Anarchonomy
44K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
چه عکس خوبی دراومده. یکی از خیابان‌های اورشلیم است به گمانم. مارکس در لباس بابانوئل. و زیرش جمله معروف الدر کامارا: «وقتی به فقرا غذا میدم بم میگن قدیس. وقتی می‌پرسم این‌ها چرا گرسنه‌اند؟ بم میگن کمونیست!». کامارا یک اسقف سوسیالیست بود. مثل همه سوسیالیست‌هایی که میگن «سوسیالیسم ما فرق داره». و همه این‌ها پشت تابلویی قرار داره که نشون میده این راه بن‌بسته!
Anarchonomy
چه عکس خوبی دراومده. یکی از خیابان‌های اورشلیم است به گمانم. مارکس در لباس بابانوئل. و زیرش جمله معروف الدر کامارا: «وقتی به فقرا غذا میدم بم میگن قدیس. وقتی می‌پرسم این‌ها چرا گرسنه‌اند؟ بم میگن کمونیست!». کامارا یک اسقف سوسیالیست بود. مثل همه سوسیالیست‌هایی…
القصه باید مراقب کسانی که می‌پرسند «چرا فرهاد یخ زد؟» بود. بعضی‌ها قدیس بمانند برای همه بهتر است. قرار باشد مملکت‌داری کنند، همه را گرسنه خواهند کرد. همون کاری که با ونزوئلا کردند. وطن خود کامارا هم ازین سبک از مملکت‌داری بی‌نصیب نموند. افسانه درباره صندوق بین‌المللی پول زیاد هست، اما چیزی که فعلا کمر اقتصاد رو خم کرده طلب بی‌حسابِ خدماتِ رایگان است! و دولتی که در هیچ‌کاری باعرضه نیست. مسیحیان ارتودکس با سوسیالیسم میانه بهتری پیدا کردند. چون گرسنه‌ها بیشتر از ظرفیت صدقات بودند، و معلوم شده بود روش کلاسیک مسیح جوابگو نیست. نتیجه گرفتند که نیاز به «جهاد سیاسی» هست. و سوسیالیسم بستر این جهاد را فراهم کرد. خوبی این بستر این بود که بدون خرج کردن شهامت، پاداش اجتماعی داشت. بی‌تعارف به فقرا گفتن اینکه بعضی از شماها را نمی‌شود نجات داد، شهامت می‌خواست. به فقرا گفتن اینکه نجات آن دسته از شما که پنجره نجات‌شان هنوز بسته نشده، با رایگان‌سازی همه‌چیز به دست نخواهد آمد، شهامت می‌خواست. بدون اینکه لازم باشه این شهامت‌ها خرج بشه، پاداش می‌گرفت، و این پاداش چیزی نبود غیر از تورم جایگاه قدیسی. وقتی غذا تحویل گرسنه‌ها میدی، برای صدنفر آدم خوبی، برای هزارنفر آدم خوبی، یا برای صدهزارنفر. اما وقتی وعده بهشت سوسالیستی میدی، برای میلیون‌ها نفر آدم خوبی! از عجایب دنیای ماست که اگه حرف سیر کردن مردم رو بزنی، بیشتر دوستت خواهند داشت تا اگه واقعا سیرشون کنی. نمایش نصف‌العیش برای عوام، عیش‌ِ تمام میسازه برای نمایش دهنده. باید مراقب کسانی که می‌پرسند چرا فرهاد یخ زد بود، چون این سوال‌ها نردبان خوبی برای قدیس‌های سوسیالیست هستند.
کارآفرین‌ها نمی‌پرسند چرا مردم گرسنه‌اند. کارآفرین‌ها درباره گرسنگی حرف نمی‌زنند. آن‌ها سیر می‌کنند و معمولا پاداش اجتماعی هم دریافت نمی‌کنند. شاید مجازات هم بشوند.

فقط آن دسته از سوال‌هایی که درباره فرهاد پرسیده می‌شود که به قلب سیاست می‌زند را باید جدی گرفت. همان سیاستی که کارآفرینی و خلق ثروت را خیلی قبل‌تر از فرهاد منجمد کرد.
4
اگر دنیا وارونه نبود باید به قاچاقچی‌ها می‌گفتیم «اقتصاددان». نه به جانوران آکادمیک.
6
ایمیل‌های اسپم نیجریه‌ای رو خیلی‌ها یادشونه. همونایی که می گفتند پول هنگفتی بم ارث رسیده، انقدر بریز به حساب تا وکیل بگیرم پول نقد رو منتقل کنم به کشور شما بعد نصفش مال تو! و ازین داستان‌ها.
حالا واقعا تو یه آپارتمان در نیجریه ۴۳ میلیون دلارنقد پیدا شده! میگه شرط می‌بندم طرف سال‌ها تلاش کرده منتقلش کنه و با دیگران شریک بشه، اما هیچکس به ایمیلش جواب نمیداده :-)
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اپلیکیشن تیک تاک، یک شبکه اجتماعی مبتنی بر ویدئو، که محلی بود برای اشتراک‌گذاری دابسمش و طنز و لودگی، حالا داره برای گسترش آگاهی اجتماعی سیاسی مورد استفاده قرار می‌گیره. قبلا یک دختر چینی آمریکایی در قالب آموزش آرایش، درباره وضعیت مسلمانان اویغور پیامی انتشار داد، و در اینجا این دختر درباره لو رفتن اسناد جنگ افغانستان یک پیام ایجاد کرده، که میگه وقتی همه حواسشون پرت استیضاح بود اسنادی منتشر شد که نشون میداد نظامیان و دولتی‌ها می‌دونستند این جنگ رو برنده نمیشن اما باز نیرو فرستادند و میلیاردها دلار خرجش کردند.

کاربران عادی این شبکه‌ها، رسانه رو بهتر از متخصصان رسانه‌پژوه میشناسند. همونطور که قاچاقچی‌ها اقتصاد رو بهتر از اقتصاددانان میشناسند.
این رنج‌های بیهوده رو دقیقا کسانی به مردم تحمیل کردند که گفتند «ما آمده‌ایم تا به رنج‌های شما پایان دهیم».
بله، سوتی بدی بود 😁
ولی در اصل مطلب تغییری ایجاد نمی‌کنه.
البته برای بعضی‌ها ایجاد می‌کنه‌. وقتی مردها شکنجه میشن نفرت و انزجار کمتری در مردم ایجاد میشه. وقتی میفهمن اونی که قربانی بوده دختر نبوده یه «آخیش» یواشکی در درونشون طنین‌انداز میشه.
۱۰ پرفروش‌ترین کتاب‌های دهه گذشته رو می‌بینید. یکی از یکی مبتذل‌تر. مخصوصا چهار عنوان اول. همین چهار عنوان مجموعا حدود ۴۴ میلیون نسخه فروش داشتن!
با همینا «سرانه مطالعه» رو می‌کوبند روی سر ایرانی‌ها و بش میگن تو هیچی نمیخونی!
با سه عنوان اول چه نوع بصیرتی به خواننده منتقل میشه؟ یا با Gone Girl چه چیزی؟ وقتی فردی پول گزاف میده و به یک کنسرت متال میره، بش میگن سرگرمی، ولی وقتی همون پول رو خرج یک رمان بی‌معنی میکنه بش میگن مطالعه! به نظر من که این یک ایراد اساسیه. من نگفتم همه باید هایدگر بخوانند (اتفاقا خوب نیست همه اونو بخوانند)، اما به هر خواندنی نباید گفت مطالعه. کمترین خسارتش اینه که «توهم دانستن» ایجاد میشه (که البته یک اثر متناظری هم داره در سمت نویسنده و باعث «توهم نخبگی» میشه).
معلوم نیست به چه علتی خنده و خوش و بش دختران نوجوان، حتی در سال‌های پایانی مقطع دبیرستان، انقدر غیرعادیه. گاهی خنده‌ها شکل گریه‌ست، گاهی شبیه ناله‌ست، و گاهی پر از جیغ‌های وحشت برانگیزه. امروز یکی ازون جیغ‌ها شنیده شد و یک دستفروش که فرزتر از بقیه بود بساطش رو رها کرد و دوید به سمت دخترها تا از متجاوز احتمالی نجات‌شون بده. اما متوجه شد خبری نیست و دارند درباره موضوعی بی‌معنی می‌خندند! نمی‌دونست ازینکه اتفاق بدی نیفتاده خوشحال باشه، یا ازینکه سرکار رفته، دلخور. از چهره‌ش معلوم بود ازینکه یک شهرستانی غیرتی ساده لوح به نظر رسیده در حالی که نه مهاجره نه ساده‌لوح بوده و نه به خاطر غیرت جهید، ناراحت شده. بعید بود متوجه منظورم بشه وگرنه حتما بش می‌گفتم
It's ok to be alpha.

اما این معاشرت غیرعادی فقط با همجنسان خودشون نیست. با غیرهمجنس خودشون هم رفتاری نشون میدن که آدم نمیتونه بفهمه الان داره مورد آزار و اذیت قرار می‌گیره، یا یک دعوای ساده‌ست یا یه سبکی از ناز کردنه!
7
بنیانگذار شبکه بلاک‌چینی Emercoin (نظیر بیت‌کوین) به همراه یک محقق دیگه نوع جدیدی از تراکنش به نام Randpay
ابداع کردند که نیاز به تأییدکننده شخص ثالث نداره، بار کمتری به شبکه وارد می‌کنه و همچنین میتونه مقادیر بسیار ریز از واحد پولی رو منتقل کنه که شبکه‌های فعلی نمی‌تونن. حتی میتونه اینترنت اشیاء رو متحول کنه، تصور کنید دستگاه اتوماسیون منزل، خودش قبض برق رو پرداخت کنه!
متأسفانه منابع فارسی بیشتر وقت‌شون رو صرف قیمت و بورس‌بازی رمزارزها کرده‌اند و کمتر به این تحولات فنی و علمی پرداخته میشه.
1912.00007.pdf
711 KB
این مقاله‌ایه که طرح Randpay رو ارائه کرده. اگه کسی سر در میاره و میتونه به فارسی روان ترجمه کنه، برام بفرسته تا بذارم اینجا.
یکی نیست به این آقا بگه عقبه فلسفی خودت چیه؟ یه بار بیایید بگید تعریف‌تون از عدالت چیه. تو مجلسی که با اشارات خلیفه قانون وضع می‌کنه چه غلطی قراره بکنید؟ از جمعیت ۳ میلیونی استان البرز ۹۰۰ هزارنفر حاشیه‌نشین هستند. یعنی از هر سه خانواده یک خانواده! انتهاش اینه که یه بسته حمایتی تصویب کنید که بار مالی بذاره رو دوش دولت بدون اینکه اثری در زندگی واقعی داشته باشه. چه حالت دیگه‌ای رو میشه متصور بود؟ این جلز و ولز شما برای فسادستیزی، جنگ زرگری نیست؟ آدم عدالت‌طلب میره تو انتخاباتی ثبت‌نام می‌کنه که دیگه کودکان سیزده ساله هم فهمیدند چه پوک و بی‌معنیه؟ شما کجا بودی اینهمه سال که فهم سیاسیت از فهم سیاسی دهه هشتادی‌های آبان هم پایین‌تره؟
البته میگن عدالت یعنی هرچیز سر جای خودش قرار بگیرد! ازین جهت شاید حق با ایشون باشه و این ماییم که دچار سوء تفاهمیم. جای نخاله‌های اسلامی، همون مجلس شورای اسلامی است. پس اگه راهش ندادند حقیقتا عدالت زیرپا گذاشته شده.


https://t.me/maktubmed/16746
از ژانویه تا نوامبر ۲۰۱۹ تسلا تونست بیش از ۱۲۷ هزار دستگاه مدل۳ بفروشه در آمریکا. در حالی که فروش تمام مدل‌های سواری بی‌ام‌و، از سری ۲ گرفته تا سری ۸، روی هم! ۱۱۶ هزار دستگاه بوده. هرچند طرفداران خودروهای برقی این آمار رو نشانه‌ای می‌دونند از عملکرد خوب تسلا، اما بیشتر گواه اینه که بازار «سواری» آمریکا با مغز در حال سقوطه. چون مردم دارند شاسی‌بلند می‌خرند. و این اتفاق نمی‌افتاد اگه بنزین ارزان نبود. در عین حال عده‌ای می‌گفتند اگه سوخت فسیلی ارزان بمانه، مردم رغبت نمی‌کنند ماشین برقی بخرند، و با همین منطق می‌گفتند باید مالیات بیشتری به سوخت بست. ولی بنزین ارزان شد و خودروی برقی هم خوب فروش رفت. شاید عجیب باشه ولی ارزانی بنزین به نفع تسلا تمام شد، چون شیفت تقاضا به سمت شاسی‌بلندها، بازار راحت‌تری تو قسمت سواری‌ها ایجاد کرد. البته این مزیت تا ابد براش باقی نمیمونه، اما وقت خوبی براش ایجاد شد. زمانی که به افزایش انفجاری ظرفیت تولید نیاز داشت تا ثابت کنه یک تولیدکننده انبوهه.

به حرف داروغه‌ها نباید گوش داد. معجزات بازار کار خودش رو می‌کنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شهر گنت بلژیک قرار بود در سال ۲۰۳۰ سهم دوچرخه در حمل و نقل رو به ۳۵ درصد برسونه، ولی در سال ۲۰۱۹ به این مقدار رسید! برای این کار تغییرات زیادی در مسیرهای داخل شهر ایجاد کردند. حالا دوچرخه‌ها راه اختصاصی خودشون رو دارند و بعید نیست دوچرخه به وسیله اول جابجایی تبدیل بشه. این شهر با اینکه دومین منطقه پرجمعیت بلژیکه فقط ۲۶۰ هزارنفر جمعیت داره، یعنی از فردیس کمتر! مزیت لوکالیزم اینجا مشخص میشه. گرفتن تصمیمات بزرگ در تجمعات کوچکتر راحت‌تره.
تنها ایراد کار اونجاست که دارند به مرور لذت رانندگی رو از زندگی حذف می‌کنند.
در اینکه جانوران آکادمیک این تفاوت‌ها رو نمی‌بینند یا نمی‌فهمند که باید ببینند، تردیدی نیست. غیر از هوا، شکل شهر هم مهمه. در شهری که پای کوه قرار داره، مثل بیشتر شهرهای ایران (چون از بیابان فرار کرده‌اند و دور منابع اندک آب جمع شده‌اند)، شیب معابر انقدری هست که رس عضلات طرف کشیده خواهد شد برای یک تردد روزانه عادی.
اما حتی در ایران کم‌آب هم دلیلی نداشت انقدر تمرکز جمعیتی شکل بگیره. به شهرهای بزرگ و متراکم ما که نگاه کنید می‌بینید سرنخ تمرکزشون به دولت‌ها برمیگرده. اصفهان رو صفویه اونقدر بزرگ کرد، نه کمبود آب در بقیه جاها. آذربایجان که مشکل آب نداشت، تبریز رو چه کسانی بزرگش کردند؟ الان مردمش افتخار می‌کنند که اولین‌های ایران اونجا تشکیل شده. خب این اولین‌ها رو کی بنا کرد؟ حکومت‌ها.
4
دولت هند میخواد به هندوها، مسیحیان و بقیه اقلیت‌های دینی که از ترس جان‌شون از کشورهای اسلامی مثل بنگلادش و پاکستان به هند پناه آوردن و به صورت غیرقانونی زندگی می‌کنند تابعیت بده. مسلمانان به این بهانه که «چرا شامل مسلمانان نمیشه؟» ریختند بیرون و اعتراض کردند. خب طبیعی بود شامل مسلمانان نشه، چون مسلمان از جامعه اسلامی در نمیره (ایران استثناء است البته)، این اقلیت‌های مذهبی هستند که از شدت رأفت اسلامی! در این کشورها به ستوه میان و پناه میبرند به هند. اما می‌شد این قانون رو خیلی معقول‌تر تنظیم کرد. اگه هدف پناه دادن به کسیه که جانش در خطره، پس ملاک باید فقط سطح خطر باشه، نه موضوع خطر. در هند وقتی چیزی قانون شد واقعا الزام‌آوره و مثل ایران ما آب بینی بز نیست (و برای همین هروقت چیزی تصویب میشه همه نگران میشن) و واقعیتش اینه که دولت هند نمی‌خواد خودش رو گره خورده به الزامی کنه که مایل نیست بش تن بده. اگه قرار باشه «هند مأمن مسلمانان است» به یک گزاره واقعی و رسمی تبدیل شه، با حجمی از پناهجویان مواجه خواهند شد که براش تبعاتی قائلند. که از جهاتی حق هم دارند. حتی ایران حاضر نیست درباره پاکستانی‌ها با اون عقاید نورانی‌شون ریسک کنه. حتی اگه مسئله بمب‌های متحرک وجود نداشت، امت اسلامی از جنبه فرهنگی تولیدات درخشانی داره که همه رو در وضعیت آلرت قرار میده (غیر از لندن، که چپ‌ها همه آژیرهاش رو خاموش کردن). حرف نخست وزیر درست بود که این قانون هیچ تأثیری بر زندگی مسلمانان هندی نخواهد داشت. اما مشکل مسلمانان هندی همینه که هیچ چیز هیچ تأثیری در وضعیت‌شون نداره. در یک کشور یک و نیم میلیاردی اقلیت بودن که طرف اکثریت هم خیلی مهربان نیست، وضعیت دلسردکننده‌ایه که قرار نیست تغییر کنه. احزاب مخالف ازین دلسردی و یأس استفاده می‌کنند تا مودی رو تحت فشار قرار بدن، و طرف مسلمان هم انقدر احساساتی هست که متوجه نباشه دارند ازش استفاده می‌کنند.

وقتی فاتحان عرب مسلمان به کشورهای آسیایی رسیدند نتیجه‌ای گرفتند که بعد از چهارده قرن هنوز درسته: اینجا جای ما نیست.
5
جوکر چیزی نیست که بشه اسپویلش کرد، چون اصل داستان متعلق به هفتاد سال پیشه. اما ازونجایی که چیزهایی که نوشتم ممکنه بک‌گراندی ایجاد کنه که موقع دیدن فیلم ناخواسته مزاحم بشه، اگه می‌خواهید با ذهن خالی فیلم رو ببینید سه پست بعدی رو نادیده بگیرید.
بخش اول.
جوکر و ترامپیسم.

در فیلم جوکر، با اینکه قهرمان یک آدم‌کش روانی است، کشتار زیادی رخ نمی‌دهد. مقتولان که خونشان توسط این آدم متنفر ریخته می‌شود، با دقت انتخاب شده‌اند. سه مرد جوان تحصیلکرده که شغل خوبی دارند (کارمند شرکت وِین)، و تحصیلکرده بودنشان آنقدر مهم است که اخبار تلویزیون در هنگام اعلام خبر قتل‌شان اشاره می‌کند که تحصیلکرده‌اند. مردی که برای اولین بار اسلحه گرم در اختیار جوکر قرار می‌دهد و او را به دروازه خشونت هدایت می‌کند. مادرخوانده‌ای که او را در کودکی قربانی خشونت خانگی کرده و امروز ناباورانه ازو می‌خواهد شاد باشد. و سلبریتی کمدینی که هرشب با جوک‌هایی که گویی فقط برای عادی جلوه دادن اوضاع برای طبقه متوسط است به مردم می‌گوید زندکی همین است!
با این که گاتهام به نیویورک شباهت دارد اما جوکری که از این افراد انتقام می‌گیرد به مرد سفیدپوست شهرهای دورافتاده یا ایالت‌های مرکزی آمریکا نزدیک‌تر است. بین شهرهای ساحلی در طرفین آمریکا (واشنگتن‌دی‌سی و نیویورک در شرق، و ایالت واشنگتن و کل کالیفرنیا در غرب) و مابقی آمریکا شکافی در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و مذهب و جهان‌بینی ایجاد شده که نوعی جنگ داخلی نرم به راه انداخته است. ساحلی‌ها با مهاجرپذیری بالا از کشورهای مختلف و جذب فرهنگ‌شان نظام ارزش‌گذاری آمریکایی را به چالش کشیدند، و از طرفی با خدماتی کردن اقتصادشان، تولید و صنعت و کشاورزی را به حاشیه راندند. اینترنت و تکنولوژی نرم‌افزاری و اقتصاد مبتنی بر سرویس، آن‌ها را به کانون‌های متمرکزی از جمعیت و ثروت تبدیل کرد، و مرد سفیدپوست کارگر و دانشگاه نرفته که به دور از ازین کانون‌ها زندگی می‌کرد یا به امکانات‌شان دسترسی نداشت، از قطار توسعه جا ماند. تحصیلکرده‌ها او را گاوچرانی می‌دیدند که دورانش تمام شده، و افکار همچنان گره خورده به مذهبش، پوسیده است. وقتی مرد سفیدپوست بیکار شد، هیچ پشتوانه مالی نداشت و خیلی زود به بن‌بست رسید. تحصیلکرده‌های شهرهای ساحلی به او گفتند «برو مهارت‌های جدید کسب کن»، و وقتی نتوانست، سلبریتی‌های هالیوودی به او گفتند «ازین به بعد این چیزها که ما می‌گوییم خوب است و این چیزهایی که ما می‌گوییم بد است، و زندگی همین است». امروز بیشترین آمار خودکشی در آمریکا در بین همین افراد است: مردان سفیدپوستی که در شهرهای ساحلی شرقی و غربی هیچ شانسی ندارند. و درصد بالایی از آن‌ها قربانی خشونت خانگی هم بوده‌اند، پدر نداشته‌اند، و اغلب با اسلحه گرم خودشان را می‌کشند. اسلحه‌ای که یک روز یک نفر به آن‌ها گفته برای دفاع از خودت است. این‌ها عصبانی و غمگین بودند، چون جامعه جدید به آن‌ها می‌گفت ارزش‌های گذشته اعتباری ندارند. کسانی که دانشگاه نرفته‌اند و از مهارت‌های جدید برخوردار نیستند، محکوم به حذفند. پرسش‌های جوکر هم دقیقا در همین راستاست: چرا ارزش‌های گذشته باید بی‌اعتبار باشند؟ چرا اینکه به هم بی‌رحمی نکنیم نباید یک استاندارد اخلاقی باشد؟ اگر ارزش‌های قبلی بد بودند حالا که حذف شدند باید حالتان خوب باشد. پس چرا حال همه‌تان خراب است؟ چرا چون مهارت خاصی که شرکت‌ها می‌طلبند ندارم باید مثل سگ زندگی کنم؟ از منظر جوکر، هیچ‌چیزی در این تشکیلات اجتماعی وجود ندارد که ارزش داشته باشد نگران از بین رفتنش باشیم.
مردمی که توسط دنیای جدیدی که شهرهای ساحلی به ارمغان آورده بودند تحت فشار قرار گرفته بودند در سال ۲۰۱۶ دریچه‌ای برای انتقام یافتند. آن‌ها به کسی رأی دادند که همه معادلات را بهم بزند، به اهالی قدرت دهن‌کجی کند، حساب رسانه‌ها را کف دست‌شان بگذارد، و کفر سلبریتی‌ها را در بیاورد. مردم گاتهام ازینکه جوکر بساط طبقه الیت را بهم ریخته، لذت می‌بردند. می‌دانستند این بهم ریختگی ممکن است زندگی خودشان را هم بهم بریزد، اما لذت بهم خوردن مناسبات ارزشش را داشت. و وقتی بهم ریخت حالا این توده بودند که به طبقه الیت می‌گفتند «زندگی همین است».