Anarchonomy
44.7K subscribers
6.78K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
ایزوله بودن صنایع نظامی از فضای پابلیک، باعث این شده که مردم عادی بیشتر روی ذهنیات خودشون تکیه کنند تا واقعیت‌ها. در دوره جدید که اینترنت و دسترسی به اطلاعات در اختیار همه هست و ارتش‌ها و شرکت‌های تسلیحاتی ازش برای تبلیغات استفاده می‌کنند، اون قضیه «تکیه بر ذهنیات» رو تشدید هم کرده‌. که نتیجه‌ش میشه این تحلیل‌های احساسی و پاندولی! چرا میگم پاندولی؟ چون بر اساس یک شاکله مشخص نیست. روزی که ناوهای آمریکا با نفتکش‌های عبوری تصادف می‌کنند، سطح ارتش آمریکا رو معادل یک کشور جهان سوم که «چپول‌ها جلوی چشم‌شون هم نمی‌بینند» ارزیابی می‌کنند، و فردا که یک کشور جهان‌سوم یک حرکت انجام میده، ناگهان سطحش رو «معادل آمریکا و روسیه» قرار میدن!
وقتی هواپیمای مسافربری مالزی ناپدید شد، پوست کارشناسان کنده شد تا به مردم حالی کنند ماهواره‌های نظامی، هرچقدر هم دقت بالایی داشته باشند، یه چیزی معادل دوربین مداربسته پارکینگ آپارتمان شما نیستند که هر جنبنده‌ای روی این کره‌خاکی رو رصد کنند و بدانند از کجا آمد و به کجا رفت!. وقتی یکی از ملوانان آمریکا اطلاعات زمانی حرکت و پهلوگیری ناوی که در اون خدمت می‌کرد رو به شرکت‌های خدمات دهنده در بنادر فروخت، کسی باورش نمی‌شد این اطلاعات توسط یک پرینتر سوزنی چاپ میشده و داخل یک جعبه می‌ریخت! و این از جعبه برمیداشته و میبرده تحویل خریداران میداده، چون اصلا ایده‌ای ازینکه کامپیوترهای ناو چطور کار می‌کنند ندارند. همین دیروز یکی از فعله‌های سایبری پوتین یک ویدئو به اشتراک گذاشت از شلیک مسلسل پدافندی به اهداف پروازی. طفلک خبر نداشت قسمتی از یک رزمایش نیروهای روسیه نیست، بلکه قسمتی از دموی یک بازی کامپیوتریه.. چون انفجار و دود حاصل از اصابت گلوله‌های اون اسلحه به هدف رو از نزدیک ندیده که تشخیص بده این دود واقعی نیست. در همین راستا اگه به این دوست‌مون از نزدیک نشون می‌دادند که حتی موشک‌های کروز چهل سال پیش چقدر خوب کار می‌کردند از تعجب شاخ در می‌آورد، و می‌فهمید لازم نیست «در حد آمریکا و روسیه» باشی تا بتونی با استفاده ازشون تحرکات خطرناک نشون داده و آسیب‌های جدی وارد کنی. مخصوصا اینکه امروز امکاناتی در اختیار «همگان» هست که چهل سال پیش نبود.


https://t.me/kafshhaye_aahani/3076
1
VID_20190917_115508.webm
4 MB
این آقا رو تو خیابون ببینید باور می‌کنید یه هلی‌کوپتر رو اینطوری بندازه؟
بله مشکل از ذهنیات شماست، و گرنه این طفلک‌های پابرهنه به «سطح آمریکا و روسیه» نرسیدن.

ساعت خوش 😄
هادی چوپان با اینکه خودش از موقعیتی که بش دست یافته خیلی راضی و خوشحاله، اما کل قضیه حالت ترحم‌برانگیزی داره. آدمی که برای رژیم غذاییش هم باید چرتکه بندازه که پولم میرسه آیا، یا نمیرسه، یا حتی بره از دوست و رفیق پول قرض بگیره، که بخوره! در حالی که برای رقبای خارجیش، هزینه خورد و خوراک در بین مجموع هزینه‌ها، اصلا به چشم نمیاد. غیر از فقر، و غیر از گرفتاری در جهان سوم، مبتلا به مورد خاص «ایرانی بودن» و در دوره جمهوری‌اسلامی زیستن هم هست و باید بابت ویزا از هفت‌خوان رستم بگذره!.. چرا؟ اینهمه زجر برای چی؟ این سرگرمی‌ها و این تخصص‌ها، مرتبط با زندگی آدم‌های حداقل طبقه متوسط جهانی در کشورهای نرماله. به ما چه ارتباطی داره که بپریم وسطش؟ اصلا چه معنی داره این رنج‌کشیدن؟ که ثابت کنم من فقیرزاده جهان سومی و ساکن در کشور محور شرارت «هم» می‌توانم با شماهایی که ۹۰ درصد مشکلات من را نداشته‌اید و تصوری از آن‌ها ندارید رقابت کنم و مقام هم بیاورم!
این تلاش برای پیروزی در جنگ‌های نابرابر، ارزشی نیست که احیانا از سمت اونطرفی‌ها اومده باشه؟ اونطرفی‌ها اتفاقا از موفقیت چوپان‌ها استقبال می‌کنند. چون مصداق‌هاییه که برای این پروپاگاندای نژادپرستانه که: این جهان‌سومی‌ها جون‌شون سفته، شرایط‌شون ایکس‌برابر سخت‌تر از ما باشه هم می‌تونن خودشون رو به ما برسونن! مشابه نگاهی که زمانی در آمریکا به سیاهان وجود داشت و «پوست‌کلفت» حساب‌شون می‌کردند، تا جایی که از شلاق زدنشون وجدان‌درد کمتری داشتند، چون قبلا در ذهن‌شون تثبیت شده بود که آفریقایی به اندازه ما درد رو حس نمی‌کنه!
چه شاهدی بهتر ازین برای یک جهان اولی، که بگه می‌بینید؟ لازم نیست مهاجرت کنید به اینجا، لازم نیست کشورتون نرمال باشه، شما «پوست‌کلفت‌ها» که بهرحال «می‌توانید».
من برای توانستن در جنگی نابرابر که طرف مقابل هم براش ذوق دارن! جشن نمی‌گیرم، چون اصلا توش شرکت نمی‌کنم. من میگم فاک یو و فاک مسابقه‌تان. هروقت استاندارد زندگی‌ام قاطی استاندارد شما شد، تلاش خودم را هم قاطی تلاش شما می‌کنم.
5
Anarchonomy
Photo
بله، به نظر من آدم فقیر نباید خودشو وارد هر رقابتی کنه. یکی از کج‌اندیشی‌های رایج همینه که میخوان بگن استعداد پسرک فلک‌زده‌ای در هرمزگان شکوفا شد، میگن در کنکور رتبه ۵ آورده به تهران خواهد آمد! در حالی که شاید‌ وقت گذاشتن برای کنکور و درس خوندن در اون دانشگاه بهترین تصمیم نبوده باشه، که در بعضی موارد بدترینه. هرکس باید به داشته‌هاش و البته نداشته‌هاش و نقاط قوتش نگاه کنه و بعد ببینه تو چه بازی‌هایی برنده و یا برنده‌تر خواهد بود. بعضی وقت‌ها باید به خودتون بگید شاید تو اون بازی ببرم، ولی اون بازی من نیست. مورد هادی چوپان که خیلی بغرنجه. من آدمی رو سراغ دارم که برای مواردی بسیار معمولی‌تر هم به اشتباه در انتخاب بازی اشاره می‌کرد. مثلا می‌گفت عکاسان خیلی مستعدی رو میشناسم که در حوزه عکاسی تجاری کار می‌کنند و کارشون واقعا تمیزه. یعنی از یک شیشه عطر طوری عکس می‌گیرند که با اینکه بویی نمیشنوی ولی دلت می‌خواد کاغذی که عکس روش چاپ شده رو بو کنی! اما حیفم میاد که این‌ها دارند در این شاخه کار می‌کنند. اینهمه استعداد و هنر برای عکسی تبلیغاتی که یکی دوبار دیده میشه و بعد دور انداخته میشه!
متوجهید دغدغه طرف کجاست؟ میگه این عکاس مستعد که فکر می‌کنه استعدادش شکوفا شده چون داره پول خوبی درمیاره و چون اسمش یه برند شده، در واقع استعدادش داره به هرز میره!
سبحان‌الله!
از دام کلیشه‌های کوزت و سیندرلا و جودی‌ابوت بیرون بیایید.
4
Anarchonomy
Galahad – Smoke
فکر کنم لیریک آهنگی که دیشب گذاشتم چک نکردید.. این یه قسمتشه

It's all very un-english up in the smoke, oops it seems the politics is broke
All the leavers have left and the remainers are in a tiz...
What on earth is going on in the hallowed corridors of Westminster?

می‌بینید که تماما درباره برگزیته!
هنرمند تو جبهه مخالفان برگزیته (یعنی جزء اونهایی که می‌خواستند انگلیس در اتحادیه «می‌ماند»). اما برخلاف بسیاری از خوانندگان دیگه که عقیده سیاسی‌شون رو می‌کوبند به صورت شنونده اثر، مثل کیک تولد که اخیرا مد شده از رو بامزه‌بازی (که اصلا بامزه نیست) می‌مالند به صورتی کسی که برای تولدش جشن گرفتند، با زیرکی از زدن نیمی از جمعیت که به خروج رأی دادند خودداری می‌کنه و سعی می‌کنه انعکاس دهنده خستگی مردم از بی‌کفایتی سیاستمداران باشه (اینجوری تأیید همه رو خواهد داشت، چون هم مخالفان خروج خسته‌اند هم موافقان). در این ژانر از هنر اعتراضی، که میخواد خودش رو بین مردم قایم کنه، وانمود میشه مردم به صورت دیفالت اختلافی باهم ندارند، چهارتا سیاستمدار پدرسوخته بودند که اومدند وسط کرمی ریختند و همه‌چی بهم ریخت! در واقع همین نوای هنرمندانه که میخواد به پوپولیسم سیاستمدارها اعتراض کنه، خودش مبتلا به پوپولیسمه. چرا که این ادعا که مردم با هم اختلافی ندارند (و در ایران با عبارت «وحدت کلمه» مخ‌مون رو خوردن باش) یک حربه پوپولیستیه. برخلاف ممالک شرقیه که سیاستمدارها یا قصابند یا دباغ، در غرب شریف دیواری کوتاهتر از دیوار سیاستمدار نیست. مردم تا حد زیادی در شکل‌گیری یا حداقل انتخاب سیاست‌ها نقش دارند، اما وقتی برنامه‌ها اونطور که فکر می‌کنند پیش نمیره شکمبه‌ گوسفند رو میریزن روی کت‌شلوار سیاستمدار. در آمریکا واقعا عده‌ای به ایلهان عمر رأی دادند، و از قضا حامیان نمایندگان سیاست‌های خاص، از تعداد رأی‌دهندگانشون بیشتر میشه، همونطور که الان شاید ۲ میلیون آمریکایی موافق ایلهان عمر باشند در حالی که شاید ۱۰۰ هزارنفر هم بش رأی ندادند. اگه حتی اون صدهزارنفر رأی‌دهنده فریب خورده باشند یا مست بوده باشند در روز انتخابات، اون یک میلیون و نهصدهزارنفر دیگه که با آگاهی کامل ازینکه چه کسیه و چی میگه و داره چیکار می‌کنه حمایتش می‌کنند. این دو میلیون نفر رو ایلهان عمر متمایز نکرده از بقیه. خودشون متمایز بودند. پس این تمایزها واقعا در جامعه آمریکا وجود داره. اینکه چون زیر یه پرچمیم عاشق چشم ابرو همدیگه‌ایم و خیلی حال می‌کنیم با هم و این سیاستمداران خبیثن که بین‌مون رو شکرآب می‌کنند، یک افسانه‌ست. مخصوصا در جامعه متکثر اونها. در غرب، زدن سیاستمدار هیچ هزینه‌ای نداره. این کوبیدن درصد قابل توجهی از مردم نجیب و زحمت‌کش و شهیدپروره که شجاعت میخواد.
وقتی دلت می‌خواد دنیا رو تکون بدی ولی دنیا تکون نمیخوره.
در کانادا پدیده‌ای بوجود اومده به نام «توریسم زاد و ولد». یعنی خارجی‌ها، مثل رامبد جوان، وقتی نزدیک به زمان زایمان زن‌شون میشه وارد کانادا میشن تا بچه در خاک این کشور به دنیا بیاد، و طبق قوانین به صورت خودکار به شهروند کانادا تبدیل بشه! در سالی که گذشت، کمی بیش از ۴ هزار بچه دقیقا به همین سبک در کانادا متولد شدن که تقریبا به یک و نیم درصد کل آمار موالید کانادا رسیده و همینطور رو به رشده.
اگه خدمات عمومی در کانادا محدود بود، حرفی نبود. تازه میشد به عنوان یک منبع درآمدی برای بیمارستان‌ها بش نگاه کرد. اما مشکل اینجاست که دولت کانادا یک دولت رفاهه.. به این معنی که بقیه مردم کانادا باید مبالغ هنگفتی رو به شکل مالیات بدهند به دولت تا دولت صرف خدمات‌دهی «رایگان» به این «شهروند»ها بکنه. در واقع یه خارجی میتونه بیاد کشورت، و در عرض چند روز خودش رو تو پول‌هایی که شما درآوردی و مال شماست سهیم کنه، و برگرده! یعنی الان اگه بچه رامبد جوان سرخک گرفت، هزینه درمانش رو مردم کانادا باید بدن!
دولت رفاه همیشه راه‌های خلاقانه‌ای برای زدن جیب شما ابداع می‌کنه.
شرکت چندملیتی و غول‌پیکر دوسان کره جنوبی، یک زیرمجموعه داره که ماشین‌آلات عمرانی و راه‌سازی تولید می‌کنه. که البته شامل تولید موتور این ماشین‌آلات هم میشه. موتورهایی که حتی به آلمان هم صادر می‌کنه! (خیلی باید مرد باشی به آلمان موتور بفروشی و استاداردهای محیط‌زیستی اروپا هم پاس کنی). فروش در سال گذشته به ۲ میلیارد و ۷۰۰ میلیون دلار رسید! نزدیک ۴ و نیم درصد این مقدار رو صرف تحقیق و توسعه کردند، یعنی معادل ۱۱۳ میلیون دلار! که میشه چیزی معادل نصف درآمدشون! با چنین تولید و فروش بالایی، کل کارکنانش در سراسر جهان ۴۵۰۰ نفر هستند.

کسی میدونه هپکو سالی چند میلیون «تومان» خرج تحقیق و توسعه می‌کرد؟ در سال ۸۵، تعداد کارکنان هپکو ۲هزار نفر بود!

پرتقال‌فروش را لازم نیست پیدا کنیم. کنارمون نشسته.
2
با اینکه با درخواست کارگران امثال هفت‌تپه و هپکو برای اداره شورایی موافقم، چون به نظرم بعد از چندین دهه اشتباه پشت اشتباه در اقتصاد، باید یکبار هم به کارگران فرصت داد تا خودشون تست کنند ببینند این چرخ چطوری می‌چرخه واقعا، ضمن اینکه این کارخانه‌ها دست هرکس باشه بهتر ازینه که دست شبکه الیگارشی حکومتی باشه. اما.. و این اما مهم است:

اما وقتی قراره «الگو» ارائه بدیم باید همه داستان رو تعریف کنیم. اگه کارگر ایرانی به من بگه کارگران آرژانتینی زانون، با روش شورایی کارخانه رو نجات دادند پس ما هم می‌تونیم، میگم اوکی، امتحانش کنید، ولی داستان زانون یه بقیه‌ای هم داره، مثل این موارد:

- کارگران این کارخانه فقط ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر بودند، ولی در تظاهرات‌ها بیش از ۲ یا حتی ۳هزار نفر آدم جمع می‌شد. چون مسئله یک مسئله منطقه‌ای-حیثیتی شده بود. مثلا یک قبیله آدماش رو می‌آورد می‌ریخت جلو در کارخونه، چون دو سه جوان‌شون اونجا کار می‌کرده!

- کاری که در اصل این‌ها کردند «مصادره اموال شخصی» بود. و وقتی بشون می‌گفتند این کار قانونی نیست، می‌گفتند در منطقه ما قانونیه. حالا اون قانون چه مبنایی داشت؟ اگر کسی بنگاهی تأسیس می‌کرد که در نیل به «اهداف اجتماعی» خود موفق نمی‌شد، حق داریم مصادره‌اش کنیم! هدف اجتماعی دیگه چیه؟ یعنی ایجاد اشتغال و دور کردن جوانان از اعتیاد! یعنی در یک جمله، هم حرمت مالکیت خصوصی، هم منطق فعالیت اقتصادی رو مالیدند به اونجای گاو!

- درست چندماه بعد از مصادره، کفگیر به ته دیگ خورد. مواد اولیه کم آوردن و کسی بشون نمی‌فروخت. تا این که یک معدن گیر آوردن که دست مردم بومی بود. و اون بومی‌ها فقط جهت حرمت قبیله‌ای و «آب دادن به نهال انقلاب» حاضر شدند این کار رو براشون انجام بدن. این وضعیت که حاصل یه شرایط خاص اجتماعیه، قابل پیاده‌سازی در هر جغرافیایی نیست.

- تمام کارکنان که همشون جزء شورا بودند، در هر پست فقط ۲ سال باید کار می‌کردند، بعد ازون باید به صورت گردشی در یک پست دیگه قرار می‌گرفتند. مثلا کسی که تا دیروز تو بسته‌بندی کار می‌کرد، یهو می‌رفت تو قسمت بازاریابی! اسمش هم میذاشتن «باز شدن دید کارگر به همه مراحل تولید». کلا تخصص‌گرایی رو هم زدن به اونجای گاو، و بعد از مدتی متوجه شدند عه! نیروی باتجربه نداریم دیگه، چون تجربه هیچ‌کس در هیچ پستی بیشتر از دو سال نیست! (آهنگ پت و مت در اینجا پلی شود).

- گند قضیه درست در بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ در اومد که صادراتشون به کل متوقف شد و به بازار داخل آرژانتین محدود شدند. یعنی فروش به طرز قابل توجهی کاهش پیدا کرد، اما نمی‌تونستن تعدیل نیرو انجام بدن. چون نیرو، «رفیق» بود در شورا. اعضای شورا چطور می‌تونن همدیگه رو اخراج کنند؟ البته برای موارد استثنا رأی‌گیری می‌کنند. مثلا اگه یک نفر خرابکاری بکنه و نمیشه باش کنار اومد. ولی اگه صحبت اخراج سی درصد نیرو باشه، با رأی‌گیری نمیشه حلش کرد. پس درآمد کم بود و خرج، زیاد.

- و در مرحله بعد، خنجر به استخوان رسید. ماشین‌آلات کهنه شده بودند و نیاز به نوسازی داشتند، که سرمایه زیادی می‌خواست، و نتونستند تأمین کنند. با وضعیت مالی که کارخانه داشت کسی مایل نبود وام سنگین با بهره کم بشون بده.

- استخدام نیروی جدید هم با مشکل مواجه شد. چون هر تکنیسینی که ممکن بود بشه استخدام کرد، می‌تونست در کارخانه‌های دیگه هم کار پیدا کنه، و اون کارخانه‌های دیگه دو الی سه برابر بیشتر حقوق پرداخت می‌کردند! در نتیجه کارگر فعلی مجبور بود جای دو نفر کار کنه، اما یک‌سوم جاهای دیگه درآمد داشته باشه، فقط با این مزیت که غیرقابل اخراجه! در واقع یک نوع خودزجرکشی برای بیکار نماندن و روشن نگه داشتن زورکی چراغ کارخانه.

این اصلا زیر سوال بردن زحمت و اراده کارگران آرژانتینی نیست. اتفاقا به خاطر تسلط فرهنگی کمونیسم در این کشور و انگیزه جمعی و محلی که وجود داشت، خیلی مایه گذاشتند. غرض اینه که: اگه این‌ها که انقدر بستر براشون فراهم بود و انقدر مایه گذاشتند به چنین وضعی دچار شدند، چه بلایی سر نمونه‌های ایرانیش میاد؟ باید همه داستان رو بدونند، بعد درباره‌ش تصمیم بگیرند.


https://t.me/RezaNassaji/1657
2
دیگه حتی ابایی ندارند که نشان بدهند دغدغه‌مندی اقلیمی یک مذهب با تمام خصوصیات مذاهب کلاسیکه! میگه بیایید «اعتراف» کنید چه کارهایی در زندگی روزمره انجام دادید که تغییر اقلیم رو تشدید می‌کنه!
در مرحله بعد اتاقک‌های چوبی نصب می‌کنند تو خیابون‌ها، و باید بری بشینی توش و برای یک فعال محیط‌زیست که اون طرف جدار مشبک چوبی نشسته و چهره‌ش دیده نمیشه ولی صداش میاد، تعریف کنی که وقتی کولر گازی روشن بود پنجره رو باز گذاشتم! آیا الهه سیکل کربن مرا خواهد بخشید؟ بعد اونم میگه بله، او بخشنده‌ترین است، بعد ازون زیر یه دستگاه کارتخوان میده سمتت میگه صد و بیست دلار بکش، جهت مخارج «راهبه‌های سبز» تا توبه‌ات پذیرفته شود.
2
«کالیفرنیا ایالتیه که میتونی جنسیت خودتو دستکاری کنی، اما دستکاری کردن اگزوز ماشینت غیرقانونیه!». 😄

البته میگن جنسیت به خودت مربوطه. دختری برو خودتو بکن پسر، پسری برو دختر بشو. یا اگه پسری مثل دخترا لباس بپوش یا اگه دختری برو سینه‌هات رو بردار که عین پسرا بشی. یا اصلا هیچ تغییری به خودت نده و فقط اگه پسری به بقیه بگو ضمیر مونث بکار ببرند برات و برعکس. ولی اگزوز ماشینت صدا میده و بقیه رو اذیت می‌کنه!
ولی هیچ‌کدوم همیشه در همین چارچوب قرار نمی‌گیرند، بعضی دستکاری‌ها در اگزوز فقط نوع صداش رو عوض می‌کنه، نه شدت رو، ولی بهرحال غیرقانونیه. و بعضی رفتارهای جنسیتی بی‌ارتباط با دیگران نیست. مثلا من حق دارم بدونم کسی که دارم باش حرف میزنم پسره یا چیه، شاید اگه دختر بود یه چیزایی رو نمی‌گفتم (که به همین ترتیب واسه توالت‌های زنانه مردانه دعوا راه افتاد‌، چون زن‌ها نمی‌خواستن یه مرد بیاد تو دبلیو‌ سی خودشون).


یکی نوشته بود در چین همه جا تابلو «سیگار کشیدن ممنوع» زده ولی هیچکس رعایت نمی‌کنه. درسته که قانون‌شکنیه ولی خوشم میاد، چون دل آدم خوشه آزادی هست هنوز!
1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فارغ ازینکه نظرمون درباره خودروهای برقی و شرکت تسلا چی باشه، نمیشه انکار کرد وقتی جلوی پات انبوهی از قطعات سنگین فلزی نباشه، احتمال اینکه در تصادفات معمولی چیزیت نشه خیلی بیشتره.
(اگه کسی آهنگ بک‌گراند رو میشناسه برام بفرسته لطفا)
فرماندار کالیفرنیا علاوه بر اگزوز، با شغل‌تون هم کار داره. فرماندار ایالت قانونی رو امضاء کرد که از اول ژانویه شرکت‌هایی مثل اوبر حق ندارند راننده‌ها رو به صورت کارکنان قراردادی در نظر بگیرند، که یعنی باید حالت استخدامی به خودش بگیره، تا از خدماتی مثل بیمه و مرخصی استعلاجی برخوردار بشوند!
فکر کن یه پیرزن بم بگه میای درخت منو هرس کنی ۵۰ دلار بت بدم؟ بعد من بگم آره خوبه، انجام میدم. بعد یهو یه آقای کت‌شلواری از طرف دولت میپره وسط و میگه نه توی پیرزن اجازه داری فقط ۵۰ دلار بش بدی نه تو جوان بیکار اجازه داری قبول کنی! باید علاوه بر ۵۰ دلار، بری براش یه لباس کار باکیفیت بخری بیاری، ناهار هم بش بدی، از رستوران هم بگیر فست‌فود خوب نیست، استیک بگیر جون بگیره بچه، وسط کار سه تا شیشه آبجو هم باید براش بخری، تشنه میشه تو این آفتاب! بعد هرچقدر بش بگیم «به تو چه آخه؟» فایده نداره، میگه من به فکر توام، شکم خالی نباید کار کنی، لباست هم نباید پاره بشه، غرور داری جوونی! بعد باز میگم «به تو چه مردک؟» و میگه اگه فقط با همین ۵۰ دلار قبول کنی ۲۰۰ دلار جریمه‌ت می‌کنم!

این یک جوک نیست. کاملا واقعیه.
2
وقتی لوله فاضلاب خونه ترکیده بود خودمون تعمیرش کردیم (همونطور که بقیه چیزهایی که خراب میشن رو خودمون تعمیر می‌کنیم)، اما جا برای تعویض یک قسمت از لوله نبود‌. راه حل قدیمی برای پوشاندن سوراخ اینه که یه لوله دیگه رو برش بزنیم طوری که به شکل یک النگوی قطع‌شده دربیاد، بعد تمام جداره داخلیش رو با چسب پر کنیم و بعد بندازیمش دور لوله قدیمی طوری که روی ناحیه سوراخ شده رو بگیره. به ظاهر ساده میاد ولی کار سختیه. طبق دستورالعمل پدر بزرگوار همه این کارها رو کردم اما به نظر می‌اومد بعیده از پس نشت بربیاد. هرچقدر گفتم «به دلم ننشست» قبول نمی‌کرد و می‌گفت خوبه، تموم کن بیا بیرون‌. چندبار گفتم اگه باز آب بده چی؟ و هربار می‌گفت چیزی نمیشه.

بارها ازین چیزی نمیشه‌ها گفته، و هردفعه بدبینی من درست از آب دراومده. اما بعد ازینکه چیزی «میشه»، نمیشه یقه‌ش رو گرفت و گفت مگه نگفتی چیزی «نمیشه»؟ معمولا یک اتفاق غیرقابل انتظار رو عامل اصلی معرفی می‌کنه و از زیر بارش درمیره. خیلی‌ها همینطورند. با قطعیت بت اطمینان میدن، و وقتی اونجوری که پیش‌بینی می‌کنند اتفاق نمیفته، میگن من چه می‌دونستم موضوع ایکس و ایگرگ هم دخالت داشته؟ (یعنی اگه می‌دونستم بت اطمینان نمیدادم!). مثل کسی که میگه خونه‌ای که ساختم هشت ریشتر زلزله رو تحمل می‌کنه. و وقتی ۷ ریشتر میاد و تخریب میشه میگه «کی فکرش رو می‌کرد که عمق زلزله انقدر کم باشه؟». قبل از حادثه، طوری حرف می‌زنند انگار به تمام ابعاد عالم اشراف دارند و برگی از درختی نیفتاده جز اینکه گزارشش رو گذاشتن روی میزش، و بعد از حادثه طوری حرف می‌زنند که انگار انسان موجودیست که طبیعی است مطلقا هیچ‌چیز نداند!

شخصا به قدری به غیرقابل اعتماد بودن اطمینان‌بخشی‌های دیگران باور دارم که اگه تنها دانسته‌ام ازینکه فردا هم آفتاب طلوع خواهد کرد این بود که بقیه «مطمئنند» خواهد کرد، حتما می‌گفتم باید برای اینکه تمامِ فردا شب باشه آماده شد! خوشبختانه دانسته‌های ما درباره حرکت اجرام آسمانی وابسته به «مطمئن‌باش» های مردم نیست.

خودم صدها بار در جواب صدها پیام که پرسیدند «به نظرت جنگ میشه؟» گفتم «نه نمیشه». اما به هیچ کس هیچ قول و تضمینی نمیدم. شاید هم شد. جنگ چیزیه که جزییاتش مشابه کلیاتشه. همونطور که از لحاظ فردی تفاوت بنیادی جنگ با بقیه اتفاقات اینه که فاصله بین وضعیت خوب و وضعیت قرمز در عرض چند ثانیه طی میشه، یعنی ممکنه درست چند ثانیه بعد ازینکه داری یک کنسرو میخوری و چون خیلی گشنه‌ت بوده نهایت لذت رو ازش میبری، ممکنه یک گلوله تانک از کنارت رد بشه و دستت رو از کتف قطع کنه، از لحاظ کلان و اجتماعی هم ممکنه تنها ۲۴ ساعت بعد ازینکه یک ملت با خیال آسوده داشتند زندگی‌شون رو می‌کردند و برای آینده برنامه‌ریزی می‌کردند، وضعیت کشور به جایی برسه که مردم برای دفاع از خودشون در هرج و مرج و قحطی، روی دسته کلنگ چند میخ بزنند طوری که نوکشون ازون طرف بیرون زده باشه تا یک گرز کشنده بوجود بیاد و با هر ضربه قسمتی از گوشت و پوست طرف مقابل کنده بشه. واقعیت اینه که این چیزها تخیلی نیستند. مربوط به سیصدسال پیش هم نیستند. پدربزرگ من از شهر فرار کرد، چون در اون شهر فقط چاقوکش‌ها می‌تونستند آرد تهیه کنند، و خانواده ما اهل چاقو کشیدن نبود! در واقع خودش رو تبعید کرد تا مجبور نباشه برای هرچیزی چاقو بکشه.

در مورد جنگ، اختلاف بین «چیزی نمیشه» و چیزی که مکنه بشه، یک اختلاف نجومیه. حتی فرق خنده و گریه نیست، فرق آب و آتش نیست. با این دوگانه‌ها نمیشه این اختلاف رو توصیف کرد. اختلاف بین همه‌چیز، و هیچ‌چیزه. در واقع داستان کشتی نوح بر مبنای همین اختلافه. به احتمال ۹۹ ممیز ۹۹۹۹۹ درصد طوفانی نمیاد که انقدر بزرگ باشه که همه‌چیز رو ببلعه، ولی اگه اومد چی؟ کشتی نوح سنگر کسانی بود که «مطمئن باش» های دیگران رو جدی نگرفتند.


🔽
3
کسانی که از یاغی‌گری‌های حکومت ذوق‌زده‌اند، اگر روزی اتفاقی که مطمئنند نمیفته، افتاد، خسارات ما رو نخواهند داد. و تازه اگر هم حاضر بودند بدهند، در توان‌شون نخواهد بود. پدربزرگم می‌دونست اگه پسرش در صف آرد کشته بشه، نمیتونه از هیچ‌کدوم از کسانی که تو صف هستند پسش بگیره. به هیچ‌کس نمیتونه بگه آرد ارزشش رو نداشت، پسرم رو پس بدید! به دلایلی، ما ایرانیان شهر نشین به مراتب ازون زمان شکننده‌تریم. روانپزشک من می‌گفت اهل اخبار نیستم چون اصلا وقتش رو ندارم و علاقه‌ای هم ندارم و نیازی هم ندارم، اما از ترافیک مراجعینم میتونم بفهمم باز قانونی بخشنامه‌ای طرحی چیز جدیدی در حال اجراست، مثلا وقتی فعالیت گشت ارشاد بیشتر میشه تعداد مراجعین مونثم میره بالا!
حق دارند؟ البته که دارند. این شرایط هر آدم سالمی رو به لبه‌های ناسالمی میکشونه. اما این واقعیت رو نشون میده که نسبت ما با شرایط جنگی و تلاطم بی‌انتها و همراه با خشونت، مثل نسبت شیشه با سنگه. آدم‌هایی که به خاطر گشت ارشاد وادار به مصرف دارو میشن، اگه یکسال گاز و برق نداشته باشند دقیقا چه بلایی سرشون میاد؟

ذوق‌زدگی‌های فعلی از قلدربازی‌های حکومتی (که قسمتیش هم متأثر از عقده‌های کهنه‌ست که نسل به نسل به ارث رسیده)، نویز هستند. در بین این حجم از نویز باید سیگنال رو بیرون کشید. ما بطرز خطرناکی درباره ثباتی که فعلا وجود داره، دچار سوء تفاهمیم.
در پنجاه سال گذشته نزدیک به ۳ میلیارد پرنده از پرنده‌های آمریکای شمالی کم شده، که یعنی ۲۵ درصد کاهش. که بیشترش مربوط به گنجشک‌ها میشه.
علت؟ گربه‌ها! اشتیاق شدید جامعه مدرن شهری به پرورش گربه، با عواقبی همراه بوده. چه پرورش مستقیم، در مورد گربه‌های خانگی، و چه غیرمستقیم در مورد گربه‌های خیابانی.
البته استفاده از سموم و آفت‌کش‌ها و کاهش تعداد حشرات که از غذاهای اصلی پرندگان هستند رو هم به عنوان یکی از عوامل ذکر کردند. استفاده از سم هم یعنی ترجیح زنده ماندن یک گونه به گونه دیگر. یعنی از یک طرف منبع غذایی‌شون محدود شده، و از یک طرف همه‌جا رو پر کردیم با شکارچی‌شون!

انسان باید تکلیف خودش رو روشن کنه. نمیشه یه سری از گونه‌ها رو با خرج زیاد غالب کنه، و انتظار داشته باشه ازون طرف هیچ گونه‌ای مغلوب نشه.
پاسخ تیپیکال به این آخوند اینه که ما شما آخوندها رو قبول نداریم، پس نباید پولی از بودجه خرج شما بشه، ولی گروه ارکستر ملی را قبول داریم، پس آن‌ها حق دارند توسط بودجه دولتی تأمین بشوند! و طبیعتا این آخوند هم میگه کار من مهم‌تر از ارکستره. یک گروه موسیقی فقط نوازندگی می‌کنه اما من شما رو از آتش جهنم نجات میدم!

در نتیجه اون بحث بیهوده‌ست. صراط مستقیم اینه که دولت پولی رو خرج «فعالیت‌های مرسوم فرهنگی» نکنه. چه منبر باشه، چه ارکستر. کسانی که علاقه دارند به موسیقی فاخر، باید هزینه‌ش رو خودشون بدن، و اگه هزینه‌ش رو نمیدن، پس لابد اون موسیقی به انتهای عمر خودش رسیده‌. برای چی من باید مالیات بدم تا باش چیزی رو زنده نگه دارند که مستقلا قادر به ادامه حیات نیست؟
فقط کسانی که معتقدند آخوند میتونه اون‌ها رو از دوزخ نجات بده، باید خرج زندگیش رو بدن.
واقعیت اینه که خود روحانیون هم واقفند که حوزه علمیه هم بدون مالیات، یا «زورگیری از مردم»، قادر به ادامه حیات خودش نیست.
3
اون‌هایی که خیلی وقته عضو اینجا هستند حتما یادشون هست که در زمان قتل مشکوک خاشقچی، گفتم این کار دشمنان بن‌سلمان بود چون سعودی‌هایی که از کودتای آرام و بی‌رحمانه‌ش ناراضی بودند حاضرند هر کاری بکنند تا از تخت قدرت به زیر کشیده بشه، و برخلاف تصورات عوام (که رسانه‌ها هم در ایجاد این تصورات موثر بودند) که سعودی‌ها رو مشتی دست و پاچلفتی خنگ و چاق و گروهبان گارسیاهای خاورمیانه می‌بینند، این‌ها مرموزترین و کاربلدترین مهره‌های امنیتی و نظامی این منطقه رو تربیت کردند، و اگه بخوان واقعا یک عملیات خبیثانه انجام بدن، حتما می‌توانند. شاید بشه گفت خنده‌داره که همون‌هایی که این‌ها رو عده‌ای گیج و بی‌کفایت تصور می‌کنند، همزمان مدعی‌اند حمله ۱۱ سپتامبر یک عملیات عربستانی بود! که نادرست هم نیست. ولی چطور چنین چیزی ممکنه؟ هیچ کشوری در کل تاریخ آمریکا نه جرئتش و نه تواناییش رو پیدا نکرد که به پایتخت آمریکا حمله کنه، اما این‌ها کردند، و اون هم به قلب وزارت دفاعش! این‌ها دو تا هواپیما رو به دو برج کوبیدند که نه روس‌ها و نه چینی‌ها و نه کوبایی‌ها و نه اسراییلی‌ها و نه هیچ‌کس باور نمی‌کرد بشه چنین کار عجیب و پیچیده‌ای انجام داد. و همون موقع هم گفتم که هیئت حاکمه آمریکا و اروپا، بهیچوجه هدفی با عنوان «دموکراتیک کردن عربستان»، نداره. بلکه عربستانی میخواد که یک پادشاهی مصرف‌گرا و بی‌خاصیت باشه. یک عمان بزرگتر و ثروتمندتر. و گفتم این‌ها بن‌سلمانی که آرزو داره کشورش ازین قالب تحمیلی صدساله خارج بشه رو راحت نخواهند گذاشت، و نگذاشتند. اینکه ناگهان جنگ‌طلب‌های کلاسیک دموکرات و جمهوریخواه هم مخالف آغاز جنگ در دفاع از عربستان هستند، از حب علی نیست، از بغض معاویه‌ست.

ولیعهد می‌دونست تمام غرب علنا و گستاخانه علیه‌ش ایستادند، و به خودش قول داد فراموش نکنه، اما راه تثبیت قدرتش فقط از دروازه تحمل میگذره. تحمل اینکه غرب پشت سرهم تحقیرشون کنه و بشون بگه «شما بدون ما هیچی نیستید». ببینید چطور در تمام رسانه‌ها در حال انتقال این پیام هستند که عربستان به تنهایی از پس ایران برنمیاد اگه ما نباشیم!.. در حالی که در یک جنگ فرضی، اونی که تاب تبعاتش رو نداره، آمریکا و چین و اروپا هستند، که صادرکننده کالا به دنیا هستند (و به ثبات بازار انرژی و تجارت نیاز دارند)، نه عربستان که واردکننده کالا از دنیاست. آمریکایی‌ها میگن پالایشگاه عربستان به ما ربطی نداره، خودش ازش دفاع کنه. اما واقعیت اینه که اگه سپاه قدس می‌تونست بدون هیچ‌دلیلی یک پایگاه آمریکایی رو بزنه و صد کشته بگیره، باز هم آمریکا نمی‌تونست جنگ رو شروع کنه. چون اگر این کار رو می‌کرد، مطالبه مردم آمریکا این نبود که «بزنید دهن ایران رو سرویس کنید». مطالبه‌شون این می‌بود که: «بقیه پایگاه‌ها رو هم جمع کنید تا بیشتر تلفات ندیم». اِشراف بن‌سلمان به وضعیت آمریکا، واقع‌بینانه‌تر از اشراف آمریکا به وضعیت عربستانه. اما باید تحمل کنه، هم غرور و تبختر آمریکایی‌ها رو، هم یاغیگری‌های ایرانی‌ها و حتی عرب‌هارو، و هم شیطنت شاهزاده‌ها رو، و هم طغیان سنت‌گراها رو. باید ثابت کنه که هیچ‌چیز انقدر خطرناک نیست و هیچ اتفاقی انقدر سهمگین نیست که از قدرت دورش کنه. تا برای اولین بار عربستان شاهی داشته باشه که شاه خود عربستان باشه، نه شاهِ مشتریانِ عربستان.
1
در عصر اینترنت، تقریبا هیچ اطلاعاتی پاک شدنی نیست. اما برخی اطلاعات دست میزبان قابل اعتمادی نیست، مثل نهادهای دولتی!
کانادا اطلاعات هواشناسی ۱۰۰ سال (بین اواسط قرن نوزده تا اواسط قرن بیستم) رو ریخت دور!.. البته عبارت ریخت دور، دقیق نیست. به دلیل اینکه این اطلاعات رو قابل اعتنا نمی‌دونند، از مدل‌ها حذفشون کردند. یعنی هر مدل کامپیوتری رو ازین به بعد اجرا کنند، از اطلاعات ۱۹۵۰ به این طرف استفاده خواهد کرد، نه قبلش. مشکل اینه که چیزی رو که نخوان استفاده کنند، الزامی ندارند برای نگهداریش. بنابراین نمیشه گفت دور ریختند، ولی میشه گفت اگر دور بریزند، چیزی مانع‌شون نیست!

حالا چرا میگن قابل اعتنا نیست؟ چون منظم نبوده، و دقیق نبوده. اما یه چیز دیگه هم هست: نشون میداده قبلا دما بالاتر بوده! اگر اون دیتا رو استفاده کنند، دیگه نمیشه گفت دماهایی که این روزها از ایستگاه‌ها بدست میاد رکورد گرما رو میزنند! گرفتید؟ 😉
3