Anarchonomy
44.1K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
بخش اول.
جوکر و ترامپیسم.

در فیلم جوکر، با اینکه قهرمان یک آدم‌کش روانی است، کشتار زیادی رخ نمی‌دهد. مقتولان که خونشان توسط این آدم متنفر ریخته می‌شود، با دقت انتخاب شده‌اند. سه مرد جوان تحصیلکرده که شغل خوبی دارند (کارمند شرکت وِین)، و تحصیلکرده بودنشان آنقدر مهم است که اخبار تلویزیون در هنگام اعلام خبر قتل‌شان اشاره می‌کند که تحصیلکرده‌اند. مردی که برای اولین بار اسلحه گرم در اختیار جوکر قرار می‌دهد و او را به دروازه خشونت هدایت می‌کند. مادرخوانده‌ای که او را در کودکی قربانی خشونت خانگی کرده و امروز ناباورانه ازو می‌خواهد شاد باشد. و سلبریتی کمدینی که هرشب با جوک‌هایی که گویی فقط برای عادی جلوه دادن اوضاع برای طبقه متوسط است به مردم می‌گوید زندکی همین است!
با این که گاتهام به نیویورک شباهت دارد اما جوکری که از این افراد انتقام می‌گیرد به مرد سفیدپوست شهرهای دورافتاده یا ایالت‌های مرکزی آمریکا نزدیک‌تر است. بین شهرهای ساحلی در طرفین آمریکا (واشنگتن‌دی‌سی و نیویورک در شرق، و ایالت واشنگتن و کل کالیفرنیا در غرب) و مابقی آمریکا شکافی در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و مذهب و جهان‌بینی ایجاد شده که نوعی جنگ داخلی نرم به راه انداخته است. ساحلی‌ها با مهاجرپذیری بالا از کشورهای مختلف و جذب فرهنگ‌شان نظام ارزش‌گذاری آمریکایی را به چالش کشیدند، و از طرفی با خدماتی کردن اقتصادشان، تولید و صنعت و کشاورزی را به حاشیه راندند. اینترنت و تکنولوژی نرم‌افزاری و اقتصاد مبتنی بر سرویس، آن‌ها را به کانون‌های متمرکزی از جمعیت و ثروت تبدیل کرد، و مرد سفیدپوست کارگر و دانشگاه نرفته که به دور از ازین کانون‌ها زندگی می‌کرد یا به امکانات‌شان دسترسی نداشت، از قطار توسعه جا ماند. تحصیلکرده‌ها او را گاوچرانی می‌دیدند که دورانش تمام شده، و افکار همچنان گره خورده به مذهبش، پوسیده است. وقتی مرد سفیدپوست بیکار شد، هیچ پشتوانه مالی نداشت و خیلی زود به بن‌بست رسید. تحصیلکرده‌های شهرهای ساحلی به او گفتند «برو مهارت‌های جدید کسب کن»، و وقتی نتوانست، سلبریتی‌های هالیوودی به او گفتند «ازین به بعد این چیزها که ما می‌گوییم خوب است و این چیزهایی که ما می‌گوییم بد است، و زندگی همین است». امروز بیشترین آمار خودکشی در آمریکا در بین همین افراد است: مردان سفیدپوستی که در شهرهای ساحلی شرقی و غربی هیچ شانسی ندارند. و درصد بالایی از آن‌ها قربانی خشونت خانگی هم بوده‌اند، پدر نداشته‌اند، و اغلب با اسلحه گرم خودشان را می‌کشند. اسلحه‌ای که یک روز یک نفر به آن‌ها گفته برای دفاع از خودت است. این‌ها عصبانی و غمگین بودند، چون جامعه جدید به آن‌ها می‌گفت ارزش‌های گذشته اعتباری ندارند. کسانی که دانشگاه نرفته‌اند و از مهارت‌های جدید برخوردار نیستند، محکوم به حذفند. پرسش‌های جوکر هم دقیقا در همین راستاست: چرا ارزش‌های گذشته باید بی‌اعتبار باشند؟ چرا اینکه به هم بی‌رحمی نکنیم نباید یک استاندارد اخلاقی باشد؟ اگر ارزش‌های قبلی بد بودند حالا که حذف شدند باید حالتان خوب باشد. پس چرا حال همه‌تان خراب است؟ چرا چون مهارت خاصی که شرکت‌ها می‌طلبند ندارم باید مثل سگ زندگی کنم؟ از منظر جوکر، هیچ‌چیزی در این تشکیلات اجتماعی وجود ندارد که ارزش داشته باشد نگران از بین رفتنش باشیم.
مردمی که توسط دنیای جدیدی که شهرهای ساحلی به ارمغان آورده بودند تحت فشار قرار گرفته بودند در سال ۲۰۱۶ دریچه‌ای برای انتقام یافتند. آن‌ها به کسی رأی دادند که همه معادلات را بهم بزند، به اهالی قدرت دهن‌کجی کند، حساب رسانه‌ها را کف دست‌شان بگذارد، و کفر سلبریتی‌ها را در بیاورد. مردم گاتهام ازینکه جوکر بساط طبقه الیت را بهم ریخته، لذت می‌بردند. می‌دانستند این بهم ریختگی ممکن است زندگی خودشان را هم بهم بریزد، اما لذت بهم خوردن مناسبات ارزشش را داشت. و وقتی بهم ریخت حالا این توده بودند که به طبقه الیت می‌گفتند «زندگی همین است».
بخش دوم.
جوکر و گناهان کبیره.

در داستان‌های اولیه جوکر که در دهه چهل و پنجاه قرن بیستم ساخته و پرداخته شد، شانس سهم مهمی در سرنوشت کاراکتر داشت. مثلا جوکر در مخازن زباله می‌افتاد و به خاطر تماس با مواد شیمیایی، پوست صورتش رنگ می‌باخت و موهایش سبزرنگ می‌شد. اما در جوکر ۲۰۱۹ خبری از بدشانسی نیست. هر اتفاقی که بد است، محصول مستقیم یا غیرمستقیم رفتار عمدی آدم‌هاست. فیلمساز به اذعان خودش قسمت‌هایی از متن را همراه با فیلمبرداری جلو می‌برده، و شخصیت جوکر بدست آمده دستخوش تغییراتی می شده، چرا که هم کارگردان و هم بازیگر نقش جوکر، در حین فیلمبرداری در حال جستجوی نسخه‌ای عمیق‌تر بودند تا به نمایش بگذارند، اما با همه این‌ها حواسشان بوده که شانس وارد قضیه نشود.
در هر دوره‌ای، جامعه جوکری متناسب با عقاید خودش تخیل می‌کند. در دهه چهل و پنجاه که جامعه آمریکایی هنوز خیلی مذهبی‌تر بود، هنوز این باور ریشه‌دار مسیحی جریان داشت که «شیطان‌صفتان بخشی از دنیای ما هستند»، که اگر خدا نخواهد نمی‌شود جلوی‌شان را گرفت. چرا که وجود آن‌ها در جامعه قسمتی از برنامه خدا برای ماست. مسیحیت، سهم معقولی از شرارت را همانقدر کار خدا می‌دانست که سیل و بیماری را کار خدا می‌دانست. گاهی خدا فرد شرور را در مسیر ما قرار می‌دهد تا ما را بیازماید! برای متولیان دین البته این باور ازین جهت کاربردی بود که بوسیله آن می‌شد تبعات زندگی مدرن را توجیه کرد. در دوران مدرن شرارت‌ها و رنج‌هایی منتج از آن شرارت‌ها ایجاد شده بود که قابل توضیح نبودند. متولی دین ازین بستر ایجاد شده استفاده کرد برای احیاء تقوای کمرنگ‌شده مسیحی: «زمانه بد است، چون ما زیاد گناه می‌کنیم! بروید گناه نکنید. به کلیسا پناه بیاورید». شهروند مدرن البته نمی‌دانست دقیقا مرتکب چه گناهی شده. شاید همین که راه می‌رود و نفس می‌کشد هم گناه است؟
در دهه دوم قرن بیست و یکم اما، آن‌ باورهای مذهبی تا حد زیادی از بین رفته و دولت‌های رفاه جای خدا را گرفته‌اند. در این نظام رفاه، ما همچنان گناهکاریم و ظهور جوکرها نتیجه گناهان ماست، ولی نه آن گناهان مسیحی، بلکه گناهان مذهب تجددگرایی! ما گناهکاریم اگر بیشتر خدمات را رایگان نکنیم! ما گناهکاریم اگر از پولدارها مالیات نگیریم و مترو نسازیم! ما گناهکاریم اگر برنامه‌های دولتی خدمات اجتماعی را حمایت نکنیم! گناهکاریم که بودجه اختصاص ندادیم برای مشاوره روانشناسی و جوکر در آستانه فروپاشی روانی، تنها هم‌صحبت خود را از دست داد. گناهکاریم که به کسانی رأی ندادیم که بیمه بیکاری را در اختیار همگان قرار دهند. اما این فقط به سیاست‌ها ختم نمی‌شود. ما گناهکاریم که به جای اتوبوس، خودرو سوار میشویم. ما گناهکاریم که به جای یک لامپ دو لامپ روشن می‌کنیم. ما گناهکاریم که شبانه‌روز در حال اندیشیدن به وضع زندگی ۴۲ میلیون نفر دیگر که در مگاسیتی‌ها میلولند نیستیم. ما گناهکاریم که لبخند نمی‌زنیم، گاهی عصبانی می‌شویم، گاهی دیگری را مسخره می‌کنیم، گاهی خودخواهیم، گاهی روابط عمومی‌مان افت می‌کند و مثل سگ جواب احوالپرسی را می‌‌دهیم. همه این خطاهای زشت انقدر بزرگ هستند که جوکرهای بعدی را بسازند.
در دستگاه مسیحی، دنیا انقدر جای مبتذلی بود که سکس با یک روسپی می‌توانست کافی باشد تا جامعه به شیطان‌صفتان ظالم گرفتار شود. و در دستگاه نیهیلیست فعلی، دنیا انقدر جای لوس و بچه‌گانه‌ای است که کافیست به اندازه عیسی خوب و بی‌ازار و پاک نباشی، تا جامعه مبتلا به شیطان‌صفتان شود. همه چنان در ورطه سقوط روحی هستند که بواسطه کوچکترین عامل آزاردهنده بیرونی، فاصله انسانیت تا حیوانیت محض را در چشم برهم زدنی طی کنند. در این دنیا، انسان مدرن به هرحال محکوم به رنج است، اما با ایجاد بهشت سوسیالیستی، شاید بتواند اندکی از بار گناهانش را کاهش دهد. به هرحال ما گرفتار جوکر خواهیم شد، حتی اگر جامع‌ترین دولت رفاه ممکن را پیاده‌سازی کنیم که هوای همه مظلومان را داشته باشد، چون شخصا به اندازه کافی خوب نیستیم!
بخش سوم.
جوکر و حاشیه‌نشینان

در تمام فیلم جوکر پنج شش کاراکتر سیاهپوست وجود دارد که همگی خنثی هستند. مشاور، دختر همسایه، مسافر اتوبوس، دلقک همکار، کارمند بایگانی، و مشاور تیمارستان. همگی حداقلی‌ترین دیالوگ را دارند، همه جوکر را نمی‌فهمند، همه زندگی عادی دارند. همه معرف طبقه‌ای هستند که اگر متوسط هم نباشد، استمرارطلب هست. مشاور از بدی زمانه آگاه است، از چیزی که جوکر خبر دارد هم خبر دارد. اما آن را پذیرفته. حتی در گوشه اتاقش، که یک دخمه دولتی است، برچسبی که تشویق به رأی دادن می‌کند هم دیده می‌شود‌. تیپ کسانی که فکر می‌کنند در فضایی که همه مناسبات علیه ما تنظیم شده، با «مشارکت مدنی» می‌شود گام رو به جلو برداشت! جوکر متأسف است اینکه چطور این زن می‌تواند این بیهودگی را دوام بیاورد. دختر همسایه، بی‌آزار و دوست داشتنی است، اما او هم به دخمه‌ای که در آن در کنار فرزندش آرام گرفته راضی است. اگر راضی نبود بدترین چیزی که روزش را خراب می‌کرد، بازی درآوردن موتور آسانسور نمی‌بود! زن مسافر اتوبوس که برای نشستن کنار سفیدها، لازم نبوده مثل رزا پارک هزینه‌ای بدهد، حالا که نشسته نه تنها نیازی به مجاورت با دیگران حس نمی‌کند، بلکه از دیگران گریزان است، و می‌خواهد فرزندش هم گریزان باشد. برای دلقک همکار و کارمند بایگانی فقط این مهم است که در کار روزانه دردسری ایجاد نشود‌. همه این‌ها در لاک خود فرو رفته‌اند و نه قطب‌نمای اخلاقی دارند و نه سنسورهای احساسی. از نگاه جوکر این‌ سیاهپوستان ساکت و راضی، یا انقدر معصومند که متوجه عمق کثافت نشوند (مثل دختر همسایه)، یا از لحاظ ذهنی توانایی درک کثافت موجود را ندارند (کارمند و همکار)، یا اگر درک می‌کنند از لحاظ فرهنگی جنم خودنمایی و اعتراض ندارند (مشاور). هیچوقت نخواهیم فهمید این دید نژادپرستانه به عمد در فیلم به کار گرفته شده یا سهوی و به ناخودآگاه به ذهن سازندگان رسیده. یا شاید هدف این بوده که از رنگ پوست استفاده کنند برای نشان دادن که این‌ها همه متعلق به یک کلاس اجتماعی هستند. بهرحال اینکه از زیر دست چپ‌ها در رفته عجیب است. ولی اینکه این کلاس اجتماعی را در چند خط دیالوگ ساده خلاصه کرده، کار زیبایی بود. چون لازم بود نمایاندن این واقعیت که فرقی ندارد شرایط اجتماعی به چه وضعیتی بیفتد، تنها بحران‌سنج این دسته از مردم، فیش حقوقی‌شان است، و امنیت.
بزرگترین مشکلی که جوکر با این جماعت دارد این است که هیچ تلاشی برای اینکه معلوم شود زنده‌اند و وجود دارند نمی‌کنند. جوکر برای نشان دادن اینکه وجود دارد نهایتا دست به خشونت می‌زند و شهر را بهم می‌ریزد. از نظر او اگر تنها راهی که جامعه می‌فهمد ما هم وجود داریم این است که زندگی‌شان را بهم بزنیم، پس بهم زدن زندگی‌شان دیگر اتفاق بدی نیست. اگر می‌خواستند اتفاق بدی باشد باید راه دیگری پیش پای ما می گذاشتند تا انتخاب کنیم.
پله‌های پرتعداد و پرشیب انتخاب شده برای مسیر روزانه‌اش به خانه نماد خوبی هستند از کلیت زندگی‌ای که شهر برای حاشیه خود انتخاب کرده. بالارفتن‌های مکرری که عملا کسی را بالا نمی‌برند، بلکه صرفا خستگی ایجاد می‌کنند. هوشمندانه در سکانسی که در حال رقصیدن و خوشحالی است، در حال پایین آمدن از همان پله‌هاست، نه بالا رفتن. این پایین آمدن در آنجا، پیاده شدن از مسیر است. چون سقف تعیین شده‌ای که قبلا بالای سرش وجود داشت برچیده شده‌. حاشیه‌نشینی در دوران ما را باید با این سقف سنجید، نه از جغرافیای محل سکونت، نه از کیفیت مصالح مسکن محل سکونت. در گاتهام بسیاری از مردم زیر آن سقف ترقی هستند، به این معنی که مهم نیست چه کسی باشند، مهم نیست چه استعدادی داشته باشند، مهم نیست حاضر باشند چقدر تلاش کنند، و حتی مهم نیست چقدر خوش شانس باشند، ابعاد زندگی‌شان از مختصاتی مشخص فراتر نخواهد رفت. ازین جهت شهروند برج‌نشینی در تهران که چسبیده به این سقف، در حاشیه‌تر است تا زاغه‌نشینی در روستاهای چین که می‌داند راه‌های زیادی برای پیمودن و تجربه کردن دارد و هیچ بعید نیست چند سال بعد زندگی‌ای کاملا متفاوت داشته باشد. شاید در مشابهتی نه چندان دقیق، حاشیه‌نشینان جامعه ما به مراتب بیش از ساکنان حاشیه‌ شهرها باشند. که تلاش زیادی نمی‌کنند که نشان دهند وجود دارند. اگر خودشان نتوانند خودشان را معرفی کنند، جوکر این کار را خواهد کرد، و جوکر جوری معرفی می‌کند که خودش بخواهد.
اندر مناقب فیلمبرداری تمیز
در قسمت‌هایی که جوکر با سیاهپوستان استمرارطلب تعامل دارد، هر دو نفر در یک شات قرار نمی‌گیرند، یا اگر در یک شات باشند چهره هر دو دیده نمیشود. به استثناء مسافر اتوبوس و دختر همسایه. علت استثناء این دو هم این است که طرف سیاهپوست در حال نمایش ترحم است و حداقلی از ارتباط انسانی وجود دارد.
از آب در نیومدن.. از ابتدا همین بودند. این ما بودیم که دچار سوء تفاهم بودیم. دیشب داشتم داستان کوتاهی از یکی از نویسندگان بزرگ! ایران معاصر رو گوش می‌دادم و فقط می‌پرسیدم چرا ما ایشون رو چیزی بیش از یک وبلاگ‌نویس در نظر می گرفتیم؟ آدم‌های خوش‌شانسی که قبل از اینترنت ظهور کردند و قبل از اینترنت هم دار فانی را ول کردند و رفتند. آدم‌هایی که نه در ازدحام رقبا قرار گرفتند، و نه کامنتی پای نوشته‌هاشون قرار می‌گرفت.
من ترجیح میدم همه‌چی مزخرف ولی واقعی باشه، تا دلنشین و دروغ. برای حالت دوم، ادبیات داریم.
8
اگه قصد مهاجرت به آمریکا رو دارید زودتر اینکارو بکنید و وقتی رسیدید اونجا از همون روز اول برنامه‌ریزی کنید برای خریدن خونه در حومه شهر‌. چون دموکرات‌ها ازونجایی که هر چیز خوبی که در آمریکا وجود داره رو دوست دارند نابود کنند، خونه‌های بزرگ حومه‌ای رو هم میخوان به مرور حذف و این‌ها رو به جاشون بسازن. وقتی طرح‌های تفصیلی شهرها رو تغییر دادند دیگه نمیشه کاریش کرد. (البته فکر نکنید خودشون هم تو این‌ها ساکن خواهند شد. ابدا. خودشون همچنان در ویلاها باقی خواهند موند. این شوروی‌‌بازی‌ها برای توده مردم عادیه).
8
از وقتی چشم باز کردیم در برابرمان صف‌آرایی کرده بودند
از همان وقتی که نوزاد بودیم می‌دانستند که شورش خواهیم کرد
نیل سرنوشت سبد زندگی‌مان را به تشکیلات خودشان برد
زیر دست خودشان بزرگ شدیم. با کتاب‌های خودشان، با منبرهای خودشان، با برنامه‌های تربیتی خودشان.
و حالا با اینکه لکنت داریم گفتیم «نه»، و تمام سحر و جادویی که داشتند در برابرمان از کار افتاد.
ما از دریای سرخ عبور خواهیم کرد.
با کسانی که امید دارند، یا بدون آن‌ها.

و به جایی خواهیم رفت که منزه از ستم نیست.
اما خدای‌مان را خودمان انتخاب خواهیم کرد، و برده هیچ هرم‌سازی نخواهیم شد.
30
همه‌چیز محرمانه است جز برهنگی پادشاه.
حضرات از مرحله عددسازی هم عبور کرده‌اند. چون خودشان هم می‌دانند که مثلا اگر بگویند این هفته فقط دو واحد تعطیل شد، کسی باور نمی‌کند. ما در نقطه جالبی از تاریخ ایران هستیم که در آن حکومت وقت باور دارد که کسی به او باور ندارد!
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جناب محقق داماد میفرماد هیچ بلایی به اندازه «جهل ناشی از دین» خون مردمان رو نریخته.

البته اغراق میفرمایند. جنگ‌ دینی خیلی کم رخ داده در تاریخ. همیشه مسئله قدرت، ثروت و نحوه توزیع این‌ها بوده. مردم سر اینکه خدای چه کسی بزرگتر است خیلی با هم درگیر نمی‌شدند، و اگر هم شدند تلفاتش در حد مالاریا و طاعون و سیل و این‌ها نبوده. در اون جنگ‌هایی هم که هدف قدرت و سرمایه بود ولی از ابزار دینی استفاده می‌کردند، کسی جهل نداشت نسبت به دین. اتفاقا آشناترین افراد به دین اون ابزارها رو در اختیار شمشیرزنان قرار می‌دادند. همونطور که الان خود ایشون کاملا آشناست با دین و یک کلمه درباره کشتار مردم در آبان که میشه درباره‌ش عبارت حمام خون رو به کار برد صحبت نکرده.
اگه نسخه انسانی‌تر از اسلام سراغ دارند، باید نشان دهند که چطور کار می‌کند. فعلا که کاری نکرده.
خوب است بدانیم داریم در چه جهنمی زندگی می‌کنیم. خیلی‌ها در مقام حرف می‌گویند «بله می‌دانیم، ولی خب چه کنیم؟». ولی نمی‌دانند. هنوز نفهمیده‌اند.
8
«امسال ۹۶ میلیون خانوار کریسمس را در کنار یک درخت در منزل‌شان جشن گرفتند. ۱۹ درصد آن درختان واقعی هستند (بیش از ۱۸ میلیون اصله درخت!). در ۱۶ درصد خانه‌ها بیش از یک درخت وجود داشت. منبع: انجمن درخت کریسمس آمریکا. بله چنین انجمنی وجود دارد)».

فرهنگ، بازار آزاد ایجاد می‌کند، یا بازار آزاد فرهنگ را؟ 🤔
🤔5
در نظرسنجی ایسپا در موضوعاتی اختلاف بین قشر جوان و تحصیلکرده با بقیه، نسبتی در حد ۸۵ درصد و ۱۵ درصد یا ۷۵ درصد و ۲۵ درصد بود. در همه جوامع اختلاف بین نسلی وجود داره، ولی نه با این غلظت. حتی در برگزیت هم اگه قرار بود فقط پیرپاتال‌ها رأی به خروج بدن، سهم‌شون به ۵۱ درصد نمی‌رسید. البته نظرسنجی در زمانه ما دیگه اعتبار چندانی نداره. در گذشته نگاه پرسش‌شونده این بود که من مفعول این ماجرا هستم. فاعلانی هستند که پرسش می‌کنند و من فقط باید جواب بدم. اما الان پرسش‌شونده هم نقش فاعلی برای خودش قائله: طوری جواب میدهم که نتیجه نظرسنجی‌شان به چیزی که من می‌خواهم نزدیک شود. و این نقش فاعلی در ایران نسبت به هرجای دیگه‌ای در دنیا، شدیدتره. و لذا ایسپا و غیرایسپا، همه نادقیق هستند. ولی میشه از مشاهدات شخصی خودمون نتیجه گرفت که خیلی هم پرت نیست. مثلا اینکه چهار پنجم جوانان تحصیلکرده صداسیما رو منبع معتبری ندانند، غیرواقعی نیست. و ازین جهت میشه گفت ما در رابطه ملت-حاکمیت با گسستی مواجهیم که حتی در دی‌ماه ۵۷ هم وجود نداشته (اگر قرار نبود روزی پانصدنفر قتل عام کنند الان شرایط خیابان‌ها شکل دیگه‌ای داشت). اما شخصا امیدوار نیستم به این گسست. دوباره از همون افرادی که به این نطرسنجی پاسخ دادند نظرسنجی کنید و مثلا بپرسید راه نجات اقتصاد ایران چیست؟ بعید می‌دونم بیش از ۲۰ درصد بگن «بازار آزاد». یعنی در سیاست، فرهنگ، سبک زندگی، ارزش‌ها، گسست هست، عمیق هم هست، طوری که نسل جدید انتظار می‌کشه که نسل‌های قبلیش پودر بشن و به هوا برن. که انتظار منصفانه‌ای هم هست. اما وقتی میرسیم سر اصل موضوع، و اصل موضوع همواره اقتصاد است، ناگهان پدر با پسر با پدربزرگ در یک جبهه قرار می‌گیرند! هر سه دولتی بزرگ می‌خواهند که چتر حمایتش روی همه گسترده باشد.
هرچند کسانی که اینجا رو می‌خونند نویسنده رو به عنوان یک اپوزیسیون می‌شناسند، اما یک فرق بسیار اساسی وجود داره بین من و بقیه میلیون‌ها اپوزیسیون ایرانی. بقیه، که محترمند و دم‌شان هم گرم بی‌تردید، مشکلاتی دارند با این حاکمیت که هرچند خیلی پیچیده هستند، در داخل همین نظام قابل حلند. مثلا همین سیستم می‌تونست انقدر سفاک نباشه که بیش از ۱۵۰۰ نفر را قتل عام کنه که شامل کودکان هم می‌شود. در طبیعتش هست که این کار را بکنه، ولی می‌توانست نکنه. اگر به جای این روضه‌خوان ناقص‌العقل، یک قلدر باهوش مدیریت را بعهده گرفته بود، هم اقتدار را حفظ می‌کرد هم دامن خودشان رو از جنایت حفظ می‌کرد. یا لازم نبود با دست خودشان اینترنت را قطع کنند، یا با دست خودشان تحریم بخرند و فضا رو بی‌ثبات کنند. منظورم این نیست که قابل اصلاحند. منظورم اینه که اگر آدم نخبه‌ای در این نظام وجود داشت می‌تونست ۹۹ درصد مخالفت‌ها رو بدون ایجاد ارعاب، بدون ایجاد بی‌ثباتی و تنش، و بدون ارتکاب جنایت، برطرف کنه. بعبارتی مخالفان فعلی، که اغراق نیست بگیم شامل ۷۰ درصد جمعیت ایران میشه، مخالف تشکیلات هستند. اما مخالفت ما فراتر ازین تشکیلات است. من اپوزیسیون سبک فکری ایرانی هستم (البته اگه بپذیریم سبکی وجود داره). در این سبک، هنوز مالکیت خصوصی به رسمیت شناخته نشده. در این سبک، آزادی مقدار دارد. و مثل همه مواد که مقدارش معلوم می‌کنه که مناسب است یا نه، برای آزادی هم حد کم و زیاد قائلند. مثل لبنیات که گفته میشه هم مصرف کمش ضرر داره و هم مصرف زیادش، در مورد آزادی هم فکر می‌کنند باید «به اندازه» باشد. در این سبک، دولت باید فعال ما یشاء باشه، ولی حواسش باشه که افعال درستی انجام بده! در این سبک، اعتماد به بروکراسی ایمن‌تر است از اعتماد به اجتماعات کوچک مدنی! در این سبک، لوکالیزم نه تنها غیرقابل اجرا نیست بلکه خطرناک هم هست!

شاید خنده‌دار باشه ولی من جوری مخالفم که در نظم و نظام بعدی هم باید با آی‌پی آمریکا و اسم مستعار بنویسم. برای همینه که شما به نظرسنجی ایسپا میگید
WOW
و من میگم:
Well...!
6
در قبرستان که بودیم یک قبر را نشان داد که صاحبش را میشناختم و مغازه‌های چندده میلیاردی‌شان هرروز در مسیرم است. گفت این و شش نفر دیگر در اواخر دوره قاجار در معدن کار می‌کردند. اما به خاطر شرایط بد کاری، دولت خیلی زودتر از موعد بازنشسته‌شان کرد، و یک مقدار پول نقد تحویل‌شان داد. این با همان پول آمد داخل شهر یک مغازه خرید!.. هرچه که امروز دارند از آن مغازه شروع شد، و آنقدری هست که بچه‌هایش، که بچه‌های خوبی هم هستند، شش دنگ حواسشان را جمع کنند که نیم دنگ هم در حق‌شان اجحاف نشود. و صادقانه اذعان می‌کنند که ما سهم را برای خودمان نمیخواهیم، برای بچه‌هایمان میخواهیم.‌ اگر گفته شود یک معدنچی ساده ثروتی بهم زد که سه نسل بعد ازو خوردند، اغراق نیست. البته زندگی آن شش نفر دیگر، همینقدر مرتب نبود، و نشد. شانس فاکتور مهمی بود، و خوب توزیع نمی‌شد، اما در خانه خیلی‌ها را زد. این‌ها نه دل خوشی از قاجار داشتند، نه پهلوی، اما حکم‌شان در هر انقلابی این بود که «ما خودمان را قاطی نمی‌کنیم». چون از نظر این‌ها دولت «کلا چیز خوبیست». اگر دولت نبود شاید هیچوقت دست به استخراج آن معدن نمیزد، چون هزینه-فایده محاسبه نمی‌شد، یا اگر محاسبه می‌شد و به نفع بود و یک شرکت منتفع می‌شد، به این راحتی کارگر را ول نمیکرد که برود پی تجارت، و اگر ول هم می‌کرد آنقدری پول نقد کف دستش نمی‌گذاشت که بشود با آن بنگاه‌دار شد! فک و فامیل همین بزرگوار که تا آن موقع روستا را ترک نکرده بودند، بالاخره می‌شنیدند که چه کرده و چقدر درآورده. و حتما بین خودشان می‌گفتند فلانی رفت شهر دو سال فلان جا کار کرد، الان فلان ملک را خریده، تو چه می‌کنی؟ من چه می‌کنم؟ غاز میچرانیم! واقعا هم داشتند غاز میچراندند. این شد که آن‌ها هم آمدند، و در مناطقی که نقشه شهرسازی‌شان را تکنوکرات‌‌های مسلمان که البته کراوات می‌زدند طراحی کرده بودند و فکر می‌کردند خیلی منظم و مهندسی درآمده و هیچ‌جایش بن‌بست نیست، ساکن شدند . ولی قجری‌ها رفته بودند، و پهلوی‌ها حالا کارگر باسوادتر می‌خواستند. بن‌بست‌های زندگی داشت یکی یکی برملا می‌شد. بعد از انقلاب، برادر مهندس بازرگان، «آبادسازی» را بدون کراوات ادامه داد و عرض خیابان‌ها را بیشتر کرد، تا تعداد بیشتری از پروانه‌هایی که قرار است دور شمع دولت بگردند، و بسوزند، جا بگیرند.
تراژدی در همه شهرهای ایران هست. هر توحشی که در اساطیر ما آمده، به شکل واقعی در همه جای ایران بازسازی عملی شده. هیچ مصداقی از فلاکت باقی نمانده که در گوشه‌ای از ایران نشود مشاهده کرد. اما بیماری کرج، یک طاعون بدون مشابه است. چون اینجا نه پایتخت بود، نه دور از پایتخت. این میانگی به لابرآتواری تبدیلش کرد برای آزمایش دولت‌ها‌. اینکه در ماهشهر مردم را با تیربار می‌زنند ولی چهلم یک شهید اینجا، باعث قطعی دوباره اینترنت شده، به خاطر اختلاف طبقاتی بین خانواده او و شهدای ماهشهر نیست. ما همه با هم هستیم، محروم! با هم هستیم، فقیر. بلکه به خاطر این است که حجاج بن یوسف از کوفه بیشتر میترسد. خود حضرات می‌گفتند اینجا فاضلاب تهران است، در همه ابعاد اجتماعی. و بیراه هم نبود. و حالا می‌ترسند از کانال‌های مخوف این فاضلاب زیرزمینی که دیگر خودشان هم نقشه‌اش را ندارند اژدهایی بیرون بیاید و گردن‌شان را بشکند!
هر دولتی در ایران، با اینجا مشکل خواهد داشت. حتی یک دولت سکولار. حتی دولتی که به آزادی تعرض نکند. چون کل این سکونتگاه، نماد این حقیقت شده که «دولت بد است»، و کاش نبود.
خون بر شمشیر پیروز نمیشود. کسانی که بر تلاطم هورمونی خودشان فائق آمده‌اند، این را می‌دانند. معمولا کسی در ۶۵ سالگی هوس انقلاب نمی‌کند. انقلاب‌ها همیشه متعلق به رده سنی هجده تا بیست و پنج است. البته در کشور ما کف آن پایین‌تر آمده و دوازده ساله‌ها هم انقلابی‌اند، اما کف سنی در خیلی چیزهای دیگر هم پایین آمده.. مثل استعمال دخانیات، یا خودفروشی. دعوت به تجمعِ انقلابیِ از قبل تعیین‌شده، دعوت به خون دادن است. مخصوصا اگر طرف مقابل در دفاع از تاج و تخت هیچ خط قرمزی نداشته باشد. طبقه حاشیه‌نشین و له شده، انقلابی نیست. فقط به انتقام فکر می‌کند، و تحمیل درد. و برای همین به دعوت‌ها اهمیتی نمی‌دهد و نخواهد داد. در انتقام، ریسک تلفات هست، اما نباید خودکشی باشد. نه به خاطر اینکه نباید به سمت مرگ جهید. اتفاقا آماده جهیدن هستند. بلکه برای ایجاد توازن در دردی که وارد می‌کنیم و دردی که وارد می‌کنند. حاشیه‌نشین‌ها از هر فرصتی برای انتقام استفاده خواهند کرد. اما زمانش را خودشان انتخاب خواهند کرد، نه اکتیویست‌ها. شکلش را هم خودشان انتخاب خواهند کرد، نه تحلیلگران. مقدار دردی که آماده‌اند وارد کنند و آماده‌اند که تحمل کنند، خودشان انتخاب می‌کنند، نه هزینه‌داده‌های سابق!
انقلاب متعلق به طبقه متوسطی است که زندگی عادی‌‌شان در کنار روزمرگی‌ها، ظرفیت رویاپردازی سیاسی را هم دارد. انقلابی‌ها به درستی خودشان را به آتشفشان تشبیه می‌کنند. آتشفشان قبل از انفجار، می‌لرزاند و با دود علامت می‌دهد‌. انگار می‌خواهد به همه دنیا بفهماند که آماده نمایش شوند. اما انتقام گیرنده‌ها، مثل گرگ‌، در زمانی که انتظارش نیست حمله می‌کنند، گاهی فردی، گاهی جمعی، و می‌درند، حتی چیزهایی را که نمی‌خواهند ببلعند، و می‌روند، و هیچ نشانه‌ای ازینکه دفعه بعد کجا، و چه زمانی، و با چه آرایشی خواهند آمد باقی نمیماند.
چوپان‌ها، مادران ساده‌لوحی دارند که با دعا و ذکر بدرقه‌شان کند، هرروز. و هرروزی که روز گرگ‌ها نبود، خیال کند که حاجت‌روا شده، چون مادر است!
شاید کدخدا از ترس دریده شده‌ها، به خود بلرزد، و مادرها عزادار شوند، اما گرگ‌ها به سراغ گله نمی‌روند تا کدخدا را عوض کنند، و مادرها را بی‌پسر. آن‌ها حمله می‌کنند تا آرامش و ثبات، گران شود. تا دیگران راحت نخوابند. تا همه به آن‌ها فکر کنند. حاشیه‌نشین‌ها از بن‌بست به بعد، شروع می‌کنند به انتشار آزار! تا وقتی آن‌ها راحت نمی‌خوابند، نباید بشود آرام خوابید. زمانی که «نباید آرام خوابید» جزیی از گزینه‌های وجدان بود، گذشت. ازین به بعد جزیی از مجازات است.

آن که اسلحه دارد از ترس رجز می‌خواند و آنکه گله دارد از ترس قرآن باز کرده. همه ترسیده‌اند. و این همان‌چیزیست که گرگ‌ها می‌خواهند.
8
نباید برای غارتگران دلسوزی کرد، ولی گاهی اجحاف از حد می‌گذرد، و این روزها انقلابی‌ها اجحاف به مسئولان اجرایی کشور را از حد گذرانده‌اند. مسئول و مدیر امروزی جمهوری اسلامی، یک مفت‌خور بی‌کفایت است، اما هرچه هست بیت المال را دزدیده، نه زندگی ما را. کسانی که زندگی ما را دزدید، انقلابی‌هایی مثل خود نویسنده پست بودند. ترجیح است که یک مفت‌خور دزد جیب‌مان را بزند، تا یک انقلابی هورمونی پرت‌مان کند به انتهای دره. این فاسقان سیاسی، مسئولان اجرایی را سیبل انتقادات خود کرده‌اند که وانمود کنند جنایت خودشان فی‌النفسه مبارک بوده، این مدیران بودند که خرابش کردند! لعن و نفرین بی‌حساب، تا روز حساب، بر آنان باد.

https://t.me/abdiabbas/2157