Forwarded from اقوال الانعام
در باب «هر بلایی که سر یهودیان آوردن بدترش رو سر شما هم خواهند آورد» میدونستید بنیاد شهید فلسطین از انقلاب ۵۷ ایران قدیمیتره؟ اسمش بنیاد شهیده چون به خانواده فلسطینیهایی که کشته میشن پول میده (و الان از پولی که داره پخش میشه فهمیدن حماس چقدر تلفات داده)، اما در واقع پول میداد برای کشتن یهودیها. «بدترش» اونجاست که برای کشتن شما ۲۰۰ دلار تعیین کردهاند، ولی جایزه کشتن یهودی خیلی بیشتره.
فقرا از ثروتمندان تقلید میکنند، حتی اگه ازشون انزجار داشته باشند. از خرید مبلمان منزل گرفته، که میدونند روش راحت نیستند، اما به خاطر تصویری که از خونهشون میسازه، بخشی از مساحت محدود خونهشون رو باش اشغال میکنند؛ تا مراسم ازدواجشون که برای یک «شب رویایی» ادای کینگها و کوئینها رو درمیارن. ثروتمندان سعی میکنند خودشون رو از عوام فقیرتر متمایز کنند. اونها حتی کتاب رو برای این میخونند که بتونند درباره چیزهایی صحبت کنند که مردم فقیرتر فرصت نکردهاند دربارهشون چیزی بدونند. اگه این ثروتمندان، که بنا به مقتضیات محیطی که توش بزرگ شدهاند راستگرا هستند، با مهملاتی که چپها عرضه میکنند، لج کنند، به خاطر مهمل بودن اون محتویات نیست. بیشتر به این دلیله که چپ زیر بار قاعده نرفته و همزمان با فقر کتاب خونده.
اما تقلید فقیر، همیشه یک کپی برداری محض نیست. ازونجایی که دستش همواره بستهتره، تقلید میتونه به چیزی متفاوت از یک کپی تبدیل بشه. ثروتمند از یک درآمدی به بالاتر، ماشینهای اسپورتی میخره که شاید فقط پنجاه دستگاه ازش ساخته شده باشه. و سپس اونها رو تو پارکینگی نگهداری میکنه که تجهیزات اون پارکینگ گرونتر از کل خونه یک شهروند متوسطه. و سپس واگذارش میکنه به فرزندش یا نوهش. که تا اون زمان به دلیل آنتیک بودن قیمتشون هم بالاتر رفته. اما فقیری که در حال تقلیده، نمیتونه اون ماشینهای خاص رو بخره. پس ماشین لوکسی میخره که در تیراژ بالا تولید میشه. که نه تنها نمیتونه همیشه تو پارکینگ نگه داره و باید ازش استفاده کنه، که مستهلکش میکنه، بلکه در طول زمان قیمتش هم افت میکنه. اون ثروتمند با ماشینبازی نه تنها ارزش پولش رو حفظ میکنه، بلکه ثروت رو به نسل بعدش منتقل میکنه (بعلاوه مقداری پرستیژ، به عنوان «خانوادهای که میراث صنعت خودرو را پاسداری کردند»). اما فقیر با ماشینبازی نه تنها ارزش پول خودش رو از دست میده، بلکه چیزی هم برای نسل بعدش باقی نمیمونه.
این تقلید که به برعکس خودش تبدیل میشه، محدود به امورات فیزیکی نیست، و شامل ایدهها هم میشه. هدف ثروتمند از انکار سفر انسان به ماه، برای این نیست که ثابت کنه ناسا دروغ گفته. برای اینه که به فقیرترها بگه «شما فقیرها رو راحت گول میزنند، اما من سوپرریچ رو نمیتونند». ثروتمند در حالی که میلیونها دلار خرج لابی کردن دولتیها میکنه، و همون دولت بعدن از پشت بش خنجر میزنه، که نشون میده دولت، ثروتمند رو هم به راحتی خر میکنه؛ به عوام فقیرتر القا میکنه که دائم در حال گول خوردن از دولت هستند، چون فقیرند! سپس فقیر میاد از ثروتمند تقلید کنه، و دچار پارانویا میشه که همه سعی دارند گولش بزنند و پس باید خیلی زرنگ باشه! و این تلاش برای خیلی زرنگ بودن منجر میشه به باور کردن مضحکترین نظریات توطئه و خرافات، و در ته این مسیر به خودش هم آسیب میزنه. مثل وقتی که ثروتمند رفت یواشکی واکسنش رو زد، در حالی که به مردم فقیر میگفت اینها میخوان با واکسن یه بلاهایی سرتون بیارن! و آدم فقیر، با بدنی ضعیفتر و مستعدتر برای بیماری، واکسن نزد، و کاملا واقعی جونش رو از دست داد.
برای ثروتمند، آشوب، عوام بودنه. آشوب علامت فقیر بودنه. بنابراین برای متمایز کردن خودش از عوام فقیر، بیداری وجدان، مطالبهگری، و حتی آزادیخواهی رو در یک قالب شیک و بوتیکی اجرا میکنه. فقیر در تقلید از ثروتمند، اون روش بوتیکی رو دنبال میکنه، بدون اینکه حواسش به این باشه که روش آدم فقیر باید یه روش دیگه باشه.
اما تقلید فقیر، همیشه یک کپی برداری محض نیست. ازونجایی که دستش همواره بستهتره، تقلید میتونه به چیزی متفاوت از یک کپی تبدیل بشه. ثروتمند از یک درآمدی به بالاتر، ماشینهای اسپورتی میخره که شاید فقط پنجاه دستگاه ازش ساخته شده باشه. و سپس اونها رو تو پارکینگی نگهداری میکنه که تجهیزات اون پارکینگ گرونتر از کل خونه یک شهروند متوسطه. و سپس واگذارش میکنه به فرزندش یا نوهش. که تا اون زمان به دلیل آنتیک بودن قیمتشون هم بالاتر رفته. اما فقیری که در حال تقلیده، نمیتونه اون ماشینهای خاص رو بخره. پس ماشین لوکسی میخره که در تیراژ بالا تولید میشه. که نه تنها نمیتونه همیشه تو پارکینگ نگه داره و باید ازش استفاده کنه، که مستهلکش میکنه، بلکه در طول زمان قیمتش هم افت میکنه. اون ثروتمند با ماشینبازی نه تنها ارزش پولش رو حفظ میکنه، بلکه ثروت رو به نسل بعدش منتقل میکنه (بعلاوه مقداری پرستیژ، به عنوان «خانوادهای که میراث صنعت خودرو را پاسداری کردند»). اما فقیر با ماشینبازی نه تنها ارزش پول خودش رو از دست میده، بلکه چیزی هم برای نسل بعدش باقی نمیمونه.
این تقلید که به برعکس خودش تبدیل میشه، محدود به امورات فیزیکی نیست، و شامل ایدهها هم میشه. هدف ثروتمند از انکار سفر انسان به ماه، برای این نیست که ثابت کنه ناسا دروغ گفته. برای اینه که به فقیرترها بگه «شما فقیرها رو راحت گول میزنند، اما من سوپرریچ رو نمیتونند». ثروتمند در حالی که میلیونها دلار خرج لابی کردن دولتیها میکنه، و همون دولت بعدن از پشت بش خنجر میزنه، که نشون میده دولت، ثروتمند رو هم به راحتی خر میکنه؛ به عوام فقیرتر القا میکنه که دائم در حال گول خوردن از دولت هستند، چون فقیرند! سپس فقیر میاد از ثروتمند تقلید کنه، و دچار پارانویا میشه که همه سعی دارند گولش بزنند و پس باید خیلی زرنگ باشه! و این تلاش برای خیلی زرنگ بودن منجر میشه به باور کردن مضحکترین نظریات توطئه و خرافات، و در ته این مسیر به خودش هم آسیب میزنه. مثل وقتی که ثروتمند رفت یواشکی واکسنش رو زد، در حالی که به مردم فقیر میگفت اینها میخوان با واکسن یه بلاهایی سرتون بیارن! و آدم فقیر، با بدنی ضعیفتر و مستعدتر برای بیماری، واکسن نزد، و کاملا واقعی جونش رو از دست داد.
برای ثروتمند، آشوب، عوام بودنه. آشوب علامت فقیر بودنه. بنابراین برای متمایز کردن خودش از عوام فقیر، بیداری وجدان، مطالبهگری، و حتی آزادیخواهی رو در یک قالب شیک و بوتیکی اجرا میکنه. فقیر در تقلید از ثروتمند، اون روش بوتیکی رو دنبال میکنه، بدون اینکه حواسش به این باشه که روش آدم فقیر باید یه روش دیگه باشه.
20
یک سرباز زن عاشق یه سرباز همقطارش شده بود اما اصلا دربارهش چیزی بهش نگفته بود. تا اینکه یک روز جنازه اون پسر رو آوردند. بقیه گروهان به این زن گفتند اول تو برو باش خداحافظی کن. اونجا میفهمه که بقیه خبر داشتن که عاشق اون پسر بوده. وقتی میره بالا سر جنازه، همزمان با بغض، ذوقزده هم میشه. بهش میگه اگه همه گروهان فهمیده بودند، پس تو هم فهمیده بودی.
فکر میکنید این داستان واقعی مربوط به ارتش کدوم کشوره؟
شوروی. جنگ جهانی دوم.
در دل اون همه کثافت و جنایت و خشونت، و ازون جامعه تندخو و وحشی، چنین احساساتی هم کشف میشد.
حالا مختاری دو برداشت متفاوت داشته باشی. میتونی نتیجه بگیری عشق مثل گل ریز اما سرسختیه که از شکافهای سنگ یخزده هم سر بیرون میاره.
و میتونی نتیجه بگیری گول لطافت آدمها رو نخوری. چون رذلترینها هم احساسات دارند. همونهایی که به کسی رحم ندارند، داخل سنگر دلتنگ کسی هستند. پس همونایی که دلتنگ کسی هستند، کسانی هستند که به کسی رحم ندارند.
هر برداشت رو انتخاب کنی، مسیرت رو تغییر میده.
فکر میکنید این داستان واقعی مربوط به ارتش کدوم کشوره؟
شوروی. جنگ جهانی دوم.
در دل اون همه کثافت و جنایت و خشونت، و ازون جامعه تندخو و وحشی، چنین احساساتی هم کشف میشد.
حالا مختاری دو برداشت متفاوت داشته باشی. میتونی نتیجه بگیری عشق مثل گل ریز اما سرسختیه که از شکافهای سنگ یخزده هم سر بیرون میاره.
و میتونی نتیجه بگیری گول لطافت آدمها رو نخوری. چون رذلترینها هم احساسات دارند. همونهایی که به کسی رحم ندارند، داخل سنگر دلتنگ کسی هستند. پس همونایی که دلتنگ کسی هستند، کسانی هستند که به کسی رحم ندارند.
هر برداشت رو انتخاب کنی، مسیرت رو تغییر میده.
20
اون موقع که ما میرفتیم پیش روانپزشک و همکار روانشناسش، آدمهایی توی مطب مینشستند که انگار از ماشین لباسشویی درآورده شده بودند، وقتی که برنامه شستشو به انتها نرسیده و خشک نشده بیرون اومدهاند. اینکه بین دو مریضی که در آستانه انفجارند بری داخل و بگی «احساس میکنم در شهری که هیچ موجود زندهای ساکن آن نیست بهتر میتوانستم زندگی کنم» شبیه یک بیاحترامی به مجروحان جنگی بود. و البته با این واقعیت هم آشنا نبودیم که هر درمانگری، قبل از درمانگر بودن متعلق به یک نسله، با همه متعلقات اون نسل. کسی که برای دکتر شدن روزهایی رو در خاطره داره که خونهشون جای کافی برای دو مشاجره همزمان نداشت، و به دومی که میرسید کتاب و دفتر رو برمیداشت و میرفت تو کوچه تکلیفش رو مینوشت، توی دلش به مریض جوانی که ممکنه ساعتها تنها صدایی که تو خونه میشنوه صدای موتور یخچال باشه، و باز از هزار و یک چیز دنیا بیزاره، بگه «این سوسولبازیها چیه بچه؟ پاشو گمشو خودت رو جمع کن»، اما نیازش به پول ویزیت وادارش کرده به شکل آکادمیکتری باش برخورد کنه. به وضوح میدیدیم که با مریض همنسل خودشون مثل مکانیکی که همکار مکانیکش یه ماشین رو براش آورده که خودش نتونسته ایرادش رو پیدا کنه، حرف میزدند. به زبانی که انگار در انتهای هر جمله این پیوست ناگفته رو داره که «میدونی که چی میگم».
در طب معمولا اینجوریه که وقتی بیمار از مهارت پزشکان در تشخیص مأیوس میشه، خودش میره دنبال کسب اطلاعات بیشتر درباره اون بیماری. در مواردی خاص پیش اومده که این کسب اطلاعات رو تا مرز پزشک شدن جلو ببره. تا روزی که آخرین دکتری که باش حرف میزنه فکر کنه با یک فارغالتحصیل دانشکده پزشکی طرفه، نه کسی که صرفا بلده علائمش رو خوب توضیح بده. اما من به خودم گفتم اگه دونستن چیزهایی که اینها میدونند کمک میکرد، خود اینها کمک میکردند. درسته به پول ویزیت نیاز دارند، اما امتیازی که غرورشون در بهبود حال کسی که به نظر میرسیده در بنبست بوده، بهشون میداد، کافی بود که تا جایی که میتونند کمک کنند. حتی متریالیستترین افراد هم دوست دارند معجزهگر باشند. پس تنها چیزی که میتونه کمککننده باشه، باز کردن چشمهای خودمه. برای دیدن دنیا به شکلی که واقعا هست، نه چیزی که میخوام باشه. و وقتی بازشون کردم فهمیدم چرا بقیه کسانی که در مطب بودند حالشون خیلی بدتر بود. در واقع این حال من بود که از همه بدتر بود. چون هیچ چیز مثل دیدن حال آدم رو خراب نمیکنه. اما چون در حال تسلیم بودم، ادامه پیدا میکرد و جاری میشد، و بدنم رو هم با خودش میبرد. خیلی ازون آدمهایی که به نظر میرسید حالشون خیلی بدتره، خودشون رو پشت دروازه بینایی نگه داشته بودند و مقاومت میکردند. و این مقاومت وقتی طولانی شده بود، بدنشون رو دچار اختلال کرده بود. هیچ بدنی نمیتونه پشت اون دروازه برای مدت طولانی دوام بیاره.
درمانگرها فکر میکردند این رو میفهمند، اما در واقع نمیفهمیدند. سعی میکردند به مریضشون بفهمونند که راهی جز پذیرش نداره، و فکر میکردند راز موفقیتش در اینه که خیلی کند متقاعدش کنند. اما آرام آرام عادت دادن زندانی به سلولش، با اینکه مهربانانهتر از ناگهان پرت کردن به داخلشه، باز هم جزیی از فرهنگ زندانه. فرهنگ معامله کردن وجدان بیدار، با اعصاب آرام. معامله مسئولیتپذیری، با دوری از استرس. فرهنگ دوگانهسازی بین ریلکس بیخاصیت و مبارز پژمرده! اگه خودشون میفهمیدند، راهکارشون متمرکز بر عادت دادن زندانی و همزمان بیحس کردن بدنی که پشت دروازه کمآورده با توسل به دارو که اون عادت دادن رو تسهیل کنه، نبود. اگه خودشون میفهمیدند راهکارشون متمرکز بر بینا شدن میبود. اما اون کاری نبود که براش آموزش دیده بودند. چون بینا شدن چیزی نیست که عدهای رو آموزش بدی تا بقیه رو بش مجهز کنند. خیلی چیزها هست که ابتدا دربارهشون محتوای آموزشی میسازیم و بعد خودمون رو گول میزنیم که راه حلها داخل اون محتوا هستند. راه حلی جز اینکه خود فرد رنج دیدن رو ببلعه، وجود نداشت. و چون این تنها راه حل رو انتخاب نمیکردند، دنبال دهها راه حل دیگه میگشتند که این راه حل رو انتخاب نکنند. با اینکه این تنها راه حل درد زیادی داره، و حال آدم رو از حال هرکسی خرابتر میکنه، اما چون قرار نیست دنبال دهها راه حل دیگه باشه که تنها راه حل رو انتخاب نکنه، آرامتر خواهد بود.
هنوز آخرین باری که ازون مطب بیرون اومدم رو یادمه. که با اینکه حس کسی رو داشتم که به صلیب کشیده شده و کلاغها دارند گوشتش رو با منقارشون میکنند، شعف این رو داشتم که حالا کاپیتان ذهنم خودمم، و طوفانی که در مسیره ترسناک نیست.
پشت دروازه نمونید.
در طب معمولا اینجوریه که وقتی بیمار از مهارت پزشکان در تشخیص مأیوس میشه، خودش میره دنبال کسب اطلاعات بیشتر درباره اون بیماری. در مواردی خاص پیش اومده که این کسب اطلاعات رو تا مرز پزشک شدن جلو ببره. تا روزی که آخرین دکتری که باش حرف میزنه فکر کنه با یک فارغالتحصیل دانشکده پزشکی طرفه، نه کسی که صرفا بلده علائمش رو خوب توضیح بده. اما من به خودم گفتم اگه دونستن چیزهایی که اینها میدونند کمک میکرد، خود اینها کمک میکردند. درسته به پول ویزیت نیاز دارند، اما امتیازی که غرورشون در بهبود حال کسی که به نظر میرسیده در بنبست بوده، بهشون میداد، کافی بود که تا جایی که میتونند کمک کنند. حتی متریالیستترین افراد هم دوست دارند معجزهگر باشند. پس تنها چیزی که میتونه کمککننده باشه، باز کردن چشمهای خودمه. برای دیدن دنیا به شکلی که واقعا هست، نه چیزی که میخوام باشه. و وقتی بازشون کردم فهمیدم چرا بقیه کسانی که در مطب بودند حالشون خیلی بدتر بود. در واقع این حال من بود که از همه بدتر بود. چون هیچ چیز مثل دیدن حال آدم رو خراب نمیکنه. اما چون در حال تسلیم بودم، ادامه پیدا میکرد و جاری میشد، و بدنم رو هم با خودش میبرد. خیلی ازون آدمهایی که به نظر میرسید حالشون خیلی بدتره، خودشون رو پشت دروازه بینایی نگه داشته بودند و مقاومت میکردند. و این مقاومت وقتی طولانی شده بود، بدنشون رو دچار اختلال کرده بود. هیچ بدنی نمیتونه پشت اون دروازه برای مدت طولانی دوام بیاره.
درمانگرها فکر میکردند این رو میفهمند، اما در واقع نمیفهمیدند. سعی میکردند به مریضشون بفهمونند که راهی جز پذیرش نداره، و فکر میکردند راز موفقیتش در اینه که خیلی کند متقاعدش کنند. اما آرام آرام عادت دادن زندانی به سلولش، با اینکه مهربانانهتر از ناگهان پرت کردن به داخلشه، باز هم جزیی از فرهنگ زندانه. فرهنگ معامله کردن وجدان بیدار، با اعصاب آرام. معامله مسئولیتپذیری، با دوری از استرس. فرهنگ دوگانهسازی بین ریلکس بیخاصیت و مبارز پژمرده! اگه خودشون میفهمیدند، راهکارشون متمرکز بر عادت دادن زندانی و همزمان بیحس کردن بدنی که پشت دروازه کمآورده با توسل به دارو که اون عادت دادن رو تسهیل کنه، نبود. اگه خودشون میفهمیدند راهکارشون متمرکز بر بینا شدن میبود. اما اون کاری نبود که براش آموزش دیده بودند. چون بینا شدن چیزی نیست که عدهای رو آموزش بدی تا بقیه رو بش مجهز کنند. خیلی چیزها هست که ابتدا دربارهشون محتوای آموزشی میسازیم و بعد خودمون رو گول میزنیم که راه حلها داخل اون محتوا هستند. راه حلی جز اینکه خود فرد رنج دیدن رو ببلعه، وجود نداشت. و چون این تنها راه حل رو انتخاب نمیکردند، دنبال دهها راه حل دیگه میگشتند که این راه حل رو انتخاب نکنند. با اینکه این تنها راه حل درد زیادی داره، و حال آدم رو از حال هرکسی خرابتر میکنه، اما چون قرار نیست دنبال دهها راه حل دیگه باشه که تنها راه حل رو انتخاب نکنه، آرامتر خواهد بود.
هنوز آخرین باری که ازون مطب بیرون اومدم رو یادمه. که با اینکه حس کسی رو داشتم که به صلیب کشیده شده و کلاغها دارند گوشتش رو با منقارشون میکنند، شعف این رو داشتم که حالا کاپیتان ذهنم خودمم، و طوفانی که در مسیره ترسناک نیست.
پشت دروازه نمونید.
11
هرجای دنیا که زندگی میکنید باید تا جایی که ممکنه از بحث با مسلمان پرهیز کنید. بحث عقیدتی یک وقتکشیه. همین امروزش هم که در دریای ارتباطات و اطلاعات هستیم، کسی با مطالعه و بحث به اسلام گرایش پیدا نمیکنه. همه به دلیل به دنیا آمدن در مکان نامناسب مسلمانند. و اونهایی هم که اسلام رو ترک میکنند، با مطالعه ترک نمیکنند، به دلیل آزار دیدن ترکش میکنند. اما بهرحال اگه یه روز از روی دنده ناپرهیزی بلند شده بودید و مسلمان بابت آوردن پرچم اسراییل تو تظاهرات سرزنشتون کرد، ازش این سوال رو بپرسید: فرض کن یک گروه تروریستی غرب عربستان رو به کنترل خودش درآورده، یعنی ریاض همچنان دست سعودیهاست ولی حرمین شریفین دست تروریستهاست. و اینها تا مکه رو میگیرن مسجدالحرام و کعبه رو با خاک یکسان میکنند، و جای مسجدالحرام یه روسپیخانه میزنند، و جای کعبه یه توالت میسازند. یعنی روسپیخانه یه حالت گردی داره، و مشتری بعد ازینکه کارش رو با دخترها تموم کرد میاد تو قسمت وسط حیاط میشاشه (سعی کنید این معماری رو قشنگ براش جا بندازید). اگه فقط اسراییل حاضر بود در این جنگ داخلی دخالت کنه، ازش میخواستید نیروی هواییش رو بیاره و بالای مکه یه دوری بزنند، یا صبر میکردید مردم بعد از هشتاد سال با مبارزه مدنی تروریستها رو شکست داده و کعبه رو به حالت قبل برگردونند؟ یعنی به قنادیهای ریاض میگفتید مغازههاشون رو به نشانه اعتراض ببندند و هشتاد سال رو به توالت روسپیخانه نماز میخوندید اما از اسراییل نمیخواستید مواضع تروریستها رو بمباران کنه؟
63
اقیانوسی به عمق یک سانت بودن خیلی هم مفیده. به شرطی که فرد بدونه چقدر نمیدونه، و کجاها رو نمیدونه. مشکل معمولا در اینه که برای پر کردن همون یک سانت هم با چالش مواجهند.
این ترتیب سرچ گوگل رو در نظر بگیرید
Mitsubishi Train Systems
که در نتایج، سایت میتسوبیشی الکتریک رو میاره. اونجا تو قسمت محصولات
Communication Systems
رو میزنم. در توضیح محصولشون که مربوط به سیستمهای ارتباطی قطارهاست، کلمه
LCX: Leaky Coaxial Cable
رو میبینم و همین عبارت رو گوگل میکنم. در نتایج، یک سایت فروشنده انواع کابل به نام
zmscable
توضیح داده که این چه نوع کابلیه و چطور کار میکنه.
با فقط چهار کلیک از چیزی اطلاعات بدست آوردم که فقط مهندسانی که کارشون راهاندازی قطاره باش سر و کار دارند. موضوع اینکه این به چه دردم میخوره نیست. موضوع سرعته.
حالا همین در مورد علوم انسانی هم صدق میکنه. نسل زد خیلی مشتاقه که بدونه که چطور باید سطح اطلاعات عمومیش رو درباره همهچیز بالا ببره. مهمترین چیزی که باید یاد بگیرند، همین سرعت داشتنه. فرقی نداره چیزی که دنبالش هستید خیلی به دردتون میخوره یا اصلا به دردتون نمیخوره. در هر صورت حجم اطلاعات خیلی زیاده، و برای دونستن همه اونها وقت ندارید. بنابراین باید یاد بگیرید که در کمترین زمان، به اهم چیزهایی که در هر حوزهای مطرحند، برسید. یکی از مشکلات مدرن اینه که افراد درباره رشته خودشون راحت اطلاعات جمعآوری میکنند، اما درباره چیزهای دیگه مثل بچهای هستند که در بازار مسگرها مادرش رو گم کرده. دلیلش اینه که در رشته خودشون کلیدواژههای زیادی رو میشناسند. با دنبال کردن اون واژهها، تقریبا به هر محتوایی که در رشته خودشون وجود داشته و در جریانه، دسترسی پیدا میکنند. اما واژههای رشتههای دیگه رو نمیدونند. اگه هیچ نقاطی در دست نداشته باشی، نمیتونی اونها رو به هم وصل کنی. راه حلش اینه که از در ورودی وارد اون حوزه تخصصی نشید. چون بسیار مرحله به مرحله باید عبور کنید تا به مرکزش برسید. بلکه باید از پنجره بپرید تو. طرز سرچ کردنی که مثال زدم، همون شیرجه زدن در مرکزه. اگه از یک دانشجوی مهندسی میپرسیدم کابل ارتباطی قطارها چه نوع کابلی است، سه تا کتاب قطور برام ردیف میکرد که بخونم تا برسم به اینکه «وقتی قطار وارد تونلی میشود که رادیو جوابگو نیست، باید چطور ارتباط را حفظ کرد؟». این دانشجو همونیه که دم در ورودی ایستاده و به داخل راهنماییت میکنه. اما شما براش وقت ندارید. پس باید شیرجه زدن، و قاپیدن سوژههای مطرح و متداول رو یاد بگیرید.
Thank me later.
این ترتیب سرچ گوگل رو در نظر بگیرید
Mitsubishi Train Systems
که در نتایج، سایت میتسوبیشی الکتریک رو میاره. اونجا تو قسمت محصولات
Communication Systems
رو میزنم. در توضیح محصولشون که مربوط به سیستمهای ارتباطی قطارهاست، کلمه
LCX: Leaky Coaxial Cable
رو میبینم و همین عبارت رو گوگل میکنم. در نتایج، یک سایت فروشنده انواع کابل به نام
zmscable
توضیح داده که این چه نوع کابلیه و چطور کار میکنه.
با فقط چهار کلیک از چیزی اطلاعات بدست آوردم که فقط مهندسانی که کارشون راهاندازی قطاره باش سر و کار دارند. موضوع اینکه این به چه دردم میخوره نیست. موضوع سرعته.
حالا همین در مورد علوم انسانی هم صدق میکنه. نسل زد خیلی مشتاقه که بدونه که چطور باید سطح اطلاعات عمومیش رو درباره همهچیز بالا ببره. مهمترین چیزی که باید یاد بگیرند، همین سرعت داشتنه. فرقی نداره چیزی که دنبالش هستید خیلی به دردتون میخوره یا اصلا به دردتون نمیخوره. در هر صورت حجم اطلاعات خیلی زیاده، و برای دونستن همه اونها وقت ندارید. بنابراین باید یاد بگیرید که در کمترین زمان، به اهم چیزهایی که در هر حوزهای مطرحند، برسید. یکی از مشکلات مدرن اینه که افراد درباره رشته خودشون راحت اطلاعات جمعآوری میکنند، اما درباره چیزهای دیگه مثل بچهای هستند که در بازار مسگرها مادرش رو گم کرده. دلیلش اینه که در رشته خودشون کلیدواژههای زیادی رو میشناسند. با دنبال کردن اون واژهها، تقریبا به هر محتوایی که در رشته خودشون وجود داشته و در جریانه، دسترسی پیدا میکنند. اما واژههای رشتههای دیگه رو نمیدونند. اگه هیچ نقاطی در دست نداشته باشی، نمیتونی اونها رو به هم وصل کنی. راه حلش اینه که از در ورودی وارد اون حوزه تخصصی نشید. چون بسیار مرحله به مرحله باید عبور کنید تا به مرکزش برسید. بلکه باید از پنجره بپرید تو. طرز سرچ کردنی که مثال زدم، همون شیرجه زدن در مرکزه. اگه از یک دانشجوی مهندسی میپرسیدم کابل ارتباطی قطارها چه نوع کابلی است، سه تا کتاب قطور برام ردیف میکرد که بخونم تا برسم به اینکه «وقتی قطار وارد تونلی میشود که رادیو جوابگو نیست، باید چطور ارتباط را حفظ کرد؟». این دانشجو همونیه که دم در ورودی ایستاده و به داخل راهنماییت میکنه. اما شما براش وقت ندارید. پس باید شیرجه زدن، و قاپیدن سوژههای مطرح و متداول رو یاد بگیرید.
Thank me later.
1K
Anarchonomy
هموطنان عزیز که تا یکی دو ماه پیش خواهان ظهور رضاخان ۲ در کشور بودند تا هرج و مرج و ضایع شدن حقوق ملت رو متوقف کنه، با آپگرید مطالبات، دیگه خواهان هیتلر ۲ هستند تا بیاد و شیعیان رو از ریشه در بیاره! لازم به ذکر است که هیتلر ۱ هم با همین پسزمینه به قدرت رسید…
وان: امنیت هیچوقت تضمینشدنی نیست. تأمین امنیت مثل ورزش کردنه. باید همیشه انجام بدی تا وضع بدنت بدتر نشه.
تو: شما و اسلامگرا یک جور به دنیا نگاه نمیکنید. بنابراین اعمال خشونت به اونها همون افکتی رو نداره که روی شما داره. طرف رو تو ابوغریب شکنجه کردن، اومد بیرون مصممتر با آمریکا جنگید. شما بودی میرفتی باقی عمرت رو به باغبانی میپرداختی. شما نمیتونی به کسی که به راحتی فرزندش رو میفروشه، با کشتن فرزندش ضربه وارد کنی. خودش در اعمال خشونت به خودش و عزیزانش، جلوتر از شماست.
تیری: هیچ اسلامگرایی تا الان نتونسته آسیب جدی به مردم وارد کنه مگر اینکه اسپانسر مالی داشته. جلوی اسپانسرها رو بگیری، اسلام برمیگرده به مسجد.
تو: شما و اسلامگرا یک جور به دنیا نگاه نمیکنید. بنابراین اعمال خشونت به اونها همون افکتی رو نداره که روی شما داره. طرف رو تو ابوغریب شکنجه کردن، اومد بیرون مصممتر با آمریکا جنگید. شما بودی میرفتی باقی عمرت رو به باغبانی میپرداختی. شما نمیتونی به کسی که به راحتی فرزندش رو میفروشه، با کشتن فرزندش ضربه وارد کنی. خودش در اعمال خشونت به خودش و عزیزانش، جلوتر از شماست.
تیری: هیچ اسلامگرایی تا الان نتونسته آسیب جدی به مردم وارد کنه مگر اینکه اسپانسر مالی داشته. جلوی اسپانسرها رو بگیری، اسلام برمیگرده به مسجد.
310
«درباره فقدان انگیزه برای بچهدار شدن صحبت نکن. من الان فقدان انگیزه برای زنده بودن دارم».
تعداد ولادتهای چین به زیر ۸ میلیون نفر رسیده و تعداد وفات از ۱۱ میلیون نفر عبور کرده. یعنی هرسال معادل شهری مثل تهران فوت میکنند، و معادل شهری مثل کرج از کل جمعیت کاسته میشه. هرچند که جمعیت کمتر برای چین یعنی رفاه بیشتر (با فرض در نظر نگرفتن چالشهایی که جمعیت سالخورده ایجاد میکنند)، اما حذف معادل یک شهر بزرگ در هر سال اگه به صورت مطلق بش نگاه بشه، شبیه طاعون در اروپای قرون وسطاست. ولی انسانها خیلی راحت از کنارش میگذرند و مشغول زندگی خودشون هستند. که نشون میده حیات چه بیتفاوته به اتفاقات مهیب.
تعداد ولادتهای چین به زیر ۸ میلیون نفر رسیده و تعداد وفات از ۱۱ میلیون نفر عبور کرده. یعنی هرسال معادل شهری مثل تهران فوت میکنند، و معادل شهری مثل کرج از کل جمعیت کاسته میشه. هرچند که جمعیت کمتر برای چین یعنی رفاه بیشتر (با فرض در نظر نگرفتن چالشهایی که جمعیت سالخورده ایجاد میکنند)، اما حذف معادل یک شهر بزرگ در هر سال اگه به صورت مطلق بش نگاه بشه، شبیه طاعون در اروپای قرون وسطاست. ولی انسانها خیلی راحت از کنارش میگذرند و مشغول زندگی خودشون هستند. که نشون میده حیات چه بیتفاوته به اتفاقات مهیب.
دیتایی که نیاز به توجه داره خیلی زیاده. اما میشه به دو دسته تقسیمشون کرد. دیتای تمامکننده، و دیتای تکمیلشونده. دیتای تمامکننده یعنی اطلاعاتی که یک جزء هستهای ازش برای اینکه تکلیفت رو تعیین کنه کافیه، و بقیه اجزایش، اون تکلیف رو تغییر نخواهد داد. مثل این خبر که نماینده پارلمان به منشی خود تعرض جنسی کرد. اگه صحت همین جزء رو تأیید کردی برات کافیه، که این نماینده باید از پارلمان اخراج شود و چندسال آینده را در زندان بگذراند. اینکه اون منشی چند سالش بوده و از کجا اومده بوده و کی معرفیش کرده بود و چجوری استخدام شد و خود تعرض به چه شکل بود و بعدش چندتا قرص اعصاب میخورد، به درد دادگاه میخوره، نه تو. چون تأثیری در تکلیفی که تعیین کرد، نداره.
اما دیتای تکمیلشونده اطلاعاتیه که اگه فقط جزء هستهایش رو بدونی کافی نیست برای اینکه تکلیفت رو نسبت بهش تعیین کنی. چون هر جزء دیگهای که بش اضافه میشه داستان رو عوض میکنه، و وقتی داستان عوض میشه ممکنه تکلیف هم تغییر کنه. مثل این خبر که شرکت سرمایهگذاری فلان به طور ناگهانی مقدار زیادی املاک در منطقه فلان خریداری کرد. از همین مقدار نمیشه فهمید موضوع چیه. آیا این خرید واقعا ناگهانی بوده یا جزء خریدهای روتین سالانه این شرکت بوده؟ آیا بش تخفیف داده بودند یا به قیمت بازار خریده؟ تو اون منطقه کار عمرانی خاصی صورت گرفته بوده؟ جواب هر کدوم ازینها مسیر داستان رو عوض میکنه.
مسیر هدایت توجهات و موشکافی مردم نسبت به این دو، معمولا برعکسه. یعنی برای دیتایی که یک جزئش کافیه برای تعیین تکلیف، دنبال کنکاش بیشتر هستند، و برای دیتایی که باید همینطور تکمیل بشه تا بشه تکلیف تعیین کرد، سریع به نتیجه میرسن. نتیجه حالت اول میشه حواسپرتی از چیزهای مهمتر، و نتیجه حالت دوم میشه غرق شدن در نظریات توطئه. مثال حالت اول، پرونده اپستینه، که تمام دنیا رو مشغول خودش کرده، که یک جزء مرکزی ازش کافی بود: «یک شارلاتان خلافکار که با استفاده از نقطه ضعف الیت جامعه در مسائل جنسی، اونها رو وامدار خود کرده بود، در مورد خودش دچار توهم شده و صبح تا شب پشت لپتاپ نشسته و ژست کسی که داره یک سندیکای زیرزمینی را اداره میکند رو گرفته و تا مدتی این ژست براش کار کرد، چون اون الیت ابله در همهچیز الیت بودند غیر از دانایی». تکلیفی که تعیین میشه اینه که باید بیش از پیش با اینکه الیت برای جامعه تصمیم بگیرند مقابله کرد. مابقی نویزه. و مردم خودشون رو مشغول اون نویز میکنند. تا جایی که پرسشهایی مثل «چرا اونجا ویرگول گذاشته در حالی که ویرگول لازم نبود؟» و «منظورش ازینکه سال بعد دیدنیه، چی بوده؟». مثال حالت دوم، موضوع آقایی دلار بر جهان بود، که یک جزء از دیتای روزانه رو میگرفتند، مثل نقد کردن حجم زیادی از اوراق توسط چین، یا خرید حجم زیادی طلا توسط دولتها، و نتیجه میگرفتند «آغاز پایان دلار!». در حالی که باید دهها جزء از قبلش و دهها جزء از بعدش، به اون جزء مرکزی ملحق میشد تا میشد فهمید واقعا چه خبر است، ولی کسی به اونها اهمیت نمیداد.
بنابراین برای اینکه در این زمینه مثل عوام نباشید، کافیه در مورد دیتاهای مختلف از خودتون بپرسید این جزء که دریافت کردهام تا الان، برای تعیین تکلیفم کافیه یا کافی نیست.
اما دیتای تکمیلشونده اطلاعاتیه که اگه فقط جزء هستهایش رو بدونی کافی نیست برای اینکه تکلیفت رو نسبت بهش تعیین کنی. چون هر جزء دیگهای که بش اضافه میشه داستان رو عوض میکنه، و وقتی داستان عوض میشه ممکنه تکلیف هم تغییر کنه. مثل این خبر که شرکت سرمایهگذاری فلان به طور ناگهانی مقدار زیادی املاک در منطقه فلان خریداری کرد. از همین مقدار نمیشه فهمید موضوع چیه. آیا این خرید واقعا ناگهانی بوده یا جزء خریدهای روتین سالانه این شرکت بوده؟ آیا بش تخفیف داده بودند یا به قیمت بازار خریده؟ تو اون منطقه کار عمرانی خاصی صورت گرفته بوده؟ جواب هر کدوم ازینها مسیر داستان رو عوض میکنه.
مسیر هدایت توجهات و موشکافی مردم نسبت به این دو، معمولا برعکسه. یعنی برای دیتایی که یک جزئش کافیه برای تعیین تکلیف، دنبال کنکاش بیشتر هستند، و برای دیتایی که باید همینطور تکمیل بشه تا بشه تکلیف تعیین کرد، سریع به نتیجه میرسن. نتیجه حالت اول میشه حواسپرتی از چیزهای مهمتر، و نتیجه حالت دوم میشه غرق شدن در نظریات توطئه. مثال حالت اول، پرونده اپستینه، که تمام دنیا رو مشغول خودش کرده، که یک جزء مرکزی ازش کافی بود: «یک شارلاتان خلافکار که با استفاده از نقطه ضعف الیت جامعه در مسائل جنسی، اونها رو وامدار خود کرده بود، در مورد خودش دچار توهم شده و صبح تا شب پشت لپتاپ نشسته و ژست کسی که داره یک سندیکای زیرزمینی را اداره میکند رو گرفته و تا مدتی این ژست براش کار کرد، چون اون الیت ابله در همهچیز الیت بودند غیر از دانایی». تکلیفی که تعیین میشه اینه که باید بیش از پیش با اینکه الیت برای جامعه تصمیم بگیرند مقابله کرد. مابقی نویزه. و مردم خودشون رو مشغول اون نویز میکنند. تا جایی که پرسشهایی مثل «چرا اونجا ویرگول گذاشته در حالی که ویرگول لازم نبود؟» و «منظورش ازینکه سال بعد دیدنیه، چی بوده؟». مثال حالت دوم، موضوع آقایی دلار بر جهان بود، که یک جزء از دیتای روزانه رو میگرفتند، مثل نقد کردن حجم زیادی از اوراق توسط چین، یا خرید حجم زیادی طلا توسط دولتها، و نتیجه میگرفتند «آغاز پایان دلار!». در حالی که باید دهها جزء از قبلش و دهها جزء از بعدش، به اون جزء مرکزی ملحق میشد تا میشد فهمید واقعا چه خبر است، ولی کسی به اونها اهمیت نمیداد.
بنابراین برای اینکه در این زمینه مثل عوام نباشید، کافیه در مورد دیتاهای مختلف از خودتون بپرسید این جزء که دریافت کردهام تا الان، برای تعیین تکلیفم کافیه یا کافی نیست.
5
Forwarded from Anarchonomy
روسها بعد از اشغال و ویرانه کردن شهر ماریوپل، حتی ریلهای تراموا رو هم کندن و بردن.
اون چیزی که در انتظار ایرانه، اینه. حالا چه از طریق خود حکومت شیعی، چه از طریق واگنر شیعی.
بعد عدهای دارند درباره واگذاری چندتا کارخونه زپرتی دولتی و چند هکتار زمین به خانوادههای متصل، بحث میکنند.
عزیزجان.. اینا یه روزی میان موکت زیر پات هم برمیدارند و میبرند. با علم به این موضوع پلن داشته باش.
اون چیزی که در انتظار ایرانه، اینه. حالا چه از طریق خود حکومت شیعی، چه از طریق واگنر شیعی.
بعد عدهای دارند درباره واگذاری چندتا کارخونه زپرتی دولتی و چند هکتار زمین به خانوادههای متصل، بحث میکنند.
عزیزجان.. اینا یه روزی میان موکت زیر پات هم برمیدارند و میبرند. با علم به این موضوع پلن داشته باش.
2
اونهایی که دهه شصت تونستن از زندانها زنده بیرون بیان، تا یه مدت سعی کردند به بقیه بگن که اونجا چه خبره، و چه اتفاقی افتاده، و چه کسانی دارند بشون حکومت میکنند، اما کسی اهمیت نمیداد. غیر از خود چپها، و مارکسیستها و مجاهدین خلق و تجزیهطلبها، از نظر بقیه مردم، هرکس هر بلایی که سرش اومده بود شامل «خود کرده را تدبیر نیست» میشد. و این با عواقبی همراه است.
در استاندارد قبیلهای، خشونت حرام برای این حرامه که علیه خودی به کار گرفته شده. یعنی این هویت قربانیه که تعیین میکنه چیزی که به سرش اومده درسته یا غلط. نتیجه این استاندارد این بود که هرکاری علیه دیگری، مجاز شد. برای همین وقتی مردِ یک زن به جنگ میرفت، و مرد دیگهای رو میکشت و زنش رو به عنوان غنیمت میآورد به خونه خودش، زن خودش برای اون زن غنیمتی، دلسوزی نداشت. چون یک دیگری بوده که تیمش باخته، و حالا باید با شرایطی که برازنده بازندهست زندگی کنه، و میدونست که اگه شرایط برعکس میشد، اون زن برده هم همین نگاه رو میداشت. این استاندارد هزاران سال کار میکرد. و کار نمیکرد. کار میکرد چون همیشه نتیجه قابل انتظار رو حاصل میکرد: مردها از قبیله دفاع میکردند، و بازندهها با شرایط باخت کنار میاومدن. و کار نمیکرد، چون این نظم انسان رو در یک سطح سخیف نگه میداشت و فرصت نمیداد تا رشد بیشتری داشته باشه. این حالت دیفالت انسانه. دو هزار سال بعد هم انسان همینطور است. تغییرات در دو چیز خواهند بود. ابزارها، و نهادها. اولی یعنی همون علم و تکنولوژی. قدیم در جنگها چاههای آب رو مسموم میکردند، امروز جوری مینگذاری میکنند که هر جنبندهای متلاشی بشه. دومی همون افسارها هستند. مثل قانون، مثل دادگاه، مثل پلیس، مثل وکالت، مثل مطبوعات، مثل شهروندی. کار این افسارها اینه که نگهمون دارند تا برنگردیم به حالت دیفالت. به محض اینکه افسار برداشته بشه، یا شل بشه، انسان دقیقا همون کارهایی رو میکنه که اجدادش دو هزار سال پیش میکردند. داریوش گوش و بینی مخالفان حکومت هخامنشی رو میبرید، طوری که در سراسر منطقه به یک روش ایرانی سرکوب معروف شده بود، در دوران ما هم با مخالفان حکومت اسد همین کار رو کردند. ۱۷۹۴ میلادی بیست هزار ایرانی رو در کرمان به دلیل حمایت از اپوزیسیون حکومت کور کردند، و در سال ۲۰۲۶ میلادی هم هزاران ایرانی رو به دلیل حمایت از اپوزیسیون حکومت کور کردند. یعنی زندگی امروز ما با زندگی ایرانیای که ۲۳۲ سال پیش زندگی میکرده، به اندازه یک میلیمتر هم تغییر نکرده. ابزارها متحول شدهاند، و کارهای جادویی میکنند، اما افسار وجود نداره. وقتی افسار نیست، رشدی هم نیست، و وقتی رشدی نیست انسان سخیف باقی میمونه.
از ۸۸ توحش دیگه داخل ساختمانهای مخوف، یا روستایی در کردستان، یا دهکورهای در بلوچستان نبود. بلکه کف خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ و در معرض دید همگان بود. ازون به بعد قربانی رو مقصر دانستن، جای خودش رو به دو رضایتمندی پلید داد. منطق اولی این بود که «اگه سرنوشت دائمی ایران اینه که قلدرها و لات و لوتها و قدارهبندها امورات رو در اختیار داشته باشند، بهتره اندفعه در پاسداری از مذهب باشه، تا پاسداری از هر چیز دیگهای». منطق دومی، که مقابل اولیه این بود که «بهتره قلدرمأبی و لاتبازی و قدارهکشی در پاسداری از مذهب باشه تا پاکسازی ایران از مذهب توسط همینها انجام بشه». اولی دنبال احقاق خیر با توسل به شرارت بود، و دومی دنبال برونسپاری نابود کردن مذهب، به خود مذهبیها! ترکیب این دو رضایتمندی، یک عطش بیشتر برای توحش ایجاد کرد. سقوط اقتصاد، و متعاقبش از کنترل خارج شدن محدودهای که برای جمع قربانیان در ذهن داشتند، یک اتفاق موازی بود که هر دو گروه براش آمادگی نداشتند. بنابراین فکر نمیکردند که ناخواسته خودشون هم در معرض توحش قرار بگیرند. هر دو انتظار داشتند توحش به شکل هشتاد و هشتی ادامه پیدا کنه. یعنی توحشی که برای گروه اول، از مذهب پاسداری کنه، و برای گروه دوم، مذهب رو نابود کنه. اما نود و هشتی ادامه پیدا کرد.
در استاندارد قبیلهای، خشونت حرام برای این حرامه که علیه خودی به کار گرفته شده. یعنی این هویت قربانیه که تعیین میکنه چیزی که به سرش اومده درسته یا غلط. نتیجه این استاندارد این بود که هرکاری علیه دیگری، مجاز شد. برای همین وقتی مردِ یک زن به جنگ میرفت، و مرد دیگهای رو میکشت و زنش رو به عنوان غنیمت میآورد به خونه خودش، زن خودش برای اون زن غنیمتی، دلسوزی نداشت. چون یک دیگری بوده که تیمش باخته، و حالا باید با شرایطی که برازنده بازندهست زندگی کنه، و میدونست که اگه شرایط برعکس میشد، اون زن برده هم همین نگاه رو میداشت. این استاندارد هزاران سال کار میکرد. و کار نمیکرد. کار میکرد چون همیشه نتیجه قابل انتظار رو حاصل میکرد: مردها از قبیله دفاع میکردند، و بازندهها با شرایط باخت کنار میاومدن. و کار نمیکرد، چون این نظم انسان رو در یک سطح سخیف نگه میداشت و فرصت نمیداد تا رشد بیشتری داشته باشه. این حالت دیفالت انسانه. دو هزار سال بعد هم انسان همینطور است. تغییرات در دو چیز خواهند بود. ابزارها، و نهادها. اولی یعنی همون علم و تکنولوژی. قدیم در جنگها چاههای آب رو مسموم میکردند، امروز جوری مینگذاری میکنند که هر جنبندهای متلاشی بشه. دومی همون افسارها هستند. مثل قانون، مثل دادگاه، مثل پلیس، مثل وکالت، مثل مطبوعات، مثل شهروندی. کار این افسارها اینه که نگهمون دارند تا برنگردیم به حالت دیفالت. به محض اینکه افسار برداشته بشه، یا شل بشه، انسان دقیقا همون کارهایی رو میکنه که اجدادش دو هزار سال پیش میکردند. داریوش گوش و بینی مخالفان حکومت هخامنشی رو میبرید، طوری که در سراسر منطقه به یک روش ایرانی سرکوب معروف شده بود، در دوران ما هم با مخالفان حکومت اسد همین کار رو کردند. ۱۷۹۴ میلادی بیست هزار ایرانی رو در کرمان به دلیل حمایت از اپوزیسیون حکومت کور کردند، و در سال ۲۰۲۶ میلادی هم هزاران ایرانی رو به دلیل حمایت از اپوزیسیون حکومت کور کردند. یعنی زندگی امروز ما با زندگی ایرانیای که ۲۳۲ سال پیش زندگی میکرده، به اندازه یک میلیمتر هم تغییر نکرده. ابزارها متحول شدهاند، و کارهای جادویی میکنند، اما افسار وجود نداره. وقتی افسار نیست، رشدی هم نیست، و وقتی رشدی نیست انسان سخیف باقی میمونه.
از ۸۸ توحش دیگه داخل ساختمانهای مخوف، یا روستایی در کردستان، یا دهکورهای در بلوچستان نبود. بلکه کف خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ و در معرض دید همگان بود. ازون به بعد قربانی رو مقصر دانستن، جای خودش رو به دو رضایتمندی پلید داد. منطق اولی این بود که «اگه سرنوشت دائمی ایران اینه که قلدرها و لات و لوتها و قدارهبندها امورات رو در اختیار داشته باشند، بهتره اندفعه در پاسداری از مذهب باشه، تا پاسداری از هر چیز دیگهای». منطق دومی، که مقابل اولیه این بود که «بهتره قلدرمأبی و لاتبازی و قدارهکشی در پاسداری از مذهب باشه تا پاکسازی ایران از مذهب توسط همینها انجام بشه». اولی دنبال احقاق خیر با توسل به شرارت بود، و دومی دنبال برونسپاری نابود کردن مذهب، به خود مذهبیها! ترکیب این دو رضایتمندی، یک عطش بیشتر برای توحش ایجاد کرد. سقوط اقتصاد، و متعاقبش از کنترل خارج شدن محدودهای که برای جمع قربانیان در ذهن داشتند، یک اتفاق موازی بود که هر دو گروه براش آمادگی نداشتند. بنابراین فکر نمیکردند که ناخواسته خودشون هم در معرض توحش قرار بگیرند. هر دو انتظار داشتند توحش به شکل هشتاد و هشتی ادامه پیدا کنه. یعنی توحشی که برای گروه اول، از مذهب پاسداری کنه، و برای گروه دوم، مذهب رو نابود کنه. اما نود و هشتی ادامه پیدا کرد.
Anarchonomy
اونهایی که دهه شصت تونستن از زندانها زنده بیرون بیان، تا یه مدت سعی کردند به بقیه بگن که اونجا چه خبره، و چه اتفاقی افتاده، و چه کسانی دارند بشون حکومت میکنند، اما کسی اهمیت نمیداد. غیر از خود چپها، و مارکسیستها و مجاهدین خلق و تجزیهطلبها، از نظر بقیه…
وقتی سوال اینه که «با کسی که از فاصله نزدیک صورت یک بچه هشت ساله رو پر از ساچمه میکنه، چه رفتاری باید داشت؟»، یعنی جامعه علاقه داره افسار شل باشه، تا استاندارد قبیله حفظ بشه. و در نتیجه سخیف باقی خواهد ماند. منِ دو هزارسال پیش درون من، برای کسی که با اون بچه این کار رو کرده، کندن پوست در حالی که زندهست رو، تجویز میکنه. من دوهزارسال پیش درونم، علاوه بر تجویز حتی اجراش هم میتونه بکنه. اما من امروز درونم، نمیخواد سخیف بمونه. مردم ما در دهه شصت نمیفهمیدند که حساسیت به چیزی که در زندانها میگذشت، صرفا دلسوزی برای قربانیان نبود. بلکه دلسوزی برای خود بود. چون جامعهای که دلش برای خودش بسوزه، رضایت نمیده که استاندارد قبیلهای بر اون حاکم باشه، و رضایت نمیده که سخیف بمونه. چون دلش برای خودش نسوخت کارش رسید به جایی که خواست به سبک استالین از محمد دفاع کنه، و یا خواست استالین انقدر به خاطر محمد خون بریزه تا دیگه کسی جرئت نکنه اسم محمد رو بیاره.
1
حسگرهای یهودی درباره خطر رو باید به عنوان سیگنال قناری در معدن در نظر گرفت. وقتی یهودی ساکن روسیه به بقیه میگه همین چندتایی که هستیم باید جمع کنیم بریم اسراییل، اینا فردا شکستشون تو اوکراین رو میندازن گردن ما، همونجوری که آلمانیها شکستشون تو جنگ جهانی اول رو انداختن گردن ما و چندسال بعد قتلعاممون کردند، باید حسش رو جدی گرفت. این حس از دهها مقاله پژوهشی معتبرتره. کسی به اون یهودی نمیگه «فکر نمیکنی یکم بدبینی؟». کسی بش نمیگه «یعنی راهکارت فراره؟». کافیه یه بار دیده باشی وقتی اتفاق میفته چجوریه، تا دیگه این حس رو دست کم نگیری.
2
یه نصیحت به چپ، و به طور موازی به دغدغهمندان جنبش زن، زندگی، آزادی
نمیشه وقتی مردم با تکیه به یک شعار مترقی، مثل حق زن، بریزن خیابون و به شکل کاملا جهانسومی و «ایرونی» کار رو پیش ببرند، و شما ذوق کنی، و یک بار دیگه با تکیه به یک شعار دیگه، که زیاد جالب نیست، همونجوری بریزن بیرون، و همون شکلی حرکت رو جلو ببرند، و یهو درباره بیسوادی و فقدان آگاهی در بین ایرانیها غر بزنی. تو جنبش ژینا این قضیه که مردم فکر میکردند با اعتراض بلژیکی میشه جلوی داعش به موفقیت رسید، برقرار بود، اما اون موقع زیاد با این قضیه مشکل نداشتید، اما حالا که همون رویه تکرار شده ولی با پشتوانه یه شعار دیگه، ناگهان میگید این راهش نیست؟ یا رضا پهلوی بازی رو بلد نیست؟ تو جنبش ژینا هم این خامی ملی وجود داشت که شور جمعی منعکس شده در اینترنت رو یک فاکتور موثر در میدان فیزیکی در نظر بگیرند. شما با این خام بودن مشکلی نداشتید، اما حالا که همون خامی رو داریم دوباره میبینیم، بش نقد دارید؟
نه. من میتونم ایراد بگیرم، چون از سال ۹۸ و قبلتر این ایرادها رو میگرفتم، فارغ ازینکه شعار چیه و سوژه چیه. اما شما نمیتونید. به جای نقد پهلوی، که متأسفانه، تونسته بدون کمترین زحمتی، بزرگترین حرکت اعتراضی ایران بعد از ۵۷ رو زیر سایه خودش قرار بده، بهتره یه کار مفیدتر کنید. اگه مدعی هستید سیاست رو بهتر از پهلوی بلدید، اگه جامعهشناس و مردم شناسید، اگه برخلاف پهلوی ایران رو خوب میشناسید، اگه برخلاف پهلوی زیاد کتاب خوندید و زیاد مقاله نوشتید و ترجمه کردید، اگه هرچی انقلابیون قرن بیستم نوشتند رو از بر هستید، اگه برخلاف پهلوی کار سازمانی و تشکیلاتی بلدید، هرچه سریعتر یه حرکت اعتراضی-انقلابی دیگه بوجود بیارید که قیام دی ماه رو به حاشیه ببره. اینجوری هم به آخوند ضربه میزنید، هم به پهلوی یاد میدید که باید چطور براندازی کرد. اما اگه نمیتونید، و یا طرحتون سی و پنج سال طول میکشه، مثلا تا روزی که دیگه هیچ مرد ضدزنی در ایران نمونده باشه، باید بهتون بگم که مردم صبر نخواهند کرد براتون و مسیر خودشون، چه غلط باشه چه درست، میرن. بهتره یک چیز رو از من یاد بگیرید، که منم از تورات یاد گرفتم: جامعه مکلف نیست خودش رو فیت آرزویی که براش دارم بکنه.
موفق و پیروز باشید.
نمیشه وقتی مردم با تکیه به یک شعار مترقی، مثل حق زن، بریزن خیابون و به شکل کاملا جهانسومی و «ایرونی» کار رو پیش ببرند، و شما ذوق کنی، و یک بار دیگه با تکیه به یک شعار دیگه، که زیاد جالب نیست، همونجوری بریزن بیرون، و همون شکلی حرکت رو جلو ببرند، و یهو درباره بیسوادی و فقدان آگاهی در بین ایرانیها غر بزنی. تو جنبش ژینا این قضیه که مردم فکر میکردند با اعتراض بلژیکی میشه جلوی داعش به موفقیت رسید، برقرار بود، اما اون موقع زیاد با این قضیه مشکل نداشتید، اما حالا که همون رویه تکرار شده ولی با پشتوانه یه شعار دیگه، ناگهان میگید این راهش نیست؟ یا رضا پهلوی بازی رو بلد نیست؟ تو جنبش ژینا هم این خامی ملی وجود داشت که شور جمعی منعکس شده در اینترنت رو یک فاکتور موثر در میدان فیزیکی در نظر بگیرند. شما با این خام بودن مشکلی نداشتید، اما حالا که همون خامی رو داریم دوباره میبینیم، بش نقد دارید؟
نه. من میتونم ایراد بگیرم، چون از سال ۹۸ و قبلتر این ایرادها رو میگرفتم، فارغ ازینکه شعار چیه و سوژه چیه. اما شما نمیتونید. به جای نقد پهلوی، که متأسفانه، تونسته بدون کمترین زحمتی، بزرگترین حرکت اعتراضی ایران بعد از ۵۷ رو زیر سایه خودش قرار بده، بهتره یه کار مفیدتر کنید. اگه مدعی هستید سیاست رو بهتر از پهلوی بلدید، اگه جامعهشناس و مردم شناسید، اگه برخلاف پهلوی ایران رو خوب میشناسید، اگه برخلاف پهلوی زیاد کتاب خوندید و زیاد مقاله نوشتید و ترجمه کردید، اگه هرچی انقلابیون قرن بیستم نوشتند رو از بر هستید، اگه برخلاف پهلوی کار سازمانی و تشکیلاتی بلدید، هرچه سریعتر یه حرکت اعتراضی-انقلابی دیگه بوجود بیارید که قیام دی ماه رو به حاشیه ببره. اینجوری هم به آخوند ضربه میزنید، هم به پهلوی یاد میدید که باید چطور براندازی کرد. اما اگه نمیتونید، و یا طرحتون سی و پنج سال طول میکشه، مثلا تا روزی که دیگه هیچ مرد ضدزنی در ایران نمونده باشه، باید بهتون بگم که مردم صبر نخواهند کرد براتون و مسیر خودشون، چه غلط باشه چه درست، میرن. بهتره یک چیز رو از من یاد بگیرید، که منم از تورات یاد گرفتم: جامعه مکلف نیست خودش رو فیت آرزویی که براش دارم بکنه.
موفق و پیروز باشید.
31
تو اردوگاه شوروی برای اسراء، یه عده از قزاقستانیها از پشت فنس سنگهای سفید گرد پرت میکردن به سمتشون و داد میزدن خائنها خائنها. نگهبان فکر میکرد اینها شهروندان مطیع شوروی هستند و پروپاگاندای دولت رو باور کردن و جدی این اسیرها رو خائن فرض میکنند، و مانعشون نمیشد و حتی میخندید. اما اونها سنگ نبودن. یه جور پنیر بومی قزاقستان بود که گوله میکردن و سفت میشد. اینجوری به زندانیها غذا میرسوندن.
گاهی اونی که داره بت فحش میده، میخواد نجاتت بده، و برای اینکه بتونه به کارش ادامه بده، باید به فحش خوردن ادامه بدی. مهم اینه که نذاریم نگهبان بفهمه همدیگه رو دوست داریم.
گاهی اونی که داره بت فحش میده، میخواد نجاتت بده، و برای اینکه بتونه به کارش ادامه بده، باید به فحش خوردن ادامه بدی. مهم اینه که نذاریم نگهبان بفهمه همدیگه رو دوست داریم.
24
Forwarded from Anarchonomy
آخوند هیچکارهای که از بعد از داستانهایی که برای آیتالله شریعتمداری پیش اومد، راه خودش رو ازین حکومت جدا کرده بود، مورد عنایت بچههای خیابان قرار گرفته و بدنش آثار هنری دریافت کرده. چون زیر لگد نمیشه گفت من با اینا نیستم! بستگان و اطرافیان جمله تکراری «تر و خشک با هم میسوزند» رو ورد زبان کرده و مهملاتی درباره چرخه خشونت، تلاوت کردند.
با اینکه مذهبیاند، متون مذهبی خودشون رو خوب نمیخونند. ادیان ابراهیمی مسئله تر و خشک رو خیلی وقت پیش حل کرده. وقتی به پیامبر یک قوم وحی میشد که شب پاشو وسایلت رو جمع کن و از شهر برو، اون پیامبر میپرسید کی رو با خودم ببرم؟ و فرشته وحی بش میگفت فقط خودتو! و میپرسید بقیه چی؟ همهشون مثل هم نیستند! بش جواب داده میشد که تو به این کارها کار نداشته باش. برو و پشت سرت هم نگاه نکن. ما یه چیزی میدونیم که تو نمیدونی.
این چی بود که پیک میدونست اما پیامبر نمیدونست؟ پیک آمار وزن انسانی هر کسی که در شهر بود رو داشت. ازونجایی که همه غیر ازون پیامبر، سبک بودند، میدونست که باد بلا همشون رو «باید» ببره. بنابراین تَری وجود نداره، که قراره باشه بین خشکها بیفته. و وزن به تدریج ذخیره میشه. قدم به قدم، و لحظه به لحظه. هروقت، هرجا، شری بود، چه جزیی و چه کلان، و جلوش ایستادی، یک واحد به وزنت اضافه میشه. و اگه نگاه کردی و رد شدی، ازت کم میشه. باد، باید کاه رو ببره. و خواهد برد.
و گاهی خدا به جای رعد و برق و طوفان، از خود مردم استفاده میکنه.
با اینکه مذهبیاند، متون مذهبی خودشون رو خوب نمیخونند. ادیان ابراهیمی مسئله تر و خشک رو خیلی وقت پیش حل کرده. وقتی به پیامبر یک قوم وحی میشد که شب پاشو وسایلت رو جمع کن و از شهر برو، اون پیامبر میپرسید کی رو با خودم ببرم؟ و فرشته وحی بش میگفت فقط خودتو! و میپرسید بقیه چی؟ همهشون مثل هم نیستند! بش جواب داده میشد که تو به این کارها کار نداشته باش. برو و پشت سرت هم نگاه نکن. ما یه چیزی میدونیم که تو نمیدونی.
این چی بود که پیک میدونست اما پیامبر نمیدونست؟ پیک آمار وزن انسانی هر کسی که در شهر بود رو داشت. ازونجایی که همه غیر ازون پیامبر، سبک بودند، میدونست که باد بلا همشون رو «باید» ببره. بنابراین تَری وجود نداره، که قراره باشه بین خشکها بیفته. و وزن به تدریج ذخیره میشه. قدم به قدم، و لحظه به لحظه. هروقت، هرجا، شری بود، چه جزیی و چه کلان، و جلوش ایستادی، یک واحد به وزنت اضافه میشه. و اگه نگاه کردی و رد شدی، ازت کم میشه. باد، باید کاه رو ببره. و خواهد برد.
و گاهی خدا به جای رعد و برق و طوفان، از خود مردم استفاده میکنه.
53
یک پیشنهاد/درخواست برای مهندسان ایرانی خارج از کشور
در جریانید که استارلینک تو نسل سوم ماهوارههای خودش قدرت فرستنده و پهنای باند رو به حدی رسونده که گوشیهای موبایل معمولی هم قادر به ارسال و دریافت مستقیم دیتا باشند. فعلا سرعت مدنظر ۵ مگابیت بر ثانیهست، و برای اجرا کردن این قابلیت با اوپراتورهای موبایل قرارداد همکاری میبندند، تا به عنوان پر کننده نقاط کور شبکه استفاده بشه، چون جایی که اوپراتور آنتن نمیده، ۵ مگابیت هم غنیمته. و در جریانید که این همکاری با اوپراتور در ایران وجود نخواهد داشت، پس ازین لحاظ کنسله. اما فرکانس در محدودهایه که هر گوشی که میتونه به وایفای وصل بشه هم میتونه دریافتش کنه. پس نیاز داریم توسعهدهندگانی رو که ابتدا به ساکن برای کابرانی مثل کاربر ایرانی، روی دریافت و ارسال سیگنال با این مبنا که قراره اوپراتور رو دور بزنند ، کار کنند، و همزمان ملاحظات اختلال و جمینگ که جمهوری اسلامی ایجاد خواهد کرد رو لحاظ کنند (که مستلزم اینه که مشابه سرویسی که به اوکراینیها داده میشه به ایران هم داده بشه) و البته این کار رو با هماهنگی با ایلان ماسک انجام بدن. موازی با این، در جریان مشنتورک بلوتوث هم که هستید. چیزی شبیه به اون رو با وایفای نیاز داریم، تا گوشیهایی که نزدیک بهم هستند، بتونند در قالب یک مجموعه آنتن کار کنند، که اگه ممکن بشه دریچهای جدید از ارتباطات گشوده خواهد شد. برای اهل فن، این تسک پیچیدهای نیست، ولی نیاز به هماهنگی با شرکت استارلینک داره تا طبق یک استاندارد واحد پیش بره.
همه اینا در کنار هم، یعنی توسعه نرمافزاری، در کنار لابی با ماسک. اولی مخ میخواد، و دومی زبون.
پرسیدید چه کاری میتونیم ازینجا برای ایران بکنیم. این یکی ازون کارهاست.
در جریانید که استارلینک تو نسل سوم ماهوارههای خودش قدرت فرستنده و پهنای باند رو به حدی رسونده که گوشیهای موبایل معمولی هم قادر به ارسال و دریافت مستقیم دیتا باشند. فعلا سرعت مدنظر ۵ مگابیت بر ثانیهست، و برای اجرا کردن این قابلیت با اوپراتورهای موبایل قرارداد همکاری میبندند، تا به عنوان پر کننده نقاط کور شبکه استفاده بشه، چون جایی که اوپراتور آنتن نمیده، ۵ مگابیت هم غنیمته. و در جریانید که این همکاری با اوپراتور در ایران وجود نخواهد داشت، پس ازین لحاظ کنسله. اما فرکانس در محدودهایه که هر گوشی که میتونه به وایفای وصل بشه هم میتونه دریافتش کنه. پس نیاز داریم توسعهدهندگانی رو که ابتدا به ساکن برای کابرانی مثل کاربر ایرانی، روی دریافت و ارسال سیگنال با این مبنا که قراره اوپراتور رو دور بزنند ، کار کنند، و همزمان ملاحظات اختلال و جمینگ که جمهوری اسلامی ایجاد خواهد کرد رو لحاظ کنند (که مستلزم اینه که مشابه سرویسی که به اوکراینیها داده میشه به ایران هم داده بشه) و البته این کار رو با هماهنگی با ایلان ماسک انجام بدن. موازی با این، در جریان مشنتورک بلوتوث هم که هستید. چیزی شبیه به اون رو با وایفای نیاز داریم، تا گوشیهایی که نزدیک بهم هستند، بتونند در قالب یک مجموعه آنتن کار کنند، که اگه ممکن بشه دریچهای جدید از ارتباطات گشوده خواهد شد. برای اهل فن، این تسک پیچیدهای نیست، ولی نیاز به هماهنگی با شرکت استارلینک داره تا طبق یک استاندارد واحد پیش بره.
همه اینا در کنار هم، یعنی توسعه نرمافزاری، در کنار لابی با ماسک. اولی مخ میخواد، و دومی زبون.
پرسیدید چه کاری میتونیم ازینجا برای ایران بکنیم. این یکی ازون کارهاست.
44