری ندارم برید از بازار دلار بخرید و هزینه‌هاتون رو پرداخت کنید، و قیمت به ۵۰ هزارتومن می‌رسید.. مشکل حل نمی‌شد. چون شما نظام جمهوری اسلامی رو به شکل یک دولت تئوریک می‌بینی، که یه سری از کدهاش باگ داره که اگر دیباگ بشن، میتونه بیفته روی ریل کارآمدی! دولتی که توسط #گله_گاو اداره میشه، حتی اگه در مرحله‌ای به این نتیجه برسه که قیمت‌گذاری رو ول کنه، خود صنعت رو ول نمی‌کنه. همون آدم‌هایی که الان دارند از سوبسید، ثروتمند میشن، با خم کردن مقررات و هدایت تشکیلات بروکراتیک، رقابت رو سرکوب خواهند کرد. و در نتیجه چند بازیگر معدود در بازار خواهیم داشت که دارند با دلار ۲۵ هزارتومنی کار می‌کنند و سود هم می‌کنند، اما هر کار دیگه‌ای که دلشون بخواد هم می‌کنند. که یعنی مرغ ما ۵۰ هزارتومن نخواهد بود. ۷۰ هزارتومن خواهد بود. همونطور که داریم خودروی چینی رو با دلار آزاد مونتاژ می‌کنیم، ولی دو برابر قیمت جهانیش رو ازمون می‌گیرند!

شما نمیتونی به گاو بگی ساعت ۱۰ تا ۱۲ صبح، خرگوش باشه. گاو در تمام طول روز گاوه.
برای کشف گرایشات یک فرد کافیه این سوال رو ازش بپرسید:

آیا پروژه‌ای هست که انجامش صرفه اقتصادی نداشته باشه اما انجامش به نفع جامعه باشه؟

اگه گفت آره، نهایتا باسنش رو در اختیار دولت قرار خواهد داد. مهم نیست چه شعارهایی درباره اینکه «دولت بزرگ و مداخله‌گر بد است» بده.
صحنه شکستن مچ پای مک‌گرگور اونم وسط مبارزه رو اگه یک نوجوان امروزی ببینه، میگه «فاک.. چه بدشانسی بدی». ولی همین صحنه برای یک مرد چهل و پنج ساله واقع‌بین یک معنی دیگه میده. اون مرد چهل و پنج ساله میدونه که این فقط یک بدشانسی نیست. این بخشی از واقعیته. و برای هرکسی میتونه پیش بیاد. اگه به جای اوکتاگون، داشت توی خیابون مبارزه می‌کرد، و با یک بزهکار که هیچ خط قرمزی نداره تو خیابون مبارزه می‌کرد، و همین اتفاق میفتاد، باید با زندگی خداحافظی می‌کرد. اونجا دیگه دکتر بازی رو استاپ نمی‌کنه. چون یه بازی نیست. هلیا اگه اینو می‌دونست از توی شلوارش قمه در نمیاورد. توی اون سن، ندونستن خیلی چیزها غیرمنتظره نیست (هرچند که توجیه‌پذیر هم نیست)، و برای همین یک مرد چهل و پنج ساله واقع‌بین لازم بوده تا واقعیت‌ها رو براش تبیین کنه. بش بفهمونه که انسان چقدر آسیب‌پذیره. بش بگه که چقدر درباره خودش نمیدونه. بش بگه که در صحنه واقعی خشونت، چقدر دستش خالیه، و چقدر همه‌چیز حالت رولت روسی پیدا می‌کنه. بش بگه که در تمرینات رنجرهای آمریکا که نره‌غول‌های آموزش‌دیده با چاقوهای جوهری با هم مبارزه می‌کنند، حتی بهترین افراد هم یه جاهاییشون رنگی میشه. و هر جای رنگی یعنی یک رگ بریده شده. بش بگه به گربه‌ها که توی سطل‌های آشغال دنبال غذا می‌گردند نگاه کن. حتی اگه کاری‌شون نداشته باشی و از کنار سطل رد بشی، میپرن بیرون و فاصله می‌گیرند و صبر می‌کنند دور بشی و بعد برمی‌گردند به همون جایی که بودند. چون اون سطل یا مخزن، جاییه که ممکنه توش گیر کنند. و نمیخوان اگه نزدیک‌تر شدی و به یک تهدید تبدیل شدی، جایی که ممکنه توش گیر کرد، باشند. بش بگه حتی یک گربه با اون مغز کوچکش میدونه که نباید خودش رو در موقعیتی قرار بده که نتونه ازش دربیاد. حتی یک گربه میدونه که چه کاری در ظرفیت بدنش هست، و چه کاری نیست، و میدونه بدنش ظرفیت هر موقعیتی رو نداره. بش بگه چه چیزهایی می‌تونند رویدادهای آبشاری درست کنند، و چه چیزهایی حتی در صورت ابعاد یافتن، قابل پیش‌بینی هستند. بش بگه مرز استقلال و خریت کجاست. و مرز مسئولیت‌پذیری و جوگیری. و مرز شجاعت و تهور هورمونی. و بش بگه آدرنالین هم دوستته، و هم دشمنت.
اما هلیا این مرد چهل و پنج ساله رو تو زندگیش نداره. خیلی‌ها ندارند. پس باید همه‌ این‌ها رو با آزمون و خطایی پرهزینه یاد بگیرند.
فکر کنید به جای هلیا نوشتم نقی! یه نقی‌ای که اصفهان نیست، مثلا جیرفته. و کسی هم ازش فیلم نگرفته. چه تأثیری در متن داره؟

مغزتون رو یه جوری نگه ندارید که همیشه بوی نویی بده.
یه سری از مغزها هم هستند که بشون میگم مغز شاخکی! یعنی شاخک‌های فرد، مسئولیت کامل مغزش رو به عهده گرفته! تا حدی شبیه مورچه‌ها، که تمام دنیا رو با شاخک‌هاشون سنس می‌کنند.
شاخک چی می‌بینه؟ جنسیت سوژه! شاخک چی رو سنس می‌کنه؟ واژنی در کار است!
اگه جای هلیا، نقی بود، شاخک سیگنالی نمیفرستاد. مقایسه‌ای هم رخ نمیداد.
وقتی میرسه خونه و میفهمه یه جایی از لباسش پاره بوده، تا آخرین دقایق شب که تو تخت‌خوابش دراز کشیده به این فکر می‌کنه که آیا در مترو کسی اون پارگی رو دیده؟ و شاید فردا هم بش فکر کنه. و پس‌فرداش. دوست داره تمام مسیری که تا خونه اومده رو از آرشیو زندگی خودش و حتی آرشیو حیات بشری حذف کنه. و چون حذف‌شدنی نیست به یک لکه چرک در خاطراتش تبدیل میشه، که حتی سال‌ها بعد که مطمئنه که هیچ‌کس از اونایی که تو مترو اون پارگی رو دیدند دیگه یا زنده نیستند یا قطعا تا الان فراموش کردند، ازینکه هنوز در حافظه خودش کمرنگ هم نشده، متعجب و عصبانی میشه. تنها حافظ یک خاطره بودن، تنهایی گزنده‌ای ایجاد می‌کنه، تا جایی که برای خلاصی ازش ممکنه برای دیگران تعریفش کنه، حتی اگه این تعریف کردن، یک خودزنی باشه‌. چون حاشیه امن زمانی رو بدست آورده، بار شرم ایجاد نمی‌کنه. کسی بابت اینکه سال‌ها پیش یه جایی از لباسش پاره بوده خجالت نمی‌کشه.
یک مسئله به این سادگی میتونه همینقدر کش پیدا کنه و شاخ و برگ بگیره. اما همینقدر برامون مهمه که سال‌ها پیش انقدر احمق بودیم که به یک آدمکش رأی دادیم؟ یا معلمی که چیزی نمی‌فهمید رو نخبه به حساب می‌آوردیم؟ یا خائنی رو قهرمان می‌دیدیم؟ یا یک ترسو رو به عنوان یک خدمت‌گزار میشناختیم و افسوس می‌خوردیم که چرا مملکت مشابهش رو کم داره؟ آیا هیچ‌کدوم از شب‌هامون ازینکه انقدر شرم‌آورانه ابله بودیم، به بی‌خوابی اصابت می‌کنند؟

انقدر بدبختِ اجتماعیم، که بی‌اهمیت‌ترین چیزهایی که ما رو ازش جدا کنه برامون مهم میشه. پارگی لباس، ما رو از بقیه آدم‌های اجتماع که لباس‌شون پاره نیست جدا می‌کنه‌. اما فاجعه‌بارترین تصمیمات، تا وقتی که ما رو از بقیه جدا نکنه، اهمیتی پیدا نمی‌کنه‌. سابقه‌ی گرفتار بودن به حماقتی که بقیه هم دچار همون حماقت بودند، اذیت‌مون نمی‌کنه‌. چون همراه با اجتماع، همونقدر احمق بودیم!
نوشته وقتی یک مربی فوتبالی که هیچ اهل لیبرال‌بازی نیست هم از زانو زدن بازیکنان در حمایت از جنبش ضدنژادپرستی حمایت می‌کنه، یعنی ما جنگ فرهنگی رو برنده شدیم! و بعد توضیح میده که دهه هفتاد و هشتاد میلادی، یک دوره ناپایدار در تاریخ اجتماعی غرب بود، چرا که تمام نهادهای قدرتمند جامعه، دست محافظه‌گران مسیحی بود، اما جامعه داشت فمنیست و لیبرال و غیرمذهبی می‌شد. نمیشه یک جامعه دو ساختار ارزشی داشته باشه. پس اون دوران ناپایدار محکوم به پایان بود، و حالا پایان یافته و ساختار جدید غلبه کرد، و حالا تمام نهادها، از دولت گرفته تا سازمان‌های مردمی تا دانشگاه تا رسانه، در اختیار ما هستند، و مثل هر جامعه‌ای که ساختار ارزشیش به تثبیت رسیده، این نهادها از قدرت‌شون برای سانسور و کنترل افکار عمومی استفاده می‌کنند، مثل سلطنت و کلیسا که یه زمانی طبق ارزش‌های خودشون تفتیش عقاید داشتند و سانسور و سرکوب آزادی بیان داشتند؛ و مثل ساختار قبلی که برای خودش تابوهایی تعریف کرده بود و عبور ازون تابوها رو تحمل نمی‌کرد، ساختار جدید هم تابوهایی داره و عبور ازشون رو تحمل نمی‌کنه، و اینکه کسی الان جرئت نداره مظلومیت جورج فلوید رو انکار کنه رو به عنوان نمونه‌ای ازین تابوها که تحمل نمیشه مثال میزنه.

این خلاصه‌ای از اعتراف‌نامه یک لیبرال چپ بود که احساس قدرتمندی می‌کنه، اما قبل ازینکه کامنت خودم رو درباره‌ش بنویسم لازمه یک نکته یادآوری بشه. اینکه به موهبت گسترش اینترنت، دانشگاه سنتی انحصارش رو در تحلیلگری از دست داد دو افکت داشت. اول اینکه تونستیم به مغزهای بیشتری دسترسی پیدا کنیم، چون دیگه فقط دانشگاهیان نبودند که درباره همه‌چیز نظر می‌دادند. دوم اینکه خیلی‌ها جای تحلیلگران دانشگاهی رو پر کردند که ذهن‌شون پختگی لازم برای بحث‌هایی که خودشون رو واردش می‌کردند، نداشت. در واقع اینترنت، ابعاد همه‌چیز رو با هم بیشتر کرد. اگه نسبت نخبه به گیج‌ها، یک به نه باشه، و همه با هم ضربدر ده بشن، ده نخبه خواهیم داشت و نود گیج! ده تا نخبه خیلی بهتر از یک نخبه‌ست، ولی نود تا گیج هم فضا رو خراب می‌کنه قطعا. ادعاهای ابتدای این متن هم متعلق به یکی ازون گیج‌های ازدیادیافته‌ست. این مهمه که در دورانی که در اون هستیم، اون گروه‌های نود نفری رو تشخیص بدیم.

و اما برگردیم به متن. اگه پست‌های قبلیم رو خونده باشید حتما بارها دیدید که گفتم جنگ سیاسی در آمریکا تمام شده و این کشور رسما توسط یک رژیم تک‌حزبی اداره میشه و اون چیزی که باقی‌مونده صرفا یک جنگ فرهنگیه. یعنی درست معکوس ادعایی که در خود آمریکا تقریبا پذیرفته شده. اون‌ها معتقدند جنگ فرهنگی تمام شده و صرفا جنگ سیاسی باقی‌مونده! (بعد یک عده ضعیف‌الذهن فکر می‌کنند من خوراک فکریم رو مستقیم از آمریکا وارد می‌کنم).
اما چرا چنین فکری دارم؟
درباره این جنگ فرهنگی میشه کتاب‌ها نوشت. اما من جامعه‌شناس نیستم و فیلسوف هم نیستم و دانشگاهی هم نیستم. روده‌درازی‌های تخصصی بماند برای آن‌ها (هرچند که نمی‌بینم در ایران کسی به این مسائل بپردازه، چون فکر می‌کنند این‌ها مشکلات غربه!). اما می‌تونم اصل مطلب رو برای کسانی که حوصله مغزهای دانشگاهی رو ندارند، خلاصه کنم.‌

موضوع اینه که روایت غالب در اروپا و آمریکا اینه که ما یک نظام ارزشی مبتنی بر مسیحیت داشتیم، که تاریخ انقضائش فرا رسید، چون مکانیزمش در زمانه ما دیگه کار نمی‌کرد. مثلا زنی که از استاندارد مسیحی ازدواج خارج شده و دستش تو جیب خودشه، دیگه نمیتونه با مردی که خودش رو با استانداردهای مسیحی مردانگی تطبیق داده، زندگی کنه. و هزاران مورد فرهنگی دیگه. پس ما این نظام رو زدیم کنار، و یه چیز دیگه رو گذاشتیم به جاش، که همون ابزارها رو داره.. یعنی عرف داره، حلال و حرام داره، تابو داره، اما مصادیقش یه چیزهای کاملا متفاوته. در واقع نمیگن ما دین را حذف کردیم. میگن ما دین جدید را به جای دین کهنه قرار دادیم. فقط مونده بود نهادهای قدرت هم این دین جدید رو بپذیرند، که الان همشون پذیرفتن و پروژه به سرانجام رسید. روایت غالب اینه. یعنی اگه دانشجوی دانشگاه گوته فرانکفورت باشید یا یک کارمند در فیسبوک، این به عنوان یک فکت رفته تو حلقوم‌تون آلردی.

اما آیا واقعیت همینه؟ اگه اینجایید تا بدونید جواب من به این سوال چیه، جوابم اینه که خیر. تو پست بعدی می‌نویسم چرا.
4
Anarchonomy
نوشته وقتی یک مربی فوتبالی که هیچ اهل لیبرال‌بازی نیست هم از زانو زدن بازیکنان در حمایت از جنبش ضدنژادپرستی حمایت می‌کنه، یعنی ما جنگ فرهنگی رو برنده شدیم! و بعد توضیح میده که دهه هفتاد و هشتاد میلادی، یک دوره ناپایدار در تاریخ اجتماعی غرب بود، چرا که تمام…
دین اینجوری بوجود نیومد که چندتا دهقان یه شب نشسته باشن دور آتش و بگن خب رفقا، جرم و جنایت زیاد شده، باید یه دین اختراع کنیم که همه بش پایبند باشن و خلاف نکنند!
دین حاصل تجمیع تجربه بود، که داخل دستگاه عقلانیت قرار گرفت. منظور از تجربه صرفا آزمون و خطا نیست. تجربه شهود سیکل‌های تکرارشونده بود. مثل شهود تمدن‌هایی که بنا نهاده می‌شدند، شکوفا می‌شدند، به زندگی ابعاد تازه‌ای می‌دادند، و با حادثه‌ای نیست و نابود می‌شدند، فراموش می‌شدند، و دوباره یک تمدن دیگه جایگزینش می‌شد. و البته هیچوقت همه‌چیز به این سادگی نبود. این محتوای کهن، وارد دستگاه عقلانیت مردم اعصار مختلف شده، پردازش می‌شد، و همون مردم به نسل‌های بعد انتقالش می‌دادند. این دستگاه قرار بود تعیین کنه که باید این تجربیات رو چطور فهم کنیم. و دو خروجی مستقیم داشت: نظام معرفتی، و شرع! اولی یک عینک بود. وقتی به یک فهم معین می‌رسیدند، یعنی به زعم خودشون نسبت بش معرفت پیدا می‌کردند، عینکی میساختند که ازون به بعد همه‌چیز رو از پشت اون عینک شناختی ببینند. این محدودسازی بینشه، اما کاربرد اجتماعی داره. چون عموم مردم نیاز دارند مرجعی داشته باشند که بشون توضیح بده در اطراف‌شون چه میگذره. و دومی حاصل به کار بردن اون عینک در امورات زندگی بود. وقتی بدونی داره در دنیا چه میگذره، باید و نباید متناسب با این شناخت رو طراحی می‌کنی.

انتقال تجربه ازین جهت مهم بود که فرصت رها شدن از جبر زمانی رو فراهم می‌کرد. ما شخصا انقدر عمر نمی‌کنیم که با چشم خودمون ببینیم چه چیزهایی در این دنیا کار می‌کنند، و چه چیزهایی کار نمی‌کنند. تجربه کهن، خلاصه‌ای از چیزهایی که کار می‌کنند، و چیزهایی که کار نمی‌کنند به ما می‌داد. مثلا به ما می‌گفت مردم شهری که به هم رحم نمی‌کنند، سرنوشت جالبی نخواهند داشت، بهتره دوباره تست نکنید! و البته حجم و پیچیدگی می‌تونست انقدر زیاد بشه که برای فشرده کردنش ممکن بود لازم بشه مرموزش کنند (در ارتقاء بعدی بیت‌کوین قراره از الگوریتم جدیدی استفاده بشه که میتونه دو امضای دیجیتال و یا بیشتر رو به صورت رمزگذاری شده به یک امضاء تبدیل کنه. کسی که کلید رو نداره نمیدونه این امضای سوم، حاصل ترکیب دو امضاست یا پنج امضاء. اینجوری چند امضاء در یک امضاء جاسازی میشن بدون اینکه حجمش چندبرابر بشه. این یکی از مثال‌های امروزی مختصرسازی بوسیله رمزگذاریه. مرموزسازی‌های دینی برای مخفی‌کاری نبود. برای این بود که بشه بعدن محتوا رو بازتر کرد).

همه این‌ها یک سیستم عامل پیشرفته و مفصل برای دین ایجاد کرد، و برای همین تونست هزاران سال دوام بیاره. سیستم عاملی که مجموعه حافظه، یا همون تجربه کهن، و پردازشگر، و رمزگذاری و فشرده‌سازی و تصویرسازی و روایت‌سازی و همه رو مدیریت می‌کنه (البته عقلانیت ثابتی وجود نداشت. فهم یک چینی و یک عیلامی و یک مصری، از یک موضوع واحد، می‌تونست متفاوت باشه. اما در خود تجربه کهن، اختلاف چندانی نداشتند. چون بنا بود به واقعیت کافر نباشند. استارت ایمان ازونجایی زده شد که قرار شد چیزی که می‌بینند انکار نکنند. برای همین حتی همین امروز میشه وارد چارچوب ایمانی انسان آسیای شرقی شد، و احساس غریبگی نکرد). ساخت شرع، آخرین کاریه که این سیستم عامل انجام میده. و این ما رو به یک جمع‌بندی مهم می‌رسونه: نمیشه با اختراع یک شرع جدید، یک دین جدید ساخت!

اون چیزی که امروز چپ نو به عنوان دین جدید معرفی می‌کنه (و جشن گرفته که به تثبیت رسیده)، سیستم عامل نداره و صرفا یک شرع جدیده. مثل خودرویی که فقط بدنه‌ش رو ساخته‌اند. یکی از نشانه‌های وجود سیستم عامل، پوشش همه‌جانبه‌ست. دین هیچ خلاء تکلیفی ایجاد نمی‌کنه. یعنی امکان نداره کارهای درست (درست از منظر همون دین) رو پشت سر هم انجام داد و به جایی رسید که نشه فهمید کار درست چیه! دین تضمین می‌کنه اگه کار درست رو انجام بدی، کار درست بعدی خودش رو نشون میده. بنابراین دیندار در هیچ مرحله‌ای و هیچ موقعیتی، رها نمیشه. اما دین چپ نو، که در واقع دین نیست، دیندارانش رو به راحتی رها می‌کنه. همونطور که فمنیستی که همه کارهای درست (درست از منظر فمنیستی) رو انجام داد و در دهه سوم و چهارم زندگیش به خلاء‌های تکلیفی میخوره که نمیدونه باشون چه کار کنه. مثلا با میلش به مادر بودن و خود را وقف مادری کردن، چه کنه. یا مردی که موقعیت نرینگی-محافظتی خودش رو هم از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ قانونی از دست داده، و همزمان نهادهای جایگزین هم عرضه تأمین امنیت خودش و خانواده‌ش رو ندارند. البته با راهکارهایی حواسش رو ازین بن‌بست‌ها پرت می‌کنند که بیشتر جنبه چسب زخم داره و راه حل نیست.


این توضیحی بود بر اینکه چه اتفاقی نیفتاده است. در پست بعد می‌نویسم این شرع جدید از کجا سر درآورد، یا چه اتفاقی افتاده است.
5
تظاهرات کوبا به کرونا ارتباطی نداشت، رسانه‌های کمونیسم‌پسند آمریکایی این‌طور جلوه دادند، تا شکست ایده کمونیسم در آخرین جامعه کمونیستی دنیا، پشت «ناکامی اجرایی در واکسیناسیون» پنهان بشه. بخش بزرگی از جامعه هم ضدرژیم نشده‌اند هنوز. اما مهاجرت تعداد زیادی کوبایی به آمریکا، کار دست این رژیم داده‌. کوبایی مهاجر وقتی پاش رو میذاره تو خاک آمریکا، به یک آمریکادوست تبدیل میشه، حتی گاهی غلیظ‌تر از سفیدهای بومی، فارغ ازینکه به سمت کدوم حزب متمایل بشه. و ارتباطاتی که این مهاجران با خانواده و بقیه هموطنانشون دارند، در حال نشت دادن این آمریکادوستی به داخل کوباست. تحلیلگران سیاسی نمی‌تونند فاکتور احساسات رو وارد فرمول‌های ثابت‌شون کنند. آمریکادوستی قاچاق شده به کوبا، فقط پشتوانه چرتکه‌ای نداره. مسئله فقط این نیست که زندگی آمریکایی سطح درآمدشون رو بالاتر میبره یا دیگه لازم نخواهد بود در صف شکر بایستند. بلکه یک نوع احساس هم با همه این محاسبات مادی، آمیخته شده. پروپاگاندای رژیم برای اینکه ثابت کنه این احساس، یک توهمه، بی‌فایده‌ست. چون جواب احساس رو باید با احساس داد. رژیم کمونیستی دیگه نمیتونه حس خوب بسازه. تو آمریکای لاتین احساس تعیین‌کنندگی زیادی داره. اگه علاوه بر اقتصاد، بازی احساس رو هم واگذار کنی، هیچی برات نمیمونه.
Anarchonomy
تظاهرات کوبا به کرونا ارتباطی نداشت، رسانه‌های کمونیسم‌پسند آمریکایی این‌طور جلوه دادند، تا شکست ایده کمونیسم در آخرین جامعه کمونیستی دنیا، پشت «ناکامی اجرایی در واکسیناسیون» پنهان بشه. بخش بزرگی از جامعه هم ضدرژیم نشده‌اند هنوز. اما مهاجرت تعداد زیادی کوبایی…
داخل پرانتز کوبایی مهاجر رو مقایسه کنید با مهاجر تیپیکال ایرانی، که اگه وقت گیر بیاره میاد تو شبکه‌های اجتماعی که به بقیه ایرانی‌ها بگه از جاتون تکون نخورید که همون ایران به همه جا شرف داره و آسمون اینجا رنگ همونجاست!
این علاوه بر پیش‌زمینه‌های تاریخی، نشان دهنده یک بیماری فرهنگی و تربیتی هم هست. ما وقتی آدم میفرستیم به اروپا تازه میفهمیم که نیاز به تراپی داره و حالش نرمال نیست. کوبایی تا پاش میرسه به میامی یه پارتی راه میندازه رفقاش رو مشروب مهمون می‌کنه. ایرانی تا وارد فرودگاه جان‌اف‌کندی میشه و میاد بیرون تو همون خیابون استوری میذاره که ببینید اینجا هم آشغالا از سطل سرریز می‌کنند گربه جمع میشه! ما نیاز به یک نیرویی داریم که کل جامعه ایران رو مثل سگ بزنه و بگه: چرا نمیتونی زندگی کنی؟
8
اینو می‌تونستم تو اقوال‌الانعام هم استفاده کنم. دقیقا سبک منطق و استدلال آخوندهاست. رییس فدرال رزرو میگه اگه دلار دیجیتال داشتید دیگه نیازی به رمزارز نداشتید!

باید به ایشون اینطور جواب داد:

اولا به تو ربطی نداره که رمزارز ساختیم.
دوما حتی اگه به تو ربط داشت هم فقط ربط صنفی داشت، نه ربط ولایی! تو نمیتونی به مردم بگی باید چی لازم داشته باشند و چی لازم نداشته باشند. تو به کسی ولایت نداری.
ثالثا دلار همین الانش هم دیجیتاله. با بازی‌های واژگانی این واقعیت تغییر نمی‌کنه.
رابعا تکنولوژی فرهنگ رو بسط میده، و وقتی بسط داد دیگه به عقب برنمی‌گرده. سیاست‌های به اصطلاح «انقباضی» شما روی فرهنگ کار نمی‌کنه.
خامسا با این گیردادن‌هاتون به رمزارز، دارید ثابت می‌کنید که لازمه به هر نحوی از شر شما خلاص شد. با این نسل از تکنولوژی نشد، با نسل بعدیش.



https://t.me/disclosetv/3373