Anarchonomy
48.1K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Forwarded from Anarchonomy
اول سوریه اعلام کرد ۳۰ موشک شلیک شده و یک ‌سوم اون‌ها رو با پدافند متوقف کرده. یعنی کلا ده تا لانچ انجام دادن. بعد وزیر دفاع روسیه گفت تقریبا ۱۰۰ تا موشک بوده! و منظورش از «تقریبا» ۱۰ تا بیشتر از ۱۰۰، یعنی ۱۱۰ تا بوده! حتی اگه فرض کنیم همه ده شلیک پدافندی سوریه موفق بوده باشه، درصد عبور از پدافند ۹۲ میشه! و چون تقریبا ممکن نیست همه اون ده تا موفق بوده باشه، درصد نفوذ بالای ۹۵ میشه. این یعنی انگار عملا در برابر تسلیحات مدرنی که ترامپ پز «هوشمند» بودنشون رو می‌داد، دفاعی وجود نداره. هرچند که در شکم روس‌ها یک متر روده راست هم نمیشه پیدا کرد (و همون‌طور که قبلا گفتم ابعاد مسائل هیچوقت اونجوری نیست که بمون میگن) اما از لابلای همین اظهارنظرها هم با دقت در الفاظ به کار برده شده و به کار برده نشده میشه فهمید چه وضعیت ترحم‌برانگیزیه. خیلی حقارت‌باره که مقام سوری تلویزیون رو روشن کنه تا از زبون یک نظامی خارجی بشنوه که دقیقا چندتا موشک خورده به خاک کشورش. و خیلی حقارت‌باره که با این همه هزینه مالی و حتی هزینه اخلاقی که به پای کرملین ریخته شد، پایتخت مملکت عملا بی‌دفاعه!
هرچند که شاید بی‌فایده به نظر برسه ولی من به همه کسانی که در مراکز حساس یا پایگاه‌های نظامی ایران مشغول به کارند توصیه می‌کنم ازون شغل بکشن بیرون! و اگه امکانش نبود یه چیزی مثل بیماری رو بهانه کنند‌. حمله دیشب یک عبرت تاریخی بود در این باره که چقدر جون‌شون بی‌ارزشه. خود نظام که کفایت نداره، اونی هم که اسمش رو گذاشتن «متحد استراتژیک» فقط به جون پرسنل خودش اهمیت میده، و اینکه سوخوهایی که پارک کرده خش برندارن. اگه روزی روزگاری تقابل نظامی رخ داد، هیچ‌کس پشت‌شون نیست. مطلقا هیچ‌کس.
Anarchonomy
اول سوریه اعلام کرد ۳۰ موشک شلیک شده و یک ‌سوم اون‌ها رو با پدافند متوقف کرده. یعنی کلا ده تا لانچ انجام دادن. بعد وزیر دفاع روسیه گفت تقریبا ۱۰۰ تا موشک بوده! و منظورش از «تقریبا» ۱۰ تا بیشتر از ۱۰۰، یعنی ۱۱۰ تا بوده! حتی اگه فرض کنیم همه ده شلیک پدافندی…
یه زمانی برای شاغلان مراکز نظامی حکومت توصیه مشفقانه داشتم، در حالی که الان فقط تماشا می‌کنم. بالاخره آدم در طول زمان یک چیزهایی از خودش رو قیچی، و یه سری چیزهای دیگه اضافه می‌کنه، حتی اگه کلیت مسیرش تغییر نکرده باشه. اتفاقا همین سوژه‌ای بود که به مذهبی‌ها هم یادآوری می‌کردم، که سر و ته تکامل پیامبر شما کجاست؟ علی شما در شصت سالگی همون علی هفده سالگی بوده؟ اگه همون نبوده چه فرقی کرده بوده؟ و اگه همون بوده، یک تکه چوب بوده؟ متأسفانه یا خوشبختانه ما یک تکه چوب نیستیم.
اسراییل میدونه مردم از حکومت جدان، ولی اگه منافعش ایجاب کنه، مردم و حکومت رو یک پکیج واحد در نظر می‌گیره، و با کل اون پکیج مانور میده. به نفع اسراییله که مردم و حکومت کارهایی نسبت بهم انجام بدن که پل‌های پشت سرشون خراب بشه و دیگه نتونند به عقب برگردن. و می‌بینید که دیگه نمیشه به عقب برگشت. اما خراب شدن پل‌های پشت سر، فقط یک روش یکتا نداشت. خود مردم و نخبگان‌شون باید انقدر درایت می‌داشتند که روش‌هایی انتخاب کنند که بیشترین نفع رو خودشون ببرند، و نفع جانبی رو خارجی‌ها. ولی همواره برعکسه، و حداکثر نفع رو خارجی‌ها میبرند، و نفع جانبی رو مردم.
11
Anarchonomy
اسراییل میدونه مردم از حکومت جدان، ولی اگه منافعش ایجاب کنه، مردم و حکومت رو یک پکیج واحد در نظر می‌گیره، و با کل اون پکیج مانور میده. به نفع اسراییله که مردم و حکومت کارهایی نسبت بهم انجام بدن که پل‌های پشت سرشون خراب بشه و دیگه نتونند به عقب برگردن. و می‌بینید…
عدم پذیرش واقعیت‌های کشور، دلیل ابتدایی بن‌بست شدن راه‌حل‌یابی هاست‌. تنها دلیلش این نیست، ولی دلیل ابتداییش اینه. وقتی بپذیری که یک ملت ضعیف، کم‌سواد، بی‌پول، نابلد، پرت، متوهم، و عقب‌مانده از زمانه هستی، تبعات متعاقب این جور ملت بودن رو هم می‌پذیری‌. از جمله اینکه بقیه ملت‌هایی که قوی‌‌اند، سواد دارند، پول دارند، بلدند، سیاست‌سازند و واقع‌گرا هستند، برای تو تکلیف تعیین می‌کنند. ممکنه این تکلیف با شرایط زمانه عوض بشه. ممکنه برنامه‌ای که شش ماه پیش داشتند رو عوض کنند. ممکنه رصد کنند که تو چه می‌کنی و متناسب با کاری که کردی و نکردی برنامه‌شون رو بازتنظیم کنند. اما اینکه تکلیف رو اون‌ها تعیین می‌کنند رو تغییر نمیده. اینکه شرایط رو طوری می‌چینند که هر کاری کنی به نفع اون‌ها تموم بشه، دست اون‌ها خواهد بود. بعد ازینکه این واقعیات رو پذیرفتی، روی این تمرکز می‌کنی که به عنوان یک ملت ضعیف و بی‌سواد و ندار، بهینه‌ترین کارهایی که میتونم انجام بدم چیه که از قِبل برنده شدن ملت‌های قوی و باسواد و دارا، که بهرحال رخ خواهد داد، حداکثر منفعت به خودم برسه. و جامعه ما هنوز به این هشیاری نرسیده، یا مایل نیست برسه، چون به شدت غرورشکنه.
17
ایشون از آیت‌الله‌های کدنویسی هستند، و به جوان‌ها امیدواری میدن که نگران هوش مصنوعی نباشید، برنامه‌نویسی حالا حالاها به مغز انسان نیاز داره.
فارغ از بحث‌های فنی پیرامونش، این عزیزان چرا از خودشون نمی‌پرسند چرا فقط این ماییم که انقدر خودمون رو غیرقابل جایگزینی می‌بینیم؟ بقیه اصناف هم این حس رو داشتند، اما این حس کمرنگ شد و رفتند دنبال موانع قانونی و اجتماعی برای جایگزین شدن‌شون. مثلا تدوین‌گر فیلم نگفت من جایگزین‌شدنی نیستم. درخواست افزایش حقوق کرد، چون دیگه دستیار انسان نداشت و بش گفتن خودت با ابزارهای جدید کار رو دربیار. عکاس نگفت من جایگزین‌شدنی نیستم، درخواست کرد روی عکس‌های مصنوعی لیبل بزنند. چرا برنامه‌نویس هنوز در مرحله انکاره؟ دلیلش این نیست که این قشر، بنا به نوع شغلی که داشت، خودش رو نزدیک‌تر می‌دونه به ماشین، که زبونش رو بلده، ولی بقیه آدم‌ها بلد نیستند، و به ماشین میگه «تو منو آخر از همه قربانی می‌کنی، مگه نه؟ من و تو فرق داریم با بقیه و تو»؟
اینکه «من به کسی برنامه نمیدم»، یک نوع پرهیزکاری نیست (که اگه بود هم درست بود. چون آدم سالم، به دیگران نمیگه ریسکی رو بپذیرند که خودش داخل اون ریسک نیست). بلکه از یه جور درک کردن طرز کار دنیا حاصل شده. وقتی سنم کمتر بود فهمم نمی‌رسید که خیلی چیزها پرسیدنی و جواب دادنی نیستند. خیلی چیزها دفترچه راهنما ندارند و مثل تایتانیک نیست که بتونی بپرسی قایق رو باید چطور آزاد کرد، یا در مخفی که به طبقات بالاتر میره کجاست. اون‌هایی که می‌تونند راه‌های جدید رو باز کنند، نیاز به پرسیدن از کسی ندارند، و اون‌هایی که نیاز به پرسیدن از کسی دارند راهی باز نخواهند کرد. پرسش‌ها برای سرگرمی‌اند، با اینکه کسی بش اعتراف نمی‌کنه.
6
نه هنوز. اگه درباره ناامید بودنشون حرف می‌زنند و با بقیه درمیون میذارن، یعنی امید به طور کامل تخلیه نشده‌. همه حرف زدن‌های انسان از روی نیاز به تأیید شدن نیست. خیلی وقت‌ها حرف میزنه تا یکی حرفش رو رد کنه، چون به اون رد شدن نیاز داره. اگه لازم باشه انقدر تکرار می‌کنه که حتی تو جنگل هم وقتی تنهاست، حرف بزنه و منتظر رد شدنش باشه. اون قضیه کلیشه‌ای چند هزار ساله که «خدایا اگه می‌شنوی علامتی نشون بده» و سپس علامت فرض کردن رندوم‌ترین حادثه، در همین چارچوبه.
6
جامعه ارباب-رعیت پسند، هیچ مشکلی با عزاداربودنت برای هموطنت نداره، و حتی تشویقت هم می‌کنه. اما عصبانی بودن برای هموطنت رو برنمیتابه. این واقعیتی بود که همیشه جلوی چشم‌تون بود، حتی در رویدادهای روزمره، ولی بش دقت نمی‌کردید. وقتی توی خیابون بین زن و شوهر دعوا می‌شد، حق نداشتی دخالت کنی، و از هموطن ضعیفت دفاع کنی، چون مسئله ناموسی بود، و به تو مربوط نبود! کافیه جایی که ازت می‌پرسند «به تو چه؟»، بگی «یعنی چی به من چه؟ هموطنمه!»، بت می‌خندند. حتی همین خانواده‌هایی که امروز داغدارند هم بت می‌خندیدند. به تو اجازه داده‌اند برای بستگانت عصبانی بشی، و برای ناموس خودت، و سپس برای هم طایفه‌ای خودت. فراتر ازین، اجازه عصبانی شدن برای کسی رو نداری. می‌بینید که در شهرستان‌ها بعد ازینکه پسران‌شون بازداشت شدند، کل طایفه میریزه جلوی پاسگاه یا پلیس امنیت، و درخواست می‌کنه سریعا آزاد بشن. قبلا درخواست بود، سال‌های اخیر تهدید هم اضافه شده‌، و چون خیلی محلیه نتیجه اون تهدیدات هم مشخص نمیشه. یعنی مسئله‌ای که کاملا ملی است رو میخوان طایفه‌ای حل کنند. چون فقط عصبانیت برای بستگان، ناموس، و طایفه رو قبول دارند، و به رسمیت میشناسند.
می‌خواید هموطن‌تون رو عصبانی کنید، برای هموطن‌تون عصبانی بشید.
2
Forwarded from Anarchonomy
همون دنیایی که آمار ۲۸ هزار کشته فلسطینی رو از تروریست‌های «وزارت بهداشت» حماس می‌پذیرفت و به همون شکل منتشر می‌کرد، و روی اون تحلیل می‌نوشت و روی همون محتوا می‌ساخت و روی همون واکنش‌های عاطفی میداد، آمار رشد اقتصادی روسیه رو هم می‌پذیره و به همون شکل منتشر می‌کنه و روی همون تحلیل ارائه می‌کنه و روی همون نتیجه‌گیری می‌کنه.
گوشه ذهن‌تون نگه دارید بعدا لازم‌تون میشه.
113
Forwarded from Anarchonomy
یه کلیپی هست که محمدرضا پهلوی داره به تعدادی آخوند میگه باید برای مردم «برق اتمیک» تهیه کنیم، تا زنده بمانند، چون قاعدتا باید زنده بمانند که بتوانند به شعائر اسلامی عمل کنند. اون‌ آخوندها هم درست مثل گاوی که داره یک زبان بیگانه رو میشنوه، حتی نمی‌دونستند کجای جمله اعلیحضرت باید سرشون رو به نشانه تأیید تکان بدن. معلوم نیست شاه چه فکری کرد با خودش.. که یک مشت روضه‌خوان بتونند بفهمند برق اتمی چیست و چه ربطی به موازین شرعی داره؟! اما مشخصه چیزی که اصلا بش فکر نکرده بود این بوده که داره مردم رو رعیت خودش می‌پنداره، نه شهروند. این رعیته که باید آب و نان‌ و برق‌شون رو تأمین کنی. شهروند خودش این کارها رو انجام میده؛ اگه بش اجازه بدن. البته شاهان کلاسیک ایران، حتی برای رعیت هم این وظیفه تامین‌کنندگی رو به عهده نمی‌گرفتند و روزی‌شون رو به خدا میسپردند. ولی رعیت‌داری در قرن بیستم با میلیون‌ها شهرنشین، نمی‌تونست هیچ‌ شباهتی به نظم دوران شاهان قدیم ایران داشته باشه. جامعه عشایری و روستانشینی که حداقل در غذا مستقلند رو راحت میشه به امان خدا سپرد. اما شهرنشینان برای تأمین مایحتاج‌شون باید از مکانیزم‌ مدرنی که متناسب با زندگی صنعتیه، استفاده کنند؛ و اگه اون مکانیزم بهم بریزه، خیلی سریع کار به جاهای باریک می‌کشه.
کسانی که حاضر نیستند شهروند شدن رعیت رو بپذیرند، که همین الان هم دارند بر ایران حکومت می‌کنند (با اینکه ریخت و قیافه‌شون خیلی با شاه فرق داره)، متوجه این واقعیت نیستند که کنترل، سابقه ایجاد می‌کنه، و سابقه انتظار ایجاد می‌کنه، و انتظار رفتار رو تغییر میده. قحطی زمان جنگ جهانی در ایران، بیشتر از مقداری که باید تلفات گرفت، چون انتظار مردم از کنترل حکومتی این بود که نمیذاره کار به فوت بر اثر گرسنگی بکشه، و رفتارشون رو با همین انتظار تنظیم کرده بودند. وقتی که واقعیت خودش رو عریان کرد، اتفاقاتی افتاد که همه فکر می‌کردند فقط متعلق به داستان‌ها و کتاب‌هاست. مثلا دختر متاهل از پدرش تقاضای نان می‌کرد، و اون هم می‌گفت در صورتی میدم که بیای خونه من و بخوری و برگردی. و دختره همین کارو میکرد. در نتیجه چیزی به شوهرش نمی‌رسید. و شوهره از گرسنگی میمرد. چون موقعیت کشور داشت شهری می‌شد، اما موقعیت مردم در حالت رعیتی باقی مونده بود، و شاه هم رعیت رو ول کرده بود. کشوری که شهری شده، اگه شهری اداره نشه، به یک تله بزرگ تبدیل میشه که میتونه میلیون‌ها نفر رو ببلعه.
بعد از یک قرن ما دوباره در همون موقعیتیم. ایران به طور کامل شهری شده‌. حتی روستاها هم دیگه تنور ندارند (از جمله لجبازی‌های آخوند شیعه میشه به مورد تنور هم اشاره کرد، که در زمان توسعه‌گرایی دولت پهلوی به روستاییان می‌گفتند تنورهاتون رو جمع نکنید، رو این دولت نمیشه حساب کرد، این‌ها میخوان شیعیان رو گرسنه کنند بعدا. اما پنجاه سال بعد، به روستاییان گفتند دیگه تنور لازم ندارید، جمع‌شون کنید، گاز آوردیم براتون)، اما هنوز اقتصاد شهری نشده و مردم چیزی بیش از هشتاد میلیون رعیت گرسنه نیستند‌. و بدیهیه که در سیستم رعیتی، مهم‌ترین مسائل اقتصاد، تخم‌مرغ و ماست و نان لواش و قند و شکر باشه. پمپاژ پول نفت، صرفا باعث شد قلدر وقت که در تهران بر تخت نشسته، در تأمین نیازمندی‌های رعیت، موقتا، باعرضه‌تر از چیزی که بود به نظر برسه. برای همینه که هروقت نفت ارزان میشه، یا گرونه اما پولش نمیرسه، عبارت مملکت «بی‌صاحاب» با فرکانس بیشتری از دهان مردم خارج میشه. چون خود مردم هم هنوز در برابر شهروند شدن مقاومت نشون میدن و مایلند رعیت باقی بمونند، و ازین شاکی‌اند که ارباب، خوب رعیت‌داری نمی‌کنه. که این آدرس غلط رو بوجود آورده که «دیگه انسان شریفی پیدا نمیشه که ارباب ما باشه». در حالی که آدرس درست اینه: «نمیشه هشتاد میلیون رعیت داشت، اون هم در قرن بیست و یکم، اون هم در شرایطی که همه‌چیز شهری شده. پس شریف‌ترین انسان‌ها هم نمی‌تونند ارباب خوب باشند». به جای اینکه از امکان‌پذیری رعیتی اداره شدن مملکت مأیوس بشن، از امکان‌پذیری ظهور انسان‌های شریف مأیوس میشن. و این دقیقا ذهنیت بازنده مسلک رعیت ترسوئه.
9
برای اینکه دیوانه نشی باید دیوانه باشی.
شاید یه روز متوجه شدید مکانیزمش چطور کار می‌کنه.
10
Anarchonomy
برای اینکه دیوانه نشی باید دیوانه باشی. شاید یه روز متوجه شدید مکانیزمش چطور کار می‌کنه.
یکی از بچه‌های توعیتر که الان دنبال‌کننده‌های زیادی داره همون سال‌ها به عنوان نصیحت می‌گفت زیادی می‌نویسی، باید کم بنویسی که فکر کنند بین هربار نوشتن کلی فکر کرده!

#لبخند_شبانه
1
ایرانی عصبانی میگه اسلام همینی است که حکومت اسلامی دارد اجرا می‌کند. این قتل‌‌عام‌ها، این جنایت‌ها، این کثافت‌کاری‌ها، همه فرامین اسلام هستند.
با اجازه سوالی در همین راستا ازشون می‌پرسم: پس میهن‌دوستی هم همینی است که این حکومت دارد اجرا می‌کند؟
2
Anarchonomy
ایرانی عصبانی میگه اسلام همینی است که حکومت اسلامی دارد اجرا می‌کند. این قتل‌‌عام‌ها، این جنایت‌ها، این کثافت‌کاری‌ها، همه فرامین اسلام هستند. با اجازه سوالی در همین راستا ازشون می‌پرسم: پس میهن‌دوستی هم همینی است که این حکومت دارد اجرا می‌کند؟
چطور می‌تونید این حرف رو بزنید وقتی که این دین باستانی در همون بدو تولدش با هشت تا تفسیر مختلف مواجه شد و به جنگ داخلی کشید؟ یعنی عرب بادیه‌نشین بیسواد چهارده قرن پیش به این توافق نرسیده که با یک چارچوب محکم و مبرهن طرفه، بعد شما در قرن بیست و یکم، متوجه شدید که با یک چارچوب محکم و مبرهن طرفید؟
7
Anarchonomy
چطور می‌تونید این حرف رو بزنید وقتی که این دین باستانی در همون بدو تولدش با هشت تا تفسیر مختلف مواجه شد و به جنگ داخلی کشید؟ یعنی عرب بادیه‌نشین بیسواد چهارده قرن پیش به این توافق نرسیده که با یک چارچوب محکم و مبرهن طرفه، بعد شما در قرن بیست و یکم، متوجه شدید…
قطع انگشت چیه عزیز من، حتی طرز نماز خوندن هم در قرآن مشخص نشده. نماز که ستون دینه. نمازی که اگه مسلمانی عمدن نخونه مرتد محسوب میشه.
اینجا هدف من این نیست که بشینم توضیح بدم که اسلام چیست. دارم می‌پرسم شما که دارید می‌‌بینید همه این چیزها برای تشکیلات اوباش اسباب‌بازی هستند، پس چرا همه موارد رو اسباب‌بازی محسوب می‌کنید و فقط یک مورد دین رو نه؟
7
Anarchonomy
قطع انگشت چیه عزیز من، حتی طرز نماز خوندن هم در قرآن مشخص نشده. نماز که ستون دینه. نمازی که اگه مسلمانی عمدن نخونه مرتد محسوب میشه. اینجا هدف من این نیست که بشینم توضیح بدم که اسلام چیست. دارم می‌پرسم شما که دارید می‌‌بینید همه این چیزها برای تشکیلات اوباش…
چون هر دو به شما مربوط نیست. حکومت که داره از همه‌چیز به عنوان اسباب‌بازی استفاده می‌کنه، شما هم که دیگه دچار انقطاع از زیست مذهبی شدید. کسی که یه بار هم پاش رو نذاشته مسجد چرا باید بشینه اسلام رو رد کنه؟ با فوکوس روی دین، در حال یک خودفریبی جمعی هستید. که اگه «تطهیر» صورت بگیره ، ایران درست میشه. و این از چیزی که باید روش فوکوس بشه منحرف‌تون می‌کنه. مشکل جامعه شما اینه که قلدرپرسته‌. منغعت اجتماعی رو نمیفهمه. کار حزبی تو کتش نمیره. سازمان رو با هیئت اشتباه می‌گیره. کل نود میلیون نفر آتئیست هم باشن باز این مشکلات رو دارید.
به شکل‌های مختلف گفتم این تشکیلات ترکیب اخوان‌المسلمین و گروه واگنره. برفرض اخوانش رو حذف کردید، واگنرش رو چه می‌کنید؟ تو کشوری که واگنر بش حکمرانی می‌کنه نمیشه زندگی کرد.
8
Forwarded from Anarchonomy
یه آدم چینی چه جور آدمیه؟ همون آدمیه که پشت تلفن با صبر و حوصله فولادین سفارش می‌گیره ازت و با اینکه زبانش رو خوب بلد نیستی به روی خودش نمیاره، تا جایی که به خودت میگی حق دارند انقدر در تجارت موفق باشند، یا همون آدمیه که تا مأمور دولت نیاد بالا سرش دست از ریختن ماده سرطان‌زا در محصولی که میخواد بده به مردم، برنمی‌داره؟ همون آدمیه که وقتی میاد تو دانشگاه خارجی درس بخونه به خودت میگی چطور ممکنه این آدم‌های بینوا طرفدار آدم‌کشی مثل مائو بوده باشند، یا همون آدمیه که همین الان میگه کاش مائو زنده بود؟
اگه به عنوان سرباز در جبهه موفق به گرفتن چند اسیر شدید، و مافوق دستور داد اعدام‌شون کنید، و می‌دونید که اگه تمرد کنید قبل از اعدام کردن اون‌ها، خودتون رو اعدام می‌کنه، انجامش میدادید یا نمی‌دادید؟ بیشتر آدم‌ها انجامش میدن. میدونند که ممکنه تا آخر عمر صحنه‌ش از ذهن‌شون پاک نشه، اما انجامش میدن. اما وقتی مردم در اون موقعیت نیستند، یعنی هر موقعیت دیگه‌ای غیر ازون موقعیت هستند، چطور درباره خودشون حرف می‌زنند؟ شبیه کسانی که خیلی مطمئنند ازینکه همواره راه درست رو انتخاب می‌کنند! و این باعث میشه فکر کنی دارند دروغ میگن. البته درباره خیلی چیزها به خودشون و دیگران دروغ میگن، ولی اطمینان از دروغ حاصل نمیشه. مطمئنند همواره راه درست رو انتخاب می‌کنند، چون هنوز با خودشون آشنا نشده‌اند. در دو حالت اطمینان درباره هرچیزی ظاهر میشه. در حالت اول فرد خیلی آشناست با اون چیز. و در حالت دوم، خیلی ناآشناست. مثل دو نفر که از بالای دیوار میپرند، و یکی‌شون قهرمان پارکوره، و اون یکی دفعه اولشه. اون چون می‌دونه پریدن یعنی چی میپره، و اون یکی چون اصلا نمیدونه پریدن یعنی چی، میپره.
مادربزرگ ترکیه‌ای اونه که روی ترشی‌های آلبالوش نمیشه قیمت گذاشت، یا اونه که میگه باید کردها رو فقیر نگه داشت چون خطرناکند؟ جوابش اینه که هر دو. ولی مادربزرگی که تا الان فقط ترشی آلبالو درست می‌کرده، هنوز با خودش که میتونه فقر رو برای دیگران تجویز کنه، آشنا نشده. و ازونجایی که شناخت تو ازش، چسبیده به شناخت خودش از خودش، تو هم فقط تا ترشی رو میشناسی. و وقتی، یک روز، مثل روزی که نازی‌ها ریختن تو ساختمون‌ها و یهودی‌ها رو بیرون کشیدن و سوار کامیون کردن، کار به بعد از ترشی میرسه، و شوکه میشی، از خودت میپرسی چطور ممکنه اون «آدم‌های نازنین» یهو اینجوری کنند؟
برای اینکه این اتفاق برات نیفته، باید شناختت از مردم رو، از شناخت خودشون از خودشون، جدا کنی. وقتی کامل جدا شد، به وضوح می‌بینی که «آدم‌های نازنین» یه قصه‌ست. ترشی‌های آلبالو رو دارند شیاطین درست می‌کنند.

And there you'll see me, welcoming you to hell.
6
اون نسخه شما که فکر می‌کرد دنیا جاییه که ازش خوبی بگیره، خیلی وقته که مُرده، اما هنوز اون نسخه شما که فکر می‌کنه دنیا جاییه که باید بش خوبی داد، متولد نشده. بنابراین در عالم برزخید، و این اذیت می‌کنه.
یور ولکام.
3
به طرز تاریکی از دموکراسی دور هستیم. از قبل که کارهایی که لازم بود انجام بشه نشده، و امروز هم در بدترین شرایط ممکنیم. اگه دخیل بسته‌ها به پهلوی یک دور دیگه از تاکتیک موج انسانی استفاده کنند، و کوهی از شهدا به کوه شهدای فعلی اضافه بشه، دیگه نمیشه طلب‌شون از کشور رو جمع کرد. جمهوری اسلامی مدعیه سیصدهزار کشته داده تا به قدرت برسه، و در قدرت بمانه. اگه پهلویست‌ها ازین عدد عبور کنند، خودشون رو وارث حقیقی ایران خواهند دونست، و به حق و حقوق احدی وقعی نخواهند نهاد‌. از طرفی با این جوی خون که جاری شده، باید در عرصه جهانی رضا پهلوی رو، با تمام بی‌کفایتی و بی‌مسئولیتی‌هاش به عنوان ویترین اپوزیسیون معرفی کرد و فحش رو در داخل نگه داشت تا وسط این وانفسا تصویری بهم‌ریخته از مخالفان نمایش داده نشه به دنیا. در واقع نه در دو گانه بد و بدتر، که در دوگانه فاجعه و افتضاح قرار گرفته‌ایم. ازون طرف ترکان بغداد به طور کامل اختیارات جمهوری اسلامی رو به دست گرفته‌اند و منتظر یک دخالت نصفه نیمه خارجی‌اند که همین پانتومیم کشورداری رو هم حذف و مملکت رو به پادگان سامراء تبدیل کنند. اگه تاریخ بخواد بامون شوخی کنه، شاید متعاقب این سامراسازی، گوشه‌ای از مملکت یه چیزی شبیه صفاریان قد علم کنه، اما حتی همون هم دردی رو دوا نخواهد کرد. در موقعیتی که از ترکیب این شرایط بوجود اومده، حرف زدن از دموکراسی مثل هزلیات دیوانه‌ای که در بازار شهر تلو تلو میخوره به نظر میرسه.
34
Anarchonomy
یه آدم چینی چه جور آدمیه؟ همون آدمیه که پشت تلفن با صبر و حوصله فولادین سفارش می‌گیره ازت و با اینکه زبانش رو خوب بلد نیستی به روی خودش نمیاره، تا جایی که به خودت میگی حق دارند انقدر در تجارت موفق باشند، یا همون آدمیه که تا مأمور دولت نیاد بالا سرش دست از…
کامنت یکی از خوانندگان:


من که یک افغانستانی شیعه در ایران بودم، روزهایی دیدم که بعید میدونم کمتر مهاجری هر جای دیگه دنیا به چشم دیده باشه. سالهای ۱۳۷۷-۷۸ بود، که طالبان در افغانستان دست به کشتار جمعی شیعیان در افغانستان زد، خیلی از شیعیان_که عمدتا هزاره هستند با چهره آسیایی و در ایران فقط اینها به عنوان افغانی شناخته میشوند_ به ایران فرار کردند. اکثرا هم خانواده هایی که شوهر یا پسران بزرگ خانواده توسط طالبان کشته شده بودند و مابقی زنها با مشقت فراوان با بچه های کوچک و همراهی یک یا چند مرد به ایران فرار کرده بودند. نه به لحاظ مالی توانایی اجاره خانه ای در ایران داشتند و نه به خاطر جو ضدافغانی آن زمان شانسی برای اجاره یک خانه. اکثرا در منزل یکی از اقوام و دوستانی که قبل تر به ایران آمده بودند ساکن میشدند. و ما هم از خانواده هایی بودیم که میزبان بودیم و ساکن یکی از محله های حاشیه شهر مشهد. در همان سالها نیروی انتظامی با وانت در کوچه ها گشت میزد و در تک تک خانه ها را میزد و اگر میفهمید افغانی هستن، کارت شناسایی _ سربرگ شناسایی اتباع_ درخواست میکردند که به منزله اقامت قانونی اتباع بود. معمولا هم این کارتها به تعداد افراد خانواده نبود یکی بخاطر مراحل اداری طاقت فرسا و نبودن سیستم خاصی برای صدور و کاملا شانسی بودن همه چیز و دومی زادوولد زیاد خانواده ها بود. نیروی انتظامی که میامد نه تنها مهمانان پناه آورده بلکه تعدادی از خانواده میزبان که کارت شناسایی نداشتند را هم سوار بر وانت و بعد اردوگاه سفیدسنگ و دیپورت میکردن. مواردی بود که پدرخانواده سر کار بود، مادر رفته بود چندساعتی در صفهای طولانی نان و وقتی برگشته بود، دیده بود خانه خالی و همه را بار زده بردند. من آن موقع ۹ ساله بودم. همسایه های ایرانی را میدیدم که با چه شعفی در حال تماشای قدرت نمایی نیروهای انتظامی بودند،
که البته با همراهی یک عده لباس شخصی یا همان نوچه های لات و قلدرشان بودند. تمام همسایه ها میریختند بیرون، به سربازها خانه های افغانی ها را نشان میدادند. یا حتی میگفتند نه سرکار اینا خونه هستند عمدا در را باز نمیکنند، بعد سربازها از روی پشت بام وارد خانه ها میشدند. بعد صدای ضجه و ناله زن و بچه ها که با خشونت سوار وانت میشدند. لبخندهای رضایت بخشی که روی چهره همسایه های ایرانی بود دیدنی بود. مرد خانواده با یک عرق چین و شلوار گشاد، زن خانواده که انگار حتی وقت نکرده بود چادر بپوشه ، پرده در حیاط را روی سرش مینداخت و دم در می ایستاد، دختر همسایه هایی که مادرشان گفته بودن نزدیک شوهر کردنشان است و دیگر حق ندارند به کوچه بروند با بقیه دخترها بازی کنند و مدتها بود که اصلا از خانه بیرون نمیامدند هم حتی برای تماشای ضجه و ناله افغانی ها اجازه داشتند که بیایند و بایستند و تماشا کنند. همسایه های ما همه مسجدی، مومن، روضه خوان، جلسه قرآنی بودند. من چون قرآن روان میخواندم مادرم منو همیشه به جلسات قرآن میبرد تا مثلا شوآفی جلو بقیه کرده باشه. وقتی ما کارتهای شناسایی مون را نشان دادیم و از دم تیغ نیروهای انتظامی خودمان را خلاص کردیم، همسایه ها از اینکه ما به نظرشان قسر دررفته بودیم دمغ شده بودند، یکی شان مدام به سربازها گوشزد میکرد که پیرمردی هم در خانه شان زندگی میکند که منظورشان پدربزرگم بود. سربازها مجدد خانه را گشتند و وقتی نیافتنش، مادرم را زیرسوال گرفته بودند که خودش کجاست، کارتش کجاست، که گفتیم همراه خودشه و راهشان را در جستجوی افغانی دیگر کج کردند و رفتند با وانتی مملو از زن و بچه هایی که حال و روزشان از کاروان اسرای شام هم بدتر بود. همسایه های ما همه شان مادربزرگهای ترکیه ای بودند که روی ترشی های آلبالویشان نمیشد قیمت گذاشت و نظر خودشان هم همینه. یادمه یبار گفتی که وقتی راهزن ها مسافران اتوبوسی را غارت میکنند، آنهایی که ته اتوبوس هستند دلخوش نباشند که نوبت آنها نمیرسه. کسانی که در برابر قلدری و خشونت عریان حکومت سکوت یا حتی حمایت کردند، بالاخره نوبت آنها هم رسید.
15
Forwarded from Anarchonomy
زمان بچگی یه همکلاسی داشتم که مشخص بود خانواده فقیری داره. یک‌بار ازم خواست برای کمک به انجام تکالیفش برم خونه‌شون. چون به خاطر سرماخوردگی چندروز نیومده بود مدرسه و از درس عقب افتاده بود. من هم قبول کردم. اون موقع زمستان بود و شیفت ما بعدازظهری بود. که یعنی وقتی تعطیل می‌شدیم هوا تاریک بود. و چون تاریک بود مادرم اجازه نداد تنهایی برم. با اینکه فاصله کمی با ما داشتند. ما سر خیابون بودیم، و اون‌ها تهش. و این خیابونی بود که قاعدتا باید کوچه می‌بود. من نمی‌دونستم خونه‌شون چه شکلیه، ولی برای هر سطحی از فلاکت آماده بودم. وقتی رسیدیم اولین چیزی که باش برخورد کردیم توالت بود. ازین خونه‌هایی بود که توالت‌شون بیرون از خونه‌ست، در حالی که حتی حیاط هم نداشت. یک راهرو مستقیم وصل میشد به اتاق پذیرایی، و ابتدای اون راهرو توالت بود. توالتی که هیچ زیرساختی جز یک آفتابه نداشت. که مشخص بود از پس وضعیت چاه برنمیاد. مادرم تا بو رو شنید چادرش رو کشید بالاتر و آورد جلوی صورتش تا کار ماسک تنفسی رو انجام بده. وقتی در رو باز کردند و خلاصه‌ای از شرایط داخل دیده شد، مادرم گفت خودت برو تو، من دم در منتظر میمونم. رفتم نشستم و چیزهای که لازم بود بنویسه رو براش ردیف کردم. هر از چندی نگاهم رو قاچاقی از روی دفتر و کتاب برمیداشتم و یک گوشه دیگه از خونه رو اسکن می‌کردم، و سریع برمی‌گشتم روی کاغذها. ازین اسکن‌ها اینطور بر می‌اومد که این‌ها استفاده چندانی از آشپزخانه ندارند، برای همین به مرور به یک آبدارخانه تبدیل شده و چراغ علاء‌الدین بیشتر کارهاشون رو راه میندازه. چون حتی برای ناهار هم سیب‌زمینی آب‌پز می‌کنند و می‌خورند.
مادرم هیچ‌وقت در زندگی مرفه نبود، و انقدر سختی و دردسر تحمل کرده بود که به نظرش جوانی و سلامتیش به باد رفته. سختی‌های در حد کوزت. اما از انتهای خیابون خودمون هم خبر نداشت. در حدی که براش شوکه‌کننده بود. و اگه همکلاسی بودن من و اون پسر نبود، شاید هیچوقت هم خبردار نمی‌شد. مخصوصا که چند سال بعد ازونجا رفتند و اون خونه تخریب شد، طوری که انگار قبلش هیچ انسانی اونجا نبوده.
امروز کار مملکت به جایی رسیده که خیلی‌ها دارند به اینکه ناهار هم فقط یک سیب‌زمینی بخورند، فکر می‌کنند، و عده زیادی بودجه همونش هم ندارند، چون هر کیلوسیب‌زمینی بیست هزارتومنه، که باز هم این عدد باقی نمیمونه و ممکنه این پست به خاطر این عدد، خیلی زود قدیمی به نظر برسه. اون آشنایی ناخواسته با فلاکت، که تقریبا تصادفی رخ داد، به یک آشنایی با تجربه شخصی تبدیل شده، ولی با یک تأخیر سی ساله. اون خانواده‌ای که مردم نمی‌دیدن‌شون، و ما تصادفی دیدیم‌شون، سی سال پیش داشت مثل وضعیت بحرانی امروز خیلی‌ها زندگی میکرد. سی سال بی‌اعتنایی به واقعیت، به شکل یک هیولا دراومد، و این هیولا یقه همه رو گرفت، و مردم رو به همونجایی برد که اون‌ها اون موقع بودند.
ریشه این بی‌اعتنایی اونجا بود که همه فکر می‌کردند اوضاع عادیه، و اون‌ها فقرایی هستند که در اوضاع عادی هم ممکنه پیدا بشه. میدونم که با دقت کافی نخوندید. پس لطفا دوباره بخونید: ما فکر می‌کردیم اون‌ها فقرای شرایط عادی هستند.
ترکیه در شرایط عادی بود. فقیر هم داشت. فقرای ترکیه، فقرای شرایط عادی بودند. و مصر. و قبرس. و ایتالیا. و هند. و ژاپن. شرایط عادی، یعنی یه سری چیزها هست، از شانس گرفته تا خصوصیت‌های جغرافیایی که به نفع اقتصاد تموم میشه؛ و یه چیزهایی نیست، مثل شهرداری کارآمد، مثل مدرسه کافی، مثل آب به خاطر خشکسالی. دوره‌های خوب هست، و دوره‌های بد. روزهای شیرین هست، و روزهای تلخ. سناتورهای بد میرن و سناتورهای خوب میان، و برعکس. اتفاقات خوب میفته، و اتفاقات بد. و اتفاقات بد جبران میشه. و گاهی نمیشه. این شرایط عادیه، و در اون فقر هم وجود داره.
ولی ما تو شرایط عادی نبودیم. دست کشور ما رو بسته بودن، و داشتن جلوی چشمش همه‌چیزش رو میبردن. اون خانواده، فقیر شرایط سرقت بودند. مثل وقتی که دزد کنار جاده‌ای یه اتوبوس رو نگه میداره، میاد بالا و از صندلی جلو شروع می‌کنه به لخت کردن مسافرها. بیشتر مردم ته اتوبوس نشسته و مشغول تخمه آفتابگردان بودند. گاهی بیرون رو هم نگاه می‌کردند و ازین غر می‌زدند که چرا حرکت نمی‌کنیم. مسافری که نمیدونه موضوع چیه، فکر می‌کنه مشکل اصلی توقفه. برای همین تا همین اوائل دهه هشتاد، هنوز امیدوار بود که با کمک رنو، یکی از خودروسازهای مطرح جهان میشیم، و خوب نیست که در این صنعت «توقف» داشتیم. و این فقط یک مثاله، از مجموعه نگاهش به محیط، که نشون میداد نمی‌دونه موضوع چیه.


حالا نوبت ته اتوبوسی‌ها شده.
20