مرد جوان داشت گله میکرد پیش همشهریش ازینکه مسافرها میان تو روستامون و پوششون مناسب نیست. ازین گلهها که یعنی «نباید بذاریم»، ولی یک ناامیدی از اینکه «بعیده بتونیم نذاریم» توشون وجود داره. در توصیف لباس زن مسافر گفت: یه جوری که نگم بهتره!
کل عمر نه چندان طولانی اما کافی خودم رو سرچ کنم جایی به یادم نمیاد که از طرز پوشش یک زن حالت انزجار بم دست داده باشه.. حتی در اوج غوطهوریم در ایمان مذهبی. تازه گاهی تحسینم هم بر میانگیخت. تحسینی که در ذهن متولد میشد و همونجا دفن میشد (چون هنجارها اجازه نمیده بری به دختر غریبه بگی: تو چرا انقدر خوبی لعنت خدا بر تو باد؟).. پس اینها چرا انقدر اذیتند؟
فکر میکنم این تضاد ازونجا آب میخوره که من ایمانمو دوست داشتم ولی اینها ازش بدشون میاد. اینها هیچوقت مسلمان نبودند، خانواده و محیط و جامعه و خواهر و برادر و همه، مسلمانی رو فرو کردند بشون. خارجیها به عروسک پارچهای میگن
Stuffed toy
یعنی اسباببازیای که توشو پر کردن. فرق این عروسک اینه که اگه stuff توش رو دربیاری از ریخت میفته. در دل اینها مِهر ایمان وجود نداره، فقط با مسلمانی پر شدهاند، تا انتهای گلو. در ظاهر پایبندند به شریعت اما ازش متنفرند، چون زندگی نرمال رو ازشون گرفت. واکنش چنین فردی به کسی که پایبند نیست چی میتونست باشه؟ «زندگی نرمال رو از من گرفتند، از تو نتونند بگیرن؟ گناه من چی بود؟ نه، نمیذارم، اگه قراره زندگی رو ببازیم همه باهم باید ببازیم!».
من اما دوسش داشتم، من قربانیش نبودم. وقتی یکی رو میدیدم که بش پایبند نیست، احساس نمیکردم در برابرش یه بازندهم!
از احساسات مذهبی صحبت میکنند درحالی که احساسی بش ندارند. و نمیتونم بشون بگم اون احساسی که تو نمیدونی چیه اما پیرهن عثمانش کردی، من بلعیدهم! نمیتونم بگم با یه شمشیر چوبی جلوی یه سامورایی وایسادی و داری با شاهرگ ورمکرده بش میگی باید از کیوتو دفاع کرد؟ تو اصلا خوشت نمیاد از کیوتو. کیوتو برای شما زندان بود، برای من خانه. نمیتونم بشون بگم دهنتون رو ببندید. نمیتونم «یه جوری که نگم بهتره» دهنشون رو ببندم.
کل عمر نه چندان طولانی اما کافی خودم رو سرچ کنم جایی به یادم نمیاد که از طرز پوشش یک زن حالت انزجار بم دست داده باشه.. حتی در اوج غوطهوریم در ایمان مذهبی. تازه گاهی تحسینم هم بر میانگیخت. تحسینی که در ذهن متولد میشد و همونجا دفن میشد (چون هنجارها اجازه نمیده بری به دختر غریبه بگی: تو چرا انقدر خوبی لعنت خدا بر تو باد؟).. پس اینها چرا انقدر اذیتند؟
فکر میکنم این تضاد ازونجا آب میخوره که من ایمانمو دوست داشتم ولی اینها ازش بدشون میاد. اینها هیچوقت مسلمان نبودند، خانواده و محیط و جامعه و خواهر و برادر و همه، مسلمانی رو فرو کردند بشون. خارجیها به عروسک پارچهای میگن
Stuffed toy
یعنی اسباببازیای که توشو پر کردن. فرق این عروسک اینه که اگه stuff توش رو دربیاری از ریخت میفته. در دل اینها مِهر ایمان وجود نداره، فقط با مسلمانی پر شدهاند، تا انتهای گلو. در ظاهر پایبندند به شریعت اما ازش متنفرند، چون زندگی نرمال رو ازشون گرفت. واکنش چنین فردی به کسی که پایبند نیست چی میتونست باشه؟ «زندگی نرمال رو از من گرفتند، از تو نتونند بگیرن؟ گناه من چی بود؟ نه، نمیذارم، اگه قراره زندگی رو ببازیم همه باهم باید ببازیم!».
من اما دوسش داشتم، من قربانیش نبودم. وقتی یکی رو میدیدم که بش پایبند نیست، احساس نمیکردم در برابرش یه بازندهم!
از احساسات مذهبی صحبت میکنند درحالی که احساسی بش ندارند. و نمیتونم بشون بگم اون احساسی که تو نمیدونی چیه اما پیرهن عثمانش کردی، من بلعیدهم! نمیتونم بگم با یه شمشیر چوبی جلوی یه سامورایی وایسادی و داری با شاهرگ ورمکرده بش میگی باید از کیوتو دفاع کرد؟ تو اصلا خوشت نمیاد از کیوتو. کیوتو برای شما زندان بود، برای من خانه. نمیتونم بشون بگم دهنتون رو ببندید. نمیتونم «یه جوری که نگم بهتره» دهنشون رو ببندم.
❤6
یکی از کلیشههای قدرتمند در ایران: قدیما مردم مسلمانتر بودند!
گویی برای وجود اعتماد در بین ساکنین یک محله لازمه حتما مسلمان بود!
اما به چیزی که اشاره نمیکنند اینه که در اون مقطع زمانی مدنظر، هر زمانی که بوده، اقتصاد ثبات نسبی قابل قبولی داشته. در فضای باثبات، ریسک اعتماد کردن پایین میاد. نسیه میدادند و حساب دفتری داشتند چون نسیه دادن و حساب دفتری داشتن ریسک کمی داشت. در مقابل، بومی بودن و عدم تکثر در سکونتگاهها ریسک رفتار ضداجتماعی رو بالا میبرد. بدهی رو میاومدن پس میدادن چون ریسک اجتماعی پس ندادنش بالا بود، همه بدهکار رو میشناختند و همه با هم در ارتباط بودند. در محلهای با ساکنان غیربومی و متکثر که انسجام هویتی و فرهنگی نداره، ریسک دودر کردن میاد پایین.
اینکه شهر چطور طراحی شده، سیاست مهاجرتی چیه، و اقتصاد داره چجوری اداره میشه، خیلی تعیینکنندهتر هستند در رفتار مردم، تا ایمان مذهبیشون. چیزی که حاصل شرایط سیستماتیک بوده رو به حساب ایمان شخصیشون میریختند، و خودشون هم باورشون میشد، و نوههاشون هم باورشون میشد و فکر میکردند به خدا نزدیکند!
گویی برای وجود اعتماد در بین ساکنین یک محله لازمه حتما مسلمان بود!
اما به چیزی که اشاره نمیکنند اینه که در اون مقطع زمانی مدنظر، هر زمانی که بوده، اقتصاد ثبات نسبی قابل قبولی داشته. در فضای باثبات، ریسک اعتماد کردن پایین میاد. نسیه میدادند و حساب دفتری داشتند چون نسیه دادن و حساب دفتری داشتن ریسک کمی داشت. در مقابل، بومی بودن و عدم تکثر در سکونتگاهها ریسک رفتار ضداجتماعی رو بالا میبرد. بدهی رو میاومدن پس میدادن چون ریسک اجتماعی پس ندادنش بالا بود، همه بدهکار رو میشناختند و همه با هم در ارتباط بودند. در محلهای با ساکنان غیربومی و متکثر که انسجام هویتی و فرهنگی نداره، ریسک دودر کردن میاد پایین.
اینکه شهر چطور طراحی شده، سیاست مهاجرتی چیه، و اقتصاد داره چجوری اداره میشه، خیلی تعیینکنندهتر هستند در رفتار مردم، تا ایمان مذهبیشون. چیزی که حاصل شرایط سیستماتیک بوده رو به حساب ایمان شخصیشون میریختند، و خودشون هم باورشون میشد، و نوههاشون هم باورشون میشد و فکر میکردند به خدا نزدیکند!
❤6
Anarchonomy
Photo
آخوندی پرسیده ایدئولوژی زنان شل حجابی که شب قدر رو احیاء میکنند رو چطور باید تحلیل کرد؟!.. (جالبه این جماعت نیازی پیدا نمیکنند ایدئولوژی مومن پیشانی پینه بستهای رو تحلیل کنند که میلیونها دلار از پول مردم رو بالا کشیده! زن، به تمام مشغولیت ذهنی روحانیت شیعه تبدیل شده!). بعد یه نفر اومده اینطور توضیح داده که نخ اتصال اینها با خدا نازکه ولی خدا نمیذاره پاره شه! و سوال کننده هم ارضاء شده ازین جواب.
لابد متوجه نیست، یا شاید هم هست، که داره میگه زنی که حجابش درسته نخ اتصالش هم کلفته، فقط این در و داف قرآن به سر، نازکند! یعنی از قبل تعیین کردن که چه قشری اتصال محکمتری داره، اونم در حالی که در اینطرف اتصال هستند! قاعدتا اونی که اونطرفه، یعنی خدا، باید تعیین کنه کی کلفته (ببین وادارمون کردند از چه عبارات شبههانگیزی استفاده کنیم).
ازین جهال نمیشه انتظار داشت درک کنند که مغز انسان چطور کار میکنه و چطور نیاز خودش به توسل به نیروی مسلط بر جهان رو روی کلیشههای تثبیت شده جامعه خودش پیاده میکنه و لذا چرا این صحنهها پارادوکس نیستند، تطبیقند.
لابد متوجه نیست، یا شاید هم هست، که داره میگه زنی که حجابش درسته نخ اتصالش هم کلفته، فقط این در و داف قرآن به سر، نازکند! یعنی از قبل تعیین کردن که چه قشری اتصال محکمتری داره، اونم در حالی که در اینطرف اتصال هستند! قاعدتا اونی که اونطرفه، یعنی خدا، باید تعیین کنه کی کلفته (ببین وادارمون کردند از چه عبارات شبههانگیزی استفاده کنیم).
ازین جهال نمیشه انتظار داشت درک کنند که مغز انسان چطور کار میکنه و چطور نیاز خودش به توسل به نیروی مسلط بر جهان رو روی کلیشههای تثبیت شده جامعه خودش پیاده میکنه و لذا چرا این صحنهها پارادوکس نیستند، تطبیقند.
❤5
برای اینکه بتونی خوب بنویسی باید هرروز تمرین کنی جملاتی بسازی که خودت استفاده نمیکنی. همونطور که محققین مدام تذکر میدن که کارهای روزمره و خانهداری رو نباید ورزش تلقی کرد چون تأثیری در گردش خون و تولید ماهیچه ندارند، نباید این رو هم فراموش کرد که اگه قرار باشه ذهن فقط جملات تکراری و شخصی روزمره رو تولید کنه، برای نوشتن ورزیده نمیشه. و این فقط به کار نویسندگان نمیاد.. تو مطب روانشناسان میشه دید چقدر مردم در نوشتن مشکل دارند وقتی منشی ازشون میخواد برای تشکیل پرونده شرح حال بنویسند (شاید یک روز این هم رفت در لیست معلولیتها. که نتونی بنویسی چه مرگته، و چرا اینجایی). خودم سالهاست که این تمرین رو ترک نکردم.. نه صرفا در ساخت جملههای سخت، بلکه هرجملهای که مال من نیست، یعنی من ازشون استفاده نمیکنم یا به تیپ خودم نمیخوره. جملاتی که یک وکیل میسازه، جملاتی که یک راننده تاکسی میسازه، و جملاتی که یک دندانپزشک که خانوادهش در خارج ساکن هستند میسازه، و جملاتی که خودم هم استفاده میکنم اما شاید سالی یکی دو بار. و این جملات تمرینی که هر روز از ذهنم میگذرند بدون اینکه به کلام تبدیل بشند به دنیای خوابم هم نشت میکنند گاهی، و ازونجایی که خوابها میتونن کمپلکسی از همه تجربیات دوره بیداری باشند، آش شله قلمکاری بدست میاد که به کمدی نزدیک میشه. بعضی وقتها کمدی فقط یعنی قرار گرفتن جملهای در جایی که مکان خودش نیست. از منی که زیاد به زیارت اهل قبور میرم بعید نیست رویاهای شبانهم هم رنگ و بوی قبرستان بگیره. این بار خواب دیدم که دارم سراغ یکی از عزیزان رو که احتمال میدادم فوت کرده از کسی میگیرم.. وقتی پرسیدم فلانی کجاست، با دست به یکی از قبرها اشاره کرد و گفت «گذاشتمش همونجا».
این جمله رو وقتی میگن که دارن درباره سوییچ ماشین، یا یک استکان، یا ریموت تلویزیون صحبت میکنند، اون هم وقتی حوصله ندارن آدرس دقیق بدن، نه درباره یک آدم، که تا لحظاتی پیش زنده بوده. حسی ترکیبی از مسخرگی و تلخی رو ایجاد کرده بود که زبانم رو بند آورد. حتی بعد از بیدار شدن. مسخره چون جای این جمله اونجا نبود، و تلخ چون میتونست باشه. ما، عزیزانمون رو از همونجا (شکم مادر) میکشیم بیرون، و ما، بعدا میذاریمش همونجا (در قبر). لوکیشنها از قبل آمادهست، و دیگران تو رو به ترتیب داخلشون قرار میدن. یک عمر حرص میخوریم که ما رو شیء فرض کردند گهگاه، و حرص میزنیم تا جرأت نکنند دوباره این کار رو بکنند، حتی هنجار اجتماعی براش تعریف میکنیم، اما آخرش مثل یک شیء جابجامون میکنند و در جای تعبیه شده قرارمون میدن.
این جمله رو وقتی میگن که دارن درباره سوییچ ماشین، یا یک استکان، یا ریموت تلویزیون صحبت میکنند، اون هم وقتی حوصله ندارن آدرس دقیق بدن، نه درباره یک آدم، که تا لحظاتی پیش زنده بوده. حسی ترکیبی از مسخرگی و تلخی رو ایجاد کرده بود که زبانم رو بند آورد. حتی بعد از بیدار شدن. مسخره چون جای این جمله اونجا نبود، و تلخ چون میتونست باشه. ما، عزیزانمون رو از همونجا (شکم مادر) میکشیم بیرون، و ما، بعدا میذاریمش همونجا (در قبر). لوکیشنها از قبل آمادهست، و دیگران تو رو به ترتیب داخلشون قرار میدن. یک عمر حرص میخوریم که ما رو شیء فرض کردند گهگاه، و حرص میزنیم تا جرأت نکنند دوباره این کار رو بکنند، حتی هنجار اجتماعی براش تعریف میکنیم، اما آخرش مثل یک شیء جابجامون میکنند و در جای تعبیه شده قرارمون میدن.
❤4
اگه به قول وایکینگها قرار باشه با غرق شدن وارد والهالا بشم، یا به قول مسلمانها عزراییل به سراغم اومده باشه، بله کوهی از تستوسترون هم نمیتونه نجاتم بده. اما چرا باید این واقعیت بدیهی رو به توضیح یک واقعیت بدیهی دیگه پیوست کنم؟ وقتی پزشک میگه فلان برند پیسمیکر برای قلب پدرتون بهتر از بقیه برندهاست، بش میگید «اگه عمرش به دنیا نباشه هیچ پیسمیکری جواب نمیده»؟ کاری که عضله میطلبه رو باید سپرد به کسی که بیشترین عضله رو داره. کجای این مبهمه؟ اگه بین دو ناجی، یکی یک زن بدنساز بود و دیگری یک مرد نحیف، بله باید کار رو به اون زن سپرد، ولی در دنیا چند مورد از دقیقا چنین ترکیب دوتایی رخ میده؟ دقیقا جنسیت شماست که باعث شده نیاز داشته باشید ۶ برابر یک مرد ورزش کنید تا همون مقدار عضله بسازید. دقیقا جنسیت شماست که باعث شده رکوردهای همجنسهای شما رو مردها در تمرینات تفریحیشون بزنند. دقیقا جنسیت شماست که باعث شده به زن ترنسی که زن نیست در واقع، ببازید روی تشک و داخل رینگ.. و در آزمونهای نجات غریق. بگذریم که بیشترتون حتی نمیپسندید عضلانی باشید.
چرا لازمه اینارو به زبان آورد؟
چرا لازمه اینارو به زبان آورد؟
❤4
باز شاهدی دیگر بر اینکه باید تفاوتهای جنسیتی رو جدی گرفت.
از ۵۴۰ دانشجوی دختر و پسر آلمانی خواستن داخل اتاقی بشینند که دماش عمدا توسط محققین از ۱۶ درجه تا ۳۲ درجه تغییر میکرده و به مجموعهای از تستهای ریاضی، استنتاجی و منطقی پاسخ بدن. بابت پاسخ درست مبلغی پول به عنوان جایزه بشون پرداخت میشده (یعنی مشوق قوی برای دقت کردن روی سوال وجود داره).
هرچه دما به سمت ۳۲ نزدیکتر میشده، و یعنی گرمتر بوده، دخترها به سوالات بیشتری جواب صحیح دادن، و برعکس پسرها هرچقدر به دمای ۱۶ نزدیک میشده، و یعنی خنکتر میشده، هم تعداد سوالات بیشتری رو پاسخ دادند هم تعداد پاسخهای صحیحشون بیشتر بوده. و البته در بعضی از تستها، دما تأثیری روی عملکرد هیچکدوم نداشته.
وقتی فمنیستها میخوان کولرهای گازی هم عادلانه تنظیم بشن، یعنی دنبال حد وسطند. ولی هرچیزی وسطش عادلانه نیست، چون وسطش جای درستی نیست. اگه بیشتر افراد مردند، بهتره دمای محیط مردانه باشه، و اگه بیشتر افراد زن هستند بهتره دما زنانه باشه. و اگه هر دو به یک اندازهاند، بهتره محیطشون تفکیک بشه. و بله هر تفکیک جنسیتی، ارتجاعی نیست!
از ۵۴۰ دانشجوی دختر و پسر آلمانی خواستن داخل اتاقی بشینند که دماش عمدا توسط محققین از ۱۶ درجه تا ۳۲ درجه تغییر میکرده و به مجموعهای از تستهای ریاضی، استنتاجی و منطقی پاسخ بدن. بابت پاسخ درست مبلغی پول به عنوان جایزه بشون پرداخت میشده (یعنی مشوق قوی برای دقت کردن روی سوال وجود داره).
هرچه دما به سمت ۳۲ نزدیکتر میشده، و یعنی گرمتر بوده، دخترها به سوالات بیشتری جواب صحیح دادن، و برعکس پسرها هرچقدر به دمای ۱۶ نزدیک میشده، و یعنی خنکتر میشده، هم تعداد سوالات بیشتری رو پاسخ دادند هم تعداد پاسخهای صحیحشون بیشتر بوده. و البته در بعضی از تستها، دما تأثیری روی عملکرد هیچکدوم نداشته.
وقتی فمنیستها میخوان کولرهای گازی هم عادلانه تنظیم بشن، یعنی دنبال حد وسطند. ولی هرچیزی وسطش عادلانه نیست، چون وسطش جای درستی نیست. اگه بیشتر افراد مردند، بهتره دمای محیط مردانه باشه، و اگه بیشتر افراد زن هستند بهتره دما زنانه باشه. و اگه هر دو به یک اندازهاند، بهتره محیطشون تفکیک بشه. و بله هر تفکیک جنسیتی، ارتجاعی نیست!
❤4
دستگاه گوارشی که نرمال نیست گهگاه باعث میشه بعد از خوردن غذا به وضعی دچار شم که خوشحال باشم رضاخان اسلحه رو از دست مردم ایران جمع کرد وگرنه ممکن بود در اون لحظه در دسترسم باشه و معدهای که در حال انفجاره، با ترکاندن جمجمهم به آرامش برسونم. به دلایلی، حالت تهوع مزین میشه به لرز. حتی اگه وسط مردادماه باشم.. گویا دچار شوکی میشه که گردش خون بیشتری میطلبه و در این رقابت خونخواهی، به اعضاء دورافتاده سهم کمتری میرسه، و دستان و پاهام شروع میکنند به یخ زدن. تنفس غیرارادی جوابگوی این بلبشوی بیولوژیک نیست و به ناچار با اراده خودم نفسهای عمیق میکشم و سریع. اون خونی که کمتر به نوک پاها میرسید، به تدریج کمتر هم به مغز میرسه، نیرویی عجیب وادارت میکنه چشمات رو ببندی. حتی از نگاه کردن به یک صفحه سفید کاغذ هم خسته میشم.. خودش میدونه که شبکیه چشم اکسیژن رو مثل وانت های آمریکایی میبلعه، و خودش وادارم میکنه موقتا جلوی این مصرف بیحساب رو بگیریم. از حساب کردن خسته میشم، حتی حساب اینکه چند کاراکتر دیگه رخصت دارم برای اتمام متن یک توعیت. حالتی که اگه شیفته زیستن هم باشی، توانش رو نداری. حالتی که اگه درست در کنارم یک گربه در حال جویدن گلوی یک نوزاد باشه، میتونه خیالش از دخالت من راحت باشه. حالتی که همون مغز گرسنه مانده هی میپرسه برای چی برای ادامه حیات باید این دستاندازهای از نفس انداز رو تحمل کنیم؟ که من هر دفعه با «خفه شو فعلا» جوابش رو بدم. حالتی که میگی یکی ازین دفعات، دفعه آخرم خواهد بود حتما. اما دراز کشیدن و پتو تا زیر گلو بالاکشیدن و عمیق نفس کشیدن و به ذهن مزاحم خفهشو گفتن، دوره بد رو به سرانجام میرسونه و درست در اون لحظه همهچیز روند معکوس پیدا میکنه. خونی که خیلی سر نزده بود به دست و پا، با قدرت جریان پیدا میکنه به هرجایی که داشت فراموش میکرد. لحظهای که استیلای خون به تمامیت بدنت با گرمای همراهش ترکیب میشه، لذتی عمیق داره که با هیچ ماده مخدری قابل دستیابی نیست. قلبی که داشت پمپاژهای المپیکی خودش رو انجام میداد، آرام و قرار میگیره و مغزی که داشت رو به سیاهی میرفت، غرق سفیدی و تازگی میشه. انگار که دستت به کلیدی خورده باشه و از کهنسالی پرت بشی به نوجوانی. مغزی که در برابر هیجان این از قبر برخواستن چنان بیجنبهست که بلافاصله بت میگه چطوره یه کار تازه رو شروع کنیم و دنیا رو بترکونیم؟ که باز هم باید بش بگم «خفه شو فعلا».
این سیکلهای سیاه و سفیدی میان و میرن و تو رو با یک غم خاکستری ول میکنند.. که من یک ارگانیسم در حال تقلا هستم. مجموعهای از سلولها و اسیدها و پروتئینها و باکتریها که ریختن روهم و با این توهم که باید به هر قیمتی مغز رو سرپا نگه دارند در تلاشی عجیب و خندهدار گرفتارند. توهمی که شاید خود مغز بشون تحمیل کرده. که شاید چون خودش دچار این توهمه که دنیا جای جالبتریه اگه این هم توش فعال باشه. و اگه.. و اگه به این ذهن متوهمم بگم جهانِ بود و بودن، نبود تو رو حتی حس نخواهد کرد، این اونه که بم میگه «خفهشو فعلا».
عقلی داریم که از دل عقلمون بیرون میاد و به مادر خودش میخنده. عقلی که عقلِ فعالمون و ارگانیسمی که به بردگی گرفته رو تماشا میکنه، و میخنده. عقلی که براش مهم نیست چی پیش میاد.
این سیکلهای سیاه و سفیدی میان و میرن و تو رو با یک غم خاکستری ول میکنند.. که من یک ارگانیسم در حال تقلا هستم. مجموعهای از سلولها و اسیدها و پروتئینها و باکتریها که ریختن روهم و با این توهم که باید به هر قیمتی مغز رو سرپا نگه دارند در تلاشی عجیب و خندهدار گرفتارند. توهمی که شاید خود مغز بشون تحمیل کرده. که شاید چون خودش دچار این توهمه که دنیا جای جالبتریه اگه این هم توش فعال باشه. و اگه.. و اگه به این ذهن متوهمم بگم جهانِ بود و بودن، نبود تو رو حتی حس نخواهد کرد، این اونه که بم میگه «خفهشو فعلا».
عقلی داریم که از دل عقلمون بیرون میاد و به مادر خودش میخنده. عقلی که عقلِ فعالمون و ارگانیسمی که به بردگی گرفته رو تماشا میکنه، و میخنده. عقلی که براش مهم نیست چی پیش میاد.
❤6
Tell me "you should see a gastroenterologist you fucking moron" and I'll shoot you in the head. No joking.
اگه این وقت و انرژی که ژاپنیها صرف ترسیم بدن زن میکنند رو صرف سکس باش میکردند الان این وضعیت زاد و ولدشون نبود. تو کشوری که در یک شهر ممکنه دست همه تصاویری ازین قبیل ببینید، ممکنه ۴۰ درصد مردان باکره باشند!
رهبران کاریزماتیک فقط بدرد انقلابهای خیابانیو رژیمچنج نمیخورند، گاهی لازمه یک رهبر وجود داشته باشه تا به خردجمعی که خیلی خردمندانه نیست لگد بزنه. جوامع توسعهیافته هم در فقدان چنین رهبرانی رو به قهقرا میروند. اوج موفقیت در رهبری در این کشورها تنزل پیدا کرده به کنترل بدهیها، پایین نگه داشتن بهره بانکی، افزایش اشتغال، رقابتپذیرتر کردن صنعت و ازین دست اقدامات کلان اقتصادی! اگه کینگ یا امپراطوری هم وجود داره، خودش تبدیلش شده به سلبریتی حاشیهای، و خدم و حشمش به موزه زنده!
این کشورها خوب مهندس و حسابدار میسازند، اما در تولید رهبر لگدزننده عقیم شدهن.
رهبران کاریزماتیک فقط بدرد انقلابهای خیابانیو رژیمچنج نمیخورند، گاهی لازمه یک رهبر وجود داشته باشه تا به خردجمعی که خیلی خردمندانه نیست لگد بزنه. جوامع توسعهیافته هم در فقدان چنین رهبرانی رو به قهقرا میروند. اوج موفقیت در رهبری در این کشورها تنزل پیدا کرده به کنترل بدهیها، پایین نگه داشتن بهره بانکی، افزایش اشتغال، رقابتپذیرتر کردن صنعت و ازین دست اقدامات کلان اقتصادی! اگه کینگ یا امپراطوری هم وجود داره، خودش تبدیلش شده به سلبریتی حاشیهای، و خدم و حشمش به موزه زنده!
این کشورها خوب مهندس و حسابدار میسازند، اما در تولید رهبر لگدزننده عقیم شدهن.
🤔2
صحنه ترحم برانگیز و تأسف برانگیز و تأمل برانگیز و همهچی برانگیز این روزها، مردان و زنان ایرانی هستند که نیم کیلو گوجه سبز خریدهاند، یا ۲۵۰ گرم توت، یا ۴۰۰ گرم آلو، یا یک پیاله توتفرنگی یا پنج عدد زردآلود! در حالی که همینها یا پدر همینها، همین چهار دهه پیش، همین میوهها را با جعبه به خانه میآوردند! و اضافه میآمد، که یا خشک میکردند، یا مربا میکردند، یا ترشی میانداختند، یا شراب میانداختند، یا لواشک میساختند.
بله، زیر سایه بیکفایتها ارزش پول ملی سقوط کرد، اما این تنها اتفاق رخ داده نبود. چپ ایرانی، آنقدر تنبان خودش را به عبای حکومت اسلامی بند کرده که یا حواسش نیست چه اتفاقی افتاد، یا دلش نمیخواهد حواسش باشد. اتفاقی که افتاد این بود: قابلیت باغات ایران، دیگر متعلق به ایرانیان نیست. متعلق به مشتری جهانی است، خریداری که نظام سرمایهداری دست و پا کرده. در یک نظام محلی، که از قضا کمونیسم فقط در چنین قالبی میتوانست کار کند، من صاحب خود باغ نبودم، یا یک باغدار صاحبش بود یا دولت محلی، اما من در قابلیتش شریک بودم. بعدها راستها با زرنگی با چرخاندن این مفهوم به مردم دنیا قبولاندند کمونیستها میخواهند صاحب چیزهایی باشند که پولش را ندادهاند! اما مسئله این نبود. مسئله این بود که داخل جامعه محلی بودن میبایست مزیتی میداشت به بیرون از آن بودن. اگر انار فقط در دو کشور دنیا میتواند به بار بنشیند و همینقدر خوشرنگ و خوشطعم باشد و تو در یکی از آن دو کشور زندگی کنی، باید زندگیات پرتر باشد از آن انار، تا مردمی که خارج از آن کشورند. مزیتهای محلی، از مهمترین پیونددهندههایی است که هم ساکنین محلی را در کنار هم نگه میدارد، و هم به لوکالیسم معنا میدهد. وقتی تمامیت این مزیتها در اختیار خریداران بینالمللی قرار میگیرد، من سهم لوکال نخواهم داشت، و بدون این سهم چرا باید پایبند این محل بود؟ یک خارجی آمده باغ سیب محل من را خریده، سرمایهگذاری میکند، سیبش را جمع میکند و میبرد جایی دورتر ازینجا. من کجای این معادلهام؟ توده ایرانی از تودهای که خوش شانس بوده که بهرهمند از مزیتهای به اشتراکگذاشته محلی است تبدیل شد به مصرفکننده جهانی که از بدشانسی در ارزانترین بازارکار جهان قرار گرفته! این اتفاق در ایران افتاد، و در حال افتادن است، و اگر تا الان به سرحد نهایت خود نرسیده به خاطر ایزوله ماندن اقتصاد ایران از بازار جهانیست، وگرنه ارادهش با تمام قوا فعال است. چپ ایرانی در برابر این به باد رفتن سیستماتیک بستر لازم برای آرمان کمونیسم و محلیگرایی چه واکنشی داشت جزء تماشا؟
بله، زیر سایه بیکفایتها ارزش پول ملی سقوط کرد، اما این تنها اتفاق رخ داده نبود. چپ ایرانی، آنقدر تنبان خودش را به عبای حکومت اسلامی بند کرده که یا حواسش نیست چه اتفاقی افتاد، یا دلش نمیخواهد حواسش باشد. اتفاقی که افتاد این بود: قابلیت باغات ایران، دیگر متعلق به ایرانیان نیست. متعلق به مشتری جهانی است، خریداری که نظام سرمایهداری دست و پا کرده. در یک نظام محلی، که از قضا کمونیسم فقط در چنین قالبی میتوانست کار کند، من صاحب خود باغ نبودم، یا یک باغدار صاحبش بود یا دولت محلی، اما من در قابلیتش شریک بودم. بعدها راستها با زرنگی با چرخاندن این مفهوم به مردم دنیا قبولاندند کمونیستها میخواهند صاحب چیزهایی باشند که پولش را ندادهاند! اما مسئله این نبود. مسئله این بود که داخل جامعه محلی بودن میبایست مزیتی میداشت به بیرون از آن بودن. اگر انار فقط در دو کشور دنیا میتواند به بار بنشیند و همینقدر خوشرنگ و خوشطعم باشد و تو در یکی از آن دو کشور زندگی کنی، باید زندگیات پرتر باشد از آن انار، تا مردمی که خارج از آن کشورند. مزیتهای محلی، از مهمترین پیونددهندههایی است که هم ساکنین محلی را در کنار هم نگه میدارد، و هم به لوکالیسم معنا میدهد. وقتی تمامیت این مزیتها در اختیار خریداران بینالمللی قرار میگیرد، من سهم لوکال نخواهم داشت، و بدون این سهم چرا باید پایبند این محل بود؟ یک خارجی آمده باغ سیب محل من را خریده، سرمایهگذاری میکند، سیبش را جمع میکند و میبرد جایی دورتر ازینجا. من کجای این معادلهام؟ توده ایرانی از تودهای که خوش شانس بوده که بهرهمند از مزیتهای به اشتراکگذاشته محلی است تبدیل شد به مصرفکننده جهانی که از بدشانسی در ارزانترین بازارکار جهان قرار گرفته! این اتفاق در ایران افتاد، و در حال افتادن است، و اگر تا الان به سرحد نهایت خود نرسیده به خاطر ایزوله ماندن اقتصاد ایران از بازار جهانیست، وگرنه ارادهش با تمام قوا فعال است. چپ ایرانی در برابر این به باد رفتن سیستماتیک بستر لازم برای آرمان کمونیسم و محلیگرایی چه واکنشی داشت جزء تماشا؟
❤3
هر از چندی برای توجیه حجاب، نمایشی از استدلال اجرا میکنند که در نهایت به استندآپ کمدی تبدیل میشه. و کل نمایش هم مبتنی بر یک مثال پیش پا افتادهست. اندفعه هم نوبت گوجه سبز شد: همونطور که من گوجهسبز میخورم شما دهنتون آب میفته، بدن شما زنان هم اگه پوشیده نباشه دهن ما مردها آب میفته، پس خواهرم حجابت را! (البته اجرای این یکی به نحوی بود که فکر کردم ابتدا به ساکن کمدیه، بعد دوستان گفتن جدیه).
واکنش عمومی غالب به این مثالبازیها اینه که: وای دیدی چه وقیحانه ما رو با یه گوجهسبز یکی کرد؟
اما این مهم نیست. جواب این نمایش، این نیست. چون میتونه با «فقط یه مثاله، چرا بتون برمیخوره» از زیرش در بره.
موضوع اصلی اینه که فرض بر این قرار گرفته که بده دلمون آب بیفته! خب چرا بده؟ اگه کسانی انقدر حوصله دارند که جواب این مهملات رو بدن باید روی این موضوع تمرکز کنند، نه خود مثال.
متأسفانه این فرض به یک اصل بدل شده در جامعه اسلامی، در حالی که خیلی طبیعیه که مرد از دیدن بدن زن تحریک بشه، و خیلی خوبه که تحریک بشه، که اتفاقا یعنی زندهست، یعنی سالمه، و یعنی نرماله.
این جماعت از مردی که زیاد تحریک میشه ولی به حقوق هیچ زنی تعرض نمیکنه، میترسند.
واکنش عمومی غالب به این مثالبازیها اینه که: وای دیدی چه وقیحانه ما رو با یه گوجهسبز یکی کرد؟
اما این مهم نیست. جواب این نمایش، این نیست. چون میتونه با «فقط یه مثاله، چرا بتون برمیخوره» از زیرش در بره.
موضوع اصلی اینه که فرض بر این قرار گرفته که بده دلمون آب بیفته! خب چرا بده؟ اگه کسانی انقدر حوصله دارند که جواب این مهملات رو بدن باید روی این موضوع تمرکز کنند، نه خود مثال.
متأسفانه این فرض به یک اصل بدل شده در جامعه اسلامی، در حالی که خیلی طبیعیه که مرد از دیدن بدن زن تحریک بشه، و خیلی خوبه که تحریک بشه، که اتفاقا یعنی زندهست، یعنی سالمه، و یعنی نرماله.
این جماعت از مردی که زیاد تحریک میشه ولی به حقوق هیچ زنی تعرض نمیکنه، میترسند.
❤4
- گشنگی اصلا مطرح نیست، تشنگیه که مطرحه.. ۱۶ ساعت
- من و داییت سن تو بودیم با زبون روزه زمین درو میکردیم
- چجوری میشه؟
- زیر آفتاب
- من مثل شکوفه گیلاس میرم بیرون، تا سر خیابون نرسیده مثل چوب خشکیده میشم، چجوری میشه با زبون روزه درو کرد؟
- تیرماه اونم
- چجوری میشه؟
- ما روغن میخوردیم آخه، شما چی میخورید؟ مربا! شما روغن نداره بدنتون
- روغن چه ربطی به آب داره؟
- ربط داره، روغن آدمو نگه میداره
- کلیهشون از کار نمیفتاد؟
- تو دیدی کلیه ما خراب باشه؟ داییت کلیهش خرابه؟
- نه
- همین
- چجوری میشه آخه؟
- هی میگه چجوری میشه، روغن میخوردیم.
- من و داییت سن تو بودیم با زبون روزه زمین درو میکردیم
- چجوری میشه؟
- زیر آفتاب
- من مثل شکوفه گیلاس میرم بیرون، تا سر خیابون نرسیده مثل چوب خشکیده میشم، چجوری میشه با زبون روزه درو کرد؟
- تیرماه اونم
- چجوری میشه؟
- ما روغن میخوردیم آخه، شما چی میخورید؟ مربا! شما روغن نداره بدنتون
- روغن چه ربطی به آب داره؟
- ربط داره، روغن آدمو نگه میداره
- کلیهشون از کار نمیفتاد؟
- تو دیدی کلیه ما خراب باشه؟ داییت کلیهش خرابه؟
- نه
- همین
- چجوری میشه آخه؟
- هی میگه چجوری میشه، روغن میخوردیم.
❤8
تصور ترامپ از آبادانی قرابت زیادی داره به تصور خیلی از تاجران دنیا از توسعه. در مورد کرهشمالی هم میگفت اگه شرایط ما را بپذیرند پتانسیل خیلی زیادی دارند و میتوانند به یک کشور قدرتمند تبدیل بشوند! الان همون وعده سرخرمن رو داره به ما و بقیه ناظران میده. برجسازان قَدَر دنیا رفتند در دبی بلندترینها و بزرگترینها و مدرنترینها رو ساختند و بعد گفتند «ببینید چه کرده امارات». غافل ازینکه اصل اون توسعه در ارتفاعات برجها نبود، بلکه در زیربنای حاکمیتی بود. کشورداری و حکمرانی این کشورها عقلانیتر شد، سپس این برجها و مالها و تفرجگاهها بش چسبید. لاکشریترین هتلهای بالای هشتاد طبقه رو میشه در پیونگیانگ و تهران بنا کرد، بدون اینکه ذرهای از ارتجاع کاسته شه. جمهوریاسلامی بدون تغییراتی که کل هویت و موجودیتش رو زیر سوال میبره نمیتونه حکمرانی عقلانی رو اجرا کنه. البته شاید ترامپ هم به این مسئله واقفه و فقط داره دل شنونده رو خوش میکنه که این معاملات جهانی، همش بین دولتها و شرکتها نیست و مردم هم منتفعند. چون این روزها شعار ریاکارانه و مزورانه «پس مردم چی؟» خیلی رواج داره بین رسانهایها و اکتیویستها. اما اون چه که بولدتر به نظر میاد تناقض سیاست خارجی و راهبردی آمریکاست. ترند فعلی اینه که ما به دنبال تغییر رژیم در کشورها نیستیم، فقط میخوایم کار ایکس و ایگرگ رو انجام ندن! و در این کیس خاص، فرقی بین جمهوریخواه و دموکرات نیست، چون کل رأیدهندگان آمریکایی موافق تغییر رژیم نیستند دیگه. اما به تبع سیاستمدارانی که تابع افکار عمومیاند، این رأیدهندگان هم دچار تناقضند. اگر شما صلاحیت و کفایت این رو دارید که تعیین کنید چه رژیمی باید چه کاری را انجام بدهد یا ندهد، پس صلاحیت و کفایت تعیین اینکه چه رژیمی بماند یا نماند را هم دارید. و اگر دارید میگید صلاحیت و کفایت اینکه تعیین کنید به صلاح جهان است که چه رژیمی بماند یا نماند رو ندارید، برحسب چه اعتباری میخواهید تعیین کنید که به صلاح جهان است که فلان کشور سلاح اتمی داشته باشد یا نداشته باشد؟
رأیدهنده آمریکا مثل سیاستمدار آمریکایی در وضعیتی گیرکرده که هیچ سمتی ازش دلخواه نیست. از طرفی دیگه نمیخواد پلیس جهان باشه، چون هم پول زیاد میخواد و هم خون زیاد. و از طرفی میدونه اگه قید پلیس بودن رو بزنه، هفتتیرکشهای بیسر و پایی مثل چین و روسیه که به هیچچیز پایبند نیستند قواعد دنیا رو طراحی خواهند کرد و آمریکا هم مجبور خواهد شد به اون قواعد تن بده، که در دراز مدت روی زندگی آمریکایی هم تأثیر خواهد گذاشت.
بنابراین فعلا نقش پلیس چلاق رو بازی میکنند. پلیسی که هست، ولی خیلی خودشو قاطی نمیکنه.
https://t.me/mamlekate/42735
رأیدهنده آمریکا مثل سیاستمدار آمریکایی در وضعیتی گیرکرده که هیچ سمتی ازش دلخواه نیست. از طرفی دیگه نمیخواد پلیس جهان باشه، چون هم پول زیاد میخواد و هم خون زیاد. و از طرفی میدونه اگه قید پلیس بودن رو بزنه، هفتتیرکشهای بیسر و پایی مثل چین و روسیه که به هیچچیز پایبند نیستند قواعد دنیا رو طراحی خواهند کرد و آمریکا هم مجبور خواهد شد به اون قواعد تن بده، که در دراز مدت روی زندگی آمریکایی هم تأثیر خواهد گذاشت.
بنابراین فعلا نقش پلیس چلاق رو بازی میکنند. پلیسی که هست، ولی خیلی خودشو قاطی نمیکنه.
https://t.me/mamlekate/42735
Telegram
مملکته
ترامپ در نشست خبری با نخستوزیر ژاپن:
بهدنبال تغییر حکومت ایران نیستم؛ میخواهم ایران را به صحنه بینالمللی بازگردانم و ایران با همین حکومتی که دارد بخت خوبی دارد که به یک کشور بزرگ بدل شود... ما میخواهیم ایران سلاح هستهای نداشته باشد.
@mamlekate
بهدنبال تغییر حکومت ایران نیستم؛ میخواهم ایران را به صحنه بینالمللی بازگردانم و ایران با همین حکومتی که دارد بخت خوبی دارد که به یک کشور بزرگ بدل شود... ما میخواهیم ایران سلاح هستهای نداشته باشد.
@mamlekate
❤3
در برابر پختگی سیاسی بریتانیا، خامی ما بیشتر عیان میشه. هموطنان جهانسومی من ازینکه مردم این کشور بین ماندن در یا خروج از اتحادیه اروپا گیر کردن نتیجه میگیرند که «بفرما، اینهم نتیجه دموکراسی.. مثل خر در گل ماندهاند». اما این گرفتاری انگلیسی دقیقا داره پختگی انگلیسی رو نمایش میده. باید اعتراف کنم که حتی خودم هم اشتباهات زیادی داشتم. مثلا تصورم این بود که راه انداختن حزب نیاز به پروژهای چندین ساله داره. اما نایجل فاراژ مثل یک معلم بم یاد داد که اینطور نیست، بلکه در یک سیستم کارآمد، چابکی به حداکثر میرسه. مهم پیگیری سیاستهاست، حزب فقط یه ابزار موقته. میشه مثل یه آچار انداختش دور و یکی دیگه خرید. فاراژ چند هفته پیش حزب برگزیت رو تأسیس کرد و حالا در همین فاصله کوتاه در انتخابات پارلمانی اروپا پیروز شد! تا الان چنین چیزی سابقه نداشته. در واقع این حزب فوقالعاده جدید، تونست بیشترین کرسی مختص به هر حزب رو از آن خودش کنه! در همین اتفاق یک عالمه درس هست از فعالیت سیاسی، برندسازی، ذکاوت در هدایت افکار عمومی، هوشمندی در طراحی پیام، و در انتقال پیام، و در تبلیغات. فاراژ قبلا هدایت UKIP دست راستی رو به عهده داشت، که خیلی به موقع ازش کشید بیرون. دقیقا مثل یه مربی فوتبال که میدونه کی باید تعویض انجام بده. UKIP خودشو نتونست با تغییرات وفق بده، اونم در چه بازه زمانی؟ داریم درباره تطبیقپذیری در یک بازه فاکینگ ۶ ماهه صحبت میکنیم! همینقدر باید فرز بود در زمین بازی بریتانیا. فاراژ میدونست که همه مطالبات در برابر قضیه خروج، حاشیهای به نظر میان، پس تمام مطالبات دیگه رو کنار گذاشت و مثل لیزر فوکوس کرد روی خروج. تو خیابون میلکشیک پرت میکردن به سمتش، تا قید حضور خیابانی در بین مردم رو بزنه، ولی نزد. فقط تو خاورمیانه بین مردم بودن یک فضیلت اخلاقیه، تو بریتانیا یک ضرورت سیاسیه. کتک هم بخوری باید بری بین رأیدهندهها، باید حرف بزنی، صحنهگردانی کنی. باید پنج صبح بیدار بشی، تا نه شب سگ دو بزنی، برای طراحی پیام، و انتقالش به رأیدهنده. فاراژ ابتدا با طرح رفراندوم آب ریخت تو لانه مورچههای گلوبالیست، و حالا خودش کنترل لانه رو بدست گرفته! و همه در چارچوب دموکراسی و در چارچوب قانون اساسی.
۴۰۰ سال از انگلستان عقبیم. تخفیف هم نمیدم.
https://twitter.com/Nigel_Farage/status/1132914409599373313?s=19
۴۰۰ سال از انگلستان عقبیم. تخفیف هم نمیدم.
https://twitter.com/Nigel_Farage/status/1132914409599373313?s=19
Twitter
Nigel Farage
The Brexit Party will stun everybody again if the UK does not leave the EU by 31st October.
❤4
نفر وسط رو راه دادن به مسابقه فقط به این دلیل که عشقش کشیده تو فرم ثبت نام جلوی سوال جنسیت بنویسه «زن»! و اون دو زن طرفینش که واقعا زن هستند مجبور بودند با این مرد مسابقه بدن. خوشبختانه هر دو تونستن ازش خیلی جلو بزنن و نفر اول و دوم بشن، اما همیشه مرد جاسازی شده در رقابت به این راحتی عقب نمیمونه. و این وضعیت مضحک که نوعی دهنکجی به واقعیتهای علمیه رو چه کسانی بوجود آوردند؟ دقیقا همونهایی که اگه به نقش انسانی در تغییرات اقلیمی به دیده تردید نگاه کنی بت میگن «منکر علم»!
اما چیزی که تأسفبارتره اینه که زنها تحریم نمیکنند این نمایش مسخره رو. لابد فکر میکنند راه غلبه بر این بیانصافی، بُردن مردهای شرکتداده شدهست. ولی این راهکار خیلی کودکانهست، و جواب هم نخواهد داد.
اما چیزی که تأسفبارتره اینه که زنها تحریم نمیکنند این نمایش مسخره رو. لابد فکر میکنند راه غلبه بر این بیانصافی، بُردن مردهای شرکتداده شدهست. ولی این راهکار خیلی کودکانهست، و جواب هم نخواهد داد.
❤6
روزی یک پیام دارم که «چطور زبانتون انقدر خوبه؟ میشه راهنمایی کنید چطور میتونم انگلیسیم رو تقویت کنم؟». به والله متعجبم این تصور نادرست چطور ایجاد شده که من زبانم خوبه. وقتی برای اولین بار برای یک توریست آلمانی عکس گرفتم فهمیدم تفاوت کیفی خروجی سیستم آموزش و پرورش ما با خروجی آموزش و پرورش آلمان، متناظر است با تفاوت سمند ما و بیامو آنها، بدون ذرهای اغراق. احساس پسری رو داشتم که مادرش یک عمر اشکنه و کلهجوش به خوردش داده و ناگهان باید بره رو تشک و با کشتیگیری گلاویز بشه که از بچگی ماهی چهار کیلو گوشت میخورده. با این که عکس رو براش گرفتم و به ایمیلش فرستادم و کاری که هدف مکالمه بود محقق شد، اما مکرر با «چیزی از ارزشهای من اشکنهخور کم نمیشه» به خودم دلداری میدادم. آنچه که مشهود بود این بود که ناتوانی من، که انعکاسی از ناتوانی همه ماست، یه اشکال سیستماتیکه، نه صرفا ندانستن معنی چند لغت. اینکه گرفتار یک ضعف ملیام هم به دلداری قبلی پیوست شد و قدرت تسکینش رو افزایش میداد. اما یه چیزی این تسکین مضاعف رو خنثی میکرد: پسر تازه این جرمن بود، اگه یک بریتانیایی لیورپولی به پستم میخورد چهطور ضربهام میکرد؟
نه عزیزان بزرگوار، زبان من نه تنها خوب نیست، بلکه خیلی ضعیفه، و فاصلهای که دارم با اونجایی که باید میبودم انقدری هست که در برابر امام و شهدا شرمندهام. تنها تفاوت من، با بعضی از شما، اینه که از وقتی هنوز بلوغ جنسیام تکمیل نشده بود در انجمنهای خارجی با انگلیسیزبانها بحث میکردم. گاهی از لحاظ تعداد پست، جزء پنج کاربر اول میشدم، و گاهی پستهای من جزء لایکخورترینها و بحثراهاندازترینها میشد، چون از بقیه یاد گرفته بودم که چطور مختصر بنویسم و مفید، و ترکیبش کنم با کمی شوخطبعی (عشق اولم رو هم همونجا پیدا کردم. دختری که وقتی حرف میزد درمانده میموندی که مبهوت لطافت صداش بشی یا کیفیت لهجهش). اینکه در یک جمع بپذیرنت، خیلی تأثیر داره در یادگیری، چون از حاشیه به مرکز توجه منتقل میشی و اونجا دیگه فقط شنونده نیستی، بلکه بقیه ازت انتظار اظهارنظر دارند. این تمام خوششانسی من بود. و گرنه صدها فرسخ عقبم از کسانی که زبانشون خوبه.
اگه به هرحال نصیحتی از من میطلبید، که در جایگاهش نیستم البته، ولی خوشم هم نمیاد از بیجواب گذاشتن این مطالبه وجهه تبخترآمیزی برام ایجاد شه، میتونم توصیه کنم کانال مممممانگلیش رو در یوتیوب دنبال کنید، که لینکش رو اینجا میذارم:
https://www.youtube.com/channel/UCrRiVfHqBIIvSgKmgnSY66g
این خانوم معلم استرالیایی نکات مفیدی رو هم در کلیات یادگیری انگلیسی ارائه میده، و هم در تلفظ صحیح کلمات، و ادای درست جملات. همینها رو باید کلی پول بدید تا در کلاسها با همین کیفیت و خوشرویی براتون بیان کنند (هشدار: ممکنه گاهی بخواهید دست دراز کنید به سمت مانیتور و لپش رو بکشید). فقط مشکلش اینه که خیلی وراجی میکنه تا یک مطلب مختصر رو بگه، و اگه ندیده بودم سلبریتیهای مرد وراج یوتیوب رو میگفتم این یک وراجی زنانهست، اما نیست، این وراجی عمدی یوتیوبی برای طولانیتر کردن زمان ویدئوهاست. البته این مزیت رو داره که چون خود وراجی رو درست و شمرده انجام میده، ازش میتونید به عنوان تمرین لسنینگ استفاده کنید. همه ویدئوها هم زیرنویس صحیح دارند.
توصیه بعدی هم درواقع یک آنتیتوصیهست. معمولا سفارش میشه که: میخوای زبانت خوب شه؟ نیویورکتایمز بخون!.. من هم ازون طفلکهایی بودم که به این توصیه عمل کردم، اما راه پربازدهی نبود. چون چنین نشریاتی، مخاطب نخبه رو هدف قرار دادن و هدف نویسنده به وجد آوردن کسانیه که با متنهای ساده و معمولی راضی نمیشن. با این مبالغ اشتراک، باید دلیل موجهی جور کنند که خواننده حس کنه پولی که داده هدر نرفته. بنابراین سختی این متنها یک سختی عمدیه، و به کار روزمره نمیاد. هر زبانی، اول زبان عامهست بعد زبان نخبههاش. برای یادگرفتن انگلیسی هم باید چشم به لبها و قلم عوام انگلیسیزبان دوخت. برای همین مثلا وبلاگهای شخصی و کامنتهاشون بازده بالاتری دارند تا نیویورکتایمز و نیویورکر. اگه کلمهای رو بلد باشید که فقط فارغالتحصیلان هاروارد استفاده میکنند، اونم سالی دو سه بار، ولی نتونید جواب مردم عادی رو بدید، فایدهای نداره.
و توصیه سوم اینه که در کنار پرداختن به محتویات خام درسی مثل گرامر، که لازم هست، شبکه بسازید. بدون ارتباط با آدمها نمیشه زبان آدمها رو یادگرفت. حتما به یک چیز، به یک حرفه، یا حتی به یک سلبریتی علاقهمندید. همون علاقهمندی رو در گروههای انگلیسیزبان که در اون علاقه با شما شریکند، دنبال کنید. بچهای که انقدر فن تیلور سوئیفته که هرروز تو پیج طرفدارانش میپلکه، حتی ناخواسته، بیشتر و بهتر زبان یاد گرفته تا اونهایی که هرروز روی کول پدر و مادرشون سوارند تا بروند به کلاس و برگردند.
نه عزیزان بزرگوار، زبان من نه تنها خوب نیست، بلکه خیلی ضعیفه، و فاصلهای که دارم با اونجایی که باید میبودم انقدری هست که در برابر امام و شهدا شرمندهام. تنها تفاوت من، با بعضی از شما، اینه که از وقتی هنوز بلوغ جنسیام تکمیل نشده بود در انجمنهای خارجی با انگلیسیزبانها بحث میکردم. گاهی از لحاظ تعداد پست، جزء پنج کاربر اول میشدم، و گاهی پستهای من جزء لایکخورترینها و بحثراهاندازترینها میشد، چون از بقیه یاد گرفته بودم که چطور مختصر بنویسم و مفید، و ترکیبش کنم با کمی شوخطبعی (عشق اولم رو هم همونجا پیدا کردم. دختری که وقتی حرف میزد درمانده میموندی که مبهوت لطافت صداش بشی یا کیفیت لهجهش). اینکه در یک جمع بپذیرنت، خیلی تأثیر داره در یادگیری، چون از حاشیه به مرکز توجه منتقل میشی و اونجا دیگه فقط شنونده نیستی، بلکه بقیه ازت انتظار اظهارنظر دارند. این تمام خوششانسی من بود. و گرنه صدها فرسخ عقبم از کسانی که زبانشون خوبه.
اگه به هرحال نصیحتی از من میطلبید، که در جایگاهش نیستم البته، ولی خوشم هم نمیاد از بیجواب گذاشتن این مطالبه وجهه تبخترآمیزی برام ایجاد شه، میتونم توصیه کنم کانال مممممانگلیش رو در یوتیوب دنبال کنید، که لینکش رو اینجا میذارم:
https://www.youtube.com/channel/UCrRiVfHqBIIvSgKmgnSY66g
این خانوم معلم استرالیایی نکات مفیدی رو هم در کلیات یادگیری انگلیسی ارائه میده، و هم در تلفظ صحیح کلمات، و ادای درست جملات. همینها رو باید کلی پول بدید تا در کلاسها با همین کیفیت و خوشرویی براتون بیان کنند (هشدار: ممکنه گاهی بخواهید دست دراز کنید به سمت مانیتور و لپش رو بکشید). فقط مشکلش اینه که خیلی وراجی میکنه تا یک مطلب مختصر رو بگه، و اگه ندیده بودم سلبریتیهای مرد وراج یوتیوب رو میگفتم این یک وراجی زنانهست، اما نیست، این وراجی عمدی یوتیوبی برای طولانیتر کردن زمان ویدئوهاست. البته این مزیت رو داره که چون خود وراجی رو درست و شمرده انجام میده، ازش میتونید به عنوان تمرین لسنینگ استفاده کنید. همه ویدئوها هم زیرنویس صحیح دارند.
توصیه بعدی هم درواقع یک آنتیتوصیهست. معمولا سفارش میشه که: میخوای زبانت خوب شه؟ نیویورکتایمز بخون!.. من هم ازون طفلکهایی بودم که به این توصیه عمل کردم، اما راه پربازدهی نبود. چون چنین نشریاتی، مخاطب نخبه رو هدف قرار دادن و هدف نویسنده به وجد آوردن کسانیه که با متنهای ساده و معمولی راضی نمیشن. با این مبالغ اشتراک، باید دلیل موجهی جور کنند که خواننده حس کنه پولی که داده هدر نرفته. بنابراین سختی این متنها یک سختی عمدیه، و به کار روزمره نمیاد. هر زبانی، اول زبان عامهست بعد زبان نخبههاش. برای یادگرفتن انگلیسی هم باید چشم به لبها و قلم عوام انگلیسیزبان دوخت. برای همین مثلا وبلاگهای شخصی و کامنتهاشون بازده بالاتری دارند تا نیویورکتایمز و نیویورکر. اگه کلمهای رو بلد باشید که فقط فارغالتحصیلان هاروارد استفاده میکنند، اونم سالی دو سه بار، ولی نتونید جواب مردم عادی رو بدید، فایدهای نداره.
و توصیه سوم اینه که در کنار پرداختن به محتویات خام درسی مثل گرامر، که لازم هست، شبکه بسازید. بدون ارتباط با آدمها نمیشه زبان آدمها رو یادگرفت. حتما به یک چیز، به یک حرفه، یا حتی به یک سلبریتی علاقهمندید. همون علاقهمندی رو در گروههای انگلیسیزبان که در اون علاقه با شما شریکند، دنبال کنید. بچهای که انقدر فن تیلور سوئیفته که هرروز تو پیج طرفدارانش میپلکه، حتی ناخواسته، بیشتر و بهتر زبان یاد گرفته تا اونهایی که هرروز روی کول پدر و مادرشون سوارند تا بروند به کلاس و برگردند.
❤9