اسمش را بگذارید ما، یا ماع! فرقی ندارد. اسمند اینها (البته دومی آوایی بود). وقتی عقل، بایکوت شده، همه اسمها بیاعتبارند. همه هویتها جعلیاند. همه افتخارات پوچند. میدانید کِی این مای کذایی ذوق کرد؟ همین چندماه پیش وقتی آرامکو را زدند. شیعه فکر کرد اتفاق بدی برای جهان میفتد، برای ما نه! اتفاق بدی برای جهان نیفتاد، ولی اتفاقی که برای نظام ایران افتاد را داریم فول اسکرین میبینیم. جماعت قهرکرده با عقل، ساز و کار نمیفهمد. سیستم نمیفهمد. وهم برش داشته که دید ماورایی دارد، ولی همهچیز دنیا برایش کارتونی است. گاهی واقعیت لگد میزند به طحالش، مینشیند، خاک میریزد روی سرش که «وامحمدا، چه کردی ترامپ؟». بعد دوباره برمیگردد به دیزنیلند ایدیولوژیکش!
این نظام سیاسی و ارزشی، اگر یک «ما» واقعی داشت، مثل مرغماهیخوار شیرجه میزد به دریای دموکراسی.. و شما هم لازم نمیشد در فرانسه سنگر بگیرید.
https://t.me/neychabouriat/634
این نظام سیاسی و ارزشی، اگر یک «ما» واقعی داشت، مثل مرغماهیخوار شیرجه میزد به دریای دموکراسی.. و شما هم لازم نمیشد در فرانسه سنگر بگیرید.
https://t.me/neychabouriat/634
❤5
اگه اون قسمت «امروز بهم ثابت شد» نبود این حرفها رو جدی میگرفتم، ولی حالا که هست نه. اگه «امروز» بهتون ثابت شد یعنی اساسی کارتون میلنگه. در امروز، مطلقا هیچ نشانهای وجود نداره که اطلاعاتی به ما بده که قبلا نداشتیم. اگه شما چیز جدیدی دریافت کردی، آنتنهای احساساتت دریافت کرده. و اون آنتن از آب کره گرفته. هیچی اون بیرون نیست که بشه نتیجهای گرفت که قبلا نمیشده گرفت.
اصلاح، تبدیل آدمها به چیزی که ما میخواهیم، نیست. اون اتفاق هیچوقت و در هیچ جعرافیایی نمیفته. اصلاح، دادن فرصت به آدمها برای ارزیابی خودشونه. زمانی خودم پلاکارد مرگ بر آمریکا دستم بود، در همین تجمعات خجالتآور. خودم با ماژیک روی پرچم پیچیده شده دور تابوتهای خالی که مثلا شهید گمنام بودند شعر مینوشتم، از همه بولدتر و خوشخطتر. من فرصت پیدا کردم خودمو ارزیابی کنم. خیلیها این فرصت رو نداشتند و هنوز ندارند. مخصوصا در شرایطی که خیلیها گرسنه میخوابند، و با اضطراب بیدار میشن.
اصلاح، تبدیل آدمها به چیزی که ما میخواهیم، نیست. اون اتفاق هیچوقت و در هیچ جعرافیایی نمیفته. اصلاح، دادن فرصت به آدمها برای ارزیابی خودشونه. زمانی خودم پلاکارد مرگ بر آمریکا دستم بود، در همین تجمعات خجالتآور. خودم با ماژیک روی پرچم پیچیده شده دور تابوتهای خالی که مثلا شهید گمنام بودند شعر مینوشتم، از همه بولدتر و خوشخطتر. من فرصت پیدا کردم خودمو ارزیابی کنم. خیلیها این فرصت رو نداشتند و هنوز ندارند. مخصوصا در شرایطی که خیلیها گرسنه میخوابند، و با اضطراب بیدار میشن.
❤6
نمیدونم کجا شنیدم: «سگ پولدارها نگهبان داره، ولی بچههای ما معلم هم ندارند!». جمله تمیزیه برای اینکه تو یه کشور مبتلا به اختلاف طبقاتی بنویسی رو پلاکارد و ببری تو تجمع سوسیالیستهای عدالتطلب!
ولی واقعیت اینه که در یک سیستم کاملا سوسیالیستی این کوالا همین شانس رو هم نمیداشت. اون ماسک اکسیژن، یعنی ثروت. جایی که تولید ثروت سرکوب میشه، نمیشه ازین کارها کرد.
ولی واقعیت اینه که در یک سیستم کاملا سوسیالیستی این کوالا همین شانس رو هم نمیداشت. اون ماسک اکسیژن، یعنی ثروت. جایی که تولید ثروت سرکوب میشه، نمیشه ازین کارها کرد.
❤7
سالاد همیشگی ۹ دی با سس پاشایی!
اون روز من از بدشانسی در تهران بودم، اونم خیابون انقلاب! حسنی مکتب نمیرفت شده بود. لای «اعدام باید گردد»ها گیرافتادم. اما تا رسیدم به جمالزاده همهچی عوض شد. مسافر و راننده و رهگذر داشتند فحش میدادند به تظاهرکنندگان. انگار صد و پنجاه متر بعد از کویر، زیر پات دریاچه یخی پیدا بشه! نه بالا تا پایین شهر، نه از یک شهر تا یک شهر دیگه. فقط صد و پنجاه متر.
یادتونه سال ۸۸ دقت میکردیم کی عکس احمدینژاد رو زده پشت شیشه مغازه و کی عکس میرحسین رو؟ من خیلیها رو به حافظه سپرده بودم. امشب دیدم اونایی که اون موقع میرحسین رو زده بودند، امروز واسه این رو زدن!
برای همین تعجب نکن که انقدر اصرار دارند بگن این فرق داشت و از ۹ دی جامعتر بود! این یکی رو بزرگتر قلمداد میکنند چون اون دعوا در خانوادهشون رفع شد. به همگرایی بین خودشون میگن «وحدت ملی».
باید هم به خودشون تلقین کنند که همه همینها بودند. چون از جمالزاده به بعد ماییم.
اون روز من از بدشانسی در تهران بودم، اونم خیابون انقلاب! حسنی مکتب نمیرفت شده بود. لای «اعدام باید گردد»ها گیرافتادم. اما تا رسیدم به جمالزاده همهچی عوض شد. مسافر و راننده و رهگذر داشتند فحش میدادند به تظاهرکنندگان. انگار صد و پنجاه متر بعد از کویر، زیر پات دریاچه یخی پیدا بشه! نه بالا تا پایین شهر، نه از یک شهر تا یک شهر دیگه. فقط صد و پنجاه متر.
یادتونه سال ۸۸ دقت میکردیم کی عکس احمدینژاد رو زده پشت شیشه مغازه و کی عکس میرحسین رو؟ من خیلیها رو به حافظه سپرده بودم. امشب دیدم اونایی که اون موقع میرحسین رو زده بودند، امروز واسه این رو زدن!
برای همین تعجب نکن که انقدر اصرار دارند بگن این فرق داشت و از ۹ دی جامعتر بود! این یکی رو بزرگتر قلمداد میکنند چون اون دعوا در خانوادهشون رفع شد. به همگرایی بین خودشون میگن «وحدت ملی».
باید هم به خودشون تلقین کنند که همه همینها بودند. چون از جمالزاده به بعد ماییم.
❤6
چه مکان محزونی. انگار سرنوشت تلخ ساکنینش به محیط سرایت کرده.
قبرستان «مومنان قدیم» در سکونتگاه متروکه اورگا، در ساحل یکی از دریاچههای تقریبا خشکیده اوزبکستان. تزار روس بعضی از مسیحیان ارتودکس رو به اینجا تبعید میکرده، تا آب و هوای خشنش در زمستان و تابستان از زندگی سیرشون کنه. کاری که بعدا شوروی هم انجام داد.
عکس از سرگئی پونومارف
قبرستان «مومنان قدیم» در سکونتگاه متروکه اورگا، در ساحل یکی از دریاچههای تقریبا خشکیده اوزبکستان. تزار روس بعضی از مسیحیان ارتودکس رو به اینجا تبعید میکرده، تا آب و هوای خشنش در زمستان و تابستان از زندگی سیرشون کنه. کاری که بعدا شوروی هم انجام داد.
عکس از سرگئی پونومارف
این دوستمون چه قشنگ ترسیم کرد وضعیت مغزی عدهای از هموطنانمون رو.
متأسفانه جوریه که خیلی در کشور اتفاق جدیدی نمیفته و قبلیها هی تکرار میشن، و هر دفعه مضحکتر. و متأسفانه هر دفعه بعضیها فکر میکنند «اندفعه فرق داشت».
https://t.me/giraffe_the_bozorgavar/2811
متأسفانه جوریه که خیلی در کشور اتفاق جدیدی نمیفته و قبلیها هی تکرار میشن، و هر دفعه مضحکتر. و متأسفانه هر دفعه بعضیها فکر میکنند «اندفعه فرق داشت».
https://t.me/giraffe_the_bozorgavar/2811
Telegram
زرافه بزرگوار
با یک مثال ساده از چپ های تخمی(که قبلا ذکر شد دارای ارزش افزوده کمتری نسبت به تخم های چپ اند) این پارادوکس احساسی اسطوره ای خاورمیانه ای رو توضیح میدم :
فرد چپی رو در نظر بگیرین در اواخر دهه شصت. با سبیل و عینک گرد و کف دست سیاه شده از شستمال حشیش، که تا…
فرد چپی رو در نظر بگیرین در اواخر دهه شصت. با سبیل و عینک گرد و کف دست سیاه شده از شستمال حشیش، که تا…
❤4
اینکه چند بی۵۲ عازم اطراف سرزمین خون و شهادت بشن رو تعبیر میکنند به اینکه جنگ نزدیک است! البته باید از جنگ ترسید، ولی چیزی که من میبینم بیشتر «علاقه به ترسیدن» از جنگه. انگار از اینکه به خود و دیگران استرس جنگ بدن لذت میبرند. و شامل همه طیفها میشه. چه اونهایی که فکر میکنند از جنگ میشه شاباش جمع کرد، چه اونایی که در این خیالند که بزرگترین و مدرنترین ارتش جهان غلطی نمیتواند بکند!
به وضوح این ماشین جنگی، در حال آماده شدن برای جنگ نیست. اگه در حال آماده شدن بود هم در کمیت و هم در کیفیت شرایط دیگهای رو میدیدیم. این سازمان بزرگ اگه بخواد در عرض ۲۴ ساعت میتونه نیرویی رو جابجا کنه که از ارتش چند کشور روی هم دیگه قویتره. اگه نمیکنه یعنی نمیخواد، نه اینکه وقت کم داره.
یه جا دیگه هم این علاقه به ترسیدن رو دیده بودم، و درباره خشکسالی بود. صد البته از وضعیت آبی ایران باید ترسید. ولی یک نوع علاقه بود به ترسیدن از وضعیت آبی. اینجا حتی واکنشهای منطقی، داخل پکیج احساسی قرار میگیرند.
به وضوح این ماشین جنگی، در حال آماده شدن برای جنگ نیست. اگه در حال آماده شدن بود هم در کمیت و هم در کیفیت شرایط دیگهای رو میدیدیم. این سازمان بزرگ اگه بخواد در عرض ۲۴ ساعت میتونه نیرویی رو جابجا کنه که از ارتش چند کشور روی هم دیگه قویتره. اگه نمیکنه یعنی نمیخواد، نه اینکه وقت کم داره.
یه جا دیگه هم این علاقه به ترسیدن رو دیده بودم، و درباره خشکسالی بود. صد البته از وضعیت آبی ایران باید ترسید. ولی یک نوع علاقه بود به ترسیدن از وضعیت آبی. اینجا حتی واکنشهای منطقی، داخل پکیج احساسی قرار میگیرند.
Anarchonomy
این دوستمون چه قشنگ ترسیم کرد وضعیت مغزی عدهای از هموطنانمون رو. متأسفانه جوریه که خیلی در کشور اتفاق جدیدی نمیفته و قبلیها هی تکرار میشن، و هر دفعه مضحکتر. و متأسفانه هر دفعه بعضیها فکر میکنند «اندفعه فرق داشت». https://t.me/giraffe_the_bozorgavar/2811
دوستان چپ از پست زرافه دلخور شدند و دارند نوبتی پیام میدن.
ذکر یک نکته واجب است: هر چپی قطعا اونی نیست که توصیف شد، ولی ایران خیلی ازون چپها رو دیده. همون موقع زیاد بودند، الان هم زیادند. تنوع زیادی هم دارند، توجه زیادی هم جلب میکنند. رجوع کنید به فتورهچی! که از پشت ماشین اسپورت برای کارگر روضه میخونه. پس مهمند، و تأثیرگذار. البته نه تأثیر مثبت، و نه ماندگار. ولی هستند. اینکه بگیم نه چپ واقعی این نیست! دقیقا همون اسلام واقعی این نیست میشه. البته واقفم که علامه طباطبایی، ذوالنور نیست مثلا! ولی اون اختلاف برای ما موضوعیتی نداره. موضوعیت نداشتن، انکارش نیست. من هم چپهایی دیدم که یک چیزهایی میفهمند، دامنه دانششون وسیعه، و ازشون کارهای مثبتی سر میزنه، اما اینکه چقدر آدمحسابیتر از چپهای دوزاری هستند، نه مسئله منه و نه مسئله ایران. یکی ازین عزیزان داشت میگفت این مبتذلنویسها که بازنشر میکنی نه سواد دارند نه تا الان یک کار مفید برای اجتماع کردهاند!.. والاع بیخبرم، ولی اولا مبتذل نویسی که آدمهای قلابی رو تشخیص میده ترجیح میدم به آدم «فرهنگی» که نه سوادش نه مطالعاتش نه محیط فرهیختهپرور خانوادهش و لامصب نه حتی کشور مدرنی که توش زندگی میکنه نتونسته باعث بشه که برای یک آدمکش گروگانگیر سوگوار نباشه! و دوما کار مفید اگه کسی داره بذاره تو بازار کار و بفروشه و منت نذاره. گرتا هم داره کار مفید انجام میده واسه سیاره زمین! ولی شخصا ۱۵ سنت هم نمیخرم فعالیتش رو. چپ فرهیخته ایرانی چون هم از شاه خورده هم از شیخ فکر میکنه باید صلیبش رو به دوش بکشیم. یکیشون رو میشناختم که با هزار مکافات یک مجموعه کتاب جمع کرده بود، و خونده بود، اما همه رو داد رفت، رایگان. با اینکه بشون دلبستگی داشت. میگفت یک آیتالله این کارو نمیکنه. گفتم درست. حتی پیامبر هم هیچوقت اسب خودش رو نکشت که گوشتش رو بده به مهمان، ولی حاتم داد. چه کنیم حالا؟ چقدر میشه پول اسبت حساب کن ازین مخمصه دربیاییم. هوم؟
چپ فرهیخته فکر میکنه ما به چپ دوزاری فحش میبندیم چون زورمون به «غنای فکری» گونههای تکاملیافتهترشون نمیرسه! خواهش میکنم این خطای محاسباتی رو کنار بگذارید. چپ فرهیخته شاید امروز نشست خونه و نرفت خیابون، ولی گلی که خودمون انتخاب کنیم رو هم نخواهد زد به سرمون. به قول شاعر
I know where you are from.
ذکر یک نکته واجب است: هر چپی قطعا اونی نیست که توصیف شد، ولی ایران خیلی ازون چپها رو دیده. همون موقع زیاد بودند، الان هم زیادند. تنوع زیادی هم دارند، توجه زیادی هم جلب میکنند. رجوع کنید به فتورهچی! که از پشت ماشین اسپورت برای کارگر روضه میخونه. پس مهمند، و تأثیرگذار. البته نه تأثیر مثبت، و نه ماندگار. ولی هستند. اینکه بگیم نه چپ واقعی این نیست! دقیقا همون اسلام واقعی این نیست میشه. البته واقفم که علامه طباطبایی، ذوالنور نیست مثلا! ولی اون اختلاف برای ما موضوعیتی نداره. موضوعیت نداشتن، انکارش نیست. من هم چپهایی دیدم که یک چیزهایی میفهمند، دامنه دانششون وسیعه، و ازشون کارهای مثبتی سر میزنه، اما اینکه چقدر آدمحسابیتر از چپهای دوزاری هستند، نه مسئله منه و نه مسئله ایران. یکی ازین عزیزان داشت میگفت این مبتذلنویسها که بازنشر میکنی نه سواد دارند نه تا الان یک کار مفید برای اجتماع کردهاند!.. والاع بیخبرم، ولی اولا مبتذل نویسی که آدمهای قلابی رو تشخیص میده ترجیح میدم به آدم «فرهنگی» که نه سوادش نه مطالعاتش نه محیط فرهیختهپرور خانوادهش و لامصب نه حتی کشور مدرنی که توش زندگی میکنه نتونسته باعث بشه که برای یک آدمکش گروگانگیر سوگوار نباشه! و دوما کار مفید اگه کسی داره بذاره تو بازار کار و بفروشه و منت نذاره. گرتا هم داره کار مفید انجام میده واسه سیاره زمین! ولی شخصا ۱۵ سنت هم نمیخرم فعالیتش رو. چپ فرهیخته ایرانی چون هم از شاه خورده هم از شیخ فکر میکنه باید صلیبش رو به دوش بکشیم. یکیشون رو میشناختم که با هزار مکافات یک مجموعه کتاب جمع کرده بود، و خونده بود، اما همه رو داد رفت، رایگان. با اینکه بشون دلبستگی داشت. میگفت یک آیتالله این کارو نمیکنه. گفتم درست. حتی پیامبر هم هیچوقت اسب خودش رو نکشت که گوشتش رو بده به مهمان، ولی حاتم داد. چه کنیم حالا؟ چقدر میشه پول اسبت حساب کن ازین مخمصه دربیاییم. هوم؟
چپ فرهیخته فکر میکنه ما به چپ دوزاری فحش میبندیم چون زورمون به «غنای فکری» گونههای تکاملیافتهترشون نمیرسه! خواهش میکنم این خطای محاسباتی رو کنار بگذارید. چپ فرهیخته شاید امروز نشست خونه و نرفت خیابون، ولی گلی که خودمون انتخاب کنیم رو هم نخواهد زد به سرمون. به قول شاعر
I know where you are from.
❤5
Anarchonomy
Photo
اکثریت همیشه به خاطر حرف زور یا ترس خانهنشینی رو انتخاب نمیکنند. گاهی نیازی نمیبینند که اقدام کنند، یا انگیزه ندارند، یا سازماندهنده ندارند، یا پروژه ندارند. بنابراین حتی در جایی که آزادی برای همه تأمین شده هم ممکنه اقلیتی کوچک پاشه و سر و صدا ایجاد کنه و چون کسی جلوش قرار نمیگیره این توهم رو ایجاد کنه که نیروی مهمیه و نماینده بخش بزرگی از جامعهست.
کمونیستهای سیاهپوش آمریکا که اخیرا اردوکشی خیابانی میکنند و با سلاح سرد به جان افرادی که به زعم خودشون «فاشیست» هستند میافتند، دقیقا در همین موقعیت خود بزرگنمایی قرار گرفتند. برای ارائه ابعاد واقعیت، میگه بیش از ۱۸ میلیون آمریکایی وجود داره که سابقه خدمت در ارتش رو دارن، بیایید فرض کنیم نصفشون آمادگی جسمانی برای نبرد دارند، و بیایید فرض کنیم نصف اونها با کمونیستها مخالفند. یعنی ۴ و نیم میلیون نفر آدم داریم که برای کشتن آموزش دیدهاند! فکر کن ۲۵ درصدشون رو سازماندهی کنم. باز میشه بالای ۱ میلیون نفر!
اما این گروههای سیاهپوش چندنفرند؟ معمولا در هر تجمعشون بیست، پنجاه، صد و پنجاه، بترکه دویست نفر. و با همین تعداد سه ساله هزاران تیتر، هزاران عکس، هزاران ویدئو و هزاران مقاله دربارهشون توسط رسانههای لیبرال تولید شده، تا وجودشون و اقداماتشون رو موجه جلوه بده.
در گذشته کمونیستهای آکادمیک آمریکا از گروههای خشونتطلب فاصله میگرفتند، حداقل در ظاهر، و حتی میگفتند این توطئه سازمان افبیآی است برای امنیتی کردن جو علیه ما، همونطور که تحرکات مسلحانه سیاهپوستها کار خودشون بود! ولی این روزها دیگه ابایی ندارند که نه تنها فاصله نگیرند، بلکه توجیهشون هم بکنند.
اما اینکه واقعا چه کسانی پشت این گروهها هستند برای ما اهمیتی نداره. مهم در همون نکتهست که اگه اون چند میلیون مرد و زن آموزشدیده که با دست خالی هم میتونند استخوان این جوان جینگیلهای هورمونی رو خرد کنند، وقتی این اراذل مثلا جلوی سخنرانی یک فرد رو میگیرن و شرکت کنندگان رو مورد ضرب و شتم قرار میدن، میریختند خیابون و یک جبهه در مقابلشون تشکیل میدادند، نه تنها صحنه به کلی عوض میشد، بلکه بساط اقدامات اینها برچیده میشد.
اما این کار رو نمیکنند. درسته درگیری تبعات قضایی داره و قابل پیشبینی نیست، ولی تعدادی از اعضای سیاهپوشان هم تا حالا دادگاهی و راهی زندان شدن. یعنی اون تبعات مانعشون نبوده. لذا ترس از عقوبت قانونی تنها دلیل بیتحرکی اون یک میلیون آموزشدیده نیست. دلایل مختلفی داره که وقتی یک لیست ازش میسازیم میبینیم برای ما آشناست:
- باید بقیه هم بیان، تنهایی نمیشه
- بریم که چی بشه؟ کی ازمون حمایت میکنه؟
- این کارها رهبری میخواد
- من بیکار نیستم، ممنون.
- بیفایدهست، امروز زدیمشون، فردا باز میان.
- اگه پام شکست هزینه بیمارستان رو کی میده؟
- جورج سوروس اسپانسر اوناست، اسپانسر ما کیه؟
مسئله من بهیچوجه کمونیستهای آمریکا که به خودشون میگن ضدفاشیست ولی دارن با سلب آزادی بیان از دیگران فاشیسم رو نرمالایز میکنند نیست. مسئله دینامیک وضعیتهاییه که یک اقلیت، چه نیم درصدی، چه ده درصدی، چه حتی ۴۹ درصدی، میتونه خودش رو صحنهگردان و روایتساز کنه و چطور اکثریت، چه ۵۱ درصدی، چه ۹۱ درصدی، در بیعملی و انفعال قرار بگیره. و بعد از غیبت خودش از صحنه دچار این خطا بشه که واقعا اکثریت نیست!
کمونیستهای سیاهپوش آمریکا که اخیرا اردوکشی خیابانی میکنند و با سلاح سرد به جان افرادی که به زعم خودشون «فاشیست» هستند میافتند، دقیقا در همین موقعیت خود بزرگنمایی قرار گرفتند. برای ارائه ابعاد واقعیت، میگه بیش از ۱۸ میلیون آمریکایی وجود داره که سابقه خدمت در ارتش رو دارن، بیایید فرض کنیم نصفشون آمادگی جسمانی برای نبرد دارند، و بیایید فرض کنیم نصف اونها با کمونیستها مخالفند. یعنی ۴ و نیم میلیون نفر آدم داریم که برای کشتن آموزش دیدهاند! فکر کن ۲۵ درصدشون رو سازماندهی کنم. باز میشه بالای ۱ میلیون نفر!
اما این گروههای سیاهپوش چندنفرند؟ معمولا در هر تجمعشون بیست، پنجاه، صد و پنجاه، بترکه دویست نفر. و با همین تعداد سه ساله هزاران تیتر، هزاران عکس، هزاران ویدئو و هزاران مقاله دربارهشون توسط رسانههای لیبرال تولید شده، تا وجودشون و اقداماتشون رو موجه جلوه بده.
در گذشته کمونیستهای آکادمیک آمریکا از گروههای خشونتطلب فاصله میگرفتند، حداقل در ظاهر، و حتی میگفتند این توطئه سازمان افبیآی است برای امنیتی کردن جو علیه ما، همونطور که تحرکات مسلحانه سیاهپوستها کار خودشون بود! ولی این روزها دیگه ابایی ندارند که نه تنها فاصله نگیرند، بلکه توجیهشون هم بکنند.
اما اینکه واقعا چه کسانی پشت این گروهها هستند برای ما اهمیتی نداره. مهم در همون نکتهست که اگه اون چند میلیون مرد و زن آموزشدیده که با دست خالی هم میتونند استخوان این جوان جینگیلهای هورمونی رو خرد کنند، وقتی این اراذل مثلا جلوی سخنرانی یک فرد رو میگیرن و شرکت کنندگان رو مورد ضرب و شتم قرار میدن، میریختند خیابون و یک جبهه در مقابلشون تشکیل میدادند، نه تنها صحنه به کلی عوض میشد، بلکه بساط اقدامات اینها برچیده میشد.
اما این کار رو نمیکنند. درسته درگیری تبعات قضایی داره و قابل پیشبینی نیست، ولی تعدادی از اعضای سیاهپوشان هم تا حالا دادگاهی و راهی زندان شدن. یعنی اون تبعات مانعشون نبوده. لذا ترس از عقوبت قانونی تنها دلیل بیتحرکی اون یک میلیون آموزشدیده نیست. دلایل مختلفی داره که وقتی یک لیست ازش میسازیم میبینیم برای ما آشناست:
- باید بقیه هم بیان، تنهایی نمیشه
- بریم که چی بشه؟ کی ازمون حمایت میکنه؟
- این کارها رهبری میخواد
- من بیکار نیستم، ممنون.
- بیفایدهست، امروز زدیمشون، فردا باز میان.
- اگه پام شکست هزینه بیمارستان رو کی میده؟
- جورج سوروس اسپانسر اوناست، اسپانسر ما کیه؟
مسئله من بهیچوجه کمونیستهای آمریکا که به خودشون میگن ضدفاشیست ولی دارن با سلب آزادی بیان از دیگران فاشیسم رو نرمالایز میکنند نیست. مسئله دینامیک وضعیتهاییه که یک اقلیت، چه نیم درصدی، چه ده درصدی، چه حتی ۴۹ درصدی، میتونه خودش رو صحنهگردان و روایتساز کنه و چطور اکثریت، چه ۵۱ درصدی، چه ۹۱ درصدی، در بیعملی و انفعال قرار بگیره. و بعد از غیبت خودش از صحنه دچار این خطا بشه که واقعا اکثریت نیست!
❤6
خالد پیام برادرش رو آورده برای ترامپ، اوبرایان هست، کوشنر هست، اما سفیر عربستان داخل اتاق نیست! مثل اینکه نه تنها به خبرنگارها خبر ندادن، بلکه به دختره هم خبر ندادن! یا شاید هم خالد بش گفته لازم نیست تو بیای.
دیده میشه عدهای، اغلب ژورنالیست، طبق معمول منویات خودشون رو به عنوان محتوای پیام به خورد مخاطب میدن، و میلشون اینه که سعودیها گفته باشن «ما رو قاطی نکنید». اینها نمیتونند بگن نمیدونیم، خبر نداریم، و مانندها. باید حتما یه چیزی بنویسند. هرچند موضع آلسعود میتونه همین باشه، چرا که حتی موضع نتانیاهو هم همینه، و در مانوری جالب گفته اتفاق اخیر به ما مربوط نیست! اما ولیعهد نیازی نداشت برای اعلام این موضع برادرش رو بفرسته. این پیام هرچه هست، درباره یک مسئله استراتژیک و بلندمدته.
دیده میشه عدهای، اغلب ژورنالیست، طبق معمول منویات خودشون رو به عنوان محتوای پیام به خورد مخاطب میدن، و میلشون اینه که سعودیها گفته باشن «ما رو قاطی نکنید». اینها نمیتونند بگن نمیدونیم، خبر نداریم، و مانندها. باید حتما یه چیزی بنویسند. هرچند موضع آلسعود میتونه همین باشه، چرا که حتی موضع نتانیاهو هم همینه، و در مانوری جالب گفته اتفاق اخیر به ما مربوط نیست! اما ولیعهد نیازی نداشت برای اعلام این موضع برادرش رو بفرسته. این پیام هرچه هست، درباره یک مسئله استراتژیک و بلندمدته.
❤7
من داشتم سریال نگاه میکردم.. چه خبرتونه؟ تلگرامم پر مسیج شده! پست قبلی رو پاک کردم، پرسیده بودن اوکتاگون چیه؟! تقصیر از منه، معذرت، باید یه جوری بنویسم همهفهم باشه.
چی شد نبودم؟ موشکبازی؟ بگیرید بخوابید بابا.
داشتم سریال see رو میدیدم. بسیار جذابتر بود از چیزی که شما به خاطرش بیدار موندید. یادم باشه بعدا دربارهش بنویسم. به مدرنیته مربوط میشه.
چی شد نبودم؟ موشکبازی؟ بگیرید بخوابید بابا.
داشتم سریال see رو میدیدم. بسیار جذابتر بود از چیزی که شما به خاطرش بیدار موندید. یادم باشه بعدا دربارهش بنویسم. به مدرنیته مربوط میشه.
خیلی وقت پیش نبود. گمونم موقع زدن پهپاد نوشته بودم. و خودتون هم دارید میبینید. بعد ازینکه به «همه» اطلاع دادند که انتقام سخت کذاییشون قراره چه تئاتر روحوضیای باشه، وزیر خارجه آمریکا هر نوع تماس زیر دستانش رو با گروههای معارض تروریستی مثل مجاهدین ممنوع کرد. اینهمه لطافت حتی در اوج گفتکوی تمدنبازی خاتمی هم رخ نداده بود. خلیفه و قزلباشهایش همزمانی که ملافه انداختهاند سرشان که دیو قدرتمند و ترسناک به نظر برسند، از زیر همان ملافه مشغول قاشقزنی هستند برای توافقی پایدارتر از برجام.
❤6
🟡 اگه سریال see رو ندیدید و قراره بعدا ببینید و براتون مهمه که اسپویل نشه این پست رو نادیده بگیرید
کلیت سناریو این سریال روی این محور قرار گرفته که «بینش وابسته به بینایی نیست». میشه بینا بود و بینش نداشت، و میشه بینش داشت و نابینا بود. البته بدیهی به نظر میرسه ولی اینجا تلاش میشه که نشون داده بشه به این سادگیها نیست.
تمدن امروزی به دلایلی از بین میره و پانصدسال بعد نسل جدیدی از انسانها ظاهر میشن که در همهچیز مثل ما هستند؛ غیر از قدرت بینایی (که به دلایل ژنتیکی از دست رفته)، و میراث تمدنی. لذا نه تنها نمیبینند، بلکه از لحاظ سبک زندگی برگشتن به پانصدسال قبل از الان ما. یعنی تیر و کمان و تیپ عشایری. اما در بینشون هستند معدود افرادی که ژنشون سالمه و میبینند. اون جامعه تمدن از دست داده، این افراد رو به عنوان جادوگر میشناسه و اعدامشون میکنه. یک نفر ازونها، موفق میشه به میراث تمدنی گذشتگان دست پیدا کنه و میفهمه که میشه دوباره به شکوفایی و پیشرفت برگشت. اما برای اینکار نیاز به افراد بینایی مثل خودش داره، بنابراین با زنان مختلف رابطه برقرار میکنه تا فرزندان زیادی بوجود بیاد و ژن سالم منتقل بشه، و اونها رو در یک پایگاه مخوف که تا حدی از دنیای بیرون ایزوله کرده آموزش بده. اما در این پروژه احیاء تمدنی خودش چنان کوتهفکره که تبدیل به هیولایی شده که فرقی با هیولاهای نابینا نداره.
چند نکته در مورد این داستان اهمیت داره.
- برخلاف بقیه علمی-تخیلیهای آیندهگرای ویرانشهری، که تکنولوژی به اوج رسیده و تباهی هم در اوجه، در اینجا حرکت بشری یک مسیر مستقیم نیست. چرخش U داره. لذا تباهی در اوجه، ولی خبری از تکنولوژی نیست. این ازین جهت مهمه که در عصر اینترنت این توهم ایجاد شده که دیگه ممکن نیست میراث علمی و تمدنیمون رو از دست بدیم! در حالی که تضمینی وجود نداره، و ضمانتی نیست بقای بشر با همین کیفیت فعلی دوام پیدا کنه، و میشه خیلی راحت به بدویت برگشت. جا داشت ادبیات بیشتر به این احتمال میپرداخت.
- اون فرد بینا که پایگاه تمدنسازی راه انداخته به زعم خودش، به پایگاه میگه «خانه روشنگری»، و اونجا رو محلی برای معراج فکری معرفی میکنه. عالم نیست، علمگراست. مثل خیلی از اهالی آکادمی در دنیای فعلی ما. و دقیقا مثل جماعت دانشگاهی و علمی، هوس خدایی داره! میخواد جانشین خدایان باشه، چون معتقده فقط علم درستترین مذهبه.
که بعد معلوم میشه اون خانه روشنگری سرپا نیست مگر با زد و بندهایی که با اراذل و اوباش نابینای صاحب قدرت انجام گرفته!
- اما در دنیای وحشی نابیناها هم خدایان و فراعنه وجود دارند و مشغول دریدن همدیگه و مردم هستند. و اغلب مردم هم بدون اینکه فهم این رو داشته باشند که علت فلاکتشون همین فرعونها هستند، بشون مومن و وفادار باقی میمونند. یعنی در یک فضا، هم ایمان مذهبی ضدعلم و هم علمگرایی مذهبی، کنار هم زیست میکنند. و هر دو با هم دعوا دارند. آشنا نیست؟
باید دید در ادامه چی پیش میاد، ولی تا همینجا دغدغه نویسنده پرمعنی بوده: بدویت، نه وابسته به محیطه، نه ژن، نه شرایط، نه شانس، نه ابزار. انسان در هر نقطهای از بردار زمان، و در هر مکانی و با هر شرایطی میتونه انتخاب کنه که بدوی، یا حیوانی، یا پوچ باشه. انسان مدرن که با محیط و ابزار توسعهیافته احاطه شده گاهی فکر میکنه ازون انتخابها مصونیت پیدا کرده، ولی چه بدونه چه ندونه در حال انتخاب کردنه، و چه بسا در نتیجه مجموعه این انتخابها در جایگاهی پستتر از یک انسان ظاهرا عقبافتاده قرار گرفته باشه.
کلیت سناریو این سریال روی این محور قرار گرفته که «بینش وابسته به بینایی نیست». میشه بینا بود و بینش نداشت، و میشه بینش داشت و نابینا بود. البته بدیهی به نظر میرسه ولی اینجا تلاش میشه که نشون داده بشه به این سادگیها نیست.
تمدن امروزی به دلایلی از بین میره و پانصدسال بعد نسل جدیدی از انسانها ظاهر میشن که در همهچیز مثل ما هستند؛ غیر از قدرت بینایی (که به دلایل ژنتیکی از دست رفته)، و میراث تمدنی. لذا نه تنها نمیبینند، بلکه از لحاظ سبک زندگی برگشتن به پانصدسال قبل از الان ما. یعنی تیر و کمان و تیپ عشایری. اما در بینشون هستند معدود افرادی که ژنشون سالمه و میبینند. اون جامعه تمدن از دست داده، این افراد رو به عنوان جادوگر میشناسه و اعدامشون میکنه. یک نفر ازونها، موفق میشه به میراث تمدنی گذشتگان دست پیدا کنه و میفهمه که میشه دوباره به شکوفایی و پیشرفت برگشت. اما برای اینکار نیاز به افراد بینایی مثل خودش داره، بنابراین با زنان مختلف رابطه برقرار میکنه تا فرزندان زیادی بوجود بیاد و ژن سالم منتقل بشه، و اونها رو در یک پایگاه مخوف که تا حدی از دنیای بیرون ایزوله کرده آموزش بده. اما در این پروژه احیاء تمدنی خودش چنان کوتهفکره که تبدیل به هیولایی شده که فرقی با هیولاهای نابینا نداره.
چند نکته در مورد این داستان اهمیت داره.
- برخلاف بقیه علمی-تخیلیهای آیندهگرای ویرانشهری، که تکنولوژی به اوج رسیده و تباهی هم در اوجه، در اینجا حرکت بشری یک مسیر مستقیم نیست. چرخش U داره. لذا تباهی در اوجه، ولی خبری از تکنولوژی نیست. این ازین جهت مهمه که در عصر اینترنت این توهم ایجاد شده که دیگه ممکن نیست میراث علمی و تمدنیمون رو از دست بدیم! در حالی که تضمینی وجود نداره، و ضمانتی نیست بقای بشر با همین کیفیت فعلی دوام پیدا کنه، و میشه خیلی راحت به بدویت برگشت. جا داشت ادبیات بیشتر به این احتمال میپرداخت.
- اون فرد بینا که پایگاه تمدنسازی راه انداخته به زعم خودش، به پایگاه میگه «خانه روشنگری»، و اونجا رو محلی برای معراج فکری معرفی میکنه. عالم نیست، علمگراست. مثل خیلی از اهالی آکادمی در دنیای فعلی ما. و دقیقا مثل جماعت دانشگاهی و علمی، هوس خدایی داره! میخواد جانشین خدایان باشه، چون معتقده فقط علم درستترین مذهبه.
که بعد معلوم میشه اون خانه روشنگری سرپا نیست مگر با زد و بندهایی که با اراذل و اوباش نابینای صاحب قدرت انجام گرفته!
- اما در دنیای وحشی نابیناها هم خدایان و فراعنه وجود دارند و مشغول دریدن همدیگه و مردم هستند. و اغلب مردم هم بدون اینکه فهم این رو داشته باشند که علت فلاکتشون همین فرعونها هستند، بشون مومن و وفادار باقی میمونند. یعنی در یک فضا، هم ایمان مذهبی ضدعلم و هم علمگرایی مذهبی، کنار هم زیست میکنند. و هر دو با هم دعوا دارند. آشنا نیست؟
باید دید در ادامه چی پیش میاد، ولی تا همینجا دغدغه نویسنده پرمعنی بوده: بدویت، نه وابسته به محیطه، نه ژن، نه شرایط، نه شانس، نه ابزار. انسان در هر نقطهای از بردار زمان، و در هر مکانی و با هر شرایطی میتونه انتخاب کنه که بدوی، یا حیوانی، یا پوچ باشه. انسان مدرن که با محیط و ابزار توسعهیافته احاطه شده گاهی فکر میکنه ازون انتخابها مصونیت پیدا کرده، ولی چه بدونه چه ندونه در حال انتخاب کردنه، و چه بسا در نتیجه مجموعه این انتخابها در جایگاهی پستتر از یک انسان ظاهرا عقبافتاده قرار گرفته باشه.
❤9
ریکی جرویس در مراسم گلدنگلوب با زبان طنز به ستارههای هالیوود گفت اگه داعش هم یه سرویس پخش فیلم دایر کنه، نمایندهتون رو میفرستین تا باش قرارداد ببنده!. که یعنی شما هیچ مرز اخلاقی ندارید، هرکی پول بده میتونه کارفرمای شما باشه.
مردم عادی ازین متلک سنگین که به طبقه الیت وارد کرد ذوقزده شدند. ولی شاید به این واقعیت اشراف ندارند که خودشون ممکنه همینطور باشند. اینکه گزینههای خودشون برای کار کردن محدوده، نداشتن مرز اخلاقی رو پنهان میکنه. تنها دلیلی که معلوم نیست من به پیشنهاد رسانهای داعش چه جوابی بدم اینه که داعش به من پیشنهاد نمیده.
هیچکس به خودش نمیگه من یک فرد ضداخلاق هستم! همه در حال رعایت چیزهایی و رعایت نکردن چیزهایی دیگر هستند. و چون چیزهایی هست که رعایت میکنند هیچوقت خودشون رو ضداخلاق نمیبینن. مثل کسی که ورزش نمیکنه اما هرروز تعداد زیادی پله رو بالا پایین میره، و بواسطه همون پلهنوردی همیشه دلیل کافی داره که بگه من فعالیتم زیاده!
برای همین میشه آدمی رو دید که از اموال عمومی استفاده شخصی میکنه، اما کار مردم رو هم راه میندازه. میشه پزشکی رو دید که از فقرا ویزیت نمیگیره ولی پولشویی هم میکنه. و میشه آدمی رو دید که آزارش هیچوقت به هیچ همسایهای نمیرسه ولی در مورد معترضی که گلوله خورده میگه حقش بود. و میشه مردمی رو دید که برای آوارگان یک کشور دیگه کوهی از کمکهای نقدی و غیرنقدی ارسال میکنند، ولی اگه فرمانده نظامیشون همون آوارگان رو اگه قیام کردند قتل عام کنه میگن خوب کرد! یا انکار میکنند که کار فرماندهشون بوده.
اساسا نمیشه نسبت به یک جاندار اخلاقی بود بدون اینکه دوستش داشت. پس اخلاقی بودن نسبت به همه معادل است با دوست داشتن همه. اما مردم هیچوقت مایل نیستند همه رو دوست داشته باشند.
اخلاق برای آدمها این کارکرد رو نداره که برای حداکثری از موجودات شفیق باشند. کارکردش اینه که احساس شایستگی کنند. تا با اعتبار اون شایستگی چکهای بیمحل زیادی بکشند. در واقع چیزهایی رو رعایت میکنند، «تا بتونند» چیزهایی رو رعایت نکنند.
هنوز مردم ازینکه هند سالها به نادرشاه و جانشینانش باج و خراج میداده خرکیفند، و چیزی که اهمیت نداره خونهاییه که در این کشورگشایی ریخته شد. اهمیت ندادن به اون خونها یک خرجه، و سرمایهای که اون خرج رو تأمین میکنه شایستگیهاییه که به زعم خودشون قبلا کسب کردن. بعبارتی چون در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت دادند، به خودشون این رخصت رو میدن که در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت ندن!
میشه یه مثال غیردقیق زد، که با اینکه دقیق نیست میتونه وضعیت رو تا حدی توصیف کنه.
میشه زبان انگلیسی و شیمی رو خوب خوند و خوب تست زد و نمره خوبی آورد. «تا» بشه ریاضی رو خوب نزد، و گفت «سوالات بد طرح شده بود». وقتی کسی میگه سوالات بد بود که شیمی رو خوب زده بوده، همه باور میکنند که سوالات بد بوده. اما اگه منی که همه رو بد میزنم بگم سوالات ریاضی بد بود، میگن تو بلد نبودی!
اگه کسی که هیچوقت به سربازان خرابکار و خطاکار زیر دستش تندی نکرده و همه ازش خاطره خوب دارن به یک اسیر تیرخلاص بزنه، میگن ایراد از اسیره بوده.
لذا هیچکس اخلاقمدار نیست. همه در حال «مدیریت گناهان»شون هستند. این واقعیته که باید پرت میشد به صورتتون، و من پرت کردم.
مردم عادی ازین متلک سنگین که به طبقه الیت وارد کرد ذوقزده شدند. ولی شاید به این واقعیت اشراف ندارند که خودشون ممکنه همینطور باشند. اینکه گزینههای خودشون برای کار کردن محدوده، نداشتن مرز اخلاقی رو پنهان میکنه. تنها دلیلی که معلوم نیست من به پیشنهاد رسانهای داعش چه جوابی بدم اینه که داعش به من پیشنهاد نمیده.
هیچکس به خودش نمیگه من یک فرد ضداخلاق هستم! همه در حال رعایت چیزهایی و رعایت نکردن چیزهایی دیگر هستند. و چون چیزهایی هست که رعایت میکنند هیچوقت خودشون رو ضداخلاق نمیبینن. مثل کسی که ورزش نمیکنه اما هرروز تعداد زیادی پله رو بالا پایین میره، و بواسطه همون پلهنوردی همیشه دلیل کافی داره که بگه من فعالیتم زیاده!
برای همین میشه آدمی رو دید که از اموال عمومی استفاده شخصی میکنه، اما کار مردم رو هم راه میندازه. میشه پزشکی رو دید که از فقرا ویزیت نمیگیره ولی پولشویی هم میکنه. و میشه آدمی رو دید که آزارش هیچوقت به هیچ همسایهای نمیرسه ولی در مورد معترضی که گلوله خورده میگه حقش بود. و میشه مردمی رو دید که برای آوارگان یک کشور دیگه کوهی از کمکهای نقدی و غیرنقدی ارسال میکنند، ولی اگه فرمانده نظامیشون همون آوارگان رو اگه قیام کردند قتل عام کنه میگن خوب کرد! یا انکار میکنند که کار فرماندهشون بوده.
اساسا نمیشه نسبت به یک جاندار اخلاقی بود بدون اینکه دوستش داشت. پس اخلاقی بودن نسبت به همه معادل است با دوست داشتن همه. اما مردم هیچوقت مایل نیستند همه رو دوست داشته باشند.
اخلاق برای آدمها این کارکرد رو نداره که برای حداکثری از موجودات شفیق باشند. کارکردش اینه که احساس شایستگی کنند. تا با اعتبار اون شایستگی چکهای بیمحل زیادی بکشند. در واقع چیزهایی رو رعایت میکنند، «تا بتونند» چیزهایی رو رعایت نکنند.
هنوز مردم ازینکه هند سالها به نادرشاه و جانشینانش باج و خراج میداده خرکیفند، و چیزی که اهمیت نداره خونهاییه که در این کشورگشایی ریخته شد. اهمیت ندادن به اون خونها یک خرجه، و سرمایهای که اون خرج رو تأمین میکنه شایستگیهاییه که به زعم خودشون قبلا کسب کردن. بعبارتی چون در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت دادند، به خودشون این رخصت رو میدن که در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت ندن!
میشه یه مثال غیردقیق زد، که با اینکه دقیق نیست میتونه وضعیت رو تا حدی توصیف کنه.
میشه زبان انگلیسی و شیمی رو خوب خوند و خوب تست زد و نمره خوبی آورد. «تا» بشه ریاضی رو خوب نزد، و گفت «سوالات بد طرح شده بود». وقتی کسی میگه سوالات بد بود که شیمی رو خوب زده بوده، همه باور میکنند که سوالات بد بوده. اما اگه منی که همه رو بد میزنم بگم سوالات ریاضی بد بود، میگن تو بلد نبودی!
اگه کسی که هیچوقت به سربازان خرابکار و خطاکار زیر دستش تندی نکرده و همه ازش خاطره خوب دارن به یک اسیر تیرخلاص بزنه، میگن ایراد از اسیره بوده.
لذا هیچکس اخلاقمدار نیست. همه در حال «مدیریت گناهان»شون هستند. این واقعیته که باید پرت میشد به صورتتون، و من پرت کردم.
❤45
در بسیاری از خانوادههای ایرانی حداقل یک شوشول فرنود مثل اینها رو میشه دید. و تماشای از نزدیک این پدیده میتونه یک نوع مطالعه روانشناختی جالب باشه.
اگه زیر پلاک جلوی ماشین یه دوربین بذارن و بگن فقط با کمک همین تصویر ماشین رو هدایت کن، آدم دچار اضطراب میشه. چون فقط آسفالت روبرو رو میبینه. نمیدونه ته ماشین کجاست، عرضش چقدره، اصلا چه شکلی داره، سواریه، اسپورته، یا کامیونه؟ میشه ازین کوچه رد شد؟ ممکنه بخورم به بغلدستی؟! اونایی که ذهنشون «شکل» نداره، میسپرنش به دیگران.
و شما نمیتونی شکل ذهنت رو بدست بیاری جز اینکه بذاری هرجایی که میخواد بره، بره. نقاشی که خوب ترکیب رنگ بلده، یه زمانی به خودش اجازه داده بوده هر ترکیبی رو امتحان کنه. هر فاکینگ ترکیبی.
اگه زیر پلاک جلوی ماشین یه دوربین بذارن و بگن فقط با کمک همین تصویر ماشین رو هدایت کن، آدم دچار اضطراب میشه. چون فقط آسفالت روبرو رو میبینه. نمیدونه ته ماشین کجاست، عرضش چقدره، اصلا چه شکلی داره، سواریه، اسپورته، یا کامیونه؟ میشه ازین کوچه رد شد؟ ممکنه بخورم به بغلدستی؟! اونایی که ذهنشون «شکل» نداره، میسپرنش به دیگران.
و شما نمیتونی شکل ذهنت رو بدست بیاری جز اینکه بذاری هرجایی که میخواد بره، بره. نقاشی که خوب ترکیب رنگ بلده، یه زمانی به خودش اجازه داده بوده هر ترکیبی رو امتحان کنه. هر فاکینگ ترکیبی.
❤8