نفت ونزوئلا جنس خوبی نداره، و به دلیل مشخصات جغرافیایی استخراجش پرهزینهست، و زیرساختهای فعلی هم بشدت فرسوده و قدیمی هستند. برای تبدیل این کشور به یک صادرکننده بزرگ به دهها میلیارد دلار سرمایهگذاری توسط شرکتهای نفتی نیاز است، که با قیمت بشکهای ۵۰ دلار هیچوقت انجام نخواهند داد. اون هم در شرایطی که بازار به اندازه روزی سه چهار میلیون بشکه مازاد عرضه داره.
چین، فارغ ازینکه کارت بازی نفت کجاست، وابستگیش رو به این منبع انرژی کاهش داده، با رشد نجومی تولید برق تجدیدپذیر، و رکورد تولید ۱۶ میلیون ماشین برقی و هیبرید در سال که به ۵۰ درصد سهم کل بازار خودرو رسیده. نیاز فعلی نفتش رو هم از روسیه تأمین میکنه که داره به ثمن بخس میفروشه (یکی از دلایلی که به روسیه در تجاوزش به اوکراین، کمک تعیینکننده نمیده). این شرایط یک بازندهست؟
وقتی مبنای برداشتتون از اوضاع، اخبار هستند، که بیشترش نویزه، تفسیرهاتون هم به این شکل درمیاد.
چین، فارغ ازینکه کارت بازی نفت کجاست، وابستگیش رو به این منبع انرژی کاهش داده، با رشد نجومی تولید برق تجدیدپذیر، و رکورد تولید ۱۶ میلیون ماشین برقی و هیبرید در سال که به ۵۰ درصد سهم کل بازار خودرو رسیده. نیاز فعلی نفتش رو هم از روسیه تأمین میکنه که داره به ثمن بخس میفروشه (یکی از دلایلی که به روسیه در تجاوزش به اوکراین، کمک تعیینکننده نمیده). این شرایط یک بازندهست؟
وقتی مبنای برداشتتون از اوضاع، اخبار هستند، که بیشترش نویزه، تفسیرهاتون هم به این شکل درمیاد.
8
Anarchonomy
نفت ونزوئلا جنس خوبی نداره، و به دلیل مشخصات جغرافیایی استخراجش پرهزینهست، و زیرساختهای فعلی هم بشدت فرسوده و قدیمی هستند. برای تبدیل این کشور به یک صادرکننده بزرگ به دهها میلیارد دلار سرمایهگذاری توسط شرکتهای نفتی نیاز است، که با قیمت بشکهای ۵۰ دلار…
ترامپ گفت غزه رو هم میکنیم جزیره توریستی. کرد؟
آمریکا تا همین الان اگه میخواست میتونست از طریق شرکت CITGO هر مقدار نفت خام که میخواست از ونزوئلا بگیره. اما خودشون نخواستند. حساب کتاب پیچیدهای وجود داره که واردات چه چیزی براشون به صرفهتره و صادرات چه چیزی. و عوام ازین حساب کتابها بیاطلاعند. شما اگه همین الان یه میدان نفتی رو درسته تقدیم کنی به صنایع پالایشگاهی آمریکا، احتمال زیادی وجود داره که بگن «مال خودت، مرسی».
آمریکا تا همین الان اگه میخواست میتونست از طریق شرکت CITGO هر مقدار نفت خام که میخواست از ونزوئلا بگیره. اما خودشون نخواستند. حساب کتاب پیچیدهای وجود داره که واردات چه چیزی براشون به صرفهتره و صادرات چه چیزی. و عوام ازین حساب کتابها بیاطلاعند. شما اگه همین الان یه میدان نفتی رو درسته تقدیم کنی به صنایع پالایشگاهی آمریکا، احتمال زیادی وجود داره که بگن «مال خودت، مرسی».
8
وقتی صحبت از «گاو شیرده» بودن اعراب بود، یکی از ادعاها درباره سلاحهای آمریکایی بود که هرسال میخرند اما عملا صاحبش نیستند (یک افسانه عامهپسند هم ساخته بودند که آمریکا میتونه با یک کلید اف۱۵هایی که فروخته رو از کار بندازه). اما در مورد آلترناتیوش حرفی نمیزنند. این رادار فرکانس پایین چینی هم در اختیار بشار اسد قرار گرفت هم در اختیار مادورو. چین میگفت با این رادار میشه اف۲۲ رو هم دیتکت کرد (چون طراحی بدنهشون برای جذب فرکانسهای بالاتر طراحی شده، نه برای فرکانسهای پایین). اما در روز واقعه نه به درد اسد خورد و نه به درد مادورو.
اینکه دلیل فنی داره (فرکانس پایین نویز بیشتری هم داره، و جدا کردن سیگنال بدردبخور از دریایی از نویز آسون نیست)، یا دلیل سیاستی داره (که محصول صادراتی رو انقدر قیچی میکنند که در عمل یک دستگاه دکوری میشه)، چیزیه که نیاز به اطلاعات محرمانه داره که ما نداریم. مهم نتیجهست، و نتیجه میگه هرکس محصول غیرغربی خرید، پول کمتری داد، ولی ضرر بیشتری کرد.
اینکه دلیل فنی داره (فرکانس پایین نویز بیشتری هم داره، و جدا کردن سیگنال بدردبخور از دریایی از نویز آسون نیست)، یا دلیل سیاستی داره (که محصول صادراتی رو انقدر قیچی میکنند که در عمل یک دستگاه دکوری میشه)، چیزیه که نیاز به اطلاعات محرمانه داره که ما نداریم. مهم نتیجهست، و نتیجه میگه هرکس محصول غیرغربی خرید، پول کمتری داد، ولی ضرر بیشتری کرد.
«معترض» چیزیه که میشه قلابیش رو درست کرد، و با اون نسخه قلابی خواسته معترضان واقعی رو لوث کرد، یا آدرس غلط داد، یا به حاشیه برد. مثل اعتراضهای پاستوریزه حکومتی که به همه جا فحش میدن جز به رأس حکومت. بشار اسد هم ازین کارها میکرد. حتی «تجمعات قانونی» برگزار میکرد. چون دیکتاتورها فکر میکنند میشه «بریدن از خستگی» رو به «کارناوال» تبدیل کرد. اما افعی چیزیه که نمیشه قلابیش رو درست کرد. نمیشه چیزی ساخت که برای فریب، خودت رو نیش بزنه و فلج کنه و خفه کنه. برای همین اسد نتونست یه جولانی حکومتی بسازه. برای همین معترضها کشته میشن، شکنجه میشن، داغدار میشن، افسرده میشن، فراموش میشن، و افعیها آینده رو شکل میدن.
اینها رو چند سال پیش هم گفته بودم. گفته بودم باید افعی باشید، نه خروسجنگی. اما تو ایران کسی به حرف من گوش نمیده. چون دنیا اینجوری کار نمیکنه که کسی بخواد به من گوش بده. دنیا بزرگتر و پیچیدهتر و زشتتر ازینهاست که یک نفر از یک گوشه بگه «باید افعی باشید» و همه بگن چشم! جلوی اشراری که فکر میکنند اگه آدمکش باشند خدا بشون پاداش میده، دیواری از گوشت ساختن، خریته. حتی توی جنگ که طرفین مسلحند، همیشه هزاران اسیر وجود داره. اسیر یعنی کسی که تخمین زده طرف مقابل یک خشاب بیشتر از خودش مهمات داره. به خاطر همون یک خشاب بیشتر پارچه سفید رو بالا میبره. بعد تو با دست خالی جلوی کسانی قرار بگیری که پشت تیربارند؟ این تعریف کتابی خریته. اما دنیا به این سادگی نیست. کسی که نگران خرج فرداش نیست، کسی که جاش امنه، کسی که در افق دیدش هفتاد سالگی خودش رو میبینه، نمیتونه بالای برج عاج بشینه و به رفتار کسانی که هیچوقت درگیر گرفتاریهاشون نبوده، بگه خریت. بچه هجده سالهای که تو همون هجده سالگی آرزوی تمام شدن زندگی رو داره، چون زندگی تا الان چیزی براش نداشته که به زحمتی که اون میکشه بیارزه، از منطق دیگهای پیروی میکنه. برای اون، دویدن پشت مأمورهایی که فرار میکنند، مثل تجربه پروازه. بالاخره دنیا بش اجازه میده بدون خرج کردن پولی که نداره، مزه آدرنالین رو بچشه. مزه اینکه «یک بار هم قانون برای من خم شد». مزه اینکه «یک بار هم من زندهام». نجات کشور هدف خوبیه، اما خیلی وقتها خیلی دوره. برای همین نجات خود، در اولویت قرار میگیره. نجات خود برای یکی که سهم بیشتری از زندگی داره، شاید مهاجرت باشه. برای یکی دیگه شاید خزیدن در سنگری باشه که آجرهاش رو پول ساختهاند. و برای یکی دیگه، نجات خود، یعنی یک بار پرواز کردن.
شیرینی بلوغ در اینه که بفهمی هرکسی هر کاری که میکنه، چرا اون کار رو میکنه. و تلخیش هم در همینه.
اینها رو چند سال پیش هم گفته بودم. گفته بودم باید افعی باشید، نه خروسجنگی. اما تو ایران کسی به حرف من گوش نمیده. چون دنیا اینجوری کار نمیکنه که کسی بخواد به من گوش بده. دنیا بزرگتر و پیچیدهتر و زشتتر ازینهاست که یک نفر از یک گوشه بگه «باید افعی باشید» و همه بگن چشم! جلوی اشراری که فکر میکنند اگه آدمکش باشند خدا بشون پاداش میده، دیواری از گوشت ساختن، خریته. حتی توی جنگ که طرفین مسلحند، همیشه هزاران اسیر وجود داره. اسیر یعنی کسی که تخمین زده طرف مقابل یک خشاب بیشتر از خودش مهمات داره. به خاطر همون یک خشاب بیشتر پارچه سفید رو بالا میبره. بعد تو با دست خالی جلوی کسانی قرار بگیری که پشت تیربارند؟ این تعریف کتابی خریته. اما دنیا به این سادگی نیست. کسی که نگران خرج فرداش نیست، کسی که جاش امنه، کسی که در افق دیدش هفتاد سالگی خودش رو میبینه، نمیتونه بالای برج عاج بشینه و به رفتار کسانی که هیچوقت درگیر گرفتاریهاشون نبوده، بگه خریت. بچه هجده سالهای که تو همون هجده سالگی آرزوی تمام شدن زندگی رو داره، چون زندگی تا الان چیزی براش نداشته که به زحمتی که اون میکشه بیارزه، از منطق دیگهای پیروی میکنه. برای اون، دویدن پشت مأمورهایی که فرار میکنند، مثل تجربه پروازه. بالاخره دنیا بش اجازه میده بدون خرج کردن پولی که نداره، مزه آدرنالین رو بچشه. مزه اینکه «یک بار هم قانون برای من خم شد». مزه اینکه «یک بار هم من زندهام». نجات کشور هدف خوبیه، اما خیلی وقتها خیلی دوره. برای همین نجات خود، در اولویت قرار میگیره. نجات خود برای یکی که سهم بیشتری از زندگی داره، شاید مهاجرت باشه. برای یکی دیگه شاید خزیدن در سنگری باشه که آجرهاش رو پول ساختهاند. و برای یکی دیگه، نجات خود، یعنی یک بار پرواز کردن.
شیرینی بلوغ در اینه که بفهمی هرکسی هر کاری که میکنه، چرا اون کار رو میکنه. و تلخیش هم در همینه.
67
کارهای کلهر اینجوری شده که هشتاد درصد کار رو خودش انجام میده و بقیه تیم در حد اکسسوری هستن طوری که صدای سازشون هم به زور شنیده میشه. حالا چون یه حکومت هم به کمانچه بدهکاریم، حرفی نیست؛ ولی کار رو با عنوان «همراهی با مردم ایران» معرفی میکنی، که همه میفهمند «الان» یعنی چی، دیگه شعر عاشقانه سعدی چی میگه؟ ما که حکم نمیدیم همه هزینه بدن. اما یعنی میفرمایید شعر مدرن کنایهدار هم خطرناکه؟ یا اونارو فقط باید رپرها اجرا کنند؟ هیچ راهی نداره؟
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
8
خودش رو جا میده بین مردهایی که ریختن سر مأمور حکومتی سرکوب، و دارن تنها گوشهای از خشونت شبه نظامیان امام زمان رو بشون پس میدن، که مقنعهش میره عقب و در همون حالت متشنج که سعی میکنه بشون بگه «ولش کنید ارزش نداره»، مقنعهش رو هم درست میکنه. حرکتی اتوماتیک که دیگه هیچ چیز جز اتوماتیک بودن پشتش نیست. نه حکومت داعشی، نه مردان نامحرم، نه خدا و شرع، نه قانون و اخلاق، ازش انتظار ندارند در اون مکان و زمان مقنعهش رو درست کنه. فقط مغز خودش از خودش انتظار داره که به شکل اتوماتیک انجامش بده.
باد زمان همهچیز رو با خودش میبره. حکومتها میرن، ارزشها منقرض میشن، رسم و آداب تغییر میکنند، سوژههایی که رگها رو باد میکردند، خالی میشن، فرهنگها فراموش میشن. تو فقط در یک پرانتز کوچک از زمان زندگی میکنی، و با این حال مغزت رو قفل میکنی روی چیزهایی که قراره برن؟ این پرانتز ارزشش رو داشت که کاری رو اتوماتیک انجام بدی؟ میخوای آخر عمرت بگی «خداروشکر، یه ماشین خوشرفتار بودم»؟
باد زمان همهچیز رو با خودش میبره. حکومتها میرن، ارزشها منقرض میشن، رسم و آداب تغییر میکنند، سوژههایی که رگها رو باد میکردند، خالی میشن، فرهنگها فراموش میشن. تو فقط در یک پرانتز کوچک از زمان زندگی میکنی، و با این حال مغزت رو قفل میکنی روی چیزهایی که قراره برن؟ این پرانتز ارزشش رو داشت که کاری رو اتوماتیک انجام بدی؟ میخوای آخر عمرت بگی «خداروشکر، یه ماشین خوشرفتار بودم»؟
درباره مادوروربایی از چندنفر تو خیابونهای مسکو سوال پرسیدن، همگی دلخور بودن که چنین چیزی ممکنه برای آمریکا، و سپس عواقبش در آینده برای نفت روسیه. اما یکیشون که یه پیرمرده، با پیشفرض قراردادن این نگاه منفی (انگار از قبل میدونه نظر بقیه همشهریهاش چیه) میگه هیچ غمی نیست، روسیه دوباره برمیخیزد! اینها هم مثل ایرانیها توهم پرنده هما دارن، ولی اونجا خرسیه که بعد از خواب زمستانی بیدار خواهد شد!
اظهارنظر این پیرمرد ازین جهت جالبه که همزمان یه تحلیلگر روس تو اظهارنظری نسبتا عجیب از طرف یک روس گفت ما دیگه به جایی که بودیم برنمیگردیم، ما در نوآوری و آموزش یه جوری عقب افتادیم که دیگه برای هر بازگشتی خیلی دیره، و جنگها رو باید فقط با اتکا به احساسات میهنپرستانه پیش ببریم و مردم ما لازم باشه با چوب خشک مبارزه میکنند!
این رو درباره آینده میگه، ولی همین الان تو خط مقدم دارن سرباز رو با الاغ و اسب میفرستن جلو، و بعضیهاشون اسلحه هم ندارن، و بشون دستور داده میشه فقط راه برید و پیشروی کنید.
خندهداره که باید به تحلیلگره بگم برو به پیرمرد هموطنت بگو، من که میدونستم.
#لبخند_شبانه
اظهارنظر این پیرمرد ازین جهت جالبه که همزمان یه تحلیلگر روس تو اظهارنظری نسبتا عجیب از طرف یک روس گفت ما دیگه به جایی که بودیم برنمیگردیم، ما در نوآوری و آموزش یه جوری عقب افتادیم که دیگه برای هر بازگشتی خیلی دیره، و جنگها رو باید فقط با اتکا به احساسات میهنپرستانه پیش ببریم و مردم ما لازم باشه با چوب خشک مبارزه میکنند!
این رو درباره آینده میگه، ولی همین الان تو خط مقدم دارن سرباز رو با الاغ و اسب میفرستن جلو، و بعضیهاشون اسلحه هم ندارن، و بشون دستور داده میشه فقط راه برید و پیشروی کنید.
خندهداره که باید به تحلیلگره بگم برو به پیرمرد هموطنت بگو، من که میدونستم.
#لبخند_شبانه
2
Forwarded from Anarchonomy
تحصیلکرده غربی ایران رو فقط با دوران باستانش میشناسه، برای همین وقتی اخبار اعتراضات رو میبینه ضمن امیدواری برای به ثمر نشستن اعتراض، آرزو میکنه «شکوه تمدن ایران» دوباره برگرده! چون این شناختیه که دانشگاه و آدمهای دانشگاهی بش دادهاند. درکی ازینکه تمدنی با عنوان تمدن ایرانی باقی نمونده، و سوالات امروز ما سوالاتی درباره بقا و حیات هستند، نداره. تمدن درباره ساختنه، و ما در هر نوعش عقیم شدهایم. از ساخت اندیشه نو، تا ساخت نهاد نو، تا ساخت ابزار نو. هر ایرانی پنج تا اکانت ناشناس داره، اما هنوز یک حزب زیرزمینی نداریم. تعداد ایرانیهایی که فلسفه کانت خوندن، از تعداد ایرانیهایی که شرکت استارتاپ که ارزش افزوده واقعی به اقتصاد اضافه کنه تأسیس کردهاند بیشتره، و همچنین از تعداد کسانی که در کشور محل تولد کانت، کانت خواندهاند! با همهگیری جهالت جمعی، و پسرفت مذهبی، همه واژهها معنی خودشون رو از دست دادهاند، هیچچیز قداست نداره، هیچ ساختاری معتبر نیست، و عقل مورد تمسخر قرار میگیره. کل کشور ما یک جوکه (و البته به همین علت میشه انقدر ازش سوژه طنز درآورد). شکوه؟ ما هنر کنیم در دل هرج و مرج، زنده بمونیم.
وقتی میگم باید رادیکال بود، منتظرن با کارت گرافیک جدید انویدیا، تصویری حماسی از نتیجهش رو براشون رندر بگیرم! عزیزم.. قرار نیست نتیجهای ببینیم ما. قرار نیست برای ما قایق نجات بیاد. ما باید بریم زیر آب، و خواهیم رفت. حداکثر کاری که میتونیم بکنیم، و باید بکنیم، تخریبه. تخریب همهچیز که این شکل سرطانی رو بوجود آورده. از تخریب فرهنگ، مذهب، قومیت، سلطنت، ولایت، تمرکز... ما تخریب این جوک بزرگ رو به نسلهای آینده بدهکاریم، و تا قبل ازینکه غرق بشیم باید انجامش بدیم.
وقتی میگم باید رادیکال بود، منتظرن با کارت گرافیک جدید انویدیا، تصویری حماسی از نتیجهش رو براشون رندر بگیرم! عزیزم.. قرار نیست نتیجهای ببینیم ما. قرار نیست برای ما قایق نجات بیاد. ما باید بریم زیر آب، و خواهیم رفت. حداکثر کاری که میتونیم بکنیم، و باید بکنیم، تخریبه. تخریب همهچیز که این شکل سرطانی رو بوجود آورده. از تخریب فرهنگ، مذهب، قومیت، سلطنت، ولایت، تمرکز... ما تخریب این جوک بزرگ رو به نسلهای آینده بدهکاریم، و تا قبل ازینکه غرق بشیم باید انجامش بدیم.
Forwarded from Anarchonomy
برای ضربه زدن به اشرار باید بدونید چطور کار میکنند، تا بابت هر حرکتی که انجام میدن تعجب نکنید. وسط جنگ، وقت تعجب کردن نیست.
در روزگاران قدیم پادشاهی در چین حکمرانی میکرد که دو پسر داشت. پسر بزرگتر آماده به دست گرفتن قدرت بود. اما خود پادشاه پسر کوچکترش رو ترجیح میداد. بنابراین دنبال راهی بود تا از شر پسر بزرگتر خلاص بشه. طبق رسم اون زمان، پسر بزرگتر رو به عنوان گروگان فرستاد به دربار یک حاکم دیگه که باش رقابت داشت. اون زمان امانت دادن فرزند مثل ارائه این تضمین بود که از سمت ما به شما حملهای انجام نخواهد شد. و نقشهای طراحی کرد که به نظر برسه در یک درگیری، پسرش در همونجایی که به عنوان گروگان زندگی میکنه، کشته میشه. اما همهچیز طبق نقشه پیش نمیره و پسر فرار میکنه و زنده میمونه. وقتی برمیگرده، پدر وانمود میکنه که خوشحاله که پسر بزرگش زندهست و به پاس شجاعتش، یک مقام فرماندهی بش میده. اما این فقط برای روابط عمومی بود. پسر بزرگ فهمیده بود موضوع چیه، و پر از نفرت شده بود. بنابراین تصمیم گرفت پدرش رو بکشه. اما شرایط طوری نبود که بشه راحت حذفش کرد، چون طرفداران و مدافعان زیادی داشت. پس لازم بود افرادی رو انتخاب کنه، که اگه بشون گفت پدرم رو بزنید، تردید نکنند. برای گلچین کردن این افراد یک تیر مخصوص ساخت که نوکش طوری تراشیده شده بود که وقتی پرتاب میشد صدایی شبیه سوت ایجاد میکرد. در تمرینات ازین تیر استفاده میکرد و به افرادش گفته بود هرجا صدای سوت تیر من رو شنیدید، تیرتون رو دقیقا به همون سمت پرتاب کنید. ابتدا چند حیوان رو به عنوان هدف انتخاب کرد، و همه افراد صدای سوت رو دنبال میکردند و دقیقا به همون هدف میزدند. مرحله بعد اسب خودش رو هدف گرفت. اینبار چندنفر از افرادش تردید کردند. چون به نظرشون رسید این درست نیست که آدم اسب فرمانده خودش رو بزنه. اون چندنفری رو که تردید کرده بودند همونجا اعدام کرد. مرحله بعد اسب پدرش رو هدف گرفت. و اندفعه هم چندنفر تردید کردند، و بلافاصله اعدام شدند. مرحله بعد زن خودش رو هدف کرد. این رو دیگه خیلیها نمیتونستند بزنند. کی حاضر میشه زن فرماندهش رو بکشه؟ این بار هم تردید کنندهها اعدام شدند. در نهایت تعداد خیلی کمی باقی موندند. دیگه مطمئن بود اینها هرچیزی رو میزنند. و با خیال راحت دستور تیراندازی به پدرش رو بشون داد، و اونها هم انجام دادند. بعد ازون برادر کوچکتر رو هم به قتل رسوند، و به همون چیزی که میخواست رسید.
تو فرم استخدام تشکیلات اوباشسالار نمیپرسند «آیا حاضرید به بچه شانزده ساله که در وسط تظاهرات در حال فرار کردن است از پشت شلیک کنید؟». اوباش رو با تردیدهاشون فیلتر میکنند. کسی که در کشتن سگ ولگرد تردید میکنه رو همون اول میذارن کنار. در مرحله بعد کسی که در فحاشی به خانواده مردم تردید می کنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در آزار دادن متهم تردید میکنه، میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در تجاوز به زندانی تردید میکنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در دفن کردن شبانه کسی که همکارش به قتل رسونده تردید میکنه میذارن کنار. و نهایتا کسی که در شکنجه دادن کسی که هیچ گناهی مرتکب نشده تردید میکنه میذارن کنار. کسانی که باقی میمونند، از پشت به بچه شانزده ساله هم شلیک خواهند کرد.
هرکس که در مقابل مردم قرار گرفته، اتفاقی و تصادفی اونجا قرار نگرفته. همه بدون استثناء از فیلتر عبور کردهاند. ولی نه از فیلترهای اداری. بلکه از فیلتر تیرهایی که سوت میکشند.
در روزگاران قدیم پادشاهی در چین حکمرانی میکرد که دو پسر داشت. پسر بزرگتر آماده به دست گرفتن قدرت بود. اما خود پادشاه پسر کوچکترش رو ترجیح میداد. بنابراین دنبال راهی بود تا از شر پسر بزرگتر خلاص بشه. طبق رسم اون زمان، پسر بزرگتر رو به عنوان گروگان فرستاد به دربار یک حاکم دیگه که باش رقابت داشت. اون زمان امانت دادن فرزند مثل ارائه این تضمین بود که از سمت ما به شما حملهای انجام نخواهد شد. و نقشهای طراحی کرد که به نظر برسه در یک درگیری، پسرش در همونجایی که به عنوان گروگان زندگی میکنه، کشته میشه. اما همهچیز طبق نقشه پیش نمیره و پسر فرار میکنه و زنده میمونه. وقتی برمیگرده، پدر وانمود میکنه که خوشحاله که پسر بزرگش زندهست و به پاس شجاعتش، یک مقام فرماندهی بش میده. اما این فقط برای روابط عمومی بود. پسر بزرگ فهمیده بود موضوع چیه، و پر از نفرت شده بود. بنابراین تصمیم گرفت پدرش رو بکشه. اما شرایط طوری نبود که بشه راحت حذفش کرد، چون طرفداران و مدافعان زیادی داشت. پس لازم بود افرادی رو انتخاب کنه، که اگه بشون گفت پدرم رو بزنید، تردید نکنند. برای گلچین کردن این افراد یک تیر مخصوص ساخت که نوکش طوری تراشیده شده بود که وقتی پرتاب میشد صدایی شبیه سوت ایجاد میکرد. در تمرینات ازین تیر استفاده میکرد و به افرادش گفته بود هرجا صدای سوت تیر من رو شنیدید، تیرتون رو دقیقا به همون سمت پرتاب کنید. ابتدا چند حیوان رو به عنوان هدف انتخاب کرد، و همه افراد صدای سوت رو دنبال میکردند و دقیقا به همون هدف میزدند. مرحله بعد اسب خودش رو هدف گرفت. اینبار چندنفر از افرادش تردید کردند. چون به نظرشون رسید این درست نیست که آدم اسب فرمانده خودش رو بزنه. اون چندنفری رو که تردید کرده بودند همونجا اعدام کرد. مرحله بعد اسب پدرش رو هدف گرفت. و اندفعه هم چندنفر تردید کردند، و بلافاصله اعدام شدند. مرحله بعد زن خودش رو هدف کرد. این رو دیگه خیلیها نمیتونستند بزنند. کی حاضر میشه زن فرماندهش رو بکشه؟ این بار هم تردید کنندهها اعدام شدند. در نهایت تعداد خیلی کمی باقی موندند. دیگه مطمئن بود اینها هرچیزی رو میزنند. و با خیال راحت دستور تیراندازی به پدرش رو بشون داد، و اونها هم انجام دادند. بعد ازون برادر کوچکتر رو هم به قتل رسوند، و به همون چیزی که میخواست رسید.
تو فرم استخدام تشکیلات اوباشسالار نمیپرسند «آیا حاضرید به بچه شانزده ساله که در وسط تظاهرات در حال فرار کردن است از پشت شلیک کنید؟». اوباش رو با تردیدهاشون فیلتر میکنند. کسی که در کشتن سگ ولگرد تردید میکنه رو همون اول میذارن کنار. در مرحله بعد کسی که در فحاشی به خانواده مردم تردید می کنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در آزار دادن متهم تردید میکنه، میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در تجاوز به زندانی تردید میکنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در دفن کردن شبانه کسی که همکارش به قتل رسونده تردید میکنه میذارن کنار. و نهایتا کسی که در شکنجه دادن کسی که هیچ گناهی مرتکب نشده تردید میکنه میذارن کنار. کسانی که باقی میمونند، از پشت به بچه شانزده ساله هم شلیک خواهند کرد.
هرکس که در مقابل مردم قرار گرفته، اتفاقی و تصادفی اونجا قرار نگرفته. همه بدون استثناء از فیلتر عبور کردهاند. ولی نه از فیلترهای اداری. بلکه از فیلتر تیرهایی که سوت میکشند.
20
میگفتن انحصار در بازار بده. براش قانون هم وضع کردن. الان انویدیا انحصار کامل بازار چیپهای هوش مصنوعی رو داره. اما به جای دوشیدن از محصول قبلی، یه چیپ جدید ساخت که قدرت پردازشش ۵ برابر قبلیه. یعنی در شرایطی که ۹۰ درصد سهم بازار رو در اختیار داره هم، باز رقبا رو با فاصله پشت سر گذاشت. شرکتی که ۹۰ درصد سهم بازار رو داره بیشتر نگران اوج گرفتن اون ۱۰ درصده، تا قانونگذاری که فکر میکنه با قانونسازی میتونه رقابت ایجاد کنه.
9
اسکات آدامز که یه زمانی به خوبی و ظرافت باگهای فکری چپها رو استخراج و به مردم توضیح میداد، حالا قربانی باگهای فکری خودش شده، و به جای تسلیم به علم پزشکی درباره سرطان پروستاتش، به روشهای شبهعلمی متوسل شد و حالا متاستاز کرده و دیگه علم پزشکی هم نمیتونه براش کاری بکنه. کفران نعمت بزرگیه که در قلب آمریکا باشی، که سرطان پروستات رو تا حد شگفتآوری کنترل میکنند، و بش تن ندی، و از همین سرطان بمیری.
قضایای کرونا و ایورمکتین و واکسن، بسیاری از اینها رو دچار آزردگی روانی کرد، و اون آزردگی به یک لجبازی بچهگانه تبدیل شد. اینکه دولتها، رسانهها، جامعه علمی، جامعه پزشکی، در روابط عمومی گند زدند، نباید باعث بشه خودت رو قربانی لجبازی با اونها کنی. دولتها کرونا رو فرصتی میدیدند که سیطره کنترل رو بیشتر کنند؟ بله. پزشکان رفتارهای هیجانی داشتند؟ بله. همه دنبال راهحلهای سریع و آسان بودند چون وحشت داشتند؟ بله. رسانهها و مسئولان درمانی «تسلیم به نظر کارشناسی» رو به یک بازی قبیلهای تبدیل کردند؟ بله. ولی تو باید با روشها و شیوهها مقابله کنی، نه با بدن خودت، و نه با خود علم. ما هم ازینکه وانمود میکردند هرکس به ویتامین دی اشاره کنه خرافاتیه، عصبانی شدیم. ما هم بعدن متوجه شدیم ضمن اینکه «باید» ویتامین دی رو در رنج نرمال نگه داشت، اونقدر هم در پیشگیری موثر نبوده. اون عصبانیتمون ازون واکنش تهاجمی رو فراموش کردیم؟ نه. حالا خودمون رو با دی۳ بمباران میکنیم؟ نه. کجای این الگوریتم پیچیدهست که کسی که الگوریتم رفتار دیگران رو آنالیز میکرد از انجامش عاجزه؟ نه عاجز نیست. چون اون آزردگی یک بهانهست. زمان استیو جابز مسئله کرونا وجود نداشت، و اتفاقا اعتماد به نهادهای علمی و پزشکی خیلی بیشتر از الان بود. اما آدمی با اون ضریب هوشی، و با اون سواد و خلاقیت، که اصلا مبنای ثروتمند شدنش اوپنمایند بودنش بود، روش علمی درمان رو ول کرد و به علفیجات متوسل شد و وقتی یادش افتاد به علم نوین مراجعه کنه که دیگه چیزی از کبدش باقی نمونده بود.
باید این رفتارها رو، که ظاهرن یک خودزنی فردی هستند، از علائم سایکوپتی به حساب آورد. حتی اگه قسمت محاسبهای مغز فرد راه ساینس رو بپذیره، قسمت جامعهستیزش پسش میزنه. در این قالب، پس زدن علم، پس زدن خود علم نیست، بلکه پس زدن جامعهست، که به شکل «کاری که شماها میکنید رو من نمیکنم» ترجمه میشه. و اگه بپذیریم که این از علائم سایکوپتیه، متوجه خواهیم شد که قراره همچنان ازین رفتارها ببینیم، و هیچ فرقی نداره علم پزشکی چقدر پیشرفت کنه و چقدر معجزه بسازه.
قضایای کرونا و ایورمکتین و واکسن، بسیاری از اینها رو دچار آزردگی روانی کرد، و اون آزردگی به یک لجبازی بچهگانه تبدیل شد. اینکه دولتها، رسانهها، جامعه علمی، جامعه پزشکی، در روابط عمومی گند زدند، نباید باعث بشه خودت رو قربانی لجبازی با اونها کنی. دولتها کرونا رو فرصتی میدیدند که سیطره کنترل رو بیشتر کنند؟ بله. پزشکان رفتارهای هیجانی داشتند؟ بله. همه دنبال راهحلهای سریع و آسان بودند چون وحشت داشتند؟ بله. رسانهها و مسئولان درمانی «تسلیم به نظر کارشناسی» رو به یک بازی قبیلهای تبدیل کردند؟ بله. ولی تو باید با روشها و شیوهها مقابله کنی، نه با بدن خودت، و نه با خود علم. ما هم ازینکه وانمود میکردند هرکس به ویتامین دی اشاره کنه خرافاتیه، عصبانی شدیم. ما هم بعدن متوجه شدیم ضمن اینکه «باید» ویتامین دی رو در رنج نرمال نگه داشت، اونقدر هم در پیشگیری موثر نبوده. اون عصبانیتمون ازون واکنش تهاجمی رو فراموش کردیم؟ نه. حالا خودمون رو با دی۳ بمباران میکنیم؟ نه. کجای این الگوریتم پیچیدهست که کسی که الگوریتم رفتار دیگران رو آنالیز میکرد از انجامش عاجزه؟ نه عاجز نیست. چون اون آزردگی یک بهانهست. زمان استیو جابز مسئله کرونا وجود نداشت، و اتفاقا اعتماد به نهادهای علمی و پزشکی خیلی بیشتر از الان بود. اما آدمی با اون ضریب هوشی، و با اون سواد و خلاقیت، که اصلا مبنای ثروتمند شدنش اوپنمایند بودنش بود، روش علمی درمان رو ول کرد و به علفیجات متوسل شد و وقتی یادش افتاد به علم نوین مراجعه کنه که دیگه چیزی از کبدش باقی نمونده بود.
باید این رفتارها رو، که ظاهرن یک خودزنی فردی هستند، از علائم سایکوپتی به حساب آورد. حتی اگه قسمت محاسبهای مغز فرد راه ساینس رو بپذیره، قسمت جامعهستیزش پسش میزنه. در این قالب، پس زدن علم، پس زدن خود علم نیست، بلکه پس زدن جامعهست، که به شکل «کاری که شماها میکنید رو من نمیکنم» ترجمه میشه. و اگه بپذیریم که این از علائم سایکوپتیه، متوجه خواهیم شد که قراره همچنان ازین رفتارها ببینیم، و هیچ فرقی نداره علم پزشکی چقدر پیشرفت کنه و چقدر معجزه بسازه.
24
Anarchonomy
محسوسترین اثر هوش مصنوعی در کسب و کار، برداشته شدن مانع زبانیه. چیزی که هزاران سال تاجران دنیا رو با چالش مواجه میکرد. این مرد چینی تمام بازاریابی برند معروفش رو یکنفره انجام میده. چون نه تنها کلامش با صدای خودش به انگلیسی ترجمه میشه بلکه حرکت لبهاش هم…
مدل هوشمصنوعی تنسنت برای ترجمه میتونه آفلاین کار کنه و به فقط ۱ گیگ رم از حافظه گوشی نیاز داره و در هر ثانیه میتونه ۵۰ کاراکتر چینی رو ترجمه کنه. تو اون ۳۶ زبانی که ساپورت میکنه فارسی هم هست.
و تازه تو ماه ژانویه سال ۲۰۲۶ هستیم. امسال سال قشنگی خواهد شد.
و تازه تو ماه ژانویه سال ۲۰۲۶ هستیم. امسال سال قشنگی خواهد شد.
13
Forwarded from Anarchonomy
دیوار مهربانی یادتون هست؟ الان تو خیابون نمونهای ازش میبینید؟ یک حرکت بینظیر بود در دنیا، ولی انگار هیچوقت اتفاق نیفتاده.
ایرانیها یک ملت پریودیک هستند. برای هر حرکتی یک پریود دارند. ازون پریود که بگذره، هرچقدر هم تبلیغات انجام بدی مثل اینه که با دیوار صحبت کردی. بعد میره تا پریود بعد، که وقتی زمانش رسید بدون اینکه تبلیغی انجام بشه ناگهان یک حرکت انفجاری دیگه انجام میدن که دهان همه باز بمونه. بعضی به غلط اسمش رو جوگیری میذارن. ولی اون فرق داره، چون صرفا یک واکنش به یک فضای خاصه، و تکرار نداره. پاسخ به جو، بداههست. اما روحیه پریودیک، یک جزر و مده.
پریود اعتراضات خیابانی تموم شده، و بنابراین هر نوع فراخوانی بیفایدهست. فعلا با دیوار طرفید.
من که بارها نوشتم اکت سیاسی در خیابان در بلژیک کاربرد داره، نه اینجا که برای توهمات مذهبیشون حاضرند یک میلیون نفر رو داخل حوضچه اسید بریزند. ولی عزیزانی که مایلند راه خیابان رو ادامه بدن، باید با روحیه ایرانی آشنا باشند و عجله نداشته باشند، چرا که باید تا پریود بعدی صبر کرد.
ایرانیها یک ملت پریودیک هستند. برای هر حرکتی یک پریود دارند. ازون پریود که بگذره، هرچقدر هم تبلیغات انجام بدی مثل اینه که با دیوار صحبت کردی. بعد میره تا پریود بعد، که وقتی زمانش رسید بدون اینکه تبلیغی انجام بشه ناگهان یک حرکت انفجاری دیگه انجام میدن که دهان همه باز بمونه. بعضی به غلط اسمش رو جوگیری میذارن. ولی اون فرق داره، چون صرفا یک واکنش به یک فضای خاصه، و تکرار نداره. پاسخ به جو، بداههست. اما روحیه پریودیک، یک جزر و مده.
پریود اعتراضات خیابانی تموم شده، و بنابراین هر نوع فراخوانی بیفایدهست. فعلا با دیوار طرفید.
من که بارها نوشتم اکت سیاسی در خیابان در بلژیک کاربرد داره، نه اینجا که برای توهمات مذهبیشون حاضرند یک میلیون نفر رو داخل حوضچه اسید بریزند. ولی عزیزانی که مایلند راه خیابان رو ادامه بدن، باید با روحیه ایرانی آشنا باشند و عجله نداشته باشند، چرا که باید تا پریود بعدی صبر کرد.
22
یکی از خطبهخوانهای انگیزشی درباره عادات وقتکشی مردم و مدیریت زمان حرف میزد و میگفت اگه پول ندارید اشتباهه محتوایی رو در اینترنت تماشا کنید که تو دنیای واقعی فقط پولدارها تجربهش میکنند. مثلا دیدن ویلایی که پنجرههاش رو به کوهستانی سبز باز میشه، مربوط به شما نیست. شما فقط برای چیزهایی وقت بذارید که کمک میکنه پول دربیارید. بعد که به اندازه کافی درآوردید برید اون ویلا رو بخرید.
بیشتر این افراد شارلاتان هستند و وانمود میکنند پولدار شدن معادلی فاینانشال از ورزشه. یعنی همونطور که همه قابلیت اینو دارند که اگه به خودشون زحمت بدن، به بدن بهتری برسند، همه قابلیت پولدار شدن رو دارن، به شرطی که به اندازه کافی زحمت بکشن! که این مهملی بیش نیست. حتی در آزادترین محیط کسب و کار و ایدهآلترین شرایط تجارت، بیشتر مردم هیچوقت پولدار نمیشن. بنابراین این توصیه، معادل اینه که به مردم بگی نباید برای محتوایی که مربوط به پولدارهاست وقت بگذارید، چون بیشترتون قرار نیست هیچوقت تجربهش کنید.
برای آدمهای نرمال این یک کار عادی و سادهایه که وقتی در یک اتاق نشستهاند یک عقاب رو که بالای کوه نشسته رو در ذهن تجسم کنند. محققان یه روزی متوجه شدند حدود ۱۰ درصد مردم این کار عادی رو نمیتونند انجام بدن. اگه جلوشون یه عقاب نشسته باشه، یا عکسش رو نگاه کنند، میتونند تصویرش رو تو ذهن داشته باشند، اما اگه چشمشون رو ببندند اون تصویر هم میره. بعدها برای اینکه بفهمند این افراد چه خصوصیات مشترکی با هم دارند یک آزمایش طراحی کردند. به آدم نرمال، و آدمی که نمیتونه تصور رو تو ذهنش داشته باشه گفتند در حالی که چشمشون بازه، یک نور خیرهکننده رو تجسم کنند. اونی که قابلیت تصور نداشت، هیچ تغییری در چشمش دیده نشد، ولی مردمک چشم آدم نرمال تنگتر شد! که نشون میداد مسیر بین چشم و قسمت پردازش تصویری مغز و تصور، دو طرفهست. نه تنها با نور خیرهکننده واقعی، مردمک جمع میشه، بلکه با تصورش هم جمع میشه، که یعنی سیگنال ازونطرف به این طرف اومده. این یکی از ترسناکترین کشفیات درباره سیمکشی مغز انسانه. ترسناک ازین جهت که چه جاهای دیگهای این دو طرفه بودن وجود داره و خبر نداشتیم؟ (کسانی که روی این حوزه کار میکنند فقط نوروساینتیستها نیستند. با تقاضای بالا برای ماشینهای خودران، به این جمعبندی رسیدهاند که مرحله بعد کاملا رباتیک کردن خودرو، با بالابردن کیفیت سنسورها محقق نمیشه، بلکه باید به هوش مصنوعی قدرت تصور کردن داد. وقتی از پشت ماشین روبرویی حرکات عجیبی بین راننده و مسافرش میبینید، سرعتتون رو کم میکنید. چون تصور میکنید که هر آن ممکنه اون راننده یک حرکت غیرمتعارف تو جاده انجام بده و شما فرصت نداشته باشید ترمز کنید یا مانور بدید. این قدرت تصور رو هنوز هوش مصنوعی نداره، و تا حرکت غیرمتعارف رو نبینه، واکنشی نشون نمیده. پس برای اینکه به هوش مصنوعی تصور کردن رو یاد بدیم باید اول بفهمیم مکانیزمش برای خودمون چطور کار میکنه).
چیزهایی که امروز به خورد چشمهامون میدیم، فردا خوراک تصورات و رویاهامون میشن. و اون تصورات و رویاها میتونند ازون طرف به این طرف پیام ارسال کنند و اثر فیزیکی بسازند. تصویر یه معماری زیبا، یک نقاشی بینقص، یک منظره کارت پستالی، صرفا وقتکشی با چیزهای دور از دسترس نیست. بلکه پروگرام کردن مغز، و متعاقبا تغییر دادن بدنه. اتفاقا، در فضایی که تصاویر زشت و مشمئزکننده و عصبیکننده، در تیراژ انبوه تولید میشن، تصویر چیزهای تمیز، مرتب، خوب انجام شده، زیاد دقت صرفشده، لاکشری، ظریف، و کمیاب، میتونه حکم متعادلکننده رو داشته باشه.
فارغ ازینکه نتیجه هر کدوم از تحقیقات درباره هر بخش از مغز چی درمیاد، یک کلیت در مورد همهشون وجود داره: ذهنتون تا حد ترسناکی دست خودتونه.
بیشتر این افراد شارلاتان هستند و وانمود میکنند پولدار شدن معادلی فاینانشال از ورزشه. یعنی همونطور که همه قابلیت اینو دارند که اگه به خودشون زحمت بدن، به بدن بهتری برسند، همه قابلیت پولدار شدن رو دارن، به شرطی که به اندازه کافی زحمت بکشن! که این مهملی بیش نیست. حتی در آزادترین محیط کسب و کار و ایدهآلترین شرایط تجارت، بیشتر مردم هیچوقت پولدار نمیشن. بنابراین این توصیه، معادل اینه که به مردم بگی نباید برای محتوایی که مربوط به پولدارهاست وقت بگذارید، چون بیشترتون قرار نیست هیچوقت تجربهش کنید.
برای آدمهای نرمال این یک کار عادی و سادهایه که وقتی در یک اتاق نشستهاند یک عقاب رو که بالای کوه نشسته رو در ذهن تجسم کنند. محققان یه روزی متوجه شدند حدود ۱۰ درصد مردم این کار عادی رو نمیتونند انجام بدن. اگه جلوشون یه عقاب نشسته باشه، یا عکسش رو نگاه کنند، میتونند تصویرش رو تو ذهن داشته باشند، اما اگه چشمشون رو ببندند اون تصویر هم میره. بعدها برای اینکه بفهمند این افراد چه خصوصیات مشترکی با هم دارند یک آزمایش طراحی کردند. به آدم نرمال، و آدمی که نمیتونه تصور رو تو ذهنش داشته باشه گفتند در حالی که چشمشون بازه، یک نور خیرهکننده رو تجسم کنند. اونی که قابلیت تصور نداشت، هیچ تغییری در چشمش دیده نشد، ولی مردمک چشم آدم نرمال تنگتر شد! که نشون میداد مسیر بین چشم و قسمت پردازش تصویری مغز و تصور، دو طرفهست. نه تنها با نور خیرهکننده واقعی، مردمک جمع میشه، بلکه با تصورش هم جمع میشه، که یعنی سیگنال ازونطرف به این طرف اومده. این یکی از ترسناکترین کشفیات درباره سیمکشی مغز انسانه. ترسناک ازین جهت که چه جاهای دیگهای این دو طرفه بودن وجود داره و خبر نداشتیم؟ (کسانی که روی این حوزه کار میکنند فقط نوروساینتیستها نیستند. با تقاضای بالا برای ماشینهای خودران، به این جمعبندی رسیدهاند که مرحله بعد کاملا رباتیک کردن خودرو، با بالابردن کیفیت سنسورها محقق نمیشه، بلکه باید به هوش مصنوعی قدرت تصور کردن داد. وقتی از پشت ماشین روبرویی حرکات عجیبی بین راننده و مسافرش میبینید، سرعتتون رو کم میکنید. چون تصور میکنید که هر آن ممکنه اون راننده یک حرکت غیرمتعارف تو جاده انجام بده و شما فرصت نداشته باشید ترمز کنید یا مانور بدید. این قدرت تصور رو هنوز هوش مصنوعی نداره، و تا حرکت غیرمتعارف رو نبینه، واکنشی نشون نمیده. پس برای اینکه به هوش مصنوعی تصور کردن رو یاد بدیم باید اول بفهمیم مکانیزمش برای خودمون چطور کار میکنه).
چیزهایی که امروز به خورد چشمهامون میدیم، فردا خوراک تصورات و رویاهامون میشن. و اون تصورات و رویاها میتونند ازون طرف به این طرف پیام ارسال کنند و اثر فیزیکی بسازند. تصویر یه معماری زیبا، یک نقاشی بینقص، یک منظره کارت پستالی، صرفا وقتکشی با چیزهای دور از دسترس نیست. بلکه پروگرام کردن مغز، و متعاقبا تغییر دادن بدنه. اتفاقا، در فضایی که تصاویر زشت و مشمئزکننده و عصبیکننده، در تیراژ انبوه تولید میشن، تصویر چیزهای تمیز، مرتب، خوب انجام شده، زیاد دقت صرفشده، لاکشری، ظریف، و کمیاب، میتونه حکم متعادلکننده رو داشته باشه.
فارغ ازینکه نتیجه هر کدوم از تحقیقات درباره هر بخش از مغز چی درمیاد، یک کلیت در مورد همهشون وجود داره: ذهنتون تا حد ترسناکی دست خودتونه.
8
فقط ایران نیست که از فقر اپوزیسیون رنج میبره. روسیه هم همینطوره (یکی دیگه از شباهتهای بیشمار دو کشور).
وقتی خبر کشته شدن فرمانده نیروهای داوطلب روسیه که به نفع اوکراین میجنگیدند منتشر شد، رفیق فاب ناوالنی ابراز خوشحالی کرد. بیخبر ازینکه خبر فیک بوده و خود اوکراین قتل رو جعل کرده و پول رو گرفته. یعنی مدعی اپوزیسیون رفته ساکن یک کشور اروپایی شده، و از کشته شدن یک روس استثنایی که حاضره با رژیم روسیه بجنگه، به جای اینکه فاند بگیره و سخنرانی کنه، جشن میگیره.
اینها حاضرند علنا با اعمال خشونت به رژیمی که علیهش حرف میزنند مخالفت کنند، حتی اگه به قیمت پاسپورت اروپاییشون تموم بشه.
اینکه انقدر برای ما آشناست، جالب نیست؟ از اینکه اپوزیسیون ما هم همواره همین شکلی بوده نمیشه نتیجه گرفت سرنخ منابع مالیشون به یه جا میرسه؟
I'm just asking questions.
وقتی خبر کشته شدن فرمانده نیروهای داوطلب روسیه که به نفع اوکراین میجنگیدند منتشر شد، رفیق فاب ناوالنی ابراز خوشحالی کرد. بیخبر ازینکه خبر فیک بوده و خود اوکراین قتل رو جعل کرده و پول رو گرفته. یعنی مدعی اپوزیسیون رفته ساکن یک کشور اروپایی شده، و از کشته شدن یک روس استثنایی که حاضره با رژیم روسیه بجنگه، به جای اینکه فاند بگیره و سخنرانی کنه، جشن میگیره.
اینها حاضرند علنا با اعمال خشونت به رژیمی که علیهش حرف میزنند مخالفت کنند، حتی اگه به قیمت پاسپورت اروپاییشون تموم بشه.
اینکه انقدر برای ما آشناست، جالب نیست؟ از اینکه اپوزیسیون ما هم همواره همین شکلی بوده نمیشه نتیجه گرفت سرنخ منابع مالیشون به یه جا میرسه؟
I'm just asking questions.
1
تنوع و شدت کارهایی که انسان ممکنه برای عزاداری انجام بده، انقدری است که بتونه هزاران رمان و قصه و بیوگرافی ازش در بیاد؛ و اگه تعمیم بدی به اجتماع، میتونه هزار و یک حرکت تاریخی ازش دربیاد. در خیلی از موارد «میدونم فایده نداره ولی باید یه کاری بکنیم»، که منجر میشه به اشکال مختلفی از حرکتها، از دیوارنویسی گرفته تا ترور، از اعتصاب گرفته تا جنگ داخلی، از روی برنامه نیست، بلکه از روی عزاداریه. عزاداری برای زندگیای که دیگه وجود نداره و دیگه برنخواهد گشت.
بیست و شش سال پیش یه زن جوان خانهدار در ژاپن با ضربات چاقو به قتل رسید. پسر خردسالش صحنه رو دید، و شوهرش خونه نبود. پلیس مدارک صحنه رو جمع کرد، تحقیق هم کرد، اما به نتیجه نرسید. شوهرش پسرش رو برداشت و نقل مکان کرد، اما به اجاره کردن اون خونه ادامه داد، به این امید که صحنه قتل دست نخوره و اگه یه روز پلیس لازم داشت دوباره بش مراجعه کنه. بیست و اندی سال اجاره، عدد قابل توجهی شد (که به طور ضمنی ثبات بازار ژاپن رو نشون میده که میشه یک ربع قرن مستأجر یک نفر بود)، اما پرداخت کرد. این اواخر بالاخره قاتل و پیدا کردند. دختر همکلاسی شوهر بود که قبل از ازدواج با هم رفاقت محدودی داشتند. اطلاعات زیادی منتشر نشده ولی به نظر میاد یک جور حسادت بوده، یا عصبانیت ازینکه رفیقش متعلق به دختر دیگهای شده. قاتل امروز ۶۹ سالشه و زندانی کردن یک پیرزن دردی رو از کسی دوا نمیکنه. پلیس برای پیدا کردنش نیازی به صحنه جرم نداشت. دیانای لازم داشت که قبلا جمعآوری کرده بود. ایده نهایی رو یه افسر داده بود، که به جای جستجو در بایگانی دیانای خلافکاران و سابقهداران منطقه، از اونایی که سنشون بالاست و تو هیچ بایگانی نیستند تست بگیریم. با این فرض که هرکی پیره از دستمون در نرفته، ولی هرکی از دستمون در رفته الان باید پیر شده باشه. در تمام این سالها، راهحل در یک دقت آماری بود، نه هرسال تمدید کردن قرارداد اجاره. اما شوهر میخواست یه کاری کرده باشه. حتی با هزینه زیاد. شما هم این کار رو میکنید هروقت عزادارید. ولی روشتون فرق خواهد داشت، و چیزی که براش عزادارید.
بیست و شش سال پیش یه زن جوان خانهدار در ژاپن با ضربات چاقو به قتل رسید. پسر خردسالش صحنه رو دید، و شوهرش خونه نبود. پلیس مدارک صحنه رو جمع کرد، تحقیق هم کرد، اما به نتیجه نرسید. شوهرش پسرش رو برداشت و نقل مکان کرد، اما به اجاره کردن اون خونه ادامه داد، به این امید که صحنه قتل دست نخوره و اگه یه روز پلیس لازم داشت دوباره بش مراجعه کنه. بیست و اندی سال اجاره، عدد قابل توجهی شد (که به طور ضمنی ثبات بازار ژاپن رو نشون میده که میشه یک ربع قرن مستأجر یک نفر بود)، اما پرداخت کرد. این اواخر بالاخره قاتل و پیدا کردند. دختر همکلاسی شوهر بود که قبل از ازدواج با هم رفاقت محدودی داشتند. اطلاعات زیادی منتشر نشده ولی به نظر میاد یک جور حسادت بوده، یا عصبانیت ازینکه رفیقش متعلق به دختر دیگهای شده. قاتل امروز ۶۹ سالشه و زندانی کردن یک پیرزن دردی رو از کسی دوا نمیکنه. پلیس برای پیدا کردنش نیازی به صحنه جرم نداشت. دیانای لازم داشت که قبلا جمعآوری کرده بود. ایده نهایی رو یه افسر داده بود، که به جای جستجو در بایگانی دیانای خلافکاران و سابقهداران منطقه، از اونایی که سنشون بالاست و تو هیچ بایگانی نیستند تست بگیریم. با این فرض که هرکی پیره از دستمون در نرفته، ولی هرکی از دستمون در رفته الان باید پیر شده باشه. در تمام این سالها، راهحل در یک دقت آماری بود، نه هرسال تمدید کردن قرارداد اجاره. اما شوهر میخواست یه کاری کرده باشه. حتی با هزینه زیاد. شما هم این کار رو میکنید هروقت عزادارید. ولی روشتون فرق خواهد داشت، و چیزی که براش عزادارید.
22
میفرماید از زمان نگاتیو فیلم تا الان که همهچی دیجیتاله، تنظیمات نوردهی و وایتبالانس دوربینها برمبنای رنگ پوست سفیدپوستها تنظیم شده، و برای همین چهره سیاهپوستها واقعی در نمیاومده. که یعنی این صنعت نژادپرسته!
اما به مثال رندومی که انتخاب کرده دقت کنید در بکگراندش. امکان نداره تنظیمات رو برای یک صورت تغییر بدی، و اونیکی صورت بدتر نشه. این مربوط به رفلکت نوره، نه نژاد. همین مسئله رو برای آدم سفیدپوست که لباس تیره میپوشه هم داریم. اگه ملاک رو پوستش در نظر بگیریم، لباسش خوب درنمیاد، و اگه ملاک رو لباسش در نظر بگیریم پوستش خوب درنمیاد. درباره وایتبالانس هم یک پاندورا باکس پیچیده وجود داره که اونم ربطی به نژاد نداره. دهههاست که برای رنگ سفیدپوستها هم مشکل داریم، چون طیف قرمز تو پوست یه ایرلندی با یه قفقازی فرق داره. خیلی از سفیدها به اشتباه صورتیتر میشن. سیاهپوستها هم تنوع زیادی دارند. پوست یه مراکشی مثل پوست یه کنگویی نیست. و چیزی که امروز وجود داره صرفا یک مدل سلیقهای رندر کردن رنگه، و یه سری ازین سلایق خوب گرفته، مثل مدل کنون، که همه بش عادت کردن (تو عامهپسندی نیکون در رده دومه، و سونی فاجعهست).
اما به مثال رندومی که انتخاب کرده دقت کنید در بکگراندش. امکان نداره تنظیمات رو برای یک صورت تغییر بدی، و اونیکی صورت بدتر نشه. این مربوط به رفلکت نوره، نه نژاد. همین مسئله رو برای آدم سفیدپوست که لباس تیره میپوشه هم داریم. اگه ملاک رو پوستش در نظر بگیریم، لباسش خوب درنمیاد، و اگه ملاک رو لباسش در نظر بگیریم پوستش خوب درنمیاد. درباره وایتبالانس هم یک پاندورا باکس پیچیده وجود داره که اونم ربطی به نژاد نداره. دهههاست که برای رنگ سفیدپوستها هم مشکل داریم، چون طیف قرمز تو پوست یه ایرلندی با یه قفقازی فرق داره. خیلی از سفیدها به اشتباه صورتیتر میشن. سیاهپوستها هم تنوع زیادی دارند. پوست یه مراکشی مثل پوست یه کنگویی نیست. و چیزی که امروز وجود داره صرفا یک مدل سلیقهای رندر کردن رنگه، و یه سری ازین سلایق خوب گرفته، مثل مدل کنون، که همه بش عادت کردن (تو عامهپسندی نیکون در رده دومه، و سونی فاجعهست).
Anarchonomy
میفرماید از زمان نگاتیو فیلم تا الان که همهچی دیجیتاله، تنظیمات نوردهی و وایتبالانس دوربینها برمبنای رنگ پوست سفیدپوستها تنظیم شده، و برای همین چهره سیاهپوستها واقعی در نمیاومده. که یعنی این صنعت نژادپرسته! اما به مثال رندومی که انتخاب کرده دقت کنید…
تو تنظیمات رنگ، دو مسیر جداگانه وجود داره که با هم متضادند. یکی واقعیت محوره، و اون یکی حسمحور. یک پروسه پیچیده وجود داره که رنگ مورد نظر طراح یک خودرو، به چیزی که مشتری تحویل میگیره برسه. فرض کنید در مرحلهای هستند که رنگ اولیه رو ساختهاند و میخوان به طراح نشون بدن و ازش اوکی بگیرن. این از یک هفتخوان باید بگذره و در هر خوان امکان انحراف هست. ابتدا باید تفاوت پاسخ سیستم بینایی انسان به رنگ و چیزی که ساخته شده رو در نظر بگیرند. اگه چشم انسان آبی مدنظرت رو سه پله سبزدارتر میبینه، باید رنگت رو سه پله کمسبزتر دربیاری، تا تازه برسی به نقطهای که میخواستی. وقتی رنگ اولیه رو پاشیدن رو فلز، باید نور کنترلشده روش بتابونند، و اینکه طیف طول موجهای اون نور چه افکتی روی اون رنگ داره بخشی از معادلهست. اگه نور تابیده شده معیارت، آبیت رو سه پله زرددارتر میکنه، باید رنگت رو از قبل سه پله کمزردتر بکنی. بعد باید ازش عکس بگیری، که یعنی باید «بازدهی کوانتومی» پیکسلهای دوربینت رو لحاظ کنی، چون آبیت رو دقیقا اونجوری که هست جذب نمیکنه و توش ارورهایی وجود داره. بعد باید اون عکس رو با کامپیوتر پردازش کنی، و اون کامپیوتر یه مانیتور داره، و باید اختلافی که خروجی اون مانیتور با آبی مدنظرت داره رو لحاظ کنی. همه اینها شبیه قلقگیری اسلحهست، که باید کمی اونطرفتر از وسط سیبل رو هدف قرار بدی، تا وسط سیبل رو بزنی. با این فرق که چند قلق روی همدیگه سوار شده، چون از مدیومهای مختلف رد میشه. این مسیر واقعیتمحوره. چون هدف اینه که دقیق باشیم.
در مسیر دوم، هدف وسط سیبل نیست. بلکه هدف «انتخاب یک اشتباه موردپسند» است. تمام عکسهای دیجیتالی که در عمرتون دیدهاید، رنگ دقیق ندارند و اشتباه هستند. اما عمدن یکی از دهها مسیر اشتباه ممکن رو انتخاب کردهاند، تا با دیدنش «حس» خوبی بگیرید. اگه اون استاندارد واقعیتمحوری که برای طراحی رنگ خودرو استفاده میشه، برای رنگ پوست انسان استفاده بشه، همه به شکل آدمی که توسط پلوتونیوم مسموم شده به نظر میرسند. و اتفاقا دلیل تکاملی برای این وجود داره. سیستم بینایی ما حساسیت ویژهای روی تغییرات صورت آدمها داره. چون نیاز داشتیم که از «رنگ رخساره» خبر بگیریم از سر درون، و اگه طرف حالش بد بود متوجه بشیم (یا برای کمک کردن بش، یا فرار کردن ازش). بنابراین بسیار مهمه که نمایش پوست انسان رو طوری انجام بدیم که سیستم بینایی فکر نکنه با یک مریض مواجهه (و چون خیلی حساسه، کافیه مقدار ناچیزی در محدوده غیرعادی قرار بگیره تا غیرعادی بودن رو حس کنه). و برای مچ کردن تصویر با چیزی که سیستم بینایی انتظار داره دریافت کنه، باید آگاهانه از واقعیت محض فاصله گرفت، چون بینایی انسان هم فاصلههایی از واقعیت محض داره. شبیه این کار رو نقاشان کلاسیک هم انجام میدادند. ازونجایی که بوم نقاشی از خودش نور نداره، نمایش حداکثری نور خورشید رو باید با همون سفید پسیو بوم انجام داد. برای اینکه سفیدی بوم تبدیل بشه به نور درخشنده، کلکهای رنگی در اطرافش میزدند که چشم «حس» کنه اون نقطه، نور بالایی داره.
بنابراین «رنگ درست پوست» نداریم. فقط «رنگ غلط مورد پسند» داریم.
در مسیر دوم، هدف وسط سیبل نیست. بلکه هدف «انتخاب یک اشتباه موردپسند» است. تمام عکسهای دیجیتالی که در عمرتون دیدهاید، رنگ دقیق ندارند و اشتباه هستند. اما عمدن یکی از دهها مسیر اشتباه ممکن رو انتخاب کردهاند، تا با دیدنش «حس» خوبی بگیرید. اگه اون استاندارد واقعیتمحوری که برای طراحی رنگ خودرو استفاده میشه، برای رنگ پوست انسان استفاده بشه، همه به شکل آدمی که توسط پلوتونیوم مسموم شده به نظر میرسند. و اتفاقا دلیل تکاملی برای این وجود داره. سیستم بینایی ما حساسیت ویژهای روی تغییرات صورت آدمها داره. چون نیاز داشتیم که از «رنگ رخساره» خبر بگیریم از سر درون، و اگه طرف حالش بد بود متوجه بشیم (یا برای کمک کردن بش، یا فرار کردن ازش). بنابراین بسیار مهمه که نمایش پوست انسان رو طوری انجام بدیم که سیستم بینایی فکر نکنه با یک مریض مواجهه (و چون خیلی حساسه، کافیه مقدار ناچیزی در محدوده غیرعادی قرار بگیره تا غیرعادی بودن رو حس کنه). و برای مچ کردن تصویر با چیزی که سیستم بینایی انتظار داره دریافت کنه، باید آگاهانه از واقعیت محض فاصله گرفت، چون بینایی انسان هم فاصلههایی از واقعیت محض داره. شبیه این کار رو نقاشان کلاسیک هم انجام میدادند. ازونجایی که بوم نقاشی از خودش نور نداره، نمایش حداکثری نور خورشید رو باید با همون سفید پسیو بوم انجام داد. برای اینکه سفیدی بوم تبدیل بشه به نور درخشنده، کلکهای رنگی در اطرافش میزدند که چشم «حس» کنه اون نقطه، نور بالایی داره.
بنابراین «رنگ درست پوست» نداریم. فقط «رنگ غلط مورد پسند» داریم.
4
یه روزی هرشب تو مسجد صبر میکردم همه برن تا بعدش دعا کنم یه روز با شهادت بمیرم. فقط برام سوال بود اون چه اتفاقیه که باعث میشه خدا من رو انتخاب کنه؟ یه چیزی شبیه کنجکاوی؛ درباره اینکه خدا من رو مناسب چه کاری خواهد دید؟ به چه درد جهان هستی خواهم خورد که در عوضش بهشت رو بم تقدیم کنند؟
آدم نمیتونه بزرگ بشه جز اینکه به زندگیش بخنده. به چیزی که بود. به چیزی که هست. و حتی به چیزی که خواهد شد. فکر میکردم خدا باید انتخاب کنه که به چه دردی خواهم خورد. فکر میکردم واقعا مأموریتی دارم، و فقط باید منتظر باشم تا وقتش برسه. فکر میکردم بهشت رو برای نترسیدن از مرگ میدن.
اما همه اونها خیال بود. بهشت همونی بود که توش بودم. بهشتِ در خیال زندگی کردن. بهشتِ اینکه فکر کنی انتخابت خواهند کرد، مأموریتی خواهند داد، و به درد خواهی خورد، و برگزیده خواهی شد. اگه در همون جا میموندم خوش میگذشت. اما نشد که بمونم. در جهنمی که واردش شدم، همهچیز فرق داشت. فهمیدم باید مدام انتخاب کرد بدون اینکه بدونی درسته یا غلط. بدون اینکه اگه درست باشه بدونی پاداش داره، و بدون اینکه اگه غلط باشه بدونی مجازاتش چقدره. باید فقط انجام بدی و انجام بدی و انجام بدی و بری جلو. جهنمی که در اون باید خدای خودت باشی، و شیطان خودت، و ابراهیم خودت، و نمرود خودت. جهنمی که در اون هیچکس جز خودت شاهد چیزی نیست، و باید همهچیز رو به حکم عقل خودت، و به شهادت عقل خودت و به رضایت عقل خودت انجام بدی، و سپس به قضاوت عقل خودت در عذاب قرار بگیری. اون رویایی که یکی بت بگه تو برگزیده شدی، همیشه یک رویا میمونه. قراره در هر صورت در عذاب قرار بگیری. چون عقل داری، و اون عقل هیچوقت تأییدت نخواهد کرد. چون عقل داری هیچوقت شهید نمیشی، و هیچوقت به بهشت برنمیگردی.
چارهای جز انجام دادن نیست. باید انجام داد، و به عذاب وارد شد.
آدم نمیتونه بزرگ بشه جز اینکه به زندگیش بخنده. به چیزی که بود. به چیزی که هست. و حتی به چیزی که خواهد شد. فکر میکردم خدا باید انتخاب کنه که به چه دردی خواهم خورد. فکر میکردم واقعا مأموریتی دارم، و فقط باید منتظر باشم تا وقتش برسه. فکر میکردم بهشت رو برای نترسیدن از مرگ میدن.
اما همه اونها خیال بود. بهشت همونی بود که توش بودم. بهشتِ در خیال زندگی کردن. بهشتِ اینکه فکر کنی انتخابت خواهند کرد، مأموریتی خواهند داد، و به درد خواهی خورد، و برگزیده خواهی شد. اگه در همون جا میموندم خوش میگذشت. اما نشد که بمونم. در جهنمی که واردش شدم، همهچیز فرق داشت. فهمیدم باید مدام انتخاب کرد بدون اینکه بدونی درسته یا غلط. بدون اینکه اگه درست باشه بدونی پاداش داره، و بدون اینکه اگه غلط باشه بدونی مجازاتش چقدره. باید فقط انجام بدی و انجام بدی و انجام بدی و بری جلو. جهنمی که در اون باید خدای خودت باشی، و شیطان خودت، و ابراهیم خودت، و نمرود خودت. جهنمی که در اون هیچکس جز خودت شاهد چیزی نیست، و باید همهچیز رو به حکم عقل خودت، و به شهادت عقل خودت و به رضایت عقل خودت انجام بدی، و سپس به قضاوت عقل خودت در عذاب قرار بگیری. اون رویایی که یکی بت بگه تو برگزیده شدی، همیشه یک رویا میمونه. قراره در هر صورت در عذاب قرار بگیری. چون عقل داری، و اون عقل هیچوقت تأییدت نخواهد کرد. چون عقل داری هیچوقت شهید نمیشی، و هیچوقت به بهشت برنمیگردی.
چارهای جز انجام دادن نیست. باید انجام داد، و به عذاب وارد شد.
8