Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن
Download Telegram
یکی از خطبه‌خوان‌های انگیزشی درباره عادات وقت‌کشی مردم و مدیریت زمان حرف می‌زد و می‌گفت اگه پول ندارید اشتباهه محتوایی رو در اینترنت تماشا کنید که تو دنیای واقعی فقط پولدارها تجربه‌ش می‌کنند. مثلا دیدن ویلایی که پنجره‌هاش رو به کوهستانی سبز باز میشه، مربوط به شما نیست. شما فقط برای چیزهایی وقت بذارید که کمک می‌کنه پول دربیارید. بعد که به اندازه کافی درآوردید برید اون ویلا رو بخرید.
بیشتر این افراد شارلاتان هستند و وانمود می‌کنند پولدار شدن معادلی فاینانشال از ورزشه. یعنی همونطور که همه قابلیت اینو دارند که اگه به خودشون زحمت بدن، به بدن بهتری برسند، همه قابلیت پولدار شدن رو دارن، به شرطی که به اندازه کافی زحمت بکشن! که این مهملی بیش نیست. حتی در آزادترین محیط کسب و کار و ایده‌آل‌ترین شرایط تجارت، بیشتر مردم هیچوقت پولدار نمیشن. بنابراین این توصیه، معادل اینه که به مردم بگی نباید برای محتوایی که مربوط به پولدارهاست وقت بگذارید، چون بیشترتون قرار نیست هیچوقت تجربه‌ش کنید.
برای آدم‌های نرمال این یک کار عادی و ساده‌ایه که وقتی در یک اتاق نشسته‌اند یک عقاب رو که بالای کوه نشسته رو در ذهن تجسم کنند. محققان یه روزی متوجه شدند حدود ۱۰ درصد مردم این کار عادی رو نمی‌تونند انجام بدن. اگه جلوشون یه عقاب نشسته باشه، یا عکسش رو نگاه کنند، می‌تونند تصویرش رو تو ذهن داشته باشند، اما اگه چشم‌شون رو ببندند اون تصویر هم میره. بعدها برای اینکه بفهمند این افراد چه خصوصیات مشترکی با هم دارند یک آزمایش طراحی کردند. به آدم نرمال، و آدمی که نمیتونه تصور رو تو ذهنش داشته باشه گفتند در حالی که چشم‌شون بازه، یک نور خیره‌کننده رو تجسم کنند. اونی که قابلیت تصور نداشت، هیچ تغییری در چشمش دیده نشد، ولی مردمک چشم آدم نرمال تنگ‌تر شد! که نشون میداد مسیر بین چشم و قسمت پردازش تصویری مغز و تصور، دو طرفه‌ست. نه تنها با نور خیره‌کننده واقعی، مردمک جمع میشه، بلکه با تصورش هم جمع میشه، که یعنی سیگنال ازونطرف به این طرف اومده. این یکی از ترسناک‌ترین کشفیات درباره سیم‌کشی مغز انسانه. ترسناک ازین جهت که چه جاهای دیگه‌ای این دو طرفه بودن وجود داره و خبر نداشتیم؟ (کسانی که روی این حوزه کار می‌کنند فقط نوروساینتیست‌ها نیستند. با تقاضای بالا برای ماشین‌های خودران، به این جمع‌بندی رسیده‌اند که مرحله بعد کاملا رباتیک کردن خودرو، با بالابردن کیفیت سنسورها محقق نمیشه، بلکه باید به هوش مصنوعی قدرت تصور کردن داد. وقتی از پشت ماشین روبرویی حرکات عجیبی بین راننده و مسافرش می‌بینید، سرعت‌تون رو کم می‌کنید. چون تصور می‌کنید که هر آن ممکنه اون راننده یک حرکت غیرمتعارف تو جاده انجام بده و شما فرصت نداشته باشید ترمز کنید یا مانور بدید. این قدرت تصور رو هنوز هوش مصنوعی نداره، و تا حرکت غیرمتعارف رو نبینه، واکنشی نشون نمیده. پس برای اینکه به هوش مصنوعی تصور کردن رو یاد بدیم باید اول بفهمیم مکانیزمش برای خودمون چطور کار می‌کنه).
چیزهایی که امروز به خورد چشم‌هامون میدیم، فردا خوراک تصورات و رویاهامون میشن. و اون تصورات و رویاها میتونند ازون طرف به این طرف پیام ارسال کنند و اثر فیزیکی بسازند. تصویر یه معماری زیبا، یک نقاشی بی‌نقص، یک منظره کارت پستالی، صرفا وقت‌کشی با چیزهای دور از دسترس نیست. بلکه پروگرام کردن مغز، و متعاقبا تغییر دادن بدنه. اتفاقا، در فضایی که تصاویر زشت و مشمئزکننده و عصبی‌کننده، در تیراژ انبوه تولید میشن، تصویر چیزهای تمیز، مرتب، خوب انجام شده، زیاد دقت صرف‌شده، لاکشری، ظریف، و کم‌یاب، میتونه حکم متعادل‌کننده رو داشته باشه.
فارغ ازینکه نتیجه هر کدوم از تحقیقات درباره هر بخش از مغز چی درمیاد، یک کلیت در مورد همه‌شون وجود داره: ذهن‌تون تا حد ترسناکی دست خودتونه.
8
لیبرتارین‌های آمریکایی می‌گفتن اینکه اسلحه داشته باشیم خیلی مهمه چون فردای روزگاری دولت بخواد شرارت کنه میتونیم از خودمون دفاع کنیم. دولت اومد شرارت کرد و شهروند بی‌گناه هم کشت و از لیبرتارین بخاری در نیومد.
لیبرتاریانیسم فیک‌ترین جریان سیاسی تاریخ معاصر آمریکاست.
فقط ایران نیست که از فقر اپوزیسیون رنج میبره. روسیه هم همینطوره (یکی دیگه از شباهت‌های بیشمار دو کشور).
وقتی خبر کشته شدن فرمانده نیروهای داوطلب روسیه که به نفع اوکراین می‌جنگیدند منتشر شد، رفیق فاب ناوالنی ابراز خوشحالی کرد. بی‌خبر ازینکه خبر فیک بوده و خود اوکراین قتل رو جعل کرده و پول رو گرفته. یعنی مدعی اپوزیسیون رفته ساکن یک کشور اروپایی شده، و از کشته شدن یک روس استثنایی که حاضره با رژیم روسیه بجنگه، به جای اینکه فاند بگیره و سخنرانی کنه، جشن می‌گیره.
این‌ها حاضرند علنا با اعمال خشونت به رژیمی که علیه‌ش حرف می‌زنند مخالفت کنند، حتی اگه به قیمت پاسپورت اروپایی‌شون تموم بشه.
اینکه انقدر برای ما آشناست، جالب نیست؟ از اینکه اپوزیسیون ما هم همواره همین شکلی بوده نمیشه نتیجه گرفت سرنخ منابع مالی‌شون به یه جا میرسه؟
I'm just asking questions.
1
تنوع و شدت کارهایی که انسان ممکنه برای عزاداری انجام بده، انقدری است که بتونه هزاران رمان و قصه و بیوگرافی ازش در بیاد؛ و اگه تعمیم بدی به اجتماع، میتونه هزار و یک حرکت تاریخی ازش دربیاد. در خیلی از موارد «می‌دونم فایده نداره ولی باید یه کاری بکنیم»، که منجر میشه به اشکال مختلفی از حرکت‌ها، از دیوارنویسی گرفته تا ترور، از اعتصاب گرفته تا جنگ داخلی، از روی برنامه نیست، بلکه از روی عزاداریه. عزاداری برای زندگی‌ای که دیگه وجود نداره و دیگه برنخواهد گشت.
بیست و شش سال پیش یه زن جوان خانه‌دار در ژاپن با ضربات چاقو به قتل رسید. پسر خردسالش صحنه رو دید، و شوهرش خونه نبود. پلیس مدارک صحنه رو جمع کرد، تحقیق هم کرد، اما به نتیجه نرسید. شوهرش پسرش رو برداشت و نقل مکان کرد، اما به اجاره کردن اون خونه ادامه داد، به این امید که صحنه قتل دست نخوره و اگه یه روز پلیس لازم داشت دوباره بش مراجعه کنه. بیست و اندی سال اجاره، عدد قابل توجهی شد (که به طور ضمنی ثبات بازار ژاپن رو نشون میده که میشه یک ربع قرن مستأجر یک نفر بود)، اما پرداخت کرد. این اواخر بالاخره قاتل و پیدا کردند. دختر همکلاسی شوهر بود که قبل از ازدواج با هم رفاقت محدودی داشتند. اطلاعات زیادی منتشر نشده ولی به نظر میاد یک جور حسادت بوده، یا عصبانیت ازینکه رفیقش متعلق به دختر دیگه‌ای شده. قاتل امروز ۶۹ سالشه و زندانی کردن یک پیرزن دردی رو از کسی دوا نمی‌کنه. پلیس برای پیدا کردنش نیازی به صحنه جرم نداشت. دی‌ان‌ای لازم داشت که قبلا جمع‌آوری کرده بود. ایده نهایی رو یه افسر داده بود، که به جای جستجو در بایگانی دی‌ان‌ای خلافکاران و سابقه‌داران منطقه، از اونایی که سن‌شون بالاست و تو هیچ بایگانی نیستند تست بگیریم. با این فرض که هرکی پیره از دست‌مون در نرفته، ولی هرکی از دست‌مون در رفته الان باید پیر شده باشه. در تمام این سال‌ها، راه‌حل در یک دقت آماری بود، نه هرسال تمدید کردن قرارداد اجاره. اما شوهر میخواست یه کاری کرده باشه. حتی با هزینه زیاد. شما هم این کار رو می‌کنید هروقت عزادارید. ولی روش‌تون فرق خواهد داشت، و چیزی که براش عزادارید.
22
میفرماید از زمان نگاتیو فیلم تا الان که همه‌چی دیجیتاله، تنظیمات نوردهی و وایت‌بالانس دوربین‌ها برمبنای رنگ پوست سفیدپوست‌ها تنظیم شده، و برای همین چهره سیاهپوست‌ها واقعی در نمی‌اومده. که یعنی این صنعت نژادپرسته!
اما به مثال رندومی که انتخاب کرده دقت کنید در بک‌گراندش. امکان نداره تنظیمات رو برای یک صورت تغییر بدی، و اون‌یکی صورت بدتر نشه. این مربوط به رفلکت نوره، نه نژاد. همین مسئله رو برای آدم سفیدپوست که لباس تیره می‌پوشه هم داریم. اگه ملاک رو پوستش در نظر بگیریم، لباسش خوب درنمیاد، و اگه ملاک رو لباسش در نظر بگیریم پوستش خوب درنمیاد. درباره وایت‌بالانس هم یک پاندورا باکس پیچیده وجود داره که اونم ربطی به نژاد نداره. دهه‌هاست که برای رنگ سفیدپوست‌ها هم مشکل داریم، چون طیف قرمز تو پوست یه ایرلندی با یه قفقازی فرق داره. خیلی از سفیدها به اشتباه صورتی‌تر میشن. سیاهپوست‌ها هم تنوع زیادی دارند. پوست یه مراکشی مثل پوست یه کنگویی نیست. و چیزی که امروز وجود داره صرفا یک مدل سلیقه‌ای رندر کردن رنگه، و یه سری ازین سلایق خوب گرفته، مثل مدل کنون، که همه بش عادت کردن (تو عامه‌پسندی نیکون در رده دومه، و سونی فاجعه‌ست).
Anarchonomy
میفرماید از زمان نگاتیو فیلم تا الان که همه‌چی دیجیتاله، تنظیمات نوردهی و وایت‌بالانس دوربین‌ها برمبنای رنگ پوست سفیدپوست‌ها تنظیم شده، و برای همین چهره سیاهپوست‌ها واقعی در نمی‌اومده. که یعنی این صنعت نژادپرسته! اما به مثال رندومی که انتخاب کرده دقت کنید…
تو تنظیمات رنگ، دو مسیر جداگانه وجود داره که با هم متضادند. یکی واقعیت محوره، و اون یکی حس‌محور. یک پروسه پیچیده وجود داره که رنگ مورد نظر طراح یک خودرو، به چیزی که مشتری تحویل می‌گیره برسه. فرض کنید در مرحله‌ای هستند که رنگ اولیه رو ساخته‌اند و میخوان به طراح نشون بدن و ازش اوکی بگیرن. این از یک هفت‌خوان باید بگذره و در هر خوان امکان انحراف هست. ابتدا باید تفاوت پاسخ سیستم بینایی انسان به رنگ و چیزی که ساخته شده رو در نظر بگیرند. اگه چشم انسان آبی مدنظرت رو سه پله سبزدارتر می‌بینه، باید رنگت رو سه پله کم‌سبزتر دربیاری، تا تازه برسی به نقطه‌ای که می‌خواستی. وقتی رنگ اولیه رو پاشیدن رو فلز، باید نور کنترل‌شده روش بتابونند، و اینکه طیف طول موج‌های اون نور چه افکتی روی اون رنگ داره بخشی از معادله‌ست. اگه نور تابیده شده معیارت، آبیت رو سه پله زرددارتر می‌کنه، باید رنگت رو از قبل سه پله کم‌زردتر بکنی. بعد باید ازش عکس بگیری، که یعنی باید «بازدهی کوانتومی» پیکسل‌های دوربینت رو لحاظ کنی، چون آبیت رو دقیقا اونجوری که هست جذب نمی‌کنه و توش ارورهایی وجود داره. بعد باید اون عکس رو با کامپیوتر پردازش کنی، و اون کامپیوتر یه مانیتور داره، و باید اختلافی که خروجی اون مانیتور با آبی مدنظرت داره رو لحاظ کنی. همه این‌ها شبیه قلق‌گیری اسلحه‌ست، که باید کمی اونطرف‌تر از وسط سیبل رو هدف قرار بدی، تا وسط سیبل رو بزنی. با این فرق که چند قلق روی همدیگه سوار شده، چون از مدیوم‌های مختلف رد میشه. این مسیر واقعیت‌محوره. چون هدف اینه که دقیق باشیم.
در مسیر دوم، هدف وسط سیبل نیست. بلکه هدف «انتخاب یک اشتباه موردپسند» است. تمام عکس‌های دیجیتالی که در عمرتون دیده‌اید، رنگ دقیق ندارند و اشتباه هستند. اما عمدن یکی از ده‌ها مسیر اشتباه ممکن رو انتخاب کرده‌اند، تا با دیدنش «حس» خوبی بگیرید. اگه اون استاندارد واقعیت‌محوری که برای طراحی رنگ خودرو استفاده میشه، برای رنگ پوست انسان استفاده بشه، همه به شکل آدمی که توسط پلوتونیوم مسموم شده به نظر می‌رسند. و اتفاقا دلیل تکاملی برای این وجود داره. سیستم بینایی ما حساسیت ویژه‌ای روی تغییرات صورت آدم‌ها داره. چون نیاز داشتیم که از «رنگ رخساره» خبر بگیریم از سر درون، و اگه طرف حالش بد بود متوجه بشیم (یا برای کمک کردن بش، یا فرار کردن ازش). بنابراین بسیار مهمه که نمایش پوست انسان رو طوری انجام بدیم که سیستم بینایی فکر نکنه با یک مریض مواجهه (و چون خیلی حساسه، کافیه مقدار ناچیزی در محدوده غیرعادی قرار بگیره تا غیرعادی بودن رو حس کنه). و برای مچ کردن تصویر با چیزی که سیستم بینایی انتظار داره دریافت کنه، باید آگاهانه از واقعیت محض فاصله گرفت، چون بینایی انسان هم فاصله‌هایی از واقعیت محض داره. شبیه این کار رو نقاشان کلاسیک هم انجام میدادند. ازونجایی که بوم نقاشی از خودش نور نداره، نمایش حداکثری نور خورشید رو باید با همون سفید پسیو بوم انجام داد. برای اینکه سفیدی بوم تبدیل بشه به نور درخشنده، کلک‌های رنگی در اطرافش می‌زدند که چشم «حس» کنه اون نقطه، نور بالایی داره.
بنابراین «رنگ درست پوست» نداریم. فقط «رنگ غلط مورد پسند» داریم.
4
یه روزی هرشب تو مسجد صبر میکردم همه برن تا بعدش دعا کنم یه روز با شهادت بمیرم. فقط برام سوال بود اون چه اتفاقیه که باعث میشه خدا من رو انتخاب کنه؟ یه چیزی شبیه کنجکاوی؛ درباره اینکه خدا من رو مناسب چه کاری خواهد دید؟ به چه درد جهان هستی خواهم خورد که در عوضش بهشت رو بم تقدیم کنند؟
آدم نمیتونه بزرگ بشه جز اینکه به زندگیش بخنده. به چیزی که بود. به چیزی که هست. و حتی به چیزی که خواهد شد. فکر می‌کردم خدا باید انتخاب کنه که به چه دردی خواهم خورد. فکر می‌کردم واقعا مأموریتی دارم، و فقط باید منتظر باشم تا وقتش برسه. فکر می‌کردم بهشت رو برای نترسیدن از مرگ میدن.
اما همه اون‌ها خیال بود‌. بهشت همونی بود که توش بودم. بهشتِ در خیال زندگی کردن. بهشتِ اینکه فکر کنی انتخابت خواهند کرد، مأموریتی خواهند داد، و به درد خواهی خورد، و برگزیده خواهی شد. اگه در همون جا میموندم خوش میگذشت. اما نشد که بمونم. در جهنمی که واردش شدم، همه‌چیز فرق داشت. فهمیدم باید مدام انتخاب کرد بدون اینکه بدونی درسته یا غلط. بدون اینکه اگه درست باشه بدونی پاداش داره، و بدون اینکه اگه غلط باشه بدونی مجازاتش چقدره. باید فقط انجام بدی و انجام بدی و انجام بدی و بری جلو. جهنمی که در اون باید خدای خودت باشی، و شیطان خودت، و ابراهیم خودت، و نمرود خودت. جهنمی که در اون هیچ‌کس جز خودت شاهد چیزی نیست، و باید همه‌چیز رو به حکم عقل خودت، و به شهادت عقل خودت و به رضایت عقل خودت انجام بدی، و سپس به قضاوت عقل خودت در عذاب قرار بگیری. اون رویایی که یکی بت بگه تو برگزیده شدی، همیشه یک رویا میمونه. قراره در هر صورت در عذاب قرار بگیری. چون عقل داری، و اون عقل هیچوقت تأییدت نخواهد کرد. چون عقل داری هیچوقت شهید نمیشی، و هیچوقت به بهشت برنمیگردی.

چاره‌ای جز انجام دادن نیست. باید انجام داد، و به عذاب وارد شد.
31
و اما، حیاط آشوویتس جایِ درستِ شروعِ شورش نیست. نگهبانان بالای برجک که از کشتن کسانی که قابلیت کشتن ندارند لذت می‌برند، به آن اشراف دارند. کشته‌ها روی هم می‌افتند. برف سرخ میشود. شورش را باید از جاهای تاریک اردوگاه شروع کرد. که زندانبان‌ها دید خوب و پشتیبان کافی ندارند. و انتظار کسانی که قابلیت کشتن دارند را.
و اما این حرف‌ها را کسی جدی نمی‌گیرد. چون طبیعت دنیا همین بوده و خواهد بود که سرگذشت جوامع انسانی بیشتر با واکنش‌های دفعی و از روی استیصال شکل بگیرد تا واکنش‌های صبورانه و هوشمندانه. باید حتما بعد از ساخته شدن کشتی نوح بفهمند آب میتواند تا کجا بالا بیاید، و باید درست در لحظه جا ماندن از آن، فریاد بزنند. اینکه نوحی در سرزمین حاضر باشد یا نباشد، بهانه است برای «کسی دست ما را نگرفت». اسطوره‌ها را ساختند تا بگویند اگر نوح حاضر بود هم، منزوی می‌شد، توسط همان کسانی که در به در دنبال منجی بودند، و کشتی‌اش خالی می‌رفت.
آدم‌ها دوست دارند خدا باشند، اما از شبیه خدا شدن خوششان نمی‌آید. انسان ترجیح می‌دهد صفات انسانی‌اش را حفظ کند‌‌ تا اینکه شبیه خدا شود. از همه‌ی خدا بودن، اعمال قدرت بر موجودات را می‌پسندد، نه هیچ‌چیز دیگر. نابینایی، دیر فهمیدن و از روی حس واکنش نشان دادن، از صفات انسانی است. و انسان ضعف‌های خود را می‌پسندد، حتی اگر آن‌ها را انکار کند. مردم نابینایی‌های خود را می‌پسندند. دیر فهمیدن‌های خود را می‌پسندند. عزادار شدن‌های خود را می‌پسندند. ترسیدن‌های خود را می‌پسندند. امید واهی و یأس خود را هم. و زندگی را با همین پسندیده‌ها ادامه خواهند داد.
و اما، کسانی که برای همیشه در حیاط اردوگاه آرمیدند، بازنده نیستند. چون با افتخار مردن کار آدم‌های بازنده نیست. نباید عزادار بود که دیگر بین زندانی‌ها نیستند. دیگر بین زندانی‌ها نبودن یک صعود است، نه یک مصیبت. کسانی که همه‌چیز اتفاق افتاده در حیاط آشوویتس را از داخل سلول‌شان دنبال می‌کردند چندماه بعد از گرسنگی و بیماری جان دادند. و روزهای آخر آرزو می‌کردند کاش خیلی قبل‌تر شانس گلوله را داشتند. و بله تا روز آخر فکر می‌کنند به شانس مربوط بود. انسان جهل خود را هم می‌پسندد. و این هم جزیی از طرز کار دنیاست. دنیا گورستان آدم‌هایی است که هیچوقت نفهمیدند واقعا چه خبر بود.
هیچ چیز جدیدی زیر آفتاب تابان وجود ندارد.
94
۱. اشرار حکومتی به طور متوسط از هر ۱۰۰۰ خانواده ایرانی، یک خانواده رو عزادار کرده‌اند. طبعا در نواحی پرجمعیت‌تر این عدد بزرگتر و در نواحی کم‌جمعیت‌تر این عدد کوچکتره. ترکیب منطق شیعه و منطق فاشیسم، این قابلیت رو داره که این نسبت رو به یک خانواده در هر ۱۰ خانواده برسونه. با توجه به وصلت‌ها، یکی در هر ۱۰ تا، یعنی در «هر خانواده ایرانی»، هم زن و هم شوهر برای حداقل یکی نفر از بستگان خودشون، سیاه بپوشند. همون‌طور که صدها بار به روش‌های مختلف توضیح داده‌ام، تنها چیزی که پیش‌بینی می‌کنه اشرار چه کاری خواهند کرد اینه که مانع فیزیکی جلوشون هست یا نیست. «نفرت» مانع فیزیکی نیست. «خشم عمومی» مانع فیزیکی نیست. «آه مادران» مانع فیزیکی نیست. فقط مانع فیزیکی، مانع فیزیکی است. اگه قادر به تهیه مانع فیزیکی نیستیم، باید منتظر تصاعد شرارت باشیم.
۲. چندسال پیش نوشته بودم اگه ایرادی در رضا پهلوی سراغ دارید، اون ایراد چیه؟ دلیلش این بود که انگیزه اصلی مخالفان پهلوی، مخالفت با خودش نیست، بلکه مخالفت با هر کسی است. توضیح روانی این پدیده رو هم در همون پست داده بودم. سال‌هاست منتظرم یکی بیاد بگه دلیل مخالفت من با ایشون مسئولیت‌پذیر نبودن این آقاست. اما این هیچوقت دغدغه کسی نبود. و الان دارید علامتش رو می‌بینید‌. کسی که مردم رو می‌فرسته جلوی نظامیانی که هیچ مانع فیزیکی در برابرشون نیست، و هیچ پلن نظامی نداره، مسئولیت‌ناپذیره. اینکه به همه‌چیز و همه‌چیز پهلوی‌ها ایراد گرفته شد غیر از مسئولیت‌پذیری‌شون، نیز، علامت بیماری مسئولیت‌ناپذیری در بین ایرانی‌هاست. ما با مسئولیت‌پذیری مشکل داریم که مسئولیت‌ناپذیری دیگران به چشم‌مون نمیاد.
۳. کاریزمای خمینی در حدی بود که نه تنها مردم عشایرزاده و بی‌سواد ایران، بلکه روشنفکر و فیلسوف غربی رو هم اغوا می‌کرد. اما خلیفه دوم، به طور کامل زیر سایه رضا پهلوی قرار گرفت که ذره‌ای کاریزما در وجودش نیست. اینکه بازی برندینگ، مسیجینگ، و لیدرشیپ رو به کسی ببازی که اطلاعاتش درباره قایق‌های تفریحی بیشتر از ایرانه، فقط یک شکست نیست. یک ویرانی کامل در محتواست. و زیر آوار ماندن، فراعنه رو عصبانی می‌کنه. پس باید منتظر عصبانیت‌های بیشتر هم باشید.
۴. وقتی حججی سربریده شد، سیرک عاشورایی براش اجرا کردند تا سوال درباره ابعاد خریت نظامی که مرتکب شده بودند، زیر احساسات دفن بشه. وقتی یک شبه تمام فرماندهان ارشدشون رو از دست دادند، سر هر خیابان ایست بازرسی گذاشتند، در حالی که یک جنگ هوایی بود (و سپس در کشتار اخیر که ادعا می‌کردند یک جنگ شهریه، یادشون رفت در سطح شهر ایست بازرسی بذارن!). مثال‌ها درباره اینکه همه شکست‌ها رو با نمایش قدرت جبران می‌کنند، بی‌شماره. در جنگ دوازده روزه، حماقت و خامی ثابت ایرانی، افتضاح «پریدن بغل آخوند» رو بوجود آورد. اما همین حکومت که چنین مائده‌ای آسمانی براش نازل شده بود، با کشتار مردم بی‌گناه از روی پنیک و وحشت، و سپس قطع وسیع اینترنت با هدف نمایش قدرت، تمام اون مائده رو به باد داد‌. چون نمایش قدرت چنان براش در اولویته که مصلحت خودش رو هم قربانی می‌کنه. خدا با مردم خام نیست. ولی بیکار هم نیست.
۵. روزی که برای اولین بار در زاهدان تک‌تیراندازها رو در پشت‌بام‌ها و دوشکا رو کف خیابان دیدم، با خودم گفتم این درست نیست که مردم اینجا تحت این شرایط زندگی کنند، و دغدغه شهروند تهرانی این باشه که مجوز کنسرت کدام گوساله لغو شده. و سپس سعی کردم این پیام رو به دیگران برسونم، اما هیچکس گوش نمیداد. تا اینکه بالاخره تک‌تیرانداز و دوشکا به خیابان‌های مرکز هم سرایت کرد. «هرچه بلا که بر سر ایران می‌آید، مجازات نادیده گرفتن بلوچستان است». این بیش از پونزده ساله که مسیج منه و ازش دفاع می‌کنم. و تازه در ابتدای این مجازاتیم.
63
حکومت جمهوری اسلامی، تا اونجایی که مربوط به حکومت بودنه، مدت‌هاست سقوط کرده، و متعاقبا در هرج و مرجی تحت سلطه اوباش هستیم. اما اون چیزهای کاملا ایرانی که جمهوری اسلامی رو ساختند هنوز سقوط نکرده‌اند.
جمهوری اسلامی‌ای که برای روستایی برق می‌کشید و به فکر هزینه‌ش هم نبود، سقوط کرده. الان جنازه پسر اون روستایی رو، که متلاشی شده، به اون روستایی پس نمیده. اما اون فرهنگی که «هرچقدر بمیریم کافی نیست» که جمهوری اسلامی رو ساخت، هنوز پابرجاست. اون جمهوری اسلامی که به پشتوانه اون فرهنگ، بچه‌ها رو فرستاد روی مین‌های عراق، امروز فقط روی دوش مزدورها و بیماران روانی مسلح سرپاست. و حالا طرف مقابلش علم‌دار اون فرهنگ شده، و ارزش خون رو در اقدامات خودش محاسبه نمی‌کنه و دنبال ساخت «دشت لاله‌های سرخ» افتاده.
جمهوری اسلامی که خودش رو با متصل کردن شورش ۵۷ به ظهور مهدی معرفی می‌کرد، حالا زائر هفتگی مسجد جمکران رو هم سلاخی می‌کنه. و حالا موعودگرایی به طرف مقابلش منتقل شده. دولت ترامپ قصد دیپورت دو همجنس‌گرای ایرانی رو داره که یکی‌شون از شدت بیماری قادر به راه رفتن هم نیست. دیپورتی که باید معادل اعدام حسابش کرد، چون قبل از فرار از ایران، پرونده قضایی داشتن. و این فقط عمل دولت نیست، بلکه فرمان یک قاضیه، که با پناهندگی‌شون موافقت نکرده.
و حالا ایرانی منتظر، که چه در حالت مذهبی و چه در حالت سکولار نمیتونه از قالب «انتظار موعود» خارج بشه، چشم به راه عملیات نظامی آمریکاست، تا گودزیلای تا دندان مسلح بیاد و اون‌ها رو از دست شامپانزه‌های تا دندان مسلح نجات بده. گودزیلایی که به یک پناهنده ایرانی مریض هم ترحمی نداره.

ما نباید عزاداری کنیم. نه به این دلیل که اشرار نباید عزای ما رو ببینند‌ (وحوش بهرحال تفاوتش رو درک نمی‌کنند). بلکه به این دلیل که عزاداری ادامه‌ای است بر ارزان خرج کردن خون. ما به خلیج فارس هم نباید نگاه کنیم. چون سرچشمه‌ش به چاه جمکران میرسه.
ایرانی‌ات کریهی که این حکومت پلید رو ساخت باید ساقط بشه، نه فقط خودش.
31
Anarchonomy
حکومت جمهوری اسلامی، تا اونجایی که مربوط به حکومت بودنه، مدت‌هاست سقوط کرده، و متعاقبا در هرج و مرجی تحت سلطه اوباش هستیم. اما اون چیزهای کاملا ایرانی که جمهوری اسلامی رو ساختند هنوز سقوط نکرده‌اند. جمهوری اسلامی‌ای که برای روستایی برق می‌کشید و به فکر هزینه‌ش…
این فرهنگ «مرگ، پاسخ نهایی به همه بن‌بست‌هاست» صرفا چیزی تحمیل‌شده از بیرون نیست. صرفا یک شستشوی مغزی نیست. در بسیاری از موارد یک انتخاب عامدانه‌ و آگاهانه‌ست. نه تنها از «کاش الان مرگ را انتخاب کنم» عبور کرده، بلکه به «کاش زودتر مرگ را انتخاب می‌کردم» رسیده. گویی که مرگ دروازه ورود به یک باغ باصفا نیست، بلکه خود مرگ، یک باغ باصفاست! که ازینکه دیرتر بش می‌رسیم باید حس ندامت داشت!
آدم‌ها رو نمیشه مجبور کرد که خودشون رو خوب خرج کنند. چون در نهایت این فقط خودشون هستند که مالک خودشون هستند. اما واقعیت فیزیک دنیا اینه که حیات، رنج و حزن شما رو به پشیزی نمیخره. حیات، فقط یک کالا رو به رسمیت میشناسه، و اون جنگیدن برای حیاته.
54
از فرصت قطعی اینترنت و کره‌شمالیزاسیون ام‌القرای شیعه استفاده کردم برای نوشتن قسمت سخت رمانم. و ازین جهت عدو سبب خیر شد. قسمت سختش فقط چند صفحه بود، اما چون چیزهای زشتی رو از دل خاطراتم بیرون می‌کشید، از نزدیک شدن بش پرهیز می‌کردم. حالا اون قسمت سخت طی شده و میشه راحت‌تر به قبلش و بعدش پرداخت.
در طی نوشتن همین قسمت سخت، حس کردم میشه حرف‌های بیشتری زد که قبلا تخمین می‌زدم مهارت کافی برای جفت و جور کردنشون رو ندارم. بنابراین با اینکه قدم مهمی برداشته شد، قدم‌هایی که باید برداشته بشه بیشتر شد. و این در شرایطی که همه بهمدیگه پیام میدن که «زنده‌ای؟» کمی ناهمخوان به نظر میرسه، که درست وسط کثافت قتل عام، روی نوشتن درباره چیزی در گذشته تمرکز کنی. اما شاید درستش همینه که این‌جور کارها رو باید این‌جور وقت‌ها انجام داد. چیزی که تو آشوویتس نوشته شده، حتی اگه چندتا اسم و کلمه باشه، چیزیه که تو آشوویتس نوشته شده.
91
بسیار بعیده که اینترنت به دوران قبل برگرده. بعبارتی به قبل برمیگرده، ولی به خیلی قبل‌تر. یعنی زمانی که برای استفاده از نت باید به کافی‌نت‌هایی که دوربین مداربسته داشتند مراجعه و کارت شناسایی ارائه می‌کردیم. که هویت هر کاربر مشخص باشه، و فقط به تعدادی از سایت‌ها و سرویس‌ها که روی کاغذ نوشته شده و روی هر میز چسبانده شده، دسترسی داشته باشه. نسل زد با این قسمت از زندان آشنا نیست، ولی به زودی آشنا خواهد شد.
30
عزیزان، تا کی میخواید بم بگید i'm sorry ؟ تا خود ۲۰۶۰ ؟
50
Anarchonomy
۱. اشرار حکومتی به طور متوسط از هر ۱۰۰۰ خانواده ایرانی، یک خانواده رو عزادار کرده‌اند. طبعا در نواحی پرجمعیت‌تر این عدد بزرگتر و در نواحی کم‌جمعیت‌تر این عدد کوچکتره. ترکیب منطق شیعه و منطق فاشیسم، این قابلیت رو داره که این نسبت رو به یک خانواده در هر ۱۰ خانواده…
خوبه که پست سوراخ کردن کشتی رو یادتونه.
یک در هزار احتمالش هست. یک در هزار، صفر نیست، ولی مثل صفره. مردمی که روی گزاره «ممکنه همین نون لواش هم نتونیم بخریم» متمرکزه، مال این حرف‌ها نیست که بخواد کشتی رو سوراخ کنه. سوال بعدی‌تون اینه که: تو که می‌دونستی احتمالش انقدر پایینه، چرا همون موقع حرفش رو زدی؟
جواب سوال بعدی‌تون اینه که: من به کسی برنامه نمیدم که بعد لازم باشه اون‌ها رو برحسب احتمال استقبال، رتبه‌بندی کنم. ترجمه‌ش تقریبا اینجوریه که: شما کار الف را نخواهید کرد، و چون نخواهید کرد باید منتظر وقوع ب باشیم.
54
Forwarded from Anarchonomy
یک قتل تفریحی دیگه. تا مردمی که فکر می‌کنند بدون قرار گرفتن مقابل شر می‌تونند زندگی نرمال داشته باشند، هیچ حرفی برای دفاع نداشته باشند. بدبخت‌ترین آدم‌ها اون‌هایی هستند که هیچ‌جوری نمی‌تونند حرفی در دفاع از خودشون بزنند.
رییس دفتر عقیدتی خلیفه گفته طبق نظرسنجی‌های خودمون بیش از پنجاه درصد مردم مذاکره با غرب رو راه حل می‌دونند و این نشون میده که نتونستیم مردم رو توجیه کنیم (که این راه غلطیه).

تو تشکیلات فاشیستی این مردم هستن که باید خودشون رو با اقلیت حاکم تطبیق بدن، نه حکومت خودش رو با مردم. بنابراین حکومت هیچوقت اشتباه نمی‌کنه، این مردم هستند که ممکنه اشتباه کنند. و اگه اشتباه کنند باید به زور به سمت مسیر درست هدایت بشن.

اما مصیبت ایران یک فاشیسم خالص نیست. حرف این حیوان صرفا درباره قاعده کلی فاشیسم که «همواره فقط مردمند که در اشتباهند» نیست. بلکه درباره سبک کاری گنگ‌های خلافکاره. در چارچوب منطق گنگ‌های خلافکار، این قاعده «من با تو کاری ندارم، تو هم با من کاری نداشته باش» برقرار نیست. بلکه قاعده «اینکه وجود داری مزاحم کار منه» برقراره. همه قواعد تحت این قاعده قرار می‌گیرند. از جمله «معیشت تو مزاحم کار منه». برای گنگ خلافکار اهمیتی نداره که کار اشتباهی کردی یا نکردی. همینکه هستی، راه میری، حرف میزنی، غذا میخوری، مزاحمتی. و فقط وقتی از حالت مزاحم خارج میشی که برای باند خلاف کار کنی (طبق همین شناخت می‌تونید متوجه بشید که ۵۰ هزار کشته، تازه ابتدای کاره. حکومت ایران با همه قساوت، هنوز به مرحله بعدی که بشار اسد مدت‌ها پیش ازش عبور کرد نرسیده. جمهوری اسلامی تا الان هرکسی که فعلی انجام داده رو حذف کرده. خود در خیابان حضور داشتن، حتی کاملا تصادفی، یک فعله. حتی تیر خلاص زدن به مجروح، و از پشت بام به پایین پرت کردن معترض فراری، مربوط به فعل در خیابان بودنه که قبلا انجام داده. بشار اسد کسانی که هیچ فعلی انجام نداده بودند رو هم سلاخی می‌کرد. یعنی بمب رو مینداخت روی محله‌ای که یک معارض مسلح فقط ازش عبور کرده بود، و مردم بی‌گناه و بی‌فعلی که تو خونه نشسته بودند رو هم تکه تکه می‌کرد. جمهوری اسلامی هنوز به اون مرحله نرسیده. خواهد رسید، ولی در این روز و این ساعت نرسیده. با شناخت از منطق خلافکاران باید منتظر بود که برسه).

کشورهای زیادی هستند که درگیر خلافکاری هستند. اما در هیچ کشوری مثل روسیه و ایران، تمامیت کشور در اختیار و در تملک گنگ خلافکاران نیست. بنابراین هزینه‌های مردمی این دو کشور «باید» از هر کشور دیگه‌ای در دنیا بیشتر باشه. پوتین تا همین الان یک میلیون مرد روس رو یا به کشتن داده یا به شکل بدی معلول کرده. و این روسیه‌ایه که ابرقدرته و بمب اتمی داره. هیچ‌کدوم دارایی‌ها و پتانسیل‌های روسیه مانع بالا بودن هزینه مردمی روسیه نمیشه. چون هزینه مردمی رو میزان تملک و کنترل کشور توسط خلافکاران تعیین می‌کنه. نه ثروتش، و نه امکاناتش، و نه پتانسیلش.

ازونجایی که اروپا و آمریکا جدیت کافی رو برای مهار روسیه انجام ندادند، ایران به عنوان فاک‌بادی روسیه باقی میمونه. بنابراین شما کشوری دارید که به طور کامل در ید گنگ خلافکاران است، و این گنگ به طور کامل در ید خلافکاران روسیه است. اگه مشابه این وضعیت در یک شهر ایتالیا و در مورد مافیا برقرار بود، برای نجات شهر باید چه اقدامی می‌کردید؟ تظاهرات؟ اعتصاب؟ هیچ کدوم این‌ها ابزار برخورد با چنین پوزیشنی نیستند. فارغ ازینکه اون مافیا صبورانه باشون برخورد کنه، یا وحشیانه و از روی پنیک. تنها راه نجات اون شهر، فروختن اون شهر به یک گنگ خلافکار دیگه‌ست‌. به این امید که گنگ پیروز، اهل تعامل و سازندگی باشه. مردم حاضرند شهر در اختیار یک خلافکار باشه، و در عوض اتوبوس سر موقع بیاد به ایستگاه.

تمام زیرساخت ایران، تمام منابع ایران، تمام بروکراسی ایران، تمام اقتصاد ایران، در جهت پولشویی، تجارت مواد مخدر، قاچاق اسلحه، و بازار سیاه، جهت‌دهی شده. که معنیش اینه که اگه حتی بتونی راننده این ماشین رو از پشت فرمون بیرون بکشی، باز در جهت خلافکاری حرکت خواهد کرد. چون طراحیش این بوده. بنابراین فرمان این ماشین رو فقط به یک خلافکار دیگه میشه سپرد. نه هیچ اپوزیسیون خارج‌نشین، نه هیچ دولت دموکراتیک غربی، نه هیچ ارتش قدرتمند خارجی، قادر به هدایت این ماشین نیستند. تا قسمت حذف راننده فعلی میتونند اقدامات تعیین کننده‌ای انجام بدن (به شرطی که ائتلافی عملی در داخل داشته باشند، نه موعودگرایی!)، اما در هدایت این ماشین کاری از دست‌شون برنمیاد.
Anarchonomy
رییس دفتر عقیدتی خلیفه گفته طبق نظرسنجی‌های خودمون بیش از پنجاه درصد مردم مذاکره با غرب رو راه حل می‌دونند و این نشون میده که نتونستیم مردم رو توجیه کنیم (که این راه غلطیه). تو تشکیلات فاشیستی این مردم هستن که باید خودشون رو با اقلیت حاکم تطبیق بدن، نه حکومت…
با توجه به این واقعیت، بهترین گزینه برای فروش ماشین ایران، باندهای مواد مخدر مکزیک و آمریکای جنوبی هستند. از قضا ازونجایی که دولت فعلی آمریکا قصد داره حیات خلوت خودش رو کمی مرتب کنه، الان بهترین زمان برای ارائه این پیشنهاد به اون‌هاست که بیزینس‌شون رو به خاورمیانه منتقل کرده و صاحب ایران بشن. پیشنهاد میتونه خیلی ساده باشه: کنترل تمام اقتصاد و تمام منابع و تمام زیرساخت و تمام بروکراسی اداری، در اختیار باند، و در عوض روابط خارجی کشور به وضعیت نرمال برگردد. تمام نمایندگان پارلمان و تمام مسئولان رده بالای دولت با مشورت و اجازه مدیریت باند تعیین بشوند، و در عوض دخالتی در سبک زندگی مردم صورت نگیرد. تمام اعضای باند مصونیت قضایی خواهند داشت، و در عوض باند مسئولیت تأمین امنیت و ثبات را به عهده بگیرد.

اینکه پذیرفته بشه یا نشه رو نمیشه پیش‌بینی کرد، که البته بستگی زیادی به مهارت مذاکره‌کنندگان داره. ولی اینکه ارائه بشه برای مردم ایران ضروریه.
آیا این اتفاق خواهد افتاد؟ نه. و سپس همه ازینکه اتفاق نیفتاد پشیمان خواهند شد. راه تا ۲۰۶۰ بسیار طولانی و دردناکه.
52
نسل من رو بی‌ارتباط می‌خواستند، وقتی که ارتباط ممکن بود. دوست داشتند ندونیم که بقیه چطور فکر می‌کنند و چطور زندگی می‌کنند، در حالی که تکنولوژی امکانش رو فراهم کرده بود. وقتی داروی بیماریت وجود نداره، با سرنوشت راحت‌تر کنار میای، تا وقتی داروش وجود داشته باشه اما نذارن به دستت برسه. وقتی اینترنت داشت ذره ذره به دست‌مون می‌رسید، جز ارتباط با بقیه آدم‌ها چیز دیگه‌ای ازش نمی‌خواستیم. چون این تمام چیزی بود که می‌خواستیم. ما که اینترنت رو با جنبه «اتصال با دیگران» اون شناختیم، قدرش رو بیشتر می‌دونیم، تا نسلی که اینترنت رو با انفجاری از محتوای بصری یک‌طرفه در اسمارتفون شناخت، که براش یک تلویزیون عمودی بود. برای این‌ها ارتباط با دیگران هم، یک میانبر برای سریع‌تر رسیدن به محتوای مصرفی بود. «دوست نادیده» براشون ساقی فیلم و سریال بود و فیلترشکن. دوست نادیده برای ما، همه کسانی بود که در دنیای واقعی نداشتیم. برای این‌ها اعتیاد به اینترنت مفهوم داشت، چون «مصرف» با اعتیاد در ارتباطه، و اعتیاد هرچقدر سخت، قابل ترکه. ما ولی مصرف‌کننده نبودیم، و معتادش هم نشدیم. ما عطش ارتباط داشتیم. و این عطش از ما جدا نخواهد شد.
195
Anarchonomy
با توجه به این واقعیت، بهترین گزینه برای فروش ماشین ایران، باندهای مواد مخدر مکزیک و آمریکای جنوبی هستند. از قضا ازونجایی که دولت فعلی آمریکا قصد داره حیات خلوت خودش رو کمی مرتب کنه، الان بهترین زمان برای ارائه این پیشنهاد به اون‌هاست که بیزینس‌شون رو به خاورمیانه…
دوستان میفرمایند ایده فروختن کشور به باندهای مواد مخدر قاره آمریکا ایده احمقانه‌ای است.
شما در جامعه‌ای هستید که پویش امضاء می‌کنند برای درخواست از داعش، که اینترنت را وصل کند! داعشی که سال‌هاست ابراز ندامت کرده که اساسا کابل اینترنت رو به داخل کشور متصل کرد اولین بار. تا وقتی در چنین جامعه‌ای هستید، به ایده‌هایی ازین دست نگید احمقانه.
اگه اون باندهای خلافکار مواد مخدر، که مزاحمان خودشون رو زنده پوست می‌کنند، مدیریت ایران رو به عهده داشتند، وضع زندگی شما ازین رو به اون رو می‌شد. هزاران بیماری فرهنگی و فکری ایرانیان درمان می‌شد؟ بهیچوجه. ولی به این دریوزگی اقتصادی و رفاهی هم نمی‌افتادید.
اما حتی اگه خلافکارهای بین‌المللی نمی‌پذیرفتند که ما رو از شر خلافکارهای داخلی خلاص کرده و به عنوان دستمزد صاحب ایران بشن، باز هم توجیه داشت که درخواست علنی صورت بگیره. چون خود پیشنهادش یک اکت سیاسیه و پیام مهمی به دنیا مخابره می‌کنه.
مشکل شما با عملی بودن یا نبودن چنین ایده‌هایی نیست در واقع. با قسمت مرکزی این ایده‌ها مشکل دارید، و قسمت مرکزیش فروختن ایرانه. چون حس ناسیونالیستی هنوز تو دل ایرانی روشنه و مثل یک زامبی که جهت‌یابی نداره و ممکنه خودش رو به دیوار هم بکوبه، اون رو به اینطرف و اونطرف می‌کشونه. «برای نجات ایران باید قید ایران رو زد». تا الان جملات زیادی نوشتم که ابتدا باش خندیدید و بعد باش گریه کردید. معلوم نیست این یکی رو چقدر کش بدید.
Forwarded from Anarchonomy
رهبران کره شمالی هیچوقت ارزشی برای خون مردم عادی قائل نبوده‌اند، اما خشونت برای اون‌ها چیزی فراتر از یک ابزار نبوده. در فرقه بچه‌شیعه، خشونت یک ابزار نیست، بخشی از هدفه؛ خلیفه این نگرانی رو داره که «نکند از ترس اینکه انگ ضحاک را به من بزنند، کمتر بکشم و کمتر خون بریزم، و روز قیامت بابت حفظ نکردن نظام اسلامی، بازخواست شوم». به همین دلیل تشکیلات حالت سادیستیک به خودش می‌گیره. در کره شمالی بزرگترین دروغ ممکن درباره آمریکا به مردم گفته میشه و اطلاعات دیگه‌ای منتشر نمیشه. تا الان آمریکا اینطور معرفی شده که یک جهنم غیرقابل تحمل برای مردمش است و بیچارگان امکان فرار هم ندارند. اما تشکیلات سادیست شیعه، در اخبار سراسری درباره تخلف کاخ‌سفید در سرو لابستری که صیدش ممنوع بوده برای شام دیپلماتیک گزارش پخش می‌کنه. مثلا با این هدف که «ببینید در آنجا هم قانون را پشم حساب نمی‌کنند، پس اینکه ما هم پشم حساب نمی‌کنیم یک نُرم جهانی است». اما همزمان گزارش رو درباره اعتراضات به شخص رییس‌جمهور و حتی احتمال پیگیری قضایی فرمانده کل قوا، ادامه میده! تا مخاطب ایرانی ببینه که برای لابستر آمریکایی که به ناحق کشته شده یقه هر مقام سیاسی رو میشه گرفت، ولی تو برای کودک بلوچ و کرد و فارس و ترک و عرب که به ناحق کشته شده، یقه هیچ‌کس رو نمی‌تونی بگیری. تا ببینه که حقوق انسانی مردمش از حقوق یک لابستر پایین‌تره.
با تشکیلات سادیست، نمیشه و نباید طوری ستیز کرد که معمولا با یک تشکیلات سرکوبگر عادی ستیز می‌کنند. چون هرکاری جز فلج‌سازی، کاری است که برای سادیست یک «کیس موفق» خواهد ساخت. چون هرکاری جز فلج‌سازی، مانعش نخواهد شد، و عبور از هرچیزی که نتونسته مانعش بشه رو یک موفقیت، و تأییدکننده روشی که استفاده کرده خواهد دید. هیچوقت اینطور نیست که در جمع خودشون به این جمع‌بندی برسند که دفعه بعد باید هزینه‌ها و حوادث، محدودتر بشن. در بحث‌شون افرادی که میگن «دیدید به جای هزار نفر، دو هزار نفر کشتیم سریع‌تر جمع شد؟»، «دیدید به جای اشک‌آور از دوشکا استفاده کردیم بهتر کنترل شد؟» بر بقیه افراد که نسبت به ابعاد گرفتن قضایا تردید دارند، غلبه می‌کنند. پرونده‌های قاتلان سادیست رو چک کنید، هیچ کدوم حداکثر خشونت رو در اولین اقدامش نشون نداده. قربانی اولش رو با کاتر شکنجه داده، و وقتی دیده میشه ادامه‌ش داد قربانی بعدی رو با اسید و قربانی بعدی رو با وسایل دیگه، که بیشتر طول بکشه. وقتی مانعی براش وجود نداره، از طول کشیدنش استقبال هم خواهد کرد. دقت کنید که چطور هر دفعه با لذت و تبختر پیش‌بینی می‌کنند که فتنه بعدی بزرگتر خواهد بود!
شعارنویسی، اعتصاب، تظاهرات، راهپیمایی سکوت، علاوه بر اینکه در شکست دادن اوباش بی‌تأثیرند، اون‌ها رو به رفتار سادیستی تشویق هم می‌کنند. صرفا اینطور نیست که با این اقدامات، هزینه‌ای پرداخت می‌کنی که متناسب با نتیجه نیست، بلکه زمینه رو برای هزینه‌های بیشتر آیندگان فراهم می‌کنی. وقتی خودت رو بی‌دفاع در برابر کاتر سادیست قرار بدی، داری متقاعدش می‌کنی که دفعه بعد اسید هم امتحان کنه.

این نهی کسی از انجام کاری نیست. جامعه یک سیستم پیچیده‌ست و نمیشه براش تکلیف تعیین کرد و خیلی اتفاقات به صورت طبیعی رخ خواهد داد. این صرفا انتقال شناخت از من به هرکسیه که تأخیر داره.