اسم «نهاله نراقی» رو در گوگل سرچ کنید. حتما سرگرم خواهید شد. این خانوم داره برای خودش یک امپراطوری داروسازی ایجاد میکنه در ایران، و همونطور که انتظار میره به خیلیها وصله، که یکیش وزیر بهداشت فعلیه. بیشترین سهم از ارزهای دولتی رو هم داشته، که بدون اتصال به حکومت نمیشه چنین سهمی داشت، و انقدر پررو هست که یک روز گفت «گناه نکردیم ارز ۴۲۰۰ تومنی گرفتیم». اون داروی لوزارتان که گفتند سرطانزاست و شش ماه دیرتر از داروخانهها جمعش کردند هم از محصولات شرکت ایشون بود. یعنی نه تنها متصله، بلکه دلواپس هم داره. یعنی سوبسید میگیرند، از بازار انحصاری داخل هم استفاده میکنند، منت هم میذارن. اما با همه این اوصاف، خط تولیدش کیفیت بهروزی داره. اگه یک روز وضعیت کشور به عرف جهانی نزدیک شد، و شرکتهای خارجی رغبت پیدا کردند به سرمایهگذاری، احتمالا یک جلسه شام در یکی از هتلهای تهران با خانوم نراقی خواهند داشت. ما با فضای کلکبازی حداقلی، فاصله نجومی داریم. لذا نباید رویاپردازی کرد. و موضوع مهم اینه که اقتصادی با بخش خصوصی قوی ولی فاسد، بهتر از اقتصاد دولتی فاسده.
وقتی نوشتم که تخلفات شهری ایرانمال، به ضرر کارمندان شهرداریه نه مردم، گفتند اگه شهرداری نبود در کوچه سه متری آپارتمان ده طبقه میزدند! که این فقط یک فرضه و دنیای واقعی یکجور دیگهست. شاهدش هم مناطقی از شهره که دارند بدون مجوز و نظارت شهرداری، آپارتمانسازی میکنند و خبری ازین مجتمعهای ده طبقه نیست! حالا بگذریم که کسی نیست به ما توضیح بده چرا تراکم بالا برای آسیای جنوب شرقی حلاله و برای ما حرام! تصور مردم درست برعکس چیزیه که واقعیت داره. فکر میکنند دولت همهکاره فاسد بهتر از بخش خصوصی فاسده. البته در این مثال خاص، در کوچه سه متری ساختمان ده طبقه ساختن رو مصداق فساد نمیدونم، چون اتفاقا میتونست مشکل مسکن خیلیها رو حل کنه (وقتی مسکن مهر ساخته میشه میگن چرا رفتی تو بیابون ساختی، وقتی داخل شهر میسازی میگن نساز نساز اینجا جا نیست!). ولی فرض میکنیم که نوعی فساده. ملت فکر میکنند که این فساد بدتر از همه اون خرابکاریهاییه که ممکنه شهرداری به بار بیاره! و این خیلی حیرتآوره. و همین ملت دچار این ناآگاهی تاریخیه که «قبل از نهادهایی مثل شهرداری، همهچیز در هرج و مرج بوده!» اما دم عید که میشه تور گردشگری میخره تا به اتفاق خانواده از محلههای تاریخی شهرهای قدیمی ایران دیدن کنه، که زمانی که هیچ نهادی مشابه شهرداری وجود نداشت با یک نظم ارگانیک بوجود اومده بودند، و طراحی انسانیتری هم داشتند، و بعد در نوستالژی غرق بشه و سلفی بگیره.
ما در یک نوع برزخ گیر افتادیم. اون ایده «دولت ناظر مصلح» به طرز مفتضحانهای شکست خورده. حتی در جوامعی که آدمهایی که ظاهرن عاقلند در مسند قدرت هستند و مسئولیت دارند، چه برسه در کشور ما که هیئتی اداره میشه. و از طرفی تعصب گذشتهستیز، هر نوع احیای مناسبات قدیمی که «کار میکردند» واقعا رو ممنوع کرده، و با استدلال پوسیده «سنگ رو سنگ بند نمیشه»، جلوی هر نوع بندکردن غیر دولتی رو میگیره. بنابراین نه توان حرکت به عقب داریم نه به جلو. و نتیجه این شده یک جبهه عمومی، که هم علیه دولته، هم به درجه پروردگاری ارتقائش داده؛ و هم علیه بخش خصوصیه، و هم انتظار داره براش فرصت شغلی و رفاه ایجاد کنه! اون تئوری «عصبانیهای بدردنخور» که قبلا دربارهش نوشته بودم فقط شامل حوزه سیاسی نمیشه.
وقتی نوشتم که تخلفات شهری ایرانمال، به ضرر کارمندان شهرداریه نه مردم، گفتند اگه شهرداری نبود در کوچه سه متری آپارتمان ده طبقه میزدند! که این فقط یک فرضه و دنیای واقعی یکجور دیگهست. شاهدش هم مناطقی از شهره که دارند بدون مجوز و نظارت شهرداری، آپارتمانسازی میکنند و خبری ازین مجتمعهای ده طبقه نیست! حالا بگذریم که کسی نیست به ما توضیح بده چرا تراکم بالا برای آسیای جنوب شرقی حلاله و برای ما حرام! تصور مردم درست برعکس چیزیه که واقعیت داره. فکر میکنند دولت همهکاره فاسد بهتر از بخش خصوصی فاسده. البته در این مثال خاص، در کوچه سه متری ساختمان ده طبقه ساختن رو مصداق فساد نمیدونم، چون اتفاقا میتونست مشکل مسکن خیلیها رو حل کنه (وقتی مسکن مهر ساخته میشه میگن چرا رفتی تو بیابون ساختی، وقتی داخل شهر میسازی میگن نساز نساز اینجا جا نیست!). ولی فرض میکنیم که نوعی فساده. ملت فکر میکنند که این فساد بدتر از همه اون خرابکاریهاییه که ممکنه شهرداری به بار بیاره! و این خیلی حیرتآوره. و همین ملت دچار این ناآگاهی تاریخیه که «قبل از نهادهایی مثل شهرداری، همهچیز در هرج و مرج بوده!» اما دم عید که میشه تور گردشگری میخره تا به اتفاق خانواده از محلههای تاریخی شهرهای قدیمی ایران دیدن کنه، که زمانی که هیچ نهادی مشابه شهرداری وجود نداشت با یک نظم ارگانیک بوجود اومده بودند، و طراحی انسانیتری هم داشتند، و بعد در نوستالژی غرق بشه و سلفی بگیره.
ما در یک نوع برزخ گیر افتادیم. اون ایده «دولت ناظر مصلح» به طرز مفتضحانهای شکست خورده. حتی در جوامعی که آدمهایی که ظاهرن عاقلند در مسند قدرت هستند و مسئولیت دارند، چه برسه در کشور ما که هیئتی اداره میشه. و از طرفی تعصب گذشتهستیز، هر نوع احیای مناسبات قدیمی که «کار میکردند» واقعا رو ممنوع کرده، و با استدلال پوسیده «سنگ رو سنگ بند نمیشه»، جلوی هر نوع بندکردن غیر دولتی رو میگیره. بنابراین نه توان حرکت به عقب داریم نه به جلو. و نتیجه این شده یک جبهه عمومی، که هم علیه دولته، هم به درجه پروردگاری ارتقائش داده؛ و هم علیه بخش خصوصیه، و هم انتظار داره براش فرصت شغلی و رفاه ایجاد کنه! اون تئوری «عصبانیهای بدردنخور» که قبلا دربارهش نوشته بودم فقط شامل حوزه سیاسی نمیشه.
از زمانی که نوزادی تا ۱۸ سالگی که درس میخونی، میگن اردنگی زدن بت نه تنها یک روش تربیتی نادرسته و جواب نمیده، بلکه تبعات رفتاری هم خواهد داشت. الان تقریبا همهجا منسوخ شده و خیلی جاها غیرقانونیه.
اما وقتی ۱۸ سالت تموم شد و وارد بازار کار شدی و یه بیزینس ایجاد کردی، ناگهان میگن اردنگی خیلی روش موثریه! اگه به صاحبان مشاغل و کسب و کارها اردنگی بزنیم دیگه تو انبار چیزی رو نگه نمیدارن. اگه اردنگی بزنیم دیگه کسی قیمتها رو بالا نمیبره. اگه اردنگی بزنیم کسی تو آرد خاک نمیریزه. اگه اردنگی بزنیم با ارز دولتی پورشه نمیخرند. اصلا اردنگی مثل چوب جادوی هریپاتره که میشه باش یک «بازار بهشتی» ساخت.
اما وقتی ۱۸ سالت تموم شد و وارد بازار کار شدی و یه بیزینس ایجاد کردی، ناگهان میگن اردنگی خیلی روش موثریه! اگه به صاحبان مشاغل و کسب و کارها اردنگی بزنیم دیگه تو انبار چیزی رو نگه نمیدارن. اگه اردنگی بزنیم دیگه کسی قیمتها رو بالا نمیبره. اگه اردنگی بزنیم کسی تو آرد خاک نمیریزه. اگه اردنگی بزنیم با ارز دولتی پورشه نمیخرند. اصلا اردنگی مثل چوب جادوی هریپاتره که میشه باش یک «بازار بهشتی» ساخت.
این یک نمونه دیگه ازین پدیده جدیده که میم برای چپ کار نمیکنه، اما برای راستها به یک ابزار جهانی تبدیل شده. یک تصویرسازی سادهست با فقط یک جمله کوتاه توضیحی: «وقتی چپها به خودشون میگن نیروی مقاومت!».
مقاومت در برابر قدرت مسلط تعریف میشه. اما چپ نه تنها مقابل اون قدرت نیست، بلکه بخشی ازونه. پسره داره مثل نیروهای مقاومت شعار مینویسه رو دیوار، اما شعارش اینه که «از قواعد تبعیت کنید»؛ در حالی که شعار مقاومت باید قاعدهشکنی باشه. همزمان رسانهها دارند شعارنویسیش رو پوشش کامل میدن! در حالی که در چارچوب مقاومت، همه اقدامات قدرتستیزانه توسط سانسور سازمانیافته، سرکوب خبری میشه.
طنز وسیلهایه برای تمسخر هر چیزی که از تناسب خارجه. مصادره مفهوم مقاومت توسط کسانی که خودشون باید هدف مقاومت قرار میگرفتند، یک از مصادیق بهمریختگی تناسبهاست. و برای همین این تمسخر کار میکنه.
مقاومت در برابر قدرت مسلط تعریف میشه. اما چپ نه تنها مقابل اون قدرت نیست، بلکه بخشی ازونه. پسره داره مثل نیروهای مقاومت شعار مینویسه رو دیوار، اما شعارش اینه که «از قواعد تبعیت کنید»؛ در حالی که شعار مقاومت باید قاعدهشکنی باشه. همزمان رسانهها دارند شعارنویسیش رو پوشش کامل میدن! در حالی که در چارچوب مقاومت، همه اقدامات قدرتستیزانه توسط سانسور سازمانیافته، سرکوب خبری میشه.
طنز وسیلهایه برای تمسخر هر چیزی که از تناسب خارجه. مصادره مفهوم مقاومت توسط کسانی که خودشون باید هدف مقاومت قرار میگرفتند، یک از مصادیق بهمریختگی تناسبهاست. و برای همین این تمسخر کار میکنه.
تو بمبئی از ایستگاه قطار پیاده میشی، یکم پیاده میری، کنار خیابون یه حجره هست میتونی بری بشینی مواد مخدر مصرف کنی! به همین سادگی. یه چیزی مثل ناس ماست، ولی لای برگ یه جور فلفل میپیچینش. که کاملا سرطانزا هم هست. اما آزاده.
آزادی لزومی نداره حتما به مصرف چیزی ختم بشه. من دوست دارم شهر من هم ازین حجرهها میداشت، حتی اگه خودم یکبار هم نرم داخلش و تا آخر عمر نفهمم چه مزهای میده.
آزادی لزومی نداره حتما به مصرف چیزی ختم بشه. من دوست دارم شهر من هم ازین حجرهها میداشت، حتی اگه خودم یکبار هم نرم داخلش و تا آخر عمر نفهمم چه مزهای میده.
اگه لازمه در سطح جهان، سلبریتیها و رجال سیاسی و شخصیتهای رسانهای جلوی دوربین واکسن زده شوند تا پروژه واکسیناسیون بدون مشکل انجام بشه، به این معنی نیست همه اون نظریات توطئه با همه مسخرگیهاشون، در هدفی که داشتند موفق بودند؟
مخالفت آنارشیستی با دموکراسی با مخالفت فاشیستی با دموکراسی خیلی فرق داره. توضیح نظری این موضوع کمی سخته، اما اخیرا مسئلهای در صنعت سینما پیش اومده که به عنوان یک مثال میتونه در توضیحش کمک کنه.
چندهفته پیش کمپانی اِیتی اند تی، صاحب غول فیلمسازی وارنر برادرز اعلام کرد به علت کرونا و تبعات مرتبطش فیلمهای این استودیو همزمان با اکران، در سرویس آنلاین اچبیاو مکس این شرکت هم منتشر خواهند شد. که خیلیها رو هیجانزده کرد، چون دیگه لازم نبود فاصله متداول بین اکران تا انتشار آنلاین رو صبر کنند تا فیلمهای پرطرفدار رو ببینند. اما همزمان باعث ناراحتی دستاندرکاران ساخت اینجور فیلمها شد. کریستوفر نولان، صداش رو بلند کرد و گفت به ما نگفتند قراره چنین کار وحشتناکی بکنند، همکاران من شب با این فکر که دارند برای بهترین استودیو فیلمسازی دنیا کار میکنند خوابیدند و صبح پاشدند دیدند دارند برای یک اپلیکیشن پخش فیلم کار میکنند! البته نولان همه رو پشت سر خودش نداره. به عنوان مثال سودربرگ گفت دوستان زیادی گندهش کردند، شرکت باید بین مقداری ضرر، و ضرر نجومی، یکی رو انتخاب کنه. اما خیلیها، حتی اگه موضع سودربرگ رو درک کنند، با نولان همفکرترند. روابط عمومی وارنر داره تمام تلاشش رو برای جمع و جور کردن فضا میکنه، ولی این روغن ریخته رو نمیشه به این سادگی جمع کرد.
سودربرگ میگه شرکت باید نگاه دراز مدت داشته باشه، بنابراین منطقیتره که به جای کنسل کردن کل اکران، آنلاینش کنه. اما ایشون کاملا متوجه نشده که منظور معترضان چیه. اتفاقا نولان هم نگاه دراز مدت داره.. هرچند که بلایی که امسال سر فیلمش اومد براش سنگینه، اما داره آیندهای رو میبینه که کرونا هم نباشه و سالن سینما منسوخ بشه. اما چرا سالن انقدر براش مهمه؟ چون این سالن بوده که نولان رو ساخته و پولدارش کرده. در فضایی که بیشتر گردش مالی سینما منتقل بشه به سرویسهای پخش آنلاین، نولان دیگه نمیتونه ۲۰ میلیون دلار دستمزد بگیره. اینها ازینکه سینما به سرنوشت موسیقی که به چنگال اسپاتیفای و امثالهم افتاد دچار بشه مثل سگ میترسند. پروسه اسپاتیفاییزه کردن سینما به این معنیه: پروژههای سریعتر، سبکتر، کمهزینهتر، و سقف کیفی پایینتر. مشترک اچبیاو ازینکه فیلمی که امشب روی تلویزیونش دیده اصلا در سطح توقعش نبوده، کمتر احساس خسارت مالی میکنه تا وقتی که چهل پنجاه یورو بابت بلیت خودش و خانوادهش بده و در سطح توقعش نباشه. بنابراین گرداننده اون سرویس آنلاین دست بازتری داره برای کاهش هزینهها. که هم شامل کاهش کیفیت میشه، و هم پرداخت دستمزدهای پایینتر به فیلمسازانی که با قیمتهای پایینتر هم راضیاند. از طرفی، یه سری عادتهای رفتاری برگشتناپذیرند. اگه مصرفکننده عادت کنه به تماشای تاپترینهای گیشه در اتاق خوابش، دیگه ازینکه سالنهای سینما تعطیلند احساس افسوس نخواهد کرد، و نسل جوانی که در این خانهها بزرگ میشن هیچوقت دلشون برای سالن تنگ نخواهد شد.
اگه انتخاب با مشتری باشه، به دلایل مختلف، اکثریت مطلق مردم به سرویس آنلاین رأی میدن. در واقع ذوقزدگی مشتریان از تصمیم اِیتی اند تی، جلوهای از دموکراسی بود. مردم از مرگ سالن سینما، سوگوار نمیشن. مخصوصا با تمام مزیتهایی که سینمای خانگی براشون ایجاد کرده: ارزان، بیزحمت، بدون مزاحمت دیگران، کیفیت تصویری بالا. و آقای نولان و دوستان، ازینکه دموکراسی سرنوشت سینما رو تعیین کنه ناراحت و عصبانیه. این خیلی شبیه مخالفت فاشیستها با دموکراسیه. اونها با اینکه یک مرجعی برای مردم تکلیف تعیین کنه، مشکلی ندارند. با اینکه اکثریت همون مردم اون مرجع باشند مشکل دارند. به نظرشون مردم سخیفتر و سخیفپسندتر ازین هستند که بتونند تشخیص بدن چی رو باید میراند و چی رو باید زنده نگه داشت! اما وقتی خودشون رو اون مرجع قرار دادند، پرداخت هزینههاش رو به عهده همون مردم سخیف میذارن! نولانیها میخوان سالن رو با پول همونهایی که برای مرگ سالن سوگوار نخواهند شد زنده نگه دارند.
🔽
چندهفته پیش کمپانی اِیتی اند تی، صاحب غول فیلمسازی وارنر برادرز اعلام کرد به علت کرونا و تبعات مرتبطش فیلمهای این استودیو همزمان با اکران، در سرویس آنلاین اچبیاو مکس این شرکت هم منتشر خواهند شد. که خیلیها رو هیجانزده کرد، چون دیگه لازم نبود فاصله متداول بین اکران تا انتشار آنلاین رو صبر کنند تا فیلمهای پرطرفدار رو ببینند. اما همزمان باعث ناراحتی دستاندرکاران ساخت اینجور فیلمها شد. کریستوفر نولان، صداش رو بلند کرد و گفت به ما نگفتند قراره چنین کار وحشتناکی بکنند، همکاران من شب با این فکر که دارند برای بهترین استودیو فیلمسازی دنیا کار میکنند خوابیدند و صبح پاشدند دیدند دارند برای یک اپلیکیشن پخش فیلم کار میکنند! البته نولان همه رو پشت سر خودش نداره. به عنوان مثال سودربرگ گفت دوستان زیادی گندهش کردند، شرکت باید بین مقداری ضرر، و ضرر نجومی، یکی رو انتخاب کنه. اما خیلیها، حتی اگه موضع سودربرگ رو درک کنند، با نولان همفکرترند. روابط عمومی وارنر داره تمام تلاشش رو برای جمع و جور کردن فضا میکنه، ولی این روغن ریخته رو نمیشه به این سادگی جمع کرد.
سودربرگ میگه شرکت باید نگاه دراز مدت داشته باشه، بنابراین منطقیتره که به جای کنسل کردن کل اکران، آنلاینش کنه. اما ایشون کاملا متوجه نشده که منظور معترضان چیه. اتفاقا نولان هم نگاه دراز مدت داره.. هرچند که بلایی که امسال سر فیلمش اومد براش سنگینه، اما داره آیندهای رو میبینه که کرونا هم نباشه و سالن سینما منسوخ بشه. اما چرا سالن انقدر براش مهمه؟ چون این سالن بوده که نولان رو ساخته و پولدارش کرده. در فضایی که بیشتر گردش مالی سینما منتقل بشه به سرویسهای پخش آنلاین، نولان دیگه نمیتونه ۲۰ میلیون دلار دستمزد بگیره. اینها ازینکه سینما به سرنوشت موسیقی که به چنگال اسپاتیفای و امثالهم افتاد دچار بشه مثل سگ میترسند. پروسه اسپاتیفاییزه کردن سینما به این معنیه: پروژههای سریعتر، سبکتر، کمهزینهتر، و سقف کیفی پایینتر. مشترک اچبیاو ازینکه فیلمی که امشب روی تلویزیونش دیده اصلا در سطح توقعش نبوده، کمتر احساس خسارت مالی میکنه تا وقتی که چهل پنجاه یورو بابت بلیت خودش و خانوادهش بده و در سطح توقعش نباشه. بنابراین گرداننده اون سرویس آنلاین دست بازتری داره برای کاهش هزینهها. که هم شامل کاهش کیفیت میشه، و هم پرداخت دستمزدهای پایینتر به فیلمسازانی که با قیمتهای پایینتر هم راضیاند. از طرفی، یه سری عادتهای رفتاری برگشتناپذیرند. اگه مصرفکننده عادت کنه به تماشای تاپترینهای گیشه در اتاق خوابش، دیگه ازینکه سالنهای سینما تعطیلند احساس افسوس نخواهد کرد، و نسل جوانی که در این خانهها بزرگ میشن هیچوقت دلشون برای سالن تنگ نخواهد شد.
اگه انتخاب با مشتری باشه، به دلایل مختلف، اکثریت مطلق مردم به سرویس آنلاین رأی میدن. در واقع ذوقزدگی مشتریان از تصمیم اِیتی اند تی، جلوهای از دموکراسی بود. مردم از مرگ سالن سینما، سوگوار نمیشن. مخصوصا با تمام مزیتهایی که سینمای خانگی براشون ایجاد کرده: ارزان، بیزحمت، بدون مزاحمت دیگران، کیفیت تصویری بالا. و آقای نولان و دوستان، ازینکه دموکراسی سرنوشت سینما رو تعیین کنه ناراحت و عصبانیه. این خیلی شبیه مخالفت فاشیستها با دموکراسیه. اونها با اینکه یک مرجعی برای مردم تکلیف تعیین کنه، مشکلی ندارند. با اینکه اکثریت همون مردم اون مرجع باشند مشکل دارند. به نظرشون مردم سخیفتر و سخیفپسندتر ازین هستند که بتونند تشخیص بدن چی رو باید میراند و چی رو باید زنده نگه داشت! اما وقتی خودشون رو اون مرجع قرار دادند، پرداخت هزینههاش رو به عهده همون مردم سخیف میذارن! نولانیها میخوان سالن رو با پول همونهایی که برای مرگ سالن سوگوار نخواهند شد زنده نگه دارند.
🔽
اما اینطور نیست که هر نوع دغدغهای درباره وضعیت سینما بیمورد باشه. رفتن به سالن، و در میان دیگر آدمها فیلم دیدن، با تمام دردسرهایی که داشت و هنوزم داره، به بخشی از فرهنگ بشر امروزی تبدیل شده که اگه گفته بشه «حیفه از بین بره» غیرمنطقی نیست. در واقع بخش فرهنگی سینما رفتن، یک محصول جانبی بود که گاهی از خود هنر سینما اهمیت بیشتری پیدا میکرد. اونهایی که دوست دارند خرج کنند تا این فرهنگ رو حفظ کنند، باید راه براشون باز باشه. آزادی، شامل «به درک که اکثریت دیگر ارزشهای من را نمیپسندد» هم میشه. جامعه باید آزاد باشه انتخابهای خودش رو بکنه، و من هم باید آزاد باشم به انتخابهای جامعه، انگشت وسط نشان بدم. و لازمه این آزادی چندطرفه اینه که یک کنترلکننده مرکزی بالاسرمون نباشه. و این شبیه مخالفت آنارشیستها با دموکراسیه. اونها میخوان گله اکثریت و تشکیلات اقتدارگراشون، راههای استقلال رو مسدود نکنه.
من دلم برای سالن تنگ میشه. اما این من رو با نولان در یک جبهه قرار نمیده. اون میخواد پادشاه سخیفان باقی بمونه. من میخوام سخیفان بر من پادشاهی نکنند.
من دلم برای سالن تنگ میشه. اما این من رو با نولان در یک جبهه قرار نمیده. اون میخواد پادشاه سخیفان باقی بمونه. من میخوام سخیفان بر من پادشاهی نکنند.
دوره ترامپ تمام شد، و حالا باز تام کروز ترند میشه. و یک سلبریتی دیگه. و یک سلبریتی دیگه. خبرها باز برگشتند به اینکه فلان آدم معروف در فلان مهمانی چه شورتی تنش بود! دیگه دموکراسی در خطر نیست! دیگه فاشیسم و نازیسم آمریکا رو تهدید نمیکنه. آمریکا از خطر سریال «داستان ندیمه» نجات پیدا کرد! توسط سلحشوران سیانان، و مزدوران سیاسی ولی شریف واشنگتندیسی!
ترامپ اون قهرمان ضد نظام مستقر که میگفت نبود (و گرنه فدرال رزرو رو با خاک یکسان میکرد). اما حتی همونچیزی که بود هم یک اختلال در حاکمیت قلمداد میکردند. و چیزی که برای بساط قدرت خودشون یک اختلال بود رو اختلالی برای یک ملت جا زدند! به مردم القا کردند که این مشکل ما نیست فقط، مشکل شماست. بیشتر شمایید که در خطرید. شمایید که ممکنه در کورههای آدمسوزی از بین برید. سلبریتیها و زندگی معمولی رو رها کنید، امروز باید بجنگید! و بعد که اختلال برطرف شد گفتند: اوکی گوسفندان عزیز، ما دوباره به قدرت برگشتیم، حالا میتوانید راحت دراز بکشید، فیلم ببینید، و بخوابید.
ترامپ اون قهرمان ضد نظام مستقر که میگفت نبود (و گرنه فدرال رزرو رو با خاک یکسان میکرد). اما حتی همونچیزی که بود هم یک اختلال در حاکمیت قلمداد میکردند. و چیزی که برای بساط قدرت خودشون یک اختلال بود رو اختلالی برای یک ملت جا زدند! به مردم القا کردند که این مشکل ما نیست فقط، مشکل شماست. بیشتر شمایید که در خطرید. شمایید که ممکنه در کورههای آدمسوزی از بین برید. سلبریتیها و زندگی معمولی رو رها کنید، امروز باید بجنگید! و بعد که اختلال برطرف شد گفتند: اوکی گوسفندان عزیز، ما دوباره به قدرت برگشتیم، حالا میتوانید راحت دراز بکشید، فیلم ببینید، و بخوابید.
ما همیشه به دانش نیاز داریم، اما نباید همیشه از دانشمند کسب تکلیف کنیم.
جواب دانشمند به اون کسب تکلیف، از دو حالت خارج نیست. یا متصوره که دیتای کافی در اختیار داره و طبق اون دیتا مطمئنه که انتخاب درست چیست. که ممکنه تصورش غلط باشه. یا میگه نیاز به دیتای بیشتری داره! که معلوم نیست چقدر باید صبر کرد تا به دیتای کافی مدنظرش رسید.
بعبارت سادهتر: جاهایی هست که دانشمند لزومی نمیبینه صبر کنه، ولی باید صبر کرد. و جاهایی هست که دانشمند تا ابد میخواد صبر کنه، و نباید صبر کرد.
جواب دانشمند به اون کسب تکلیف، از دو حالت خارج نیست. یا متصوره که دیتای کافی در اختیار داره و طبق اون دیتا مطمئنه که انتخاب درست چیست. که ممکنه تصورش غلط باشه. یا میگه نیاز به دیتای بیشتری داره! که معلوم نیست چقدر باید صبر کرد تا به دیتای کافی مدنظرش رسید.
بعبارت سادهتر: جاهایی هست که دانشمند لزومی نمیبینه صبر کنه، ولی باید صبر کرد. و جاهایی هست که دانشمند تا ابد میخواد صبر کنه، و نباید صبر کرد.
Anarchonomy pinned «ما همیشه به دانش نیاز داریم، اما نباید همیشه از دانشمند کسب تکلیف کنیم. جواب دانشمند به اون کسب تکلیف، از دو حالت خارج نیست. یا متصوره که دیتای کافی در اختیار داره و طبق اون دیتا مطمئنه که انتخاب درست چیست. که ممکنه تصورش غلط باشه. یا میگه نیاز به دیتای بیشتری…»
وزیر ارتباطات درخواست داره دانلودها رو متوقف کنید تا خللی به فوتبال زنده دیدن بقیه وارد نشه!
چرا اونها قید فوتبالشون رو نزنند تا خللی به دانلود ما وارد نشه؟
این رو به عنوان یک پیشفرض تثبیت کردهاند که هر نوع از خودگذشتگی به نفع اکثریت، یک نوع حسنهست!
و این وقتی بامزهتر میشه که حتی خود اون اکثریت هم از لحاظ آماری، اکثریت نباشند! بلکه یک اقلیت پرسر و صدا و پرتوقع باشند.
چرا اونها قید فوتبالشون رو نزنند تا خللی به دانلود ما وارد نشه؟
این رو به عنوان یک پیشفرض تثبیت کردهاند که هر نوع از خودگذشتگی به نفع اکثریت، یک نوع حسنهست!
و این وقتی بامزهتر میشه که حتی خود اون اکثریت هم از لحاظ آماری، اکثریت نباشند! بلکه یک اقلیت پرسر و صدا و پرتوقع باشند.
❤3
انقدر در پیرامونمان آدرس غلط و انحراف و جهالت و وقاحت پخش و پلا شده که آدم نمیدونه به کدومش بپردازه.
«مردم گرسنه دلشون به قهرمانی پرسپولیس خوش بود که اونم اینجوری شد..».
این چیزها دغدغه گرسنگان نیست. طبقه متوسط شهری، گرفتاری رو معادل گرسنگی قرار میده. گرفتارها مشغولیتهای فوتبالی دارند، اما گرسنگان نه. قدرت خریدشون سقوط کرده و حالا مجبورند بیشتر کار کنند و کمتر خرج کنند. فعلا بیشترین فشار روی اعصابشونه، تا سیستم گوارششون. و آدم تحت فشار عصبی، دنبال دریچههای فرار میگرده. سپس برای اینکه وانمود کنه این فقط دریچه خودش نیست، میگه «ببین گشنهها هم درگیر بازی هستنها، فقط من نیستم» یا «اصلا من جهنم، دل گرسنهها رو شاد کنید». به این طبقه متوسطهای گرفتار که اگه یکم قیمت دلار به نفعشون تعدیل بشه باز هم به سگها رأی خواهد داد فقط باید گفت «خفهشو». از بین اینهمه دریچه فرار، عدل چیزی رو انتخاب کرده که از الف تا یای اون داره توسط همرزمان فاسد اون آقای گروگانگیری اداره میشه که فکر میکنه اگه به جنازهش بگه کتلت سهم خودش در برائت از حاکمیت رو انجام داده! بعد این بیشعوری مجسم رو یکطرفه برای طبقه گرسنه تجویز میکنه! و خیال میکنه گرسنگان هم به نسخهش عمل میکنند. قطعا. به اینها باید گفت خفهشو و فوتبال حکومتی و دوزاریت رو ببین که علاوه بر بازی هیئتی داخل زمین سبز، که انعکاسی از مدیریت حاجآقا و سردارهاست، توش یه بازی سیاسی پوزیسیون و اپوزیسیون مینیاتوری هم درست کردن که جفت طرفینش کارمند همون آدمخورها هستند. همین «دو بازی چیپ با یک بلیت» رو ببین و بتمرگ. لازم نکرده برای گرسنگان راه حل تابآوری ارائه بدی، و بابت عدم حصول آن راه حل، افسوس بخوری.
«مردم گرسنه دلشون به قهرمانی پرسپولیس خوش بود که اونم اینجوری شد..».
این چیزها دغدغه گرسنگان نیست. طبقه متوسط شهری، گرفتاری رو معادل گرسنگی قرار میده. گرفتارها مشغولیتهای فوتبالی دارند، اما گرسنگان نه. قدرت خریدشون سقوط کرده و حالا مجبورند بیشتر کار کنند و کمتر خرج کنند. فعلا بیشترین فشار روی اعصابشونه، تا سیستم گوارششون. و آدم تحت فشار عصبی، دنبال دریچههای فرار میگرده. سپس برای اینکه وانمود کنه این فقط دریچه خودش نیست، میگه «ببین گشنهها هم درگیر بازی هستنها، فقط من نیستم» یا «اصلا من جهنم، دل گرسنهها رو شاد کنید». به این طبقه متوسطهای گرفتار که اگه یکم قیمت دلار به نفعشون تعدیل بشه باز هم به سگها رأی خواهد داد فقط باید گفت «خفهشو». از بین اینهمه دریچه فرار، عدل چیزی رو انتخاب کرده که از الف تا یای اون داره توسط همرزمان فاسد اون آقای گروگانگیری اداره میشه که فکر میکنه اگه به جنازهش بگه کتلت سهم خودش در برائت از حاکمیت رو انجام داده! بعد این بیشعوری مجسم رو یکطرفه برای طبقه گرسنه تجویز میکنه! و خیال میکنه گرسنگان هم به نسخهش عمل میکنند. قطعا. به اینها باید گفت خفهشو و فوتبال حکومتی و دوزاریت رو ببین که علاوه بر بازی هیئتی داخل زمین سبز، که انعکاسی از مدیریت حاجآقا و سردارهاست، توش یه بازی سیاسی پوزیسیون و اپوزیسیون مینیاتوری هم درست کردن که جفت طرفینش کارمند همون آدمخورها هستند. همین «دو بازی چیپ با یک بلیت» رو ببین و بتمرگ. لازم نکرده برای گرسنگان راه حل تابآوری ارائه بدی، و بابت عدم حصول آن راه حل، افسوس بخوری.
جمعیت جمهوری چک: ۱۰ میلیون نفر.
تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۹۵۸
اما همچنان گیر دادهاند به سوئد.
جمعیت سوئد: ۱۰ میلیون نفر
تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۷۸۹
چک یکی از پیشتازان ماسک بود، چون زودتر از همه و با درصد مشارکت مردمی خیلی بالا اجرا شد.
جمعیت بلژیک: ۱۱ میلیون نفر
تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۱۵۸۹
اصلا بحث و صحبتی درباره بلژیک میشنوید؟
اگه گوش به فرمان باشی، حتی اگه گند بالا بیاری، بولد نمیشه. اما اگه کوچکترین نافرمانی بروز بدی، همون خسارتی که بقیه هم دادند رو فاجعهای منحصر بفرد! جلوه میدن.
تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۹۵۸
اما همچنان گیر دادهاند به سوئد.
جمعیت سوئد: ۱۰ میلیون نفر
تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۷۸۹
چک یکی از پیشتازان ماسک بود، چون زودتر از همه و با درصد مشارکت مردمی خیلی بالا اجرا شد.
جمعیت بلژیک: ۱۱ میلیون نفر
تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۱۵۸۹
اصلا بحث و صحبتی درباره بلژیک میشنوید؟
اگه گوش به فرمان باشی، حتی اگه گند بالا بیاری، بولد نمیشه. اما اگه کوچکترین نافرمانی بروز بدی، همون خسارتی که بقیه هم دادند رو فاجعهای منحصر بفرد! جلوه میدن.
Anarchonomy
جمعیت جمهوری چک: ۱۰ میلیون نفر. تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۹۵۸ اما همچنان گیر دادهاند به سوئد. جمعیت سوئد: ۱۰ میلیون نفر تعداد فوتیهای کرونا در هر یک میلیون نفر: ۷۸۹ چک یکی از پیشتازان ماسک بود، چون زودتر از همه و با درصد مشارکت مردمی خیلی…
میدونم جمع و ضرب بلدید، اما من براتون انجام میدم
اگه قرار بود تلفات ایران هم مثل سوئد باشه یعنی ۷۸۹ نفر در یک میلیون، باید تا الان ۶۳ هزارنفر فوتی میداشتیم (یعنی نزدیک به آمار دولتی). و اگه قرار بود مثل چک باشیم، باید حدود ۷۷ هزار نفر میشد. یعنی فرق چک با سوئد برای جامعه ما معادل ۱۴ هزارنفر اضافهتره! و فرق بلژیک با سوئد برای ما معادل ۶۴ هزارنفر اضافهتر!
اگه قرار بود تلفات ایران هم مثل سوئد باشه یعنی ۷۸۹ نفر در یک میلیون، باید تا الان ۶۳ هزارنفر فوتی میداشتیم (یعنی نزدیک به آمار دولتی). و اگه قرار بود مثل چک باشیم، باید حدود ۷۷ هزار نفر میشد. یعنی فرق چک با سوئد برای جامعه ما معادل ۱۴ هزارنفر اضافهتره! و فرق بلژیک با سوئد برای ما معادل ۶۴ هزارنفر اضافهتر!
Anarchonomy
میدونم جمع و ضرب بلدید، اما من براتون انجام میدم اگه قرار بود تلفات ایران هم مثل سوئد باشه یعنی ۷۸۹ نفر در یک میلیون، باید تا الان ۶۳ هزارنفر فوتی میداشتیم (یعنی نزدیک به آمار دولتی). و اگه قرار بود مثل چک باشیم، باید حدود ۷۷ هزار نفر میشد. یعنی فرق چک با…
کار درست رو ویتنام کرد و الان تو هر یک میلیون ۴ دهم نفر تلفات دارند! یعنی نصف یک نفر هم نه، چهار دهمش! این نرخ تو ایران میشد معادل ۳۲ نفر! یعنی از تلفات سالانه سر خوردن تو توالت و ضربه مغزی شدن هم کمتر! اونها زودتر از هر کشوری مرزها رو بستن و هرکس میخواست وارد بشه چهارده روز قرنطینه میشد. با اینکه محل مناسبی برای قرنطینه نداشتند. یه سری اتاق بدون امکانات بود که حتی تهویه نداشت. طرف عملا زندانی بود. قبلا نوشتم که اگر میخوای مرز داشته باشی «باید» خشونت به خرج بدی.
اگه نظرم رو در مورد فیلم تنت بپرسند میگم یک ۱۵۰ دقیقه سرگرمکننده بود اما این رویه نولان برای دانشجویان فیلمسازی بدآموزی داره، و دودش در آینده به چشم همه خواهد رفت.
به دانشجوها میگن اگه داستان خوب نداشته باشی هرچقدر هم امکانات داشته باشی فایده نداره. اما نولان نشون داد داستان خوب لازم نیست! یک سبک شخصی داشته باشی که بشه دوشیدش، کافیه! نولان نویسنده نبود. نویسنده، شد! نه چون استعدادش رو داشت. و نه به این دلیل که تو هالیوود آدم داستاننویس قابل نداریم. بلکه به این دلیل که دیگه بشون احتیاج نداره. روال این بود که نویسنده داستان رو بسازه و به کارگردان بگه «اینو چجوری میتونی دربیاری؟». نولان این پروسه رو معکوس کرده. به نویسنده میگه «من یه همچین فیلمی دارم با این مشخصات بصری، چه داستانی میتونی براش بسازی؟». و چون کار سختی نبود با خودش گفت «چرا خودم نه؟». و به ذهن خودش هم چیزی بیشتر از کلیشههایی که بقیه همکارانش در یکی دو دهه گذشته مشغولش بودند، نمیرسه: چهارتا ماسماسک در چهارگوشه دنیا مخفی شده که اگه بهم وصل بشن هممون به فاک میریم! و یکی که معتقده ما انسانهای بیفکر زمین رو آلوده کردیم، کلید کرده که حتما بهم وصلشون کنه! و قهرمانان ما که تنها تمایزشون با چهرههای پلید اینه که هنوز جون زن و بچه براشون مهمه، جلوش رو خواهند گرفت!
متن انقدر بیاهمیته که فقط برای مایکل کین که چهره ماندگارشونه چندخط دیالوگ اختصاص میده، که مشخصه پانزده دقیقه هم روی اون چند خط فکر نشده و انگار دادن یک آماتور اضافهش کرده، و اونم برداشته نصف داستان رو کمپرس کرده تو همون چند خط! (مثل پیکانهایی که روی در جاسیگاریشون عکس داریوش باید نصب میشد، اینها هم باید مایکل کین رو همهجا بچسبونند). متن انقدر بیاهمیته که اینکه مخاطب یه جاهایی از فیلم از خودش بپرسه «وات د هل؟»، دیگه یک نقص نیست، بخشی از اهداف کارگردانه!
به دانشجو میگن داستانت باید سر و ته داشته باشه. میگن باید روایت انسجام داشته باشه. میگن پیامت نباید خیلی مستقیم باشه. میگن کاراکترت اگه زرنگه باید زرنگیش رو نشون بدی، نه اینکه از دهن خودش بگی «من زرنگم». میگن کاراکترت نباید تا دقیقه آخر مشغول سوال پرسیدن باشه. میگن وقتی موقع غروب میره آپارتمانش، وقتی رسید باید تقریبا شب شده باشه نه اینکه تو اتاقش هنوز آفتاب نرفته باشه پایین! اگه موبایلش رو موقع خواب گذاشت کنار تختش، صبح باید از همونجا برش داره. بش میگن شاتهایی که میگیری باید کاملا بهم چفت بشن. باید از چند جهت بگیری، اما بیننده نفهمه چهارتا فیلمبردار داری. نباید طوری کات بزنی که انگار با لپتاپ و تو هواپیما ادیتش کردی.
اما نولان ثابت کرده، تا وقتی فیلم میفروشه، علاوه بر داستان حتی این جزییات هم اهمیت ندارند. در واقع هیچچیز دیگه اهمیت نداره. کافیه بودجه کلفتی جذب کنی تا لجستیک یک پروژه بزرگ رو پوشش بده، چندتا بازیگر گرونقیمت به خدمت بگیری، با تکنیکهای تدوین بازیهای خلاقانه بکنی، یه موسیقی الکترونیک که فرکانسش تنظیم شده که استرس ایجاد کنه هم بزنی تنگش، و بوم! شاهکار بعدی خلق شد! به عبارتی اگه بتونی در ساخت تبلیغ برای آئودی و ساخت موزیک ویدئو برای جاستین تیمبرلیک موفق باشی، تو سینما هم موفق خواهی شد! و نمیشه حق این مطلب رو به درستی ادا کرد که این پیام چقدر میتونه در نسلهای بعد با عواقب ناجوری همراه باشه. البته در تبلیغ آئودی از سازهای کلاسیک ممکنه استفاده کنند، چون قشر بازنشسته خرپولی که حاضره صدهزاردلار پول به ماشین بده معمولا با موزیک الکترونیک میانه خوبی نداره، و انصافا تیمبرلیک با اینکه بازیگر نیست خیلی بهتر از پسر دنزل واشنگتن بازی میکنه. من میترسم به جایی برسیم که تبلیغسازها به سطح هنری بالاتری از فیلمسازها برسند. بعد عدهای که توقع کیفیشون در حد بز تقلیل پیدا کرده، آخر فیلم سینمایی بت بگن: عه، نفهمیدی چی شد؟
جواب من که حاضره: آره عزیزم.. من این جفنگیات رو نمیفهمم.
به دانشجوها میگن اگه داستان خوب نداشته باشی هرچقدر هم امکانات داشته باشی فایده نداره. اما نولان نشون داد داستان خوب لازم نیست! یک سبک شخصی داشته باشی که بشه دوشیدش، کافیه! نولان نویسنده نبود. نویسنده، شد! نه چون استعدادش رو داشت. و نه به این دلیل که تو هالیوود آدم داستاننویس قابل نداریم. بلکه به این دلیل که دیگه بشون احتیاج نداره. روال این بود که نویسنده داستان رو بسازه و به کارگردان بگه «اینو چجوری میتونی دربیاری؟». نولان این پروسه رو معکوس کرده. به نویسنده میگه «من یه همچین فیلمی دارم با این مشخصات بصری، چه داستانی میتونی براش بسازی؟». و چون کار سختی نبود با خودش گفت «چرا خودم نه؟». و به ذهن خودش هم چیزی بیشتر از کلیشههایی که بقیه همکارانش در یکی دو دهه گذشته مشغولش بودند، نمیرسه: چهارتا ماسماسک در چهارگوشه دنیا مخفی شده که اگه بهم وصل بشن هممون به فاک میریم! و یکی که معتقده ما انسانهای بیفکر زمین رو آلوده کردیم، کلید کرده که حتما بهم وصلشون کنه! و قهرمانان ما که تنها تمایزشون با چهرههای پلید اینه که هنوز جون زن و بچه براشون مهمه، جلوش رو خواهند گرفت!
متن انقدر بیاهمیته که فقط برای مایکل کین که چهره ماندگارشونه چندخط دیالوگ اختصاص میده، که مشخصه پانزده دقیقه هم روی اون چند خط فکر نشده و انگار دادن یک آماتور اضافهش کرده، و اونم برداشته نصف داستان رو کمپرس کرده تو همون چند خط! (مثل پیکانهایی که روی در جاسیگاریشون عکس داریوش باید نصب میشد، اینها هم باید مایکل کین رو همهجا بچسبونند). متن انقدر بیاهمیته که اینکه مخاطب یه جاهایی از فیلم از خودش بپرسه «وات د هل؟»، دیگه یک نقص نیست، بخشی از اهداف کارگردانه!
به دانشجو میگن داستانت باید سر و ته داشته باشه. میگن باید روایت انسجام داشته باشه. میگن پیامت نباید خیلی مستقیم باشه. میگن کاراکترت اگه زرنگه باید زرنگیش رو نشون بدی، نه اینکه از دهن خودش بگی «من زرنگم». میگن کاراکترت نباید تا دقیقه آخر مشغول سوال پرسیدن باشه. میگن وقتی موقع غروب میره آپارتمانش، وقتی رسید باید تقریبا شب شده باشه نه اینکه تو اتاقش هنوز آفتاب نرفته باشه پایین! اگه موبایلش رو موقع خواب گذاشت کنار تختش، صبح باید از همونجا برش داره. بش میگن شاتهایی که میگیری باید کاملا بهم چفت بشن. باید از چند جهت بگیری، اما بیننده نفهمه چهارتا فیلمبردار داری. نباید طوری کات بزنی که انگار با لپتاپ و تو هواپیما ادیتش کردی.
اما نولان ثابت کرده، تا وقتی فیلم میفروشه، علاوه بر داستان حتی این جزییات هم اهمیت ندارند. در واقع هیچچیز دیگه اهمیت نداره. کافیه بودجه کلفتی جذب کنی تا لجستیک یک پروژه بزرگ رو پوشش بده، چندتا بازیگر گرونقیمت به خدمت بگیری، با تکنیکهای تدوین بازیهای خلاقانه بکنی، یه موسیقی الکترونیک که فرکانسش تنظیم شده که استرس ایجاد کنه هم بزنی تنگش، و بوم! شاهکار بعدی خلق شد! به عبارتی اگه بتونی در ساخت تبلیغ برای آئودی و ساخت موزیک ویدئو برای جاستین تیمبرلیک موفق باشی، تو سینما هم موفق خواهی شد! و نمیشه حق این مطلب رو به درستی ادا کرد که این پیام چقدر میتونه در نسلهای بعد با عواقب ناجوری همراه باشه. البته در تبلیغ آئودی از سازهای کلاسیک ممکنه استفاده کنند، چون قشر بازنشسته خرپولی که حاضره صدهزاردلار پول به ماشین بده معمولا با موزیک الکترونیک میانه خوبی نداره، و انصافا تیمبرلیک با اینکه بازیگر نیست خیلی بهتر از پسر دنزل واشنگتن بازی میکنه. من میترسم به جایی برسیم که تبلیغسازها به سطح هنری بالاتری از فیلمسازها برسند. بعد عدهای که توقع کیفیشون در حد بز تقلیل پیدا کرده، آخر فیلم سینمایی بت بگن: عه، نفهمیدی چی شد؟
جواب من که حاضره: آره عزیزم.. من این جفنگیات رو نمیفهمم.
❤4
بذارید ازین بهانه استفاده کرده و یه چیز خودمونی بتون بگم.
این بازیهای زمانی که الان مد شده، یه سری ایدههای شخصی نیستند. محصول یک جو فکری-فرهنگی در جمع الیت آن دیار شریف هستند. برای بیاعتبار کردن ارزشهای جامعه، اول باید واقعیت رو بیاعتبار کرد. و برای بیاعتبار کردن واقعیت، بیاعتبار کردن زمان بهترین وسیلهست.
بین خودمون بمونه.
این بازیهای زمانی که الان مد شده، یه سری ایدههای شخصی نیستند. محصول یک جو فکری-فرهنگی در جمع الیت آن دیار شریف هستند. برای بیاعتبار کردن ارزشهای جامعه، اول باید واقعیت رو بیاعتبار کرد. و برای بیاعتبار کردن واقعیت، بیاعتبار کردن زمان بهترین وسیلهست.
بین خودمون بمونه.
❤3