Anarchonomy
48.1K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
به طرز تاریکی از دموکراسی دور هستیم. از قبل که کارهایی که لازم بود انجام بشه نشده، و امروز هم در بدترین شرایط ممکنیم. اگه دخیل بسته‌ها به پهلوی یک دور دیگه از تاکتیک موج انسانی استفاده کنند، و کوهی از شهدا به کوه شهدای فعلی اضافه بشه، دیگه نمیشه طلب‌شون از کشور رو جمع کرد. جمهوری اسلامی مدعیه سیصدهزار کشته داده تا به قدرت برسه، و در قدرت بمانه. اگه پهلویست‌ها ازین عدد عبور کنند، خودشون رو وارث حقیقی ایران خواهند دونست، و به حق و حقوق احدی وقعی نخواهند نهاد‌. از طرفی با این جوی خون که جاری شده، باید در عرصه جهانی رضا پهلوی رو، با تمام بی‌کفایتی و بی‌مسئولیتی‌هاش به عنوان ویترین اپوزیسیون معرفی کرد و فحش رو در داخل نگه داشت تا وسط این وانفسا تصویری بهم‌ریخته از مخالفان نمایش داده نشه به دنیا. در واقع نه در دو گانه بد و بدتر، که در دوگانه فاجعه و افتضاح قرار گرفته‌ایم. ازون طرف ترکان بغداد به طور کامل اختیارات جمهوری اسلامی رو به دست گرفته‌اند و منتظر یک دخالت نصفه نیمه خارجی‌اند که همین پانتومیم کشورداری رو هم حذف و مملکت رو به پادگان سامراء تبدیل کنند. اگه تاریخ بخواد بامون شوخی کنه، شاید متعاقب این سامراسازی، گوشه‌ای از مملکت یه چیزی شبیه صفاریان قد علم کنه، اما حتی همون هم دردی رو دوا نخواهد کرد. در موقعیتی که از ترکیب این شرایط بوجود اومده، حرف زدن از دموکراسی مثل هزلیات دیوانه‌ای که در بازار شهر تلو تلو میخوره به نظر میرسه.
34
Anarchonomy
یه آدم چینی چه جور آدمیه؟ همون آدمیه که پشت تلفن با صبر و حوصله فولادین سفارش می‌گیره ازت و با اینکه زبانش رو خوب بلد نیستی به روی خودش نمیاره، تا جایی که به خودت میگی حق دارند انقدر در تجارت موفق باشند، یا همون آدمیه که تا مأمور دولت نیاد بالا سرش دست از…
کامنت یکی از خوانندگان:


من که یک افغانستانی شیعه در ایران بودم، روزهایی دیدم که بعید میدونم کمتر مهاجری هر جای دیگه دنیا به چشم دیده باشه. سالهای ۱۳۷۷-۷۸ بود، که طالبان در افغانستان دست به کشتار جمعی شیعیان در افغانستان زد، خیلی از شیعیان_که عمدتا هزاره هستند با چهره آسیایی و در ایران فقط اینها به عنوان افغانی شناخته میشوند_ به ایران فرار کردند. اکثرا هم خانواده هایی که شوهر یا پسران بزرگ خانواده توسط طالبان کشته شده بودند و مابقی زنها با مشقت فراوان با بچه های کوچک و همراهی یک یا چند مرد به ایران فرار کرده بودند. نه به لحاظ مالی توانایی اجاره خانه ای در ایران داشتند و نه به خاطر جو ضدافغانی آن زمان شانسی برای اجاره یک خانه. اکثرا در منزل یکی از اقوام و دوستانی که قبل تر به ایران آمده بودند ساکن میشدند. و ما هم از خانواده هایی بودیم که میزبان بودیم و ساکن یکی از محله های حاشیه شهر مشهد. در همان سالها نیروی انتظامی با وانت در کوچه ها گشت میزد و در تک تک خانه ها را میزد و اگر میفهمید افغانی هستن، کارت شناسایی _ سربرگ شناسایی اتباع_ درخواست میکردند که به منزله اقامت قانونی اتباع بود. معمولا هم این کارتها به تعداد افراد خانواده نبود یکی بخاطر مراحل اداری طاقت فرسا و نبودن سیستم خاصی برای صدور و کاملا شانسی بودن همه چیز و دومی زادوولد زیاد خانواده ها بود. نیروی انتظامی که میامد نه تنها مهمانان پناه آورده بلکه تعدادی از خانواده میزبان که کارت شناسایی نداشتند را هم سوار بر وانت و بعد اردوگاه سفیدسنگ و دیپورت میکردن. مواردی بود که پدرخانواده سر کار بود، مادر رفته بود چندساعتی در صفهای طولانی نان و وقتی برگشته بود، دیده بود خانه خالی و همه را بار زده بردند. من آن موقع ۹ ساله بودم. همسایه های ایرانی را میدیدم که با چه شعفی در حال تماشای قدرت نمایی نیروهای انتظامی بودند،
که البته با همراهی یک عده لباس شخصی یا همان نوچه های لات و قلدرشان بودند. تمام همسایه ها میریختند بیرون، به سربازها خانه های افغانی ها را نشان میدادند. یا حتی میگفتند نه سرکار اینا خونه هستند عمدا در را باز نمیکنند، بعد سربازها از روی پشت بام وارد خانه ها میشدند. بعد صدای ضجه و ناله زن و بچه ها که با خشونت سوار وانت میشدند. لبخندهای رضایت بخشی که روی چهره همسایه های ایرانی بود دیدنی بود. مرد خانواده با یک عرق چین و شلوار گشاد، زن خانواده که انگار حتی وقت نکرده بود چادر بپوشه ، پرده در حیاط را روی سرش مینداخت و دم در می ایستاد، دختر همسایه هایی که مادرشان گفته بودن نزدیک شوهر کردنشان است و دیگر حق ندارند به کوچه بروند با بقیه دخترها بازی کنند و مدتها بود که اصلا از خانه بیرون نمیامدند هم حتی برای تماشای ضجه و ناله افغانی ها اجازه داشتند که بیایند و بایستند و تماشا کنند. همسایه های ما همه مسجدی، مومن، روضه خوان، جلسه قرآنی بودند. من چون قرآن روان میخواندم مادرم منو همیشه به جلسات قرآن میبرد تا مثلا شوآفی جلو بقیه کرده باشه. وقتی ما کارتهای شناسایی مون را نشان دادیم و از دم تیغ نیروهای انتظامی خودمان را خلاص کردیم، همسایه ها از اینکه ما به نظرشان قسر دررفته بودیم دمغ شده بودند، یکی شان مدام به سربازها گوشزد میکرد که پیرمردی هم در خانه شان زندگی میکند که منظورشان پدربزرگم بود. سربازها مجدد خانه را گشتند و وقتی نیافتنش، مادرم را زیرسوال گرفته بودند که خودش کجاست، کارتش کجاست، که گفتیم همراه خودشه و راهشان را در جستجوی افغانی دیگر کج کردند و رفتند با وانتی مملو از زن و بچه هایی که حال و روزشان از کاروان اسرای شام هم بدتر بود. همسایه های ما همه شان مادربزرگهای ترکیه ای بودند که روی ترشی های آلبالویشان نمیشد قیمت گذاشت و نظر خودشان هم همینه. یادمه یبار گفتی که وقتی راهزن ها مسافران اتوبوسی را غارت میکنند، آنهایی که ته اتوبوس هستند دلخوش نباشند که نوبت آنها نمیرسه. کسانی که در برابر قلدری و خشونت عریان حکومت سکوت یا حتی حمایت کردند، بالاخره نوبت آنها هم رسید.
15
Forwarded from Anarchonomy
زمان بچگی یه همکلاسی داشتم که مشخص بود خانواده فقیری داره. یک‌بار ازم خواست برای کمک به انجام تکالیفش برم خونه‌شون. چون به خاطر سرماخوردگی چندروز نیومده بود مدرسه و از درس عقب افتاده بود. من هم قبول کردم. اون موقع زمستان بود و شیفت ما بعدازظهری بود. که یعنی وقتی تعطیل می‌شدیم هوا تاریک بود. و چون تاریک بود مادرم اجازه نداد تنهایی برم. با اینکه فاصله کمی با ما داشتند. ما سر خیابون بودیم، و اون‌ها تهش. و این خیابونی بود که قاعدتا باید کوچه می‌بود. من نمی‌دونستم خونه‌شون چه شکلیه، ولی برای هر سطحی از فلاکت آماده بودم. وقتی رسیدیم اولین چیزی که باش برخورد کردیم توالت بود. ازین خونه‌هایی بود که توالت‌شون بیرون از خونه‌ست، در حالی که حتی حیاط هم نداشت. یک راهرو مستقیم وصل میشد به اتاق پذیرایی، و ابتدای اون راهرو توالت بود. توالتی که هیچ زیرساختی جز یک آفتابه نداشت. که مشخص بود از پس وضعیت چاه برنمیاد. مادرم تا بو رو شنید چادرش رو کشید بالاتر و آورد جلوی صورتش تا کار ماسک تنفسی رو انجام بده. وقتی در رو باز کردند و خلاصه‌ای از شرایط داخل دیده شد، مادرم گفت خودت برو تو، من دم در منتظر میمونم. رفتم نشستم و چیزهای که لازم بود بنویسه رو براش ردیف کردم. هر از چندی نگاهم رو قاچاقی از روی دفتر و کتاب برمیداشتم و یک گوشه دیگه از خونه رو اسکن می‌کردم، و سریع برمی‌گشتم روی کاغذها. ازین اسکن‌ها اینطور بر می‌اومد که این‌ها استفاده چندانی از آشپزخانه ندارند، برای همین به مرور به یک آبدارخانه تبدیل شده و چراغ علاء‌الدین بیشتر کارهاشون رو راه میندازه. چون حتی برای ناهار هم سیب‌زمینی آب‌پز می‌کنند و می‌خورند.
مادرم هیچ‌وقت در زندگی مرفه نبود، و انقدر سختی و دردسر تحمل کرده بود که به نظرش جوانی و سلامتیش به باد رفته. سختی‌های در حد کوزت. اما از انتهای خیابون خودمون هم خبر نداشت. در حدی که براش شوکه‌کننده بود. و اگه همکلاسی بودن من و اون پسر نبود، شاید هیچوقت هم خبردار نمی‌شد. مخصوصا که چند سال بعد ازونجا رفتند و اون خونه تخریب شد، طوری که انگار قبلش هیچ انسانی اونجا نبوده.
امروز کار مملکت به جایی رسیده که خیلی‌ها دارند به اینکه ناهار هم فقط یک سیب‌زمینی بخورند، فکر می‌کنند، و عده زیادی بودجه همونش هم ندارند، چون هر کیلوسیب‌زمینی بیست هزارتومنه، که باز هم این عدد باقی نمیمونه و ممکنه این پست به خاطر این عدد، خیلی زود قدیمی به نظر برسه. اون آشنایی ناخواسته با فلاکت، که تقریبا تصادفی رخ داد، به یک آشنایی با تجربه شخصی تبدیل شده، ولی با یک تأخیر سی ساله. اون خانواده‌ای که مردم نمی‌دیدن‌شون، و ما تصادفی دیدیم‌شون، سی سال پیش داشت مثل وضعیت بحرانی امروز خیلی‌ها زندگی میکرد. سی سال بی‌اعتنایی به واقعیت، به شکل یک هیولا دراومد، و این هیولا یقه همه رو گرفت، و مردم رو به همونجایی برد که اون‌ها اون موقع بودند.
ریشه این بی‌اعتنایی اونجا بود که همه فکر می‌کردند اوضاع عادیه، و اون‌ها فقرایی هستند که در اوضاع عادی هم ممکنه پیدا بشه. میدونم که با دقت کافی نخوندید. پس لطفا دوباره بخونید: ما فکر می‌کردیم اون‌ها فقرای شرایط عادی هستند.
ترکیه در شرایط عادی بود. فقیر هم داشت. فقرای ترکیه، فقرای شرایط عادی بودند. و مصر. و قبرس. و ایتالیا. و هند. و ژاپن. شرایط عادی، یعنی یه سری چیزها هست، از شانس گرفته تا خصوصیت‌های جغرافیایی که به نفع اقتصاد تموم میشه؛ و یه چیزهایی نیست، مثل شهرداری کارآمد، مثل مدرسه کافی، مثل آب به خاطر خشکسالی. دوره‌های خوب هست، و دوره‌های بد. روزهای شیرین هست، و روزهای تلخ. سناتورهای بد میرن و سناتورهای خوب میان، و برعکس. اتفاقات خوب میفته، و اتفاقات بد. و اتفاقات بد جبران میشه. و گاهی نمیشه. این شرایط عادیه، و در اون فقر هم وجود داره.
ولی ما تو شرایط عادی نبودیم. دست کشور ما رو بسته بودن، و داشتن جلوی چشمش همه‌چیزش رو میبردن. اون خانواده، فقیر شرایط سرقت بودند. مثل وقتی که دزد کنار جاده‌ای یه اتوبوس رو نگه میداره، میاد بالا و از صندلی جلو شروع می‌کنه به لخت کردن مسافرها. بیشتر مردم ته اتوبوس نشسته و مشغول تخمه آفتابگردان بودند. گاهی بیرون رو هم نگاه می‌کردند و ازین غر می‌زدند که چرا حرکت نمی‌کنیم. مسافری که نمیدونه موضوع چیه، فکر می‌کنه مشکل اصلی توقفه. برای همین تا همین اوائل دهه هشتاد، هنوز امیدوار بود که با کمک رنو، یکی از خودروسازهای مطرح جهان میشیم، و خوب نیست که در این صنعت «توقف» داشتیم. و این فقط یک مثاله، از مجموعه نگاهش به محیط، که نشون میداد نمی‌دونه موضوع چیه.


حالا نوبت ته اتوبوسی‌ها شده.
20
Forwarded from Anarchonomy
آمریکا نیرو و تجهیزاتی در افغانستان ریخته بود که مجموعش از کل دارایی‌های ارتش بعضی کشورها بیشتر بود. اما یه صبح تا ظهر براش کافی بود تا همه رو جمع کنه و ببره (اینکه چیزهایی رو باقی گذاشت به خاطر محاسبه‌گری کاپیتالیستی این ارتشه. چون دائم در حال چرتکه انداختن بین سود و هزینه‌ و صرفه‌ست. اون‌‌ اقلام باقی‌مانده، به توصیه حسابدارهای ارتش رها شدند، نه به توصیه درجه‌دارها. در سیستم غربی، حسابدار آدم قدرتمندیه).
این رو می‌تونید مقایسه کنید با وضعیت تخلیه نیروها و تجهیزات روسیه از سوریه، که نه تنها یک وضعیت آشوب بود، بلکه چند روز طول کشید. یه عده از سربازها داشتند در می‌رفتند، و یه عده دیگه داشتند خودشون رو ازون سر مملکت می‌رسوندند به بندر تا جا نمونند. هواپیمای ترابری به اندازه کافی نیست، یا ظرفیت ندارند، یا جایی برای فرود ندارند. کشتی‌ها به اندازه کافی نیست، یا آماده نیستند، یا باید طی‌الارض کنند تا به بندر امن برسند. بستن چمدان‌ها، و پک کردن پدافندها انقدر طول می‌کشه که تحریرالشام از آسمان ازشون فیلم می‌گیره. و خیلی چیزها، از جمله مهمات رو هم نمی‌تونند جمع کنند، و به اسراییل میسپارند که منهدم‌شون کنه! و این وضع «همچنان دومین ارتش بزرگ دنیا»ست. این فاصله دومین ارتش بزرگ دنیا، با آمریکاست. بقیه، که با دومین ارتش بزرگ دنیا هم فاصله زیاد دارند، باید چه تخمینی از فاصله کشورشون با آمریکا داشته باشند؟ آیا این تخمین رو همیشه در ذهن دارند؟
فایده این تخمین فاصله، بت‌سازی از آمریکا نیست. فایده‌ش برداشت دقیق‌تر از فیزیک دنیاست: «اگر آمریکا که در لجستیک، فاصله حیرت‌انگیز از همه دیگران دارد، در برابر بسیاری از مسائل به مشکل میخورد، تکلیف ما در برابر همان مسائل چیست؟».
این سوال وقتی مهم‌تر میشه که بضاعت اجتماعی هم داخلش قرار بگیره. فرض کنید در یک ایالت آمریکا سیل شدیدی اومده، شبیه همونی که والنسیا رو در اسپانیا فلج کرد. ارتش آمریکا میتونه در یک صبح تا ظهر محموله‌ای از کالاهای ضروری رو به اون منطقه ارسال کنه که معادل مصرف یک سال یک کشوره. اما چیزی که به همین ارتش کمک می‌کنه، اینه که همه وانت دو دیفرانسیل دارند! و خیلی‌هاشون قایق بادی دارند! و این یعنی لازم نیست بخشی از کار رو ارتش انجام بده، مردم انجام میدن. در جایی مثل ایران نه تنها دولت به شدت ضعیفه، بلکه مردم هم هیچ بضاعتی ندارند (در غزه به دلیل در هم فرو رفتگی کشاورزی و شهرنشینی، الاغ زیاد هست برای جابجایی. طوری که خلبان اسراییلی مهارت الاغ‌زنی رو هم به لیست مهارت‌هاش اضافه کرده. اما در شهرهای ایران حتی گاری و الاغ هم در دسترس نیست). بنابراین نسخه صحیح‌تر اون سوال اینه که «تکلیف ما در برابر همان مسائل، که برای ما درد بیشتری دارد، چیست؟».

اما مردم رو در حال پاسخ به این سوال می‌بینید؟ نه. چون مردم دوست دارند با قصه‌ها زندگی کنند. اون‌ها حس می‌کنند واقعیت زود پیرشون می‌کنه و دوست ندارند زود پیر بشن. قصه آدم رو جوان نگه میداره. قصه‌ی «خدا صبرش زیاده، جواب اینارو هم میده یه روز» آدم رو جوان نگه میداره. قصه «ما همه با هم هستیم» آدم رو جوان نگه میداره. قصه «مردم در اوج سختی‌ها هم شب یلدا رو کنار هم خوش میگذرونند» آدم رو جوان نگه میداره. قصه‌ها برای اینه که بگن فیزیک دنیا حرومزاده‌ست، ولی یه چیزهای دیگه‌ای هم هست که گوش فیزیک رو می‌پیچونه!
دنیای واقعی حامل همه این‌هاست. هم حامل شهروند والنسیاست که ناگهان میفهمه نه دولتش بضاعتی که فکر می‌کرد رو داره و نه خودش بضاعتی که لازم بود داشته باشه رو داره، و عصبانی شده و به پادشاه هیچ‌کاره فحش میده، و هم حامل شهروند بنگلادشی که همون شکل از سیل روستاش رو می‌بلعه، ولی با تکیه بر قصه‌های حاکم بر همون روستا تحملش می‌کنه، کمی گریه می‌کنه، کمی بعد میخنده، به کسی اعتراضی نداره، و کمی بعدتر به زندگی ادامه میده، و هیچ کاری برای اینکه چنین اتفاقی دیگه رخ نده انجام نمیده، چه فردی و چه جمعی. هر دو داخل همین دنیای فیزیکی زندگی می‌کنند، و شاید هر دو به یک اندازه عمر کنند.
ابر باران‌زا به اینکه درک قورباغه‌ها از بارونی که قراره بریزه روی سرشون با درک میمون‌های بالای درخت از همون بارون کاملا متفاوته، اهمیت نمیده. طبیعت اجازه میده کور در کنار بینا زندگی کنه. فیزیک دنیا، معتادان قصه‌ها رو می‌بلعه. اما اجازه میده زندگی کنند و بعد می‌بلعه.
پس وقتی برق و گاز قطعه، و همه‌چیز برای همه‌کس کم اومده، جوری که به سازمان‌های حکومتی هم نمیرسه، نباید سریع بگی «در حال تجربه یک فروپاشی کامل هستیم». چون دنیای فیزیکی قراره اجازه بده مردمت که غرق قصه‌ها هستند، از سیل هم بگذرند، و زنده بمونند، و گریه کنند، و دوباره بخندند، و بعد بلعیده بشن. دنیای فیزیکی قراره بشون رحم نکنه، ولی اینجوری نیست که بتونی بگی همین الان پرده بی‌رحمی بالا رفت و نمایش شروع شد! قراره کند، بی‌صدا، و باحوصله باشه.
10
Anarchonomy
کامنت یکی از خوانندگان: من که یک افغانستانی شیعه در ایران بودم، روزهایی دیدم که بعید میدونم کمتر مهاجری هر جای دیگه دنیا به چشم دیده باشه. سالهای ۱۳۷۷-۷۸ بود، که طالبان در افغانستان دست به کشتار جمعی شیعیان در افغانستان زد، خیلی از شیعیان_که عمدتا هزاره…
کامنت یکی از خوانندگان:

این انقطاع از واقعیتِ انسان به شکل جمعی رو به عنوان کسی که اجداد و اطرافیانش چهارشنبه سیاه خرمشهر رو به چشم دیدن و داستان های اون اتفاقات رو نقل میکنن میشه خیلی عجیب تر دید.
30 نفر آدم پا شدن رفتن که مطالبات مردم عرب جنوب ایران رو از خمینی بخوان! همه یا آخوند یا تحصیل کرده که بزرگ تیمشون، آخوند خاقانی بود معلم خمینی! خود آخوند از آخوند حاکم تصور دیگه ای داشت و فکر می‌کرد مطالبه تحصیل به زبان مادری و 5% از درآمد نفت چیز خاصی نیست بلاخره، اون پهلوی بود که با شیعه و عرب مشکل داشت پس به شکل رندوم این یکی مشکل نداره!
وقتی متوجه شدن از این خبرا نیست و جهان اینجوری کار نمیکنه دست به اسلحه شدن تا با چهره ی اصلی چیزی که قدرت گرفته مواجه بشن. اوضاع که به قتل عام رسید و حتی زنان ایستاده بالای پشت بوم رو هم با گلوله می‌زدن تازه مردم عادی فکر کردن که: خب، اسلحه بگیریم دستمون که حداقل کشته نشیم این وسط! یکی از اون آدم ها که تا همین الان موقع تعریف کردن بهت توی صورتش داد میزنه، میگه:
ما از زمان شاه تو بندر کار میکردیم، انواع و اقسام آدم اونجا میومد و رفیق غیر عربی داشتیم که همسایه مون بود، وقتی بچه بودیم با همدیگه تو کوچه بازی میکردیم، مادرامون با هم میرفتن خرید، با هم بزرگ شدیم و با هم رفتیم سرکار. اون روز وقتی ما تو خیابون بودیم با عده ای بسیجی درگیر شدیم و یکی از اون ها رو کشتیم، وقتی نزدیکش شدیم دیدیم همون دوستمونه! همونی که تو بچگی با هم بازی میکردیم! معلوم نبود چه خبره، هممون می‌خواستیم از خودمون دفاع کنیم ولی هر کسی به هرجایی میتونست چنگ میزد و این '' هرجا'' ها با هم تو دعوا بودن!
یکی از کسانی که جزو تعلیم دیدگان زیر دست اون 30 نفر آدم تحصیل کرده ی خارج یا آخوند بود، همین شمخانیه که جزو اون تشخیص دهندگان فرصت طلایی بود و ازش استفاده کرد!
این داستان می چسبه به داستان آدم هایی که این سیل خون رو دیدن و تصمیم گرفتن به صدام ملحق بشن.
کی مادربزرگ ترشی به دست بود و کی شیطان؟ اونی که به آخوند دخیل می بنده تا از آخوند تخفیف بگیره؟ یا اونی که به سپاه دخیل می بنده که در مقابل اکثریت نژادی شهر حمایتش کنه؟ یا اونی که به هر ایده ی جمعی خیانت میکنه برای ملحق شدن به قاتلین؟ یا اونی که به صدام دخیل میبنده؟ چه مقدار فروختنِ خود به شیطان تورو تبدیل به شیطان میکنه؟
Anarchonomy
کامنت یکی از خوانندگان: این انقطاع از واقعیتِ انسان به شکل جمعی رو به عنوان کسی که اجداد و اطرافیانش چهارشنبه سیاه خرمشهر رو به چشم دیدن و داستان های اون اتفاقات رو نقل میکنن میشه خیلی عجیب تر دید. 30 نفر آدم پا شدن رفتن که مطالبات مردم عرب جنوب ایران رو…
یعنی بدیهی نیست که اون آدم‌ها دقیقا همون آدم‌ها نبوده‌اند؟ یعنی بدیهی نیست که طناب پاره بشه همه با هم میفتند؟ یعنی بدیهی نیست که موضوع مسئولیت مواجه شدن با گرگ‌‌هاست، نه کالبدشکافی لاشه‌هایی که به جا گذاشتن؟ یعنی بدیهی نیست گناه اجتماعی هم وجود داره؟

ازین حالت کودک‌طور خارج بشید، وقت نداریم.
Anarchonomy
به طرز تاریکی از دموکراسی دور هستیم. از قبل که کارهایی که لازم بود انجام بشه نشده، و امروز هم در بدترین شرایط ممکنیم. اگه دخیل بسته‌ها به پهلوی یک دور دیگه از تاکتیک موج انسانی استفاده کنند، و کوهی از شهدا به کوه شهدای فعلی اضافه بشه، دیگه نمیشه طلب‌شون از…
این توضیح صرفا برای الانه و یک تجویز مادام‌العمر نیست:

دو دلیل داره

۱- غرب ما رو به شکل مشتی بربر وحشی می‌بینه. اگه دعوای داخلی بیرون هم منعکس بشه، به راحتی سوئیچ می‌کنه روی نسخه «بذارید همو بکشن این حیوانات، به ما چه مربوط». همین الان هم این نسخه فعاله، ولی اگه بهم‌ریختگی ببیند، بیشتر شارژ میشه. همچنین ویترین واحد این شائبه که «حالا اینا پنجاه سال دیگه کار دارن تا به یه جمع‌بندی برسن، ولشون کنید» رو هم تضعیف می‌کنه.

۲- ما برای فشار حداکثری، چه نظامی باشه چه غیرنظامی، لنگ دولت‌های راست‌گرا هستیم. چپ‌ها به یک میلیون کشته ایرانی هم اهمیت نخواهند داد، چون لو رفته که مسیر ایرانی‌ها از بقیه مسلمان‌ها جداست. و فعلا تنها کسی که دولت‌های راستگرا از ایران سراغ دارند، رضا پهلویه. اینکه نتونستیم چهره دیگه‌ای معرفی کنیم که راستگراها به رسمیت بشناسنش، بی‌عرضگی ماست و ربطی به این آقا نداره.
40
Anarchonomy
این توضیح صرفا برای الانه و یک تجویز مادام‌العمر نیست: دو دلیل داره ۱- غرب ما رو به شکل مشتی بربر وحشی می‌بینه. اگه دعوای داخلی بیرون هم منعکس بشه، به راحتی سوئیچ می‌کنه روی نسخه «بذارید همو بکشن این حیوانات، به ما چه مربوط». همین الان هم این نسخه فعاله،…
گرفتاری من با شماره تازه‌واردها انتها نداره. پستی که من درباره بهانه‌جویی علیه رضا پهلوی نوشتم مربوط به سال ۲۰۱۹ است، و هنوز سرجاشه، و چندبار هم بش ارجاع دادم‌.
پستی که درباره عبور از پهلوی نوشتم هم همچنان سرجاشه. ویترین واحد مربوط به خارجه و مربوط به همین مقطعه. در داخل باید از پهلویست‌ها عبور کنیم، که اگه نکنیم پشیمان خواهیم شد.
1
اینکه تجربیات نسلی منتقل نمیشه و هر نسل کارهای نسل قبل رو تکرار و به یأس نسل قبل دچار میشه، دقیقا به همین دلیله که منابعی که دنبالش هستی رو نداریم! تو کشور تو کار پژوهشی وجود نداره، کار تاریخ‌نگاری وجود نداره، کار جامعه‌شناسی وجود نداره. اون موارد اندک هم دو دسته هستند. دسته اول رو چپ‌ها انجام داده‌اند، با همه بک‌گراند ایدئولوژیک‌شون. و دسته دوم رو شارلاتان‌هایی که از حکومت پول می‌گیرند تا کاغذها رو سیاه کنند. بنابراین تنها دستاویز معتبرت اینترنت است و بس.
2
اگه براتون مسجل باشه که طرف بی‌کفایت و بی‌مسئولیته، دیگه این سوال‌های فنی رو هم ازش نمی‌پرسید. سوال فنی رو از کسی می‌پرسی که به عنوان یه آدم کاربلد می‌شناسیش، اما ناگهان ازش خطا سر میزنه. مشکل رضا پهلوی خطا نیست. مشکلش پرت بودنه. اما متوقف شدن در پرت بودن این یک نفر هم اشتباهه‌.‌ مشکل اصلی ما این نیست که فقط یک نفر پرته. مشکل اصلی ما اینه که میلیون‌ها نفر از مردم‌مون نسبت به پذیرش واقعیات، مقاومت نشون میدن. که فقط یکی از جلوه‌های بیرونیش میشه این پرخاش‌ها. یکی دیگه‌ش میشه بچه رو با خود به مسلخ بردن، گویی که چهارشنبه‌سوریه! یکی دیگه‌ش میشه در همه‌چیز درگیر قصه‌ها و شعرها بودن.
1
استدلال شما بر این مبناست که اگه طنابی هم وجود نداره، یک حداقل مویی لازمه تا انسان با چنگ زدن بش کاری انجام بده، پس برای اینکه بشه کاری انجام داد باید یک تار مو رو نگه داشت. جای ژیژک نمی‌تونم حرف بزنم، ولی به زعم خودم، اینطور کار نمی‌کنه. بعضی امکان‌ها «پس از» ناامیدی مطلق ظهور می‌کنند. اگه تار مو هم وجود نداشته باشه، همه معادلات تغییر می‌کنه، از جمله خود فعل چنگ زدن.
اگه شما هم اون حجم اذا الشمس کورت که برای هرکس که فوت کرده بود می‌ذاشتن رو دیده بودید و الان هم می‌دیدید که مطلقا ازش خبری نیست، شما هم نتیجه می‌گرفتید ایرانی کلا قرآن رو هم یکی از ترانه‌های داریوش در نظرگرفته بوده و بعد یه مدت خسته شده گذاشته کنار. حالا با مسئولیت خودت این رو تعمیم بده به بقیه عادات و تعلقات و مقدسات ایرانیان.
سوال «این چطور تشکیلاتی است که در جنگ ۱۲ روزه آنهمه از مهره‌های مهم خود را از دست داد اما فلج نشد؟» از جنس سوال «چرا حتی با تظاهرات میلیونی هم نمی‌شود براندازی کرد؟» است. متأسفانه در جامعه‌ای هستیم که چنین سوالات ساده‌اندیشانه‌ای بر اون حکمفرما هستند، که تغییر رسانه هم تأثیری بر این حکمفرمایی نداره (اگه صداسیما بلندگوی کسانیه که فکر می‌کنند گنده‌گوزی میتونه در برابر ماشین جنگی یک ابرقدرت که روی کوهی از پول و تکنولوژی و لجستیک نشسته، سلاح کارآمدی باشه، رسانه خارجی هم بلندگوی کسانیه که فکر می‌کنند اگه همه با هم متحد بریزیم بیرون بالاخره یه چیزی میشه!).
اما فلج کردن تشکیلات از طریق حذف مهره‌های کلیدی، در نیروهای نیابتی رژیم ایران جواب داده. حزب‌الله به یک سرباز علیل تبدیل شده. در سوریه که اسراییل سپاهی‌کشی رو چنان نرمالایز کرد که مجبور شدند همراه با اسد فرار کنند. حوثی‌ها بیشتر دارند بیانیه شلیک می‌کنند تا موشک، و عراق هم در حیرت چیزهایی که دیده، به انتخابات‌بازی کفایت کرده. پس سوال درست‌تر اینه:
چرا حذف مهره‌های کلیدی در بریدن پاهای اختاپوس کارآمد بود، اما در زدن سر اختاپوس نه؟

جوابش در دو تفاوت میان سر و پاهاست.

تفاوت اول اینه که در جنگ ۱۲ روزه واقعا شخصیت‌های کلیدی رو حذف نکردند. در تشکیلات این رژیم، فرمانده نظامی جزء مصرفی‌ترین شخصیت‌هاست. این تأکید بیش از حد به سربازصفر بودن سرداران که در پروپاگاندا دیده میشه در توجیه همین مصرف کردنه. در سر اختاپوس، شخصیت کلیدی افرادی هستند که مجموعه خلافکاران تشکیلات، برای حل منازعات داخلی‌شون، به اون افراد مراجعه می‌کنند. شما وقتی می‌تونی فلجش کنی که دیگه ندونند به کی مراجعه کنند، و یا به افرادی مراجعه کنند که با هم زاویه دارند. نیروهایی که ۲۰۰ دلار برای کشتن معترضین پاداش میدن، سر جاشون باقی میمونند، کسانی که ۲۰۰ دلار می‌گیرن تا بچه‌های مردم رو بکشن هم سرجاشون باقی میمونند، اما اینکه کِی، کجا، به کی، و چرا، حمله کنند دیگه از حالت قطعی درمیاد. و این از قطعیت درآمدن، همون فلج‌شدگیه.

تفاوت دوم در اینه که نیابتی‌ها از لحاظ مالی استقلال چندانی ندارند. هرچند تلاش کردند برای حزب‌الله از طریق قاچاق مواد مخدر و قاچاق ماشین دست‌دوم و بقیه خلافکاری‌های متداول منبع درآمدی مستقل از سر اختاپوس ایجاد کنند، اما هیچ‌کدام این‌ها نمیتونه مثل دسترسی به چاه‌های نفت عمل کنه. وقتی منبعی مثل درآمدهای نفتی هست، حتی در بهم‌ریختگی رأس تشکیلات، قدرت تصمیم‌گیری میفته در دست کسانی که به شکل فیزیکی فروش نفت رو به عهده دارند. در اون شرایط، رییس همونیه که دلار داره. اگه نفر قبلی که دلار داشت حذف شد، نفر بعدی که دلار داره رییس خواهد بود. تلاش آمریکا برای محدود کردن فروش نفت ایران هم در همین راستاست که اون‌هایی که دلار رو در اختیار دارند، امکان رئیس‌بودن‌شون رو از دست بدن.
71
زمانی که من درباره این می‌نوشتم که چطور باید در جهنم زندگی کرد (و مهم‌ترینش این بود که باید حداقل یک نفر رو داشت که محبت خرجش کرد)، سوال مردم درباره زندگی بلژیکی در ایران بود (که بریم شریف یا تهران؟ طوری که انگار بین کمبریج و آکسفورد گیر کرده بودند). و حالا سوال همه این شده که چطور باید در جهنم زندگی کرد؟ آدم توقع داره این چرخش در طول یک قرن رخ بده، و یک پدر برای پسرش تعریف کنه، ولی بین فاصله سونوگرافی قبلی‌ام و سونوگرافی جدیدم طی شد.
بهرحال پاسخ من هنوز همونه. در جهنم هیچ راهی برای خوب زندگی کردن وجود نداره، و امکان نداره بتونید خوب زندگی کنید. اگه تا الان فکر می‌کردید احتمالاتی وجود داره که بتونید خوب زندگی کنید، از ذهن‌تون بیرون کنید. چون امکان نداره. شما جایی هستید که کل زندگی‌تون یک اسکناس که وسطش چهره بنجامین فرانکلین قرار داره میارزه. و هزاران فرد و نهاد آماده‌اند اون اسکناس رو بگیرند و شما رو دفن کنند. شما جایی هستید که هیچ حق و حقوقی ندارید، هیچ شأنی ندارید، و هیچ پشتیبانی ندارید. شغل‌تون پانتومیم فعالیته، غذایی که روزانه می‌خورید کمتر از جیره زندانیان آمریکاست، و اصلی‌ترین تفریح‌تون راه رفتنه. در جهنم فقط میشه تسلیم نشد، نمیشه خوب زندگی کرد. و تسلیم نشدن یعنی به شکل جهنم درنیامدن. معمولا جهنم توسط کسانی پر شده که خودشون هم جهنم هستند. تسلیم نشدن یعنی به اون شکل درنیامدن. برای به اون شکل درنیامدن هم فقط یک راه وجود داره، و اون نادیده گرفتن خودتونه. نادیده گرفتن آرزوهاتون، و رویاهاتون، و نیازهاتون؛ تا بعدش بتونید به بقیه خیر برسونید. در واقع تنها راه تسلیم نشدن در جهنم، کشتن خوده. اگه خودتون رو نکشید اذیت میشید، و خیری هم به کسی نرسیده، که یعنی یک معامله باخت-باخت. یکی از انواع خیر رسوندن هم محبت کردن به کسانیه که انتظارش رو ندارند.
اگه راه دیگه‌ای وجود داشت حتما می‌گفتم.
1.27K
خیلی وقت‌ها معلم‌ها می‌پرسند «چی می‌تونم به بچه‌های کلاسم یاد بدم که تو این کشور استبدادزده به دردشون بخوره؟».

پیشنهاد من اینه که بشون بگید گناه‌شون رو خودشون انتخاب کنند. اگه اینو از بچگی بفهمند زندگی‌شون تغییر می‌کنه.

تو سرزمین استبدادزده بهرحال گناهکار خواهی بود. گناه یکی اینه که بلوچه. گناه یکی اینه که پول نداره. گناه یکی اینه که دختره. گناه یکی اینه که از جنسیت خودش مطمئن نیست. گناه یکی اینه که غرور داره. گناه یکی اینه که سواد داره. گناه یکی اینه که صداش رو بلند می‌کنه. گناه یکی اینه که به حق و حقوق حساسه. گناه یکی اینه که مسئولیت‌پذیره. گناه یکی اینه که برای هموطنانش ناراحته. گناه یکی اینه که به پادشاه لخت، میگه لخت. اگه هیچ‌کدوم این‌ها نبود، باز هم گناه جور میشه براش. مثلا گناه یکی اینه که صداش نازکه. گناه یکی اینه که گردنش باریکه. گناه یکی اینه که بد موقع به دنیا اومده. گناه یکی اینه که بد موقع تو خیابون بوده. و صدها حالت دیگه که دست خود آدم نیست.
استبداد، مجازات هر کدوم ازین گناهان رو مرگ و نابودی تعیین کرده، و سپس تعیین می‌کنه که هر گناه به نام کی بیفته، و کسی رو باقی نمیذاره که بی‌گناه بمونه. پس ابتدایی‌ترین قد علم کردن در برابر استبداد اینه که خودت گناه خودت رو انتخاب کنی تا استبداد فرصت نکنه برات تعیین کنه. مثلا انتخاب کنی که گناهت دردسرساز بودن باشه.
15
دختره از پدر طرفدار ترامپش پرسیده اگه یکی از دخترهایی که ترامپ باش خوابیده بوده و تو فایل‌های اپستین اومده من بودم واکنشت چی بود؟ پدره گفته عیب نداره، دو تا دختر دیگه دارم! و دعوا شدت می‌گیره و پدر، که از دارندگان اسلحه هم بوده، به دخترش شلیک می‌کنه و می‌کشدش.

بد نیست هموطن من هم که گیر پدر و مادر مذهبی افتاده ازین اتفاقات چیزهایی بفهمه. که آدم‌های ناسالم، به ایمان و دین و پیغمبر اهمیت نمیدن. همونطور که به وطن و امنیت و غیرت و اخلاق هم اهمیت نمیدن. برای اون‌ها مهم نیست معنی این مفاهیم چی هستند، و چرا برای بشر مهم شده‌اند. ترامپ کارهای زیادی در زندگیش کرده، اما هیچوقت به فرزندانش آسیب نزده. حتی یک جمله منفی درباره فرزندانش به زبان نمیاره. طرفدار ترامپ حتی اهمیت نمیده که باید چطور مثل ترامپ بود. چون ترامپیسم صرفا براش یک محمله، برای انتقام‌گیری از فرزند. وقتی حتی به اینکه ترامپ بودن چگونه است اهمیت نمیدن، تصور می‌کنید پدر و مادر شما به اینکه محمد بودن چگونه است اهمیت میدن؟ فکر می‌کنید به چگونه مسلم بن عقیل بودن اهمیت میدن که حاضر بود بمیره اما قواعد مردانگی عرب رو زیر پا نگذاره؟ فقط به اینکه شما به مسلم بن عقیل احترام بگذارید اهمیت میدن. چون یک‌ محمله برای اینکه شما رو طرد کنند. که ازتون انتقام بگیرند. که بهتون بخل بورزند، و بهتون حسادت کنند.
پس خودتون رو‌ سرگرم این نکنید که اگر عقاید ایکس برود و عقاید ایگرگ بیاید، زشتی‌هایی که می‌بینید محو میشن.‌ شما گیر آدم‌های ناسالم افتاده‌اید. همین.
22
در باب «هر بلایی که سر یهودیان آوردن بدترش رو سر شما هم خواهند آورد» می‌دونستید بنیاد شهید فلسطین از انقلاب ۵۷ ایران قدیمی‌تره؟ اسمش بنیاد شهیده چون به خانواده فلسطینی‌هایی که کشته میشن پول میده (و الان از پولی که داره پخش میشه فهمیدن حماس چقدر تلفات داده)، اما در ‌واقع پول میداد برای کشتن یهودی‌ها. «بدترش» اونجاست که برای کشتن شما ۲۰۰ دلار تعیین کرده‌اند، ولی جایزه کشتن یهودی خیلی بیشتره.
فقرا از ثروتمندان تقلید می‌کنند، حتی اگه ازشون انزجار داشته باشند. از خرید مبلمان منزل گرفته، که می‌دونند روش راحت نیستند، اما به خاطر تصویری که از خونه‌شون میسازه، بخشی از مساحت محدود خونه‌شون رو باش اشغال می‌کنند؛ تا مراسم ازدواج‌شون که برای یک «شب رویایی» ادای کینگ‌ها و کوئین‌ها رو درمیارن. ثروتمندان سعی می‌کنند خودشون رو از عوام فقیرتر متمایز کنند. اون‌ها حتی کتاب رو برای این می‌خونند که بتونند درباره چیزهایی صحبت کنند که مردم فقیرتر فرصت نکرده‌اند درباره‌شون چیزی بدونند. اگه این ثروتمندان، که بنا به مقتضیات محیطی که توش بزرگ شده‌اند راستگرا هستند، با مهملاتی که چپ‌ها عرضه می‌کنند، لج کنند، به خاطر مهمل بودن اون محتویات نیست. بیشتر به این دلیله که چپ زیر بار قاعده نرفته و همزمان با فقر کتاب خونده.
اما تقلید فقیر، همیشه یک کپی برداری محض نیست. ازونجایی که دستش همواره بسته‌تره، تقلید میتونه به چیزی متفاوت از یک کپی تبدیل بشه. ثروتمند از یک درآمدی به بالاتر، ماشین‌های اسپورتی میخره که شاید فقط پنجاه دستگاه ازش ساخته شده باشه. و سپس اون‌ها رو تو پارکینگی نگهداری می‌کنه که تجهیزات اون پارکینگ گرون‌تر از کل خونه یک شهروند متوسطه. و سپس واگذارش می‌کنه به فرزندش یا نوه‌ش. که تا اون زمان به دلیل آنتیک بودن قیمت‌شون هم بالاتر رفته. اما فقیری که در حال تقلیده، نمیتونه اون ماشین‌های خاص رو بخره. پس ماشین لوکسی میخره که در تیراژ بالا تولید میشه. که نه تنها نمیتونه همیشه تو پارکینگ نگه داره و باید ازش استفاده کنه، که مستهلکش می‌کنه، بلکه در طول زمان قیمتش هم افت می‌کنه. اون ثروتمند با ماشین‌‌بازی نه تنها ارزش پولش رو حفظ می‌کنه، بلکه ثروت رو به نسل بعدش منتقل می‌کنه (بعلاوه مقداری پرستیژ، به عنوان «خانواده‌ای که میراث صنعت خودرو را پاسداری کردند»). اما فقیر با ماشین‌بازی نه تنها ارزش پول خودش رو از دست میده، بلکه چیزی هم برای نسل بعدش باقی نمی‌مونه.
این تقلید که به برعکس خودش تبدیل میشه، محدود به امورات فیزیکی نیست، و شامل ایده‌ها هم میشه. هدف ثروتمند از انکار سفر انسان به ماه، برای این نیست که ثابت کنه ناسا دروغ گفته. برای اینه که به فقیرترها بگه «شما فقیرها رو راحت گول می‌زنند، اما من سوپرریچ رو نمی‌تونند». ثروتمند در حالی که میلیون‌ها دلار خرج لابی کردن دولتی‌ها می‌کنه، و همون دولت بعدن از پشت بش خنجر می‌زنه، که نشون میده دولت، ثروتمند رو هم به راحتی خر می‌کنه؛ به عوام فقیرتر القا می‌کنه که دائم در حال گول خوردن از دولت هستند، چون فقیرند! سپس فقیر میاد از ثروتمند تقلید کنه، و دچار پارانویا میشه که همه سعی دارند گولش بزنند و پس باید خیلی زرنگ باشه! و این تلاش برای خیلی زرنگ بودن منجر میشه به باور کردن مضحک‌ترین نظریات توطئه و خرافات، و در ته این مسیر به خودش هم آسیب میزنه. مثل وقتی که ثروتمند رفت یواشکی واکسنش رو زد، در حالی که به مردم فقیر می‌گفت این‌ها میخوان با واکسن یه بلاهایی سرتون بیارن! و آدم فقیر، با بدنی ضعیف‌تر و مستعدتر برای بیماری، واکسن نزد، و کاملا واقعی جونش رو از دست داد.
برای ثروتمند، آشوب، عوام بودنه. آشوب علامت فقیر بودنه. بنابراین برای متمایز کردن خودش از عوام فقیر، بیداری وجدان، مطالبه‌گری، و حتی آزادی‌خواهی رو در یک قالب شیک و بوتیکی اجرا می‌کنه. فقیر در تقلید از ثروتمند، اون روش بوتیکی رو دنبال می‌کنه، بدون اینکه حواسش به این باشه که روش آدم فقیر باید یه روش دیگه باشه.
20
یک سرباز زن عاشق یه سرباز هم‌قطارش شده بود اما اصلا درباره‌ش چیزی بهش نگفته بود‌. تا اینکه یک روز جنازه‌ اون پسر رو آوردند. بقیه گروهان به این زن گفتند اول تو برو باش خداحافظی کن. اونجا می‌فهمه که بقیه خبر داشتن که عاشق اون پسر بوده. وقتی میره بالا سر جنازه، همزمان با بغض، ذوق‌زده هم میشه. بهش میگه اگه همه گروهان فهمیده بودند، پس تو هم فهمیده بودی.

فکر می‌کنید این داستان واقعی مربوط به ارتش کدوم کشوره؟
شوروی. جنگ جهانی دوم.
در دل اون همه کثافت و جنایت و خشونت، و ازون جامعه تندخو و وحشی، چنین احساساتی هم کشف می‌شد.
حالا مختاری دو برداشت متفاوت داشته باشی. میتونی نتیجه بگیری عشق مثل گل ریز اما سرسختیه که از شکاف‌های سنگ یخ‌زده هم سر بیرون میاره.
و می‌تونی نتیجه بگیری گول لطافت آدم‌‌ها رو نخوری. چون رذل‌ترین‌ها هم احساسات دارند‌‌. همون‌هایی که به کسی رحم ندارند، داخل سنگر دلتنگ کسی هستند. پس همونایی که دلتنگ کسی هستند، کسانی هستند که به کسی رحم ندارند.

هر برداشت رو انتخاب کنی، مسیرت رو تغییر میده.
20
نمی‌دونم. ایشالا که سرپاست. آرشیو اکانتش یک گنجینه‌ست درباره سوریه. هیچ قسمتش رو جا نندازید و به دیگران هم معرفی کنید تا بخونند. از صدتا کتاب و مقاله و پادکست مفیدتره. اگه کل ایرانی‌ها این اکانت رو میشناختند، امروز در یک جای دیگه قرار داشتیم. نمی‌دونم دقیقا کجا، ولی قطعا یک جای دیگه.
1
اون موقع که ما می‌رفتیم پیش روانپزشک و همکار روانشناسش، آدم‌هایی توی مطب می‌نشستند که انگار از ماشین لباسشویی درآورده شده‌‌ بودند، وقتی که برنامه شستشو به انتها نرسیده و خشک نشده بیرون اومده‌اند. اینکه بین دو مریضی که در آستانه انفجارند بری داخل و بگی «احساس می‌کنم در شهری که هیچ موجود زنده‌ای ساکن آن نیست بهتر می‌توانستم زندگی کنم» شبیه یک بی‌احترامی به مجروحان جنگی بود. و البته با این واقعیت هم آشنا نبودیم که هر درمانگری، قبل از درمانگر بودن متعلق به یک نسله، با همه متعلقات اون نسل. کسی که برای دکتر شدن روزهایی رو در خاطره داره که خونه‌شون جای کافی برای دو مشاجره همزمان نداشت، و به دومی که می‌رسید کتاب و دفتر رو برمیداشت و می‌رفت تو کوچه تکلیفش رو می‌نوشت، توی دلش به مریض جوانی که ممکنه ساعت‌ها تنها صدایی که تو خونه میشنوه صدای موتور یخچال باشه، و باز از هزار و یک چیز دنیا بیزاره، بگه «این سوسول‌بازی‌ها چیه بچه؟ پاشو گمشو خودت رو جمع کن»، اما نیازش به پول ویزیت وادارش کرده به شکل آکادمیک‌تری باش برخورد کنه. به وضوح می‌دیدیم که با مریض هم‌نسل خودشون مثل مکانیکی که همکار مکانیکش یه ماشین رو براش آورده که خودش نتونسته ایرادش رو پیدا کنه، حرف می‌زدند. به زبانی که انگار در انتهای هر جمله این پیوست ناگفته رو داره که «میدونی که چی میگم».
در طب معمولا اینجوریه که وقتی بیمار از مهارت پزشکان در تشخیص مأیوس میشه، خودش میره دنبال کسب اطلاعات بیشتر درباره اون بیماری. در مواردی خاص پیش اومده که این کسب اطلاعات رو تا مرز پزشک شدن جلو ببره. تا روزی که آخرین دکتری که باش حرف میزنه فکر کنه با یک فارغ‌التحصیل دانشکده پزشکی طرفه، نه کسی که صرفا بلده علائمش رو خوب توضیح بده. اما من به خودم گفتم اگه دونستن چیزهایی که این‌ها می‌دونند کمک می‌کرد، خود این‌ها کمک می‌کردند. درسته به پول ویزیت نیاز دارند، اما امتیازی که غرورشون در بهبود حال کسی که به نظر میرسیده در بن‌بست بوده، بهشون میداد، کافی بود که تا جایی که می‌تونند کمک کنند. حتی متریالیست‌ترین افراد هم دوست دارند معجزه‌گر باشند‌. پس تنها چیزی که میتونه کمک‌کننده باشه، باز کردن چشم‌های خودمه. برای دیدن دنیا به شکلی که واقعا هست، نه چیزی که میخوام باشه. و وقتی بازشون کردم فهمیدم چرا بقیه کسانی که در مطب بودند حال‌شون خیلی بدتر بود. در واقع این حال من بود که از همه بدتر بود. چون هیچ چیز مثل دیدن حال آدم رو خراب نمی‌کنه. اما چون در حال تسلیم بودم، ادامه پیدا می‌کرد و جاری می‌شد، و بدنم رو هم با خودش میبرد. خیلی ازون‌‌ آدم‌هایی که به نظر می‌رسید حال‌شون خیلی بدتره، خودشون رو پشت دروازه بینایی نگه داشته بودند و مقاومت می‌کردند. و این مقاومت وقتی طولانی شده بود، بدن‌شون رو دچار اختلال کرده بود. هیچ بدنی نمی‌تونه پشت اون دروازه برای مدت طولانی دوام بیاره.
درمانگرها فکر می‌کردند این رو می‌فهمند، اما در واقع نمی‌فهمیدند. سعی می‌کردند به مریض‌شون بفهمونند که راهی جز پذیرش نداره، و فکر می‌کردند راز موفقیتش در اینه که خیلی کند متقاعدش کنند. اما آرام آرام عادت دادن زندانی به سلولش، با اینکه مهربانانه‌تر از ناگهان پرت کردن به داخلشه، باز هم جزیی از فرهنگ زندانه. فرهنگ معامله کردن وجدان بیدار، با اعصاب آرام. معامله مسئولیت‌پذیری، با دوری از استرس. فرهنگ دوگانه‌سازی بین ریلکس بی‌خاصیت و مبارز پژمرده! اگه خودشون می‌فهمیدند، راهکارشون متمرکز بر عادت دادن زندانی و همزمان بی‌حس کردن بدنی که پشت دروازه کم‌آورده با توسل به دارو که اون عادت دادن رو تسهیل کنه، نبود. اگه خودشون می‌فهمیدند راهکارشون متمرکز بر بینا شدن می‌بود. اما اون کاری نبود که براش آموزش دیده بودند. چون بینا شدن چیزی نیست که عده‌ای رو آموزش بدی تا بقیه رو بش مجهز کنند. خیلی چیزها هست که ابتدا درباره‌شون محتوای آموزشی میسازیم و بعد خودمون رو گول می‌زنیم که راه حل‌‌ها داخل اون محتوا هستند. راه حلی جز اینکه خود فرد رنج دیدن رو ببلعه، وجود نداشت. و چون این تنها راه حل رو انتخاب نمی‌کردند، دنبال ده‌ها راه حل دیگه می‌گشتند که این راه حل رو انتخاب نکنند. با اینکه این تنها راه حل درد زیادی داره، و حال آدم رو از حال هرکسی خراب‌تر می‌کنه، اما چون قرار نیست دنبال ده‌ها راه حل دیگه باشه که تنها راه حل رو انتخاب نکنه، آرام‌تر خواهد بود.
هنوز آخرین باری که ازون مطب بیرون اومدم رو یادمه. که با اینکه حس کسی رو داشتم که به صلیب کشیده شده و کلاغ‌ها دارند گوشتش رو با منقارشون می‌کنند، شعف این رو داشتم که حالا کاپیتان ذهنم خودمم، و طوفانی که در مسیره ترسناک نیست.
پشت دروازه نمونید.
11