Anarchonomy
44.6K subscribers
6.78K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
«چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است» یک جنبه دیگه هم داره که به تناسبات مربوط میشه. این لوستر ربطی به مسجد نداره. اینو باید تو یه ویلای دوبلکس با سقف بلند بزنن که تو سالنش هم مبل استیل چیده شده.
ما ایرانی‌ها خیلی چیزها رو با هم قاطی کردیم. در حالی که اروپایی‌ها از چندصدسال پیش یاد گرفتند روی صندلی بشینند، ما دست از سبک عشایری نکشیدیم و خونه‌هامون رو عین مسجد کردیم، و حالا هم مسجد رو شبیه خونه‌های مجلل!
یه شرکتی هست که به تولیدکنندگان فیلم و ویدئو این اجازه رو میده که فایل‌های خیلی سنگین‌شون رو آپلود کنند روی سرورهاش و بعد لینکش رو بفرستند برای مشتریان و کارفرماشون (به جای اینکه بریزن تو دیسک و بدن دستشون).‌ و فقط وقتی هزینه می‌گیره که اون مشتریان فایل رو دانلود کرده باشند. به ازای هر گیگ ۲۵ سنت. ۱۶۰ تا سرور داره در سراسر دنیا که برای رسیدن به حداکثر سرعت آپلود بهتره نزدیک‌شون باشید (۷۰ گیگ رو در ۱۸ دقیقه میفرستند!). تو آفریقا و خاورمیانه هیچ خبری نیست. و هند از چین هم بهتره!
هرچند این تصویر یه منبع مطالعاتی نیست، اما از همینش هم میشه سرنخ‌هایی به دست آورد که در حوزه سینما و مولتی‌مدیا، کجاها خبری نیست، و کجاها خیلی خبرهاست.
3
پنج‌شنبه که گاها میرم سراغ آرامگاه اموات، عمدا از جایی رد میشم که با تراکم بالایی، آپارتمان ساختند (و خیلی‌هاش در تملک تهرانی‌هاست که از قیمت‌های پایتخت فرار کردند). با دیدنشون نوعی از حس پوچی از درونم فوران می‌کنه، که به نظرم برای زیارت قبرستان، پیش‌غذای متناسبیه. شاید اسمش مازوخیسم باشه. اما حس عجیبیه که ولش نمی‌کنم.
اینجا نقطه‌ایه که اوج اون پوچی رو القاء می‌کنه. هر دفعه میرسم به این تقاطع خیلی ناگهانی تهی میشم. مثل کسی که میفهمه کیف پولش رو زدن و همه‌چیش رفت. به چیزی که در این قاب کِش اومده میشه گفت «پرسپکتیو نیهیلیستی». شاهکاره. واقعا شاهکاره. نه، از عکسم تعریف نمی‌کنم. مبهوت این بیهودگی منظم و سردم. انگار قبرستان اونجایی که میرم نیست، بلکه اونجاییه که ازش رد میشم.
10
ماکرون به جامعه یهودیان فرانسه وعده داده ازین به بعد صهیونیسم‌ستیزی رو به عنوان نوعی از یهودی‌ستیزی تعریف خواهند کرد!
از لحاظ فنی کاملا درسته اتفاقا، برخلاف ادعای آخوندها و چپ‌ها، صهیونیسم رو نمیشه از یهودیت جدا کرد. ولی صهیونیسم‌ستیزی ممکنه به اسراییلی‌ها آسیب بزنه، نه به یهودیان فرانسه. در شرایطی که آزار و اذیت یهودیان در پاریس هرروز داره بیشتر میشه (جوری که تعدادی دارن پناه میبرن به اسراییل، گویی هنوز هزار و نهصد و چهل و هفته!)، اولویت دولت فرانسه باید امنیت یهودیان پاریس باشه نه یهودیان اورشلیم!
شاید علت این بهم‌خوردگی اولویت‌ها اینه که می‌دونند جو چپ‌گرایی که غالب شده دیگه اجازه نمیده که از یهودی فرانسوی دفاع کنیم. بهتره پاشه بره اورشلیم و ازونجا ازش دفاع کنیم. دوری و دوستی!
7
Anarchonomy
Photo
«سیستمی رو تجسم کنید که جماعتی که گول کلاهبردارهای اینترنتی نیجریه‌ای رو خوردن همونقدر سهم داشته باشند در قدرت که شما دارید»

منظورش اون کلاهبردارهاییه که چند سال پیش ایمیل میلیون‌ها نفر رو پر از اسپم کردند. قالب کلی‌شون یک نامه ملتمسانه بود که ادعا می‌کرد در نیجریه یه ثروتی بش به ارث رسیده (یا یه گنجی پیدا کرده) و میخواد منتقل کنه به کشور شما و برای اینکار نیاز به وکیل هست، شما انقدر پول بریز به حساب وکیل و در عوض وقتی پول منتقل شد انقدر درصد میدم بهت!.. در حالی که کاملا واضح بود کلاهبردارند تا جایی که کل نامه آدم رو به خنده مینداخت، هزاران نفر واقعا فریب خورده بودند و واقعا پول واریز کرده بودند براشون. میگه تصور کنید آدمایی که تا بدین حد ابلهند، در تعیین سرنوشت کشور، که سرنوشت شما رو هم رقم میزنه، نقش تعیین کننده داشته باشند! که یعنی هولناکه.

این حرف دو تا ایراد داره، یکی در کلیتش، یکی در مثالش.
مثال ایراد داره چون فریب اون ایمیل‌ها رو خوردن نشانه اوج بلاهت نیست. چون اولا ما در یک دوره انتقال بودیم. نسلی که هنوز ذهنش با استانداردهای گذشته هماهنگ بود، و یکی ازون استانداردها این بود که «نامه‌ها، اسنادی جدی هستند» و «در حالت دیفالت باید به درخواست‌کنندکان کمک اعتماد کرد، مگر اینکه دلایل کافی برای نقضش وجود داشته باشه»، ناگهان وارد فضایی شده بود که این استانداردها عملا توش بی‌معنی‌ان، و طبیعیه که به خاطر عدم شناخت، فریب بخورند. و دوما، بخشی ازین فریب به طمع انسان مرتبط میشد، و طمع هر انسانی رو می‌تونه کور کنه. فرقی نداره چقدر باهوش یا تحصیلکرده یا باتجربه باشه. این هوش و سواد انسان نیست که به طمع غریزی افسار میزنه. کنترل طمع یک قدرت ذهنی میخواد که بدون تمرین بدست نمیاد. و اکثریت آدم‌ها این قدرت رو ندارند. چرا باید فرق گذاشت بین طمع یک پیرمرد که خودش رو در دام یک کلاهبردار اینترنتی میندازه، با طمع یک بانکدار که میلیون‌ها دلار ضرر به بار میاره؟

و اما ایرادش در کلیت این مدعا که «نباید گذاشت توده نادان دخالت داشته باشند در قدرت» اینه که همینقدر حساسیت رو نسبت به «نخبه نادان» نداره. اگه موضوع خود بلاهته، نباید فرق کنه که یک نخبه مرتکبش میشه یا یک کارگر بیسواد. اتفاقا توده نادان، به اندازه یک نخبه اصرار نداره که این بلاهتی که دارم مرتکب میشم، ناجی انسان‌هاست و راه بهتری وجود نداره!
اون خطری که در دموکراسی وجود داره، امکان ارتکاب خطا نیست. خطری که وجود داره اینه که نشه سر خر را کج کرده و ضرر رو جبران کرد (تو سیستم‌های غیردموکراتیک که اصلا امکانش وجود نداره). خطر این نیست که قدرت بیفته دست ابلهان. خطر اینه که وقتی فهمیدیم دارن کشور رو به قهقرا می‌برند نتونیم سکان رو از دست‌شون بگیریم. بعبارتی نباید نگران خود بلاهت بود، باید نگران این بود که تصمیم‌گیران در ریسک و هزینه تصمیماتی که می‌گیرند شریک نباشند.

یک مصداقش جنگ عراق بود. سیاستمداران و نظامیان آمریکایی، با روشی خیلی ابتدایی‌تر از روش اسپمرهای نیجریه، سر مردم و نخبگانشون رو شیره مالیدند که باید عراق رو اشغال کرد! (به نظرم سرنگون کردن صدام کار درستی بود البته، حداقل برای ما‌. هرچند که در کوتاه مدت به نظر میرسه به نفع آیت‌الله‌ها شد، اما هر چه همسایگان‌مون دموکراتیک‌تر بشن، جمهوری‌اسلامی در غیرعادی بودن، منحصر بفردتر میشه. با شر تنهاافتاده راحت‌تر میشه مبارزه کرد. حالا اینکه آیا اخلاقا درسته برای انجام کاری که درسته مردم رو فریب بدیم یه بحث جداگانه‌ست). مهم‌ترین دلیلی که اون شخصیت‌های سیاسی و نظامی تونستند بدون هیچ مانعی اون کار رو انجام بدن، که هزینه‌های تریلیاردی هم ایجاد کرد، این بود که خودشون تو ریسک و هزینه شریک نبودند، نیستند، و نخواهند بود. اگه شما هم یه ویلا کنار رودخونه داشتید، با سدبندی که کل دره رو ببره زیر آب مخالفت می‌کردید.

راه ایمنی از ابلهان این نیست که از جامعه و قدرت اخراجشون کنیم. یک راهش اینه که قرار بذاریم اگه تصمیمی گرفتند که گندش بالا زد، باباشون رو در بیاریم. این مکانیزم حتی در دموکراسی‌های موفق دنیا هم چندان برقرار نیست. مدیر بانک‌هایی که بحران مالی رو بوجود آوردن، الان تو یه ویلای پونزده هکتاری زندگی می‌کنند.
5
حدود ۲۰۰ هزار نفر به کمپین برنی‌سندرز کمک مالی کردن تا الان که اگه کل مبلغ اهدا شده رو تقسیم بر این تعداد از افراد کنیم، نفری میفته ۳۰ دلار!
هرچند که آرزو داریم روزی در ایران هم چنین سیستمی برقرار بشه که نامزدها با کمک‌های مردمی هزینه‌هاشون رو تأمین کنند و نه بیت‌المال، اما در ارتباط با پست قبل باید بگم به نظرم ۳۰ دلار واریز کردن به حساب پیرمرد شیادی که ۳ تا خونه چندهزارمتری داره و همزمان به میلیاردرها فحش میده تا با وعده‌های سرخرمن کمونیستی، «طبقه متوسط بدهکار» رو خر کنه، از لحاظ میزان عملکرد مغزی، خیلی ناجورتر از واریز کردن پول به حساب وکیلی در نیجریه‌ست که وجود نداره.
5
8
5
بن‌سلمان بعد از سفر به پاکستان و هند، که در هر دو بیش از انتظارم با استقبال گرم مواجه شد، به چین رفت و اونجا هم قول‌های خوبی گرفته. چون از اظهارنظرش پیداست که قراره هوای چین رو داشته باشه تا هواشو داشته باشن. در مورد بلاهایی که دولت چین به سر اقلیت مسلمان این کشور آورده گفته: چین حق داره برای امنیت ملی خود اقدامات ضدتروریسم و ضدافراطی‌گری را پیگیری کند!
یعنی بذارید ددشونو در بیارن، به من مربوط نیست.

برای بعضی‌ها این نشانه بی‌غیرتی و بی‌وجدانیه. اما به نظر من این یه خبر خوبه. هم ازین جهت که اهالی قدرت و سیاست هیچوقت نمی‌تونن حامی مظلومان باشند، پس بهتره صادقانه وارد این قضایا نشن ابتدا به ساکن. هم ازین جهت که این پایانی بر این افسانه‌ست که چیزی به نام «امت اسلامی» وجود داره، و یک کشور به صرف اسلامی بودن باید از مسلمانان در هر جای جهان حمایت معنوی، مالی، لجستیکی بکنه!

اما یه چیزی رو اضافه کنم. تاریخ چین آلبومی از موفقیت امپراطورهای سنگدل بوده که پروژه‌های سرکوب‌شون به نتیجه رسیدن. اما تو تاریخ چین خبری از «مسلمان افراطی» نیست. اینا تازه با چنین موجوداتی طرف شدند، و این یکی بلای جانشان خواهد شد.
5
می‌دانی یکی از بدبختی‌های بزرگ ما چیست آقای سلطانی؟ اینکه «حتی شما»، یکی از نمایندگان واقعی یا سمبلیک (که قضاوتش با من نیست) بخش خصوصی هم، نگاهت متعلق به دوران ارباب رعیتی است. در اعتراض به دخالت نهادهای امنیتی در انتخابات قاعدتا غیرسیاسی اتاق‌ها، درخواست «گشایش و تساهل» داری. این درخواست را از امپراطور می‌کنند، و از شاه، و از سلطان، و از خلیفه، و از ارباب. نه از «حکومت مردم». خلیفه حق تصرف در همه امور را داشت. از خلیفه می‌خواستند در مواردی از حق خودش صرفنظر کند. وقتی صرفنظر می‌کرد می‌گفتند «سهل گرفت» و «گشایش ایجاد شد».
حکومت حق دخالت در همه چیز را ندارد، و نباید هم داشته باشد. وقتی دخالت کرد، باید گفت «پایت را اندازه گلیمت دراز کن». نباید گفت «سهل بگیر».
و البته این‌ها از دهانت نپرید. دلیل خوبی پشت‌سرش هست. بخش خصوصی ایران، بی‌تعارف خصوصی نیست. وقتی از هر کدام از فعالین و همکارانت بپرسی چه می‌خواهی خواهند گفت «حمایت». شما مثل بقیه فعالین اقتصادی در همه جای جهان، دولتی کوچک و ضعیف و صرفا سیاست‌گذار نمی‌خواهید. شما همواره جیره‌خوار دولت بوده‌اید و دوست دارید که بمانید. شما مایلید نظام قدرت، در حد خلافت بماند. اما نام خلیفه «ابوسهل» باشد.


https://t.me/pedram_soltani/161
5
‏ماجراجویی برای شهروند جهانی خروج موقت از زندگی نرماله. ولی برای ایرانی، ماجراجویی یعنی ورود موقت به زندگی نرمال.
8
عکاسان ترکیه بیش از عکاسان ایرانی مورد توجه دنیا قرار می‌گیرند. این باعث شده این تصور بوجود بیاد که کلاس کار عکاس ترکیه‌ای چند پله بالاتر از عکاسان همسایه‌ست. اما به عنوان یکی از بیشمار افرادی که به خودشون اجازه میدن درباره عکس نظر فنی بدن میگم که این حقیقت نداره.
کار عکاس بدون محیط و لوکیشن، معنی نداره. چرا به این توجه نمی‌کنند که یک محیط مخاطب‌پسند در اختیار عکاس ترکیه‌ست؟ دنیا استانبول رو می‌پسنده. تهران را نه! به دلایلی که واضح است. منظورم اینه که وقتی دو‌ عکاس در دو‌ نقطه جغرافیایی هستند و یکیشون از موهبت این فضا برخورداره و اون یکی نیست، نمیشه مقایسه انجام داد. منصفانه نخواهد بود.
اگه قراره به ترکیه کردیت بدیم، باید حول این واقعیت باشه که تونستن یک دستگاه هویتی شکل بدن که برای مخاطب جهانی، قابل شناساییه. عکاس، میتونه بخشی ازین هویت رو مستند کنه. اگه عکاس ایرانی اونجا بود، عکس‌هاش لایک بیشتری می‌گرفت. عکاسی مثل نقاشی نیست که بدون تکنیک، ارزش کار انجام شده مساوی با صفر باشه. جمله معروفی هست که میگه: «اگه ویولن بخری میشی صاحب یک ویولون! ولی اگه دوربین بخری میشی عکاس!». هرچند که شبیه لطیفه‌ست ولی واقعیتی توش وجود داره. حتی یک میمون هم میتونه با دوربین مدرن عکس بگیره (و گویی اینکه گرفت و یک دعوای مفصلی ایجاد شد که کپی‌رایت عکس گرفته شده متعلق به میمونه‌ست یا صاحب دوربین؟!). این اصلا به این معنی نیست که عکاسان امروزی بی‌هنرند. بلکه به این معنیه که در موفقیت یک عکس عامه‌پسند/نخبه‌پسند، عواملی فراتر از هنر عکاس دخیلند، که تماما در اختیار همه نیست.



https://www.instagram.com/p/BrntmyPnihY/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1b39bcfdn1ori
5
«دقت کردید دموکرات‌ها نمیگن باید از ونزوئلا پناهنده بگیریم؟ به همون دلیلی که اون برنامه‌ای که اجازه میداد کوبایی‌ها بیان رو کنسل کردن. اینا اسپانیایی‌تبارهایی که به چشم دیدن وقتی سیاست‌هاشون اجرایی میشه چه گندی بالا میاد رو نمیخوان. پناهنده ونزوئلایی هم مثل پناهنده کوبایی جمهوری‌خواه میشه».

حرفش بیراه نیست. ولی باید ازش یه سوال پرسید. راز اینکه بعضی از ایرانی‌ها از دست آخوندها فرار می‌کنند و به آمریکا پناه می‌برند ولی اونجا به دموکراتی رأی میدن که پول نقد رو با پالت میفرسته برای آخوندها، چیه؟
7
زمان چیست؟ لحظه‌ای که ذره‌ای ناچیز از آب دهان یک روباه به دهان یک روباه دیگر چسبیده و یک پل بزاقی میسازد و زیر نور خورشید می‌درخشد!
13
کاش یه روز مردم ایران هم به این درک برسند که اتحاد خوبه، ولی یکدستی خوب نیست.
42
باور نمی‌کنید چندبار تا الان از من پرسیده‌اند «پس آخوندا کی میرن؟». ترجیح می‌دادم روی پرونده قتل بروسلی کار کنم تا تعیین روز دقیق رفتن آخوندها. اینکه این سوال انقدر در تمرکز همگان قرار گرفته خودش نشانه‌ای ازین واقعیت است که وضع بهیچوجه جالب نیست. همانطور که از سوال‌های یک دانشجو می‌شود پی برد که چقدر در بحر درس است، یا نیست، از سوال‌های متداول جامعه ایرانی هم می‌شود فهمید که این ملت فعلا در باغ نیست! که اگر بود کل تفکر سیاسی‌شان را نمی‌شد در دو پرسش ابتدایی ۱- «اینا کی میرن؟» ۲- «اینا برن، کی بیاد؟» خلاصه کرد. (هنوز ذهنیت معطوف به آمدن و رفتن افراد است).

به شکلی خنده‌دار و تأسف‌بار هیچ‌کس درباره «حزب» چیزی نمی‌پرسد.‌ در ممالک غربی، احزاب معرف دعواها و رقابت‌هایی هستند که درون جامعه از قبل جریان داشته و هنوز دارد. حزب کارگر انگلستان فرزند اتحادیه‌های کارگران (اکثرا کارکنان راه‌آهن) بود که گرایشات سوسیالیستی داشتند و دولتی حمایت‌گر می‌خواستند، و این فرق داشت با چیزی که مثلا محافظه‌کاران و یا لیبرال‌ها برای بریتانیا «صلاح» می‌دانستند. هرچند این لیبرال‌ها، همان لیبرال‌های صدسال پیش نیستند، و این محافظه‌کاران قصد ندارند دقیقا از همان چیزهایی صیانت کنند که صدسال پیش می‌کردند، اما دعواها همچنان برقرارند و تصمیمات سرنوشت‌ساز از تقابل همین‌ها حاصل شده و بعبارتی همین دعواها بوده که توسعه سیاسی این کشور را به سطح امروزی رسانده است. اما در ذهن هموطن من، اوضاع خوب، یعنی اوضاعی که در آن دعوایی وجود ندارد! (حتی مقصودش از همان سوال سطحی «اینا برن، کی بیاد؟» غالبا این است که «آیا کسی هست که وقتی اومد بتونه دعواها رو جمع کنه؟»).

باید پرسید ما قرار است سر چه چیزهایی دعوا کنیم؟ «مرکز» در عالم سیاست ایران در دورانی که دیگر خبری از آخوندها نیست، دقیقا کجاست؟ سمت چپ آن نقطه و سمت راستش کجاست؟ محافظه‌کار ایرانی قرار است از چه ارزش‌هایی حفاظت کند؟ اصلا ایرانی هم باید تفکیک‌هایی مثل لیبرال و محافظه‌کار را تقلید کند؟

چیزی که فعلا شاهدش هستیم وجود بنرمَن‌ها (پرچمدار) هستند که هر کدام علامتی به دست دارند و تلاش می‌کنند دیگران پشت‌سرشان قرار گیرند. پرچمداران فدرالیسم؛ که معلوم نیست چه نسخه‌ای از آن را برای جامعه متنوع ایران در نظر گرفته‌اند (قرار است چطور با مالکیت منابع طبیعی خوزستان کنار بیاییم؟ خوزستان ستمدیده زیر دست دیکتاتور نمی‌توانست حرفی درباره آبش بزند. خوزستان ایالتی، ساکت نخواهد بود قطعا). پرچمداران سلطنت مشروطه؛ که معلوم نیست کدام قسمت و تا چه حدش را مشروط می‌خواهند (اگر قرار است پادشاه مسئولیت رهبری کاریزماتیک برای عبور دادن ملت از تگنای دوره گذار روی دوشش باشد، چطور می‌شود دایره اختیاراتش را به حداقل رساند؟)، پرچمداران لیبرالیسم، پرچمداران جمهوریت، پرچمداران سوسیالیسم، پرچمداران اسلامگرایی نوین! (این یکی که حقیقتا نوبر است).

حتی اگر معلوم بود تاریخِ روزِ موعودی که از شر و شرارت حکومت فعلی رها شده‌ایم، و آن روزی بود در چهل سال بعد، معنی بدیهی‌اش این بود که کارهایی در چهل سال قبلش انجام دادیم که در آن روز آماده بهره‌برداری است. خب امروز چهل سال قبلِ آن روز است، داریم چه می‌کنیم؟ تقریبا هیچ.
12
جامعه‌ای که در باغ نیست، حتی در تشخیص خود دعوا هم مشکل دارد. صداسیما مردی را آورده جلوی دوربین که مدت‌ها همسرش را آزار میداده. وزیر ارتباطات جایی صحبت کرده و می‌گوید برای تحکیم خانواده لازم نیست کتک‌خوری را تحسین کنیم. هموطن من دوباره یکی از کلیشه‌های رایجش را از جیبش در می‌آورد: «خوب افتادن به جون هم!».
قدیم دنبه گوسفند را تکه تکه می‌کردند و حرارت می‌دادند. روغن که جدا شد قطعات متراکم و پفکی‌شکلی باقی می‌ماند که خوش‌طعم می‌شد (باید حتما امتحان کنید، و حتما تعجب می‌کنید ازینکه چطور از دنبه یک حیوان چنین چیزی بدست می‌آید). در ترکی به آن جیغپی می‌گفتند (از املای درستش اطلاعی در دست نیست). گفته‌اند روزی دو چوپان در صحرا لم داده بودند و زیر درخت درباره جزییات زندگی شاه خیالبافی می‌کردند. یکیشان می‌پرسد «به نظرت الان اعلیحضرت دارد چه می‌خورد؟»، و آن یکی جواب میدهد «چه می‌دانم، لابد جیغپی!» طفلک‌ها گمان می‌کردند چون بهترین چیزی که گیر خودشان می‌آید ته مانده پی گوسفند است، پس شاه و ثروتمندان و از ما بهتران هم دارند همان را می‌خورند! این مثل را به کار می‌برند معمولا برای اشاره به پرت بودن عوام از دنیای مادی طبقات بالاتر از خودشان. اما این فقط به مادیات مربوط نیست و اتفاقا در سیاست هم معنا دارد. به قول بزرگوار از من باسوادتری، متأسفانه بیشتر ما ایرانیان هنوز چوپانیم! و متعاقبا پرتیم ازینکه بالاتر از ما چه می‌گذرد (البته جیغپی منفی هم داریم. مثال ترحم‌برانگیزش هم این بود: «اونایی که تو آپارتمان‌های هزارمتری شمال تهران زندگی می‌کنند هر روز تو خونه‌شون دعواست!»). عموم جامعه انقدر پرت است از تشکیلات بالای سرش که به لطیف‌ترین جمله در مخالفتی نمایشی با یک بخش از دستگاه، از زبان یک بخش دیگر آن، می‌گوید «به جان هم افتادن». اصلا تصوری از رقابت سالم سیاسی که هیچ، از رقابت ماکیاولی بر سر قدرت هم ندارد که بداند این، آن نیست. و آنقدر بی‌اطلاع و ناامید است از جایگاه خودش به عنوان شهروند، که منطقی‌ترین کنش را در این می‌بیند که آن‌ها خودشان را بخورند و ما تماشا کنیم! که تازه به آن مرحله هم نرسیده‌ایم. چون اصلا قصد خوردن هم را ندارند.
9
دقیقا همین دیروز بود که می‌خواستم در توعیتی بنویسم «آمریکا دو میلیون همجنسگرا هم نداره اما فیلم‌هاشون طوریه انگار ۲۵۰ میلیون گی ساکن این کشوره.. اون وسطا هم چند نفر استریت در حال انقراض، می‌پلکند». که دیدم فرهاد جعفری هم تقریبا همین مطلب اذیتش کرده، ولی من می‌خواستم با طنز و شوخی بنویسم، ولی ایشون با حزن و اندوه و دلواپسی و «چه خواهد شد؟» نوشته.
البته برای مصداق حالت اکستریم این وضع، رواج گرایش به سکس با حیوانات رو مثال زده، که به نظرم عجیبه. سکس با حیوانات شاید آبزوردترین باشه، اما نگران‌کننده‌ترین نیست. برای نگرانی، باید به فکر پدوفیلی بود. و اونه که رواجش یک امر واقعیه و فرضی نیست. ما همین الانش هم داریم بلاهای زیادی سر حیوانات میاریم، یه سری تجاوز جنسی، زیاد کفه گناهان رو سنگین‌تر ازینی که هست نمی‌کنه. اما بچه‌ها، قضیه‌شون فرق می‌کنه. تلاش‌هایی داره صورت می‌گیره برای نرمالایز کردن گرایش به کودکان، و اگه خیلی علنی روش مانور نمیدن به خاطر قدرت همچنان بلامنازع مسیحیت در جوامع غربیه (دقیقا همینقدر تناقص وجود داره. کشیش‌ها سوپر استار پدوفیلی شدن، و همزمان خود مسیحیت مثل یک سد در برابر پدوفیلی قرار گرفته. موقعیت عجیبی که دین، از مبلغینش جلوتره!).
اما برای من و شمای خاورمیانه‌ای، این نگرانی‌ها موضوعیت نداره (باید اعتراف کرد، گلوبالیست‌ها در یک چیز کاملا موفق بودند: شهروندی که حتی خیلی هم متصل نیست به جهان، طوری خودش رو شهروند جهانی می‌بینه که یادش میره کجاست، تا جایی که نگرانی محافظه‌کار تگزاسی عین بالعین منتقل میشه بش. اگه یادت بره کجایی، یعنی جایی که توش هستی وجود نداره، فقط «گلوب» وجود داره). ما چندصدسال تاریخ بچه‌بازی داریم! کی می‌تونه انکارش کنه؟ این انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها نبودند که ادبیاتشون پر شده از محتویات پدوفیلی. ادبیات ماست که اینطوره. این هلندی‌ها نبودند که درباره رابطه مرد با مرد هزاران جوک و هجو ساختند و همه خطر قرمزهای مرتبط باش رو به شوخی گرفتند، ما ساختیم و ما به شوخی گرفتیم. سرباز آمریکایی اصلا ایده‌ای نداشت از سکس با حیوان. اما اومد افغانستان و دید خیلی جدی و گسترده، بزها یک طرف قضیه هستند! طوری که عبارت goatfucker
به یک فحش کاربردی تبدیل شد! اِن قرن پیش این فقیه ما بود که درباره جماع با الاغ فتوا می‌داد. لذا تابویی وجود نداره که قرار باشه شکسته بشه، چوم قبلا شکسته شده. کجا شکسته شده؟ فلات ایران! از مدت‌ها پیش. که البته متصله به زمان حال. کودک تنهای شما در خیابانی در اوتاوا خیلی امن‌تره تا خیابانی در مشهد! سگ‌تان هم همینطور. پدوفیلی در اونجا اگه در کلیسا نفس میکشه، حداقل کف خیابان نیست. اما اینجا کف خیابان که هست هیچ، جلوی دوربین صداسیما هم هست! اون تابوها که قراره برای اون‌ها بشکنه، برای ما خاطره‌ست.
و اما..
یک واقعیت کلی وجود دارد درباره رسانه و تولید محتوا. گی‌ها بیشتر دیده میشن در فیلم‌ها و سریال‌ها، چون تولیدکننده گی و گی‌دوست زیاد هست در پشت صحنه.‌ یک سری به پردیس دانشکده‌های هنر بزنید (نه فقط در کالیفرنیا، که حتی در کشور ایزوله‌ای مثل ایران) از هر ۱۰ دانشجو/هنرجو، ۸ نفر حالت غیرعادی دارند. خب طبعا این‌ها بعدا که فارغ‌التحصیل شدند نمیان محتوایی بسازند که تأییدکننده ارزش‌های کلاسیک شما باشه. لذا قضیه به سادگی یک توطئه نیست. این عدم تناسب در نمایندگی اجتماع، از جلوی دوربین شروع نشده، از خیلی قبل‌تر و در دانشگاه شروع شده. و دلیلش خیلی ساده‌ست.. بچه مثبت مسیحی و محافظه‌کار، کمتر رفته سراغ فیلمسازی. در هالیوود چندتا مل گیبسون هست؟ همونقدر مل گیبسون کوچک در دانشگاه هم هست. بلکه کمتر چون ایشون متعلق به نسل قبل بود. بیننده محافظه‌کار فقط مصرف‌کننده‌ست و بعد از مصرف هم فقط غر میزنه، که اینا همه‌چی رو خراب کردن ال کردند بل کردند، و دریغ از هرگونه سرمایه‌گذاری در تولید محتویاتی که تقابل داشته باشه با تابوشکنی‌ها. نمیشه شما همواره در حالت پسیو باشی (و بی‌میل باشی به ورود به عرصه)، و اون‌ها اکتیو باشند (و مجاهدانه و مصرانه فعالیت کنند)، و این اون‌ها باشن که عقب‌نشینی کنند! این خلاف قواعد دنیاست.
و اما یک نکته باز هم کلی‌تر: خیلی هم جدی نگیرید این تحولات رسانه‌ای رو. سی چهل سال پیش در آمریکا به عکاسی که لباس‌هاش رو در میاورد و جلوی دوربین خم می‌شد و دست خودش رو فرو می‌کرد در مقعد خودش و در همون حالت سلفی می‌گرفت و اون عکس رو در ابعاد دیواری چاپ می‌کردند و میذاشتند در گالری‌های نیویورک و جوان‌ها صف می‌کشیدند تا وارد گالری بشن، می‌گفتن عکاس «پیشرو». اون عکاس‌ها به رحمت خدا رفتند و عکس مقعدی رواج پیدا نکرد، بلکه امروز سلفی مسیر کاملا متفاوتی رو طی کرده: نه انتهای بدن عزیزان، بلکه کله‌ی مبارک‌شون رو داریم وسط همه تصاویر منظره می‌بینیم!

https://t.me/farhadjafaripolitic/248
10
خیلی بی‌دلیل اکانت اینستاگرام یک تولیدی «پیراهن مبل» رو فالو کرده بودم مدت‌ها پیش. گهگاهی پست‌های جدیدش که در واقع نمایشی از محصولات جدیدش هستند میاد تو استریم و انگشت به دهانم می‌کنه. از روکش‌های شفاف نایلونی! که هر انسان آزاده‌ای رو از خنده مجروح می‌کنه، تا پارچه‌های ظریف و گرونقیمت!.. به نظرم وقتشه که این بازی رو تمومش کنیم.

چند ماه پیش کنون یک دوربین جدید معرفی کرد که ۲ هزار و خورده‌ای دلار قیمتش بود. اما از سمت سونی داشت فشار قیمتی ناجوری بش وارد می‌شد، چون سونی مدل‌های قدیمی‌تر خودش رو با تخفیف‌های خیلی بالا عرضه می‌کرد. گاهی تا ۱۰۰۰ دلار. چون یه بخش بزرگی از بازار به قیمت حساسه، اونی که ارزونتره رو انتخاب می‌کنه و قید برند رو می‌زنه. بنابراین تصمیم گرفتند یک مدل ارزونتر هم معرفی کنند که تکمیل‌کننده مدل چندماه پیش باشه. رو این یکی ۱۳۰۰ دلار قیمت زدند. این بعضی‌ها رو خوشحال کرد، اما عده‌ای هم عصبانی شدند. چون این مدل جدید ارزونتر، در فاصله فقط سه چهار ماه، ۹۰ درصد کار مدل گرونتر رو انجام میداد، ولی با ۶۰ درصد قیمت! در واقع می‌گفتند کنون سر مایی که همین چند هفته پیش مدل گرونتر رو خریدیم کلاه گذاشت. حالا عقلای جمع هی بشون می‌گفتند که: بابا، دوربین کالای سرمایه‌ای نیست، یه ابزاره. باید ازش استفاده کرد، نه اینکه ارزش دست دومش رو رصد کرد مثل سهام و طلا و لیتیوم! وقتی یک ابزار میخری، از دقیقا همون لحظه‌ای که خریدیش باید پولی که بابتش دادی رو از دست رفته حساب کنی. چه برسه چندماه بعد.

ما هم نیاز به تنی چند ازین عقلا داریم تا به مردم‌مون بگن انقدر دیگه همه‌چیز رو سرمایه‌ای نبینید. این اصرار به سالم نگه داشتن مبل، به خاطر بالا نگه داشتن پتانسیل قیمتش در بازار دست دومه. و این اصرار به فروختنش (نه دور انداختن یا اهدا کردنش) به خاطر اینه که پیش‌بینی می‌کنند مبلی که در آینده جایگزینش خواهند کرد قیمتی خواهد داشت که نیاز به یک بودجه کمکی داره که باید از فروش قبلی به دست بیاد! که خود این یعنی چه مبل فعلی و چه مبل بعدی، در حیطه قدرت خریدشون نیست. خب چرا مبلی می‌خرند که خارج از حیطه قدرت خریدشونه؟ چون هنوز چوپانیم! .. در زندگی دهاتی-عشایری، که هنوز در سلول‌های مغزمون رسوب داره، وضعیت اتاق نشیمن عقربه‌ای بود که میزان سعادت مرد رو نشون میداد. (فمنیست‌ها اگه میخوان به مردسالاری تاریخی گیر بدن باید به این چیزها توجه کنند، نه کمبود تیربرق در کوچه‌ها). فرمول اینه: مردی که اتاق نشیمنش چشم‌گیر نباشه تو زندگیش شکست خورده!
می‌خندید؟ به خدا فرمول همینه.
و کی دوست داره مردم فکر کنند تو زندگیش شکست خورده؟
7