مهدی نصیری هم پندنامه نوشته برای رئیسی! که البته نهایتا بحراننامه از آب دراومده. که در اون فقط به بحرانهایی که بقای «اولین نظام شیعی انقلابی تاریخ ایران» رو تهدید میکنه اشاره شده. نه به مسائل ریشهایتری مثل بحران اندیشه! یا بحران نظام حقوقی! یا چالش عرفی شدن دین! حضرات به توپوگرافی چالهها و چاهها میپردازند. کاری با حقیقت ندارند. و جالب اینه که خودش با نگاهی مأیوسانه این پند رو مینویسه. با این پیشفرض که: میدونم کار تو نیست، میگم که بقیه بشنوند! در حالی که خودش هم کسیه که میدونیم پرداختن به مسائل ریشهای، کار او نیست. مشکل این نیست که فرصت نداشته، مشکل اینه که از عهدهش خارجه. تمام راهی که نصیری تا الان طی کرده، تعیین میکنه که چی از عهدهش بربیاد، و چی نیاد.
روزی یکی از کسانی که در قتل خانواده حسین شرکت داشت به امام سجاد مراجعه کرد و گفت نمازی بم یاد بده که بخونم و خدا توبهم رو قبول کنه. ایشون هم گفت برو اینجوری بخون. بعد که پا شد رفت، یکی از اصحابش گفت این چه کاری بود کردی؟ یعنی میخوای خون پدرت با یه نماز پاک بشه؟ گفت حالا مگه قراره بتونه بخونه؟
سجادش رو بذارید کنار و اصل موضوع رو جدی بگیرید. آدم نمیتونه تو مسیر زندگیش L بره، چه برسه به U. اینکه جلوتر چطور حرکت خواهد کرد، بستگی ترسناکی داره به اینکه تا همینجا چطور حرکت کرده. ابراهیم رئیسی، روی تیوب نشسته و داره روی شیب تند کوه برفی میره پایین. لازم نیست لیست کامل ورودیهای دوزخ رو داشته باشی تا بدونی تیوب تهش به کجا میرسه و چجوری میرسه.
کسی که الان، و دقیقا الان، قرار بود بتونه اون نمازه رو بخونه، باید از خیلی بالاتر به جای تیوب، چوب اسکی میپوشید. از خیلی بالاتر، و قبلتر.
روزی یکی از کسانی که در قتل خانواده حسین شرکت داشت به امام سجاد مراجعه کرد و گفت نمازی بم یاد بده که بخونم و خدا توبهم رو قبول کنه. ایشون هم گفت برو اینجوری بخون. بعد که پا شد رفت، یکی از اصحابش گفت این چه کاری بود کردی؟ یعنی میخوای خون پدرت با یه نماز پاک بشه؟ گفت حالا مگه قراره بتونه بخونه؟
سجادش رو بذارید کنار و اصل موضوع رو جدی بگیرید. آدم نمیتونه تو مسیر زندگیش L بره، چه برسه به U. اینکه جلوتر چطور حرکت خواهد کرد، بستگی ترسناکی داره به اینکه تا همینجا چطور حرکت کرده. ابراهیم رئیسی، روی تیوب نشسته و داره روی شیب تند کوه برفی میره پایین. لازم نیست لیست کامل ورودیهای دوزخ رو داشته باشی تا بدونی تیوب تهش به کجا میرسه و چجوری میرسه.
کسی که الان، و دقیقا الان، قرار بود بتونه اون نمازه رو بخونه، باید از خیلی بالاتر به جای تیوب، چوب اسکی میپوشید. از خیلی بالاتر، و قبلتر.
جو روگان تو پادکستش در مصاحبه با یه کمدین درباره اشیاء پرنده ناشناس صحبت میکنه و میگه دو جور نظر وجود داره، یکی اینکه میگه دولت بیکفایتتر ازینه که بتونه ورود بیگانههای فضایی به زمین رو سکرت نگه داره، که مزخرفه، و یه نظر دیگه اینه که یه عده تو دولت دارن یه کارایی میکنند.
اونجایی که میگه نظر اول مزخرفه جالبه، چون مهمانش هم بلافاصله تأیید میکنه. ممکنه دولت به سلبریتیها پول بده تا این نظر رو در پلتفرمهای خودشون مزخرف معرفی کنند؟ به نظر من احتمالش هست. میلیونها نفر پادکستهای جو رو گوش میدن.
و گرنه آدم نرمال، چطور ممکنه این همه شواهد واضح از بیکفایتی دولت ببینه، مخصوصا در دوران کرونا، و بعد به این پیشفرض که «دولت بیکفایتتر از آن است که موضوعی به بزرگی ورود بیگانگان به زمین را مخفی نگه دارد» بگه مزخرف؟ یکم جلوتر میگه «برای اینکه بتونی تو سیا کار کنی باید آدم باهوش و درستی باشی». اینو گفت واکنشم
Wait what?
بود. اینا جدی فکر میکنند داخل سیا شبیه ساختمونیه که جیمز باند میرفت وسایلش رو تحویل میگرفت؟ نود درصد کسانی که برای این سازمان کار میکنند یک مشت کارمند بروکراتند که از لحاظ کفایت و شایستگی هیچ برتریای به کارمند اداره مهاجرت ندارند. و فقط سیا نیست، حتی در ارتش هم چنین نسبتی برقراره. برای همین هم هست که ژنرال میاد تو کنگره درباره تهدیدات سفیدپوستهای نژادپرست حرف میزنه و کم مونده با یونیفرم رنگینکمانی تو مراسم صبحگاه شرکت کنه که گیها به وجد بیان! جو روگان فکر میکنه اونجا همه رنجرند؟ حتی خود رنجرش هم معلوم نیست الان چه بچه سوسولی باشه (که یه عده فقط باید کشیک بدن خودکشی نکنه!).
من اینجا وسط خاورمیانه نشستم به حقیقت این سازمانها بیشتر آگاهم.. چطور ممکنه اون ندونه؟ بله تبلیغات هالیوود و تلویزیون و مطبوعاتی که فعلهی حزب بودند، خیلی تأثیرگذاره. اما پروپاگاندا مسئولیت رو از دوش آدم برنمیداره. اینا یا آگاهانه انتخاب کردند که پروپاگاندا رو بپذیرند، چون شیرینتره، یا اینکه خیلی ساده دارند پول میگیرند که دولت رو معتبر جلوه بدن.
اونجایی که میگه نظر اول مزخرفه جالبه، چون مهمانش هم بلافاصله تأیید میکنه. ممکنه دولت به سلبریتیها پول بده تا این نظر رو در پلتفرمهای خودشون مزخرف معرفی کنند؟ به نظر من احتمالش هست. میلیونها نفر پادکستهای جو رو گوش میدن.
و گرنه آدم نرمال، چطور ممکنه این همه شواهد واضح از بیکفایتی دولت ببینه، مخصوصا در دوران کرونا، و بعد به این پیشفرض که «دولت بیکفایتتر از آن است که موضوعی به بزرگی ورود بیگانگان به زمین را مخفی نگه دارد» بگه مزخرف؟ یکم جلوتر میگه «برای اینکه بتونی تو سیا کار کنی باید آدم باهوش و درستی باشی». اینو گفت واکنشم
Wait what?
بود. اینا جدی فکر میکنند داخل سیا شبیه ساختمونیه که جیمز باند میرفت وسایلش رو تحویل میگرفت؟ نود درصد کسانی که برای این سازمان کار میکنند یک مشت کارمند بروکراتند که از لحاظ کفایت و شایستگی هیچ برتریای به کارمند اداره مهاجرت ندارند. و فقط سیا نیست، حتی در ارتش هم چنین نسبتی برقراره. برای همین هم هست که ژنرال میاد تو کنگره درباره تهدیدات سفیدپوستهای نژادپرست حرف میزنه و کم مونده با یونیفرم رنگینکمانی تو مراسم صبحگاه شرکت کنه که گیها به وجد بیان! جو روگان فکر میکنه اونجا همه رنجرند؟ حتی خود رنجرش هم معلوم نیست الان چه بچه سوسولی باشه (که یه عده فقط باید کشیک بدن خودکشی نکنه!).
من اینجا وسط خاورمیانه نشستم به حقیقت این سازمانها بیشتر آگاهم.. چطور ممکنه اون ندونه؟ بله تبلیغات هالیوود و تلویزیون و مطبوعاتی که فعلهی حزب بودند، خیلی تأثیرگذاره. اما پروپاگاندا مسئولیت رو از دوش آدم برنمیداره. اینا یا آگاهانه انتخاب کردند که پروپاگاندا رو بپذیرند، چون شیرینتره، یا اینکه خیلی ساده دارند پول میگیرند که دولت رو معتبر جلوه بدن.
Anarchonomy
جو روگان تو پادکستش در مصاحبه با یه کمدین درباره اشیاء پرنده ناشناس صحبت میکنه و میگه دو جور نظر وجود داره، یکی اینکه میگه دولت بیکفایتتر ازینه که بتونه ورود بیگانههای فضایی به زمین رو سکرت نگه داره، که مزخرفه، و یه نظر دیگه اینه که یه عده تو دولت دارن…
این نظرسنجی، وضعیتی که در پست قبل گفتم رو نشون میده. مردم آمریکا ارتش این کشور رو خیلی قبول دارند، که بیشترش حاصل تبلیغات و پذیرفتن داوطلبانه اون تبلیغاته.
اما جالبتر رتبه دوم این نظرسنجیه. مردم به آمازون نگاه مثبتتری دارند تا به پلیس، سازمان پیشگیری از بیماریهای واگیردار، دیوان عالی، وزارت دادگستری، ناتو، و اتحادیه اروپا.
جالبترتر اینه که همون سازمانها و نهادهایی که مردم کمتر از آمازون قبولشون دارند، میگن ما باید به آمازون افسار بزنیم تا به مردم آسیب نزنه!
اما جالبتر رتبه دوم این نظرسنجیه. مردم به آمازون نگاه مثبتتری دارند تا به پلیس، سازمان پیشگیری از بیماریهای واگیردار، دیوان عالی، وزارت دادگستری، ناتو، و اتحادیه اروپا.
جالبترتر اینه که همون سازمانها و نهادهایی که مردم کمتر از آمازون قبولشون دارند، میگن ما باید به آمازون افسار بزنیم تا به مردم آسیب نزنه!
اگه در جبهه انقلاب خودآگاهی وجود داشت حداقل باید پنج نفر از خودشون میپرسیدند چرا هربار اومدیم جنبهای از فرهنگ غربی رو حزباللهیزه کنیم به همجنسبازی ختم شد؟
https://t.me/fararunews/137773
https://t.me/fararunews/137773
Telegram
کانال فرارو
(تصاویر) کافهای متفاوت در تهران که توجه رسانه خارجی را جلب کرد
گتی ایمجز:
◾️جوانان در کافه نخلستان در مرکز شهر تهران نشسته اند در حالی که تصویر ژنرال قاسم سلیمانی فرمانده سابق ایرانی سپاه قدس بر روی دیوارهای کافه دیده میشود.
◾️ کافه نخلستان متعلق…
گتی ایمجز:
◾️جوانان در کافه نخلستان در مرکز شهر تهران نشسته اند در حالی که تصویر ژنرال قاسم سلیمانی فرمانده سابق ایرانی سپاه قدس بر روی دیوارهای کافه دیده میشود.
◾️ کافه نخلستان متعلق…
علیرضا قزوه حق داره پیشنهاد بده که به خاطر برکت یافتن پول ملی هم که شده عکس سلیمانی رو چاپ کنند روی اسکناسها، چون ماشین برکتدهی مرجع شیعه و ولیفقیه و امام امت که خوب کار نکرد و این صدتومنی که در غدیر سال ۹۲ عیدی میدادند اگه امروز زمین بیفته کسی خم نمیشه که برداره، پس شاید عکس یک نظامی بهتر عمل کنه.
البته این عیدی هنوز ارزش داره. نه به خاطر مهر فلانالسادات، بلکه به خاطر کاغذش و تکنولوژی که در اون به کار رفته، که هنوز نو و تانخوردهست. اگه همین الان بخواهیم همین کاغذ رو از شرکت تولیدکننده آلمانی بخریم باید مبلغی بپردازیم که صدتومن در برابرش یک شوخیه. اینکه ارزش کاغذ اسکناس، که ناماندگارترین شکل پول در تاریخ بشره، از ارزش عددی که روش چاپ شده ماندگارتر باشه، شاهکاریه که فقط از دولت ایرانی برمیاومد.
البته این عیدی هنوز ارزش داره. نه به خاطر مهر فلانالسادات، بلکه به خاطر کاغذش و تکنولوژی که در اون به کار رفته، که هنوز نو و تانخوردهست. اگه همین الان بخواهیم همین کاغذ رو از شرکت تولیدکننده آلمانی بخریم باید مبلغی بپردازیم که صدتومن در برابرش یک شوخیه. اینکه ارزش کاغذ اسکناس، که ناماندگارترین شکل پول در تاریخ بشره، از ارزش عددی که روش چاپ شده ماندگارتر باشه، شاهکاریه که فقط از دولت ایرانی برمیاومد.
در حالی که در جوانی هایده گوش میداده، حالا در دوره پیری جانمازهای زیادی رو آب میکشه، و وقتی صحبت از «زندهیاد هایده» میشه، میگه «نمیشه قضاوت کرد، شاید خدا گناهانش رو بخشیده باشه». نمیتونه با کل جامعه که ازین زن به نیکی یاد میکنند، خیلی لجبازی کنه، پس جایگاه بیطرف رو انتخاب میکنه، اما چون سوابق خودش در جوانی با این بیطرفی در تضاده، روی «قضاوت الهی» سوار میشه تا کسی نتونه به این بیطرفی خدشه وارد کنه. مکانیزم روانی جالبیه، نه؟ همهمون ازین پیرمردها و پیرزنها دیدیم. تقریبا همهجای ایران پراکندهاند. نسلی پریشان که در طول عمر سینوسی خودش، ایران رو هم به پریشانی مطلق کشوند.
اما مشکلات کمی کهنهتر از ویروس این نسل هستند. اینکه زن خواننده نیاز به آمرزش داره، اما یک مجتهد، نه چندان؛ به سیر زیست دینی در ایران مربوط میشه که قرنها قدمت داره. بهلول، یکی از مصلحان اجتماعی تاریخ دینی ماست (اینکه یک دیوانهنما چنین جایگاهی داره خودش به تنهایی وضعیت اندیشه رو در ممالک اسلامی انعکاس میده). وقتی یک نیکوکار بنایی میسازه و قصد وقفش رو داره، بهلول ازش میپرسه این رو برای کی ساختی؟ و اون شخص میگه برای خدا. و بهلول میگه اوکی. شب که میشه میره تابلوی «وقف توسط فلان بن فلان» رو از جاش میکنه و یه تابلوی دیگه رو میذاره که نوشته «وقف توسط بهلول». فردا طرف میاد صحنه رو میبینه و عصبانی میشه. بهلول میاد میگه مگه برای خدا نساختی؟ پس چرا باید برات مهم باشه که اسم کی روش باشه؟ (قبلا پستهایی نوشتم درباره باگهای اساسی ایده وقف، و این داستان رو میشه به عنوان یکی از علائمش به کار برد). حتی یک مصلح، اصلاح رو در این میدیده که مردم خودشون رو از امر دنیا بیرون بکشند. یعنی زندگی مومن دو بخش داره: معنویات، که باید در اون به خلوص رسید، و زائدههای مادی، که ازشون باید به طهارت رسید! جامعه ایدهآل بهلول جامعهایه که پول دربیارند، و رهاش کنند! حکایت مشهور دیگهای هست که میگه دو نفر با هم در سفری بودند و یکیشون مقداری سکه با خودش به همراه داشت و هرجا توقف میکردند تا استراحت کنند، صاحب سکهها خوابش نمیبرد، چون میترسید راهزنان بیان یواشکی از زیر سرش بدزدند و ببرند. نهایتا رفیق همراهش که ندار بوده، سکهها رو از زیر دستش میقاپه و پرت میکنه تو دره، و میگه حالا راحت بخواب! کل این فرهنگ، رها کردن فعالیت اقتصادی، یا ماحصلش رو، یک ارزش تلقی میکرده.
و در این فرهنگ میرسیم به مفهوم رضایت الهی. برای این الله، اولویت در این بوده که مومن نماز روزهش رو انجام بده، و سپس (و این سپس خیلی مهمه) به امورات دنیوی خودش بپردازه و بره خرج زن و بچه رو دربیاره. یک ترتیبی اینجا وجود داره. اول نمازت رو میخونی، بعد میری خرج زنت رو درمیاری! تأمین زنت، خیلی مهمه. تا جایی که اگه وسط کار بمیری، شهید حساب میشی. اما اگه نمازت رو نخونده باشی، یا زکاتت رو نداده باشی، برای زنت جان هم بکنی بیفایدهست! و البته خرجش رو درآوردی، برگرد خونه. بیشتر ازون لازم نیست دربیاری. اگه بیشتر دربیاری مجبوری جمع کنی، و اگه جمع کنی یا دیگه خوابت نمیبره، یا باید در قالب وقف یا انفاق یا احسان، رهاش کنی بره.
این پیرمرد پیرزنها هنوز محصول این فرهنگ دینی هستند. هایده منزلتی نداره، چون واجبات رو انجام نداد، و محرمات رو ترک نکرد، پس باید سر پل صراط معطل باشه که آیا دامن پوشیدنهاش رو میبخشند یا نه!
در اروپا اما اتفاق دیگهای افتاد. اونجا مفهوم عبادت رو عوض کردند. نه تنها عبادت بودن فعالیت اقتصادی، دیگه لنگ واجبات شرعی و مناسکی نبود، بلکه بیشتر از نیاز شخصی و خانوادگی پول درآوردن هم عبادت تلقی شد! و این انقلاب بزرگی بود. دیگه کسی که واجبات را انجام میدهد و پول هم درمیآورد، برتری نداشت به کسی که فقط پول در میآورد. و همچنین کسی که بیش از نیاز پول درمیآورد، دنیاپرستتر از کسی که فقط به اندازه نیاز پول در میآورد، نبود. در این دستگاه فکری، هایده نه تنها سر پل معطل نمیموند، بلکه بقیه باید منتظر شفاعتش باشند.. چون یک حرفه داشت و در اون حرفه به اوج رسید و در قالب اون حرفه برای جامعه ارزش مادی خلق کرد، که فراتر از نیازهای شخصی خودش و فراتر از نیازهای بیسیک مردم بود.
و این چیزی نبود که بهلول هضم کنه. اون میخواست اون ساختمون رو کسی نخواد. نه اینکه مردم سر ساختنش رقابت کنند. در ذهن اون، تنها راه تقرب به خدا، رها کردن پوله، نه درآوردنش. پیرمردهای نسل قبل از ما هم راه تقرب به خدا رو گوش ندادن به هایده فهم میکنند، نه هایده بودن!
اگه اینکه از زمان بهلول تا الان تکون نخوردیم شما رو نمیترسونه، دیگه چی میخواد شما رو بترسونه؟
اما مشکلات کمی کهنهتر از ویروس این نسل هستند. اینکه زن خواننده نیاز به آمرزش داره، اما یک مجتهد، نه چندان؛ به سیر زیست دینی در ایران مربوط میشه که قرنها قدمت داره. بهلول، یکی از مصلحان اجتماعی تاریخ دینی ماست (اینکه یک دیوانهنما چنین جایگاهی داره خودش به تنهایی وضعیت اندیشه رو در ممالک اسلامی انعکاس میده). وقتی یک نیکوکار بنایی میسازه و قصد وقفش رو داره، بهلول ازش میپرسه این رو برای کی ساختی؟ و اون شخص میگه برای خدا. و بهلول میگه اوکی. شب که میشه میره تابلوی «وقف توسط فلان بن فلان» رو از جاش میکنه و یه تابلوی دیگه رو میذاره که نوشته «وقف توسط بهلول». فردا طرف میاد صحنه رو میبینه و عصبانی میشه. بهلول میاد میگه مگه برای خدا نساختی؟ پس چرا باید برات مهم باشه که اسم کی روش باشه؟ (قبلا پستهایی نوشتم درباره باگهای اساسی ایده وقف، و این داستان رو میشه به عنوان یکی از علائمش به کار برد). حتی یک مصلح، اصلاح رو در این میدیده که مردم خودشون رو از امر دنیا بیرون بکشند. یعنی زندگی مومن دو بخش داره: معنویات، که باید در اون به خلوص رسید، و زائدههای مادی، که ازشون باید به طهارت رسید! جامعه ایدهآل بهلول جامعهایه که پول دربیارند، و رهاش کنند! حکایت مشهور دیگهای هست که میگه دو نفر با هم در سفری بودند و یکیشون مقداری سکه با خودش به همراه داشت و هرجا توقف میکردند تا استراحت کنند، صاحب سکهها خوابش نمیبرد، چون میترسید راهزنان بیان یواشکی از زیر سرش بدزدند و ببرند. نهایتا رفیق همراهش که ندار بوده، سکهها رو از زیر دستش میقاپه و پرت میکنه تو دره، و میگه حالا راحت بخواب! کل این فرهنگ، رها کردن فعالیت اقتصادی، یا ماحصلش رو، یک ارزش تلقی میکرده.
و در این فرهنگ میرسیم به مفهوم رضایت الهی. برای این الله، اولویت در این بوده که مومن نماز روزهش رو انجام بده، و سپس (و این سپس خیلی مهمه) به امورات دنیوی خودش بپردازه و بره خرج زن و بچه رو دربیاره. یک ترتیبی اینجا وجود داره. اول نمازت رو میخونی، بعد میری خرج زنت رو درمیاری! تأمین زنت، خیلی مهمه. تا جایی که اگه وسط کار بمیری، شهید حساب میشی. اما اگه نمازت رو نخونده باشی، یا زکاتت رو نداده باشی، برای زنت جان هم بکنی بیفایدهست! و البته خرجش رو درآوردی، برگرد خونه. بیشتر ازون لازم نیست دربیاری. اگه بیشتر دربیاری مجبوری جمع کنی، و اگه جمع کنی یا دیگه خوابت نمیبره، یا باید در قالب وقف یا انفاق یا احسان، رهاش کنی بره.
این پیرمرد پیرزنها هنوز محصول این فرهنگ دینی هستند. هایده منزلتی نداره، چون واجبات رو انجام نداد، و محرمات رو ترک نکرد، پس باید سر پل صراط معطل باشه که آیا دامن پوشیدنهاش رو میبخشند یا نه!
در اروپا اما اتفاق دیگهای افتاد. اونجا مفهوم عبادت رو عوض کردند. نه تنها عبادت بودن فعالیت اقتصادی، دیگه لنگ واجبات شرعی و مناسکی نبود، بلکه بیشتر از نیاز شخصی و خانوادگی پول درآوردن هم عبادت تلقی شد! و این انقلاب بزرگی بود. دیگه کسی که واجبات را انجام میدهد و پول هم درمیآورد، برتری نداشت به کسی که فقط پول در میآورد. و همچنین کسی که بیش از نیاز پول درمیآورد، دنیاپرستتر از کسی که فقط به اندازه نیاز پول در میآورد، نبود. در این دستگاه فکری، هایده نه تنها سر پل معطل نمیموند، بلکه بقیه باید منتظر شفاعتش باشند.. چون یک حرفه داشت و در اون حرفه به اوج رسید و در قالب اون حرفه برای جامعه ارزش مادی خلق کرد، که فراتر از نیازهای شخصی خودش و فراتر از نیازهای بیسیک مردم بود.
و این چیزی نبود که بهلول هضم کنه. اون میخواست اون ساختمون رو کسی نخواد. نه اینکه مردم سر ساختنش رقابت کنند. در ذهن اون، تنها راه تقرب به خدا، رها کردن پوله، نه درآوردنش. پیرمردهای نسل قبل از ما هم راه تقرب به خدا رو گوش ندادن به هایده فهم میکنند، نه هایده بودن!
اگه اینکه از زمان بهلول تا الان تکون نخوردیم شما رو نمیترسونه، دیگه چی میخواد شما رو بترسونه؟
❤9
Anarchonomy
در حالی که در جوانی هایده گوش میداده، حالا در دوره پیری جانمازهای زیادی رو آب میکشه، و وقتی صحبت از «زندهیاد هایده» میشه، میگه «نمیشه قضاوت کرد، شاید خدا گناهانش رو بخشیده باشه». نمیتونه با کل جامعه که ازین زن به نیکی یاد میکنند، خیلی لجبازی کنه، پس جایگاه…
وقتی اصلاحات ارضی پهلوی انجام شد، خیلی از کشاورزان فکر کردند داره اتفاق خوبی میفته. بخشی ازین ذوق جاهلانه حاصل تبلیغات کمونیستی بود، که حس قربانی بودن رعیت رو به همه جای جامعه پاشیده بود. اما بخشی هم به فرهنگ رایج مذهبی مربوط میشد که در این جمله خلاصه بود: «مگه من چقدر میخوام بخورم؟». این طرز فکر اجازه داد که از خرد شدن زمینها احساس خطر نکنند. چون «روزیم دربیاد کافیه» بر اذهان مذهبی حکمرانی میکرد.
در زمان ملی شدن اراضی در چین، همه کشاورزان کارگر دولت شدند. اونها وظیفه داشتند در زمین کار کنند و سر ماه حقوق بگیرند. هرچه که برداشت میشد متعلق به دولت بود. همونطور که قابل پیشبینیه همه در فقر و فلاکت فرو رفتند. هم برداشت کم بود و کشور دچار قحطی شد، هم دستمزد کفاف خرجهای روزانه رو نمیداد. در یکی از روستاها، یکی از کشاورزان بقیه مردان ده رو جمع کرد تا مخفیانه یک جلسه تشکیل بدن. در اون جلسه گفت بیایید زمین رو بین خودمون تقسیم کنیم. قطعا این کار غیرقانونیه و سند نخواهیم داشت، اما یه چیزی خودمون مینویسیم و بین خودمون قرار میذاریم. هرخانواده تو قطعه خودش کار کنه، هرچقدر که برداشت کرد سهم همیشگی دولت رو بده، که مأموران احساس نکنند نسبت به پارسال کمتر شده، و بقیه محصول رو برای خودش نگه داره. قرار میذاریم که همدیگه رو لو ندیم، و اگه محصول مازاد یکی بیشتر از بقیه شد، بش دستدرازی نکنیم. این رو نوشتند و لوله کردند و جاسازیش کردن تو یه بامبو و گذاشتن بالای سقف خونه یکی از کشاورزها. حتی یکسال زراعی کافی بود تا ثابت بشه این ایده خوب کار میکنه. حالا داشتند با هم رقابت میکردند که بازدهی بیشتری از زمین بگیرند. جوانهایی که صبحها دیر از خواب پا میشدند، چون فرقی نداشت و حقوقشون از بقیه که زودتر کار رو شروع میکردند کمتر نبود، حالا سحرخیز شده بودند. دیگه تلاش روزانه فقط برای تأمین خرج روزانه نبود. دیگه به اینکه «روزی بیاد» قانع نبودند. داشتند کار میکردند که ثروت جمع کنند. و این موفقیت به جایی رسید که دیگه نمیشد پنهانش کرد. مأموران دولتی بالاخره فهمیدند این زمین داره یه جور دیگه اداره میشه و متوجه مالکیتِ خصوصیِ خودمانیِ کشاورزان شدند. صاحب ایده رو بازداشت کردند و بردند پکن. همهچیز داشت میرفت که به حبس ابد ختم بشه، تا اینکه خبرش به گوش بعضی مقامات رسید و جویای داستان شدند، و نه تنها گفتند این بدبخت رو بفرستید بره خونهش، بلکه پیشنهاد دادند این ایده در سراسر کشور اجرا بشه. و شد؛ و همین، چینِ فرو رفته در منجلاب رو به غول اقتصادی امروزی تبدیل کرد.
میگن اون کشاورز هنوز زندهست، اما دولت دوست نداره خیلی معروف بشه، و نمیذاره مصاحبههای زیادی انجام بده. دولت کمونیست نمیخواد مردم دنیا بفهمند جرقه جهش اقتصادی چین، توسط چندتا دهقان بیسواد یا کمسواد زده شد، و یک معجزه دولتی نبود. اما نقش دولت یک بحث مفصل دیگهست. اون چیزی که اینجا مهمه، نوع نگاه این کشاورزهای چینی به مفهوم فعالیت اقتصادی، ایجاد ارزش، و مسابقه برای کسب ثروت بیشتر بود. یک نیروی مذهبی قوی چندصدساله، به عنوان یک ترمز، وجود نداشت که بشون القاء کنه ما باید کار کنیم که روزیمون دربیاد، و اگه کم بود امتحان الهی است تا صبرمون در برابر فقر تست بشه، و اگه احیانا «پیش بیاد» که اضافه باشه، بازم امتحان الهی است که با رها کردنش یا بخشیدنش، سخاوتمون تست بشه.
در زمان ملی شدن اراضی در چین، همه کشاورزان کارگر دولت شدند. اونها وظیفه داشتند در زمین کار کنند و سر ماه حقوق بگیرند. هرچه که برداشت میشد متعلق به دولت بود. همونطور که قابل پیشبینیه همه در فقر و فلاکت فرو رفتند. هم برداشت کم بود و کشور دچار قحطی شد، هم دستمزد کفاف خرجهای روزانه رو نمیداد. در یکی از روستاها، یکی از کشاورزان بقیه مردان ده رو جمع کرد تا مخفیانه یک جلسه تشکیل بدن. در اون جلسه گفت بیایید زمین رو بین خودمون تقسیم کنیم. قطعا این کار غیرقانونیه و سند نخواهیم داشت، اما یه چیزی خودمون مینویسیم و بین خودمون قرار میذاریم. هرخانواده تو قطعه خودش کار کنه، هرچقدر که برداشت کرد سهم همیشگی دولت رو بده، که مأموران احساس نکنند نسبت به پارسال کمتر شده، و بقیه محصول رو برای خودش نگه داره. قرار میذاریم که همدیگه رو لو ندیم، و اگه محصول مازاد یکی بیشتر از بقیه شد، بش دستدرازی نکنیم. این رو نوشتند و لوله کردند و جاسازیش کردن تو یه بامبو و گذاشتن بالای سقف خونه یکی از کشاورزها. حتی یکسال زراعی کافی بود تا ثابت بشه این ایده خوب کار میکنه. حالا داشتند با هم رقابت میکردند که بازدهی بیشتری از زمین بگیرند. جوانهایی که صبحها دیر از خواب پا میشدند، چون فرقی نداشت و حقوقشون از بقیه که زودتر کار رو شروع میکردند کمتر نبود، حالا سحرخیز شده بودند. دیگه تلاش روزانه فقط برای تأمین خرج روزانه نبود. دیگه به اینکه «روزی بیاد» قانع نبودند. داشتند کار میکردند که ثروت جمع کنند. و این موفقیت به جایی رسید که دیگه نمیشد پنهانش کرد. مأموران دولتی بالاخره فهمیدند این زمین داره یه جور دیگه اداره میشه و متوجه مالکیتِ خصوصیِ خودمانیِ کشاورزان شدند. صاحب ایده رو بازداشت کردند و بردند پکن. همهچیز داشت میرفت که به حبس ابد ختم بشه، تا اینکه خبرش به گوش بعضی مقامات رسید و جویای داستان شدند، و نه تنها گفتند این بدبخت رو بفرستید بره خونهش، بلکه پیشنهاد دادند این ایده در سراسر کشور اجرا بشه. و شد؛ و همین، چینِ فرو رفته در منجلاب رو به غول اقتصادی امروزی تبدیل کرد.
میگن اون کشاورز هنوز زندهست، اما دولت دوست نداره خیلی معروف بشه، و نمیذاره مصاحبههای زیادی انجام بده. دولت کمونیست نمیخواد مردم دنیا بفهمند جرقه جهش اقتصادی چین، توسط چندتا دهقان بیسواد یا کمسواد زده شد، و یک معجزه دولتی نبود. اما نقش دولت یک بحث مفصل دیگهست. اون چیزی که اینجا مهمه، نوع نگاه این کشاورزهای چینی به مفهوم فعالیت اقتصادی، ایجاد ارزش، و مسابقه برای کسب ثروت بیشتر بود. یک نیروی مذهبی قوی چندصدساله، به عنوان یک ترمز، وجود نداشت که بشون القاء کنه ما باید کار کنیم که روزیمون دربیاد، و اگه کم بود امتحان الهی است تا صبرمون در برابر فقر تست بشه، و اگه احیانا «پیش بیاد» که اضافه باشه، بازم امتحان الهی است که با رها کردنش یا بخشیدنش، سخاوتمون تست بشه.
❤10
حالا همه نشستن دارن برای اونایی که کنکور دادن نامه مینویسند که هان ای پسر، دانشگاه این است و آن نیست و فلان!
اینارو دارید برای کی مینویسید؟ اینا دهه شصتی نیستن. اینا اصلا این چیزها رو نمیخونند، براشون مهم هم نیست. زمانی که من کنکور میدادم، دختره میگفت تو پسر خوبی هستی، ولی بابام میگه باید با یه مهندس مکانیک ازدواج کنی!.. فضا همینقدر سمی بود. از کنکور دهه شصت که باید میرفتی دم دکه صف وایمیسادی تا اسمت رو از تو روزنامه پیدا کنی خیلی بهتر بود، ولی حتی دهه شصتی کنکوری هم تو یه عوالم دیگه بود. دهه هشتادیا نصایح شما رو نمیخوان، چون تو یه فضای دیگه هستند. اینها نمیخوان با درس به جایی برسند. اینها فقط میخوان در پربازدهترین حالت ممکن پول دربیارن. فشار مدرک روی ما بود، و جدی میگرفتیمش. بعضیا زیر اون فشار خودکشی هم میکردند. اما رویکرد اینها به فشار خانواده و جامعه درباره مدرک اینه: خیلی اصرار داری؟ اوکی، کلاس هم میرم، این مقدار هم هزینشه.
داری چی رو توضیح میدی به اینا؟
اینارو دارید برای کی مینویسید؟ اینا دهه شصتی نیستن. اینا اصلا این چیزها رو نمیخونند، براشون مهم هم نیست. زمانی که من کنکور میدادم، دختره میگفت تو پسر خوبی هستی، ولی بابام میگه باید با یه مهندس مکانیک ازدواج کنی!.. فضا همینقدر سمی بود. از کنکور دهه شصت که باید میرفتی دم دکه صف وایمیسادی تا اسمت رو از تو روزنامه پیدا کنی خیلی بهتر بود، ولی حتی دهه شصتی کنکوری هم تو یه عوالم دیگه بود. دهه هشتادیا نصایح شما رو نمیخوان، چون تو یه فضای دیگه هستند. اینها نمیخوان با درس به جایی برسند. اینها فقط میخوان در پربازدهترین حالت ممکن پول دربیارن. فشار مدرک روی ما بود، و جدی میگرفتیمش. بعضیا زیر اون فشار خودکشی هم میکردند. اما رویکرد اینها به فشار خانواده و جامعه درباره مدرک اینه: خیلی اصرار داری؟ اوکی، کلاس هم میرم، این مقدار هم هزینشه.
داری چی رو توضیح میدی به اینا؟
❤14
یکی از قدرتمندترین مردان جهان روز استقلال آمریکا رو به این شکل جشن میگیره و این میگه «یه کمونیست داره جشن آزادی میگیره، چه جوکی».
مردم آمریکا حتی نمیدونند گیر چه کسانی افتادن. چین، یک مدینه فاضلهست برای الیت آمریکایی، اما نه به خاطر کمونیستی بودنش. به خاطر اینکه نظر چینیها تحت کنترله. اینا کمونیست نیستند. فاشیستهای ملیگرا هستند. همه باید خفهخون بگیرند تا نسخه مورد پسند اینها از «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» گسترش پیدا کنه. اونا نمیخوان دنیا آمریکایی نباشه. اتفاقا خودشون یکی از فعالان اصلی آمریکایی کردن دنیا هستند. اما میخوان آمریکایی بودن رو فقط خودشون تعریف کنند.
مردم آمریکا حتی نمیدونند گیر چه کسانی افتادن. چین، یک مدینه فاضلهست برای الیت آمریکایی، اما نه به خاطر کمونیستی بودنش. به خاطر اینکه نظر چینیها تحت کنترله. اینا کمونیست نیستند. فاشیستهای ملیگرا هستند. همه باید خفهخون بگیرند تا نسخه مورد پسند اینها از «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» گسترش پیدا کنه. اونا نمیخوان دنیا آمریکایی نباشه. اتفاقا خودشون یکی از فعالان اصلی آمریکایی کردن دنیا هستند. اما میخوان آمریکایی بودن رو فقط خودشون تعریف کنند.
اومده بود مکبوکش رو تعمیر کنه. تعمیرکار گفت این یه قطعهای میخواد که دیگه نمیاد ایران. با یه تبختری گفت من تو نیروگاه کار میکنم، ما توربین جنرال الکتریک رو آوردیم ایران، بعد این نمیاد؟ بیشتر ازینکه فکرش مشغول این باشه که مکبوکه مونده ولمعطل، ذهنش رو این متمرکز بود که بگه شما بازاریهای نفله عرضهش رو ندارید، وگرنه شرکتهای غول ما هرچیزی رو میتونن بیارن.
حالا همون شرکت غول! توی تأمین برق خونههای بیچارگانی که پرمصرفترین وسیله برقی خونه محقرانهشون یه کولر آبی پنجهزاره، مثل خر در گل مانده. توهین به خلیفه، در همه شبهای سال قمری سفارش شده. چون توهین حق مسلم ستمدیدهست. اما هر نوع تحلیل درباره معضلات زیرساختی بدون پرداختن به فرهنگ عقبافتاده حاکم بر جامعه مهندسی که این تشکیلات وابسته به فعالیت اونهاست، ناقصه. شما در کشوری که توسط یک «داعش موفق» اداره میشه، نمیتونی با مهندسی که اگه ماهی بیست میلیون بش بدن دیگه احساس نمیکنه که در شرایط غیرعادی زندگی میکنه، به جایی برسی. در کشوری که توسط یک داعش موفق اداره میشه، دغدغه مهندس نباید مقایسه دلاری درآمد خودش با درآمد مهندسی مشابه در ترکیه و امارات باشه. دغدغه مهندس باید این باشه که به مردم آگاهی بده که با ادامه حکمرانی داعش، زیرساخت مملکت به فنا میره و فاصله زندگی روزمره ایرانی با زندگی روزمره یمنی، به مو بند خواهد بود! حتی یک بار دیده نشد تجمعی شکل بگیره یا نامهای سرگشاده نوشته بشه. ترجیح دادند به بقیه همشریانشون پز واردات اقلام عظیمالجثه درست وسط تحریمها رو بدن. یا توسط سلفی اینستاگرامی با تجهیزات گرانقیمت صنعتی، به جامعه جوانی که فرصت کارگری در یک دخمه تولیدی هم پیدا نمیکنه، خودنمایی کنند.
در جنبش کارگری لهستان، با اینکه معترضان دنبال دولت رفاه و خدمات مفت بودند، که اروپا عواقب تن دادن بش رو تازه داره الان حس میکنه؛ مهندس، فقط به فکر حقوق پایین خودش نبود. مهندسی که در کارخانهای کار میکرد که حتی کارگر زن نداشت، در مطالباتش نوشت که باید سن بازنشستگی زن پنجاه سال باشه، یعنی پنج سال کمتر از مردها. که به طرز احمقانهای کمر خم کردن در برابر فمنیسم بود. ولی اون یک بحث مستقل دیگهست. مهم اینه که نسبت به کل جامعه و سرنوشتش در آینده احساس مسئولیت میکرد.
و قطعا این مختص صنعت برق نیست. مگه از مهندسان عمران درباره سدسازیها صدایی دراومد؟ جز ذوقزدگی جهانسومی با حجم خاکبرداری و حجم بتنریزی که فلان رکورد رو پشت سر گذاشته، مگه چیز دیگهای ازشون دیده شد؟
حالا همون شرکت غول! توی تأمین برق خونههای بیچارگانی که پرمصرفترین وسیله برقی خونه محقرانهشون یه کولر آبی پنجهزاره، مثل خر در گل مانده. توهین به خلیفه، در همه شبهای سال قمری سفارش شده. چون توهین حق مسلم ستمدیدهست. اما هر نوع تحلیل درباره معضلات زیرساختی بدون پرداختن به فرهنگ عقبافتاده حاکم بر جامعه مهندسی که این تشکیلات وابسته به فعالیت اونهاست، ناقصه. شما در کشوری که توسط یک «داعش موفق» اداره میشه، نمیتونی با مهندسی که اگه ماهی بیست میلیون بش بدن دیگه احساس نمیکنه که در شرایط غیرعادی زندگی میکنه، به جایی برسی. در کشوری که توسط یک داعش موفق اداره میشه، دغدغه مهندس نباید مقایسه دلاری درآمد خودش با درآمد مهندسی مشابه در ترکیه و امارات باشه. دغدغه مهندس باید این باشه که به مردم آگاهی بده که با ادامه حکمرانی داعش، زیرساخت مملکت به فنا میره و فاصله زندگی روزمره ایرانی با زندگی روزمره یمنی، به مو بند خواهد بود! حتی یک بار دیده نشد تجمعی شکل بگیره یا نامهای سرگشاده نوشته بشه. ترجیح دادند به بقیه همشریانشون پز واردات اقلام عظیمالجثه درست وسط تحریمها رو بدن. یا توسط سلفی اینستاگرامی با تجهیزات گرانقیمت صنعتی، به جامعه جوانی که فرصت کارگری در یک دخمه تولیدی هم پیدا نمیکنه، خودنمایی کنند.
در جنبش کارگری لهستان، با اینکه معترضان دنبال دولت رفاه و خدمات مفت بودند، که اروپا عواقب تن دادن بش رو تازه داره الان حس میکنه؛ مهندس، فقط به فکر حقوق پایین خودش نبود. مهندسی که در کارخانهای کار میکرد که حتی کارگر زن نداشت، در مطالباتش نوشت که باید سن بازنشستگی زن پنجاه سال باشه، یعنی پنج سال کمتر از مردها. که به طرز احمقانهای کمر خم کردن در برابر فمنیسم بود. ولی اون یک بحث مستقل دیگهست. مهم اینه که نسبت به کل جامعه و سرنوشتش در آینده احساس مسئولیت میکرد.
و قطعا این مختص صنعت برق نیست. مگه از مهندسان عمران درباره سدسازیها صدایی دراومد؟ جز ذوقزدگی جهانسومی با حجم خاکبرداری و حجم بتنریزی که فلان رکورد رو پشت سر گذاشته، مگه چیز دیگهای ازشون دیده شد؟
مخالف قیمت ۶۴۰۰ تومنی شیر یعنی چه؟ مگه با قیمت هم مخالفت میکنند؟ اگه میشه مخالفت کرد با بازار، خب من با ۴۵۰۰ تومنش هم مخالفت میکنم! اصلا چرا ۴۵۰۰؟ چرا همون ۲۵۰۰ قبلش نه؟ اصلا من با اینکه قیمت بخوره هم مخالفم! واسه چی باید پول داد به شیر؟ هرکس شیر میخواد باید بره تو بقالی و از یخچال هرچندتا لازم داره برداره ببره خونه. اگه قیمت نداشت من چهارتا از یخچال برمیداشتم، اما الان فقط یکی برمیدارم. شما میخوای مردم پوکی استخوان بگیرند؟
دو قشر آخوند و سپاهی، همه بحرانهای مملکت رو به شکل «پیچ تاریخی» میبینند که مهمترین کار، حل کردنشون نیست، عبور کردن ازشونه. و با استدلال «هرچیزی که نکشدت قویترت میکنه» دلخوشند که عبور از بحرانهای سنگینتر، نظام رو در برابر سقوط مقاومتر میکنه. نگاهشون به تجزیهطلبیهای اول انقلاب همین بود، نگاهشون به جنگ هشت ساله همین بود، نگاهشون به تحریمهای هستهای همین بود، و نگاهشون به بحرانهای زیستمحیطی و اقتصادی هم همینه. برای همین خیلی هم ابایی ندارند که درباره خیت بودن اوضاع صحبت کنند (مخصوصا وقتی میتونند هشتگ بسیجیخرکنِ #روحانی_خائن رو سنجاق کنند بش)، که بعدن بگن اگه اون اوضاع خیت رو پشت سر گذاشتیم دیگه توپ هم تکونمون نمیده!
احمق، مثل یک تکهچوب روی آبه. چوب فرق آب راکد و آب نهر و گرداب رو نمیفهمه. فقط شناور بودن حال حاضر براش اهمیت داره. و توی گرداب هم شناوره. هربار که یک دایره کامل رو دور میزنه، فکر میکنه برگشته سرجای اولش (حتما دیدید که بحرانهای جدید رو مشابهت میدن به بحرانهای قبلی، که بگن نترسید، ما در چنین جایی بودیم قبلا). که هرچه جلوتر میریم دایرهها کوچکتر میشن و این به سرجای اول رسیدن سریعتر رخ میده. اما دایرههای گرداب فقط حرکتی به دور مرکز ندارند. حرکتی به سمت قعر هم دارند. همه اون عبور کردنها از پیچها، فرو رفتنی به پایین هم بوده. که برگشتناپذیره.
احمق، مثل یک تکهچوب روی آبه. چوب فرق آب راکد و آب نهر و گرداب رو نمیفهمه. فقط شناور بودن حال حاضر براش اهمیت داره. و توی گرداب هم شناوره. هربار که یک دایره کامل رو دور میزنه، فکر میکنه برگشته سرجای اولش (حتما دیدید که بحرانهای جدید رو مشابهت میدن به بحرانهای قبلی، که بگن نترسید، ما در چنین جایی بودیم قبلا). که هرچه جلوتر میریم دایرهها کوچکتر میشن و این به سرجای اول رسیدن سریعتر رخ میده. اما دایرههای گرداب فقط حرکتی به دور مرکز ندارند. حرکتی به سمت قعر هم دارند. همه اون عبور کردنها از پیچها، فرو رفتنی به پایین هم بوده. که برگشتناپذیره.
تورنتو هم میخواد برای خانههای خالی مالیات ببنده. گاوهای دامی، ممکنه تفاوتهای ژنتیکی متعددی با هم داشته باشند، اما نهایتا گاوند. گاو اون طرف اقیانوس اطلس هم با گاو اینطرف اقیانوس اطلس خیلی فرق نداره. هر دو وانمود میکنند اگر از مالک خانه خالی خفتگیری کنیم، برای فقرا خانههای بیشتری ساخته میشه!
اما همه گاوهای دنیا یه فرق اساسی دارند با گاوهای جمهوری اسلامی، و اونم اینه که شکل گاوند. یعنی سمشون، شاخشون، پستانشون، همهچیشون استاندارده. اما گاوهای جمهوری اسلامی، سم خر رو دارند، و زبان سمندر، و شاخ گوزن، و گردن زرافه، و پوست وزغ، و چشم کلاغ، و دندان کفتار، و پوزه خرس. مثلا گاو تورنتویی سالیانه ۱ درصد قیمت ملک در اون سال رو تعیین کرده، اما گاو جمهوری اسلامی جوری برمبنای اجاره تنظیمش کرده که میشه معادل چهار الی پنج درصد قیمت ملک! یعنی قانونگذار جمهوری اسلامی داره به سرمایهگذار ایرانی میگه خر نشو، پولتو اینجا هدر نده، برو کانادا ملک بخر!
اما همه گاوهای دنیا یه فرق اساسی دارند با گاوهای جمهوری اسلامی، و اونم اینه که شکل گاوند. یعنی سمشون، شاخشون، پستانشون، همهچیشون استاندارده. اما گاوهای جمهوری اسلامی، سم خر رو دارند، و زبان سمندر، و شاخ گوزن، و گردن زرافه، و پوست وزغ، و چشم کلاغ، و دندان کفتار، و پوزه خرس. مثلا گاو تورنتویی سالیانه ۱ درصد قیمت ملک در اون سال رو تعیین کرده، اما گاو جمهوری اسلامی جوری برمبنای اجاره تنظیمش کرده که میشه معادل چهار الی پنج درصد قیمت ملک! یعنی قانونگذار جمهوری اسلامی داره به سرمایهگذار ایرانی میگه خر نشو، پولتو اینجا هدر نده، برو کانادا ملک بخر!
یکی از دوستان نوشته بود وقتی خارج از وقت کاری، با آدمهای شاغل نشست و برخاست دارم نمیبینم درباره کارشون هیچ صحبتی بکنند. انگار کار میکنند ولی کار ندارند. یا مشغولند ولی شاغل نیستند. درآمد دارند اما حرفه ندارند.
ما بیهودگی ایام مدرسه رو به ایام کار هم نشت دادیم. همونطور که چهار پنج ساعتی که صرف مدرسه میشد رو جزء ضایعات روزانه محسوب میکردیم (که دلایل خوبی داشت) و خروج از در مدرسه در انتهای زنگ آخر رو تازه آغاز زندگیمون در اون روز میدونستیم (و برای همین شیفت بعدازظهر عذابآورتر بود چون خیلی بده که آغاز زندگی آدم از پنج عصر باشه)، کار هم به ضایعات روزانهمون تبدیل شده، با این فرق که این هشت ساعت و بیشتره.
بحرانهایی مثل تورم، فرسودگی زیرساخت، کمآبی و خشکیدگی.. رسانهپذیری خوبی دارند. مثلا یک برکه رو میشه نشون داد که قبلا آب داشته و الان فقط گل و لجن داره. و همه میفهند موضوع چیه. اما بحران نیروی انسانی رو نمیشه با دوربین فیلمبرداری ضبط کرد. اگه هم بشه به سختی میشه معنیش رو به مخاطبی که در جریان بیزینس نیست، منتقل کرد.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که حتی اونهایی که مهارت دارند، باید تن به یک ماراتن جهانی بدن تا بتونند در بازار باقی بمونند. و اینجا نه تنها مهارت دیگه اهمیت نداره، بلکه خود حرفه هم دیگه اهمیت نداره. در خانواده سنتی اروپایی اشتیاق به حرفه در حدی بود که مجبور بودند یک هنجار اخلاقی تعریف کنند که صحبت درباره کار در منزل ممنوع باشه! و بله این فرهنگ در چین وجود نداره، اما ما نمیتونیم چین باشیم. ما نمیتونیم تو زمین تولید انبوه بازی جالبی ارائه بدیم. برای بیابانی مثل ایران که هرروز بیابانیتر هم میشه، هیچ ریسمان نجاتی وجود نداره جز اقتصاد نوآوریمحور. و برای چنین اقتصادی، اشتیاق به حرفه یک ضرورت محضه. چیزی که الان هیچ اثری ازش دیده نمیشه.
ما بیهودگی ایام مدرسه رو به ایام کار هم نشت دادیم. همونطور که چهار پنج ساعتی که صرف مدرسه میشد رو جزء ضایعات روزانه محسوب میکردیم (که دلایل خوبی داشت) و خروج از در مدرسه در انتهای زنگ آخر رو تازه آغاز زندگیمون در اون روز میدونستیم (و برای همین شیفت بعدازظهر عذابآورتر بود چون خیلی بده که آغاز زندگی آدم از پنج عصر باشه)، کار هم به ضایعات روزانهمون تبدیل شده، با این فرق که این هشت ساعت و بیشتره.
بحرانهایی مثل تورم، فرسودگی زیرساخت، کمآبی و خشکیدگی.. رسانهپذیری خوبی دارند. مثلا یک برکه رو میشه نشون داد که قبلا آب داشته و الان فقط گل و لجن داره. و همه میفهند موضوع چیه. اما بحران نیروی انسانی رو نمیشه با دوربین فیلمبرداری ضبط کرد. اگه هم بشه به سختی میشه معنیش رو به مخاطبی که در جریان بیزینس نیست، منتقل کرد.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که حتی اونهایی که مهارت دارند، باید تن به یک ماراتن جهانی بدن تا بتونند در بازار باقی بمونند. و اینجا نه تنها مهارت دیگه اهمیت نداره، بلکه خود حرفه هم دیگه اهمیت نداره. در خانواده سنتی اروپایی اشتیاق به حرفه در حدی بود که مجبور بودند یک هنجار اخلاقی تعریف کنند که صحبت درباره کار در منزل ممنوع باشه! و بله این فرهنگ در چین وجود نداره، اما ما نمیتونیم چین باشیم. ما نمیتونیم تو زمین تولید انبوه بازی جالبی ارائه بدیم. برای بیابانی مثل ایران که هرروز بیابانیتر هم میشه، هیچ ریسمان نجاتی وجود نداره جز اقتصاد نوآوریمحور. و برای چنین اقتصادی، اشتیاق به حرفه یک ضرورت محضه. چیزی که الان هیچ اثری ازش دیده نمیشه.
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جامعه الجیبیتیکیوبیسیتیچیپیشی میخواستن تو تفلیس گرجستان تظاهرات برگزار کنن، راستگراهای ارتودکس ریختن خیابون و مانعشون شدند، بعد رفتن جلوی ساختمون مجلس، پرچم اتحادیه اروپا رو آتش زدند.
الان وضع مالی کشور بد نیست میتونند به قوم لوط گوشمالی بدن. باید دید اوضاع همینجوری میمونه یا نه.
الان وضع مالی کشور بد نیست میتونند به قوم لوط گوشمالی بدن. باید دید اوضاع همینجوری میمونه یا نه.
لغو همه قوانین hate speech
پرچم رنگین کمان فقط جاهایی برافراشته شده که این قانون وجود داره و سفت و سخت اجرا میشه. اینا بولدتر از چیزی که هستند به نظر میان، چون حق به لجن کشیدنشون در رسانهها و شبکههای اجتماعی و فضای پابلیک، به بهانه «نفرتپراکنی»، از دیگران سلب شده. البته باید راه برای تمسخر و تقبیح مذهبی که مشکلات دنیای مدرن رو میخواد با روشهای هزار سال پیش حل کنه و با وجود چنین تحجری وقیحانه سرش رو تو زندگی مردم میکنه هم باز باشه.
بعبارتی راه درستِ برخورد، آزادی بیشتره، نه آزادی کمتر.
پرچم رنگین کمان فقط جاهایی برافراشته شده که این قانون وجود داره و سفت و سخت اجرا میشه. اینا بولدتر از چیزی که هستند به نظر میان، چون حق به لجن کشیدنشون در رسانهها و شبکههای اجتماعی و فضای پابلیک، به بهانه «نفرتپراکنی»، از دیگران سلب شده. البته باید راه برای تمسخر و تقبیح مذهبی که مشکلات دنیای مدرن رو میخواد با روشهای هزار سال پیش حل کنه و با وجود چنین تحجری وقیحانه سرش رو تو زندگی مردم میکنه هم باز باشه.
بعبارتی راه درستِ برخورد، آزادی بیشتره، نه آزادی کمتر.
محمد فاضلی یک بیشعور کامله، اما از بیشعور بودن خودش لذت میبره. وقتی میگن مردم بدبخت ایران اصلا وسایل خانگی یک آلمانی رو ندارند که بخوان برق زیادی مصرف کنند، میاد میگه صنایع آلمان بهینهترند، به نسبت پولی که درمیارن، برق کمتری مصرف میکنند!
انگار به من مصرفکننده خانگی مربوطه که شهرکهای صنعتی ایران دارند با تکنولوژی سی سال پیش کار میکنند! انگار به من مصرفکننده خانگی مربوطه که پمپهای آب زمینهای کشاورزی دارند آب رو از عمق دویست متری میکشن بالا!
قبضِ برقِ منِ مصرفکننده ایرانی رو بذار کنار قبض برق مصرفکننده آلمانی. تو جفتشون نوشته در یک ماه چند کیلووات مصرف کردیم. سپس لال شو.
انگار به من مصرفکننده خانگی مربوطه که شهرکهای صنعتی ایران دارند با تکنولوژی سی سال پیش کار میکنند! انگار به من مصرفکننده خانگی مربوطه که پمپهای آب زمینهای کشاورزی دارند آب رو از عمق دویست متری میکشن بالا!
قبضِ برقِ منِ مصرفکننده ایرانی رو بذار کنار قبض برق مصرفکننده آلمانی. تو جفتشون نوشته در یک ماه چند کیلووات مصرف کردیم. سپس لال شو.
Anarchonomy
محمد فاضلی یک بیشعور کامله، اما از بیشعور بودن خودش لذت میبره. وقتی میگن مردم بدبخت ایران اصلا وسایل خانگی یک آلمانی رو ندارند که بخوان برق زیادی مصرف کنند، میاد میگه صنایع آلمان بهینهترند، به نسبت پولی که درمیارن، برق کمتری مصرف میکنند! انگار به من مصرفکننده…
میانگین سالانه دمای فرانکفورت و اصفهان