Anarchonomy
Photo
اکثریت همیشه به خاطر حرف زور یا ترس خانهنشینی رو انتخاب نمیکنند. گاهی نیازی نمیبینند که اقدام کنند، یا انگیزه ندارند، یا سازماندهنده ندارند، یا پروژه ندارند. بنابراین حتی در جایی که آزادی برای همه تأمین شده هم ممکنه اقلیتی کوچک پاشه و سر و صدا ایجاد کنه و چون کسی جلوش قرار نمیگیره این توهم رو ایجاد کنه که نیروی مهمیه و نماینده بخش بزرگی از جامعهست.
کمونیستهای سیاهپوش آمریکا که اخیرا اردوکشی خیابانی میکنند و با سلاح سرد به جان افرادی که به زعم خودشون «فاشیست» هستند میافتند، دقیقا در همین موقعیت خود بزرگنمایی قرار گرفتند. برای ارائه ابعاد واقعیت، میگه بیش از ۱۸ میلیون آمریکایی وجود داره که سابقه خدمت در ارتش رو دارن، بیایید فرض کنیم نصفشون آمادگی جسمانی برای نبرد دارند، و بیایید فرض کنیم نصف اونها با کمونیستها مخالفند. یعنی ۴ و نیم میلیون نفر آدم داریم که برای کشتن آموزش دیدهاند! فکر کن ۲۵ درصدشون رو سازماندهی کنم. باز میشه بالای ۱ میلیون نفر!
اما این گروههای سیاهپوش چندنفرند؟ معمولا در هر تجمعشون بیست، پنجاه، صد و پنجاه، بترکه دویست نفر. و با همین تعداد سه ساله هزاران تیتر، هزاران عکس، هزاران ویدئو و هزاران مقاله دربارهشون توسط رسانههای لیبرال تولید شده، تا وجودشون و اقداماتشون رو موجه جلوه بده.
در گذشته کمونیستهای آکادمیک آمریکا از گروههای خشونتطلب فاصله میگرفتند، حداقل در ظاهر، و حتی میگفتند این توطئه سازمان افبیآی است برای امنیتی کردن جو علیه ما، همونطور که تحرکات مسلحانه سیاهپوستها کار خودشون بود! ولی این روزها دیگه ابایی ندارند که نه تنها فاصله نگیرند، بلکه توجیهشون هم بکنند.
اما اینکه واقعا چه کسانی پشت این گروهها هستند برای ما اهمیتی نداره. مهم در همون نکتهست که اگه اون چند میلیون مرد و زن آموزشدیده که با دست خالی هم میتونند استخوان این جوان جینگیلهای هورمونی رو خرد کنند، وقتی این اراذل مثلا جلوی سخنرانی یک فرد رو میگیرن و شرکت کنندگان رو مورد ضرب و شتم قرار میدن، میریختند خیابون و یک جبهه در مقابلشون تشکیل میدادند، نه تنها صحنه به کلی عوض میشد، بلکه بساط اقدامات اینها برچیده میشد.
اما این کار رو نمیکنند. درسته درگیری تبعات قضایی داره و قابل پیشبینی نیست، ولی تعدادی از اعضای سیاهپوشان هم تا حالا دادگاهی و راهی زندان شدن. یعنی اون تبعات مانعشون نبوده. لذا ترس از عقوبت قانونی تنها دلیل بیتحرکی اون یک میلیون آموزشدیده نیست. دلایل مختلفی داره که وقتی یک لیست ازش میسازیم میبینیم برای ما آشناست:
- باید بقیه هم بیان، تنهایی نمیشه
- بریم که چی بشه؟ کی ازمون حمایت میکنه؟
- این کارها رهبری میخواد
- من بیکار نیستم، ممنون.
- بیفایدهست، امروز زدیمشون، فردا باز میان.
- اگه پام شکست هزینه بیمارستان رو کی میده؟
- جورج سوروس اسپانسر اوناست، اسپانسر ما کیه؟
مسئله من بهیچوجه کمونیستهای آمریکا که به خودشون میگن ضدفاشیست ولی دارن با سلب آزادی بیان از دیگران فاشیسم رو نرمالایز میکنند نیست. مسئله دینامیک وضعیتهاییه که یک اقلیت، چه نیم درصدی، چه ده درصدی، چه حتی ۴۹ درصدی، میتونه خودش رو صحنهگردان و روایتساز کنه و چطور اکثریت، چه ۵۱ درصدی، چه ۹۱ درصدی، در بیعملی و انفعال قرار بگیره. و بعد از غیبت خودش از صحنه دچار این خطا بشه که واقعا اکثریت نیست!
کمونیستهای سیاهپوش آمریکا که اخیرا اردوکشی خیابانی میکنند و با سلاح سرد به جان افرادی که به زعم خودشون «فاشیست» هستند میافتند، دقیقا در همین موقعیت خود بزرگنمایی قرار گرفتند. برای ارائه ابعاد واقعیت، میگه بیش از ۱۸ میلیون آمریکایی وجود داره که سابقه خدمت در ارتش رو دارن، بیایید فرض کنیم نصفشون آمادگی جسمانی برای نبرد دارند، و بیایید فرض کنیم نصف اونها با کمونیستها مخالفند. یعنی ۴ و نیم میلیون نفر آدم داریم که برای کشتن آموزش دیدهاند! فکر کن ۲۵ درصدشون رو سازماندهی کنم. باز میشه بالای ۱ میلیون نفر!
اما این گروههای سیاهپوش چندنفرند؟ معمولا در هر تجمعشون بیست، پنجاه، صد و پنجاه، بترکه دویست نفر. و با همین تعداد سه ساله هزاران تیتر، هزاران عکس، هزاران ویدئو و هزاران مقاله دربارهشون توسط رسانههای لیبرال تولید شده، تا وجودشون و اقداماتشون رو موجه جلوه بده.
در گذشته کمونیستهای آکادمیک آمریکا از گروههای خشونتطلب فاصله میگرفتند، حداقل در ظاهر، و حتی میگفتند این توطئه سازمان افبیآی است برای امنیتی کردن جو علیه ما، همونطور که تحرکات مسلحانه سیاهپوستها کار خودشون بود! ولی این روزها دیگه ابایی ندارند که نه تنها فاصله نگیرند، بلکه توجیهشون هم بکنند.
اما اینکه واقعا چه کسانی پشت این گروهها هستند برای ما اهمیتی نداره. مهم در همون نکتهست که اگه اون چند میلیون مرد و زن آموزشدیده که با دست خالی هم میتونند استخوان این جوان جینگیلهای هورمونی رو خرد کنند، وقتی این اراذل مثلا جلوی سخنرانی یک فرد رو میگیرن و شرکت کنندگان رو مورد ضرب و شتم قرار میدن، میریختند خیابون و یک جبهه در مقابلشون تشکیل میدادند، نه تنها صحنه به کلی عوض میشد، بلکه بساط اقدامات اینها برچیده میشد.
اما این کار رو نمیکنند. درسته درگیری تبعات قضایی داره و قابل پیشبینی نیست، ولی تعدادی از اعضای سیاهپوشان هم تا حالا دادگاهی و راهی زندان شدن. یعنی اون تبعات مانعشون نبوده. لذا ترس از عقوبت قانونی تنها دلیل بیتحرکی اون یک میلیون آموزشدیده نیست. دلایل مختلفی داره که وقتی یک لیست ازش میسازیم میبینیم برای ما آشناست:
- باید بقیه هم بیان، تنهایی نمیشه
- بریم که چی بشه؟ کی ازمون حمایت میکنه؟
- این کارها رهبری میخواد
- من بیکار نیستم، ممنون.
- بیفایدهست، امروز زدیمشون، فردا باز میان.
- اگه پام شکست هزینه بیمارستان رو کی میده؟
- جورج سوروس اسپانسر اوناست، اسپانسر ما کیه؟
مسئله من بهیچوجه کمونیستهای آمریکا که به خودشون میگن ضدفاشیست ولی دارن با سلب آزادی بیان از دیگران فاشیسم رو نرمالایز میکنند نیست. مسئله دینامیک وضعیتهاییه که یک اقلیت، چه نیم درصدی، چه ده درصدی، چه حتی ۴۹ درصدی، میتونه خودش رو صحنهگردان و روایتساز کنه و چطور اکثریت، چه ۵۱ درصدی، چه ۹۱ درصدی، در بیعملی و انفعال قرار بگیره. و بعد از غیبت خودش از صحنه دچار این خطا بشه که واقعا اکثریت نیست!
❤6
خالد پیام برادرش رو آورده برای ترامپ، اوبرایان هست، کوشنر هست، اما سفیر عربستان داخل اتاق نیست! مثل اینکه نه تنها به خبرنگارها خبر ندادن، بلکه به دختره هم خبر ندادن! یا شاید هم خالد بش گفته لازم نیست تو بیای.
دیده میشه عدهای، اغلب ژورنالیست، طبق معمول منویات خودشون رو به عنوان محتوای پیام به خورد مخاطب میدن، و میلشون اینه که سعودیها گفته باشن «ما رو قاطی نکنید». اینها نمیتونند بگن نمیدونیم، خبر نداریم، و مانندها. باید حتما یه چیزی بنویسند. هرچند موضع آلسعود میتونه همین باشه، چرا که حتی موضع نتانیاهو هم همینه، و در مانوری جالب گفته اتفاق اخیر به ما مربوط نیست! اما ولیعهد نیازی نداشت برای اعلام این موضع برادرش رو بفرسته. این پیام هرچه هست، درباره یک مسئله استراتژیک و بلندمدته.
دیده میشه عدهای، اغلب ژورنالیست، طبق معمول منویات خودشون رو به عنوان محتوای پیام به خورد مخاطب میدن، و میلشون اینه که سعودیها گفته باشن «ما رو قاطی نکنید». اینها نمیتونند بگن نمیدونیم، خبر نداریم، و مانندها. باید حتما یه چیزی بنویسند. هرچند موضع آلسعود میتونه همین باشه، چرا که حتی موضع نتانیاهو هم همینه، و در مانوری جالب گفته اتفاق اخیر به ما مربوط نیست! اما ولیعهد نیازی نداشت برای اعلام این موضع برادرش رو بفرسته. این پیام هرچه هست، درباره یک مسئله استراتژیک و بلندمدته.
❤7
من داشتم سریال نگاه میکردم.. چه خبرتونه؟ تلگرامم پر مسیج شده! پست قبلی رو پاک کردم، پرسیده بودن اوکتاگون چیه؟! تقصیر از منه، معذرت، باید یه جوری بنویسم همهفهم باشه.
چی شد نبودم؟ موشکبازی؟ بگیرید بخوابید بابا.
داشتم سریال see رو میدیدم. بسیار جذابتر بود از چیزی که شما به خاطرش بیدار موندید. یادم باشه بعدا دربارهش بنویسم. به مدرنیته مربوط میشه.
چی شد نبودم؟ موشکبازی؟ بگیرید بخوابید بابا.
داشتم سریال see رو میدیدم. بسیار جذابتر بود از چیزی که شما به خاطرش بیدار موندید. یادم باشه بعدا دربارهش بنویسم. به مدرنیته مربوط میشه.
خیلی وقت پیش نبود. گمونم موقع زدن پهپاد نوشته بودم. و خودتون هم دارید میبینید. بعد ازینکه به «همه» اطلاع دادند که انتقام سخت کذاییشون قراره چه تئاتر روحوضیای باشه، وزیر خارجه آمریکا هر نوع تماس زیر دستانش رو با گروههای معارض تروریستی مثل مجاهدین ممنوع کرد. اینهمه لطافت حتی در اوج گفتکوی تمدنبازی خاتمی هم رخ نداده بود. خلیفه و قزلباشهایش همزمانی که ملافه انداختهاند سرشان که دیو قدرتمند و ترسناک به نظر برسند، از زیر همان ملافه مشغول قاشقزنی هستند برای توافقی پایدارتر از برجام.
❤6
🟡 اگه سریال see رو ندیدید و قراره بعدا ببینید و براتون مهمه که اسپویل نشه این پست رو نادیده بگیرید
کلیت سناریو این سریال روی این محور قرار گرفته که «بینش وابسته به بینایی نیست». میشه بینا بود و بینش نداشت، و میشه بینش داشت و نابینا بود. البته بدیهی به نظر میرسه ولی اینجا تلاش میشه که نشون داده بشه به این سادگیها نیست.
تمدن امروزی به دلایلی از بین میره و پانصدسال بعد نسل جدیدی از انسانها ظاهر میشن که در همهچیز مثل ما هستند؛ غیر از قدرت بینایی (که به دلایل ژنتیکی از دست رفته)، و میراث تمدنی. لذا نه تنها نمیبینند، بلکه از لحاظ سبک زندگی برگشتن به پانصدسال قبل از الان ما. یعنی تیر و کمان و تیپ عشایری. اما در بینشون هستند معدود افرادی که ژنشون سالمه و میبینند. اون جامعه تمدن از دست داده، این افراد رو به عنوان جادوگر میشناسه و اعدامشون میکنه. یک نفر ازونها، موفق میشه به میراث تمدنی گذشتگان دست پیدا کنه و میفهمه که میشه دوباره به شکوفایی و پیشرفت برگشت. اما برای اینکار نیاز به افراد بینایی مثل خودش داره، بنابراین با زنان مختلف رابطه برقرار میکنه تا فرزندان زیادی بوجود بیاد و ژن سالم منتقل بشه، و اونها رو در یک پایگاه مخوف که تا حدی از دنیای بیرون ایزوله کرده آموزش بده. اما در این پروژه احیاء تمدنی خودش چنان کوتهفکره که تبدیل به هیولایی شده که فرقی با هیولاهای نابینا نداره.
چند نکته در مورد این داستان اهمیت داره.
- برخلاف بقیه علمی-تخیلیهای آیندهگرای ویرانشهری، که تکنولوژی به اوج رسیده و تباهی هم در اوجه، در اینجا حرکت بشری یک مسیر مستقیم نیست. چرخش U داره. لذا تباهی در اوجه، ولی خبری از تکنولوژی نیست. این ازین جهت مهمه که در عصر اینترنت این توهم ایجاد شده که دیگه ممکن نیست میراث علمی و تمدنیمون رو از دست بدیم! در حالی که تضمینی وجود نداره، و ضمانتی نیست بقای بشر با همین کیفیت فعلی دوام پیدا کنه، و میشه خیلی راحت به بدویت برگشت. جا داشت ادبیات بیشتر به این احتمال میپرداخت.
- اون فرد بینا که پایگاه تمدنسازی راه انداخته به زعم خودش، به پایگاه میگه «خانه روشنگری»، و اونجا رو محلی برای معراج فکری معرفی میکنه. عالم نیست، علمگراست. مثل خیلی از اهالی آکادمی در دنیای فعلی ما. و دقیقا مثل جماعت دانشگاهی و علمی، هوس خدایی داره! میخواد جانشین خدایان باشه، چون معتقده فقط علم درستترین مذهبه.
که بعد معلوم میشه اون خانه روشنگری سرپا نیست مگر با زد و بندهایی که با اراذل و اوباش نابینای صاحب قدرت انجام گرفته!
- اما در دنیای وحشی نابیناها هم خدایان و فراعنه وجود دارند و مشغول دریدن همدیگه و مردم هستند. و اغلب مردم هم بدون اینکه فهم این رو داشته باشند که علت فلاکتشون همین فرعونها هستند، بشون مومن و وفادار باقی میمونند. یعنی در یک فضا، هم ایمان مذهبی ضدعلم و هم علمگرایی مذهبی، کنار هم زیست میکنند. و هر دو با هم دعوا دارند. آشنا نیست؟
باید دید در ادامه چی پیش میاد، ولی تا همینجا دغدغه نویسنده پرمعنی بوده: بدویت، نه وابسته به محیطه، نه ژن، نه شرایط، نه شانس، نه ابزار. انسان در هر نقطهای از بردار زمان، و در هر مکانی و با هر شرایطی میتونه انتخاب کنه که بدوی، یا حیوانی، یا پوچ باشه. انسان مدرن که با محیط و ابزار توسعهیافته احاطه شده گاهی فکر میکنه ازون انتخابها مصونیت پیدا کرده، ولی چه بدونه چه ندونه در حال انتخاب کردنه، و چه بسا در نتیجه مجموعه این انتخابها در جایگاهی پستتر از یک انسان ظاهرا عقبافتاده قرار گرفته باشه.
کلیت سناریو این سریال روی این محور قرار گرفته که «بینش وابسته به بینایی نیست». میشه بینا بود و بینش نداشت، و میشه بینش داشت و نابینا بود. البته بدیهی به نظر میرسه ولی اینجا تلاش میشه که نشون داده بشه به این سادگیها نیست.
تمدن امروزی به دلایلی از بین میره و پانصدسال بعد نسل جدیدی از انسانها ظاهر میشن که در همهچیز مثل ما هستند؛ غیر از قدرت بینایی (که به دلایل ژنتیکی از دست رفته)، و میراث تمدنی. لذا نه تنها نمیبینند، بلکه از لحاظ سبک زندگی برگشتن به پانصدسال قبل از الان ما. یعنی تیر و کمان و تیپ عشایری. اما در بینشون هستند معدود افرادی که ژنشون سالمه و میبینند. اون جامعه تمدن از دست داده، این افراد رو به عنوان جادوگر میشناسه و اعدامشون میکنه. یک نفر ازونها، موفق میشه به میراث تمدنی گذشتگان دست پیدا کنه و میفهمه که میشه دوباره به شکوفایی و پیشرفت برگشت. اما برای اینکار نیاز به افراد بینایی مثل خودش داره، بنابراین با زنان مختلف رابطه برقرار میکنه تا فرزندان زیادی بوجود بیاد و ژن سالم منتقل بشه، و اونها رو در یک پایگاه مخوف که تا حدی از دنیای بیرون ایزوله کرده آموزش بده. اما در این پروژه احیاء تمدنی خودش چنان کوتهفکره که تبدیل به هیولایی شده که فرقی با هیولاهای نابینا نداره.
چند نکته در مورد این داستان اهمیت داره.
- برخلاف بقیه علمی-تخیلیهای آیندهگرای ویرانشهری، که تکنولوژی به اوج رسیده و تباهی هم در اوجه، در اینجا حرکت بشری یک مسیر مستقیم نیست. چرخش U داره. لذا تباهی در اوجه، ولی خبری از تکنولوژی نیست. این ازین جهت مهمه که در عصر اینترنت این توهم ایجاد شده که دیگه ممکن نیست میراث علمی و تمدنیمون رو از دست بدیم! در حالی که تضمینی وجود نداره، و ضمانتی نیست بقای بشر با همین کیفیت فعلی دوام پیدا کنه، و میشه خیلی راحت به بدویت برگشت. جا داشت ادبیات بیشتر به این احتمال میپرداخت.
- اون فرد بینا که پایگاه تمدنسازی راه انداخته به زعم خودش، به پایگاه میگه «خانه روشنگری»، و اونجا رو محلی برای معراج فکری معرفی میکنه. عالم نیست، علمگراست. مثل خیلی از اهالی آکادمی در دنیای فعلی ما. و دقیقا مثل جماعت دانشگاهی و علمی، هوس خدایی داره! میخواد جانشین خدایان باشه، چون معتقده فقط علم درستترین مذهبه.
که بعد معلوم میشه اون خانه روشنگری سرپا نیست مگر با زد و بندهایی که با اراذل و اوباش نابینای صاحب قدرت انجام گرفته!
- اما در دنیای وحشی نابیناها هم خدایان و فراعنه وجود دارند و مشغول دریدن همدیگه و مردم هستند. و اغلب مردم هم بدون اینکه فهم این رو داشته باشند که علت فلاکتشون همین فرعونها هستند، بشون مومن و وفادار باقی میمونند. یعنی در یک فضا، هم ایمان مذهبی ضدعلم و هم علمگرایی مذهبی، کنار هم زیست میکنند. و هر دو با هم دعوا دارند. آشنا نیست؟
باید دید در ادامه چی پیش میاد، ولی تا همینجا دغدغه نویسنده پرمعنی بوده: بدویت، نه وابسته به محیطه، نه ژن، نه شرایط، نه شانس، نه ابزار. انسان در هر نقطهای از بردار زمان، و در هر مکانی و با هر شرایطی میتونه انتخاب کنه که بدوی، یا حیوانی، یا پوچ باشه. انسان مدرن که با محیط و ابزار توسعهیافته احاطه شده گاهی فکر میکنه ازون انتخابها مصونیت پیدا کرده، ولی چه بدونه چه ندونه در حال انتخاب کردنه، و چه بسا در نتیجه مجموعه این انتخابها در جایگاهی پستتر از یک انسان ظاهرا عقبافتاده قرار گرفته باشه.
❤9
ریکی جرویس در مراسم گلدنگلوب با زبان طنز به ستارههای هالیوود گفت اگه داعش هم یه سرویس پخش فیلم دایر کنه، نمایندهتون رو میفرستین تا باش قرارداد ببنده!. که یعنی شما هیچ مرز اخلاقی ندارید، هرکی پول بده میتونه کارفرمای شما باشه.
مردم عادی ازین متلک سنگین که به طبقه الیت وارد کرد ذوقزده شدند. ولی شاید به این واقعیت اشراف ندارند که خودشون ممکنه همینطور باشند. اینکه گزینههای خودشون برای کار کردن محدوده، نداشتن مرز اخلاقی رو پنهان میکنه. تنها دلیلی که معلوم نیست من به پیشنهاد رسانهای داعش چه جوابی بدم اینه که داعش به من پیشنهاد نمیده.
هیچکس به خودش نمیگه من یک فرد ضداخلاق هستم! همه در حال رعایت چیزهایی و رعایت نکردن چیزهایی دیگر هستند. و چون چیزهایی هست که رعایت میکنند هیچوقت خودشون رو ضداخلاق نمیبینن. مثل کسی که ورزش نمیکنه اما هرروز تعداد زیادی پله رو بالا پایین میره، و بواسطه همون پلهنوردی همیشه دلیل کافی داره که بگه من فعالیتم زیاده!
برای همین میشه آدمی رو دید که از اموال عمومی استفاده شخصی میکنه، اما کار مردم رو هم راه میندازه. میشه پزشکی رو دید که از فقرا ویزیت نمیگیره ولی پولشویی هم میکنه. و میشه آدمی رو دید که آزارش هیچوقت به هیچ همسایهای نمیرسه ولی در مورد معترضی که گلوله خورده میگه حقش بود. و میشه مردمی رو دید که برای آوارگان یک کشور دیگه کوهی از کمکهای نقدی و غیرنقدی ارسال میکنند، ولی اگه فرمانده نظامیشون همون آوارگان رو اگه قیام کردند قتل عام کنه میگن خوب کرد! یا انکار میکنند که کار فرماندهشون بوده.
اساسا نمیشه نسبت به یک جاندار اخلاقی بود بدون اینکه دوستش داشت. پس اخلاقی بودن نسبت به همه معادل است با دوست داشتن همه. اما مردم هیچوقت مایل نیستند همه رو دوست داشته باشند.
اخلاق برای آدمها این کارکرد رو نداره که برای حداکثری از موجودات شفیق باشند. کارکردش اینه که احساس شایستگی کنند. تا با اعتبار اون شایستگی چکهای بیمحل زیادی بکشند. در واقع چیزهایی رو رعایت میکنند، «تا بتونند» چیزهایی رو رعایت نکنند.
هنوز مردم ازینکه هند سالها به نادرشاه و جانشینانش باج و خراج میداده خرکیفند، و چیزی که اهمیت نداره خونهاییه که در این کشورگشایی ریخته شد. اهمیت ندادن به اون خونها یک خرجه، و سرمایهای که اون خرج رو تأمین میکنه شایستگیهاییه که به زعم خودشون قبلا کسب کردن. بعبارتی چون در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت دادند، به خودشون این رخصت رو میدن که در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت ندن!
میشه یه مثال غیردقیق زد، که با اینکه دقیق نیست میتونه وضعیت رو تا حدی توصیف کنه.
میشه زبان انگلیسی و شیمی رو خوب خوند و خوب تست زد و نمره خوبی آورد. «تا» بشه ریاضی رو خوب نزد، و گفت «سوالات بد طرح شده بود». وقتی کسی میگه سوالات بد بود که شیمی رو خوب زده بوده، همه باور میکنند که سوالات بد بوده. اما اگه منی که همه رو بد میزنم بگم سوالات ریاضی بد بود، میگن تو بلد نبودی!
اگه کسی که هیچوقت به سربازان خرابکار و خطاکار زیر دستش تندی نکرده و همه ازش خاطره خوب دارن به یک اسیر تیرخلاص بزنه، میگن ایراد از اسیره بوده.
لذا هیچکس اخلاقمدار نیست. همه در حال «مدیریت گناهان»شون هستند. این واقعیته که باید پرت میشد به صورتتون، و من پرت کردم.
مردم عادی ازین متلک سنگین که به طبقه الیت وارد کرد ذوقزده شدند. ولی شاید به این واقعیت اشراف ندارند که خودشون ممکنه همینطور باشند. اینکه گزینههای خودشون برای کار کردن محدوده، نداشتن مرز اخلاقی رو پنهان میکنه. تنها دلیلی که معلوم نیست من به پیشنهاد رسانهای داعش چه جوابی بدم اینه که داعش به من پیشنهاد نمیده.
هیچکس به خودش نمیگه من یک فرد ضداخلاق هستم! همه در حال رعایت چیزهایی و رعایت نکردن چیزهایی دیگر هستند. و چون چیزهایی هست که رعایت میکنند هیچوقت خودشون رو ضداخلاق نمیبینن. مثل کسی که ورزش نمیکنه اما هرروز تعداد زیادی پله رو بالا پایین میره، و بواسطه همون پلهنوردی همیشه دلیل کافی داره که بگه من فعالیتم زیاده!
برای همین میشه آدمی رو دید که از اموال عمومی استفاده شخصی میکنه، اما کار مردم رو هم راه میندازه. میشه پزشکی رو دید که از فقرا ویزیت نمیگیره ولی پولشویی هم میکنه. و میشه آدمی رو دید که آزارش هیچوقت به هیچ همسایهای نمیرسه ولی در مورد معترضی که گلوله خورده میگه حقش بود. و میشه مردمی رو دید که برای آوارگان یک کشور دیگه کوهی از کمکهای نقدی و غیرنقدی ارسال میکنند، ولی اگه فرمانده نظامیشون همون آوارگان رو اگه قیام کردند قتل عام کنه میگن خوب کرد! یا انکار میکنند که کار فرماندهشون بوده.
اساسا نمیشه نسبت به یک جاندار اخلاقی بود بدون اینکه دوستش داشت. پس اخلاقی بودن نسبت به همه معادل است با دوست داشتن همه. اما مردم هیچوقت مایل نیستند همه رو دوست داشته باشند.
اخلاق برای آدمها این کارکرد رو نداره که برای حداکثری از موجودات شفیق باشند. کارکردش اینه که احساس شایستگی کنند. تا با اعتبار اون شایستگی چکهای بیمحل زیادی بکشند. در واقع چیزهایی رو رعایت میکنند، «تا بتونند» چیزهایی رو رعایت نکنند.
هنوز مردم ازینکه هند سالها به نادرشاه و جانشینانش باج و خراج میداده خرکیفند، و چیزی که اهمیت نداره خونهاییه که در این کشورگشایی ریخته شد. اهمیت ندادن به اون خونها یک خرجه، و سرمایهای که اون خرج رو تأمین میکنه شایستگیهاییه که به زعم خودشون قبلا کسب کردن. بعبارتی چون در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت دادند، به خودشون این رخصت رو میدن که در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت ندن!
میشه یه مثال غیردقیق زد، که با اینکه دقیق نیست میتونه وضعیت رو تا حدی توصیف کنه.
میشه زبان انگلیسی و شیمی رو خوب خوند و خوب تست زد و نمره خوبی آورد. «تا» بشه ریاضی رو خوب نزد، و گفت «سوالات بد طرح شده بود». وقتی کسی میگه سوالات بد بود که شیمی رو خوب زده بوده، همه باور میکنند که سوالات بد بوده. اما اگه منی که همه رو بد میزنم بگم سوالات ریاضی بد بود، میگن تو بلد نبودی!
اگه کسی که هیچوقت به سربازان خرابکار و خطاکار زیر دستش تندی نکرده و همه ازش خاطره خوب دارن به یک اسیر تیرخلاص بزنه، میگن ایراد از اسیره بوده.
لذا هیچکس اخلاقمدار نیست. همه در حال «مدیریت گناهان»شون هستند. این واقعیته که باید پرت میشد به صورتتون، و من پرت کردم.
❤45
در بسیاری از خانوادههای ایرانی حداقل یک شوشول فرنود مثل اینها رو میشه دید. و تماشای از نزدیک این پدیده میتونه یک نوع مطالعه روانشناختی جالب باشه.
اگه زیر پلاک جلوی ماشین یه دوربین بذارن و بگن فقط با کمک همین تصویر ماشین رو هدایت کن، آدم دچار اضطراب میشه. چون فقط آسفالت روبرو رو میبینه. نمیدونه ته ماشین کجاست، عرضش چقدره، اصلا چه شکلی داره، سواریه، اسپورته، یا کامیونه؟ میشه ازین کوچه رد شد؟ ممکنه بخورم به بغلدستی؟! اونایی که ذهنشون «شکل» نداره، میسپرنش به دیگران.
و شما نمیتونی شکل ذهنت رو بدست بیاری جز اینکه بذاری هرجایی که میخواد بره، بره. نقاشی که خوب ترکیب رنگ بلده، یه زمانی به خودش اجازه داده بوده هر ترکیبی رو امتحان کنه. هر فاکینگ ترکیبی.
اگه زیر پلاک جلوی ماشین یه دوربین بذارن و بگن فقط با کمک همین تصویر ماشین رو هدایت کن، آدم دچار اضطراب میشه. چون فقط آسفالت روبرو رو میبینه. نمیدونه ته ماشین کجاست، عرضش چقدره، اصلا چه شکلی داره، سواریه، اسپورته، یا کامیونه؟ میشه ازین کوچه رد شد؟ ممکنه بخورم به بغلدستی؟! اونایی که ذهنشون «شکل» نداره، میسپرنش به دیگران.
و شما نمیتونی شکل ذهنت رو بدست بیاری جز اینکه بذاری هرجایی که میخواد بره، بره. نقاشی که خوب ترکیب رنگ بلده، یه زمانی به خودش اجازه داده بوده هر ترکیبی رو امتحان کنه. هر فاکینگ ترکیبی.
❤8
نذارید اصلاحطلب بودن و تقلای مداوم اصلاحطلبانهش برای زنده نگه داشتن سید اصلاحطلبان در ذهن مخاطب، باعث بشه فکر کنید حرفش دقیق نیست.
زیدآبادی یه بچه دهاتیه و شناخت خوبی از دهاتیبازیهای تیپیکال ایرانی داره. اما اسمش رو میذاره «کهن الگو» که به کسی برنخوره.
تو این فرهنگ دهاتی همونجور باید به تشییع «آدمی که مهم بوده» هجوم برد، که باید به سمت غذای نذری هجوم برد.
زیدآبادی یه بچه دهاتیه و شناخت خوبی از دهاتیبازیهای تیپیکال ایرانی داره. اما اسمش رو میذاره «کهن الگو» که به کسی برنخوره.
تو این فرهنگ دهاتی همونجور باید به تشییع «آدمی که مهم بوده» هجوم برد، که باید به سمت غذای نذری هجوم برد.
❤10
در هجوم به غذای نذری هم ذوب پلاسمایی اقشار ایرانی در همدیگه رو میبینیم. پیر، جوان، کودک، زن، باحجاب، بیحجاب، تحصیلکرده، بیسواد، روشنفکر، بزهکار، هنرمند، سلبریتی، حاشیهنشین، غربگرا، شیعهسان، ارمنی، کارگر، رانتخوار، مفتخور، نجسخور، عرقخور، روحانی، آتئیست، محب علی، مشاور معاویه، نخبه شریف، تجزیهطلب، پزشک، عطار، ساقی، بسیجی، کوروشپرست، فرزند شهید، پدر تروریست، کمونیست، لیبرال، آنارشیست، و نیهیلیست.
❤10
Anarchonomy pinned «ریکی جرویس در مراسم گلدنگلوب با زبان طنز به ستارههای هالیوود گفت اگه داعش هم یه سرویس پخش فیلم دایر کنه، نمایندهتون رو میفرستین تا باش قرارداد ببنده!. که یعنی شما هیچ مرز اخلاقی ندارید، هرکی پول بده میتونه کارفرمای شما باشه. مردم عادی ازین متلک سنگین که…»
اون تلاش برای بقا که برای بدن ملموس باشه و منجر به یک تغییر رفتار غریزی بشه در آمریکا هم وجود نداره. در آمریکا هم انقدری خدمات مجانی یا ارزانشده هست که ناخودآگاه کسی به این نتیجه نرسه که وای داریم از بین میریم! یک ملت خیلی باید تحت استرس باشه تا به اون مرحله برسه.
تفاوت فرزندآوری آمریکا با اروپا به خاطر اینه که مسیحیت در جامعه آمریکایی هنوز قدرت داره. و این قدرت صرفا در حوزه خود مذهب نیست. حتی سکولارها و بیدینهای این جامعه تحت تأثیر جهانبینی قوی مسیحی هستند. از طرفی مهاجرانی که واردش میشن هم از قاره آمریکا و لاتینتبار و هیسپانیک هستن که در بین اونها هم ایمان مسیحی خیلی قویه.
نه تنها مسلمانان، بلکه خود مسیحیان هم متوجه نیستند که این دین چقدر قدرت اجتماعی داره.
تفاوت فرزندآوری آمریکا با اروپا به خاطر اینه که مسیحیت در جامعه آمریکایی هنوز قدرت داره. و این قدرت صرفا در حوزه خود مذهب نیست. حتی سکولارها و بیدینهای این جامعه تحت تأثیر جهانبینی قوی مسیحی هستند. از طرفی مهاجرانی که واردش میشن هم از قاره آمریکا و لاتینتبار و هیسپانیک هستن که در بین اونها هم ایمان مسیحی خیلی قویه.
نه تنها مسلمانان، بلکه خود مسیحیان هم متوجه نیستند که این دین چقدر قدرت اجتماعی داره.
❤8
وقتی کیمیا علیزاده داشت از همون نردبانی بالا میرفت که در راستای پروژه نرمالایزسازی حکومتی (که حجاب یک نوع تعدی به زن نیست، یک سبک متفاوت است!) جلوی پاش گذاشته بودند، نه تنها پاش نلرزید، بلکه با هر پلهای که بالاتر میرفت از منظرهای که جلوی چشمش باز شده بود لذت میبرد. وقتی به سطحی رسید که میتونست نردبان رو بندازه زمین، ناگهان یادش افتاد «مسئولان از زنان سوء استفاده میکنند». یادش افتاد برای پرچمی مدال آوردن که برخلاف رنگش خیلی با پرچم داعش فرق نداره، کار جالبی نیست. وقتی برای «اولین» بودنها بش تبریک میگفتند نگفت اگه ایران یک کشور نرمال بود، اولینها خیلی قبلتر از من پیدا میشدند، و خیلی بالاتر از من میرفتند. وقتی داشت تقدیرنامه میگرفت، ازین ناراحت بود که با سکه همراه نشده. به این فکر نمیکرد دارم توسط کسانی تقدیر میشم که بودجه میگیرند تا زن رو سرکوب کنند. اما حالا که آغوش هلند براش باز شده، ناگهان یادش افتاده نباید فقط به سکه اهمیت داد.
اینها یاد میگیرند به هرچیزی لگد بزنند، غیر از سرنوشت خودشون، و نمیشه سرزنششون کرد. اما نباید اجازه داد این فقط حکومت باشه که ازشون طلبکار باشه. طلبکاری ناحق حکومتی، نباید طلبکاری به حق ما رو به حاشیه ببره. ما حق داریم طلبکار باشیم چون اولا پولی که این نردبانها رو میسازه، پول جمهوری اسلامی نیست، پول ماست. و دوما هرکی که توسط این سیستم تحت سرکوب قرار گرفته باید هرکسی که این سیستم سرکوبگر و ضدانسانی رو خواسته یا ناخواسته نرمالایز میکنه بازخواست کنه. نالههای مهاجرانه «ولی قلبم برای ایران میتپه» طلب ما رو صاف نمیکنه.
اینها یاد میگیرند به هرچیزی لگد بزنند، غیر از سرنوشت خودشون، و نمیشه سرزنششون کرد. اما نباید اجازه داد این فقط حکومت باشه که ازشون طلبکار باشه. طلبکاری ناحق حکومتی، نباید طلبکاری به حق ما رو به حاشیه ببره. ما حق داریم طلبکار باشیم چون اولا پولی که این نردبانها رو میسازه، پول جمهوری اسلامی نیست، پول ماست. و دوما هرکی که توسط این سیستم تحت سرکوب قرار گرفته باید هرکسی که این سیستم سرکوبگر و ضدانسانی رو خواسته یا ناخواسته نرمالایز میکنه بازخواست کنه. نالههای مهاجرانه «ولی قلبم برای ایران میتپه» طلب ما رو صاف نمیکنه.
❤10
وقتی در مورد قربانیان هواپیما حواسشون هست که تحصیلاتشون رو ذکر کنند و مسخرهشون میکنم، این جواب تیپیکالیه که دریافت میکنم.
همه آزادند و باید باشند ترحمشون رو هرجوری که میخوان توزیع کنند، و همه آزادند و باید باشند که اون نحوه خاص توزیع رو به سخره بگیرند. مشکل خود اون توزیع نیست، مشکل توجیهاتیه که براش میتراشند. مثل همین «تأثیر مثبت» که دربارهش صحبت میشه.
مفید بودن فقط به ایجاد ثروت محدود نمیشه. ولی حتی اگر فرض کنیم که محدود میشه، یک نخبه دانشگاهی تا وقتی ثروت تولید نکرده برای کشور مفیدتر از یک آدم رندوم دیگه که چیزی تولید نکرده نیست. بیشتر دانشگاهیان در درس خوندن ماهرند، نه در تولید ثروت.
متأسفانه ذهن جهان سومی ما با پسزمینههای دارالفنونی آلوده شده و خیلی سخت میشه این واقعیت رو به مردم قبولوند که درس خوندن خیلی ازین نخبگان با روپایی زدنهایی که در گینس ثبت میشه همارزه. توجهبرانگیز، ولی یوزلِس!
همه آزادند و باید باشند ترحمشون رو هرجوری که میخوان توزیع کنند، و همه آزادند و باید باشند که اون نحوه خاص توزیع رو به سخره بگیرند. مشکل خود اون توزیع نیست، مشکل توجیهاتیه که براش میتراشند. مثل همین «تأثیر مثبت» که دربارهش صحبت میشه.
مفید بودن فقط به ایجاد ثروت محدود نمیشه. ولی حتی اگر فرض کنیم که محدود میشه، یک نخبه دانشگاهی تا وقتی ثروت تولید نکرده برای کشور مفیدتر از یک آدم رندوم دیگه که چیزی تولید نکرده نیست. بیشتر دانشگاهیان در درس خوندن ماهرند، نه در تولید ثروت.
متأسفانه ذهن جهان سومی ما با پسزمینههای دارالفنونی آلوده شده و خیلی سخت میشه این واقعیت رو به مردم قبولوند که درس خوندن خیلی ازین نخبگان با روپایی زدنهایی که در گینس ثبت میشه همارزه. توجهبرانگیز، ولی یوزلِس!
❤8
سطح خرابکاری به حدی بالاست که خودشون هم دیگه باور نمیکنند و دنبال عامل بیرونی میگردند، حتی اگه دنبال این عامل بیرونی گشتن این معنی رو بده که «همه نفوذی دشمن هستیم».
یکی از کلیشههای بازاریابی اینه که یه خودکار بت نشون میدن و میگن قانعم کن این خودکارو ازت بخرم!
فکر میکنم وقتشه این چالش رو آپدیت کنند. این مملکت رو میبینی؟ قانعم کن توش سرمایهگذاری کنم!
یکی از کلیشههای بازاریابی اینه که یه خودکار بت نشون میدن و میگن قانعم کن این خودکارو ازت بخرم!
فکر میکنم وقتشه این چالش رو آپدیت کنند. این مملکت رو میبینی؟ قانعم کن توش سرمایهگذاری کنم!
❤8
روایت غربی رو ما دادیم بشون. قبل ازینکه پنتاگون حرفی بزنه، قبل ازینکه دستگاههای اطلاعاتیشون تأیید کنند. ما براشون عکس فرستادیم. ما براشون فیلم فرستادیم. ما شهادت دادیم. روایت غربی، روایت ماست. اما مالهکشان ما رو نادیده گرفته و وانمود میکنند ما در بین این دعوا خنثی هستیم یا باید باشیم.
مالهکش نظام مثل خود نظام دوست داره ما وجود نداشته باشیم.
وجود داشتن ما، دیدنهای ما، شنیدنهای ما، فکر کردنهای ما، حرفزدنهای ما، اذیتشون میکنه، و منافعشون رو تهدید میکنه.
مالهکش نظام مثل خود نظام دوست داره ما وجود نداشته باشیم.
وجود داشتن ما، دیدنهای ما، شنیدنهای ما، فکر کردنهای ما، حرفزدنهای ما، اذیتشون میکنه، و منافعشون رو تهدید میکنه.
❤7
«توجه دارید که چطور چپها ظاهرا از پلیسها متنفرند اما همزمان زور میزنند که خودشون رو نیروی انتظامی ذهنی لیبرالیسم جا بزنند که قدرت بشون تفویض شده که اخلاقیات دوزاری عدالتطلبی رو پیاده کرده و هرکی تو کوچه پسکوچههای فضای اینترنت داشت مواد ایدئولوژیک میفروخت رو خفت کنند؟»
عجب پاراگرافی. یه پایاننامه اجتماعی رو تو خودش فشرده کرده.
چپها که خودشون رو عدالتطلب معرفی میکنند و مثلا دنبال احیای حقوق اقلیتها هستند، با هر حقخوری مشکل ندارند، و به وضعیت هر اقلیتی حساس نیستند. مثلا تبعیض غیرسیستماتیک و سلیقهای علیه سیاهان رو بزرگ میکنند اما تبعیض سیستماتیک علیه دانشجویان آسیایی رو نادیده میگیرند. به این به درستی میگه اخلاقیات دوزاری. بعد همینها در شبکههای اجتماعی حواسشون به همه هست تا مبادا کسی که یه گوشه نشسته برای چندتا فالوعر خودش یه برداشت متفاوت ارائه کنه که بعد بریزن سرش آبروش رو ببرن و اکانتش رو ببندن.
در واقع تنفرشون از پلیس برای این نیست که با جامعه امنیتی مخالفند. بلکه معتقدند جامعه باید به خاطر مسائل والاتری امنیتی باشه! مردم رو باید به خاطر عقایدشون خفت کنیم نه برای کوکایین!
عجب پاراگرافی. یه پایاننامه اجتماعی رو تو خودش فشرده کرده.
چپها که خودشون رو عدالتطلب معرفی میکنند و مثلا دنبال احیای حقوق اقلیتها هستند، با هر حقخوری مشکل ندارند، و به وضعیت هر اقلیتی حساس نیستند. مثلا تبعیض غیرسیستماتیک و سلیقهای علیه سیاهان رو بزرگ میکنند اما تبعیض سیستماتیک علیه دانشجویان آسیایی رو نادیده میگیرند. به این به درستی میگه اخلاقیات دوزاری. بعد همینها در شبکههای اجتماعی حواسشون به همه هست تا مبادا کسی که یه گوشه نشسته برای چندتا فالوعر خودش یه برداشت متفاوت ارائه کنه که بعد بریزن سرش آبروش رو ببرن و اکانتش رو ببندن.
در واقع تنفرشون از پلیس برای این نیست که با جامعه امنیتی مخالفند. بلکه معتقدند جامعه باید به خاطر مسائل والاتری امنیتی باشه! مردم رو باید به خاطر عقایدشون خفت کنیم نه برای کوکایین!
❤7