فرماندار کالیفرنیا میگه بدون حمایت دولت مرکزی، ایالتها ناچار خواهند شد تصمیمات ناممکن بگیرند. و به همین خاطر به اتفاق چند ایالت دیگه از دولت تقاضای ۱ تریلیون دلار! کردند تا بتونند «خدمات عمومی» متورمی که روی دوششون قرار گرفته رو سرپا نگه دارند.
وقتی استفاده از پرینتر رو نرمالایز میکنی، روزی نخواهد بود که ازت یه بسته جدید چاپ شده نخوان. و البته این نشون میده که دولت رفاه چقدر در برابر بحرانها و تلاطم اقتصادی آسیبپذیره. هرکی بیشتر متعهده به تأمین خدمات مفت، تعطیلی فعالیتهای اقتصادی براش گرانتر تموم میشه.
وقتی استفاده از پرینتر رو نرمالایز میکنی، روزی نخواهد بود که ازت یه بسته جدید چاپ شده نخوان. و البته این نشون میده که دولت رفاه چقدر در برابر بحرانها و تلاطم اقتصادی آسیبپذیره. هرکی بیشتر متعهده به تأمین خدمات مفت، تعطیلی فعالیتهای اقتصادی براش گرانتر تموم میشه.
- حتی نکرد بگه جان مردم فدای پول، که یکم مادیگرایانه به نظر بیاد. فکر میکنه جان مردم برای تولید به اندازه کافی منفی هست! در حالی که از جان مایه گذاشتن برای تولید، میتونه یک فضیلت اخلاقی باشه. حتی برای کمونیستها. البته کارمندان تسلا اصلا لازم نیست جانفشانی کنند، چون حضورشون در سر کار فعلا اختیاریه، و در محل کارشون هم ایمن هستند. این فقط لو میده دیدگاه اینها درباره تولید چیه: فقط وقتایی که بمون حال میده باید تولید کنیم، اگه حال نداد میشینیم نگاه میکنیم، ثروت و رفاه از آسمون میاد.
- اساسا کسی که نابغهست، شعور هم داره. من که خوشم میاد از ماسک نمیگم ایلان ماسک نابغهست، پس اینها چرا میگن؟ چون جایگاه خودشون رو میدونند. میترسه اگه در کنار شعور، نبوغ ماسک هم انکار کنه ازش بپرسن «خودت چه خروجی برای اقتصاد داشتی؟»، که جوابش معلومه و رسوا کنندهست. اما در مورد شعور میتونه هر سوالی رو با اعتماد نفس و قلبی مطمئن جواب بده. چون میشه تو خونه نشست و قهوه خورد و نتفلیکس تماشا کرد و بمب شعور بود! ایزی پیزی.
- اساسا کسی که نابغهست، شعور هم داره. من که خوشم میاد از ماسک نمیگم ایلان ماسک نابغهست، پس اینها چرا میگن؟ چون جایگاه خودشون رو میدونند. میترسه اگه در کنار شعور، نبوغ ماسک هم انکار کنه ازش بپرسن «خودت چه خروجی برای اقتصاد داشتی؟»، که جوابش معلومه و رسوا کنندهست. اما در مورد شعور میتونه هر سوالی رو با اعتماد نفس و قلبی مطمئن جواب بده. چون میشه تو خونه نشست و قهوه خورد و نتفلیکس تماشا کرد و بمب شعور بود! ایزی پیزی.
کیس حامد اسماعیلیون ثابت کرد طبقه متوسطی که زندگیش رو به حکومت زنجیر کرده حتی مبارزه نمادین با حکومت رو هم برنمیتابه. چون حتی وقتی ایدههایی مطرح میشه که کاملا واضحه امکان موفقیت ندارند هم، باز مخالفت میکنند. در حالی که برای حفظ ظاهر میتونستند نادیده بگیرند.
با اینکه با ایده مخالفند اما چون میدونستند که عملی نیست میتونستند ریاکارانه حمایت کنند. میتونستند بگن داغداره، بذار تقلاش رو بکنه، ما هم یه امضایی میدیم و ژست مشارکت و همدردی میگیریم. اتفاقی هم برای نظام عزیزمون نمیفته. اما دیگه حتی میلی به ریا هم ندارند.
تا قبل ازین هر نوع ایدهای که ذرهای خشونت یا هزینهسازی در خودش داشت رد میکردند با این توجیه که مبارزه با نظام نباید به نابودی ایران منجر بشه. اما حالا هر ایدهای رو رد میکنند، حتی اگه شانس اون ایده در خسارت زدن به ایران در حد صفر باشه، و طراحش هم یک داغدیده غیرسیاسی باشه.
اگر شاهزاده یا یک بازمانده سلطنتی ایدهای مطرح کنه میگن ما از پادشاهی عبور کردیم، اپوزیسیون باید محصول یک فهم دموکراتیک باشه! وقتی ارایه ایدهها به صورت دموکراتیک عرضه میشه، درباره افراد عادی که مطرحشون کردن میگن ایشون کیه مگه؟ شاهزادهست؟ نماینده خداست؟ نماینده ما که نیست!
کیس حامد اسماعیلیون ثابت کرد برای اینها نه نوع ایدهها مهمه، نه هزینههایی که میسازند یا نمیسازند مهمه، نه حتی امکانپذیری اجراشون، نه اینکه از طرف چه کسی یا کسانی مطرح بشن. و این یعنی همه اینها همواره بهانهست، اینها با اصل ستیز با این نظام مخالفند.
با اینکه با ایده مخالفند اما چون میدونستند که عملی نیست میتونستند ریاکارانه حمایت کنند. میتونستند بگن داغداره، بذار تقلاش رو بکنه، ما هم یه امضایی میدیم و ژست مشارکت و همدردی میگیریم. اتفاقی هم برای نظام عزیزمون نمیفته. اما دیگه حتی میلی به ریا هم ندارند.
تا قبل ازین هر نوع ایدهای که ذرهای خشونت یا هزینهسازی در خودش داشت رد میکردند با این توجیه که مبارزه با نظام نباید به نابودی ایران منجر بشه. اما حالا هر ایدهای رو رد میکنند، حتی اگه شانس اون ایده در خسارت زدن به ایران در حد صفر باشه، و طراحش هم یک داغدیده غیرسیاسی باشه.
اگر شاهزاده یا یک بازمانده سلطنتی ایدهای مطرح کنه میگن ما از پادشاهی عبور کردیم، اپوزیسیون باید محصول یک فهم دموکراتیک باشه! وقتی ارایه ایدهها به صورت دموکراتیک عرضه میشه، درباره افراد عادی که مطرحشون کردن میگن ایشون کیه مگه؟ شاهزادهست؟ نماینده خداست؟ نماینده ما که نیست!
کیس حامد اسماعیلیون ثابت کرد برای اینها نه نوع ایدهها مهمه، نه هزینههایی که میسازند یا نمیسازند مهمه، نه حتی امکانپذیری اجراشون، نه اینکه از طرف چه کسی یا کسانی مطرح بشن. و این یعنی همه اینها همواره بهانهست، اینها با اصل ستیز با این نظام مخالفند.
❤4
در ایالتهای ساحلی و دموکرات، هرچند مقررات قرنطینه از سمت دولت محلی وضع شده، اما درصد قابل توجهی از مردم همین ایالتها از اجرای این مقررات حمایت میکنند (البته اینکه با اطمینان بگیم یک مسئله چقدر پشتوانه مردمی داره کار آسونی نیست. چون حتی تصورات مردم ازینکه چه چیزی تهدیدشون میکنه هم تحت تأثیر القائات دولتی بوده).
و در این ایالتها بیشترین تراکم از دو شاخه از مشاغل خدماتی وجود داره: رستورانها، و شرکتهای نرمافزاری. و دقیقا شاغلان این دو بخش بیشترین آسیب رو از تعطیلی میبینند. فاصله درآمدی و تخصصی یک کارگر پیتزافروشی با یک مهندس در فیسبوک، میتونه نمادی از فرش تا عرش بازار کار باشه، اما به طرز جالبی هر دو در یک مخمصه گیر افتادند، با اینکه شاید الان دقیقا آگاه نباشند که چه چیزی در انتظارشونه. کارگر پیتزافروشی میتونه از تسهیلات مالی دولتی استفاده کنه و حتی رضایت داشته باشه، اما اگه رستورانی که توش کار میکرد نتونه سرپا بمونه، که بسیاریشون سرپا نخواهد موند (یا افزایش حداقل دستمزد رو بهانه کنند برای کاهش تعداد کارکنان)، همه معادلاتش بهم میریزه. ازون طرف شرکت نرمافزاری وضعیت بحرانی رو بهانه میکنه برای اصلاح ساختاری و کنار گذاشتن استخدام رسمی و استفاده از نیروی قراردادی. که همین الان شروع شده آلردی. شاید مقامات دولتی مخالف پیشروی قراردادیها باشند اما کار خاصی از دستشون برنمیاد. چون بودجه محلی چنان وابسته به مالیات اینهاست که نمیتونند خیلی هم تحت فشار قرارشون بدن.
نهایتا در هر دو، اتفاقاتی میفته که الان موقتیه ولی دائمی خواهد شد.
بنابراین این مردمی که تو خونه نشستن و مشکلی با ادامه این خانهنشینی ندارند و فکر میکنند دارند از خودشون مراقبت میکنند خبر ندارند که دارند قربانی میشن. فقط چند هفته بعد اثرش رو بوضوح میبینند. ما داریم وقوع یک درس عبرت رو به طور زنده تماشا میکنیم، که عوام با اعتماد به نخبگان و طبقه الیت، خودشون رو با دست خودشون بازنده بازی میکنند. و این یکی از شعبدههای دموکراسیه. که میتونی گوسفند رو قربانی کنی، که تماما تصمیم خودش باشه!
و در این ایالتها بیشترین تراکم از دو شاخه از مشاغل خدماتی وجود داره: رستورانها، و شرکتهای نرمافزاری. و دقیقا شاغلان این دو بخش بیشترین آسیب رو از تعطیلی میبینند. فاصله درآمدی و تخصصی یک کارگر پیتزافروشی با یک مهندس در فیسبوک، میتونه نمادی از فرش تا عرش بازار کار باشه، اما به طرز جالبی هر دو در یک مخمصه گیر افتادند، با اینکه شاید الان دقیقا آگاه نباشند که چه چیزی در انتظارشونه. کارگر پیتزافروشی میتونه از تسهیلات مالی دولتی استفاده کنه و حتی رضایت داشته باشه، اما اگه رستورانی که توش کار میکرد نتونه سرپا بمونه، که بسیاریشون سرپا نخواهد موند (یا افزایش حداقل دستمزد رو بهانه کنند برای کاهش تعداد کارکنان)، همه معادلاتش بهم میریزه. ازون طرف شرکت نرمافزاری وضعیت بحرانی رو بهانه میکنه برای اصلاح ساختاری و کنار گذاشتن استخدام رسمی و استفاده از نیروی قراردادی. که همین الان شروع شده آلردی. شاید مقامات دولتی مخالف پیشروی قراردادیها باشند اما کار خاصی از دستشون برنمیاد. چون بودجه محلی چنان وابسته به مالیات اینهاست که نمیتونند خیلی هم تحت فشار قرارشون بدن.
نهایتا در هر دو، اتفاقاتی میفته که الان موقتیه ولی دائمی خواهد شد.
بنابراین این مردمی که تو خونه نشستن و مشکلی با ادامه این خانهنشینی ندارند و فکر میکنند دارند از خودشون مراقبت میکنند خبر ندارند که دارند قربانی میشن. فقط چند هفته بعد اثرش رو بوضوح میبینند. ما داریم وقوع یک درس عبرت رو به طور زنده تماشا میکنیم، که عوام با اعتماد به نخبگان و طبقه الیت، خودشون رو با دست خودشون بازنده بازی میکنند. و این یکی از شعبدههای دموکراسیه. که میتونی گوسفند رو قربانی کنی، که تماما تصمیم خودش باشه!
🔸 در مورد معضل افسردگی در جوامع مدرن با دو نقطه اکستریم مواجهیم. در یک طرف تحولات فلسفی هستند که دید افراد رو به زندگی کاملا زیر و رو کردند (که قبلا با عنوان «فقدان سوال فلسفی» دربارهش نوشته بودم و مصداق تمام و کمالش جوانان نیهیلیست چینی هستند)، و از یک طرف تحولات نورولوژی هستند که همه رفتارها رو به سیمکشی مغز مرتبط کرده و میلیونها نفر در سراسر جهان رو مصرفکننده داروهای ضدافسردگی کرده، که با ساید افکتهای متنوعش درگیرند.
🔸بسته به اینکه دیگران، چه دانشمند و پزشک باشند و چه سخنران تد تاک! چه تشخیصی درباره ناراحتیهای شما بدن، به سمت یکی ازین دو اکستریم هدایت خواهید شد. در یک طرف سعی میشه با یک مشت ماده شیمیایی «تحت کنترل» قرار بگیرید، و در طرف دیگه سعی میشه خلاء فلسفیتون رو با محتویاتی که با استانداردهای عرفی همخوانی داره پر کنند. و البته خیلیها هستند که اشتباه بُر میخورند. یعنی مشکل فلسفی دارند اما در کمپ دارو هستند، و یا برعکس، مشکل سیمکشی دارند ولی پای منبر فلسفی نشانده شدن!
🔸ضمن اینکه هر دو طرف مهمند، یک محدوده وسیع وجود داره که مابین این دو نقطه قرار گرفته، یعنی تو این محدوده نه سیمکشی مغزی موضوعیت داره نه مسائل فلسفی. بلکه مسئله این ناحیه میانی از مسائل هر دو سمت به مراتب سادهتره. در این محدوده مهارت کنترل احساسات موضوع اصلیه.
🔸در یکی از ویدئوهای ضبط شده پنتاگون که توسط هلیکوپتر گرفته شده، میشه از بالا جانفشانی یک سرباز ارتش آمریکا در برابر تروریستها رو دید. که برای نجات همرزمانش، هر تلاشی که ممکن بود در اون موقعیت بشه انجام داد انجام میده. این آدم نهایتا کشته میشه و بش مدال میدن. و همینه که مهمه. کاملا با آگاهی ازینکه ازون مهلکه زنده بیرون نخواهد اومد به اون شکل جنگید. با اینکه چندبار تیر خورده بود باز بقیه گروه رو با تیراندازی به سمت دشمن پوشش میداد. طوری که اصرار داشت که هرچه گلوله داره به سمت اونها شلیک کنه بعد بمیره. نه اعتقاد داشت که قراره در بهشت قصری براش ساخته بشه، نه برای مردن عجله داشت. ولی لحظات آخرش رو یه جوری طی کرد که ما اونجوری طی نخواهیم کرد. ما در موقعیت مشابه ابتدا وحشت میکنیم، سپس عصبانی میشیم ازینکه انقدر زود داریم میمیریم، سپس دلمون به حال خودمون میسوزه، و احتمالا یاد مادرمون یا همسرمون یا دخترمون میفتیم، و سپس محیط اطراف با تمام سر و صداش رو رها میکنیم و به استقبال مرگ میریم. درست در همون ارتش، سربازی هم بوده که اصلا در جبهه نبوده و در معرض خطر هم نبوده، بلکه در آرامش و سکوت پادگان در حال استراحت بوده، اما از فشار تنهایی و دوری از خانه خودکشی کرده.
🔸تفاوت ما و اون سرباز خودکشیکننده، با اونی که تا لحظه آخر به کارش ادامه داد، نه فعل و انفعالات شیمیایی مغزه، نه ربطی به جهانبینی فلسفیمون داره. تنها تفاوت ما اینه که ما دیسیپلین نداریم، و اون داشت. مهمترین افکتی که دیسیپلین برای انسان ایجاد میکنه، کنترل احساساته. همه حسودند، همه تنبلند، همه عصبیاند، همه زودرنجند، همه دلنازکند، همه شکنندهاند، همه حریصند، همه عجولند. همه اینها در داخل ظروف جداگانهای قرار گرفته، که فقط وقتی که طغیان کرد ایراد کار مشخص میشه.
🔸خودسازی عرفانی-شرقی-مذهبی به خوبی دیسیپلین، خوب کار نمیکنه. چون هدفش خالی کردن این ظروفه. عرفان از شما نمیخواد جلوی طغیان رو بگیرید. از شما میخواد ظرف رو خالی کنید. که در نود و نه درصد مواقع، نمیشه. اما حتی اگه بشه هم قابل راستیآزمایی نیست. اگه یک ظرف شیر رو گذاشته باشند روی اجاق گاز و شما در جایی دورتر نشسته باشید، نمیتونید ببینید که شیر تا کجای ظرف رو اشغال کرده، اما وقتی سر رفت، همه متوجه میشن. نقطه مینیمم قابل بررسی نیست، اما نقطه ماکسیمم قابل رویته. برای رفتارسازی، نیاز به امکان بررسی هست. و دیسیپلینی که نقطه ماکسیمم رو کنترل کرده چنین امکانی رو فراهم میکنه.
🔸بسیاری از افرادی که افسردهاند، در این ناحیه میانی قرار گرفتهاند، و تنها مشکلشون اینه که شل و شلخته و پلشت هستند. مجموعهای از ظروف که هر کدوم در سلسله زمانی جداگانه سرریز کردن و همهجا رو بهمریختگی گرفته، و خود این بهمریختگی فرسودهشون کرده. زندگی روزمره اینها ترانسفرهای کوتاهیه از یک طغیان به طغیان بعدی. از خودخواهی، به افسوس. از افسوس به دلسوزی برای خود. از دلسوزی به خشم. از خشم به یأس. از یأس به ناراحتی.
🔸دیسیپلین تمرین همیشگی نوعی اسارت خودخواسته در بین تعداد زیادی از مرزهاست. اما وقتی نهادینه شد، همین اسارت باعث رهایی از سرریزهایی میشه که نویز هستند. ما با توده بزرگی از افسردهها مواجهیم چون توده بزرگی از جامعه زیر نویزها غرق شده. اون سرباز میدونست که هرچی بدنش و احساساتش درباره خونریزی شدیدش داره میگه، نویزه.
🔸بسته به اینکه دیگران، چه دانشمند و پزشک باشند و چه سخنران تد تاک! چه تشخیصی درباره ناراحتیهای شما بدن، به سمت یکی ازین دو اکستریم هدایت خواهید شد. در یک طرف سعی میشه با یک مشت ماده شیمیایی «تحت کنترل» قرار بگیرید، و در طرف دیگه سعی میشه خلاء فلسفیتون رو با محتویاتی که با استانداردهای عرفی همخوانی داره پر کنند. و البته خیلیها هستند که اشتباه بُر میخورند. یعنی مشکل فلسفی دارند اما در کمپ دارو هستند، و یا برعکس، مشکل سیمکشی دارند ولی پای منبر فلسفی نشانده شدن!
🔸ضمن اینکه هر دو طرف مهمند، یک محدوده وسیع وجود داره که مابین این دو نقطه قرار گرفته، یعنی تو این محدوده نه سیمکشی مغزی موضوعیت داره نه مسائل فلسفی. بلکه مسئله این ناحیه میانی از مسائل هر دو سمت به مراتب سادهتره. در این محدوده مهارت کنترل احساسات موضوع اصلیه.
🔸در یکی از ویدئوهای ضبط شده پنتاگون که توسط هلیکوپتر گرفته شده، میشه از بالا جانفشانی یک سرباز ارتش آمریکا در برابر تروریستها رو دید. که برای نجات همرزمانش، هر تلاشی که ممکن بود در اون موقعیت بشه انجام داد انجام میده. این آدم نهایتا کشته میشه و بش مدال میدن. و همینه که مهمه. کاملا با آگاهی ازینکه ازون مهلکه زنده بیرون نخواهد اومد به اون شکل جنگید. با اینکه چندبار تیر خورده بود باز بقیه گروه رو با تیراندازی به سمت دشمن پوشش میداد. طوری که اصرار داشت که هرچه گلوله داره به سمت اونها شلیک کنه بعد بمیره. نه اعتقاد داشت که قراره در بهشت قصری براش ساخته بشه، نه برای مردن عجله داشت. ولی لحظات آخرش رو یه جوری طی کرد که ما اونجوری طی نخواهیم کرد. ما در موقعیت مشابه ابتدا وحشت میکنیم، سپس عصبانی میشیم ازینکه انقدر زود داریم میمیریم، سپس دلمون به حال خودمون میسوزه، و احتمالا یاد مادرمون یا همسرمون یا دخترمون میفتیم، و سپس محیط اطراف با تمام سر و صداش رو رها میکنیم و به استقبال مرگ میریم. درست در همون ارتش، سربازی هم بوده که اصلا در جبهه نبوده و در معرض خطر هم نبوده، بلکه در آرامش و سکوت پادگان در حال استراحت بوده، اما از فشار تنهایی و دوری از خانه خودکشی کرده.
🔸تفاوت ما و اون سرباز خودکشیکننده، با اونی که تا لحظه آخر به کارش ادامه داد، نه فعل و انفعالات شیمیایی مغزه، نه ربطی به جهانبینی فلسفیمون داره. تنها تفاوت ما اینه که ما دیسیپلین نداریم، و اون داشت. مهمترین افکتی که دیسیپلین برای انسان ایجاد میکنه، کنترل احساساته. همه حسودند، همه تنبلند، همه عصبیاند، همه زودرنجند، همه دلنازکند، همه شکنندهاند، همه حریصند، همه عجولند. همه اینها در داخل ظروف جداگانهای قرار گرفته، که فقط وقتی که طغیان کرد ایراد کار مشخص میشه.
🔸خودسازی عرفانی-شرقی-مذهبی به خوبی دیسیپلین، خوب کار نمیکنه. چون هدفش خالی کردن این ظروفه. عرفان از شما نمیخواد جلوی طغیان رو بگیرید. از شما میخواد ظرف رو خالی کنید. که در نود و نه درصد مواقع، نمیشه. اما حتی اگه بشه هم قابل راستیآزمایی نیست. اگه یک ظرف شیر رو گذاشته باشند روی اجاق گاز و شما در جایی دورتر نشسته باشید، نمیتونید ببینید که شیر تا کجای ظرف رو اشغال کرده، اما وقتی سر رفت، همه متوجه میشن. نقطه مینیمم قابل بررسی نیست، اما نقطه ماکسیمم قابل رویته. برای رفتارسازی، نیاز به امکان بررسی هست. و دیسیپلینی که نقطه ماکسیمم رو کنترل کرده چنین امکانی رو فراهم میکنه.
🔸بسیاری از افرادی که افسردهاند، در این ناحیه میانی قرار گرفتهاند، و تنها مشکلشون اینه که شل و شلخته و پلشت هستند. مجموعهای از ظروف که هر کدوم در سلسله زمانی جداگانه سرریز کردن و همهجا رو بهمریختگی گرفته، و خود این بهمریختگی فرسودهشون کرده. زندگی روزمره اینها ترانسفرهای کوتاهیه از یک طغیان به طغیان بعدی. از خودخواهی، به افسوس. از افسوس به دلسوزی برای خود. از دلسوزی به خشم. از خشم به یأس. از یأس به ناراحتی.
🔸دیسیپلین تمرین همیشگی نوعی اسارت خودخواسته در بین تعداد زیادی از مرزهاست. اما وقتی نهادینه شد، همین اسارت باعث رهایی از سرریزهایی میشه که نویز هستند. ما با توده بزرگی از افسردهها مواجهیم چون توده بزرگی از جامعه زیر نویزها غرق شده. اون سرباز میدونست که هرچی بدنش و احساساتش درباره خونریزی شدیدش داره میگه، نویزه.
❤18
Anarchonomy
🔸 در مورد معضل افسردگی در جوامع مدرن با دو نقطه اکستریم مواجهیم. در یک طرف تحولات فلسفی هستند که دید افراد رو به زندگی کاملا زیر و رو کردند (که قبلا با عنوان «فقدان سوال فلسفی» دربارهش نوشته بودم و مصداق تمام و کمالش جوانان نیهیلیست چینی هستند)، و از یک طرف…
بعضی از دوستان پیام دادند که باید مدرسه دیسیپلین رو در ما نهادینه میکرد، که نکرد، و الان هم دیره!
این عزیزان در هر دو مورد اشتباه میکنند. هیچوقت دیر نیست. شاید سخت باشه اما دیر نیست. مدرسه هم ذاتا توانایی نهادینه کردن دیسیپلین رو نداره. چون یک باکس شکنجهست که با مجموعهای از مناسک تزیین شده و هدفش هم همسانسازی بچههاست (البته در ارتش هم مناسک وجود داره، اما برای وقتهای بیکاریه. و در بعضی کشورها بیکاری نظامیان غلبه کرده به کاربردشون). دیسیپلین وقتی در شما نهادینه میشه که بدونید چرا باید حواستون به حدود و مرزها و طغیانها باشه. در مدرسه هیچوقت نفهمیدید چرا باید شش صبح بیدار شد، و هشت سر کلاس بود. چرا نُه و نیم نَه؟ یا چرا نباید با سر و صدا بازی کرد، یا چرا باید کاغذهای دفتر رو پر از نوشتههای روی تخته کرد. شاید دلایل خوبی داشتند، ولی امکان اینکه خودتون درک کنید وجود نداشت. بهترین نمونه برای جایی که فرد درک میکنه چرا باید حدود رو رعایت کنه، زیردریایی جنگیه. هرچند قواعد از طرف سازمان به ملوان تحمیل میشه، اما خود ملوان میفهمه که اون فضای بسته جای دعوا کردن نیست، جای گریه کردن هم نیست. البته همه کارها رو میشه انجام داد و همه احساسات رو میشه از سر گذروند، ولی تا یه حدی. میشه عاشق همکار شد، تا یه حدی، و میشه از همون همکار متنفر بود، تا یه حدی. برای همین با اینکه اون تو نظارت کمتره، تخلف کمتره. لازم نیست هی بش بگن حواست باشه چیزی از دستت نیفته کف کابین. چون میدونه اگه بیفته صداش توسط سونار دشمن تشخیص داده میشه و لو میرن.
اینکه ما تحت یک سازمانیافتگی درونی زندگی نمیکنیم، مشکل از خودمونه. شاید به این علت که در محیطمون این دوگانه قلابی وجود داشت که آدم یا باید لش باشه، یا مثل ربات! و برای خیلی از ماها انتخاب بین این دو خیلی ساده بود. کی دلش میخواد یه ربات باشه؟ گرفتاری در این دو گانه باعث شد آدمهایی داشته باشیم که کلا در قید و بند چیزی نیستند، و در مقابل ارتشیهایی داشته باشیم که بلد نیستند با یک زن حرف بزنند! اما یک آدم با دیسیپلین یک آدم معمولیه، فقط با این فرق که ظروفش طغیان نمیکنند. شما از بعضی چیزها ناراحت میشید، اما هیچوقت برای خودتون تعیین نکردید که من ازین چیز تا این حد ناراحت میشم، نه بیشتر (برای «نه کمتر» نیاز به یک فلسفه خاص دارید که توجیهش کنه، و خارج از حیطه دیسیپلینه). قرار نیست ملوان زیر دریایی به نامزدش فکر نکنه. قراره وقتی داره یک شیر فلکه رو باز میکنه به نامزدش فکر نکنه. قراره فقط به شیر فلکه فکر کنه.
اینکه ما رو انداختن تو این دوگانه تقصیر ما نبود، اما اینکه ازش خارج نمیشیم تقصیر خودمونه.
این عزیزان در هر دو مورد اشتباه میکنند. هیچوقت دیر نیست. شاید سخت باشه اما دیر نیست. مدرسه هم ذاتا توانایی نهادینه کردن دیسیپلین رو نداره. چون یک باکس شکنجهست که با مجموعهای از مناسک تزیین شده و هدفش هم همسانسازی بچههاست (البته در ارتش هم مناسک وجود داره، اما برای وقتهای بیکاریه. و در بعضی کشورها بیکاری نظامیان غلبه کرده به کاربردشون). دیسیپلین وقتی در شما نهادینه میشه که بدونید چرا باید حواستون به حدود و مرزها و طغیانها باشه. در مدرسه هیچوقت نفهمیدید چرا باید شش صبح بیدار شد، و هشت سر کلاس بود. چرا نُه و نیم نَه؟ یا چرا نباید با سر و صدا بازی کرد، یا چرا باید کاغذهای دفتر رو پر از نوشتههای روی تخته کرد. شاید دلایل خوبی داشتند، ولی امکان اینکه خودتون درک کنید وجود نداشت. بهترین نمونه برای جایی که فرد درک میکنه چرا باید حدود رو رعایت کنه، زیردریایی جنگیه. هرچند قواعد از طرف سازمان به ملوان تحمیل میشه، اما خود ملوان میفهمه که اون فضای بسته جای دعوا کردن نیست، جای گریه کردن هم نیست. البته همه کارها رو میشه انجام داد و همه احساسات رو میشه از سر گذروند، ولی تا یه حدی. میشه عاشق همکار شد، تا یه حدی، و میشه از همون همکار متنفر بود، تا یه حدی. برای همین با اینکه اون تو نظارت کمتره، تخلف کمتره. لازم نیست هی بش بگن حواست باشه چیزی از دستت نیفته کف کابین. چون میدونه اگه بیفته صداش توسط سونار دشمن تشخیص داده میشه و لو میرن.
اینکه ما تحت یک سازمانیافتگی درونی زندگی نمیکنیم، مشکل از خودمونه. شاید به این علت که در محیطمون این دوگانه قلابی وجود داشت که آدم یا باید لش باشه، یا مثل ربات! و برای خیلی از ماها انتخاب بین این دو خیلی ساده بود. کی دلش میخواد یه ربات باشه؟ گرفتاری در این دو گانه باعث شد آدمهایی داشته باشیم که کلا در قید و بند چیزی نیستند، و در مقابل ارتشیهایی داشته باشیم که بلد نیستند با یک زن حرف بزنند! اما یک آدم با دیسیپلین یک آدم معمولیه، فقط با این فرق که ظروفش طغیان نمیکنند. شما از بعضی چیزها ناراحت میشید، اما هیچوقت برای خودتون تعیین نکردید که من ازین چیز تا این حد ناراحت میشم، نه بیشتر (برای «نه کمتر» نیاز به یک فلسفه خاص دارید که توجیهش کنه، و خارج از حیطه دیسیپلینه). قرار نیست ملوان زیر دریایی به نامزدش فکر نکنه. قراره وقتی داره یک شیر فلکه رو باز میکنه به نامزدش فکر نکنه. قراره فقط به شیر فلکه فکر کنه.
اینکه ما رو انداختن تو این دوگانه تقصیر ما نبود، اما اینکه ازش خارج نمیشیم تقصیر خودمونه.
❤13
Anarchonomy
با اینکه کرونا کمبودهای درمانی و لجستیکی رو برجسته کرد، اما اگه خارج از دایره پزشکی، بخوایم یک صفت بذاریم روی کرونا اون صفت باید «آشکارکننده اضافهها» باشه. چون باعث شد برملا بشه چیزهایی که گفته میشد ضروریاند، خیلی هم ضروری نیستند! مثلا در ایران به صورت…
یادتونه گفتم کرونا آشکار کننده اضافههاست و یکی ازین اضافهها ساختمان تجاری در مراکز شهرهای بزرگ هستند؟ به همین زودی داره اثر خودش رو نشون میده.
البته نباید تصور کرد توعیتر استارت این دومینو رو میزنه. بسیاری از شرکتها در این زمینه محافظهکارند، چون برای جمع کردن کارکنان در یک محل خاص، مزایایی قائلند (از جمله اینکه فیزیک فرد در اختیارته و یهو آف نمیشه!). چیزی که من پیشبینی کردم حذف این ساختمانها نبود. بلکه جابجاییشون به مناطق دیگه بود. جاهایی که هم واحد تجاری ارزانتر باشه هم کارمندان بتونن اجاره خونه پایینتری بدن. بعید نیست شرکتهای معتبری رو ببینیم که دفتر مرکزیشون در شهرهای کوچکی قرار بگیره که فعلا اسمشون رو هم نشنیدیم.
البته نباید تصور کرد توعیتر استارت این دومینو رو میزنه. بسیاری از شرکتها در این زمینه محافظهکارند، چون برای جمع کردن کارکنان در یک محل خاص، مزایایی قائلند (از جمله اینکه فیزیک فرد در اختیارته و یهو آف نمیشه!). چیزی که من پیشبینی کردم حذف این ساختمانها نبود. بلکه جابجاییشون به مناطق دیگه بود. جاهایی که هم واحد تجاری ارزانتر باشه هم کارمندان بتونن اجاره خونه پایینتری بدن. بعید نیست شرکتهای معتبری رو ببینیم که دفتر مرکزیشون در شهرهای کوچکی قرار بگیره که فعلا اسمشون رو هم نشنیدیم.
اسپیسایکس یک سیمولاتور مجازی تحت وب طراحی کرده تا ببینید متصل کردن کپسول باری دراگون به ایستگاه فضایی چقدر مشکله.
یه بار امتحان کنید.
https://iss-sim.spacex.com/
یه بار امتحان کنید.
https://iss-sim.spacex.com/
SPACEX - ISS Docking Simulator
This simulator will familiarize you with the controls of the actual interface used by NASA Astronauts to manually pilot the SpaceX Dragon 2 vehicle to the International Space Station.
Anarchonomy
طنز سیاسی در عصر شبکههای اجتماعی به سطحی از کیفیت و پیچیدگی رسیده که قابل مقایسه با دورانهای گذشته نیست. در مواردی مثل این، اغراق نیست آدم بگه که اینها آثار هنری هستند. کیتی هیل نماینده دموکرات کالیفرنیا بود. اما با کارمند خودش رابطه جنسی داشت که یه جورایی…
برای پر کردن جای کیتی هیل در ناحیه ۲۵ کالیفرنیا انتخابات برگزار شده و تا الان مایک گارسیا جمهوریخواه که ترامپ تأییدش کرده بود ۵۶ درصد آراء رو بدست آورده! این ناحیه شمال لسآنجلس رو شامل میشه و جاییه که سال ۲۰۱۶ کلینتون با فاصله زیاد از ترامپ جلو بود.
یک شهروند چینی روزی به یک خبرنگار غربی گفته بود درست در ایامی که در منطقه ما نارضایتی مردم از دولت به اوج رسیده بود در و دیوار شهر رو با بنرهای پروپاگاندا پر کردند که پیام همشون این بود که ما حکومت خوبی هستیم، شما شهروند خوبی هستید؟ و من به یکی از مقامات محلی حزب که میشناختمش گفتم به نظر خودتون این کارها عصبانیت مردم رو بیشتر نمیکنه؟ طرف بش جوابی داده بود که به سیاست کلی نظام ایران تبدیل شده. گفته بود: آره میدونم مردم خوششون نمیاد این بنرها رو ببینند، ولی حزب «میتونه» اینکارو بکنه، پس میکنه!
https://t.me/sepehrazadi/74401
https://t.me/sepehrazadi/74401
Telegram
Azadi | آزادی
🔴 به دستور وزیر کشور اخبار مثبت از بورس الزامی شد.
با کسانی که برخورد منفی با بورس داشته باشند یا آن را تضعیف کنند و بیثبات نشان دهند برخورد قانونی میشود. ٩٩/٢/٢٣ 🤔
@SepehrAzadi
با کسانی که برخورد منفی با بورس داشته باشند یا آن را تضعیف کنند و بیثبات نشان دهند برخورد قانونی میشود. ٩٩/٢/٢٣ 🤔
@SepehrAzadi
وقتی ایالت جورجیا بازگشایی رو اعلام کرد این یارو گفت امروز رو علامت بزنید، خون به پا خواهد شد. همه کرونا میگیرن خیابونا پر جنازه میشه. الان یکی براش نوشته خب سه هفته که گذشت، آمادهای اعتراف کنی اشتباه کردی؟ و در جواب میگه بازم زوده سه هفته دیگه صبر کنید! شاید این جمعه....
این آمار «مرگ و میر به هر علتی» است که سیدیسی آمریکا به تفکیک هر هفته میده. همونطور که مشخصه در ماه اپریل چندبرابر همون ماه در سال گذشته شده، که به خاطر کروناست. اما نکته جالب اینه که افزایش فوت از ماه آخر پارسال شروع شده بوده، نه از ژانویه. هفته آخر ماه آخر ۲۰۱۹ رو ببینید، تقریبا دو برابر هفته آخر ماه آخر سال قبلشه.
عدهای میگن این یعنی کرونا از ماه دسامبر داشته تو آمریکا آدم میکشته! البته جوری که اینها دارند آمار رو ثبت میکنند، نمیشه با قطعیت چیزی گفت.
عدهای میگن این یعنی کرونا از ماه دسامبر داشته تو آمریکا آدم میکشته! البته جوری که اینها دارند آمار رو ثبت میکنند، نمیشه با قطعیت چیزی گفت.
به همه نکات درست ذکر شده در این پست باید این رو هم اضافه کرد که «مردم قدرت خرید خودروی خارجی ندارند» یک پیشفرض غلطه. قیمت جهانی مزدا ۲ هاچبک ۲۰۲۰ و یاریس ۲۰۲۰ حتی با دلار ۱۶هزار تومانی معادل ۲۸۰ میلیون تومنه. همین الان مردم ما دارند این پول رو میدن به پژو ۲۰۷ و ال۹۰ اتوماتیک. که هر دو از لحاظ امکانات و ایمنی قابل مقایسه با مزدا و تویوتا جدید نیستند. حالا بگذریم که مصرف مزدا ۲ صدی ۴ و نیم لیتره!
بعد میرسیم به مینیکار های ژاپنی (kei) که مناسب سفرهای داخل شهری هستند و به پول ایران قیمتی معادل ۱۹۰ میلیون تومن دارند که شک ندارم اگه در ایران عرضه میشد مردم برای خریدشون صف میبستن. شاید تاکسیهای اینترنتی یه ناوگان از همینها تشکیل میدادند.
و اما برای کسانی که توان مالی بیش از ۷۰ میلیون ندارند هم یک بازار بزرگ جهانی برای خودروهای دستدوم وجود داره که جوابگوی تمام نیاز سالانه ایران هست، و انقدر مقایسههای قیمتی افسوسبرانگیز در شبکههای اجتماعی انجام شده در این باره که حتما نمونههایی ازش رو دیدید.
بعد میرسیم به جنبه فاینانشال قضیه. تقریبا هیچجای دنیا همه مردم توان پرداخت قیمت خودرو به صورت یکجا رو ندارند. یا اگه هم داشته باشند پرداخت نمیکنند. در آمریکا اون لحظهای که مشتری ماشین رو تحویل میگیره فقط ۲هزار دلار پرداخت کرده، یعنی نصف مقداری که یک خریدار پراید پرداخت میکنه! مابقی رو بانکها ساپورت میکنند. مجموع سیاستهای حاکمیتی در ایران باعث شد بانکها توان ساپورت مصرفکننده رو از دست بدن.
و اما یک پرسش کلی وجود داره: چرا قدرت خرید دلاری مردم پایینه؟ (یا چرا تعداد کسانی که میتونند کمری بخرند خیلی کمتر ازونهاییه که بیشتر از مزدا ۲ براشون مقدور نیست). ممکنه بگن تحریم هستیم و نفت رو نمیشه فروخت و اگه هم بشه فروخت ارزش وارد نمیشه و ازین حرفها. که درست هم هست. یعنی اگر حاکمیت واقعا دنبال حمایت از مصرفکننده بود، کافی بود تسلیم نظم جهانی بشه، که در اون صورت الان تحریمی وجود نداشت و تبادلات به صورت نرمال انجام میشد. اما یک مسئله اساسیتر وجود داره، و اون هم سرکوب پتانسیل اقتصاد ایرانه. مهمترین علت اینکه مردم قدرت خرید دلاری ندارند، اینه که بشون اجازه داده نشده درآمد دلاری داشته باشند. ۹۹ درصد کالاها و خدماتی که امروز دارند از ترکیه به بقیه کشورهای دنیا صادر میشن، میتونستند از ایران صادر بشن، و ۳۰۰ درصد توریسمی که در ترکیه در جریانه میتونست در ایران در جریان باشه.
اینکه دست و پای مردم رو ببیندیم بعد بشون بگیم خب شما که دستتون کوتاهه... هیچ ربطی به اقتصاد و معادلاتش نداره. این صرفا یک گروگانگیریه. ما دستمون کوتاه نیست.
https://t.me/RahbordChannel/1683
بعد میرسیم به مینیکار های ژاپنی (kei) که مناسب سفرهای داخل شهری هستند و به پول ایران قیمتی معادل ۱۹۰ میلیون تومن دارند که شک ندارم اگه در ایران عرضه میشد مردم برای خریدشون صف میبستن. شاید تاکسیهای اینترنتی یه ناوگان از همینها تشکیل میدادند.
و اما برای کسانی که توان مالی بیش از ۷۰ میلیون ندارند هم یک بازار بزرگ جهانی برای خودروهای دستدوم وجود داره که جوابگوی تمام نیاز سالانه ایران هست، و انقدر مقایسههای قیمتی افسوسبرانگیز در شبکههای اجتماعی انجام شده در این باره که حتما نمونههایی ازش رو دیدید.
بعد میرسیم به جنبه فاینانشال قضیه. تقریبا هیچجای دنیا همه مردم توان پرداخت قیمت خودرو به صورت یکجا رو ندارند. یا اگه هم داشته باشند پرداخت نمیکنند. در آمریکا اون لحظهای که مشتری ماشین رو تحویل میگیره فقط ۲هزار دلار پرداخت کرده، یعنی نصف مقداری که یک خریدار پراید پرداخت میکنه! مابقی رو بانکها ساپورت میکنند. مجموع سیاستهای حاکمیتی در ایران باعث شد بانکها توان ساپورت مصرفکننده رو از دست بدن.
و اما یک پرسش کلی وجود داره: چرا قدرت خرید دلاری مردم پایینه؟ (یا چرا تعداد کسانی که میتونند کمری بخرند خیلی کمتر ازونهاییه که بیشتر از مزدا ۲ براشون مقدور نیست). ممکنه بگن تحریم هستیم و نفت رو نمیشه فروخت و اگه هم بشه فروخت ارزش وارد نمیشه و ازین حرفها. که درست هم هست. یعنی اگر حاکمیت واقعا دنبال حمایت از مصرفکننده بود، کافی بود تسلیم نظم جهانی بشه، که در اون صورت الان تحریمی وجود نداشت و تبادلات به صورت نرمال انجام میشد. اما یک مسئله اساسیتر وجود داره، و اون هم سرکوب پتانسیل اقتصاد ایرانه. مهمترین علت اینکه مردم قدرت خرید دلاری ندارند، اینه که بشون اجازه داده نشده درآمد دلاری داشته باشند. ۹۹ درصد کالاها و خدماتی که امروز دارند از ترکیه به بقیه کشورهای دنیا صادر میشن، میتونستند از ایران صادر بشن، و ۳۰۰ درصد توریسمی که در ترکیه در جریانه میتونست در ایران در جریان باشه.
اینکه دست و پای مردم رو ببیندیم بعد بشون بگیم خب شما که دستتون کوتاهه... هیچ ربطی به اقتصاد و معادلاتش نداره. این صرفا یک گروگانگیریه. ما دستمون کوتاه نیست.
https://t.me/RahbordChannel/1683
Telegram
راهبرد
خودروهای تولید ایران "ارزان" است؟
دیدم دوستی نوشته بود خودروهای ایرانی حتی با افزایش قیمت های اخیر همچنان از "ارزان ترین ها" در دنیا به حساب می آیند و مثلا پراید با قیمتی در حدود 5000 دلار را کمتر بتوان در جای دیگری پیدا کرد و اگر بخواهیم بسیاری از خودروهای…
دیدم دوستی نوشته بود خودروهای ایرانی حتی با افزایش قیمت های اخیر همچنان از "ارزان ترین ها" در دنیا به حساب می آیند و مثلا پراید با قیمتی در حدود 5000 دلار را کمتر بتوان در جای دیگری پیدا کرد و اگر بخواهیم بسیاری از خودروهای…
خواهشم از دوستان اینه که تحلیلها رو برمبنای کلیشههای رایج انجام ندن. مثلا همین عبارت «افغانستان گورستان امپراطوریهاست» یک اغراق فولکلوره. این باعث میشه برای بعضی از عوامل دخیل وزنی قائل بشیم که در واقعیت خیلی تعیینکننده نیستند. مثل همین «جغرافیای صعبالعبور». یا «مردم سرسخت». حالا دو قرن پیش وضعیت چطور بوده نمیدونم ولی در دوران ما، این عوامل نقشی در وضعیت پنتاگون در افغانستان نداشتند. البته جهت رعایت انصاف باید بگم خودم هم گاهی فریب این کلیشهها رو میخورم. مثلا در مورد کردها. اون اتفاقاتی که داعش بوجود آورد تصوراتی که درباره قابلیتهای «ملت کرد» داشتیم به باد داد، و متوجه شدم دانسته من ازین جماعت بر پایه اطلاعات نبوده، بلکه برمبنای باورهای یه عده دیگه بوده! حتی در مورد صفات اغراقشده هم سوء تفاهمهایی وجود داره. همین چندروز پیش یک خبرنگار رو ممنوعالکار کردند فقط به این علت که گفت فلانی و فلانی کشته شدند، در حالی که باید میگفت شهید شدند! بسیاری از صفاتی برای اینها قائل بودیم مربوط به تاب داشتن مخ افراد بوده، نه یک خصوصیت مقاومتی!
ارتش آمریکا هیچ مشکلی با جغرافیای افغانستان نداره. جنگجویان طالبان هم چیزی در فنون رزم، حتی از نوع چریکی، بلد نیستند که بقیه بلد نباشند. کسی هم حریف تشکیلات امنیتی آمریکا نیست، مخصوصا این پابرهنهها. اون بنبستی که در افغانستان وجود داره یک بنبست نظامی نیست. بخش نظامی کارش رو انجام داد و تموم شد و رفت. افغانستان دیگه تهدیدی برای هیچکس نیست. مشکل اونجایی پیدا میشه که میخوای با راهحلهای نظامی مسائل فرهنگی-فلسفی رو حل کنی. وقتی حتی زایشگاه هم از کشتار در امان نیست، باید اجازه بدی این ملت به نابود کردن خودش ادامه بده. یکی از اشتباهات ما اینه که فکر میکنیم همه رو میشه نجات داد و هر کجی رو میشه راست کرد.
https://t.me/ToosTahmasebi/981
ارتش آمریکا هیچ مشکلی با جغرافیای افغانستان نداره. جنگجویان طالبان هم چیزی در فنون رزم، حتی از نوع چریکی، بلد نیستند که بقیه بلد نباشند. کسی هم حریف تشکیلات امنیتی آمریکا نیست، مخصوصا این پابرهنهها. اون بنبستی که در افغانستان وجود داره یک بنبست نظامی نیست. بخش نظامی کارش رو انجام داد و تموم شد و رفت. افغانستان دیگه تهدیدی برای هیچکس نیست. مشکل اونجایی پیدا میشه که میخوای با راهحلهای نظامی مسائل فرهنگی-فلسفی رو حل کنی. وقتی حتی زایشگاه هم از کشتار در امان نیست، باید اجازه بدی این ملت به نابود کردن خودش ادامه بده. یکی از اشتباهات ما اینه که فکر میکنیم همه رو میشه نجات داد و هر کجی رو میشه راست کرد.
https://t.me/ToosTahmasebi/981
وقتی صحبت از دریدگی خبرنگاران در برابر ترامپ میشه، بعضی از حتی هموطنان خودمون با این تصور که ما درکی از تمدن غربی نداریم بمون میگن «این چیزها در یک کشور آزاد طبیعیه. مسئولان کشور باید در معرض بازخواست خبرنگاران قرار بگیرند». که البته درسته، اما مشکل اینه که این عزیزان درباره این چیزی که دارند میگن ثبات ندارند! مثلا در هشت سالی که اوباما رییسجمهور بود، کنفرانسهای خبری همه بگو بخند بود. اینها شاید خودشون رو به فراموشی زده باشند اما ما یادمونه که طوری باش حرف میزدند که انگار این پسر سیاهپوسته همخونهشون بوده! اصلا خبری از پرسشهای چالشی و تحریککننده نبود.
ما ساده بودیم. به ما گفتند میدونید چرا ترکیه با دیکتاتوری پیشرفت کرد و ما با دیکتاتوری به جایی نرسیدیم؟ چون اتاتورک دست مطبوعات رو باز گذاشت اما رضاخان سرکوبشون کرد! و ما این تفاوت رو خیلی جدی گرفتیم. دهه هفتاد واقعا فکر میکردیم بستن یک روزنامه یک فاجعه سیاسی بزرگه. اون موقع هنوز نمیدونستیم ژورنالیسم حقیقتطلب امکان بقا نداره، چون یا موثر نیست و حذف میشه، یا موثره و به تصرف اهالی قدرت درمیاد. در واقع به این فکر نکرده بودیم که خود ژورنالیست رو کی قراره بازخواست کنه وقتی به عمله حکومت تبدیل شد؟ که علتش هم این بود که نمیدونستیم قدرت چجوری کار میکنه. اینکه میدیدیم ۸۵ درصد رسانههای یک کشور در یک طیف قرار گرفتند (و حتی اون ۱۵ درصد بقیه هم ادای مخالفت با اون ۸۵ درصد رو درمیارن وگرنه رفیق گرمابه همدیگه هستند) باید ما رو به شک مینداخت، که ننداخت. چون انقدر ساده بودیم که فکر میکردیم دستگاه حاکم اجازه میده نماینده رسانهای مردم بیاد کاسه کوزهشون رو بهم بریزه. فکر میکردیم گهگاهی که کاسه کوزهای بهم ریخته میشه، نماینده رسانهای ما عوام، در برابر کلهگندهها پیروز شده!
ما ساده بودیم. به ما گفتند میدونید چرا ترکیه با دیکتاتوری پیشرفت کرد و ما با دیکتاتوری به جایی نرسیدیم؟ چون اتاتورک دست مطبوعات رو باز گذاشت اما رضاخان سرکوبشون کرد! و ما این تفاوت رو خیلی جدی گرفتیم. دهه هفتاد واقعا فکر میکردیم بستن یک روزنامه یک فاجعه سیاسی بزرگه. اون موقع هنوز نمیدونستیم ژورنالیسم حقیقتطلب امکان بقا نداره، چون یا موثر نیست و حذف میشه، یا موثره و به تصرف اهالی قدرت درمیاد. در واقع به این فکر نکرده بودیم که خود ژورنالیست رو کی قراره بازخواست کنه وقتی به عمله حکومت تبدیل شد؟ که علتش هم این بود که نمیدونستیم قدرت چجوری کار میکنه. اینکه میدیدیم ۸۵ درصد رسانههای یک کشور در یک طیف قرار گرفتند (و حتی اون ۱۵ درصد بقیه هم ادای مخالفت با اون ۸۵ درصد رو درمیارن وگرنه رفیق گرمابه همدیگه هستند) باید ما رو به شک مینداخت، که ننداخت. چون انقدر ساده بودیم که فکر میکردیم دستگاه حاکم اجازه میده نماینده رسانهای مردم بیاد کاسه کوزهشون رو بهم بریزه. فکر میکردیم گهگاهی که کاسه کوزهای بهم ریخته میشه، نماینده رسانهای ما عوام، در برابر کلهگندهها پیروز شده!
اونایی که در دوران فاشیسم زندگی کردند میدونند (یا میدونستند، اگه فوت کرده باشند) که فاشیسم با چیزهای ظاهرا مثبت و قانعکنندهای شروع شد. زمانی که فاشیست هنوز یک فحش نشده بود، یک توصیف مثبت بود از کسی که احساس مسئولیت اجتماعی میکنه و دنبال عدالته!
اروپای غربی با فاشیسم مشکل نداشت، چون فکر میکرد میتونه نیرویی باشه برای مهار کمونیسم! و نهایتا تا قبل از اینکه آمریکا وارد دعوا بشه، این کمونیستها بودند که در برابر فاشیسم ایستادند. اگه میخواید ببینید که اروپای غربی چقدر همراه بود با فاشیسم کافیه سیاستهای رسمی اعلام شده توسط موسولینی رو مقایسه کنید با سیاستهای دولتهای فعلی فرانسه، آلمان، بریتانیا..! در بعضی موارد مو نمیزنه. حتی در درصد مالیات. شرایط اضطراری کرونا قسمت بزرگی از این مشابهت رو بیحجاب کرد. مثلا در ابتدا میگفتند باید تعطیل کنیم تا انحنای ابتلا، پهن بشه و بیمارستانها کلپس نکنند. منحنی، پهن شد به هر دلیلی، و حالا میگن «تا واکسن ساخته نشده چطور میشه بازگشایی کرد؟». در فاشیسم قرن بیستم خودزنی ملی بخشی از پروسه عدالتطلبی بود. باید بخشی از سرمایه مادی و انسانی کشور نابود میشد تا «خیر عمومی» حاصل بشه. الان هم به راحتی نابودیهای خودخواسته اقتصادی رو به بهانه حفظ سلامت جامعه تجویز میکنند. حالا ازینکه کسی اجازه نداره درباره کرونا نظری خارج از روایت رسمی داشته باشه که کپی پیست دوران فاشیسمه، بگذریم.
ما عادت داریم تا یک سیاستمدار غربی یک پروژه دولت رفاه معرفی میکنه (از بیمه همگانی گرفته تا پولپاشی برای شرکتها تا مصادره اموال به نفع فقرا)، چه یکی مثل کوربین باشه چه یکی مثل مرکل، سریع اسمش رو بذاریم سوسیالیسم. اما واقعیتش اینه که ۹۹ درصد این چهرهها که این پروژهها رو پیاده میکنند، بیشتر فاشیستند تا سوسیالیست. یک واحد رفاه ارائه میکنند، و نه واحد کنترل! که اون یک واحد رفاه زیر سواله، و اون نه واحد کنترل تثبیت میشه. پریروز در کنگره لایحهای به رأی گذاشته شد که دست پلیس رو در جاسوسی مخابراتی از مردم میبست. که رأی نیاورد. فکر میکنید چه کسی حاضر نشد که رأی بده تا کمک کنه به تصویبش؟ برنی سندرز!
اروپای غربی با فاشیسم مشکل نداشت، چون فکر میکرد میتونه نیرویی باشه برای مهار کمونیسم! و نهایتا تا قبل از اینکه آمریکا وارد دعوا بشه، این کمونیستها بودند که در برابر فاشیسم ایستادند. اگه میخواید ببینید که اروپای غربی چقدر همراه بود با فاشیسم کافیه سیاستهای رسمی اعلام شده توسط موسولینی رو مقایسه کنید با سیاستهای دولتهای فعلی فرانسه، آلمان، بریتانیا..! در بعضی موارد مو نمیزنه. حتی در درصد مالیات. شرایط اضطراری کرونا قسمت بزرگی از این مشابهت رو بیحجاب کرد. مثلا در ابتدا میگفتند باید تعطیل کنیم تا انحنای ابتلا، پهن بشه و بیمارستانها کلپس نکنند. منحنی، پهن شد به هر دلیلی، و حالا میگن «تا واکسن ساخته نشده چطور میشه بازگشایی کرد؟». در فاشیسم قرن بیستم خودزنی ملی بخشی از پروسه عدالتطلبی بود. باید بخشی از سرمایه مادی و انسانی کشور نابود میشد تا «خیر عمومی» حاصل بشه. الان هم به راحتی نابودیهای خودخواسته اقتصادی رو به بهانه حفظ سلامت جامعه تجویز میکنند. حالا ازینکه کسی اجازه نداره درباره کرونا نظری خارج از روایت رسمی داشته باشه که کپی پیست دوران فاشیسمه، بگذریم.
ما عادت داریم تا یک سیاستمدار غربی یک پروژه دولت رفاه معرفی میکنه (از بیمه همگانی گرفته تا پولپاشی برای شرکتها تا مصادره اموال به نفع فقرا)، چه یکی مثل کوربین باشه چه یکی مثل مرکل، سریع اسمش رو بذاریم سوسیالیسم. اما واقعیتش اینه که ۹۹ درصد این چهرهها که این پروژهها رو پیاده میکنند، بیشتر فاشیستند تا سوسیالیست. یک واحد رفاه ارائه میکنند، و نه واحد کنترل! که اون یک واحد رفاه زیر سواله، و اون نه واحد کنترل تثبیت میشه. پریروز در کنگره لایحهای به رأی گذاشته شد که دست پلیس رو در جاسوسی مخابراتی از مردم میبست. که رأی نیاورد. فکر میکنید چه کسی حاضر نشد که رأی بده تا کمک کنه به تصویبش؟ برنی سندرز!
«سه هفته گذشت و سوپرمارکتهای آمریکا تا خرخره با دستمال توالت پر شدند. درست مثل شوروی!».
میگفتند سه هفته صبر کنید، اینجا هم مثل ونزوئلا میشه. کاپیتالیسم شکست خورد. دیدید حق با مارکس بود؟ یه بزمجهای هم بود که تصادفا رییسجمهور یه کشوریه و به یه عکس فوتوشاپی استناد کرده بود و میگفت اینا برای قفسههای دستمال توالت سرباز با مسلسل گذاشتن!
میگفتند سه هفته صبر کنید، اینجا هم مثل ونزوئلا میشه. کاپیتالیسم شکست خورد. دیدید حق با مارکس بود؟ یه بزمجهای هم بود که تصادفا رییسجمهور یه کشوریه و به یه عکس فوتوشاپی استناد کرده بود و میگفت اینا برای قفسههای دستمال توالت سرباز با مسلسل گذاشتن!