در کانادا پدیدهای بوجود اومده به نام «توریسم زاد و ولد». یعنی خارجیها، مثل رامبد جوان، وقتی نزدیک به زمان زایمان زنشون میشه وارد کانادا میشن تا بچه در خاک این کشور به دنیا بیاد، و طبق قوانین به صورت خودکار به شهروند کانادا تبدیل بشه! در سالی که گذشت، کمی بیش از ۴ هزار بچه دقیقا به همین سبک در کانادا متولد شدن که تقریبا به یک و نیم درصد کل آمار موالید کانادا رسیده و همینطور رو به رشده.
اگه خدمات عمومی در کانادا محدود بود، حرفی نبود. تازه میشد به عنوان یک منبع درآمدی برای بیمارستانها بش نگاه کرد. اما مشکل اینجاست که دولت کانادا یک دولت رفاهه.. به این معنی که بقیه مردم کانادا باید مبالغ هنگفتی رو به شکل مالیات بدهند به دولت تا دولت صرف خدماتدهی «رایگان» به این «شهروند»ها بکنه. در واقع یه خارجی میتونه بیاد کشورت، و در عرض چند روز خودش رو تو پولهایی که شما درآوردی و مال شماست سهیم کنه، و برگرده! یعنی الان اگه بچه رامبد جوان سرخک گرفت، هزینه درمانش رو مردم کانادا باید بدن!
دولت رفاه همیشه راههای خلاقانهای برای زدن جیب شما ابداع میکنه.
اگه خدمات عمومی در کانادا محدود بود، حرفی نبود. تازه میشد به عنوان یک منبع درآمدی برای بیمارستانها بش نگاه کرد. اما مشکل اینجاست که دولت کانادا یک دولت رفاهه.. به این معنی که بقیه مردم کانادا باید مبالغ هنگفتی رو به شکل مالیات بدهند به دولت تا دولت صرف خدماتدهی «رایگان» به این «شهروند»ها بکنه. در واقع یه خارجی میتونه بیاد کشورت، و در عرض چند روز خودش رو تو پولهایی که شما درآوردی و مال شماست سهیم کنه، و برگرده! یعنی الان اگه بچه رامبد جوان سرخک گرفت، هزینه درمانش رو مردم کانادا باید بدن!
دولت رفاه همیشه راههای خلاقانهای برای زدن جیب شما ابداع میکنه.
شرکت چندملیتی و غولپیکر دوسان کره جنوبی، یک زیرمجموعه داره که ماشینآلات عمرانی و راهسازی تولید میکنه. که البته شامل تولید موتور این ماشینآلات هم میشه. موتورهایی که حتی به آلمان هم صادر میکنه! (خیلی باید مرد باشی به آلمان موتور بفروشی و استاداردهای محیطزیستی اروپا هم پاس کنی). فروش در سال گذشته به ۲ میلیارد و ۷۰۰ میلیون دلار رسید! نزدیک ۴ و نیم درصد این مقدار رو صرف تحقیق و توسعه کردند، یعنی معادل ۱۱۳ میلیون دلار! که میشه چیزی معادل نصف درآمدشون! با چنین تولید و فروش بالایی، کل کارکنانش در سراسر جهان ۴۵۰۰ نفر هستند.
کسی میدونه هپکو سالی چند میلیون «تومان» خرج تحقیق و توسعه میکرد؟ در سال ۸۵، تعداد کارکنان هپکو ۲هزار نفر بود!
پرتقالفروش را لازم نیست پیدا کنیم. کنارمون نشسته.
کسی میدونه هپکو سالی چند میلیون «تومان» خرج تحقیق و توسعه میکرد؟ در سال ۸۵، تعداد کارکنان هپکو ۲هزار نفر بود!
پرتقالفروش را لازم نیست پیدا کنیم. کنارمون نشسته.
❤2
با اینکه با درخواست کارگران امثال هفتتپه و هپکو برای اداره شورایی موافقم، چون به نظرم بعد از چندین دهه اشتباه پشت اشتباه در اقتصاد، باید یکبار هم به کارگران فرصت داد تا خودشون تست کنند ببینند این چرخ چطوری میچرخه واقعا، ضمن اینکه این کارخانهها دست هرکس باشه بهتر ازینه که دست شبکه الیگارشی حکومتی باشه. اما.. و این اما مهم است:
اما وقتی قراره «الگو» ارائه بدیم باید همه داستان رو تعریف کنیم. اگه کارگر ایرانی به من بگه کارگران آرژانتینی زانون، با روش شورایی کارخانه رو نجات دادند پس ما هم میتونیم، میگم اوکی، امتحانش کنید، ولی داستان زانون یه بقیهای هم داره، مثل این موارد:
- کارگران این کارخانه فقط ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر بودند، ولی در تظاهراتها بیش از ۲ یا حتی ۳هزار نفر آدم جمع میشد. چون مسئله یک مسئله منطقهای-حیثیتی شده بود. مثلا یک قبیله آدماش رو میآورد میریخت جلو در کارخونه، چون دو سه جوانشون اونجا کار میکرده!
- کاری که در اصل اینها کردند «مصادره اموال شخصی» بود. و وقتی بشون میگفتند این کار قانونی نیست، میگفتند در منطقه ما قانونیه. حالا اون قانون چه مبنایی داشت؟ اگر کسی بنگاهی تأسیس میکرد که در نیل به «اهداف اجتماعی» خود موفق نمیشد، حق داریم مصادرهاش کنیم! هدف اجتماعی دیگه چیه؟ یعنی ایجاد اشتغال و دور کردن جوانان از اعتیاد! یعنی در یک جمله، هم حرمت مالکیت خصوصی، هم منطق فعالیت اقتصادی رو مالیدند به اونجای گاو!
- درست چندماه بعد از مصادره، کفگیر به ته دیگ خورد. مواد اولیه کم آوردن و کسی بشون نمیفروخت. تا این که یک معدن گیر آوردن که دست مردم بومی بود. و اون بومیها فقط جهت حرمت قبیلهای و «آب دادن به نهال انقلاب» حاضر شدند این کار رو براشون انجام بدن. این وضعیت که حاصل یه شرایط خاص اجتماعیه، قابل پیادهسازی در هر جغرافیایی نیست.
- تمام کارکنان که همشون جزء شورا بودند، در هر پست فقط ۲ سال باید کار میکردند، بعد ازون باید به صورت گردشی در یک پست دیگه قرار میگرفتند. مثلا کسی که تا دیروز تو بستهبندی کار میکرد، یهو میرفت تو قسمت بازاریابی! اسمش هم میذاشتن «باز شدن دید کارگر به همه مراحل تولید». کلا تخصصگرایی رو هم زدن به اونجای گاو، و بعد از مدتی متوجه شدند عه! نیروی باتجربه نداریم دیگه، چون تجربه هیچکس در هیچ پستی بیشتر از دو سال نیست! (آهنگ پت و مت در اینجا پلی شود).
- گند قضیه درست در بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ در اومد که صادراتشون به کل متوقف شد و به بازار داخل آرژانتین محدود شدند. یعنی فروش به طرز قابل توجهی کاهش پیدا کرد، اما نمیتونستن تعدیل نیرو انجام بدن. چون نیرو، «رفیق» بود در شورا. اعضای شورا چطور میتونن همدیگه رو اخراج کنند؟ البته برای موارد استثنا رأیگیری میکنند. مثلا اگه یک نفر خرابکاری بکنه و نمیشه باش کنار اومد. ولی اگه صحبت اخراج سی درصد نیرو باشه، با رأیگیری نمیشه حلش کرد. پس درآمد کم بود و خرج، زیاد.
- و در مرحله بعد، خنجر به استخوان رسید. ماشینآلات کهنه شده بودند و نیاز به نوسازی داشتند، که سرمایه زیادی میخواست، و نتونستند تأمین کنند. با وضعیت مالی که کارخانه داشت کسی مایل نبود وام سنگین با بهره کم بشون بده.
- استخدام نیروی جدید هم با مشکل مواجه شد. چون هر تکنیسینی که ممکن بود بشه استخدام کرد، میتونست در کارخانههای دیگه هم کار پیدا کنه، و اون کارخانههای دیگه دو الی سه برابر بیشتر حقوق پرداخت میکردند! در نتیجه کارگر فعلی مجبور بود جای دو نفر کار کنه، اما یکسوم جاهای دیگه درآمد داشته باشه، فقط با این مزیت که غیرقابل اخراجه! در واقع یک نوع خودزجرکشی برای بیکار نماندن و روشن نگه داشتن زورکی چراغ کارخانه.
این اصلا زیر سوال بردن زحمت و اراده کارگران آرژانتینی نیست. اتفاقا به خاطر تسلط فرهنگی کمونیسم در این کشور و انگیزه جمعی و محلی که وجود داشت، خیلی مایه گذاشتند. غرض اینه که: اگه اینها که انقدر بستر براشون فراهم بود و انقدر مایه گذاشتند به چنین وضعی دچار شدند، چه بلایی سر نمونههای ایرانیش میاد؟ باید همه داستان رو بدونند، بعد دربارهش تصمیم بگیرند.
https://t.me/RezaNassaji/1657
اما وقتی قراره «الگو» ارائه بدیم باید همه داستان رو تعریف کنیم. اگه کارگر ایرانی به من بگه کارگران آرژانتینی زانون، با روش شورایی کارخانه رو نجات دادند پس ما هم میتونیم، میگم اوکی، امتحانش کنید، ولی داستان زانون یه بقیهای هم داره، مثل این موارد:
- کارگران این کارخانه فقط ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر بودند، ولی در تظاهراتها بیش از ۲ یا حتی ۳هزار نفر آدم جمع میشد. چون مسئله یک مسئله منطقهای-حیثیتی شده بود. مثلا یک قبیله آدماش رو میآورد میریخت جلو در کارخونه، چون دو سه جوانشون اونجا کار میکرده!
- کاری که در اصل اینها کردند «مصادره اموال شخصی» بود. و وقتی بشون میگفتند این کار قانونی نیست، میگفتند در منطقه ما قانونیه. حالا اون قانون چه مبنایی داشت؟ اگر کسی بنگاهی تأسیس میکرد که در نیل به «اهداف اجتماعی» خود موفق نمیشد، حق داریم مصادرهاش کنیم! هدف اجتماعی دیگه چیه؟ یعنی ایجاد اشتغال و دور کردن جوانان از اعتیاد! یعنی در یک جمله، هم حرمت مالکیت خصوصی، هم منطق فعالیت اقتصادی رو مالیدند به اونجای گاو!
- درست چندماه بعد از مصادره، کفگیر به ته دیگ خورد. مواد اولیه کم آوردن و کسی بشون نمیفروخت. تا این که یک معدن گیر آوردن که دست مردم بومی بود. و اون بومیها فقط جهت حرمت قبیلهای و «آب دادن به نهال انقلاب» حاضر شدند این کار رو براشون انجام بدن. این وضعیت که حاصل یه شرایط خاص اجتماعیه، قابل پیادهسازی در هر جغرافیایی نیست.
- تمام کارکنان که همشون جزء شورا بودند، در هر پست فقط ۲ سال باید کار میکردند، بعد ازون باید به صورت گردشی در یک پست دیگه قرار میگرفتند. مثلا کسی که تا دیروز تو بستهبندی کار میکرد، یهو میرفت تو قسمت بازاریابی! اسمش هم میذاشتن «باز شدن دید کارگر به همه مراحل تولید». کلا تخصصگرایی رو هم زدن به اونجای گاو، و بعد از مدتی متوجه شدند عه! نیروی باتجربه نداریم دیگه، چون تجربه هیچکس در هیچ پستی بیشتر از دو سال نیست! (آهنگ پت و مت در اینجا پلی شود).
- گند قضیه درست در بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ در اومد که صادراتشون به کل متوقف شد و به بازار داخل آرژانتین محدود شدند. یعنی فروش به طرز قابل توجهی کاهش پیدا کرد، اما نمیتونستن تعدیل نیرو انجام بدن. چون نیرو، «رفیق» بود در شورا. اعضای شورا چطور میتونن همدیگه رو اخراج کنند؟ البته برای موارد استثنا رأیگیری میکنند. مثلا اگه یک نفر خرابکاری بکنه و نمیشه باش کنار اومد. ولی اگه صحبت اخراج سی درصد نیرو باشه، با رأیگیری نمیشه حلش کرد. پس درآمد کم بود و خرج، زیاد.
- و در مرحله بعد، خنجر به استخوان رسید. ماشینآلات کهنه شده بودند و نیاز به نوسازی داشتند، که سرمایه زیادی میخواست، و نتونستند تأمین کنند. با وضعیت مالی که کارخانه داشت کسی مایل نبود وام سنگین با بهره کم بشون بده.
- استخدام نیروی جدید هم با مشکل مواجه شد. چون هر تکنیسینی که ممکن بود بشه استخدام کرد، میتونست در کارخانههای دیگه هم کار پیدا کنه، و اون کارخانههای دیگه دو الی سه برابر بیشتر حقوق پرداخت میکردند! در نتیجه کارگر فعلی مجبور بود جای دو نفر کار کنه، اما یکسوم جاهای دیگه درآمد داشته باشه، فقط با این مزیت که غیرقابل اخراجه! در واقع یک نوع خودزجرکشی برای بیکار نماندن و روشن نگه داشتن زورکی چراغ کارخانه.
این اصلا زیر سوال بردن زحمت و اراده کارگران آرژانتینی نیست. اتفاقا به خاطر تسلط فرهنگی کمونیسم در این کشور و انگیزه جمعی و محلی که وجود داشت، خیلی مایه گذاشتند. غرض اینه که: اگه اینها که انقدر بستر براشون فراهم بود و انقدر مایه گذاشتند به چنین وضعی دچار شدند، چه بلایی سر نمونههای ایرانیش میاد؟ باید همه داستان رو بدونند، بعد دربارهش تصمیم بگیرند.
https://t.me/RezaNassaji/1657
Telegram
Reza Nassaji
مستند «تسخیر» (2004)، ساختهی نائومی کلاین، نویسندهی کتاب «دکترین شوک»، دربارهی جنبش آنارشیستی تسخیر کارخانههای ورشکسته در آرژانتین درس بزرگی برای کارگران و فعالان چپ در ایران است که بر این عقیده استوار بمانند که صنایع کشور سرمایهی ملیاند و نه اموال…
❤2
دیگه حتی ابایی ندارند که نشان بدهند دغدغهمندی اقلیمی یک مذهب با تمام خصوصیات مذاهب کلاسیکه! میگه بیایید «اعتراف» کنید چه کارهایی در زندگی روزمره انجام دادید که تغییر اقلیم رو تشدید میکنه!
در مرحله بعد اتاقکهای چوبی نصب میکنند تو خیابونها، و باید بری بشینی توش و برای یک فعال محیطزیست که اون طرف جدار مشبک چوبی نشسته و چهرهش دیده نمیشه ولی صداش میاد، تعریف کنی که وقتی کولر گازی روشن بود پنجره رو باز گذاشتم! آیا الهه سیکل کربن مرا خواهد بخشید؟ بعد اونم میگه بله، او بخشندهترین است، بعد ازون زیر یه دستگاه کارتخوان میده سمتت میگه صد و بیست دلار بکش، جهت مخارج «راهبههای سبز» تا توبهات پذیرفته شود.
در مرحله بعد اتاقکهای چوبی نصب میکنند تو خیابونها، و باید بری بشینی توش و برای یک فعال محیطزیست که اون طرف جدار مشبک چوبی نشسته و چهرهش دیده نمیشه ولی صداش میاد، تعریف کنی که وقتی کولر گازی روشن بود پنجره رو باز گذاشتم! آیا الهه سیکل کربن مرا خواهد بخشید؟ بعد اونم میگه بله، او بخشندهترین است، بعد ازون زیر یه دستگاه کارتخوان میده سمتت میگه صد و بیست دلار بکش، جهت مخارج «راهبههای سبز» تا توبهات پذیرفته شود.
❤2
«کالیفرنیا ایالتیه که میتونی جنسیت خودتو دستکاری کنی، اما دستکاری کردن اگزوز ماشینت غیرقانونیه!». 😄
البته میگن جنسیت به خودت مربوطه. دختری برو خودتو بکن پسر، پسری برو دختر بشو. یا اگه پسری مثل دخترا لباس بپوش یا اگه دختری برو سینههات رو بردار که عین پسرا بشی. یا اصلا هیچ تغییری به خودت نده و فقط اگه پسری به بقیه بگو ضمیر مونث بکار ببرند برات و برعکس. ولی اگزوز ماشینت صدا میده و بقیه رو اذیت میکنه!
ولی هیچکدوم همیشه در همین چارچوب قرار نمیگیرند، بعضی دستکاریها در اگزوز فقط نوع صداش رو عوض میکنه، نه شدت رو، ولی بهرحال غیرقانونیه. و بعضی رفتارهای جنسیتی بیارتباط با دیگران نیست. مثلا من حق دارم بدونم کسی که دارم باش حرف میزنم پسره یا چیه، شاید اگه دختر بود یه چیزایی رو نمیگفتم (که به همین ترتیب واسه توالتهای زنانه مردانه دعوا راه افتاد، چون زنها نمیخواستن یه مرد بیاد تو دبلیو سی خودشون).
یکی نوشته بود در چین همه جا تابلو «سیگار کشیدن ممنوع» زده ولی هیچکس رعایت نمیکنه. درسته که قانونشکنیه ولی خوشم میاد، چون دل آدم خوشه آزادی هست هنوز!
البته میگن جنسیت به خودت مربوطه. دختری برو خودتو بکن پسر، پسری برو دختر بشو. یا اگه پسری مثل دخترا لباس بپوش یا اگه دختری برو سینههات رو بردار که عین پسرا بشی. یا اصلا هیچ تغییری به خودت نده و فقط اگه پسری به بقیه بگو ضمیر مونث بکار ببرند برات و برعکس. ولی اگزوز ماشینت صدا میده و بقیه رو اذیت میکنه!
ولی هیچکدوم همیشه در همین چارچوب قرار نمیگیرند، بعضی دستکاریها در اگزوز فقط نوع صداش رو عوض میکنه، نه شدت رو، ولی بهرحال غیرقانونیه. و بعضی رفتارهای جنسیتی بیارتباط با دیگران نیست. مثلا من حق دارم بدونم کسی که دارم باش حرف میزنم پسره یا چیه، شاید اگه دختر بود یه چیزایی رو نمیگفتم (که به همین ترتیب واسه توالتهای زنانه مردانه دعوا راه افتاد، چون زنها نمیخواستن یه مرد بیاد تو دبلیو سی خودشون).
یکی نوشته بود در چین همه جا تابلو «سیگار کشیدن ممنوع» زده ولی هیچکس رعایت نمیکنه. درسته که قانونشکنیه ولی خوشم میاد، چون دل آدم خوشه آزادی هست هنوز!
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فارغ ازینکه نظرمون درباره خودروهای برقی و شرکت تسلا چی باشه، نمیشه انکار کرد وقتی جلوی پات انبوهی از قطعات سنگین فلزی نباشه، احتمال اینکه در تصادفات معمولی چیزیت نشه خیلی بیشتره.
(اگه کسی آهنگ بکگراند رو میشناسه برام بفرسته لطفا)
(اگه کسی آهنگ بکگراند رو میشناسه برام بفرسته لطفا)
فرماندار کالیفرنیا علاوه بر اگزوز، با شغلتون هم کار داره. فرماندار ایالت قانونی رو امضاء کرد که از اول ژانویه شرکتهایی مثل اوبر حق ندارند رانندهها رو به صورت کارکنان قراردادی در نظر بگیرند، که یعنی باید حالت استخدامی به خودش بگیره، تا از خدماتی مثل بیمه و مرخصی استعلاجی برخوردار بشوند!
فکر کن یه پیرزن بم بگه میای درخت منو هرس کنی ۵۰ دلار بت بدم؟ بعد من بگم آره خوبه، انجام میدم. بعد یهو یه آقای کتشلواری از طرف دولت میپره وسط و میگه نه توی پیرزن اجازه داری فقط ۵۰ دلار بش بدی نه تو جوان بیکار اجازه داری قبول کنی! باید علاوه بر ۵۰ دلار، بری براش یه لباس کار باکیفیت بخری بیاری، ناهار هم بش بدی، از رستوران هم بگیر فستفود خوب نیست، استیک بگیر جون بگیره بچه، وسط کار سه تا شیشه آبجو هم باید براش بخری، تشنه میشه تو این آفتاب! بعد هرچقدر بش بگیم «به تو چه آخه؟» فایده نداره، میگه من به فکر توام، شکم خالی نباید کار کنی، لباست هم نباید پاره بشه، غرور داری جوونی! بعد باز میگم «به تو چه مردک؟» و میگه اگه فقط با همین ۵۰ دلار قبول کنی ۲۰۰ دلار جریمهت میکنم!
این یک جوک نیست. کاملا واقعیه.
فکر کن یه پیرزن بم بگه میای درخت منو هرس کنی ۵۰ دلار بت بدم؟ بعد من بگم آره خوبه، انجام میدم. بعد یهو یه آقای کتشلواری از طرف دولت میپره وسط و میگه نه توی پیرزن اجازه داری فقط ۵۰ دلار بش بدی نه تو جوان بیکار اجازه داری قبول کنی! باید علاوه بر ۵۰ دلار، بری براش یه لباس کار باکیفیت بخری بیاری، ناهار هم بش بدی، از رستوران هم بگیر فستفود خوب نیست، استیک بگیر جون بگیره بچه، وسط کار سه تا شیشه آبجو هم باید براش بخری، تشنه میشه تو این آفتاب! بعد هرچقدر بش بگیم «به تو چه آخه؟» فایده نداره، میگه من به فکر توام، شکم خالی نباید کار کنی، لباست هم نباید پاره بشه، غرور داری جوونی! بعد باز میگم «به تو چه مردک؟» و میگه اگه فقط با همین ۵۰ دلار قبول کنی ۲۰۰ دلار جریمهت میکنم!
این یک جوک نیست. کاملا واقعیه.
❤2
وقتی لوله فاضلاب خونه ترکیده بود خودمون تعمیرش کردیم (همونطور که بقیه چیزهایی که خراب میشن رو خودمون تعمیر میکنیم)، اما جا برای تعویض یک قسمت از لوله نبود. راه حل قدیمی برای پوشاندن سوراخ اینه که یه لوله دیگه رو برش بزنیم طوری که به شکل یک النگوی قطعشده دربیاد، بعد تمام جداره داخلیش رو با چسب پر کنیم و بعد بندازیمش دور لوله قدیمی طوری که روی ناحیه سوراخ شده رو بگیره. به ظاهر ساده میاد ولی کار سختیه. طبق دستورالعمل پدر بزرگوار همه این کارها رو کردم اما به نظر میاومد بعیده از پس نشت بربیاد. هرچقدر گفتم «به دلم ننشست» قبول نمیکرد و میگفت خوبه، تموم کن بیا بیرون. چندبار گفتم اگه باز آب بده چی؟ و هربار میگفت چیزی نمیشه.
بارها ازین چیزی نمیشهها گفته، و هردفعه بدبینی من درست از آب دراومده. اما بعد ازینکه چیزی «میشه»، نمیشه یقهش رو گرفت و گفت مگه نگفتی چیزی «نمیشه»؟ معمولا یک اتفاق غیرقابل انتظار رو عامل اصلی معرفی میکنه و از زیر بارش درمیره. خیلیها همینطورند. با قطعیت بت اطمینان میدن، و وقتی اونجوری که پیشبینی میکنند اتفاق نمیفته، میگن من چه میدونستم موضوع ایکس و ایگرگ هم دخالت داشته؟ (یعنی اگه میدونستم بت اطمینان نمیدادم!). مثل کسی که میگه خونهای که ساختم هشت ریشتر زلزله رو تحمل میکنه. و وقتی ۷ ریشتر میاد و تخریب میشه میگه «کی فکرش رو میکرد که عمق زلزله انقدر کم باشه؟». قبل از حادثه، طوری حرف میزنند انگار به تمام ابعاد عالم اشراف دارند و برگی از درختی نیفتاده جز اینکه گزارشش رو گذاشتن روی میزش، و بعد از حادثه طوری حرف میزنند که انگار انسان موجودیست که طبیعی است مطلقا هیچچیز نداند!
شخصا به قدری به غیرقابل اعتماد بودن اطمینانبخشیهای دیگران باور دارم که اگه تنها دانستهام ازینکه فردا هم آفتاب طلوع خواهد کرد این بود که بقیه «مطمئنند» خواهد کرد، حتما میگفتم باید برای اینکه تمامِ فردا شب باشه آماده شد! خوشبختانه دانستههای ما درباره حرکت اجرام آسمانی وابسته به «مطمئنباش» های مردم نیست.
خودم صدها بار در جواب صدها پیام که پرسیدند «به نظرت جنگ میشه؟» گفتم «نه نمیشه». اما به هیچ کس هیچ قول و تضمینی نمیدم. شاید هم شد. جنگ چیزیه که جزییاتش مشابه کلیاتشه. همونطور که از لحاظ فردی تفاوت بنیادی جنگ با بقیه اتفاقات اینه که فاصله بین وضعیت خوب و وضعیت قرمز در عرض چند ثانیه طی میشه، یعنی ممکنه درست چند ثانیه بعد ازینکه داری یک کنسرو میخوری و چون خیلی گشنهت بوده نهایت لذت رو ازش میبری، ممکنه یک گلوله تانک از کنارت رد بشه و دستت رو از کتف قطع کنه، از لحاظ کلان و اجتماعی هم ممکنه تنها ۲۴ ساعت بعد ازینکه یک ملت با خیال آسوده داشتند زندگیشون رو میکردند و برای آینده برنامهریزی میکردند، وضعیت کشور به جایی برسه که مردم برای دفاع از خودشون در هرج و مرج و قحطی، روی دسته کلنگ چند میخ بزنند طوری که نوکشون ازون طرف بیرون زده باشه تا یک گرز کشنده بوجود بیاد و با هر ضربه قسمتی از گوشت و پوست طرف مقابل کنده بشه. واقعیت اینه که این چیزها تخیلی نیستند. مربوط به سیصدسال پیش هم نیستند. پدربزرگ من از شهر فرار کرد، چون در اون شهر فقط چاقوکشها میتونستند آرد تهیه کنند، و خانواده ما اهل چاقو کشیدن نبود! در واقع خودش رو تبعید کرد تا مجبور نباشه برای هرچیزی چاقو بکشه.
در مورد جنگ، اختلاف بین «چیزی نمیشه» و چیزی که مکنه بشه، یک اختلاف نجومیه. حتی فرق خنده و گریه نیست، فرق آب و آتش نیست. با این دوگانهها نمیشه این اختلاف رو توصیف کرد. اختلاف بین همهچیز، و هیچچیزه. در واقع داستان کشتی نوح بر مبنای همین اختلافه. به احتمال ۹۹ ممیز ۹۹۹۹۹ درصد طوفانی نمیاد که انقدر بزرگ باشه که همهچیز رو ببلعه، ولی اگه اومد چی؟ کشتی نوح سنگر کسانی بود که «مطمئن باش» های دیگران رو جدی نگرفتند.
🔽
بارها ازین چیزی نمیشهها گفته، و هردفعه بدبینی من درست از آب دراومده. اما بعد ازینکه چیزی «میشه»، نمیشه یقهش رو گرفت و گفت مگه نگفتی چیزی «نمیشه»؟ معمولا یک اتفاق غیرقابل انتظار رو عامل اصلی معرفی میکنه و از زیر بارش درمیره. خیلیها همینطورند. با قطعیت بت اطمینان میدن، و وقتی اونجوری که پیشبینی میکنند اتفاق نمیفته، میگن من چه میدونستم موضوع ایکس و ایگرگ هم دخالت داشته؟ (یعنی اگه میدونستم بت اطمینان نمیدادم!). مثل کسی که میگه خونهای که ساختم هشت ریشتر زلزله رو تحمل میکنه. و وقتی ۷ ریشتر میاد و تخریب میشه میگه «کی فکرش رو میکرد که عمق زلزله انقدر کم باشه؟». قبل از حادثه، طوری حرف میزنند انگار به تمام ابعاد عالم اشراف دارند و برگی از درختی نیفتاده جز اینکه گزارشش رو گذاشتن روی میزش، و بعد از حادثه طوری حرف میزنند که انگار انسان موجودیست که طبیعی است مطلقا هیچچیز نداند!
شخصا به قدری به غیرقابل اعتماد بودن اطمینانبخشیهای دیگران باور دارم که اگه تنها دانستهام ازینکه فردا هم آفتاب طلوع خواهد کرد این بود که بقیه «مطمئنند» خواهد کرد، حتما میگفتم باید برای اینکه تمامِ فردا شب باشه آماده شد! خوشبختانه دانستههای ما درباره حرکت اجرام آسمانی وابسته به «مطمئنباش» های مردم نیست.
خودم صدها بار در جواب صدها پیام که پرسیدند «به نظرت جنگ میشه؟» گفتم «نه نمیشه». اما به هیچ کس هیچ قول و تضمینی نمیدم. شاید هم شد. جنگ چیزیه که جزییاتش مشابه کلیاتشه. همونطور که از لحاظ فردی تفاوت بنیادی جنگ با بقیه اتفاقات اینه که فاصله بین وضعیت خوب و وضعیت قرمز در عرض چند ثانیه طی میشه، یعنی ممکنه درست چند ثانیه بعد ازینکه داری یک کنسرو میخوری و چون خیلی گشنهت بوده نهایت لذت رو ازش میبری، ممکنه یک گلوله تانک از کنارت رد بشه و دستت رو از کتف قطع کنه، از لحاظ کلان و اجتماعی هم ممکنه تنها ۲۴ ساعت بعد ازینکه یک ملت با خیال آسوده داشتند زندگیشون رو میکردند و برای آینده برنامهریزی میکردند، وضعیت کشور به جایی برسه که مردم برای دفاع از خودشون در هرج و مرج و قحطی، روی دسته کلنگ چند میخ بزنند طوری که نوکشون ازون طرف بیرون زده باشه تا یک گرز کشنده بوجود بیاد و با هر ضربه قسمتی از گوشت و پوست طرف مقابل کنده بشه. واقعیت اینه که این چیزها تخیلی نیستند. مربوط به سیصدسال پیش هم نیستند. پدربزرگ من از شهر فرار کرد، چون در اون شهر فقط چاقوکشها میتونستند آرد تهیه کنند، و خانواده ما اهل چاقو کشیدن نبود! در واقع خودش رو تبعید کرد تا مجبور نباشه برای هرچیزی چاقو بکشه.
در مورد جنگ، اختلاف بین «چیزی نمیشه» و چیزی که مکنه بشه، یک اختلاف نجومیه. حتی فرق خنده و گریه نیست، فرق آب و آتش نیست. با این دوگانهها نمیشه این اختلاف رو توصیف کرد. اختلاف بین همهچیز، و هیچچیزه. در واقع داستان کشتی نوح بر مبنای همین اختلافه. به احتمال ۹۹ ممیز ۹۹۹۹۹ درصد طوفانی نمیاد که انقدر بزرگ باشه که همهچیز رو ببلعه، ولی اگه اومد چی؟ کشتی نوح سنگر کسانی بود که «مطمئن باش» های دیگران رو جدی نگرفتند.
🔽
❤3
کسانی که از یاغیگریهای حکومت ذوقزدهاند، اگر روزی اتفاقی که مطمئنند نمیفته، افتاد، خسارات ما رو نخواهند داد. و تازه اگر هم حاضر بودند بدهند، در توانشون نخواهد بود. پدربزرگم میدونست اگه پسرش در صف آرد کشته بشه، نمیتونه از هیچکدوم از کسانی که تو صف هستند پسش بگیره. به هیچکس نمیتونه بگه آرد ارزشش رو نداشت، پسرم رو پس بدید! به دلایلی، ما ایرانیان شهر نشین به مراتب ازون زمان شکنندهتریم. روانپزشک من میگفت اهل اخبار نیستم چون اصلا وقتش رو ندارم و علاقهای هم ندارم و نیازی هم ندارم، اما از ترافیک مراجعینم میتونم بفهمم باز قانونی بخشنامهای طرحی چیز جدیدی در حال اجراست، مثلا وقتی فعالیت گشت ارشاد بیشتر میشه تعداد مراجعین مونثم میره بالا!
حق دارند؟ البته که دارند. این شرایط هر آدم سالمی رو به لبههای ناسالمی میکشونه. اما این واقعیت رو نشون میده که نسبت ما با شرایط جنگی و تلاطم بیانتها و همراه با خشونت، مثل نسبت شیشه با سنگه. آدمهایی که به خاطر گشت ارشاد وادار به مصرف دارو میشن، اگه یکسال گاز و برق نداشته باشند دقیقا چه بلایی سرشون میاد؟
ذوقزدگیهای فعلی از قلدربازیهای حکومتی (که قسمتیش هم متأثر از عقدههای کهنهست که نسل به نسل به ارث رسیده)، نویز هستند. در بین این حجم از نویز باید سیگنال رو بیرون کشید. ما بطرز خطرناکی درباره ثباتی که فعلا وجود داره، دچار سوء تفاهمیم.
حق دارند؟ البته که دارند. این شرایط هر آدم سالمی رو به لبههای ناسالمی میکشونه. اما این واقعیت رو نشون میده که نسبت ما با شرایط جنگی و تلاطم بیانتها و همراه با خشونت، مثل نسبت شیشه با سنگه. آدمهایی که به خاطر گشت ارشاد وادار به مصرف دارو میشن، اگه یکسال گاز و برق نداشته باشند دقیقا چه بلایی سرشون میاد؟
ذوقزدگیهای فعلی از قلدربازیهای حکومتی (که قسمتیش هم متأثر از عقدههای کهنهست که نسل به نسل به ارث رسیده)، نویز هستند. در بین این حجم از نویز باید سیگنال رو بیرون کشید. ما بطرز خطرناکی درباره ثباتی که فعلا وجود داره، دچار سوء تفاهمیم.
در پنجاه سال گذشته نزدیک به ۳ میلیارد پرنده از پرندههای آمریکای شمالی کم شده، که یعنی ۲۵ درصد کاهش. که بیشترش مربوط به گنجشکها میشه.
علت؟ گربهها! اشتیاق شدید جامعه مدرن شهری به پرورش گربه، با عواقبی همراه بوده. چه پرورش مستقیم، در مورد گربههای خانگی، و چه غیرمستقیم در مورد گربههای خیابانی.
البته استفاده از سموم و آفتکشها و کاهش تعداد حشرات که از غذاهای اصلی پرندگان هستند رو هم به عنوان یکی از عوامل ذکر کردند. استفاده از سم هم یعنی ترجیح زنده ماندن یک گونه به گونه دیگر. یعنی از یک طرف منبع غذاییشون محدود شده، و از یک طرف همهجا رو پر کردیم با شکارچیشون!
انسان باید تکلیف خودش رو روشن کنه. نمیشه یه سری از گونهها رو با خرج زیاد غالب کنه، و انتظار داشته باشه ازون طرف هیچ گونهای مغلوب نشه.
علت؟ گربهها! اشتیاق شدید جامعه مدرن شهری به پرورش گربه، با عواقبی همراه بوده. چه پرورش مستقیم، در مورد گربههای خانگی، و چه غیرمستقیم در مورد گربههای خیابانی.
البته استفاده از سموم و آفتکشها و کاهش تعداد حشرات که از غذاهای اصلی پرندگان هستند رو هم به عنوان یکی از عوامل ذکر کردند. استفاده از سم هم یعنی ترجیح زنده ماندن یک گونه به گونه دیگر. یعنی از یک طرف منبع غذاییشون محدود شده، و از یک طرف همهجا رو پر کردیم با شکارچیشون!
انسان باید تکلیف خودش رو روشن کنه. نمیشه یه سری از گونهها رو با خرج زیاد غالب کنه، و انتظار داشته باشه ازون طرف هیچ گونهای مغلوب نشه.
پاسخ تیپیکال به این آخوند اینه که ما شما آخوندها رو قبول نداریم، پس نباید پولی از بودجه خرج شما بشه، ولی گروه ارکستر ملی را قبول داریم، پس آنها حق دارند توسط بودجه دولتی تأمین بشوند! و طبیعتا این آخوند هم میگه کار من مهمتر از ارکستره. یک گروه موسیقی فقط نوازندگی میکنه اما من شما رو از آتش جهنم نجات میدم!
در نتیجه اون بحث بیهودهست. صراط مستقیم اینه که دولت پولی رو خرج «فعالیتهای مرسوم فرهنگی» نکنه. چه منبر باشه، چه ارکستر. کسانی که علاقه دارند به موسیقی فاخر، باید هزینهش رو خودشون بدن، و اگه هزینهش رو نمیدن، پس لابد اون موسیقی به انتهای عمر خودش رسیده. برای چی من باید مالیات بدم تا باش چیزی رو زنده نگه دارند که مستقلا قادر به ادامه حیات نیست؟
فقط کسانی که معتقدند آخوند میتونه اونها رو از دوزخ نجات بده، باید خرج زندگیش رو بدن.
واقعیت اینه که خود روحانیون هم واقفند که حوزه علمیه هم بدون مالیات، یا «زورگیری از مردم»، قادر به ادامه حیات خودش نیست.
در نتیجه اون بحث بیهودهست. صراط مستقیم اینه که دولت پولی رو خرج «فعالیتهای مرسوم فرهنگی» نکنه. چه منبر باشه، چه ارکستر. کسانی که علاقه دارند به موسیقی فاخر، باید هزینهش رو خودشون بدن، و اگه هزینهش رو نمیدن، پس لابد اون موسیقی به انتهای عمر خودش رسیده. برای چی من باید مالیات بدم تا باش چیزی رو زنده نگه دارند که مستقلا قادر به ادامه حیات نیست؟
فقط کسانی که معتقدند آخوند میتونه اونها رو از دوزخ نجات بده، باید خرج زندگیش رو بدن.
واقعیت اینه که خود روحانیون هم واقفند که حوزه علمیه هم بدون مالیات، یا «زورگیری از مردم»، قادر به ادامه حیات خودش نیست.
❤3
اونهایی که خیلی وقته عضو اینجا هستند حتما یادشون هست که در زمان قتل مشکوک خاشقچی، گفتم این کار دشمنان بنسلمان بود چون سعودیهایی که از کودتای آرام و بیرحمانهش ناراضی بودند حاضرند هر کاری بکنند تا از تخت قدرت به زیر کشیده بشه، و برخلاف تصورات عوام (که رسانهها هم در ایجاد این تصورات موثر بودند) که سعودیها رو مشتی دست و پاچلفتی خنگ و چاق و گروهبان گارسیاهای خاورمیانه میبینند، اینها مرموزترین و کاربلدترین مهرههای امنیتی و نظامی این منطقه رو تربیت کردند، و اگه بخوان واقعا یک عملیات خبیثانه انجام بدن، حتما میتوانند. شاید بشه گفت خندهداره که همونهایی که اینها رو عدهای گیج و بیکفایت تصور میکنند، همزمان مدعیاند حمله ۱۱ سپتامبر یک عملیات عربستانی بود! که نادرست هم نیست. ولی چطور چنین چیزی ممکنه؟ هیچ کشوری در کل تاریخ آمریکا نه جرئتش و نه تواناییش رو پیدا نکرد که به پایتخت آمریکا حمله کنه، اما اینها کردند، و اون هم به قلب وزارت دفاعش! اینها دو تا هواپیما رو به دو برج کوبیدند که نه روسها و نه چینیها و نه کوباییها و نه اسراییلیها و نه هیچکس باور نمیکرد بشه چنین کار عجیب و پیچیدهای انجام داد. و همون موقع هم گفتم که هیئت حاکمه آمریکا و اروپا، بهیچوجه هدفی با عنوان «دموکراتیک کردن عربستان»، نداره. بلکه عربستانی میخواد که یک پادشاهی مصرفگرا و بیخاصیت باشه. یک عمان بزرگتر و ثروتمندتر. و گفتم اینها بنسلمانی که آرزو داره کشورش ازین قالب تحمیلی صدساله خارج بشه رو راحت نخواهند گذاشت، و نگذاشتند. اینکه ناگهان جنگطلبهای کلاسیک دموکرات و جمهوریخواه هم مخالف آغاز جنگ در دفاع از عربستان هستند، از حب علی نیست، از بغض معاویهست.
ولیعهد میدونست تمام غرب علنا و گستاخانه علیهش ایستادند، و به خودش قول داد فراموش نکنه، اما راه تثبیت قدرتش فقط از دروازه تحمل میگذره. تحمل اینکه غرب پشت سرهم تحقیرشون کنه و بشون بگه «شما بدون ما هیچی نیستید». ببینید چطور در تمام رسانهها در حال انتقال این پیام هستند که عربستان به تنهایی از پس ایران برنمیاد اگه ما نباشیم!.. در حالی که در یک جنگ فرضی، اونی که تاب تبعاتش رو نداره، آمریکا و چین و اروپا هستند، که صادرکننده کالا به دنیا هستند (و به ثبات بازار انرژی و تجارت نیاز دارند)، نه عربستان که واردکننده کالا از دنیاست. آمریکاییها میگن پالایشگاه عربستان به ما ربطی نداره، خودش ازش دفاع کنه. اما واقعیت اینه که اگه سپاه قدس میتونست بدون هیچدلیلی یک پایگاه آمریکایی رو بزنه و صد کشته بگیره، باز هم آمریکا نمیتونست جنگ رو شروع کنه. چون اگر این کار رو میکرد، مطالبه مردم آمریکا این نبود که «بزنید دهن ایران رو سرویس کنید». مطالبهشون این میبود که: «بقیه پایگاهها رو هم جمع کنید تا بیشتر تلفات ندیم». اِشراف بنسلمان به وضعیت آمریکا، واقعبینانهتر از اشراف آمریکا به وضعیت عربستانه. اما باید تحمل کنه، هم غرور و تبختر آمریکاییها رو، هم یاغیگریهای ایرانیها و حتی عربهارو، و هم شیطنت شاهزادهها رو، و هم طغیان سنتگراها رو. باید ثابت کنه که هیچچیز انقدر خطرناک نیست و هیچ اتفاقی انقدر سهمگین نیست که از قدرت دورش کنه. تا برای اولین بار عربستان شاهی داشته باشه که شاه خود عربستان باشه، نه شاهِ مشتریانِ عربستان.
ولیعهد میدونست تمام غرب علنا و گستاخانه علیهش ایستادند، و به خودش قول داد فراموش نکنه، اما راه تثبیت قدرتش فقط از دروازه تحمل میگذره. تحمل اینکه غرب پشت سرهم تحقیرشون کنه و بشون بگه «شما بدون ما هیچی نیستید». ببینید چطور در تمام رسانهها در حال انتقال این پیام هستند که عربستان به تنهایی از پس ایران برنمیاد اگه ما نباشیم!.. در حالی که در یک جنگ فرضی، اونی که تاب تبعاتش رو نداره، آمریکا و چین و اروپا هستند، که صادرکننده کالا به دنیا هستند (و به ثبات بازار انرژی و تجارت نیاز دارند)، نه عربستان که واردکننده کالا از دنیاست. آمریکاییها میگن پالایشگاه عربستان به ما ربطی نداره، خودش ازش دفاع کنه. اما واقعیت اینه که اگه سپاه قدس میتونست بدون هیچدلیلی یک پایگاه آمریکایی رو بزنه و صد کشته بگیره، باز هم آمریکا نمیتونست جنگ رو شروع کنه. چون اگر این کار رو میکرد، مطالبه مردم آمریکا این نبود که «بزنید دهن ایران رو سرویس کنید». مطالبهشون این میبود که: «بقیه پایگاهها رو هم جمع کنید تا بیشتر تلفات ندیم». اِشراف بنسلمان به وضعیت آمریکا، واقعبینانهتر از اشراف آمریکا به وضعیت عربستانه. اما باید تحمل کنه، هم غرور و تبختر آمریکاییها رو، هم یاغیگریهای ایرانیها و حتی عربهارو، و هم شیطنت شاهزادهها رو، و هم طغیان سنتگراها رو. باید ثابت کنه که هیچچیز انقدر خطرناک نیست و هیچ اتفاقی انقدر سهمگین نیست که از قدرت دورش کنه. تا برای اولین بار عربستان شاهی داشته باشه که شاه خود عربستان باشه، نه شاهِ مشتریانِ عربستان.
❤1
در عصر اینترنت، تقریبا هیچ اطلاعاتی پاک شدنی نیست. اما برخی اطلاعات دست میزبان قابل اعتمادی نیست، مثل نهادهای دولتی!
کانادا اطلاعات هواشناسی ۱۰۰ سال (بین اواسط قرن نوزده تا اواسط قرن بیستم) رو ریخت دور!.. البته عبارت ریخت دور، دقیق نیست. به دلیل اینکه این اطلاعات رو قابل اعتنا نمیدونند، از مدلها حذفشون کردند. یعنی هر مدل کامپیوتری رو ازین به بعد اجرا کنند، از اطلاعات ۱۹۵۰ به این طرف استفاده خواهد کرد، نه قبلش. مشکل اینه که چیزی رو که نخوان استفاده کنند، الزامی ندارند برای نگهداریش. بنابراین نمیشه گفت دور ریختند، ولی میشه گفت اگر دور بریزند، چیزی مانعشون نیست!
حالا چرا میگن قابل اعتنا نیست؟ چون منظم نبوده، و دقیق نبوده. اما یه چیز دیگه هم هست: نشون میداده قبلا دما بالاتر بوده! اگر اون دیتا رو استفاده کنند، دیگه نمیشه گفت دماهایی که این روزها از ایستگاهها بدست میاد رکورد گرما رو میزنند! گرفتید؟ 😉
کانادا اطلاعات هواشناسی ۱۰۰ سال (بین اواسط قرن نوزده تا اواسط قرن بیستم) رو ریخت دور!.. البته عبارت ریخت دور، دقیق نیست. به دلیل اینکه این اطلاعات رو قابل اعتنا نمیدونند، از مدلها حذفشون کردند. یعنی هر مدل کامپیوتری رو ازین به بعد اجرا کنند، از اطلاعات ۱۹۵۰ به این طرف استفاده خواهد کرد، نه قبلش. مشکل اینه که چیزی رو که نخوان استفاده کنند، الزامی ندارند برای نگهداریش. بنابراین نمیشه گفت دور ریختند، ولی میشه گفت اگر دور بریزند، چیزی مانعشون نیست!
حالا چرا میگن قابل اعتنا نیست؟ چون منظم نبوده، و دقیق نبوده. اما یه چیز دیگه هم هست: نشون میداده قبلا دما بالاتر بوده! اگر اون دیتا رو استفاده کنند، دیگه نمیشه گفت دماهایی که این روزها از ایستگاهها بدست میاد رکورد گرما رو میزنند! گرفتید؟ 😉
❤3
میدونم که پای منبری نیستید، و میدونم که حتی تحمل سخنان کشدار آخوندها در مورد امورات خارج از حیطه دین هم خستهکننده و دشواره، چه برسه به اینکه درباره گرفتاریهای صنف خودشون صحبت کنند، اما توصیه میکنم به این یکی گوش کنید اگه ۵۰ دقیقه وقت خالی پیدا کردید. اونها دارند نوشتههای ما رو میخونند، تا بدونند چطور باید جلوی ما رو بگیرند، ما هم باید حرفهاشون رو بشنویم تا بدونیم چطور باید جلوشون رو بگیریم.
چندتا کامنت دربارهش مینویسم بعدا.
https://t.me/feghahat/6683
چندتا کامنت دربارهش مینویسم بعدا.
https://t.me/feghahat/6683
Anarchonomy
میدونم که پای منبری نیستید، و میدونم که حتی تحمل سخنان کشدار آخوندها در مورد امورات خارج از حیطه دین هم خستهکننده و دشواره، چه برسه به اینکه درباره گرفتاریهای صنف خودشون صحبت کنند، اما توصیه میکنم به این یکی گوش کنید اگه ۵۰ دقیقه وقت خالی پیدا کردید.…
شما هم ازین که روحانیت شیعه ازینکه نجاست «خلافت شیعه» بش چسبیده خسته شده و دنبال راه حله به وجد اومدید یا فقط من خرکیفم؟ بگید این یک لذت مشترکه، چون از خوشگذرانی تنهایی خوشم نمیاد.
صحبتهای حاجآقا رو میشه در سه عنوان خلاصه کرد:
۱- تقدس لباسمان را خودمان زاییدیم (ریشه در اسلام ندارد)، پس باید مختار باشیم خودمان هم بمیرانیمش!
۲- لباس ما کاربردی و پرکتیکال نیست. اما لباس سکولار، هست. عیبی ندارد لباس روحانی، سکولاریزه شود.
۳- این لباس سکولار باید ما رو از شر صنف ما خلاص کند، بدون اینکه ما را از مزایای صنفمان محروم کند.
در مورد بند اول، این سوال بوجود میاد که چرا این سکولاریزهسازی باید در لباس متوقف شه؟ مهم نیست منبع قداست کجاست. اگه مجازیم نمادهای مقدس رو «به اقتضای زمانه» کنار بذاریم، چرا بقیه مفاهیم قدسی رو نذاریم بالای طاقچه؟ مثلا «رسالت»، که نسخه تنزلیافتهش شد «تبلیغ» که شغل این آقایونه. من میگم زمانه دیگه پذیرای مفهوم «دعوت» که در اسلام آمده، نیست. ایشون خیلی تأکید داره که بزرگان تحقیق کنند بعد حرفش رو بررسی کنند. منم همین نظر رو دارم. تحقیق کنید درباره دنیای امروز بعد ببینید دیگه اینکه مردم رو به یک امر قدسی دعوت کنیم، معنی داره یا نداره. غرض اینکه اگه این نخ رو بگیریم بکشیم، فرش زیر پای آقایون هم از هم وا میشه. آمادگیشو دارند؟
در مورد بند دوم، مثالهای فراوانی زد که با این لباس نمیشه زندگی کرد، و این «نشدن» دلیل است بر نامعقول بودن استفاده ازش، از جمله اینکه در نماز خیس عرق میشه، و نمیشه باش میوهفروشی کرد و نمیشه باش رفت ساحل! من یه لباس دیگه رو به یاد حاجآقا میارم که اونهم همین محدودیتها رو داره، و بلکه بسیار آزاردهندهتره، و ایشون و بقیه همکسوتان اصرار عجیبی دارند به استفاده ازش: حجاب زن مسلمان! ایشون در گرما عمامه هشت متری به سر داشتن رو تجربه کرده، اما آیا میدونه در گرما تمام بدن رو با پارچههای مشکی پوشاندن چه حسی داره؟ زن مسلمان، با حجاب اسلامی هم نمیتونه بسیاری از کارهای متداول «زمانه» رو انجام بده. اگه قراره پرکتیکالیتی رو معیار قرار بدیم، حجاب اسلامی باید از خیلی وقت پیش همون مسیری رو میرفت که حجاب در مسیحیت رفت. آیا حاضره زنان رو در این مسیر همراهی و همیاری کنه؟ فعلا که حاضر نیست، چون به لباس زنی که حجاب «کاملا اسلامی» نداره میگه «وضع بد».
در مورد بند سوم، تقاضای لباسی رو داره که به اندازه لباس فعلی محدودکننده و متمایزکننده نباشه اما فرم و اتیکتی داشته باشه که مردم بتوانند آخوند رو از بقیه تشخیص بدن. تناقض عجیبی که حتی مجری دکوری برنامه هم متوجهش میشه و ازش میپرسه اما جواب درستی ازش نمیشنویم. و اتفاقا جوابش برملا میکنه که شخصا چقدر گرفتار دوگانگی شر و نفع این صنفه. درخواست داره به این مسائل «با دقت» بپردازیم. منم با دقت به مثالهایی که میزنه توجه میکنم. ازینکه مردم در خیابان بتوانند به راحتی تشخیص دهند که در یک تقابل فرضی (که البته واقعیه) بین حکومت و مردم، فلانی کدام طرف میایستد، ناراحته! میخواد معلوم نباشه که حکومت رو به ما ترجیح خواهد داد. میخواد طرف ما نباشه، اما ندانسته باش مهربان باشیم! ازینکه معلوم شود چقدر کم هستند آخوند شرکتکننده در نماز جمعه به واسطه عمامههای تابلوشون، ناراحته. لباسی میخواد که از دو سه متری بشه تشخیص داد فلانی آخونده، اما از دور نشه شمردشون! در حالی که همزمان معتقده شرکت در نماز جمعه مستحب نیست، واجبه!.. دقت دارید؟ ازینکه شرکت در نماز جمعهای که کارگران بش پشت میکنند رو واجب بدونه خجالت نمیکشه، ازینکه معلوم شود خود حضرات چقدر به چیزهایی که برای عوام واجب کردهاند بیاعتنا هستند، خجالت میکشه. در واقع لب کلام اینه: ما لباسی میخواهیم که ما را از حکومت، که حافظ منافع ماست، جدا نکند، اما از شری که حکومت مجری آن است در امان نگه دارد!
به حاج آقا بگید ما «متربی» های شما نیستیم. این ماییم که تربیتتون خواهیم کرد. گاماس گاماس.
صحبتهای حاجآقا رو میشه در سه عنوان خلاصه کرد:
۱- تقدس لباسمان را خودمان زاییدیم (ریشه در اسلام ندارد)، پس باید مختار باشیم خودمان هم بمیرانیمش!
۲- لباس ما کاربردی و پرکتیکال نیست. اما لباس سکولار، هست. عیبی ندارد لباس روحانی، سکولاریزه شود.
۳- این لباس سکولار باید ما رو از شر صنف ما خلاص کند، بدون اینکه ما را از مزایای صنفمان محروم کند.
در مورد بند اول، این سوال بوجود میاد که چرا این سکولاریزهسازی باید در لباس متوقف شه؟ مهم نیست منبع قداست کجاست. اگه مجازیم نمادهای مقدس رو «به اقتضای زمانه» کنار بذاریم، چرا بقیه مفاهیم قدسی رو نذاریم بالای طاقچه؟ مثلا «رسالت»، که نسخه تنزلیافتهش شد «تبلیغ» که شغل این آقایونه. من میگم زمانه دیگه پذیرای مفهوم «دعوت» که در اسلام آمده، نیست. ایشون خیلی تأکید داره که بزرگان تحقیق کنند بعد حرفش رو بررسی کنند. منم همین نظر رو دارم. تحقیق کنید درباره دنیای امروز بعد ببینید دیگه اینکه مردم رو به یک امر قدسی دعوت کنیم، معنی داره یا نداره. غرض اینکه اگه این نخ رو بگیریم بکشیم، فرش زیر پای آقایون هم از هم وا میشه. آمادگیشو دارند؟
در مورد بند دوم، مثالهای فراوانی زد که با این لباس نمیشه زندگی کرد، و این «نشدن» دلیل است بر نامعقول بودن استفاده ازش، از جمله اینکه در نماز خیس عرق میشه، و نمیشه باش میوهفروشی کرد و نمیشه باش رفت ساحل! من یه لباس دیگه رو به یاد حاجآقا میارم که اونهم همین محدودیتها رو داره، و بلکه بسیار آزاردهندهتره، و ایشون و بقیه همکسوتان اصرار عجیبی دارند به استفاده ازش: حجاب زن مسلمان! ایشون در گرما عمامه هشت متری به سر داشتن رو تجربه کرده، اما آیا میدونه در گرما تمام بدن رو با پارچههای مشکی پوشاندن چه حسی داره؟ زن مسلمان، با حجاب اسلامی هم نمیتونه بسیاری از کارهای متداول «زمانه» رو انجام بده. اگه قراره پرکتیکالیتی رو معیار قرار بدیم، حجاب اسلامی باید از خیلی وقت پیش همون مسیری رو میرفت که حجاب در مسیحیت رفت. آیا حاضره زنان رو در این مسیر همراهی و همیاری کنه؟ فعلا که حاضر نیست، چون به لباس زنی که حجاب «کاملا اسلامی» نداره میگه «وضع بد».
در مورد بند سوم، تقاضای لباسی رو داره که به اندازه لباس فعلی محدودکننده و متمایزکننده نباشه اما فرم و اتیکتی داشته باشه که مردم بتوانند آخوند رو از بقیه تشخیص بدن. تناقض عجیبی که حتی مجری دکوری برنامه هم متوجهش میشه و ازش میپرسه اما جواب درستی ازش نمیشنویم. و اتفاقا جوابش برملا میکنه که شخصا چقدر گرفتار دوگانگی شر و نفع این صنفه. درخواست داره به این مسائل «با دقت» بپردازیم. منم با دقت به مثالهایی که میزنه توجه میکنم. ازینکه مردم در خیابان بتوانند به راحتی تشخیص دهند که در یک تقابل فرضی (که البته واقعیه) بین حکومت و مردم، فلانی کدام طرف میایستد، ناراحته! میخواد معلوم نباشه که حکومت رو به ما ترجیح خواهد داد. میخواد طرف ما نباشه، اما ندانسته باش مهربان باشیم! ازینکه معلوم شود چقدر کم هستند آخوند شرکتکننده در نماز جمعه به واسطه عمامههای تابلوشون، ناراحته. لباسی میخواد که از دو سه متری بشه تشخیص داد فلانی آخونده، اما از دور نشه شمردشون! در حالی که همزمان معتقده شرکت در نماز جمعه مستحب نیست، واجبه!.. دقت دارید؟ ازینکه شرکت در نماز جمعهای که کارگران بش پشت میکنند رو واجب بدونه خجالت نمیکشه، ازینکه معلوم شود خود حضرات چقدر به چیزهایی که برای عوام واجب کردهاند بیاعتنا هستند، خجالت میکشه. در واقع لب کلام اینه: ما لباسی میخواهیم که ما را از حکومت، که حافظ منافع ماست، جدا نکند، اما از شری که حکومت مجری آن است در امان نگه دارد!
به حاج آقا بگید ما «متربی» های شما نیستیم. این ماییم که تربیتتون خواهیم کرد. گاماس گاماس.
«یک نظریه مارکسیستی هست که میگه زمان کمونیسم وقتی فرا میرسه که نرخ بهره به صفر میرسه، چون بهره صفر نشانهایست ازینکه سرمایهداران دیگه ایدهای ندارن که با پولشون چه کار کنند. اگه فرصت سرمایهگذاری خوبی باقی نمونده باشه، که اساسا به همین دلیل بهره صفر شده، تنها گزینهای که در اون زمان باقی میمونه، بازتوزیع سرمایهست! این به این معنی نیست که بهره صفر ما رو به سوسیالیسم میکشونه، اما به نظرم نرخهایی که الان وجود داره هشداردهندهست».
عزیز دلمون، Peter Thiel
عزیز دلمون، Peter Thiel
اگه «جهانیسازی» رو باور داشته باشیم، باید اینو هم قبول داشته باشیم که طرز کار گلوبالیسم اینه که کشورهای کمتر توسعه یافته باید تقرب پیدا کنند به سمت کشورهای پیشرفتهتر. سریعتر رشد کنند و خودشون رو به بقیه برسونند. در نتیجه شما در سرمایهگذاری در اونها بیشتر سود خواهی کرد، که یعنی سرمایه باید از کشور ثروتمند سرازیر بشه به کشور فقیرتر. این مسیری بود که سرمایه حول سال ۱۹۱۰ طی کرد، وقتی که انگلیس اندازه ۴ درصد تولید ناخالص، سرمایه مازاد داشت و اون رو در اوراق آرژانتین و خطوط ریلی روسیه و ازین قبیل سرمایهگذاری کرد. البته در سال ۱۹۱۴ (که جرقه جنگ جهانی اول زده شد) گلوبالیسم با فرجام جالبی مواجه نشد، اما حداقل اون جریان سرمایه معقول بود. اما الان در وضعیت دیوانهواری هستیم که مسیر سرمایه غلطه. ملت چین قاعدتا نباید پولشون رو در اوراق بهره پایین آمریکا و بهره منفی اروپا پسانداز کنند، باید در خود چین سرمایهگذاری کنند که سود بیشتری میده».
Peter Thiel
Peter Thiel
پیتر تیل، یک میلیاردر دره سیلیکونیه، اما بینشش به دنیا از اهالی آکادمیک که پول میگیرند تا فکر کنند، پختهتره. بله آقای تیل، در دنیای دیوانهواری هستیم، که شمایی که قاعدتا انتظار میره هیچی جز پول نشناسی، خیلی چیزهای دیگه رو خیلی بهتر از بقیه میشناسی.
«عطشی که ما به هوش مصنوعی داریم بر پایه این جمعبندی استوار شده است که انسانها قرار نیست فکر کنند! ما میخواهیم ماشینها کار فکر کردن را انجام دهند، که به این علت است که داریم در دنیایی زندگی میکنیم که افراد دیگر از هیچ نوع سازمان خردورزی برخوردار نیستند. ما دیگر به عقلانیت خود اعتماد نداریم».
Peter Thiel
Peter Thiel