Anarchonomy
44.1K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
از ژانویه تا نوامبر ۲۰۱۹ تسلا تونست بیش از ۱۲۷ هزار دستگاه مدل۳ بفروشه در آمریکا. در حالی که فروش تمام مدل‌های سواری بی‌ام‌و، از سری ۲ گرفته تا سری ۸، روی هم! ۱۱۶ هزار دستگاه بوده. هرچند طرفداران خودروهای برقی این آمار رو نشانه‌ای می‌دونند از عملکرد خوب تسلا، اما بیشتر گواه اینه که بازار «سواری» آمریکا با مغز در حال سقوطه. چون مردم دارند شاسی‌بلند می‌خرند. و این اتفاق نمی‌افتاد اگه بنزین ارزان نبود. در عین حال عده‌ای می‌گفتند اگه سوخت فسیلی ارزان بمانه، مردم رغبت نمی‌کنند ماشین برقی بخرند، و با همین منطق می‌گفتند باید مالیات بیشتری به سوخت بست. ولی بنزین ارزان شد و خودروی برقی هم خوب فروش رفت. شاید عجیب باشه ولی ارزانی بنزین به نفع تسلا تمام شد، چون شیفت تقاضا به سمت شاسی‌بلندها، بازار راحت‌تری تو قسمت سواری‌ها ایجاد کرد. البته این مزیت تا ابد براش باقی نمیمونه، اما وقت خوبی براش ایجاد شد. زمانی که به افزایش انفجاری ظرفیت تولید نیاز داشت تا ثابت کنه یک تولیدکننده انبوهه.

به حرف داروغه‌ها نباید گوش داد. معجزات بازار کار خودش رو می‌کنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شهر گنت بلژیک قرار بود در سال ۲۰۳۰ سهم دوچرخه در حمل و نقل رو به ۳۵ درصد برسونه، ولی در سال ۲۰۱۹ به این مقدار رسید! برای این کار تغییرات زیادی در مسیرهای داخل شهر ایجاد کردند. حالا دوچرخه‌ها راه اختصاصی خودشون رو دارند و بعید نیست دوچرخه به وسیله اول جابجایی تبدیل بشه. این شهر با اینکه دومین منطقه پرجمعیت بلژیکه فقط ۲۶۰ هزارنفر جمعیت داره، یعنی از فردیس کمتر! مزیت لوکالیزم اینجا مشخص میشه. گرفتن تصمیمات بزرگ در تجمعات کوچکتر راحت‌تره.
تنها ایراد کار اونجاست که دارند به مرور لذت رانندگی رو از زندگی حذف می‌کنند.
در اینکه جانوران آکادمیک این تفاوت‌ها رو نمی‌بینند یا نمی‌فهمند که باید ببینند، تردیدی نیست. غیر از هوا، شکل شهر هم مهمه. در شهری که پای کوه قرار داره، مثل بیشتر شهرهای ایران (چون از بیابان فرار کرده‌اند و دور منابع اندک آب جمع شده‌اند)، شیب معابر انقدری هست که رس عضلات طرف کشیده خواهد شد برای یک تردد روزانه عادی.
اما حتی در ایران کم‌آب هم دلیلی نداشت انقدر تمرکز جمعیتی شکل بگیره. به شهرهای بزرگ و متراکم ما که نگاه کنید می‌بینید سرنخ تمرکزشون به دولت‌ها برمیگرده. اصفهان رو صفویه اونقدر بزرگ کرد، نه کمبود آب در بقیه جاها. آذربایجان که مشکل آب نداشت، تبریز رو چه کسانی بزرگش کردند؟ الان مردمش افتخار می‌کنند که اولین‌های ایران اونجا تشکیل شده. خب این اولین‌ها رو کی بنا کرد؟ حکومت‌ها.
4
دولت هند میخواد به هندوها، مسیحیان و بقیه اقلیت‌های دینی که از ترس جان‌شون از کشورهای اسلامی مثل بنگلادش و پاکستان به هند پناه آوردن و به صورت غیرقانونی زندگی می‌کنند تابعیت بده. مسلمانان به این بهانه که «چرا شامل مسلمانان نمیشه؟» ریختند بیرون و اعتراض کردند. خب طبیعی بود شامل مسلمانان نشه، چون مسلمان از جامعه اسلامی در نمیره (ایران استثناء است البته)، این اقلیت‌های مذهبی هستند که از شدت رأفت اسلامی! در این کشورها به ستوه میان و پناه میبرند به هند. اما می‌شد این قانون رو خیلی معقول‌تر تنظیم کرد. اگه هدف پناه دادن به کسیه که جانش در خطره، پس ملاک باید فقط سطح خطر باشه، نه موضوع خطر. در هند وقتی چیزی قانون شد واقعا الزام‌آوره و مثل ایران ما آب بینی بز نیست (و برای همین هروقت چیزی تصویب میشه همه نگران میشن) و واقعیتش اینه که دولت هند نمی‌خواد خودش رو گره خورده به الزامی کنه که مایل نیست بش تن بده. اگه قرار باشه «هند مأمن مسلمانان است» به یک گزاره واقعی و رسمی تبدیل شه، با حجمی از پناهجویان مواجه خواهند شد که براش تبعاتی قائلند. که از جهاتی حق هم دارند. حتی ایران حاضر نیست درباره پاکستانی‌ها با اون عقاید نورانی‌شون ریسک کنه. حتی اگه مسئله بمب‌های متحرک وجود نداشت، امت اسلامی از جنبه فرهنگی تولیدات درخشانی داره که همه رو در وضعیت آلرت قرار میده (غیر از لندن، که چپ‌ها همه آژیرهاش رو خاموش کردن). حرف نخست وزیر درست بود که این قانون هیچ تأثیری بر زندگی مسلمانان هندی نخواهد داشت. اما مشکل مسلمانان هندی همینه که هیچ چیز هیچ تأثیری در وضعیت‌شون نداره. در یک کشور یک و نیم میلیاردی اقلیت بودن که طرف اکثریت هم خیلی مهربان نیست، وضعیت دلسردکننده‌ایه که قرار نیست تغییر کنه. احزاب مخالف ازین دلسردی و یأس استفاده می‌کنند تا مودی رو تحت فشار قرار بدن، و طرف مسلمان هم انقدر احساساتی هست که متوجه نباشه دارند ازش استفاده می‌کنند.

وقتی فاتحان عرب مسلمان به کشورهای آسیایی رسیدند نتیجه‌ای گرفتند که بعد از چهارده قرن هنوز درسته: اینجا جای ما نیست.
5
جوکر چیزی نیست که بشه اسپویلش کرد، چون اصل داستان متعلق به هفتاد سال پیشه. اما ازونجایی که چیزهایی که نوشتم ممکنه بک‌گراندی ایجاد کنه که موقع دیدن فیلم ناخواسته مزاحم بشه، اگه می‌خواهید با ذهن خالی فیلم رو ببینید سه پست بعدی رو نادیده بگیرید.
بخش اول.
جوکر و ترامپیسم.

در فیلم جوکر، با اینکه قهرمان یک آدم‌کش روانی است، کشتار زیادی رخ نمی‌دهد. مقتولان که خونشان توسط این آدم متنفر ریخته می‌شود، با دقت انتخاب شده‌اند. سه مرد جوان تحصیلکرده که شغل خوبی دارند (کارمند شرکت وِین)، و تحصیلکرده بودنشان آنقدر مهم است که اخبار تلویزیون در هنگام اعلام خبر قتل‌شان اشاره می‌کند که تحصیلکرده‌اند. مردی که برای اولین بار اسلحه گرم در اختیار جوکر قرار می‌دهد و او را به دروازه خشونت هدایت می‌کند. مادرخوانده‌ای که او را در کودکی قربانی خشونت خانگی کرده و امروز ناباورانه ازو می‌خواهد شاد باشد. و سلبریتی کمدینی که هرشب با جوک‌هایی که گویی فقط برای عادی جلوه دادن اوضاع برای طبقه متوسط است به مردم می‌گوید زندکی همین است!
با این که گاتهام به نیویورک شباهت دارد اما جوکری که از این افراد انتقام می‌گیرد به مرد سفیدپوست شهرهای دورافتاده یا ایالت‌های مرکزی آمریکا نزدیک‌تر است. بین شهرهای ساحلی در طرفین آمریکا (واشنگتن‌دی‌سی و نیویورک در شرق، و ایالت واشنگتن و کل کالیفرنیا در غرب) و مابقی آمریکا شکافی در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و مذهب و جهان‌بینی ایجاد شده که نوعی جنگ داخلی نرم به راه انداخته است. ساحلی‌ها با مهاجرپذیری بالا از کشورهای مختلف و جذب فرهنگ‌شان نظام ارزش‌گذاری آمریکایی را به چالش کشیدند، و از طرفی با خدماتی کردن اقتصادشان، تولید و صنعت و کشاورزی را به حاشیه راندند. اینترنت و تکنولوژی نرم‌افزاری و اقتصاد مبتنی بر سرویس، آن‌ها را به کانون‌های متمرکزی از جمعیت و ثروت تبدیل کرد، و مرد سفیدپوست کارگر و دانشگاه نرفته که به دور از ازین کانون‌ها زندگی می‌کرد یا به امکانات‌شان دسترسی نداشت، از قطار توسعه جا ماند. تحصیلکرده‌ها او را گاوچرانی می‌دیدند که دورانش تمام شده، و افکار همچنان گره خورده به مذهبش، پوسیده است. وقتی مرد سفیدپوست بیکار شد، هیچ پشتوانه مالی نداشت و خیلی زود به بن‌بست رسید. تحصیلکرده‌های شهرهای ساحلی به او گفتند «برو مهارت‌های جدید کسب کن»، و وقتی نتوانست، سلبریتی‌های هالیوودی به او گفتند «ازین به بعد این چیزها که ما می‌گوییم خوب است و این چیزهایی که ما می‌گوییم بد است، و زندگی همین است». امروز بیشترین آمار خودکشی در آمریکا در بین همین افراد است: مردان سفیدپوستی که در شهرهای ساحلی شرقی و غربی هیچ شانسی ندارند. و درصد بالایی از آن‌ها قربانی خشونت خانگی هم بوده‌اند، پدر نداشته‌اند، و اغلب با اسلحه گرم خودشان را می‌کشند. اسلحه‌ای که یک روز یک نفر به آن‌ها گفته برای دفاع از خودت است. این‌ها عصبانی و غمگین بودند، چون جامعه جدید به آن‌ها می‌گفت ارزش‌های گذشته اعتباری ندارند. کسانی که دانشگاه نرفته‌اند و از مهارت‌های جدید برخوردار نیستند، محکوم به حذفند. پرسش‌های جوکر هم دقیقا در همین راستاست: چرا ارزش‌های گذشته باید بی‌اعتبار باشند؟ چرا اینکه به هم بی‌رحمی نکنیم نباید یک استاندارد اخلاقی باشد؟ اگر ارزش‌های قبلی بد بودند حالا که حذف شدند باید حالتان خوب باشد. پس چرا حال همه‌تان خراب است؟ چرا چون مهارت خاصی که شرکت‌ها می‌طلبند ندارم باید مثل سگ زندگی کنم؟ از منظر جوکر، هیچ‌چیزی در این تشکیلات اجتماعی وجود ندارد که ارزش داشته باشد نگران از بین رفتنش باشیم.
مردمی که توسط دنیای جدیدی که شهرهای ساحلی به ارمغان آورده بودند تحت فشار قرار گرفته بودند در سال ۲۰۱۶ دریچه‌ای برای انتقام یافتند. آن‌ها به کسی رأی دادند که همه معادلات را بهم بزند، به اهالی قدرت دهن‌کجی کند، حساب رسانه‌ها را کف دست‌شان بگذارد، و کفر سلبریتی‌ها را در بیاورد. مردم گاتهام ازینکه جوکر بساط طبقه الیت را بهم ریخته، لذت می‌بردند. می‌دانستند این بهم ریختگی ممکن است زندگی خودشان را هم بهم بریزد، اما لذت بهم خوردن مناسبات ارزشش را داشت. و وقتی بهم ریخت حالا این توده بودند که به طبقه الیت می‌گفتند «زندگی همین است».
بخش دوم.
جوکر و گناهان کبیره.

در داستان‌های اولیه جوکر که در دهه چهل و پنجاه قرن بیستم ساخته و پرداخته شد، شانس سهم مهمی در سرنوشت کاراکتر داشت. مثلا جوکر در مخازن زباله می‌افتاد و به خاطر تماس با مواد شیمیایی، پوست صورتش رنگ می‌باخت و موهایش سبزرنگ می‌شد. اما در جوکر ۲۰۱۹ خبری از بدشانسی نیست. هر اتفاقی که بد است، محصول مستقیم یا غیرمستقیم رفتار عمدی آدم‌هاست. فیلمساز به اذعان خودش قسمت‌هایی از متن را همراه با فیلمبرداری جلو می‌برده، و شخصیت جوکر بدست آمده دستخوش تغییراتی می شده، چرا که هم کارگردان و هم بازیگر نقش جوکر، در حین فیلمبرداری در حال جستجوی نسخه‌ای عمیق‌تر بودند تا به نمایش بگذارند، اما با همه این‌ها حواسشان بوده که شانس وارد قضیه نشود.
در هر دوره‌ای، جامعه جوکری متناسب با عقاید خودش تخیل می‌کند. در دهه چهل و پنجاه که جامعه آمریکایی هنوز خیلی مذهبی‌تر بود، هنوز این باور ریشه‌دار مسیحی جریان داشت که «شیطان‌صفتان بخشی از دنیای ما هستند»، که اگر خدا نخواهد نمی‌شود جلوی‌شان را گرفت. چرا که وجود آن‌ها در جامعه قسمتی از برنامه خدا برای ماست. مسیحیت، سهم معقولی از شرارت را همانقدر کار خدا می‌دانست که سیل و بیماری را کار خدا می‌دانست. گاهی خدا فرد شرور را در مسیر ما قرار می‌دهد تا ما را بیازماید! برای متولیان دین البته این باور ازین جهت کاربردی بود که بوسیله آن می‌شد تبعات زندگی مدرن را توجیه کرد. در دوران مدرن شرارت‌ها و رنج‌هایی منتج از آن شرارت‌ها ایجاد شده بود که قابل توضیح نبودند. متولی دین ازین بستر ایجاد شده استفاده کرد برای احیاء تقوای کمرنگ‌شده مسیحی: «زمانه بد است، چون ما زیاد گناه می‌کنیم! بروید گناه نکنید. به کلیسا پناه بیاورید». شهروند مدرن البته نمی‌دانست دقیقا مرتکب چه گناهی شده. شاید همین که راه می‌رود و نفس می‌کشد هم گناه است؟
در دهه دوم قرن بیست و یکم اما، آن‌ باورهای مذهبی تا حد زیادی از بین رفته و دولت‌های رفاه جای خدا را گرفته‌اند. در این نظام رفاه، ما همچنان گناهکاریم و ظهور جوکرها نتیجه گناهان ماست، ولی نه آن گناهان مسیحی، بلکه گناهان مذهب تجددگرایی! ما گناهکاریم اگر بیشتر خدمات را رایگان نکنیم! ما گناهکاریم اگر از پولدارها مالیات نگیریم و مترو نسازیم! ما گناهکاریم اگر برنامه‌های دولتی خدمات اجتماعی را حمایت نکنیم! گناهکاریم که بودجه اختصاص ندادیم برای مشاوره روانشناسی و جوکر در آستانه فروپاشی روانی، تنها هم‌صحبت خود را از دست داد. گناهکاریم که به کسانی رأی ندادیم که بیمه بیکاری را در اختیار همگان قرار دهند. اما این فقط به سیاست‌ها ختم نمی‌شود. ما گناهکاریم که به جای اتوبوس، خودرو سوار میشویم. ما گناهکاریم که به جای یک لامپ دو لامپ روشن می‌کنیم. ما گناهکاریم که شبانه‌روز در حال اندیشیدن به وضع زندگی ۴۲ میلیون نفر دیگر که در مگاسیتی‌ها میلولند نیستیم. ما گناهکاریم که لبخند نمی‌زنیم، گاهی عصبانی می‌شویم، گاهی دیگری را مسخره می‌کنیم، گاهی خودخواهیم، گاهی روابط عمومی‌مان افت می‌کند و مثل سگ جواب احوالپرسی را می‌‌دهیم. همه این خطاهای زشت انقدر بزرگ هستند که جوکرهای بعدی را بسازند.
در دستگاه مسیحی، دنیا انقدر جای مبتذلی بود که سکس با یک روسپی می‌توانست کافی باشد تا جامعه به شیطان‌صفتان ظالم گرفتار شود. و در دستگاه نیهیلیست فعلی، دنیا انقدر جای لوس و بچه‌گانه‌ای است که کافیست به اندازه عیسی خوب و بی‌ازار و پاک نباشی، تا جامعه مبتلا به شیطان‌صفتان شود. همه چنان در ورطه سقوط روحی هستند که بواسطه کوچکترین عامل آزاردهنده بیرونی، فاصله انسانیت تا حیوانیت محض را در چشم برهم زدنی طی کنند. در این دنیا، انسان مدرن به هرحال محکوم به رنج است، اما با ایجاد بهشت سوسیالیستی، شاید بتواند اندکی از بار گناهانش را کاهش دهد. به هرحال ما گرفتار جوکر خواهیم شد، حتی اگر جامع‌ترین دولت رفاه ممکن را پیاده‌سازی کنیم که هوای همه مظلومان را داشته باشد، چون شخصا به اندازه کافی خوب نیستیم!
بخش سوم.
جوکر و حاشیه‌نشینان

در تمام فیلم جوکر پنج شش کاراکتر سیاهپوست وجود دارد که همگی خنثی هستند. مشاور، دختر همسایه، مسافر اتوبوس، دلقک همکار، کارمند بایگانی، و مشاور تیمارستان. همگی حداقلی‌ترین دیالوگ را دارند، همه جوکر را نمی‌فهمند، همه زندگی عادی دارند. همه معرف طبقه‌ای هستند که اگر متوسط هم نباشد، استمرارطلب هست. مشاور از بدی زمانه آگاه است، از چیزی که جوکر خبر دارد هم خبر دارد. اما آن را پذیرفته. حتی در گوشه اتاقش، که یک دخمه دولتی است، برچسبی که تشویق به رأی دادن می‌کند هم دیده می‌شود‌. تیپ کسانی که فکر می‌کنند در فضایی که همه مناسبات علیه ما تنظیم شده، با «مشارکت مدنی» می‌شود گام رو به جلو برداشت! جوکر متأسف است اینکه چطور این زن می‌تواند این بیهودگی را دوام بیاورد. دختر همسایه، بی‌آزار و دوست داشتنی است، اما او هم به دخمه‌ای که در آن در کنار فرزندش آرام گرفته راضی است. اگر راضی نبود بدترین چیزی که روزش را خراب می‌کرد، بازی درآوردن موتور آسانسور نمی‌بود! زن مسافر اتوبوس که برای نشستن کنار سفیدها، لازم نبوده مثل رزا پارک هزینه‌ای بدهد، حالا که نشسته نه تنها نیازی به مجاورت با دیگران حس نمی‌کند، بلکه از دیگران گریزان است، و می‌خواهد فرزندش هم گریزان باشد. برای دلقک همکار و کارمند بایگانی فقط این مهم است که در کار روزانه دردسری ایجاد نشود‌. همه این‌ها در لاک خود فرو رفته‌اند و نه قطب‌نمای اخلاقی دارند و نه سنسورهای احساسی. از نگاه جوکر این‌ سیاهپوستان ساکت و راضی، یا انقدر معصومند که متوجه عمق کثافت نشوند (مثل دختر همسایه)، یا از لحاظ ذهنی توانایی درک کثافت موجود را ندارند (کارمند و همکار)، یا اگر درک می‌کنند از لحاظ فرهنگی جنم خودنمایی و اعتراض ندارند (مشاور). هیچوقت نخواهیم فهمید این دید نژادپرستانه به عمد در فیلم به کار گرفته شده یا سهوی و به ناخودآگاه به ذهن سازندگان رسیده. یا شاید هدف این بوده که از رنگ پوست استفاده کنند برای نشان دادن که این‌ها همه متعلق به یک کلاس اجتماعی هستند. بهرحال اینکه از زیر دست چپ‌ها در رفته عجیب است. ولی اینکه این کلاس اجتماعی را در چند خط دیالوگ ساده خلاصه کرده، کار زیبایی بود. چون لازم بود نمایاندن این واقعیت که فرقی ندارد شرایط اجتماعی به چه وضعیتی بیفتد، تنها بحران‌سنج این دسته از مردم، فیش حقوقی‌شان است، و امنیت.
بزرگترین مشکلی که جوکر با این جماعت دارد این است که هیچ تلاشی برای اینکه معلوم شود زنده‌اند و وجود دارند نمی‌کنند. جوکر برای نشان دادن اینکه وجود دارد نهایتا دست به خشونت می‌زند و شهر را بهم می‌ریزد. از نظر او اگر تنها راهی که جامعه می‌فهمد ما هم وجود داریم این است که زندگی‌شان را بهم بزنیم، پس بهم زدن زندگی‌شان دیگر اتفاق بدی نیست. اگر می‌خواستند اتفاق بدی باشد باید راه دیگری پیش پای ما می گذاشتند تا انتخاب کنیم.
پله‌های پرتعداد و پرشیب انتخاب شده برای مسیر روزانه‌اش به خانه نماد خوبی هستند از کلیت زندگی‌ای که شهر برای حاشیه خود انتخاب کرده. بالارفتن‌های مکرری که عملا کسی را بالا نمی‌برند، بلکه صرفا خستگی ایجاد می‌کنند. هوشمندانه در سکانسی که در حال رقصیدن و خوشحالی است، در حال پایین آمدن از همان پله‌هاست، نه بالا رفتن. این پایین آمدن در آنجا، پیاده شدن از مسیر است. چون سقف تعیین شده‌ای که قبلا بالای سرش وجود داشت برچیده شده‌. حاشیه‌نشینی در دوران ما را باید با این سقف سنجید، نه از جغرافیای محل سکونت، نه از کیفیت مصالح مسکن محل سکونت. در گاتهام بسیاری از مردم زیر آن سقف ترقی هستند، به این معنی که مهم نیست چه کسی باشند، مهم نیست چه استعدادی داشته باشند، مهم نیست حاضر باشند چقدر تلاش کنند، و حتی مهم نیست چقدر خوش شانس باشند، ابعاد زندگی‌شان از مختصاتی مشخص فراتر نخواهد رفت. ازین جهت شهروند برج‌نشینی در تهران که چسبیده به این سقف، در حاشیه‌تر است تا زاغه‌نشینی در روستاهای چین که می‌داند راه‌های زیادی برای پیمودن و تجربه کردن دارد و هیچ بعید نیست چند سال بعد زندگی‌ای کاملا متفاوت داشته باشد. شاید در مشابهتی نه چندان دقیق، حاشیه‌نشینان جامعه ما به مراتب بیش از ساکنان حاشیه‌ شهرها باشند. که تلاش زیادی نمی‌کنند که نشان دهند وجود دارند. اگر خودشان نتوانند خودشان را معرفی کنند، جوکر این کار را خواهد کرد، و جوکر جوری معرفی می‌کند که خودش بخواهد.
اندر مناقب فیلمبرداری تمیز
در قسمت‌هایی که جوکر با سیاهپوستان استمرارطلب تعامل دارد، هر دو نفر در یک شات قرار نمی‌گیرند، یا اگر در یک شات باشند چهره هر دو دیده نمیشود. به استثناء مسافر اتوبوس و دختر همسایه. علت استثناء این دو هم این است که طرف سیاهپوست در حال نمایش ترحم است و حداقلی از ارتباط انسانی وجود دارد.
از آب در نیومدن.. از ابتدا همین بودند. این ما بودیم که دچار سوء تفاهم بودیم. دیشب داشتم داستان کوتاهی از یکی از نویسندگان بزرگ! ایران معاصر رو گوش می‌دادم و فقط می‌پرسیدم چرا ما ایشون رو چیزی بیش از یک وبلاگ‌نویس در نظر می گرفتیم؟ آدم‌های خوش‌شانسی که قبل از اینترنت ظهور کردند و قبل از اینترنت هم دار فانی را ول کردند و رفتند. آدم‌هایی که نه در ازدحام رقبا قرار گرفتند، و نه کامنتی پای نوشته‌هاشون قرار می‌گرفت.
من ترجیح میدم همه‌چی مزخرف ولی واقعی باشه، تا دلنشین و دروغ. برای حالت دوم، ادبیات داریم.
8
اگه قصد مهاجرت به آمریکا رو دارید زودتر اینکارو بکنید و وقتی رسیدید اونجا از همون روز اول برنامه‌ریزی کنید برای خریدن خونه در حومه شهر‌. چون دموکرات‌ها ازونجایی که هر چیز خوبی که در آمریکا وجود داره رو دوست دارند نابود کنند، خونه‌های بزرگ حومه‌ای رو هم میخوان به مرور حذف و این‌ها رو به جاشون بسازن. وقتی طرح‌های تفصیلی شهرها رو تغییر دادند دیگه نمیشه کاریش کرد. (البته فکر نکنید خودشون هم تو این‌ها ساکن خواهند شد. ابدا. خودشون همچنان در ویلاها باقی خواهند موند. این شوروی‌‌بازی‌ها برای توده مردم عادیه).
8
از وقتی چشم باز کردیم در برابرمان صف‌آرایی کرده بودند
از همان وقتی که نوزاد بودیم می‌دانستند که شورش خواهیم کرد
نیل سرنوشت سبد زندگی‌مان را به تشکیلات خودشان برد
زیر دست خودشان بزرگ شدیم. با کتاب‌های خودشان، با منبرهای خودشان، با برنامه‌های تربیتی خودشان.
و حالا با اینکه لکنت داریم گفتیم «نه»، و تمام سحر و جادویی که داشتند در برابرمان از کار افتاد.
ما از دریای سرخ عبور خواهیم کرد.
با کسانی که امید دارند، یا بدون آن‌ها.

و به جایی خواهیم رفت که منزه از ستم نیست.
اما خدای‌مان را خودمان انتخاب خواهیم کرد، و برده هیچ هرم‌سازی نخواهیم شد.
30
همه‌چیز محرمانه است جز برهنگی پادشاه.
حضرات از مرحله عددسازی هم عبور کرده‌اند. چون خودشان هم می‌دانند که مثلا اگر بگویند این هفته فقط دو واحد تعطیل شد، کسی باور نمی‌کند. ما در نقطه جالبی از تاریخ ایران هستیم که در آن حکومت وقت باور دارد که کسی به او باور ندارد!
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جناب محقق داماد میفرماد هیچ بلایی به اندازه «جهل ناشی از دین» خون مردمان رو نریخته.

البته اغراق میفرمایند. جنگ‌ دینی خیلی کم رخ داده در تاریخ. همیشه مسئله قدرت، ثروت و نحوه توزیع این‌ها بوده. مردم سر اینکه خدای چه کسی بزرگتر است خیلی با هم درگیر نمی‌شدند، و اگر هم شدند تلفاتش در حد مالاریا و طاعون و سیل و این‌ها نبوده. در اون جنگ‌هایی هم که هدف قدرت و سرمایه بود ولی از ابزار دینی استفاده می‌کردند، کسی جهل نداشت نسبت به دین. اتفاقا آشناترین افراد به دین اون ابزارها رو در اختیار شمشیرزنان قرار می‌دادند. همونطور که الان خود ایشون کاملا آشناست با دین و یک کلمه درباره کشتار مردم در آبان که میشه درباره‌ش عبارت حمام خون رو به کار برد صحبت نکرده.
اگه نسخه انسانی‌تر از اسلام سراغ دارند، باید نشان دهند که چطور کار می‌کند. فعلا که کاری نکرده.