Anarchonomy
43.5K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
زرنگ‌بازی پشت زرنگ‌بازی.
اینکه ارتش اسراییل باید یک نوجوان رو لخت کنه و دستبند بزنه، یا نباید، (که تو پادگان‌های ایران به کرات انجام شده، اما چون دنیای ایشون محدود به زیدآباده، از این رفتارها در خاک کشور خودمون خبردار نیست) و در شرایط خاص فلسطین بستگی به این داره که اون نوجوان می‌خواسته چیکار کنه، نه به اینکه «گناه داره طفلی»، یک بحث دیگه‌ست. اما اینکه بگیم اسراییل دموکراتیک نیست چون ارتشش با هیچ‌کس شوخی نداره، و اگه خبرنگارانشون اجازه دارن این عکس‌ها رو منتشر کنند و کل ارتش‌شون رو زیرسوال ببرند برای این نیست که دموکراتیکه بلکه برای اینه که یه عده صلح‌طلب وجود دارند اونجا، یه بحث دیگه‌ایه که به پدرسوختگی گوینده مرتبط میشه.

ازین پدرسوخته باید دو تا سوال پرسید: ۱- آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و ایتالیا و سوئد، به عربستان کمک کردند تا یمن رو شخم بزنه، و شما که وجدانت خیلی بیدارتر از منه می‌دونی چه بلاهایی اومد سر نوجوانان یمن. چرا دموکراسی آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و ایتالیا و سوئد رو مسخره نمی‌کنی؟ ۲- ما هم تو ایران صلح‌طلب زیاد داریم، چرا وکلا و خبرنگارهامون یا تو زندان هستند یا ازین دادگاه به اون دادگاه در تردد؟

https://t.me/ahmadzeidabad/648
3
از یک طرف کانال‌ها ویدئو گذاشتند از خانواده‌ای که از فشار فقر به کوه پناه بردن. و از یک طرف دیگه ویدئوی تبلیغاتی یک ویلا که ادعا می‌کرد «۱۱۰ درجه منظره کوه، ۷۰ درجه منظره دریاچه»، پرید وسط. چه کنتراست حیرت‌انگیزی. طرف ۳۶۰ درجه دید داره به طبیعت، اما زیادی تو طبیعته. انقدر تو طبیعته که شهرنشین‌های بیننده ویدئو برای فلاکتش دل میسوزونن. اگه بین همون طبیعتی که اگه داخلش باشی یعنی بدبختی، و تو، با یک شیشه ایتالیایی سه متری حائل ایجاد شه و طبیعت اونور قرار بگیره و تو اینطرف شیشه قرار بگیری، میشی خوشبخت! ضخامت اون شیشه یک سانت هم نیست.

باید پذیرفت. دنیایی که ما با طبیعت کنار می‌اومدیم خیلی وقته که مُرده. برای موجودی که الان هستیم، طبیعت اگه بیش از یک کارت پستال، یا یک «ویو» باشه، غیرقابل تحمله. من، مین‌استریم نیستم. آدم تیپیکال، واقعا از برهوت خوشش نمیاد (حتی اگه زندگی توش سخت نبود). شهر، مخصوصا از انواع عمودی امروزیش، تعریف جدیدی از «حضور» ایجاد کرده. احساس حاضر بودن از چیزهاییه که به زندگی مردم معنا میده. وقتی بیرون از دایره شهری، یعنی غایبی! یعنی نیستی. مردم دوست ندارند غایب و نیست باشند.
هم شهرنشین به ساکن شکاف کوه به شکل یک موجود نیست‌شده نگاه می‌کنه، هم خود کسی که از ناچاری در اونجا ساکنه. شهر تعیین می‌کنه که کی زنده‌ست و کی نیست.

از زمان اوج تمدن بابلی، این شهر بود که خدا داشت. ولی حالا خود شهر، خداست.
4
یکی از دوستان خواننده این کانال حقیر میگه بابت کارش در فروشگاه کوروش ماهی یک میلیون و هفتصدهزار تومن میگیره. یعنی ماهی ۱۳۰ دلار. که یعنی روزی ۴ دلار. ۱۷ برابر کمتر از یک جوان ایتالیایی که در فروشگاهی مشابه داره دقیقا همون کار رو انجام میده. البته با ساعات کاری کمتر، و بیمه بهتر، و تعطیلات بیشتر.

ما در زمینه اتحادیه کارگری در وضعیت مشابه آمریکا قرار گرفتیم تقریبا، اما با این فرق که علتش درست متضاد همدیگه هستند. در آمریکا انقدر فراوانی فرصت شغلی هست و انقدر درآمد بالاست و انقدر پتانسیل برای ارتقاء هست و انقدر فضا برای خوداشتغالی فراهمه که دیگه مثل لیورپول اوائل قرن بیستم معنی نداره کارگران جمع بشن دور هم و مطالبه صنفی رو به گوش مدیران برسونند. اما اینجا انقدر درآمد کارگر بی‌معنیه، که دیگه خود اعتراض و خود مطالبه‌گری موضوعیتش رو از دست داده! باید چندبار اعتصاب کرد تا دستمزد ۱۷ برابر بیشتر شه؟ درآمد بی‌معنی با درآمد کم تفاوت داره. درآمد کم یعنی درآمدی که برای بدست آوردن ملزومات زندگی باید مدت بیشتری رو پس‌انداز کرد یا قسط داد. اما درآمد بی‌معنی یعنی نه قابلیت خرید داره، نه قابلیت جمع‌شدن، نه قابلیت قسط دادن، نه قابلیت سرمایه‌گذاری، و نه حتی قابلیت اینکه بشه باش به استقلال رسید! ۱۳۰ دلار یک درآمد بی‌معنیه.

تکرار روش‌های مبارزاتی پنجاه شصت سال پیش در زمینه حقوق نیروی کار، نه تنها دیگه کارایی نداره، بلکه حتی معنی هم نداره، حتی اگه بگیر ببندی مثل افتضاح هفت‌تپه وجود نداشت. جمهوری‌اسلامی، کارگر ایرانی رو به سخیف‌ترین و بی‌ارزش‌ترین نیروی کار جهان تبدیل کرده. دیگه دیره برای خیلی از کارها. بعبارتی برای این نسل و نسل بعدی از نیروی کار دیگه هیچ‌کاری نمیشه کرد، و باید به فکر نسلی بود که الان مثلا چهار پنج سالشه. باید بش یاد داد که دنبال ساخت شغلی باشه که توش در استخدام کسی نباشه. به زودی چنین شغلی در ایران یک موقعیت لاکشری نیست، بلکه یک ضرورت برای بقاست.
5
تولسی گبرد، نامزد دموکرات انتخابات ریاست‌جمهوری: «سیاستمداران کوته‌بین و شخصیت‌های رسانه‌ای که تمام ۲ سال گذشته را صرف این کردند که ترامپ را متهم کنند به این که آلت دست پوتین است ما را کشانده‌اند به یک مسابقه تسلیحاتی و جنگ سرد جدید! چطور؟ بدین صورت که حالا ترامپ هر کاری می‌کند تا ثابت شود که آلت دست پوتین نیست، حتی اگر باعث شود به جنگ هسته‌ای نزدیک‌تر شویم!».

تولسی خانوم، اون سیاستمداران کوته‌بین از کدوم حزب بودند احیانا؟ اون رسانه‌ها دست کی هستند؟ اوه بله، حزب خودتون. بیش از دو ساله که دروغ تحویل مردم دادید و نفرت‌پراکنی کردید و حالا میگید درست نبوده؟ البته همینقدرشم که شما میگی، چرا میگی؟ چون قراره از دور رقابت خارج شی. اگه قرار بود حزب بذاره اسب برنده‌شون تو باشی، از روی احتیاط همینقدرش هم نمی‌گفتی.
4
تو برنامه وی‌چت که محبوب‌ترین و البته مجازترین شبکه اجتماعی در چین حساب میشه، یه نظرسنجی گذاشتن و بالای دو هزار نفر توش شرکت کردن. ۵۶ درصدشون با قاتل نیوزیلندی که ملت رو تو مسجد به گلوله بست احساس همدردی می‌کنند، و ۶۰ درصدشون یک انتقام حسابش می‌کنند نه ترور! (یعنی حقشون بود!).

مثل اینکه مشکل امت اسلام فقط دولت چین نیست، خود مردم چین هم راضی نیستند سر رو‌ تن مسلمین باشه. اینکه دو سه میلیون نفر تو تل‌آویو و اطرافش نخوان سر رو تنت باشه رو میشه یه جوری رفع و‌ رجوع کرد، اما اگه چندصدمیلیون نفر نخوان سر رو تنت باشه.. یکم کار مشکل میشه 😅

تقابل چین با اسلام یکی از سوژه‌های هیجان‌انگیز قرن بیست و یکم خواهد شد.
4
ظاهرا دولت نیوزیلند به خاطر حادثه کشتار در مسجد داره یه سری از سایت‌ها رو فیلتر می‌کنه، و کاربرانی که تا حالا نمی‌دونستن وی‌پی‌ان چیه مثل ما اسرای حکومت اسلامی افتادن دنبال دانلودش ازینور و اونور!
تیرانداز به طرز خیلی واضحی یک فاشیست بود که کل دنیا رو سر کار گذاشت. هدفش این بود که راستگراها تحت حمله قرار بگیرند و دولت‌ها و رسانه‌ها خیلی راحت هر کاری رو که اون دوست داشت انجام بشه رو انجام میدن. درست شبیه کاری که بسیج تو اعتراضات خیابانی می‌کنه.. خودشون رو به شکل معترض جا می‌زنند و اعمال خشن انجام میدن تا دولت بتونه به واسطه اون اعمال بهانه لازم برای سرکوب کل معترضین رو به دست بیاره. انقدر همه چیز قابل پیش‌بینی بود که باورکردنی نیست این کشتارها تصمیمات شخصی یکی دو نفر باشه، و اسمش «نظریه توطئه» نیست اگه بگیم همش یه برنامه از قبل طراحی شده‌ست.

کار مایی که گیر جمهوری‌اسلامی افتادیم سخت‌تر از همیشه میشه. وقتی کشورهای مدعی «لیبرالیسم» مرتکب سانسور و سرکوب آزادی میشن، چطور می‌شه از یه مشت آیت‌الله انتظار داشت آزادی‌های ما رو ازمون نگیرن؟
3
هزینه‌های بازیافت انقدر بالا رفته که خیلی از ایالت‌های آمریکا دارن کلا بیخیال بازیافت میشن!
چیزی که محیط‌زیستی‌ها هیچوقت به مردم نگفتند این بود که پروسه بازیافت در بسیاری از موارد از لحاظ تکنولوژیک میسر نیست، و در مواردی که میسره توجیه اقتصادی نداره! و وقتی میگیم توجیه اقتصادی نداره به این معنیه که گاها لازمه به محیط زیست فشار بیاد تا بشه انجامش داد! مثل استفاده زیاد از انرژی، که خودش از طریق سوخت فسیلی به دست میاد.
محیط‌زیستی‌ها همیشه نقش «ابله بدردبخور» رو خوب بازی کردن. تبلیغات گسترده اینا در شکل‌دهی افکار عمومی در زمینه بازیافت، عملا به نفع شرکت‌های تولید پلاستیک و پتروشیمی‌ها تموم شد، چون این ذهنیت رو بوجود آورد که «عیب نداره هرچقدر خواستیم مصرف کنیم، چون دوباره برمیگرده به بازار».
تنها راه حل منطقی، مصرف نکردنه. اما این ابلهان مفید یه ذهنیت دیگه هم دارند درست می‌کنند که: «کیسه گیاهی بهتر از کیسه پلاستیکیه چون تجزیه میشه». اندفعه به نفع تولیدکنندگان انبوه محصولات کشاورزی.
3
کمیسیون اروپا در سند راهبردی جدید خودش چین رو دیگه یک کشور در حال توسعه به حساب نمیاره، بلکه ازش به عنوان یک قدرت رقیب ذکر می‌کنه! چنین تغییری در سیاست کلان اتحادیه اروپا بی‌سابقه‌ست. علاوه بر این، بقیه موارد هم تقریبا همون چیزهاییه که ترامپ و دولتش دو ساله دارن میگن.. مثل این که چین باید بازارش بازتر کنه، باید تعرفه‌ها رو بیاره پایین‌تر و موانع ورود شرکت‌های ما رو برطرف کنه و فلان و بیسار. در واقع گناه ترامپ این بود که زودتر، صریح‌تر، جدی‌تر، و غیر رسمی‌تر این مواضع رو اتخاذ کرد.
یک هفته از انتشار این سند گذشته، اما نمی‌بینیم کارشناسان اقتصادی بلومبرگ بگن «وای هرکی با چین درافتاد ورافتاد»، «وای پوپولیسم»، «وای جنگ تجاری».



https://ec.europa.eu/commission/sites/beta-political/files/communication-eu-china-a-strategic-outlook.pdf
4
بعضی‌ها ناخواسته طوری به انعکاس تامی از یک جمع تبدیل میشن که بدون اینکه بدونن بیرون اومدن ازون قالب انعکاسی براشون غیرممکنه. نقش اون انعکاس انقدر تمامیت وجودشون رو می‌بلعه که دیگه چیزی از خودشون باقی نمیمونه.
فردوسی‌پور یکی ازین آدم‌هاست، انعکاسی از مجموعه‌ای از ایرانی‌های دوران معاصر. آدم‌هایی که غر می‌زنند اما راضی‌اند (شاید یک عمر طول بکشه تا بشه این ترکیب متناقض رو یاد گرفت)، آدم‌هایی که گروگانند اما با گروگانگیر بده بستان دارند! طبقه متوسط شهری و برخوردار از دسترسی به انبوه اطلاعات، که میدونه در خارج از ایران چه میگذره و مدام مقایسه می‌کنه و عقب‌افتادگی‌ها رو یادآوری می‌کنه، اما با دقیقا همون کسانی که مسبب و حتی طراح اون عقب‌افتادگی‌ها هستند هم‌سفره میشه. «آدم‌هایی که اگه بشنون کسی به زنش میگه منزل بش میخندند اما خودشون به جمهوری‌اسلامی، میگن ایران!» (می‌تونید این جمله رو هرجا خواستید نقل کنید و نگید اولین بار کی استفاده‌ش کرد. به جای عکس پروفایل کانالم این جمله‌ها رو بدزدید). آدم‌هایی با «معرفت ویکیپدیایی از روزمرگی‌های غرب»، و گیج و منگ ازینکه چرا غرب، غرب شد. آدم‌هایی که در این وهمند که چون مطلعند از حال و روز اروپا، آزاداندیش‌تر هستند از کسانی که مطلع نیستند! (برای تک تک این‌ها، انعکاس در رفتار این فرد هست.. وقتی که با تسلطش به جزییات که با سرچ‌های فراوان بدست آورده بود، خودشو مترقی‌تر از نسل گذشته گزارشگران تلویزیونی جا زد). آدم‌هایی که کف دستشون رو میچسبونند به کف اتو، و جیغ میزنند که چرا اینقدر داغ بود؟! انگار عجیبه که داغ باشه. (برای دستگاه رسانه‌ای متحجرترین حکومت دنیا کار می‌کنه، بعد هاج و واج میمونه ازینکه اینهمه تحجر داره از کجا میاد؟!). آدم‌هایی که واردند به راه‌های نجات کشور، اما هیچوقت به هیچکدوم این راه‌ها وارد نمی‌شن! (اینو هم بدزدید). آدم‌هایی که با همه نظرات رادیکال مخالفت می‌کنند، غیر از رادیکال‌ترین حرف‌های حکومت! (گمونم اینو هم باید بدزدید). آدم‌هایی که جایگاهشون در هرجایی غیر از ایران، از چیزی که در ایران هست پست‌تر خواهند بود، چون فقط ایرانی بودن رو بلدند! (حدیث قدسی نیست این؟ خود دانید). آدم‌هایی که جنس کلامشون جسورانه‌ست، اما جنس عمل‌شون سازشکارانه‌ست. سازش با همه‌کس و با همه‌چیز، و با هر شرطی، و با هر خط‌قرمزی، و هر قانونی. آدم‌های ساده‌لوحی که فکر می‌کنند حکومت‌ها میرن و خودشون میمونند. در حالی که خودشون میرن و حکومت‌ها میمونن! (نمک ریختم رو زخم؟ بله، کارم همینه).

این انعکاس انقدر پرفکته که تمام شخصیت فردوسی‌پور رو بلعیده. و گویی شخصی به نام عادل فردوسی‌پور وجود خارجی ندارد و آنچه که هست فقط این انعکاس است. یک آینه بی‌نقص، و.. بی‌خاصیت.
19
تنها چهار ساعت قبل از سال تحویل، زنی که چادر گل‌گلی خاکستری رنگش رو با دندون نگه داشته و نشسته تو تراس و داره با دستمال خیس نرده‌های دوده‌گرفته رو باعجله میشوره، از عجیب‌ترین صحنه‌های زندگی ایرانی معاصره که میشه دید. ترکیب این وسواس بهداشتی پوچ و زمان‌بندی خاصش و عجله‌ی همراهش، وضعیتی بغایت مضحک رو بوجود آورده اما هیچکس به خنده نمیفته. این پاکیزگی نیست، آیین پاکیزگیه. هرچند که ذاتا تفاوتی نداریم با بقیه هشت میلیارد انسان دیگه که ساکن زمینند، اما تاریخ چندهزارساله‌ای از «آیین» که پشت سر ماست پشت سر بقیه نیست. تحلیل رفتار ایرانیان بدون در نظر گرفتن سیم‌کشی مغزشون که حاصل این سابقه سنگینه، خطای محاسباتی خواهد داشت. شستن فلزاتی که فقط یاکریم‌ها باش در تماسند اون هم با اضطراب کمبود وقت، یک کار بی‌معنیه. اما این سیم‌کشی، از کار بی‌معنی معنا درمیاره. آیین‌ها به آدم‌بزرگ‌ها اجازه میده رفتار خردسالان رو داشته باشند بدون اینکه لطمه‌ای به پرستیژ بزرگسالی‌شون وارد بشه. برای وادار کردن مردم به انجام کاری مثبت، بهتره این ایده رو هم مدنظر داشت که آیا میشه به شکل یک آیین درآوردش و به خوردشون داد یا نه، چون اگه بشه، شانس موفقیت به شدت بالا میره. این مردم به خاطر آیین سرشون رو به دیوار هم می‌کوبند. درسته که این یک معضله، اما می‌تونه یک فرصت هم باشه. اگه بدونی مغزشون چطوری کار می‌کنه می‌تونی برنامه‌ای تدوین کنی که خروجی اون مغز، مطابق با هدفی خاص دربیاد.
8
ممنون از همه، و تبریک به همه.
البته من بعید میدونم سال بهتری داشته باشید، مگر اینکه شما هم به مزخرفاتی مثل «تو سال ۹۸ نیمه گمشده‌م رو پیدا کردم» و امثالهم میگید «بهتر». ولی چون مثل من آنرمال نیستید، نیازی به وقوع یک بیگ بنگ برای توجیه خوشحالی ندارید و باید بتون تبریک گفت. تبریک میگم که یک سال دیگه به مرگ‌تون نزدیک‌تر شدید 😅.. اوه نه، ببخشید. الان وقت فلسفه نیست، الان وقت جمله‌سازی با بهاره.. بذارید اینو تست کنم: تبریک میگم که انقدر زنده موندید که دارید یه بهار دیگه رو تجربه میکنید!.. آره همین خوبه.
5
Anarchonomy
Photo
در زمان نوزادی و کودکی که مغز به بلوغ کامل نرسیده، تعداد اتصالات عصبی کمتر و طول‌شون هم کوتاهتره. بنابراین دیتا با سرعت بیشتری حرکت می‌کنه، و بنابراین یک بچه تصاویر بیشتری رو پردازش می‌کنه تا پدر ومادرش (و برای همین چشمانش هم بیشتر حرکت می‌کنند). اما با افزایش سن، طول اتصالات بلندتر میشه و مقاومت الکتریکی بالاتر میره و سرعت و حجم دیتا پایین‌تر میاد. در واقع قسمتی از مغز که مربوط به پردازش تصویره، در آدم مسن اطلاعات کمتری رو دریافت می‌کنه تا یک بچه. و چون مقدار دریافتی کمتره، زمان سریعتر میگذره! درست مثل فیلم‌های چارلی چاپلین که تعداد فریم‌های کمتری داشت و به نظر می‌رسید بازیگران دارن تندتر حرکت می‌کنند. این رسما دیگه یک یافته علمیه: اگه احساس می‌کنید خیلی داره همه‌چی زود میگذره، یعنی دارید پیر میشید!

میشه ازین یک نتیجه جانبی هم گرفت. هرچی مغز ما توسعه‌یافته‌تر میشه، درک کمتری از زمان حال یا «واقعیت جاری» خواهیم داشت. و طبیعتا قوای ذهنی شیفت پیدا می‌کنه روی ناواقعیات! که میتونه گذشته‌محور باشه (خاطرات)، و میتونه آینده‌محور باشه (آرزوها). و چون هر دو خارج از دسترسند، احساس ناکامی ایجاد میشه. میشه اینطور تفسیر کرد که: احساس ناکامی که در اواسط و اواخر عمر به انسان مسلط میشه، یک جبر بیولوژیکه! و فارغ ازینه که جوانی‌تون رو به احسن‌الحال گذروندید یا نگذروندید.

https://www.cambridge.org/core/journals/european-review/article/why-the-days-seem-shorter-as-we-get-older/2CB8EC9B0B30537230C7442B826E42F1#
3
رابطه جماعت ایرانی با حکومت، مثل رابطه مستأجر با صاحب مِلکه. از کلیدی‌ترین جملات بداهه‌ای که این روزها از زبان مردم سیل‌زده شمال کشور خارج شد این بود: «اینجا هیچ‌چی نیست». اینو البته قبلا هم گفته بودند و اتفاقا اون هم فی‌البداهه بود. اون دفعه برف سنگین اومده بود! فرقی نداره طبیعت چه حرکتی نشون بده، در هرصورت هموطن شمالی من ناگهان یادش میفته که «اینجا هیچ‌چی نیست». چون در فاصله چندساله بین برف تا سیل، هیچ رابطه‌ای با حکومت نداشت. همونطور که مستأجر رابطه‌ای با مالک نداره (جز اینکه سر ماه اجاره رو بریزه به حسابش)، و فقط وقتی باش تماس می‌گیره که یه جای خونه نم داده باشه یا یه مشکل بحرانی پیش اومده باشه. برای ذهن ایرانی، حکومت یک غول است در آن بالاها (مثل غول داستان لوبیای سحرآمیز) که ما کاری به کارش نداریم، و نمی‌تونیم هم داشته باشیم، مگر در مواقعی که بحران پیش میاد و باید ازش بخوایم پایینو نگاه کنه!
در واقع ذهن ایرانی دچار یک ناتوانی دو وجهیه. در یک وجهش، رابطه‌ای مستمر با حکومت نداره و بلد نیست چنین رابطه‌ای رو ایجاد کنه، و لذا هیچوقت نمیتونه بالایی‌ها رو وادار کنه به اینکه کارهایی که لازمه رو انجام بدن، حتی اگه اون کارها سیستماتیک نباشند. یعنی نه تنها نمی‌تونه وادارشون کنه که مانع تخریب جنگل نشن، بلکه حتی نمیتونه وادارشون کنه ابزار لازم برای اتفاقاتی که از تبعات تخریب جنگل است فراهم کنند تا در روز مبادا لنگ نمونند. همونطور که لرستان بعد از آتش‌سوزی‌ها نتونسته هیچ هلی‌کوپتری به ناوگانش اضافه کنه، و دفعه بعد هم که بلوط‌ها سوختند خواهند گفت «اینجا هیچ‌چی نیست». و در یک وجه دیگه، تصورش از حکومت چیزی از جنس پدر و قیم و سرپرسته! و این تصور روی توان ذهنیش هم تأثیر گذاشته. اگه شما کسی رو پدر فرض کنی و در روزی که زیر فشاری اون پدر نیاد سراغت، فشاری که داری تحمل می‌کنی از لحاظ روانی دوچندان میشه. مقایسه آمریکا با ایران که امکانات مدیریت بحران هر ایالتش با چند کشور برابری می‌کنه مقایسه نادرستیه اما حتی اگه شرایط برابر بود، در دقیقا دو بحران مشابه، به مصیبت‌زده تگزاسی فشار کمتری وارد میشد تا یه مصیبت‌زده مازندرانی. چون اون فرد تگزاسی دولت رو به چشم پدر نمی‌بینه، و لذا اگه ازش خبری نشد درونش پر از خشم و‌ استیصال نمیشه. نزدیک به ۳هزار ساله که «حاکم» برای ما حکم پدر رو داشته و به سختی میشه رسوباتش رو از ذهن بیرون کشید. لذا ایرانی ذاتا بدون حاکم، یتیمه! اگه یک منطقه برای روز مبادای خودش صد دستگاه پمپ لازم داشته باشه و حکومت حاضر نباشه بودجه‌ش رو تأمین کنه، خود مردم منطقه در فاصله بین روز مبادای الف تا روز مبادای ب حتما می‌تونند بودجه مثلا ده تاش رو تأمین کنند. اما اینکارو نمی‌کنند. چون پولشو باید پدر بده! بحث فقر و خساست نیست. موضوع اینه که بلد نیست منتظر پدر نباشه!

وقتی اون پست رو گذاشتم که گفته بودم «در ایران هیچ‌کس به هیچ‌کاری علاقه ندارد» دوستان گفتند دلیلش اینه که صاحبان مشاغل مزد واقعی کارشون رو نمی‌گیرند و همون چیزی هم که می‌گیرند خیلی زود ارزشش رو از دست میده، و هر دو هم به خاطر سیاست‌های غلط حاکمیته. که این حرف کاملا درسته. اما فرض کنیم ما همه برده‌ایم و در حال ساختن اهرام و یک فرعون هم بالاسر ماست. تو این فضا طبیعیه که رفتار نرمال نداشته باشیم و مثلا منِ برده از روی فشار عصبی و فیزیکی، با یک برده دیگه دعوام بشه و بزنیم دهان همدیگه رو پر از خون کنیم. آیا مسبب اصلی این خونریزی ما فرعون نیست؟ چرا، دقیقا فرعون ما رو به این وضع انداخت، اما چون فرعون مقصره باید برامون مهم نباشه که چه بلایی سر هم میاریم؟ این سوال مهمیه. و باید حتی در مواردی مثل آمادگی برای بحران هم پرسیده بشه. چون فرعون بالاسر ماست، باید دست رو دست بذاریم و نیهیلیستی‌طور به گفتن «اینجا هیچ‌چی نیست» اکتفا کنیم؟ چون فرعون بالا سر ماست نباید یاد بگیریم که چطور مشارکت کنیم در تأمین مایحتاج لجستیکی که جغرافیای سکونت‌گاهمون میطلبه؟ چون فرعون بالا سر ماست باید بزنیم تو دهن همدیگه؟
5
Anarchonomy
Photo
هرکس مولتی‌میلیونر یا میلیاردر میشه میره تو نیوزیلند یه آپارتمان یا ویلا میخره و بعد از مدتی سیتیزن هم میشه. دلیلش اینه که گفته میشه این کشور کم‌ریسک‌ترین مکان برای سرمایه‌گذاری و کم‌خطرترین مکان برای زندگیه (گویا کمتر جایی این دو حالت از امنیت، توامان فراهمه). چرا که هم بلایای طبیعی تهدیدش نمی‌کنه، هم در معرض جنگ و درگیری نیست، و هم انقدر دورافتاده از همه‌جاست که هرجای دنیا به آتش و آشوب کشیده بشه از گزندش در امان خواهد بود. لذا پولدارها به شکل «آخرین پناهگاه جهان» بش نگاه می‌کنند.

هرچند عارف‌مسلکان پوزخند می‌زنند به کلیت این تصور که بشه جایی رو در این دنیای فانی و متلاطم به عنوان پناهگاه در نظر گرفت چون هیچ سنگری در برابر تقدیر مقاوم نیست، اما عرفا در متقاعد کردن مردم عادی هم همیشه ناکام بودند، چه برسه میلیونرها. بهرحال محکم‌کاری در هر ابعادی، از لحاظ منطقی کاملا قابل دفاعه. اما چیزی که ثروتمندان در نظر نمی‌گیرند اینه که همسایه مهم‌تر از در و دیوار خونه‌ست! ایده‌آل‌ترین نقطه جهان از لحاظ جغرافیایی باز هم ساکنینی داره و ریسک نهایی رو همون آدم‌ها تعیین می‌کنند. روستاهای اوکراین که یهودیا توشون ساکن بودند در اوائل قرن بیستم، جاهای واقعا بکر و محشری بود. اما آدم‌های همون ناحیه بشون رحم نکردند و در قتل‌عام‌شون هم‌دست نازی‌ها شدند. انسان می‌تونه موجود خطرناکی باشه، پس مهمه که قراره در کنار چه کسانی زندگی کنی.

به نظر شخص من اینکه جمعیت یک منطقه انقدر ساده‌لوح و جوگیر باشند که یک شبه به طرز دلقک‌واری خودشون رو به شکل مسلمین دربیارن، ریسک بالاتری ایجاد می‌کنه برای یک زندگی با کیفیت، تا مثلا رانش زمین!
5
هیچ پله‌برقی پل عابری نیست در این شهر که بیش از سه روز متوالی کار کنه. و غالبا به خاطر اینکه ملت شهید پرور و انقلابی بلد نیستند آشغال نریزند! مسیر متداول هر فرد بیشتر از چهار پنج کیلومتر نیست، دو پله برقی (یکی بالا و یکی پایین) یک صدم این مسافت هم نیست. تصور کنید آشغال‌ریزی در این مسیر انقدر نان‌استاپ و لاینقطعه که به اون یک درصد هم سهم زیادی میرسه! هیچ‌کدوم این بزرگواران به این فکر نمی‌کنند این چیزی که دارم میندازم میره لای شیارهای پله و میره میچرخه و یه جا گیر می‌کنه. این نه آموزش میخواد نه ضریب هوشی بالا. کافیه مغز فرد یک فعالیت حداقلی داشته باشه‌. آیا نداره؟
یاد حرف جردن پترسون افتادم که می‌گفت اول اتاقتو مرتب کن بعد برای متحول کردن دنیا تز بده! البته موافق نیستم که اینو به شکل یک قاعده نصب‌العین کنیم، اما این حرف اصلا بیراه نیست. آدمی که حتی کفایت لازم برای ایستادن روی پله برقی رو نداره (دیگه کار ازین ابتدایی‌تر هست؟ اینکه بگن بیست ثانیه وایسا اینجا و هیچ کاری نکن!) چطور می‌خواد تشخیص بده که چه نظامی برای مدیریت یک مملکت درست‌تره؟ (البته اینارو باید با احتیاط به بحث گذاشت. جمهوری‌اسلامی و استمرارطلب‌های ساقدوشش عاشق این هستند که برای سلب مسئولیت، از همین‌ها بل بگیرند برای یک «از ماست که برماست» دیگه).

ولی با کمی توجه بیشتر میشه فهمید توصیه پترسون برای این جماعت موضوعیت نداره. چون اساسا این‌ها نه تنها هیچ قصدی برای متحول کردن دنیا ندارند، بلکه احساس نمی‌کنند که دنیا نیاز به تحول داره! و نه فقط دنیا، به نظرشون وضع فعلی ایران هم نیاز به اقدام جدی و زیربنایی نداره! این‌ها سیستمی که به زندگی‌شون مسلطه رو بخشی از جبر طبیعت می‌بینند! که باید باش زندگی کرد و سخت نگرفت.

این تیپ خاص که نسبت به همه‌چیز بی‌قیده (حتی نسبت به منافع خودش. مثلا اهمیتی نمیده که هزینه تعمیر پله‌برقی رو از طریق مالیات ازش خواهند گرفت، و چون دست دولته باش دوبله و سوبله هم حساب خواهند کرد)، ورشکستگی نظام تربیتی اسلامی-شیعی رو هم برملا می‌کنه. تربیت فقط بالا کشیدن فرد نیست، قسمت مهم‌تر پروژه‌ تربیت، ممانعت از پایین افتادن فرده. گویی این مذهب با اون تاریخ عریض و طویل و ضخیم و اون ادعا و طمطرق، نمیتونه مانع این بشه که شهروندان به شبه‌چهارپایانی تبدیل بشن که فضولات‌شون رو همه‌جا پراکنده می‌کنند. اسم همه هم علی و محمد و احمد و حسن و حسین و مهدی!
6
اینجا میگه بیمه تصادفات خودروها خیلی بهتر از بیمه درمان کار می‌کنه (البته نویسنده کشورهای نرمال رو در نظر گرفته، و گرنه تو ایران که همه شرکت‌های بیمه ورشکسته هستند) چون در مورد ماشین یک بازار نقد وجود که خارج از دایره بیمه‌ست، یعنی به صورت دیفالت یک تقاضایی وجود داره برای تعمیرات ماشین و یک عرضه‌ای وجود داره از طرف تعمیرکاران و یدک‌فروشان، که این نرخ رو تعیین می‌کنه، چه بیمه در کار باشه چه نباشه. خود بیمه هم به همون نرخ مراجعه می‌کنه. اما در مورد درمان، بازار آزادی وجود نداره زیاد.
نقل قول آورده از یکی از شرکت‌های داروسازی، که میگه ما دو تا نرخ داریم برای انسولین. یکیش که قیمت رسمیه، و یکیش قیمت توافقی. قیمت توافقی یعنی قیمتی که بعد از چونه زدن با شرکت پرداخت‌کننده بش می‌رسیم. و قیمت رسمی یعنی قیمتی که هیچ چونه‌ای نخورده، و مردم اگه بخوان خودشون از جیب بدن باید قیمت رسمی رو بدن، که چون چونه نخورده خیلی گرونتره!
حالا چرا چونه زدن انقدر تعیین‌کننده شده؟ چون داروساز میدونه که بیمه‌ها یا دولت‌ها قراره ازش تخفیف بگیرن، بنابراین از قبل قیمت رسمی رو بالاتر میبره. اگه جنست صد دلار باشه و بدونی که میخوان پنجاه درصد تخفیف بگیرن، دیگه نمیگی جنسم صددلاره. میگی دویست دلاره تا وقتی پنجاه درصد تخفیف خورد بشه همون صد دلاری که مدنظرت بود! لذا قیمت رسمی یه جور کلکه، اما مردمی که بیمه ندارند باید هزینه همون کلک رو بدن!
این وضعیت ازین جهت قابل تأمله که اساسا بیمه درمان در دنیا با رویکرد عدالت اجتماعی پا گرفت، بر این مبنا که همه شهروندان باید از امکانات درمانی بهره‌مند باشند. اما عملا این سیستم به یک هیولای ضدعدالت تبدیل شده، چرا که اونی که نمیخواد عضوی ازین سیستم باشه و هزینه درمان خودش رو شخصا بده رو مجازات می‌کنه، با قیمت‌هایی که دیگه سرسام‌آور هم نیستند، بلکه باید گفت مضحکند! علاوه بر اینکه در دراز مدت هزینه‌ها رو حتی برای بیمه‌شدگان هم بالاتر برده. چون قیمت‌ها بر اساس عرضه و تقاضا نیست.
مردم در این تصورند که بیمه باعث شده خدماتی دریافت کنند که اگه بیمه وجود نداشت ازشون محروم میشدند و سلامت‌شون به خطر میفتاد. غافل ازینکه اگه این سیستم وجود نداشت قیمت همین خدمات انقدر پایین اومده بود که می‌تونستن از جیب خودشون پرداخت کنند! بیشتر مردم تا قبل از پیری نیاز به خدمات پزشکی سنگین پیدا نمی‌کنند، پس می‌تونند تو جوانی پس‌انداز کنند و تو پیری اگه لازم شد استفاده کنند. ولی با اختلالی که بیمه در قاعده بازار بوجود آورده، دیگه قیمت‌ها طوری نیست که بشه حتی با یک عمر پس‌انداز از پسشون براومد.

هیچ چیز به عدالت نزدیک‌تر ازین نیست که بذاری مردم روی پای خودشون وایسن.


https://johnhcochrane.blogspot.com/2019/01/the-death-of-healthcare-market.html?m=1
3