Anarchonomy
44.1K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
بیست سال پیش، ۲۸ درصد دختران بین ۱۸ تا ۳۴ سال معتقد بودند ازدواج موفق یکی از موضوعات مهم زندگیه.‌اما الان ۳۷ درصدشون چنین اعتقادی دارند. در مقابل، وضعیت نظر پسران کاملا برعکس شده، از ۳۵ درصد رسیده به ۲۹ درصد.‌ یعنی پسرهای کمتر وجود دارند که ازدواج براشون مهم باشه.‌ یکی از دلایلش رو پیشروی افراطی فمنیسم میدونن. تیتر مقاله که نقل قولی از شرکت‌کنندگان در نظرسنجیه کل مطلب رو خلاصه کرده: «زن‌ها دیگه زن نیستند!». ازدواج قراردادیه که منافعی داره، و هزینه‌هایی. وقتی هزینه‌ها به حداکثر میل کنه و منافع به حداقل، طبیعتا خودشون رو وارد این قرارداد نمی‌کنند. طوری که خرده‌فرهنگی شکل گرفته که در اون بعضی از پسرها تحت هیچ شرایطی حاضر به ازدواج نیستند! با افتخار در این گروه قرار می‌گیرم.. هرچند که مصداق «دستش به گوشت نمیرسه میگه نجسه» باشه 😁.
نکته جالب در اینه که در این وضعیت، مذهب هم دیگه قدرت اقناع‌کنندگی خودش رو از دست داده، و یک بیولوژیست با تشریح اینکه چرا زندگی مشترک همخوانی داره با طبیعت ما، شانس بیشتری داره در جذب مخاطب جوان.


https://www.lifesitenews.com/mobile/news/young-men-giving-up-on-marriage-women-arent-women-anymore?utm_content=buffer3ae39&__twitter_impression=true
4
3
در حالی که در ایران بحث روی اینه که آیا در نماز جماعت میشه به کسی که نشسته نماز می‌خونه اقتدا کرد یا نه (جامعه ایران حتی در شریعت هم دچار ابتذاله) در بلاد کفر برای رفتار هیپسترها، که در مد و لباس و آرایش و سلایق مصرفی خلاف جریان جامعه شنا می‌کنند، مدل ریاضی طراحی کردند تا حرکت‌ این جریانات رو تا حدی قابل پیش‌بینی کنند. هرچند که هدف این مطالعات بیشتر معطوف به منافع اقتصادیه، چرا که داشتن بینش درباره نحوه مصرفگرایی مردم، مثل یک گنجینه‌ست برای شرکت‌های تجاری، اما به طور ضمنی آدم رو با روان خودش و همچنین مکانیزم اجتماع آشنا می‌کنه.
وقتی که توده تصمیم میگیره ریش بذاره، بعضی از هیپی‌ها تصمیم میگیرن صورتشونو تیغ بزنند، بقیه هیپی‌ها از تیغ زدن تقلید می‌کنند. در واقع خود تقلید انجام میشه، اما نه از توده اول، بلکه از توده دوم. وقتی توده اول و دوم هر کدوم پنجاه درصد جامعه رو تشکیل بدن، مردم همینطور بین ریش و تیغ سوئیچ می‌کنند (و دیگه هیچ‌کدوم شنای خلاف جریان به حساب نمیاد). به عبارتی برای شکستن تابو لازم نیست همه رو قانع کنی! این میتونه یه نکته طلایی در هدایت افکار عمومی باشه.

https://arxiv.org/abs/1410.8001
5
بیست سال عکسبرداری ماهواره‌های ناسا نشون میده که کره زمین سیاره سبزتری شده!
میگه اول فکر کردیم به خاطر گرم شدن زمینه که مناطق سبز بیشتر شدن، بعدا که رزولوشن دوربین‌هامون بیشتر شد و تونستیم جزییات بیشتری رو رصد کنیم فهمیدیم نه، دخالت انسانی نقش داشته! یعنی برنامه‌های وسیع کاشت درخت، بعلاوه افزایش تولید کشاورزی (که با پیشرفت تکنولوژی، یه زمین رو چندبار کشت می‌کنن در طول سال). که در هر دو مورد، چین و هند بیشترین سهم رو داشتند، یعنی دو‌ کشوری که همه نگران بودن به خاطر جمعیت نجومی‌شون در آینده به برهوت تبدیل بشن!

از این اعتراف علمی ناسا دو نکته میشه دریافت کرد:

- اوضاع انقدری که دانشمندها و هالیوودی‌ها میگن آخرالزمانی نیست. و کارهایی که ناممکن به نظر میان میتونن ممکن بشن، مثل چیزی که دائما به عنوان یک پارادوکس معرفی شده: «دنیایی با جمعیت زیاد، ولی سرسبز!».

- برای انجام کار درست، دموکراسی لازم نیست. شعور لازمه. چین از دموکراسی که در هند برقراره، محرومه. اما به همون اندازه یا خیلی بهتر عمل کرده در زمینه کاشت درخت و حفظ جنگل‌ها. و مهم نتیجه‌ست، نه؟ به قول یکی از کاربران توعیتر، بسیاری از مشکلات ما در ایران (از جمله در محیط‌زیست و آب) خیلی بغرنج و لاینحل نیستند. کافیه یک مشت گراز بمون حکمرانی نکنند.



https://www.nasa.gov/feature/ames/human-activity-in-china-and-india-dominates-the-greening-of-earth-nasa-study-shows
4
Anarchonomy
Photo
باید درباره «تشیع، پیش و پس از جنگ سوریه» کتاب‌ها نوشته بشه. چون به نظر میرسه که به یک نقطه عطف در تاریخ شیعه تبدیل شد. چی باعث شد که جنگجوی شیعه لبنانی، بیاد کنار یک پان‌عربیست سکولار که نه، تقریبا ماتریالیست، بجنگه و ببینه که دارند همه مرزهای شرعی و اخلاقی رو رد می‌کنند، و «بارها» هم ببینه، و نه تنها این همکاری و هم‌پیمانی رو خاتمه نده، بلکه حتی زیر سوال نبره؟ سوریه باعث شد تا تنها چهل سال بعد از انقلاب ۵۷ که انفجار ایدئولوژی شیعه بود، ناگهان این سوال مطرح بشه که «شیعه مگه ایدئولوژی هم داره؟». چرا که روی زمین، عملا تفاوتی با مثلا شبه‌نظامیان یک کشور آفریقایی که فقط زبان کلاشینکف رو می‌فهمند و تنها آرمان‌شون تسلط محیطیه، ندارند. اصلا باید همین رو پرسید: آرمانِ شیعه چیست؟ ایجاد موازنه قدرت، به هر قیمتی، با یک کشور یهودی، که از اینورش تا اونورش اندازه قزوین تا تهران هم نیست؟ فرض کنیم الیگارشی روحانیون ایران در قالب جمهوری‌اسلامی، و الیگارشی مافیایی لبنان در قالب حزب‌الله، لباس شیعه پوشیدن تا به اهداف غیر ایدئولوژیک‌شون برسن.. بدنه شیعه چرا همراهشون شده؟ اگر اینها گرگند در لباس میش، چرا مثل یگ گرگ باشون برخورد نمی‌کنند؟ حزب‌الله، «آرمان» رو در حد هک کردن یک پهپاد مبتذل کرده، و شیعیان با همین چیزها ذوق می‌کنند. کسی مطالبه‌ای نداره، که مثلا بگه «فقط همین؟ فرق علی شکافته شد که ما یه موتور ملخی رو تو هوا از کار بندازیم؟ حسین وسط برهوت مثله شد تا ما حلب رو ندیم دست سنی‌ها؟». شیعه اصلا حال نداره که سوال بپرسه.

در بعضی روایات میگن امام زمان را یک پیرزن ایرانی که صورتش مو دارد با انداختن سنگ هاون روی سرش، ترور می‌کند! حتما ساختگیه، اما دلیلی داشته که اینطور جعل کردن. چرا پیرزن؟ و چرا سنگ؟ و چرا ایرانی؟ اونی که اولین بار این میزانسن به ذهنش رسیده داشته میدیده که ایرانی‌ها شیعه رو لوث خواهند کرد. پیرزن با موی صورت، نماد گذر زمانه. یعنی خیلی طول خواهد کشید. و سنگ، چون از بالا بندازی فرق سر طرف رو میشکافه. همون مصیبتی که چند قرن به خاطرش گریه کردند رو خودشون مرتکب میشن. هاون، نماد چرخ روزگار، نماد عقده‌های چندصدساله‌ست که روی هم جمع شده. احتمالا میخواسته به آیندگان بگه این ایرانی‌ها تشیع رو بزرگ کردند، و خودشون هم با دست خودشون دخلشو میارن، فقط باید یکم صبر کنید.
7
4
Anarchonomy
Photo
دوج یه ماشین داره به نام گرند کاروان. باز کنید لینک رو و ببینید. یکی از حسرت‌های بر دل مانده من این بود که یکی ازین‌‌ها بخرم.

https://www.dodge.com/grand-caravan.html

ما مجردان قطعی دهه شصت دچار نوع خاصی از فقر هستیم که اگه گفته بشه منحصر بفرده اغراق نیست. فقری که دو لایه‌ست. لایه اول محرومیت از دارایی‌ها و مواهب مادی دنیا، که به دست آوردنشون برای هم‌سن‌های خودمون در اقصی نقاط دنیا یک آرزو نیست ولی برای ما هست. و لایه دوم محرومیت از کیفیتی از زندگی فردی و اجتماعی که اون دارایی‌ها رو معنی‌دار می‌کنه. من در حسرت گرند کاروان خواهم ماند، اما حتی اگه بابانوئل همین امشب یکیش رو جلوی خونه‌مون پارک می‌کرد و کلیدش رو برام مینداخت باز معنیش این نبود که ازش بهره‌مندم. چون بهره‌مندی ازش ملزوماتی داره. مثل داشتن خانواده. این ماشین برای اینه که سه چهارتا بچه قد و نیم‌قد سوارش کنی و ببری‌شون پیک‌نیک. به عکس‌های تبلیغاتی سایت دقت کردید؟ سوژه «مرد» دقیقا همین کارو کرده با ماشین.
ما فقط پسرهایی نیستیم که ماشین زیر پایشان نبود. ما پسرهایی هستیم که هیچوقت مرد نشدند! ما هیچ‌وقت صدای کودکانه‌ای که میگه «بابا پس کی میرسیم؟» یا «بابا ما رو چه جای خوبی آوردی» رو نخواهیم شنید. ما فقط پسرهایی که از عهده تملک یک آپارتمان شصت متری برنیامدند نیستیم، ما پسرهایی هستیم که خانه ویلایی هیچ کاربردی برایشان نداشت، چون کودکی وجود نداشت که جای بازی لازم داشته باشه، و رفقایی وجود نداشتند که هرهفته دور هم جمع بشن، و اصلا رفت‌ و آمدی وجود نداشت.

ما پسرهایی هستیم که سراغ همکلاسی‌هامون رو هم نمی‌گیریم، چون هرکس میدونه اگه سراغ دیگری رو بگیره حتما ازش میخوان از زندگیش تعریف کنه، و چیزی وجود نداره برای تعریف کردن. ما فقط پسرهایی نیستیم که نمی‌تونیم ماشین آفرود داشته باشیم، ما پسرهایی هستیم که اگه ماشین آفرود هم داشتیم نمی‌تونستیم با کسی کمپ بزنیم وسط برهوت.

بشر عقلش می‌رسید که وابستگی درد خواهد داشت، چرا که هر کسی یک روز ما رو ترک می‌کنه. اما دردش رو به جون خرید چون بستگان، مثل طناب‌هایی هستند که آدم رو از بی‌وزنی نجات میدن.‌ ما فقط پسرهایی نیستیم که در رفاه ناکام بودیم، ما پسرهایی بودیم که در وابسته کردن خودمون به دیگران و وابسته کردن دیگران به خودمون، ناکام بودیم. کاری که میمون‌ها، سگ‌ها، ماهی‌ها، لاک‌پشت‌ها، سوسک‌ها، خفاش‌ها، گورخرها، سنجاب‌ها، گوزن‌ها.. بلدند.

امیدوارم آیندگان از ما یاد کنند. نه به نیکی. که به عبرت. ما، خوب نیست که تکرار بشیم.
6
چپ‌ها، کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها، در همه‌جای جهان از یک ناتوانی مشترک رنج میبرن، و اونم فهم منطق آماری و ریاضیه.
تورم یعنی سوراخ شدن کشتی اقتصاد. حرف نادرخان شبیه اینه که بگن «فقط سوراخی که کارگرا درست کنن کشتی رو غرق می‌کنه، سوراخ کابین‌های طبقه بالا نمی‌کنه؟». خب برفرض که سوراخی که فوتبالیست و مدیر بانک ایجاد کرده به همین اندازه بزرگ باشه (که نیست)، این دلیل میشه تو هم یه سوراخ دیگه ایجاد کنی تا عقب نمونی؟ چه نفعی داره یک میلیون اضافه‌تر به کارگر بدی و با تورم همون یک میلیون رو ازش پس بگیری؟
آمار و ریاضی بخورد به سرمان، تجربیات رو چرا نادیده می‌گیرند؟ ایالت‌های دموکرات آمریکا تلاش کردند دستمزد مشاغل ساده مثل ساندویچی‌‌ها رو بالا ببرند. چه اتفاقی افتاد؟ مک‌دانلد تعدیل نیرو کرد و در حال ماشینی‌کردن و روبوتی کردن کارهاست! تازه مک‌دانلد لنگ مشتری نیست، و تولیدکننده ایرانی در عجیب‌ترین رکودی که در تاریخ معاصر وجود داشته به زور سرش رو بیرون آب نگه داشته. آیا امثال نادرخان در سراسر جهان در ریسک و هزینه این سیاست‌ها شریکند؟ خیر.
3
دنبال یه واژه در فارسی می‌گردم و پیدا نمی‌کنم (اگر به متد ظاهرا احمقانه اِمینم عمل می‌کردیم و هرروز دو صفحه از دیکشنری رو مطالعه می‌کردیم الان وضعمون به مراتب بهتر بود). احتمال میدم فارسی در این مورد عقیمه، و اگه نیست باید بشه چیزی براش ابداع کرد.

این روزها به هر فروشگاه مبلمان (تخت و کمد و صندلی و .. ) وارد میشم میگن «آقا عکس نگیر»، «متر نکن»، «خیلی به جزییات دقت می‌کنی، تولیدکننده که نیستی؟»، (یکیشون حتی گفت قیافه‌ت شبیه تولیدکننده‌هاست!). دلیلش رو می‌پرسم میگن «همکارا میان طرح‌ها رو کپی می‌کنن!». حالا چه طرحیه مگه؟ چهارتا تیر و تخته رو به هم پیچ کردند و افسوس میخورن که چرا نمیشه براش پتنت ثبت کرد! اون هم از روی طرحی که خودش دزدی از طرح‌های خارجیه! یعنی ناراحتند که چرا کپی‌شون کپی‌رایت نداره! اونم در زمانه‌ای که سایت فروشندگانِ خارجیِ دقیقا همین محصولات نه تنها عکس‌های رزولوشن بالا از کارهاشون رو در معرض دید همه قرار دادن، بلکه حتی تمام اندازه‌ها رو هم روی نقشه نشون میدن، و با ورود تکنولوژی واقعیت مجازی، حتی نحوه قرار گرفتنش تو اتاق هم برات شبیه‌سازی می‌کنه. تخت و کمدساز ایرانی دقیقا در چه هپروتی سیر می‌کنه؟

یه واژه‌ای میخوام حول و حوش «ترحم‌برانگیز»، ولی این هم کامل نیست. چون ترکیبیه از ترحم‌برانگیز بودن و جهل و عقب‌ماندگی، و تنبلی.

مورد دیگه‌ای که نیاز به این واژه داره اظهارات سخیف رییس کمیته انضباطی فدراسیون فوتباله که شهرستانی بودن فوتبالیست‌های منتقد رو مسخره کرده. به نظرش «شناخت شهر تهران» مرحله‌ای از بلوغ فکری، و نشانه‌ای از حداقل هوشه! که البته عقیده تنها خودش نیست، بلکه در ذهنیت خیلی‌ها وجود داره.‌ حالا تهران چیست؟ قلب یک تمدن پیشرو؟ نه. یک مِگاروستای ۱۴ میلیونی! که ترکیبی از بوروکراسی قاجاری و قواعد جنگل، محیطی آلوده، بی‌معنی، آسیب‌زا و تقریبا غیرقابل سکونت رو بوجود آورده. دایره ذهنی یک فرد چقدر باید کوچک باشه که تهران رو بزرگ و شگرف ببینه؟ ترکیبی از ترحم‌برانگیز، جاهل، تنبل، عقب‌افتاده، و پرت.

ما جدا به ابداع این سوپرواژه نیاز داریم.
5
صحنه اول: آخوند A در برنامه تلویزیونی میگه ضرورت ایجاد حکومت اسلامی، زمینه‌سازی برای ظهور است! مثلا نگاه کنید قبل انقلاب چه فعالیتی در حوزه مثلا مهدویت میشد؟ امروز فلان تعداد پژوهشگاه دینی داریم!

صحنه دوم: آخوند B که در یکی ازون پژوهشگاه‌ها کار می‌کنه و شغلش «مطالعات اسلامی» است با روزنامه شرق مصاحبه می‌کنه و نتیجه تحقیقات علمیش رو اینطور جمع‌بندی می‌کنه که این راهی که در چهل سال گذشته رفتیم رو درست رفتیم و باید ادامه بدیم!

روزنامه شرق هم که از بیت‌المال ارتزاق می‌کنه طوری تیتر میزنه که گویی با اندیشه‌ای نو روبروییم که نقشه راه آینده رو تبیین می‌کنه. اما منظور از «سه راه حل» ایناست: استبداد قاجاری، خلافت داعش، و روش جمهوری‌اسلامی!

می‌بینید در چه فضای تاریک و سردی قرار داریم؟
5
این دختر اگه گستاخ بود الان زنده بود. گستاخ‌ها به زخم‌زبان‌ها توجه نمی‌کنند، و باقی میمونند. ظاهرش منفیه اما از هیکل کسی که به خاطر حساس بودن جون خودش رو از دست داده تندیس نمیسازن.‌ تنها و تنها کد رفتاری که در آخوندها دیدم و تحسینش می‌کنم، گستاخ بودنشونه. حتی اگه همین امشب تمام آخوندها رو بریزند در دریا، باید این سنت رفتاری‌شون رو به عنوان یک الگو حفظ و به آیندگان منتقل کنیم.
تو فیلم A star is born
که اگه علاقه‌ای به لیدی‌گاگا ندارید با تماشای فیلم دو ساعت و ربع از عمرتون رو تلف خواهید کرد، یک واقعیت رو در مورد خودکشی به خوبی نشون داده: در بسیاری از موارد، فردی که وارد فاز خودکشی میشه، یک محرک قوی داره و اونم اینه که: «اگه من نباشم اوضاع اطرافیانم بهتر میشه».
لطفا با ذهنی باز چیزی که دارم می‌نویسم رو بخونید. این لحاظ نمودن اوضاع دیگران، از خوش‌قلبی و نیت مثبت طرف نشأت می‌گیره، اما آدم گستاخ لزوما سنگدل و بی‌قید نیست. نگاه آدم گستاخ اینه: «اطرافیان من بدون من هم داغونن!»؛ پس ارزش نداره خون من ریخته بشه تا تست بشه ببینیم اوضاعشون بهتر میشه یا نه!

نظام اجتماعی مجموعه‌ای از ترکیب‌های جنایت-مکافات ایجاد کرده که همه اعتباری‌اند. یه روزی در انگلستان وقتی زنی به شوهرش خیانت می‌کرد هم دماغش رو می‌بریدند هم گوش‌هاشو. و الان در انگلستان یک زن با شوهرش و دوست پسرش سه تایی میرن رستوران و اتفاقی نمیفته! باید این چیزها رو دراز مدت نگاه کرد. در پرانتزهای کوتاه زمانی، خیلی جدی و وحی منزل به نظر میرسند. زن انگلیسی خائن هزارسال پیش هرچند که دلش نمی‌خواست دماغ و گوشش رو ببرند، اما در پرانتز زمانی که توش زندگی می‌کرد نتیجه طبیعی و بدیهی اون فعل خاص میشد اون مجازات خاص، و لذا حتی خودش باور داشت که حقشه پدرشو دربیارن. اگه می‌تونست فرار می‌کرد، ولی اگه فرار می‌کرد نگاهش این بود که از مجازاتی که حقم بود فرار کردم! اگه به اون زن نشون میدادند که زن انگلیسی در سال ۲۰۱۹ چجوری زندگی می‌کنه حتما می‌گفت: «چه احمقی بودم که اونقدر احساس گناه می‌کردم». چون اون احساس گناه از روی آگاهی از ذات فعل نبود، بلکه محصول آگاهی از ابعاد و شدت مجازات بود!
فعلا جامعه برای بیکاری، برای نداشتن پول، برای دردسرساز بودن، برای عدم استقلال، مجازات‌هایی تعیین کرده که مخصوص پرانتز زمانی فعلیه. امثال این دختر متأثر از ابعاد این مجازات، احساس گناه می‌کنند. در مقابل آدم گستاخ، علاوه بر اینکه بینش واقع‌بینانه به محیط داره (اوضاع اطرافیانم بدون من بهتر نمیشه)، نگاهش محدود به پرانتز فعلی نیست و حداقل به کمی جلوتر هم نگاه می‌کنه (روی نظر اطرافیان نباید حساب کرد). در واقع موضوع این گستاخی دهن‌کجی کودکانه به دیگران نیست. آدم گستاخ، با اشخاص کار نداره، بلکه به مکان و زمان زندگی خودش گستاخی می‌کنه.



https://twitter.com/aghayedavar2/status/1102791817039355911?s=19
4
در یک سایت باستان‌شناسی در پرو یک گور دسته‌جمعی کشف کردن که در نوع خودش بینظیره. اسکلت ۱۴۰ کودک ۵ ساله تا ۱۴ ساله توش وجود داره که به نظر میرسه حاصل یک مراسم مذهبی بوده، که قسمت جناغ سینه‌شون بریده شده و دنده‌ها باز شدن، که علائم درآوردن قلب قربانیه.
کشف آثار مراسم قربانی چیز جدیدی نیست، اما قربانی کردن کودکان اون هم در این ابعاد، خیلی نادر بوده تا الان. هنوز علت این مراسم مشخص نیست اما وضعیت خاک و رسوبات محل نشون میده احتمالا این مراسم متأثر از اتفاقات غیرمترقبه آب و هوایی مثل سیل و طوفان بوده.‌ بعید نیست به چنان درجه‌ای از وحشت یا استیصال رسیده بوده باشن که خواسته باشن با کشتن کودکان‌شون خشم خدایان رو کاهش بدن. احتمالش هم هست که روغن ریخته رو نذر امامزاده کرده باشن، یعنی احتمال میدادن بچه‌ها از گرسنگی بمیرند، خودشون زودتر خلاصشون کردن، در کنارش یه ثوابی هم ببرن.

برخلاف نک و ناله‌های روشنفکران، ما داریم در بهترین دوران تاریخ زندگی می‌کنیم.
دانشمندان افراد مختلف رو توی دستگاه fMRI
قرار دادن و بشون گفتن بین این دوتا تصویر یکی رو انتخاب کنید. می‌خواستن فاصله بین پردازش مغز تا لحظه تصمیم رو مطالعه کنند. اما متوجه شدند تصمیمی که شخص «الان» می‌گیره، در واقع ۱۱ ثانیه پیش توسط مغزش گرفته شده بوده! ۱۱ ثانیه قبل چه خبر بوده؟ اتصالی وجود داشته با فکر قبلی، و فکر قبلی اتصال داشته به فکر قبلیش. به عبارتی تصمیم فرد بستگی داره به، نه اراده در لحظه‌ش، بلکه به افکار زنجیره‌ای که لحظاتی قبل‌تر در ذهنش وجود داشته. یعنی اگه به موضوعی زیاد فکر کنید، روی تصمیماتی که می‌گیرید طوری اثر میذاره که بازم بش فکر کنید! از طرفی، این زنجیره افکار رابطه عجیبی با سیستم بینایی دارند. یعنی چیزهایی که می‌بینید در تشکیل زنجیره‌های افکارتون نقش دارند. این کشفیات دوباره سوال‌هایی درباره جبر و اختیار ایجاد می‌کنه.
هرچند حتی خود محققان این تحقیق گفتن این مطالعه همه‌ی واقعیت نیست و مکانیزم تصمیم‌گیری میتونه گسترده‌تر باشه، ولی این کار داره چیزهای جالبی رو نشون میده.

ما به طرز ترسناک و دلسردکننده‌ای محصول محیط‌مون هستیم.



https://www.nature.com/articles/s41598-019-39813-y
3
زیدآبادی قبل از ارائه نظرات درخشانش پیش‌بینی می‌کنه که عده‌ای بعد از خواندن نظرم لیچار بارم خواهند کرد، بعد حرف ناصوابش رو میزنه، لیچار هم دریافت می‌کنه، و بعد میگه «دیدید گفتم؟». یعنی اون لیچارها ثابتند و ربطی به مهمل‌گویی‌های من ندارند! از دامن اصلاحات، کلی ازین «بچه زرنگ»ها به معراج رفتند.
این روزها چه کسی مسئولیت حرف‌هایی که میزنه و مسئولیت موقعیت رسانه‌ای که به حق یا ناحق بش تعلق گرفته رو میپذیره؟ نوبادی.

ایشون در توجیه که نه، در ماله‌کشی استقبال ظاهرا عجیب ولی کاملا قابل انتظار اصلاح‌طلبان از ریاست رییسی بر قوه قضاییه گفت دلیل این حمایت اینه که رییسی بی‌شیله‌‌پیله‌ست!
(فارغ از منظور و نیتش، من اگه قرار بود یه میوه‌فروشی بزنم و یه میوه‌فروش استخدام کنم که وایسه اونجا، اگه قرار بود اینجوری و با این ادبیات و با این منطق مشتری رو قانع کنه همون اول بش می‌گفتم تو بدرد اینجا نمیخوری. یه فاکینگ میوه‌فروشی. حتی تازگی موز رو هم نباید انقدر ابلهانه به مشتری قبولاند که این میخواست دفاع از رییسی رو به مخاطبش بقبولانه).
و حالا میگه منظورم این بود که چون شخصیتیه که پیچیدگی نداره تکلیف ما باش روشن‌تر و نحوه تعامل باش ساده‌تره!.. یعنی اگه هیتلر هم باشه، کار با هیتلر بی‌شیله‌پیله راحت‌تر از کار با هیتلر چرچیل‌صفته! این، دوتا فرض پشت سرش داره که هر دو به طرز سرسام‌آوری غلطند! اولا کی گفته کار با جنایتکاری که رو بازی می‌کنه (یا اصلا بازی نمی‌کنه) راحت‌تره؟ این قطعیت از کجا اومده؟ و اصلا وقتی با یک جنایتکار طرفید دیگه عدم پیچیدگی مگه میتونه موضوعیت داشته باشه؟ آدم یاد سخنگوی سپاه (یا یک کدام از سایر جانوران سبزپوش.. سمتش رو یادم رفته) میفته که درباره یکی از حملات تروریستی در بلوچستان گفت کار اینها خیلی ساده بود و خلاقیت نداشت! مردک چه فرقی داره وقتی کلی جسد روی زمینه؟

دوما اینکه این موضوعِ کار با یک شخص پیچیده جایی معنا داره که قراره باش در موضع برابر قرار بگیری، قراره سیاست به کار ببندی، قراره امتیاز بدی تا امتیاز بگیری، قراره رقابت کنی، قراره کنترلش کنی.. یعنی کارهایی که مثلا شهردار نیویورک و رییس حزب دموکرات باهم دارند. توی اصلاح‌طلب نوعی که حتی ریش‌سفیدت که نقش گاندالف جادوگر رو بازی می‌کنه میگه دیگه سِحر «تَکرار» من کار نخواهد کرد، در موقعیتی نیستی که بخوای با رییس قوه‌ای که منصوب خلیفه‌ست بازی کنی که فرقی داشته باشه که مارموزه یا نیست!

آه پسر.. اینارو دارم برای چی می‌نویسم؟

https://t.me/ahmadzeidabad/629
3
Anarchonomy
دانشمندان افراد مختلف رو توی دستگاه fMRI قرار دادن و بشون گفتن بین این دوتا تصویر یکی رو انتخاب کنید. می‌خواستن فاصله بین پردازش مغز تا لحظه تصمیم رو مطالعه کنند. اما متوجه شدند تصمیمی که شخص «الان» می‌گیره، در واقع ۱۱ ثانیه پیش توسط مغزش گرفته شده بوده! ۱۱…
دوستان درباره این پست می‌پرسند اگه این لوپ تقریبا جبریِ پردازش مغزی (فکرها تصمیم‌ها رو میسازن و تصمیم‌ها فکرها رو) واقعیت داشته باشه، آیا نمیشه ازین لوپ خارج شد؟ یعنی نمیشه مغزمون رو وادار کنیم به پشت سرش اعتنایی نکنه و در لحظه تصمیم بگیره؟
به عنوان یک اصل مبنایی باید این واقعیت رو پذیرفت که مغز هم یک عضوه و مثل بقیه اعضاء طرز کارش از قبل برنامه‌ریزی شده‌ست. همونطوری که شما نمی‌تونید از معده‌تون انتظار داشته باشید مثل معده کرکس استخوان گوزن رو هم هضم کنه، از مغزتون هم نمی‌تونید انتظار داشته باشید به روشی عمل کنه که با روشش در تمام این چند میلیون سال اخیر تفاوت فاندامنتال داشته باشه. شاید بشه با مهندسی ژنتیک تغییراتی ایجاد کرد، ولی دانش فعلی در زمینه ژنتیک خیلی محدوده (نه فقط ژنتیک، بلکه در خود تکامل. یک نوع کرم وجود داره که اخیرا قابلیت ترمیم سر خودش رو پیدا کرده! دُم نه، سر! .. از دو جهت عجیبه، اول اینکه با حداقلی‌ترین مقدار بافت اینکارو می‌کنه. در مقایسه ابعادی، اگه انسان این قابلیت رو داشت می‌تونست با بافتی به اندازه نصف قاشق چایخوری کل هیکل خودش رو دوباره از نو بسازه! و دوم اینکه تصور می‌شد این گونه این قابلیت‌ها رو خیلی خیلی وقت پیش از دست داده، اما این‌ها تونستن در مدت کوتاهی دوباره بدستش بیارن، که یکم با ذهنیات تثبیت‌شده ما درباره تکامل جور درنمیاد). پس عملا راه در رو وجود نداره از جبر فیزیولوژیک مغز.
کاری که میشه کرد هدایت این عملکرده. احتمالا این دنباله زیادی ساده‌سازی شده ولی فرض کنیم حقیقت داره: تصاویر تعیین می‌کنند چه سلسله‌ای از افکار در ذهن قرار بگیرند> افکار سلسله‌ای تعیین می‌کنند چه تصمیماتی باید گرفته شوند> تصمیمات گرفته شده ادامه سلسله افکار رو بازتولید می‌کنند > افکار بازتولید شده تعیین می‌کنند چه برداشتی باید از اطلاعات بصری داشت > بازگشت به ابتدای لوپ.
به نظرم اگه فرد بخواد کمی کنترل داشته باشه روی ذهنش، باید سعی کنه کنترل پیدا کنه روی محیطش و روی مصرفش. یعنی کمی شبیه اثر پروانه‌ای، اینکه امروز صبح از خواب پا شدید و صدای یاکریم‌ها رو شنیدید، تأثیر میذاره روی اینکه پونزده سال بعد چه کتابی بخرید!
قطعا این مکانیزم بسیار بسیار پیچیده‌تر ازین‌هاست، اما اولا ما وقت نداریم که تا پیچ مهره آخر این سیستم رو باز کنیم، و لذا نخواهیم دونست دقیقا چطور کار می‌کنه این دنیا، و دوما، نخواهیم دونست با توجه به مکانیزمی که وجود داره دقیقا چه محیطی بهینه‌ترینه یا به اصطلاح کلاسیکش چه چیزی «به صلاح ماست».

راه حل دین از سه هزار سال پیش این بوده که: تصمیمات رندوم رو به حداقل برسونید! یعنی ما نباید مثل گرد گل‌ها باشیم که بچسبیم به پای زنبور و منتقل بشیم به هزاران جا تا یکیش جواب بده. متمرکز شدن روی «خدا» این پراکندگی رو کاهش میداد. درست مثل مورچه‌هایی که روی یک تکه چوب توی رودخونه حرکت می‌کنند. (شخصا خوشم میاد مفهوم «صراط مستقیم» رو همون تکه چوب در نظر بگیرم). یعنی جبرهایی که هر کدوم متحمل هستیم روی یک محور متمرکز کنیم تا حرکتی بوجود بیاد که در حالت عادی در فضای کاملا رندوم بوجود نمیاد. دین واقعا این قدرت رو داشت. یعنی می‌تونست از سی تا مرغِ مجبور، یک سیمرغ مختار بسازه. الان که به نظر میرسه دین از نفس افتاده، نمی‌دونم چطور میشه از حاصل‌جمع تمام جبرهای موجود چیزی بیرون آورد که بدیع باشه و انسان رو به جاهای تازه‌ای ببره. ما فعلا فقط می‌تونیم مثل آدم کوری که عصا هم نداره، حدس بزنیم که کدام گام خطرناکه و کدام نیست. مثلا میشه حدس زد گوش دادن به موسیقی که روش کار شده بیشتر به صلاح ماست تا یک نویز بی‌معنی که برای سرگرم‌سازی اسمشو میذارن آهنگ! هرکس باید یه مجمع تشخیص مصلحت تشکیل بده برای خودش، و خیلی جدی مصوباتش رو اجرا کنه. شاید ما در جبر تفاوتی نکنیم با اجدادمون در پونصدسال پیش. اما این تفاوت رو داریم که داریم به آگاهی دردناکی ازین جبرها می‌رسیم که اون‌ها نداشتند.

و البته این‌ها نظر کارشناسی نیست و صرفا برداشت شخصی منه.
5
دختر یه پیامبر تو آلاسکا (تو عربستان نه) به شوهرش میگه کارهای خونه زیاده، خدمتکار بگیر. شوهر میگه پول ندارم. دختر پیامبر میگه تو چجور مردی هستی دیگه، هر کی میشناسم خدمتکار داره این روزها، فقط تو نمی‌تونی خدمتکار بگیری؟ شوهر میگه همینه که هست، تو دیدی وضعم رو، مجبور نبودی زنم بشی. دختر پیامبر دلخور میشه و میگه اصلا میرم پیش بابام تکلیف‌مون رو روشن کنه. شوهر میگه آره؟ اوکی، بریم، منم میام ببینم چی میخواد بگه. میرن پیش پیامبر و میگن موضوع چیه. پیامبر به دخترش میگه من یه وردی بت یاد میدم که هر روز پنج بار بخون، توان جسمیت انقدری میشه که دیگه نیازی به خدمتکار نداشته باشی! الان اون ورد رو خیلی‌ها دارن استفاده می‌کنند، کسانی که مطمئنند نمیشه بدون خرج کردن پول کارها رو پیش برد. ولی به اون قسمتش کار ندارم. تنها و تنها به اون قسمتش کار دارم که میگه من خدمتکار میخوام! یعنی من میخوام زندگیم راحت‌تر باشه. دختر پیامبرم که هستم، دلم میخواد راحت باشم.
سال‌ها گذشت، خیلی‌ها از دنیا رفتند، خیلی چیزها عوض شد، آدمهایی مهم شدند که قبلا کسی فکر نمی‌کرد مهم بشن، و این آدم‌های مهم جدید تعریف خیلی چیزها رو عوض کردند. تا جایی که از یه جایی به بعد پیروان همون پیامبر ادعا می‌کردند زندگی لازم نیست راحت‌تر باشه، چون حیوان هم همینو میخواد، ما که حیوان نیستیم!.. پیامبر نمی‌تونست کاری برای دخترش بکنه اما دید مشکلش فقط نداشتن پول نیست. غیر از پول، روحیه هم نداره. پول رو اگه نمیشه داد، بذار چیزی بش بدم که باش روحیه خودشو بازسازی کنه. شاید به اندازه اضافه شدن کمک یک خدمتکار کارش راه نیفته، اما از اینی که الان هست بیشتر راه میفته. پیامبر بش نگفت مگه حیوانی که دنبال راحتی هستی؟ بش نگفت چرا رو حرف شوهرت حرف آوردی؟ بش نگفت فلانی نون نداره بخوره بعد تو به فکر خدمتکاری.
به ما گفتند اینکه نخوای راحت باشی یعنی خیلی مردی! اینکه فلاکت رو تحمل کنی خیلی مردی! اینکه دم نزنی خیلی مردی! اگه زن ساکت باشی، خیلی مردی!
نه. به ما دروغ نگفتن. بلکه از خود ما یه دروغ ساختن. طوری ایمان آوردیم، و طوری به همه‌چیز نگاه کردیم، و طوری هرچیزی رو برداشت کردیم که بخشی از یه دروغ بزرگ باشیم.


روز زن مبارک.



اینو گوش کنید. به درد این پست میخوره. شاید به درد شما هم خورد.


https://soundcloud.com/benreaves/the-soul-and-the-soil
6
به زعم من، باند چهل دزد بغداد ارزشی برای «حاکمیت قانون» قائل نیستند حقیقتا. حتی اگه موضوع، قوانین متحجرانه‌ای باشه که خودشون وضع کردن. اگه یک دلال واقعا خطری متوجه بقای نظام کرده باشه، به روشی که در دید من و شما پنهان باشه حسابش رو می‌رسند. پس این «روند قانونی» که جلوی دوربین میره، یه شو بیشتر نیست. یعنی منافعی که نظام تصور می‌کنه ازین شو بدست میاره در هدایت افکار عمومی، بیش از منافعیه که از سرکوب قانونی متخلفان ممکنه برای خودش در نظر بگیره.‌ هدف اگه صرفا سرکوب و متوقف کردن بود، تو یه زیرزمین انجامش میدادن. نه فقط زیرزمین‌هایی در اسلامشهر، بلکه در تورنتو. امروز اگه در کانادا به امام رضا فحاشی کنید که انعکاس جهانی پیدا کنه، باید به فکر استخدام بادیگارد باشید، چون جان‌تون واقعا در خطره. اما مجرمان شوی جمهوری‌اسلامی، ازین خطرها حس نمی‌کنند.
3
Anarchonomy
Photo
همونطور که خمینی کبیر ورزش نمی‌کرد اما ورزشکاران را دوست داشت، من هم اقتصاد نخواندم اما اقتصادخوانده‌ها را دوست دارم (قطعا نه همشون، که شارلاتان بین‌شون زیاد هست).

یک پرسش و پاسخ توعیتری دیدم مربوط به یک سال پیش که نکته مهمی داره که در ایران حتی مطرح هم نیست. طرف درباره موضوع سرمایه‌گذاری خارجی از ریچارد ورنر پرسیده: «اگه کارخانه‌ای احداث بشه که بهره‌وری نیروی کار رو بالا ببره، چه اهمیتی داره که صاحبان اون کارخانه خارجی باشند»؟ و ریچارد ورنر جواب داده: «صاحبان خارجی سود حاصل از سرمایه‌گذاری رو از کشور خارج می‌کنند، چه بسا هر موقعی که دلشون خواست کل بیزینس رو از کشور خارج می‌کنند، و تمایلی هم برای انتقال تکنولوژی ندارند».

شقه‌ای از جمهوری‌اسلامی که سعی داره گلوبالیسم رو ممزوج کنه به حکومت فقهی! و از فرانکشتاین بدست اومده یک سیستم عرفی بسازه که نظم جهانی بپذیرتش، به تبعیت از گلوبالیست‌ها، همیشه ادعا داشته که راه نجات ما افزایش سرمایه‌گذاری خارجیه، و باید به هر قیمتی موانع سر راهش رو برداشت. هرچند جمهوری‌اسلامی وانمود می‌کنه که حواسش هست بانک جهانی (و بقیه نهادهای گلوبالیست) چه بلایی سر آمریکای لاتین و آفریقا آوردند و دم به تله نخواهد داد، اما عملا این شقه از نظام سعی داره به فرامین اون‌ها عمل کنه. که یکیش برنامه‌ریزی و دل بستن به پول‌های از خارج آمده‌، و تمرکز روی سیاست‌هاییه که ورودشون رو تسهیل کنه. در واقع مطرح شدن FATF و پالرمو و غیره و ذلک، نه به خاطر کنار کشیدن از رفتار خلافکارانه مرسوم در چهل سال گذشته در پولشویی و حمایت از تروریسم، بلکه دقیقا به خاطر انداختن فرش قرمز در برابر سرمایه‌گذاران خارجی بوده.

بانک جهانی معتقد بود و هست که سرمایه‌گذاری خارجی باعث رشد اقتصادی میشه. که البته خودشون هم معترفند که این قاعده بیشتر در کشورهای توسعه‌یافته که بازار آزادی دارند صدق می‌کنه (تا کشورهای بسته‌ای که تو همون فضای بسته یه عده مفت‌خور در کنار یک عده بروکرات شلنگ تخته انداختن و سرگرمند). ریچارد ورنر و همکارانش در این مقاله ثابت کردند که در کشور اسپانیا، که از چند جهت گزینه مناسبی برای مطالعه‌ست چون حجم زیادی سرمایه خارجی جذب کرده و رشد بالای اقتصادی داشته، برخلاف ادعاهای خیلی‌ها، این سرمایه عظیم خارجی نقشی در رشد اقتصادیش نداشته، بلکه اون رشد عوامل دیگه‌ای داشته که همگی داخلی بودن!

https://www.tandfonline.com/doi/full/10.1080/00130095.2017.1393312

یکی ازون عوامل داخلی بالارفتن مهارت نیروی کاره که فقط با اصلاح سیستم آموزشی به دست میاد. این جوان ماهره که ثروت تولید می‌کنه برای کشور، نه شیخی که پول آورده تا ویلا بخره. یکی دیگه ازون عوامل داخلی، توسعه بانکداری محلیه، که یعنی بانک‌های کوچک نقدینگی لازم برای کسب و کارهای محلی رو تأمین کنند. چیزهایی که در ایران دقیقا برعکس‌شون انجام میشه. سیستم آموزشی یا رها شده و اون قسمتیش که رها نشده نیروی ماهر بیرون نمیده. و بانک‌ها به جای پیگیری تولیدکننده‌های کوچک، دنبال خرید و فروش ملک و دلار هستند! و وقتی فربه شدند در هم ادغام میشن و بانک سفته‌باز بزرگتری میسازند!
اتفاقا در همون مقاله جمله مهمی هست:

"the more a population is engaged in speculation, due to rationing of time, the fewer human resources are available for productive activities".

«هر چه جمعیت بیشتری از مردم درگیر سفته‌بازی باشند، بنا به محدودیت زمانی هر فرد، منابع انسانی کمتری برای فعالیت‌های مولد باقی خواهد ماند». و این رو تازه درباره یک کشور نرمال میگه که سفته‌بازی واقعا سود ایجاد می‌کنه، نه مثل ایران که مقصود اولیه مردم از سفته‌بازی و انباشت دارایی سوددهی نیست، بلکه حداقلی‌ کردن ضرره!
اگه از ریچارد ورنر بخواید تا لیست کارهایی که باید انجام داد تا اقتصاد کشور رشد کنه، خواهید دید که مطلقا هیچ‌کدومشون در ایران در حال انجام نیست. در حال حاضر دو منبع برای رشد داریم، که یکیش نفته که بالفعله، و یکیش نیروی انسانی جوانه که هنوز بالقوه‌ست. واقعیت ترسناک اینه که در دو سه دهه آینده، هم نفت (که همین الانش درآمدش کفاف هزینه‌های یک کشور هشتادمیلیونی رو نمیده) ارزش خودش رو در بازار جهانی از دست خواهد داد، و هم این جمعیت جوان پیر خواهد شد.

علی‌ایحال، هرچند رادیکال‌های داخل نظام برای مخالفت با شقه‌ی مقهور گلوبالیسم، دلایلی دارند که مبتنی بر منافع شخصی‌شونه، اما حتی اگه منافع شخصی و ایدئولوژیک هم نداشتند باز دلایل خوبی وجود داشت که به تلاش‌هایی که برای راضی کردن بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول و فدرال رزرو آمریکا و ... داره انجام میشه نگاه منفی داشته باشند.
4
اوائل ماه مارس ۲۰۱۸ بود که این کانال رو ساختم، و الان اوائل مارس ۲۰۱۹ شده.. که یعنی به چشم بهم زدنی یکساله شدیم. کانالی که ساختم تا توش روزمرگی‌های بی‌نهایت معمولی‌ام رو بنویسم و هفتاد هشتاد نفری که از قبل میشناختنم دنبالش کنند به جایی تبدیل شد که هر پستش رو دو هزارنفر میخونن. بعضی‌ها می‌گفتند چرا تبلیغ نمیذاری تو کانالت؟ خندم گرفت ازین حرف‌ها. این‌ها نمیدونند من کی‌ام و چقدر میخوام ناشناس و گمنام و در حاشیه باقی بمونم.‌ جماعت، دنبال‌کننده دو دسته از آدم‌هان.. یا سلبریتی‌ها، که فرقی نداره چقدر محروم باشند از شعور، یا باسوادها که یه چیزهایی بلدند. شوربختانه من جزء هیچ‌کدوم ازین دو دسته نیستم، لذا همین دو سه هزار دنبال‌کننده هم یه اتفاق عجیبه.. و از سرم هم زیادی! ‌هرچقدر که می‌شد پربازدیدتر باشه و نشد فدای همون سر.
هرچند که نباید مهم باشه اما یک استرس به کلکسیون استرس‌هام اضافه شده. اگه ناگهان از دنیا رفتم، آخرین پستم چه خواهد بود؟ امیدوارم یه متن طنز باشه تا آخرین چیزی که ازم باقی میمونه یه شوخی باشه. ما آدم‌های تلخ، گناه داریم اگه تلخ به جا بمونیم.
مرسی که فعلا اینجایید.
17