بچه مذهبی از قضاوت میترسه، یا اداش رو درمیاره که میترسه. اگه بگم هیچ کدوم این نذریهایی که داره داده میشه و گرفته میشه از ثروت حلال نیست، میگه «نمیشه اینجوری گفت. تو این همه آدم بالاخره آدم حلالخور هم هست». در این مواقع ناگهان، و استثنائا ادعا میکنه که دنیا پیچیدهست و نمیشه با یک عبارت ساده نسخه همه رو پیچید. اون موقعی که میگی نمیشه مردم رو همشکل کرد، به پیچیدگی دنیا اعتقادی نداره. از قضا خیرات پابلیک، کاملا سادهست: ثروت حلال به چنین جایی ختم نمیشد! اگر حلال بود سر از هر جایی در میآورد غیر از خیابان. اونی که براش مهمه خیراتش دیده بشه، اونی نیست که بلد باشه ثروت حلال بدست بیاره. حتی حاضره پول بده تا متولی دین بالای منبرها بگه «دیدنی کردن خیرات هم خودش ثوابه»، و قرنهاست که این کار رو کرده. خیراتی که از پول حلال ایجاد شده، نزدیک به نامرئیه. نه برای اینکه صاحبش وسواس داشته باشه تا خودش رو مخفی کنه. بلکه به این دلیل که مسیر طبیعی ثروت حلال مسیریه که دیده نخواهد شد، و خودش اون مسیر رو پیدا میکنه، حتی اگه صاحبش خیلی زرنگ نباشه در نادیدنی کردنش.
قسمت پابرهنهش رو نادیده بگیرید. بچه جهانسومی از متعالیسازی فلاکت لذت میبره. عوضش به اون پلاکارد دقت کنید. نوشته حسین برای عدالت اجتماعی ایستاد!
قبلا درباره اخته شدن اسلام در فرآیند مهاجرت، و بیاساس بودن واهمه غربیها از ازدیاد مسلمانان و قمپزهایی که در میکنند، نوشته بودم. معده میزبان داره به خوبی هضمشون میکنه. سوشال جاستیس یعنی همون چیزی که احزاب اروپا دنبالش هستند و سیاستهاشون رو در اون راستا تنظیم میکنند. مثل کاهش قیمت بلیت مترو، مثل تعیین سقف برای نرخ اجاره آپارتمان، مثل معافیت مالیاتی برای اونهایی که بچهشون رو میذارن مهد. بیایید فکر کنیم حسین برای این چیزها ایستاد و صدامون رو درنیاریم.
قبلا درباره اخته شدن اسلام در فرآیند مهاجرت، و بیاساس بودن واهمه غربیها از ازدیاد مسلمانان و قمپزهایی که در میکنند، نوشته بودم. معده میزبان داره به خوبی هضمشون میکنه. سوشال جاستیس یعنی همون چیزی که احزاب اروپا دنبالش هستند و سیاستهاشون رو در اون راستا تنظیم میکنند. مثل کاهش قیمت بلیت مترو، مثل تعیین سقف برای نرخ اجاره آپارتمان، مثل معافیت مالیاتی برای اونهایی که بچهشون رو میذارن مهد. بیایید فکر کنیم حسین برای این چیزها ایستاد و صدامون رو درنیاریم.
مردم عادی هم موقع خرج کردن، آراستن موهومات زندگی خود را به بهبود واقعیات زندگی دیگران، ترجیح میدن. نمونهش ریخت و پاشهای چندهزار میلیاردی محرمه.
آیه ۴۸ انفال که درباره جنگ بدره، میگه شیطان «اعمالشان را برای آنها زینت داد» و بشون گفت برید جلو که هیشکی حریف شما نمیشه. این همون آراستن موهوماته. یعنی کاری میکنه که تخیلاتت درباره خودت و محیطت و کارهایی که میکنی رو خیلی متعالی ببینی، و بعد بشون اتکاء کنی، و براشون خرج کنی. بعد میگه شیطان وسط راه ولشون میکنه و برمیگرده و میگه من خر نیستم با خدا در بیفتم، شما ادامه بدید! یعنی حتی شیطان هم اندازه کسی که گرفتار موهوماته، کور نیست! فوقالعادهست این آیه.
آیه ۴۸ انفال که درباره جنگ بدره، میگه شیطان «اعمالشان را برای آنها زینت داد» و بشون گفت برید جلو که هیشکی حریف شما نمیشه. این همون آراستن موهوماته. یعنی کاری میکنه که تخیلاتت درباره خودت و محیطت و کارهایی که میکنی رو خیلی متعالی ببینی، و بعد بشون اتکاء کنی، و براشون خرج کنی. بعد میگه شیطان وسط راه ولشون میکنه و برمیگرده و میگه من خر نیستم با خدا در بیفتم، شما ادامه بدید! یعنی حتی شیطان هم اندازه کسی که گرفتار موهوماته، کور نیست! فوقالعادهست این آیه.
از مشروطه تا الان، از شهری تا دهاتی، از بیسواد تا دانشگاهی، همه دغدغه «استقلال» ایران داشتهاند، اما نگاهی به زندگی خودشون ننداختند تا بفهمند که این استقلال چطور ممکنه و چقدر ممکنه. وقتی خودت زمین نداری، باید روی زمین دیگران کار کنی. وقتی روی زمین دیگران کار میکنی چقدر استقلال داری؟ ممکنه حتی اینکه چه زمانی ازدواج کنی هم به فضل و کرم اون صاحب زمین ربط پیدا کنه. چی باعث شد فکر کنی کل کشور هم تابع این قاعده نیست؟ گفته میشه پاکستان ۲۵۰ میلیون نفر جمعیت داره. البته اعداد و آمار در این کشور قابل اعتناء نیستند، ولی از ظواهر هم پیداست که مثل ملخ تکثیر میشن. کشوری که نه منابع داره، نه اقتصادش بزرگ و متنوع و تکنولوژی محوره، باید دست جلوی دیگران دراز کنه تا اینهمه آدم رو سیر کنه (و فقط سیر کنه، نه مرفه کنه). و وقتی دراز کرد چقدر میتونه بگه استقلال داره؟ در ایران هم روند مشابهی طی شده و داره شدت میگیره (کشوری که منابع و فرصت داره و همه رو میسوزونه، در دراز مدت با کشوری که نه منابع داشته نه فرصت، همسطح خواهد شد). اما در طول صدسال گذشته هیچکدوم از کسانی که دغدغه استقلال داشتند نیومدن بگن بیایید ثروتمندتر بشیم! (یا بیایید ثروتمون رو حفظ کنیم). اصلا هیچوقت برنامه ملی ثروتمندتر شدن نبوده. برنامه ملی این بوده که فریاد بزنیم «ما استقلال داریم». تا این اعتیاد به فریاد درمان نشده، میزان استقلال هرروز کاهش پیدا خواهد کرد. در طول تاریخ آدم فقیر هیچوقت نتونسته مستقل باشه و راه خودش رو بره، و امروز هم استثناء نیست. اینکه کسانی که روزی ۶ دلار درآمد دارند مستقلند، یک افسانهست.
تحلیل چینیها درباره جنگ اخیر رو که میخونی، با وجود رقابتی که با آمریکا دارند، خالی از موهوماته و فقط به واقعیات روی زمین میپردازه.
سوال خیلیهاست که چرا استبداد در چین جور متفاوتی از جایی مثل ایران دراومد، که نهایتا امروز چنین مقالات واقعنگرانهای ازونجا دربیاد، و ازینجا افسانه پشت افسانه، طوری که انگار مسابقهای برقراره که کی میتونه شاهنامه بعدی رو بنویسه!
اینکه از استبداد چی بیرون بیاد به عوامل زیادی بستگی داره. استبداد در جایی که دو متر زمین رو بکنی به آب میرسی با جایی که هرکی چاه داشته کینگ بوده، دو وضعیت متفاوت رو بیرون میده. استبداد در جایی که میشده به راحتی سیصدهزار دهقان به کار گرفت با جایی که فقط سه هزار دهقان میشده پیدا کرد دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. استبداد در جایی که همیشه ایزوله بوده با جایی که دائم در معرض حمله و غارت بوده دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. اما برای هر مسئلهای نباید خیلی در زمان عقب رفت، چون بعضی از بیماریها بعدا ایجاد شدهاند. مثلا اینکه تعداد دانشجویان در دانشگاههای آمریکا در طول چنددهه گذشته رشد کندی داشته ولی تعداد کادر اداری این دانشگاهها چندبرابر شدهاند یه پدیده جدیده و لازم نیست برای فهمیدن چراییش تاریخ آمریکا رو شخم بزنی (تحصیلات عالی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شد، و حجم زیادی از پول به این نهادهای آموزشی پمپاژ شد، و هرجا که برای پول بیشتر نیازی به چابکی بیشتر نباشه، قطعا فربگی ایجاد خواهد شد، چون عدم تحرکت خسارت ایجاد نمیکنه).
فلات ایران گهواره موهوماته. ما هزاران ساله که با فکتها لج کردهایم. اما همه واقعیتگریزی امروز محصول این سابقه تاریخی نیست، با اینکه بش مربوطه. یکی از چیزهایی که آدم رو از آسمون میاره پایین و با زمین آشنا میکنه، صنعته! وقتی آدمها مجبور بشن چیزها بسازند، مجبور خواهند شد در برابر اینکه چیزها چطور کار میکنند تسلیم بشن. خود این تسلیم نه تنها متواضعترشون میکنه، بلکه هلشون میده به سمت یادگیری بیشتر درباره اینکه چیزها چطور کار میکنند. در هفتاد سال گذشته جامعه ایرانی و جامعه چینی دو مسیر کاملا متضاد رو طی کردند. چینیها مجبور شدند تا میتونند چیز بسازند، و سپس خودشون رو مجبور کردند که بیشتر بسازند. این شامل بلد شدن تجارت هم میشه. اما در صنعت محسوستره چون تماس با فیزیک دنیا بیشتره. البته ترجیح میدم به جای تماس، از تعبیر «زیارت فیزیک» استفاده کنم، با اینکه ریسک این رو داره که مذهبی قلمداد بشه. ولی اتفاقا ازش استقبال هم میکنم. تسلیم به فیزیک، و عبادتش، با راه اومدن باش، میتونه بخشی از یه مذهب مدرن باشه.
همزمان اتفاقی که در ایران افتاد این بود که رابطه رفاه با ساختن و بلد شدن دنیا بهم ریخت. شغلهای کاذب متورم شدند و افراد برای کارهایی که خروجی ندارند، دستمزد گرفتند. تا جایی که سرانه کارمند به جمعیت چند برابر کشورهای دیگه شد، و پدیدههای عجیبی مثل «بیشتر بودن کارمندان وزارت کشاورزی از کل کشاورزان چند استان» عادی شدند، و پورسانتگیری و بیزینسهای تلفنی به سقف بلندپروازیها تبدیل شدند. و تو این محیط هزینه قصهبافی میاد پایین و افسانهها جایزه میبرند.
بنابراین بمباران ایرانی با اطلاعات، کمک زیادی به دورافتادگیش از فیزیک دنیا نمیکنه. وقتی وادار شد کار واقعی انجام بده، و بسازه، و بلد بشه، خودش به افسانهها پشت خواهد کرد.
سوال خیلیهاست که چرا استبداد در چین جور متفاوتی از جایی مثل ایران دراومد، که نهایتا امروز چنین مقالات واقعنگرانهای ازونجا دربیاد، و ازینجا افسانه پشت افسانه، طوری که انگار مسابقهای برقراره که کی میتونه شاهنامه بعدی رو بنویسه!
اینکه از استبداد چی بیرون بیاد به عوامل زیادی بستگی داره. استبداد در جایی که دو متر زمین رو بکنی به آب میرسی با جایی که هرکی چاه داشته کینگ بوده، دو وضعیت متفاوت رو بیرون میده. استبداد در جایی که میشده به راحتی سیصدهزار دهقان به کار گرفت با جایی که فقط سه هزار دهقان میشده پیدا کرد دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. استبداد در جایی که همیشه ایزوله بوده با جایی که دائم در معرض حمله و غارت بوده دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. اما برای هر مسئلهای نباید خیلی در زمان عقب رفت، چون بعضی از بیماریها بعدا ایجاد شدهاند. مثلا اینکه تعداد دانشجویان در دانشگاههای آمریکا در طول چنددهه گذشته رشد کندی داشته ولی تعداد کادر اداری این دانشگاهها چندبرابر شدهاند یه پدیده جدیده و لازم نیست برای فهمیدن چراییش تاریخ آمریکا رو شخم بزنی (تحصیلات عالی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شد، و حجم زیادی از پول به این نهادهای آموزشی پمپاژ شد، و هرجا که برای پول بیشتر نیازی به چابکی بیشتر نباشه، قطعا فربگی ایجاد خواهد شد، چون عدم تحرکت خسارت ایجاد نمیکنه).
فلات ایران گهواره موهوماته. ما هزاران ساله که با فکتها لج کردهایم. اما همه واقعیتگریزی امروز محصول این سابقه تاریخی نیست، با اینکه بش مربوطه. یکی از چیزهایی که آدم رو از آسمون میاره پایین و با زمین آشنا میکنه، صنعته! وقتی آدمها مجبور بشن چیزها بسازند، مجبور خواهند شد در برابر اینکه چیزها چطور کار میکنند تسلیم بشن. خود این تسلیم نه تنها متواضعترشون میکنه، بلکه هلشون میده به سمت یادگیری بیشتر درباره اینکه چیزها چطور کار میکنند. در هفتاد سال گذشته جامعه ایرانی و جامعه چینی دو مسیر کاملا متضاد رو طی کردند. چینیها مجبور شدند تا میتونند چیز بسازند، و سپس خودشون رو مجبور کردند که بیشتر بسازند. این شامل بلد شدن تجارت هم میشه. اما در صنعت محسوستره چون تماس با فیزیک دنیا بیشتره. البته ترجیح میدم به جای تماس، از تعبیر «زیارت فیزیک» استفاده کنم، با اینکه ریسک این رو داره که مذهبی قلمداد بشه. ولی اتفاقا ازش استقبال هم میکنم. تسلیم به فیزیک، و عبادتش، با راه اومدن باش، میتونه بخشی از یه مذهب مدرن باشه.
همزمان اتفاقی که در ایران افتاد این بود که رابطه رفاه با ساختن و بلد شدن دنیا بهم ریخت. شغلهای کاذب متورم شدند و افراد برای کارهایی که خروجی ندارند، دستمزد گرفتند. تا جایی که سرانه کارمند به جمعیت چند برابر کشورهای دیگه شد، و پدیدههای عجیبی مثل «بیشتر بودن کارمندان وزارت کشاورزی از کل کشاورزان چند استان» عادی شدند، و پورسانتگیری و بیزینسهای تلفنی به سقف بلندپروازیها تبدیل شدند. و تو این محیط هزینه قصهبافی میاد پایین و افسانهها جایزه میبرند.
بنابراین بمباران ایرانی با اطلاعات، کمک زیادی به دورافتادگیش از فیزیک دنیا نمیکنه. وقتی وادار شد کار واقعی انجام بده، و بسازه، و بلد بشه، خودش به افسانهها پشت خواهد کرد.
Reflekt - Need To Feel Loved (Adam K & Soha Vocal Remix)
Adam K
این جزء آهنگهایی بود که باعث شد از انگلیس خوشم بیاد.
#الکترونیک
#الکترونیک
این طرف داشت میگفت از مسیح هیچ سند تاریخی وجود نداره و هیچ مورخ و جهانگرد و تاجری اون رو ندیده و هرچه که دربارهش نوشتهاند توسط کسانی نوشته شده که چند نسل بعد و حتی قرنها بعد زندگی میکردهاند. اون طرف هم داشت میگفت مگه سقراط همینطور نبوده؟ هیچ نوشتهای از خودش وجود نداره و هرچه که ازش میدونیم از شاگردانش و متفکرانی که چند نسل بعد از خودش زندگی میکردند بوده. اگه از اثر سقراط میتونی مطمئن باشی که چنین آدمی وجود داشته، از اثر مسیح هم میشه مطمئن شد که وجود داشته.
هر دو طرف دو نظر کاملا متضاد دارند، اما هر دو در یک چیز مشترکند و اون زیادی جدی گرفتن وجود فیزیکیه. اولی فکر میکنه اگه اثبات بشه که جوان سی و اندی سالهای به این نام و با اون شهرت وجود نداشته، تغییری در قضیه رخ میده. و دومی فکر میکنه وجود فیزیکی انقدر تعیینکنندهست که امکان نداره اینهمه اثر بدون اون ایجاد شده باشه.
جامعه انسانی ولی اینجوری کار نمیکنه. اعتقاد داشتن به مردی که وجود نداشته، و به خاطرش شکنجه شدن، و به خاطرش دست از زندگی شستن و جان دادن، چه فرقی داره با زندگی رو بهم ریختن و رنج کشیدن به امید بدست آوردن چیزهایی بهتر در دنیای پس از مرگ که وجود فیزیکیش رو کسی ندیده؟ چه فرقی داره با راه انداختن جنگ و دریدن همدیگه و ایجاد حیوانیترین صحنهها، به خاطر دفاع از حیثیت قبیله یا یک پرچم که معرف چیزهایی هستند که وجود فیزیکی ندارند؟ چه فرقی داره با خودکشی به خاطر از دست رفتن آبرو، که جز در داخل ذهن فرد، هیچ موجودیت فیزیکی نداره؟
مسیحیان دوست داشتند برای مردی بمیرند و بکشند، که برای دیگران مرد. چه اون مرد وجود میداشت چه نمیداشت، انتخاب میکردند که آنچنان بمیرند و آنچنان بکشند.
به جای تلاش برای متقاعد کردن انسانها که به خاطر چیزهایی که وجود ندارند، چیزهایی که وجود دارند رو خراب نکنند، و اسم «بیدارسازی جوامع» روش گذاشتن، که هیچوقت در تغییر اصل این واقعیت موفق نخواهد بود، باید ذهن مردم رو طوری پروگرام کرد که «خراب کردن چیزهایی که وجود دارند به خاطر چیزهایی که وجود ندارند» رو طوری انجام بدن که به نفع حیات دربیاد، حتی اگه خودشون متوجهش نشن. این پروگرام کردن بهرحال رخ خواهد داد، و اونهایی که با حیات ستیز دارند، دارند انجامش میدن. پس اونهایی که طرفدار حیات هستند هم باید انجامش بدن، و خلاقتر باشند.
هر دو طرف دو نظر کاملا متضاد دارند، اما هر دو در یک چیز مشترکند و اون زیادی جدی گرفتن وجود فیزیکیه. اولی فکر میکنه اگه اثبات بشه که جوان سی و اندی سالهای به این نام و با اون شهرت وجود نداشته، تغییری در قضیه رخ میده. و دومی فکر میکنه وجود فیزیکی انقدر تعیینکنندهست که امکان نداره اینهمه اثر بدون اون ایجاد شده باشه.
جامعه انسانی ولی اینجوری کار نمیکنه. اعتقاد داشتن به مردی که وجود نداشته، و به خاطرش شکنجه شدن، و به خاطرش دست از زندگی شستن و جان دادن، چه فرقی داره با زندگی رو بهم ریختن و رنج کشیدن به امید بدست آوردن چیزهایی بهتر در دنیای پس از مرگ که وجود فیزیکیش رو کسی ندیده؟ چه فرقی داره با راه انداختن جنگ و دریدن همدیگه و ایجاد حیوانیترین صحنهها، به خاطر دفاع از حیثیت قبیله یا یک پرچم که معرف چیزهایی هستند که وجود فیزیکی ندارند؟ چه فرقی داره با خودکشی به خاطر از دست رفتن آبرو، که جز در داخل ذهن فرد، هیچ موجودیت فیزیکی نداره؟
مسیحیان دوست داشتند برای مردی بمیرند و بکشند، که برای دیگران مرد. چه اون مرد وجود میداشت چه نمیداشت، انتخاب میکردند که آنچنان بمیرند و آنچنان بکشند.
به جای تلاش برای متقاعد کردن انسانها که به خاطر چیزهایی که وجود ندارند، چیزهایی که وجود دارند رو خراب نکنند، و اسم «بیدارسازی جوامع» روش گذاشتن، که هیچوقت در تغییر اصل این واقعیت موفق نخواهد بود، باید ذهن مردم رو طوری پروگرام کرد که «خراب کردن چیزهایی که وجود دارند به خاطر چیزهایی که وجود ندارند» رو طوری انجام بدن که به نفع حیات دربیاد، حتی اگه خودشون متوجهش نشن. این پروگرام کردن بهرحال رخ خواهد داد، و اونهایی که با حیات ستیز دارند، دارند انجامش میدن. پس اونهایی که طرفدار حیات هستند هم باید انجامش بدن، و خلاقتر باشند.
تحقیقات درباره پرواز ۱۷۱ هواپیمایی هند که با سقوط عجیبش بیش از ۲۶۰ نفر رو کشت، نشون میده کلید سوخت جفت موتورها رو روی حالت آف گذاشتن. این کلیدها طوری طراحی شدن که نشه تصادفی خاموش روشنشون کرد، اما حتی باور کنیم که با تصادف آف میشه، خاموش شدن هر دو بلافاصله بعد از همدیگه، امکان نداره تصادف باشه. صدای ضبط شده از کابین نشون میده یکی از دو خلبان به اون یکی میگه چرا خاموش کردی؟ و اون یکی جواب میده من نکردم! سپس دوباره روشنشون میکنه، و یکی از موتورها دوباره شروع به کار میکنه ولی اون یکی کمی دیرتر روشن میشه، و دیگه دیر بوده. ممکنه حماقتی فراتر از همه سناریوهای حماقت باشه که فقط در فیلمهای کمدی ممکنه دیده بشه، اما حتی بدترین حماقتها دچار زمانبندی رندوم هستند. اما زمان خاموش کردن این دو کلید، اصلا رندوم نبوده. اگه زودتر خاموش میکرد هواپیما نمیتونست بلند بشه، و اگه دیرتر خاموش میکرد انقدر ارتفاع گرفته بود که به فاصله ایمن از سطح زمین رسیده باشه و فرصت برای راهاندازی دوباره موتورها وجود داشته باشه! درست در زمانی این کار انجام شده که مناسب برای سقوط باشه.
ما همین الان داریم چوب استفاده نکردن از هوش مصنوعی رو میخوریم. چه این حادثه بر اثر عجیبترین حماقت تاریخ هوانوردی بوده باشه، چه بر اثر برنامه پلید یک خلبان قاتل، در صورتی که کنترل در دست هوش مصنوعی بود، حداقل در سطحی که نذاره هر دستور نامعقولی در هر مرحله از پرواز دریافت بشه، هیچوقت رخ نمیداد. مردم همنوع خودشون رو میبینند و فکر میکنند خیلی قابل اعتمادتر از یک رباته. در حالی که همنوع خودشون میتونه به مراتب خطرناکتر از یک ربات باشه.
ما همین الان داریم چوب استفاده نکردن از هوش مصنوعی رو میخوریم. چه این حادثه بر اثر عجیبترین حماقت تاریخ هوانوردی بوده باشه، چه بر اثر برنامه پلید یک خلبان قاتل، در صورتی که کنترل در دست هوش مصنوعی بود، حداقل در سطحی که نذاره هر دستور نامعقولی در هر مرحله از پرواز دریافت بشه، هیچوقت رخ نمیداد. مردم همنوع خودشون رو میبینند و فکر میکنند خیلی قابل اعتمادتر از یک رباته. در حالی که همنوع خودشون میتونه به مراتب خطرناکتر از یک ربات باشه.
توی قصهها انگیزه برای قرار گرفتن در سمت شر، یا طمعه یا ترس. طمع برای بدست آوردن چیزهایی که از راه شرافتمندانه بدست نمیان، و ترس ازینکه عدم همراهی، به از دست دادن چیزهایی منجر بشه که با زحمت به دست اومده.
اما در واقعیت یک عامل سوم هم وجود داره، و اون بدریخت بودن بقیه کسانیه که در برابر شر ائتلاف کردهاند. این بدریختی گاهی در منش اونهاست، گاهی در خرابکاریهایی که میکنند، گاهی در نگاههای غلطی که دارند. حتی اگه کسی از طمع و ترس مصون باشه، این احتمال وجود داره که به همگروه شدن با جبهه مقابله شر بیمیل باشه.
و این یک کانسپت پیچیده رو باز میکنه که خیلی کم هستند کسانی که بتونند زهرش رو تحمل کنند: «همواره همه نیروهایی که با هم دعوا دارن بهمدیگه میان!». اون عامل سوم در واقع از کشف این حقیقت توسط بعضی از افراد حاصل شده، که با بیرون کشیدن خودشون از دعوا سعی کردهاند انکارش کنند. در حالی که اون نتیجهای که میخوان رو نمیده. اگه بفهمی به همراه چندنفر دیگه انداختنت تو یه قفس تا مبارزهتون رو با هم تماشا کنند، با خزیدن به گوشه قفس و تماشا کردن، نمیتونی خودت رو از بازی بیرون بکشی. چون جایگاه تماشاگر بیرون قفسه، نه داخلش. همه اونهایی که تو اون قفس هستند، چون داخل قفسند بهم میان، و با کنار کشیدن نمیتونی این حقیقت رو نقض کنی.
یکی ما رو انداخته تو قفس این دنیا، و چارهای جز ناکاوت کردن همدیگه نداریم. ازونجایی که امکان نداره همه با هم بشینیم زمین و بگیم «ما مبارزه نمیکنیم»، مبارزه رخ خواهد داد، و وقتی رخ میده باید یه طرف قرار گرفت. این قفس رو طوری ساختن که هیچوقت توش اعتصاب سراسری کار نکنه. پس باید بفهمی ناکاوت کردن چجوری کار میکنه.
باید انزجارت رو از جبههای که مقابل شر ایستاده قورت بدی. گوشه دنج قفس هم خون بپا خواهد شد.
اما در واقعیت یک عامل سوم هم وجود داره، و اون بدریخت بودن بقیه کسانیه که در برابر شر ائتلاف کردهاند. این بدریختی گاهی در منش اونهاست، گاهی در خرابکاریهایی که میکنند، گاهی در نگاههای غلطی که دارند. حتی اگه کسی از طمع و ترس مصون باشه، این احتمال وجود داره که به همگروه شدن با جبهه مقابله شر بیمیل باشه.
و این یک کانسپت پیچیده رو باز میکنه که خیلی کم هستند کسانی که بتونند زهرش رو تحمل کنند: «همواره همه نیروهایی که با هم دعوا دارن بهمدیگه میان!». اون عامل سوم در واقع از کشف این حقیقت توسط بعضی از افراد حاصل شده، که با بیرون کشیدن خودشون از دعوا سعی کردهاند انکارش کنند. در حالی که اون نتیجهای که میخوان رو نمیده. اگه بفهمی به همراه چندنفر دیگه انداختنت تو یه قفس تا مبارزهتون رو با هم تماشا کنند، با خزیدن به گوشه قفس و تماشا کردن، نمیتونی خودت رو از بازی بیرون بکشی. چون جایگاه تماشاگر بیرون قفسه، نه داخلش. همه اونهایی که تو اون قفس هستند، چون داخل قفسند بهم میان، و با کنار کشیدن نمیتونی این حقیقت رو نقض کنی.
یکی ما رو انداخته تو قفس این دنیا، و چارهای جز ناکاوت کردن همدیگه نداریم. ازونجایی که امکان نداره همه با هم بشینیم زمین و بگیم «ما مبارزه نمیکنیم»، مبارزه رخ خواهد داد، و وقتی رخ میده باید یه طرف قرار گرفت. این قفس رو طوری ساختن که هیچوقت توش اعتصاب سراسری کار نکنه. پس باید بفهمی ناکاوت کردن چجوری کار میکنه.
باید انزجارت رو از جبههای که مقابل شر ایستاده قورت بدی. گوشه دنج قفس هم خون بپا خواهد شد.
حتی یک نفر نبود که بشناسم و از ایران بره (و بیش از هر ایرانیای کسانی داشتم که میشناختم که رفتهاند) و بعدش همونقدر برام آشنا باشه. برای اینکه مثل قبل برام آشنا باشه باید دوباره از اول خودم رو باش آشنا میکردم. شاید چون اونجا بیشتر کار میکنند و در ایران فعالیتی نیست و اگه هست تقریبا پوچه؛ و فعالیت زیاد و هدفدار آدم رو یه جور دیگه میکنه. ازینکه میبینم این جور دیگر شدهاند خوشحالم. اما همزمان یادم میندازه ایران دیگه یه مکان نبوده، یک دوره محکومیت بوده، و اینها گذروندن و تمومش کردن.
وضعیت جنوب سوریه نشون میده اقلیت اعراب دروزی هم قادر به ایجاد چالش برای حکومت جولانی هستند، با اینکه گنگ جولانی متشکل از نیروهایی خشن و متعصبه که هیچ خط قرمزی ندارند. چون نیروی هوایی یک کشور قدرتمندتر قبلا اومده و تمام داراییهای نظامی سوریه رو از بین برده. قبلا تعدادی جاهل درباره «غلبه کلاشینکف طالبان بر بی۵۲ آمریکا» اشعاری میسرودند، که الان باید نظرشون رو درباره این حوادث اخیر پرسید. اگه کلاشینکف کافیه چرا گنگ جولانی با چالش مواجه شده؟
اما اینطور نیست که ایجاد این چالش هم کمهزینه باشه و کار هرکسی باشه. دروزیها از قتل عام میترسند چون میدونند اقلیتند و احتمال حذف شدنشون وجود داره. بنابراین حاضرند تا جایی که ممکنه ریسک کنند (اینکه حاضر نشدند به یکی از شهرستانهای اسراییل تبدیل بشن تصمیمیه که ممکنه بعدا ازش پشیمون بشن). متأسفانه در ایران حتی چنین انگیزههایی هم وجود نداره. و گرنه اگه یه نیروی هوایی باشه که دم و دستگاه حاکم رو خراب کنه، حتی اگه حاکم متکی به نیروهای متعصب باشه، باز هم شانس وجود داره. اما اگه همه بخوان گاندی باشند، هیچ شانسی وجود نخواهد داشت.
اما اینطور نیست که ایجاد این چالش هم کمهزینه باشه و کار هرکسی باشه. دروزیها از قتل عام میترسند چون میدونند اقلیتند و احتمال حذف شدنشون وجود داره. بنابراین حاضرند تا جایی که ممکنه ریسک کنند (اینکه حاضر نشدند به یکی از شهرستانهای اسراییل تبدیل بشن تصمیمیه که ممکنه بعدا ازش پشیمون بشن). متأسفانه در ایران حتی چنین انگیزههایی هم وجود نداره. و گرنه اگه یه نیروی هوایی باشه که دم و دستگاه حاکم رو خراب کنه، حتی اگه حاکم متکی به نیروهای متعصب باشه، باز هم شانس وجود داره. اما اگه همه بخوان گاندی باشند، هیچ شانسی وجود نخواهد داشت.
معمولا دلیل خوبی داره که یکی کشته میشه و یکی زنده میمونه، چون شانسی نیست. و همون دلیل هرچه هست، این افراد رو از هم متمایز میکنه. حتی از بستگانشون.
اما پیشگویی رفتار اموات یک کار بیمورده. چون هم میشه تا هرچقدر میشه عقب رفت و باز به ابهام رسید؛ مثلا میتونی بگی فرخی یزدی اگه الان زنده بود چی میگفت؟ و هم بالاتر قراردادن فرضیات بر واقعیاته. واقعیات همونیه که تو بیوگرافیشون بود و چیزی نباید بالاتر ازون قرار بگیره.
مهمه که احساساتتون رو ریشهیابی کنید. اینکه مرحوم فروهر مورد احتراممون بود، کار خود فروهر نبود. کار جریانی بود که میخواست برامون سیاوشهای متعدد جور کنه تا کاوه نداشته باشیم. پس اگه اون احترام هم رنگ باخت، امتیازی از فروهر کم نمیشه.
اما پیشگویی رفتار اموات یک کار بیمورده. چون هم میشه تا هرچقدر میشه عقب رفت و باز به ابهام رسید؛ مثلا میتونی بگی فرخی یزدی اگه الان زنده بود چی میگفت؟ و هم بالاتر قراردادن فرضیات بر واقعیاته. واقعیات همونیه که تو بیوگرافیشون بود و چیزی نباید بالاتر ازون قرار بگیره.
مهمه که احساساتتون رو ریشهیابی کنید. اینکه مرحوم فروهر مورد احتراممون بود، کار خود فروهر نبود. کار جریانی بود که میخواست برامون سیاوشهای متعدد جور کنه تا کاوه نداشته باشیم. پس اگه اون احترام هم رنگ باخت، امتیازی از فروهر کم نمیشه.
Anarchonomy
معمولا دلیل خوبی داره که یکی کشته میشه و یکی زنده میمونه، چون شانسی نیست. و همون دلیل هرچه هست، این افراد رو از هم متمایز میکنه. حتی از بستگانشون. اما پیشگویی رفتار اموات یک کار بیمورده. چون هم میشه تا هرچقدر میشه عقب رفت و باز به ابهام رسید؛ مثلا میتونی…
برای این بیماریتون درمان ندارم، ولی میتونم اینطور روحیه بدم که: مختص شما نیست! الان در آمریکا هم همزمان با اکران فیلم جدید سوپرمن، بحث ایجاد شده که کاراکتر سوپرمن مهاجر غیرقانونی بوده یا نبوده! البته یک تفاوت ترسناک وجود داره. اونجا میدونند که سوپرمن برای سرگرمی ساخته شده، ولی اینجا کاراکترهای افسانهای نمایندگان تاریخمون هستند. اما اشتراک، همون وسواس ترحمبرانگیز در تراشیدن بته. چه بتی در شاهنامه، چه بتی خفته در امامزاده طاهر؛ و سپس بدقواره دراومدنش، و سپس تلاش هیستریک برای با پتک کوبیدن روش و خرد کردنش.
همه شاهدند که هروقت مردم ایران احساس میکنند سقوط حکومت نزدیکه، و حتی خودیهای نظام در گوشه ذهن به پلن بی فکر میکنند، بدون ذرهای تردید نوشتهام که سقوطی در کار نیست. اما همزمان به شکل یک پدیده تخیلی هم بش نگاه نمیکنم. چون نه انقدر احمق هستم که فکر کنم چیز ابدی وجود داره و یا با های و هوی و میلیاردها دلار پولپاشی میشه به یک چیز از پایه متزلزل عمر جاودانه داد، و نه انقدر احمق هستم که دنیا و متغیرهای پرشمارش رو انقدر ساده فرض کنم که با یک پیشبینی خطی بشه گفت چه خواهد شد یا چه نخواهد شد. بنابراین مثل ایرانی میانگین بش فکر نمیکنم، که روزی یکبار بش فکر میکنه و دربارهش تخیل میسازه و دربارهش قصه میبافه و دربارهش جوک میسازه و کلا بخشی از زندگیشه (که در این زمینه ایرانی و جمهوری اسلامی به یک نقطه اشتراک رسیدهاند، و اون اینه که هر دو خیلی به سقوط حکومت فکر میکنند). من به این شکل بش فکر میکنم که اگر حتی یک روز رخ داد، چقدر همه از شکل وقوعش سوپرایز خواهند شد (حتی اگه ادعا کنند که «اتفاقا معلوم بود..») و اون سوپرایز چقدر ممکنه یه موج دیگه از پوچگرایی رو شارژ کنه. چون اون حس رو در افراد و در برابر فلاکتهای شخصی میشه دید. مثل کسی که سی سال تمام مورد آزار پدرش بوده، و یک روز یک کلاهبردار میاد و با فقط گرفتن یک امضاء ازش کاری میکنه که اون پدر به پونزده سال حبس محکوم بشه. در مرحله اول خوشحاله که دیگه خونه نخواهد بود و قراره زندان بخوابه. اما در مرحله دوم از خودش میپرسه «یعنی در طول این سی سال شکنجه، فاصله من با خلاص شدن، یک امضاء بود؟». این تشبیه البته یک ایراد داره، و اینه که اون امضاء تصویر آسانی و سادگی رو به ذهن متبادر میکنه (با اینکه کلاهبرداری کار هرکسی نیست و رسیدن به مرحلهای که بشه با یک امضاء اموال کسی رو بالا کشید نیاز به سالها تجربه در خلافکاری داره)، در حالی که شارژکننده اون موج پوچگرایی میتونه اتفاقاتی باشه که لزوما ربطی به سرعت سقوط و آسانی سقوط نداشته باشند. بلکه میتونه به این ربط داشته باشه که سقوط برای خود حکومت هم مهم نبود! که در اون تشبیه پدر آزاردهنده به این شکل درمیاد که میگه «باید پونزده سال بخوابم زندان؟ باشه، اونجا هم جای خواب و غذام تأمینه» و میره اونجا و واقعا بش خوش میگذره. از یه تمساح که همه حیوانات اطراف برکه رو لت و پار میکرده انتظار داری وقتی با یه تمساح دیگه درگیر شد، متلاطم شدن آب و سر و صدا یکم شدید و طولانی باشه، اما وقتی گردنش لای دندانهای تمساح غالب قرار میگیره، طوری خفه میشه که انگار داره اعلام میکنه «عه این پایان منه؟ بسیار خب»، و تماشاچی ممکنه بپرسه «همین؟».
و این پرسش یک کلمهای کافیه تا مردمی که مستعدترین ملت جهان در برابر پوچگرایی هستند، خیلی بیشتر در اون فرو بروند.
و این پرسش یک کلمهای کافیه تا مردمی که مستعدترین ملت جهان در برابر پوچگرایی هستند، خیلی بیشتر در اون فرو بروند.
هانس زیمر با بالا کشیدن یه فیلم دیگه از مهلکه نادیدهانگاری مخاطب، علاوه بر ایجاد این طعنه تاریخی در هالیوود که «باز هم صداست که تصویر را نجات میدهد»، یک بار دیگه ثابت کرد با بمباران «علاقمندان» یک حرفه یا هنر با ابزار مدرن و سهلالوصول، نمیشه ذهن خلاق ساخت. تقریبا تمام امکاناتی که زیمر برای تولید یک آهنگ الکترونیک نیاز داره، در اختیار میلیونها نفر دیگه هم هست. اما اونها نمیتونند اینطور پشت سر هم، و در ژانرهای مختلف، اثر ناب خلق کنند که صدها میلیون نفر با شنیدن فقط چند ثانیه اولش یادشون بیاد کار کیه و مربوط به کدوم فیلمه.
خاصیت توزیع نرمال اینه که کسانی که سمت راست نمودار زنگولهای هستند، دنیا رو فتح میکنند؛ و یا قلبها رو.
خاصیت توزیع نرمال اینه که کسانی که سمت راست نمودار زنگولهای هستند، دنیا رو فتح میکنند؛ و یا قلبها رو.
Forwarded from Anarchonomy (Eric)
فضا کپی برابر اصل سال ۲۰۱۵ شده. مذاکرات پرتعداد، بیم و امیدهای ترحمبرانگیز، توضیحات مبهم، «طرف مقابل جدیت نشان داد»، «طرف مقابل هنوز مصمم نیست»، «در کلیات پیشرفتهای زیادی داشتهایم»، «عجله نداریم»، که هیچ اطلاعاتی ارائه نمیدادند و الان هم نمیدهند، چون مردم غریبهاند و بهتر است ندانند، اما گوش تیز کرده بودند که ببینند دارد فرجی میشود یا نه! این دفعه اما انگار برای کسی مهم نیست. چون همه مراحل این بازی قبلا طی شده، و قسمتهای بعدیاش را بلدیم. مهم این پنج شش سال بود، که از عمر ما رفت. برای عراقچی و هر سوسک سرگین غلتان دیگری در نظام، آن موقع و الان و مابینش، بخشی از کار است. برای او چیزی در حال مصرف شدن و تمام شدن نیست. این ماییم که منتظریم تا به ایستگاه بعدی برسیم؛ اشرار حکومتی هیچ ایستگاهی سراغ ندارند، آنها از خود سفر لذت میبرند. از همین برو بیاها، بالا پایین شدنها، ماجراها، سیاسیبازیها، معاملهها. حتی آدم کشتن از بین مردم، و شهید دادن از بین خودشان هم برایشان قسمتی از یک قصه است، که دوستش دارند. ظریف یک روزی درباره این روزها خاطره خواهد نوشت. همانطور که دورکاری احمدینژاد برای ما یک حادثه بود اما برای خودش یک خاطره است. میرحسین موسوی تا همین الان کشتار زندانیان را «روزهای سخت» دوران طلایی میداند، انگار سکانس درامی از یک فیلم بوده، و اگر خودمان فیلم را جلو نزنیم، خودش رد میشود، چون چند صحنه بیشتر ندارد. به سرکوب حاشیهنشینان با گلوله میگویند «غائله»! به کشتن نوجوان هجده سال در آبان میگویند «قضیه». انگار قسمتی از یک کلیپ است. یا برای بعضیهایشان که خودشان را راکاستارهای آخرالزمان میبینند انگار قسمتی از قصص انبیاست، مثل آنجا که نیل پر از قورباغه شد، یا موسی به مردی مشت زد و با همان مشت فوت کرد، یا جایی که ایوب اموالش را از دست داد! انگار همهچیز «حوادث» است برای سنجش وفاداری به قبیله: تا چقدر پلیدی ببینی از قبیله کنار نمیروی؟ و مسابقه درباره کنار نرفتن است. برای اینها، این تراژدیها بخشی از زندگی نیست. درباره آه مظلوم و داغ مادر نیست. درباره نابودی زندگیها و تلف شدن جوانیها نیست. درباره یک فیلم هیجانانگیز است. که یک جاهایی از آن شاید خوشایند نباشد، ولی دلیل نمیشود کمتر از پنج ستاره به آن بدهند.
ما داخل اتوبوسی گیر افتادهایم که راننده ندارد و فرمانش به یک سمت قفل شده و دارد یک دایره بزرگ را طی میکند، و اراذلی که قفلش کردهاند و با ذوقی کودکانه در حال تماشای یک فیلمفارسی درجه سه هستند، اهمیتی نمیدهند که چرا به جایی نمیرسد.
چه کسی نگونبختتر از ماست؟
ما داخل اتوبوسی گیر افتادهایم که راننده ندارد و فرمانش به یک سمت قفل شده و دارد یک دایره بزرگ را طی میکند، و اراذلی که قفلش کردهاند و با ذوقی کودکانه در حال تماشای یک فیلمفارسی درجه سه هستند، اهمیتی نمیدهند که چرا به جایی نمیرسد.
چه کسی نگونبختتر از ماست؟
دولت ترامپ از روی لجبازی یا تفریح یا هرچه، بعضی خدمات دولتی رو متوقف میکنه. یکیش خدمت مجزا برای دگرباشان جنسیه که با شماره ۹۸۸ برای مشاوره درباره خودکشی تماس میگرفتند. قبلا اگه عدد ۳ رو میگرفتند یه نفر اختصاصا برای دگرباشان وجود داشت و حالا اون ۳ رو غیرفعال کردهاند. نمیدونم این مشاورههای تلفنی چقدر بدرد میخوره، چون طبق تحقیقاتی که اونجا انجام شده مهمترین عامل موفقیت در خودکشی دسترسی به اسلحهست، نه عدم دسترسی به تلفن! ولی فرض کنیم که خیلی موثر و مفیده. اعتیاد به خدمات دولتی رو چنان عادیسازی کردهاند که سلبریتی ثروتمند به خودش اجازه میده که از تعطیل شدنش فقط غر بزنه! غر زدن مربوط به فقراست و کسانی که هیچکاری از دستشون برنمیاد. این سلبریتی ثروتمند میتونه با پول تو جیبی خودش این سرویس رو دوباره راهاندازی کنه و از دوستان پولدارترش هم بخواد که دنگ بذارن. ولی چنان خیالش راحته که ملت این رو فقط از دولت انتظار دارند نه از نهاد دیگهای، که از فقط غر زدن ابایی نداره.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو کنسرت کلدپلی دوربینی که بوسهها رو شکار میکنه رفت روی دو نفر که وقتی فهمیدن دوربین تو بغل هم نشونشون داده شرم کردند، که احتمالا به این دلیل بوده که حداقل یکیشون در حال خیانت به همسرش بوده؛ و معلوم شد مرده رییس یه شرکت میلیاردی تو نیویورکه و زنه مدیر منابع انسانیشه. و همین این صحنه رو به یک میم تبدیل کرد، تا جایی که شرکت هواپیمایی که به مدیران ثروتمند شرکتها جت شخصی اجاره میده ازش به عنوان تبلیغ استفاده کرده و حتی قیمت پیشنهادی هم زده.
داریم در چنین دنیایی زندگی میکنیم.
#لبخند_شبانه
داریم در چنین دنیایی زندگی میکنیم.
#لبخند_شبانه
از هوش مصنوعی پرسیدم اگه یک منبع لیزر که نورش تا ۸ کیلومتری/۲۶ هزار پایی میره رو در یک ثانیه ۴۵ درجه بچرخونیم، در نقطه انتهایی هدف که ۸ کیلومتر دورتره با چه سرعتی جابجا میشه، که جواب بیش از ۶ کیلومتر در ثانیه بود، که نجومیه! که یعنی اگه چنین پدافندی رایج بشه، هیچ پرندهای نمیتونه از دستش فرار کنه (به شرطی که بتونه ببیندش)، و یا اگه دو تا هواپیما یا یک هواپیما و یک ماهواره بخوان دیتا رو به صورت اپتیکی بین همدیگه منتقل کنند، هیچ محدودیتی در سرعت و مانور نخواهند داشت. فرمولش خیلی سادهست، شعاع برمتر، که اینجا هشتهزاره، ضربدر رادیان بر ثانیه، که اینجا چون ۴۵ درجهست میشه پیچهارم. و کمی باعث خجالت بود که این فرمول ساده رو هم یادم رفته بود. اما یه جمله تهش نوشت که باعث شد جور دیگهای بش نگاه کنم. بدون اینکه جزیی از جواب باشه و یا ازش خواسته باشم توضیح اضافهای بده گفت: «جالبه که کوچکترین تغییر زاویه در منبع، میتونه یه حرکت خیلی سریع در مقصد ایجاد کنه». انگار خودش هم از جواب خوشش اومده.
اگه اینطور بش نگاه کنیم که اگه قراره زبان همدیگه رو بفهمیم، و با هم از جواب کیف کنیم، آیا مهمه که منم فرمولها رو بلد باشم؟ ریاضی قرار بوده یه زبان مشترک بین دو نفر باشه که میخوان محاسبات خودشون رو برای دیگری قابل فهم کنند. وقتی یه ریاضیدان پاسخ مسئلهای رو به یک ریاضیدان دیگه میفرسته، در واقع داره باش صحبت میکنه. اما با زبانی غیر از زبانی که برای مکالمه استفاده میشه. اگه هدف انتقال به دیگری محقق شده باشه، چرا باید اون زبان واسطه رو حفظ کرد؟ این حذف زبان واسط قبلا هم انجام شده. مثل وقتی که از محیط فرمان لینوکس وارد رابط گرافیکی شدیم، و اون موقع هم دیگه مهم نبود که به عنوان کاربر نمیدونم یک عمل کلیک در زبان برنامهنویسی چطور نوشته میشه. همونطور که دیگه مهم نیست یک میکسر آهنگ نمیدونه که با بالا پایین کردن شکل موج صدا روی صفحه مانیتور داره اون پشت چه کدهایی اجرا میشه.
بنابراین منطقیه که اهمیتی نداشته باشه که ندونم مسئلهای که مطرح میکنم و جوابش در زبان ریاضی چطور نوشته و انجام میشه. فقط باید بتونم سوال درست بپرسم.
اگه اینطور بش نگاه کنیم که اگه قراره زبان همدیگه رو بفهمیم، و با هم از جواب کیف کنیم، آیا مهمه که منم فرمولها رو بلد باشم؟ ریاضی قرار بوده یه زبان مشترک بین دو نفر باشه که میخوان محاسبات خودشون رو برای دیگری قابل فهم کنند. وقتی یه ریاضیدان پاسخ مسئلهای رو به یک ریاضیدان دیگه میفرسته، در واقع داره باش صحبت میکنه. اما با زبانی غیر از زبانی که برای مکالمه استفاده میشه. اگه هدف انتقال به دیگری محقق شده باشه، چرا باید اون زبان واسطه رو حفظ کرد؟ این حذف زبان واسط قبلا هم انجام شده. مثل وقتی که از محیط فرمان لینوکس وارد رابط گرافیکی شدیم، و اون موقع هم دیگه مهم نبود که به عنوان کاربر نمیدونم یک عمل کلیک در زبان برنامهنویسی چطور نوشته میشه. همونطور که دیگه مهم نیست یک میکسر آهنگ نمیدونه که با بالا پایین کردن شکل موج صدا روی صفحه مانیتور داره اون پشت چه کدهایی اجرا میشه.
بنابراین منطقیه که اهمیتی نداشته باشه که ندونم مسئلهای که مطرح میکنم و جوابش در زبان ریاضی چطور نوشته و انجام میشه. فقط باید بتونم سوال درست بپرسم.
خودجداسازی مثل داروی هورمونیه. اگه بدونی کجا و چرا و چه قدر استفاده کنی، میتونه بیماری پیچیدهت رو درمان کنه، اما اگه ندونی داری چیکار میکنی، یا با این نیت ازش استفاده کنی که به چیزی که نیستی تبدیلت کنه، به بیماریهای پیچیدهای مبتلات میکنه که نمیدونی بابت کدومش نگرانتر باشی.
آدمی که عقل رو پیامبر خودش کرده، بهرحال مسیرش از عوام جدا خواهد شد. اما همون عوام که هر پیامبری رو پیروی میکنند غیر از عقل، هم مسیرشون رو از دیگران جدا میکنند. مثل وقتی که به گروه دیگهای از مردم میگن «خوک» چون اعتقادات متفاوتی دارند و طرز عبادت کردنشون فرق داره. کار تا اونجایی پیش میره که وقتی خواستم آمارش رو دربیارم که جهادیهای سلفی به چه گروههایی میگن خوک، خیلی زود نتیجه گرفتم کار خیلی سریعتر پیش میره اگه تحقیق کنم به کی «نمیگن» خوک، و پاسخ «فقط خودشون» بود.
جهادی سلفی مثال اکستریمه برای یادآوری اینکه که چطور کار میکنه. عموم مردم با جهادیها فاصله تئوریک زیادی هم نداشته باشند، فاصله عملی زیادی دارند. اما اینکه چطور کار میکنه قابل به تعمیم به بقیهست.
خیلی راحت ممکنه خودت رو یک ترکزاده کشف کنی که بدون اینکه بدونه چرا از کردها متنفره، و خیلی راحت ممکنه خودت رو یک کردزاده کشف کنی که بدون اینکه بدونه چرا از ترکها کینه داره. مثل اینه که از خواب پا بشی و ببینی تو اتوبوس طرفداران یوونتوس هستی. جو اتوبوس وادارت میکنه تو هم مثل اونها همین تیم رو تشویق کنی. اما موضوع فقط جو نیست. داخل اتوبوس میبینی مجموعا بچههای بدی نیستند، و دلیلی نداره جزئی ازشون نباشی. در همه خودجداسازیها، یه جایی وجود داشته که فرد به خودش گفته اینهایی که باشون خودم رو از دیگران جدا کردهام، مجموعا بچههای بدی نیستن، و اتفاقا خیلیهاشون خیلی داشمشتی هستن. و همین باعث افتادن تو تله و فرو رفتن بیشتر در چاه نفرته.
برای مصونیت پیدا کردن ازین بلای همه چیز نابودکن باید برای خود سه دستورالعمل داشت:
۱- باید فرض «من عاقل هستم» رو کنار گذاشت. تسلیم در برابر واقعیات و منطق، باید متکی به تصمیمات متمادی در اون راستا باشه، نه متکی به مدالی که قبلا به خودت دادی. اگه فرضت این باشه که عاقلی، چک کردن و دابل چک کردن تصمیماتت رو انجام نداده رد میکنی.
۲- تعریف «بچه خوب» رو باید از منافع شخصی جدا کرد. وقتی بازیت میدن، با خودت خوب برخورد کردهاند، ولی ثابت نمیکنه بچه خوبیان. به همین ترتیب، اگه با خودت بد تا نکردهاند، معنیش این نیست که مجموعا بچههای بدی نیستن.
۳- از زیر چادر امنیت باید بیرون اومد. هیچ جانداری نیست که نخواد جای امن باشه، اما هر جانداری میدونه همیشه موندن اونجا هم میتونه براش مهلک باشه. توی گروهی بودن که بات بد تا نمیکنند و مثل خودت هستند و باشون خوش میگذره، و زیادی نسبت بشون عاطفه پیدا کردن، چشمت رو نسبت به بیرون اتوبوس کور میکنه. دنیا در یوونتوس خلاصه نشده.
کسی که عقل پیامبرشه، راهش رو از دیگران جدا میکنه؛ با جدا نکردن خودش از دیگران.
آدمی که عقل رو پیامبر خودش کرده، بهرحال مسیرش از عوام جدا خواهد شد. اما همون عوام که هر پیامبری رو پیروی میکنند غیر از عقل، هم مسیرشون رو از دیگران جدا میکنند. مثل وقتی که به گروه دیگهای از مردم میگن «خوک» چون اعتقادات متفاوتی دارند و طرز عبادت کردنشون فرق داره. کار تا اونجایی پیش میره که وقتی خواستم آمارش رو دربیارم که جهادیهای سلفی به چه گروههایی میگن خوک، خیلی زود نتیجه گرفتم کار خیلی سریعتر پیش میره اگه تحقیق کنم به کی «نمیگن» خوک، و پاسخ «فقط خودشون» بود.
جهادی سلفی مثال اکستریمه برای یادآوری اینکه که چطور کار میکنه. عموم مردم با جهادیها فاصله تئوریک زیادی هم نداشته باشند، فاصله عملی زیادی دارند. اما اینکه چطور کار میکنه قابل به تعمیم به بقیهست.
خیلی راحت ممکنه خودت رو یک ترکزاده کشف کنی که بدون اینکه بدونه چرا از کردها متنفره، و خیلی راحت ممکنه خودت رو یک کردزاده کشف کنی که بدون اینکه بدونه چرا از ترکها کینه داره. مثل اینه که از خواب پا بشی و ببینی تو اتوبوس طرفداران یوونتوس هستی. جو اتوبوس وادارت میکنه تو هم مثل اونها همین تیم رو تشویق کنی. اما موضوع فقط جو نیست. داخل اتوبوس میبینی مجموعا بچههای بدی نیستند، و دلیلی نداره جزئی ازشون نباشی. در همه خودجداسازیها، یه جایی وجود داشته که فرد به خودش گفته اینهایی که باشون خودم رو از دیگران جدا کردهام، مجموعا بچههای بدی نیستن، و اتفاقا خیلیهاشون خیلی داشمشتی هستن. و همین باعث افتادن تو تله و فرو رفتن بیشتر در چاه نفرته.
برای مصونیت پیدا کردن ازین بلای همه چیز نابودکن باید برای خود سه دستورالعمل داشت:
۱- باید فرض «من عاقل هستم» رو کنار گذاشت. تسلیم در برابر واقعیات و منطق، باید متکی به تصمیمات متمادی در اون راستا باشه، نه متکی به مدالی که قبلا به خودت دادی. اگه فرضت این باشه که عاقلی، چک کردن و دابل چک کردن تصمیماتت رو انجام نداده رد میکنی.
۲- تعریف «بچه خوب» رو باید از منافع شخصی جدا کرد. وقتی بازیت میدن، با خودت خوب برخورد کردهاند، ولی ثابت نمیکنه بچه خوبیان. به همین ترتیب، اگه با خودت بد تا نکردهاند، معنیش این نیست که مجموعا بچههای بدی نیستن.
۳- از زیر چادر امنیت باید بیرون اومد. هیچ جانداری نیست که نخواد جای امن باشه، اما هر جانداری میدونه همیشه موندن اونجا هم میتونه براش مهلک باشه. توی گروهی بودن که بات بد تا نمیکنند و مثل خودت هستند و باشون خوش میگذره، و زیادی نسبت بشون عاطفه پیدا کردن، چشمت رو نسبت به بیرون اتوبوس کور میکنه. دنیا در یوونتوس خلاصه نشده.
کسی که عقل پیامبرشه، راهش رو از دیگران جدا میکنه؛ با جدا نکردن خودش از دیگران.