جامعه بدون نزاع نظری یک جامعه مردهست، و جامعه ما فاقد نزاع نظریه، و در نتیجه یک جامعه مردهست. اینکه میلیونها نفر پشت سر هم مهمل ببافند، و عدهای به اون مهملها بخندند و یا اعتناء نکنند، نزاع نظری نیست. فقدان نزاع نظری یعنی هیچ مسئلهای وجود نداره و هیچ جوابی وجود نداره و در نتیجه هیچ بحثی وجود نداره و در نتیجه نیاز به اندیشیدن هم وجود نداره. ممکنه این حرف عجیب بیاد که در کشوری با اینهمه مسئله، هیچ مسئلهای وجود نداشته باشه. اما این رابطه برعکسه. چون هیچ مسئلهای وجود نداره، اینهمه مسئله ایجاد شده. در جامعه ایرانی دیگه هیچ مسئلهای وجود نداره چون خود باور منسوخ شده. باید به یک چیزهایی باور داشته باشی، که بعد برات مسئله بوجود بیاد. همونطور که چون باور داری لازمه باشگاه بری، این مسئله هم برات پیش میاد که چطور روزی یک ساعت بین برنامههات جا باز کنی براش. باور به اینکه باید شأن انسانی همه رو حفظ کنیم این مسئله رو برات بوجود میاره که با دولت رفاه حفظش کنیم یا با بازار آزاد، که بعد در انتخاب بین این دو نزاع پیش بیاد. در ایران دیگه باور به اینکه باید شأن انسانی رو حفظ کنیم هم وجود نداره. و خیلی چیزهای دیگه. برای همینه که دیگه مسئله چیستی حکومت هم دیگه وجود نداره. ممکنه همین فردا دزدان دریایی اقیانوس هند وارد شده و بر حکومت فعلی غلبه کرده و تشکیلات خودشون رو راهاندازی کنند، و ایرانی بپذیره که حکومت یعنی همین که این دزدان دریایی ساختند.
حرکت جامعه مرده، مثل حرکت جسدیه که از شاخه درختی آویزانه، و باد تکونهایی بش میده و اون تکون این خطای دید رو بوجود میاره که داره کارهایی انجام میده. این نصیحت که به صدای این جامعه نباید گوش داد، که اخیرا برخی به کار میبرند، قابل درکه؛ اما عبارت دقیقترش باید این باشه: این جامعه صدایی نداره که کسی بخواد گوش بده یا نده. اگه صدایی هست، صدای باده.
حرکت جامعه مرده، مثل حرکت جسدیه که از شاخه درختی آویزانه، و باد تکونهایی بش میده و اون تکون این خطای دید رو بوجود میاره که داره کارهایی انجام میده. این نصیحت که به صدای این جامعه نباید گوش داد، که اخیرا برخی به کار میبرند، قابل درکه؛ اما عبارت دقیقترش باید این باشه: این جامعه صدایی نداره که کسی بخواد گوش بده یا نده. اگه صدایی هست، صدای باده.
Anarchonomy
انسان میتونه با فلز زندگی کنه. میتونه با فلز انس بگیره. میتونه فلز رو دوست خودش ببینه، و میتونه اون رو دشمن خودش ببینه. اف۱۶ ارتقاء یافته برای یک اسراییلی، یک فلز رفیقه. چون میدونه داره جونش رو نجات میده. داره برای خانوادهش کار میکنه. محصول همبستگی مردمشه،…
در همه جای دنیا، و در همه دورانها، دو انگیزه عمده برای جاسوسی و نفوذ وجود داره. پول، و دلایل ایدئولوژیک. در مورد پول که همیشه یک مسئله واضح بوده، و در کشوری مبتلا به فساد سیستماتیک پررنگتره. اینکه حکومتی که در عرض نیم قرن خودش با دست خودش کاری کرده که در هر اداره و ارگان و نهادی وارد میشی، از همون دم در باید اسکناسهای درشت تقدیم کنی تا برسی به طبقه آخر، بیشترین آسیبپذیری رو از انگیزههای پولی داره، روشنتر از خورشیده و معلوم نیست چرا عدهای ژست کاشف میگیرند از بیان واقعیتش.
انگیزه ایدئولوژیک هم به دو شاخه تقسیم میشه. شاخه اول مربوط به تضادهای تئوریکه. مثل کسی که معتقده ایدئولوژی حاکم کلا غلط است و مقابله باش کار درستیه. شاخه دوم هم مربوط به زخمهای فیزیکیه. مثل کسی که کثافتکاری افراد رو دیده و نتیجه گرفته هر نوع ضربه زدن به این افراد، به نفع همهست (خریت ذاتی تشکیلات مانع این میشه که بفهمه همین اعمال خشونت کور بوسیله اعدام فلهای، که تعدادش از تلفات خود جنگ هم بیشتر شده، زمینهساز پرورش موج جدیدی از نفرتهاست که انگیزه خنجر زدن از پشت رو فراهم میکنه دوباره. یعنی خودش داره اون خنجر رو تیز میکنه).
اما در ایران علاوه بر دو مورد جنرال بالا، یک انگیزه سوم هم وجود داره، و اون درباره هوش افراده. تشکیلات لمپن و پلشت، ذاتا توانایی جذب آدمهای باهوش رو نداره. بنابراین بدون داشتن اطلاعات هم میشه با دقت بالایی گفت هرکس برای این رژیم کار میکنه یک ابله است. اما همه ابلهان هم در یک سطح نیستند، و جنسشون با هم متفاوته (همونطور که بلاهت کسی که با مواد مخدر خودش رو از بین میبره متفاوته با بلاهت کسی که عقلش میرسه اینکار رو نکنه، اما نگاه بالا به پایین به معتادها داره و اونها رو مستحق هر فلاکتی میدونه). درصدی ازین افراد وقتی وارد مجموعه میشن، متوجه دو واقعیت میشن. یک، میانگین جامعه باسوادتر و آگاهتر از مقامات هستند. یا مقامات خیلی نفهمتر از میانگین جامعه هستند. دو، عقلانیت موجود در مجموعه بقدری پایینه که ضربه زدن بش مشابه لگد زدن به الاغیه که متوجه نمیشه از کجا ضربه خورد. ترکیب این دو باعث میشه نگاه «ضعیفتر باید حذف شود» در رقابت بقا رو پیدا کنه، چون خودش رو کسی که در بین رجالهها حیف شده میبینه. بنابراین نه تنها ترحمی به اونها نداره، بلکه حذفشدنشون و ضربه خوردنشون رو یک جور برقراری تعادل در نظر میگیره.
انگیزه ایدئولوژیک هم به دو شاخه تقسیم میشه. شاخه اول مربوط به تضادهای تئوریکه. مثل کسی که معتقده ایدئولوژی حاکم کلا غلط است و مقابله باش کار درستیه. شاخه دوم هم مربوط به زخمهای فیزیکیه. مثل کسی که کثافتکاری افراد رو دیده و نتیجه گرفته هر نوع ضربه زدن به این افراد، به نفع همهست (خریت ذاتی تشکیلات مانع این میشه که بفهمه همین اعمال خشونت کور بوسیله اعدام فلهای، که تعدادش از تلفات خود جنگ هم بیشتر شده، زمینهساز پرورش موج جدیدی از نفرتهاست که انگیزه خنجر زدن از پشت رو فراهم میکنه دوباره. یعنی خودش داره اون خنجر رو تیز میکنه).
اما در ایران علاوه بر دو مورد جنرال بالا، یک انگیزه سوم هم وجود داره، و اون درباره هوش افراده. تشکیلات لمپن و پلشت، ذاتا توانایی جذب آدمهای باهوش رو نداره. بنابراین بدون داشتن اطلاعات هم میشه با دقت بالایی گفت هرکس برای این رژیم کار میکنه یک ابله است. اما همه ابلهان هم در یک سطح نیستند، و جنسشون با هم متفاوته (همونطور که بلاهت کسی که با مواد مخدر خودش رو از بین میبره متفاوته با بلاهت کسی که عقلش میرسه اینکار رو نکنه، اما نگاه بالا به پایین به معتادها داره و اونها رو مستحق هر فلاکتی میدونه). درصدی ازین افراد وقتی وارد مجموعه میشن، متوجه دو واقعیت میشن. یک، میانگین جامعه باسوادتر و آگاهتر از مقامات هستند. یا مقامات خیلی نفهمتر از میانگین جامعه هستند. دو، عقلانیت موجود در مجموعه بقدری پایینه که ضربه زدن بش مشابه لگد زدن به الاغیه که متوجه نمیشه از کجا ضربه خورد. ترکیب این دو باعث میشه نگاه «ضعیفتر باید حذف شود» در رقابت بقا رو پیدا کنه، چون خودش رو کسی که در بین رجالهها حیف شده میبینه. بنابراین نه تنها ترحمی به اونها نداره، بلکه حذفشدنشون و ضربه خوردنشون رو یک جور برقراری تعادل در نظر میگیره.
جایی که اعتراف تلویزیونی پخش میکنه که طرف برمبنای همون اعتراف اعدام میشه، یک مکان غیرنظامی نیست. صداسیما ساختمان روابط عمومی سپاهه، و سپاه هم صرفا نیروهای مسلح یک کشور نیست، یک ارگان تروریستیه، و بش افتخار هم میکنه. اما این خوبه که دارید با این واقعیتها روبرو میشید (دیر بهتر از هرگزه). که این تعاریفی که در دنیا درست کردن و در رسانهها توجیهش میکنند، برمبنای تجربیات من و شما نیست. در واقع اگه پاهای من رو تو زیرزمین ساختمان وزارت کشور قطع کنند، و بیام بیرون به تمام دنیا بگم آقا اونجا یه وزارتخانه نیست، ازم قبول نمیکنند. چون تجربه من رو به رسمیت نمیشناسند. تنها موضع سیاسی خودشون رو به رسمیت میشناسند و طبق اون موضع تعیین میکنند که چه کاری جنایت جنگیه و چه کاری نیست. درد من و شما اعتباری در دنیا نداره.
ویروس فاشیسم شیعی دوگانههای جعلی زیادی ساخت، و یکیش وضعیت صفر و یکی درباره هیئت سکولاره. در این دوگانه فیک، هیئت یا باید تا گردن در سیاست حکومتی فرو رفته باشه، تا جایی که عزادار حسینی تا «غلام برهنه دربار سلطنتی» تنزل پیدا کرده باشه، یا باید هیئتی عاری از هر گونه نظر و موضع درباره اجتماع و سیاست باشه. اما سکولاریسم درباره لال بودن آدمهای مذهبی نیست. سکولاریسم درباره مذهب را بالاتر از آزادی قرار ندادن و بالاتر از حقوق مردم قرار ندادن و بالاتر از رأی مردم قرار ندادنه. در همه کشورهای دموکراتیک که آزادی بیان برقراره، آدمهای مذهبی دارند درباره همهچیز نظر میدن که خیلی ازون نظرات مستقیم یا غیرمستقیم متوجه سیاست میشه. مثلا «موضع مسیحیان درباره مهاجر غیرقانونی» داریم، یا «موضع مسیحیان درباره انضباط مالی دولت». همشون هم سکولارند. البته همیشه کارخرابیهایی هم پیش میاد، مثل قوانین جدید سقط جنین در آمریکا که به جای مقابله با تخریبگرایی چپ، به جنگ صلیبی علیه زنان تبدیل شده و صحنههای زشتی رو بوجود آورده. همونطور که اسراییلستیزی در اروپا جنبه مسیحیتی هم داره، از روی لجاجتی که با یهودیان دارند، و صرفا حقوقبشری نیست، چون همین مسیحیان از بشار اسد با این توجیه دفاع میکردند که «حالا یه مقدار قتلعام بکنه وحوش مسلمان رو بد هم نیست، عوضش داره از اقلیت مسیحی ساکن دمشق محافظت میکنه». اما امکان نداره آزادی برقرار باشه و هیچ کارخرابی هم رخ نده، و مذهبیها در مواقعی حیثیت برای خودشون باقی نذارن. مهم اینه که کشورشون سکولاره، مردم سکولارند، و همه این حرفها و بحثها و دعواها هم وجود داره.
البته اگه هیئت سکولار امروزی بخواد موضع سیاسی ارائه کنه یا توسط ازادل حکومتی سرکوب میشه، یا اقدامی سیاسی رو تجویز میکنه که در دایره حکمرانی قرار میگیره، چون «کار ایکس برای کشور باید انجام شود» میتونه به راحتی به عنوان «نظام باید کار ایکس را برای کشور انجام دهد» تعبیر بشه، که همین امر یا توصیه به حکومت، اعتبار دادن به حکومت تلقی میشه، و اعتبار دادن همان حمایت کردن معنی میده. کیس فرصتطلبانهای مثل آقامیری ثابت کرد تاریخ مصرف چنین رویکردی خیلی کوتاهه و به زودی به «از ملت مانده و از حکومت رانده» منجر میشه، که برای هیئتی که دنبال مناسکه و نه لایک جمع کردن، هزینه غیرقابل توجیهیه. پس نمیشه انتظار داشت در شرایط فعلی هیئت سکولار موضع سیاسی عرضه کنه. اما باید این رو در ذهن داشت که سکولاریسم اینی نیست که در ایران تعریف شده و جا انداخته شده. نباید اجازه داد این ویروس تعاریف رو تغییر بده.
البته اگه هیئت سکولار امروزی بخواد موضع سیاسی ارائه کنه یا توسط ازادل حکومتی سرکوب میشه، یا اقدامی سیاسی رو تجویز میکنه که در دایره حکمرانی قرار میگیره، چون «کار ایکس برای کشور باید انجام شود» میتونه به راحتی به عنوان «نظام باید کار ایکس را برای کشور انجام دهد» تعبیر بشه، که همین امر یا توصیه به حکومت، اعتبار دادن به حکومت تلقی میشه، و اعتبار دادن همان حمایت کردن معنی میده. کیس فرصتطلبانهای مثل آقامیری ثابت کرد تاریخ مصرف چنین رویکردی خیلی کوتاهه و به زودی به «از ملت مانده و از حکومت رانده» منجر میشه، که برای هیئتی که دنبال مناسکه و نه لایک جمع کردن، هزینه غیرقابل توجیهیه. پس نمیشه انتظار داشت در شرایط فعلی هیئت سکولار موضع سیاسی عرضه کنه. اما باید این رو در ذهن داشت که سکولاریسم اینی نیست که در ایران تعریف شده و جا انداخته شده. نباید اجازه داد این ویروس تعاریف رو تغییر بده.
چرا این ممارست در کشف حقیقت رو درباره بقیه حوادث و درگیریهایی که در دنیا رخ میده ندارید؟
بهرحال، چندتا فرمول کلی هست: ۱- از رسانهای که بارها نشون داده هیچ ابایی در دروغگویی و قصهبافی نداره، هیچچیز رو نپذیرید. ۲- بین دو نفر که یکی به افکار عمومی مردم خودش و قوه قضاییه کشورش پاسخگوئه و اون یکی به امام زمان یا موجودات نامرئی، حرف اولی معتبره به صورت دیفالت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه ۳- خبرنگاری که میگه «به گفته شاهدان» و روزنامهنگاری که مینویسه «منبعی که نخواست نامش فاش شود» در حال ارائه گزارش نیستند ۴- چیز شاخدار باید شاخش دیده بشه، چه تو عکس چه تو فیلم ۵- یکی دو روز صبر کردن
بهرحال، چندتا فرمول کلی هست: ۱- از رسانهای که بارها نشون داده هیچ ابایی در دروغگویی و قصهبافی نداره، هیچچیز رو نپذیرید. ۲- بین دو نفر که یکی به افکار عمومی مردم خودش و قوه قضاییه کشورش پاسخگوئه و اون یکی به امام زمان یا موجودات نامرئی، حرف اولی معتبره به صورت دیفالت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه ۳- خبرنگاری که میگه «به گفته شاهدان» و روزنامهنگاری که مینویسه «منبعی که نخواست نامش فاش شود» در حال ارائه گزارش نیستند ۴- چیز شاخدار باید شاخش دیده بشه، چه تو عکس چه تو فیلم ۵- یکی دو روز صبر کردن
برای مردمی که صبح میگه «کاش آمریکا بمب اتم بزنه راحت شیم» و بعد از ظهر میگه «بیوجدانا سرباز وظیفه رو زدن» زیاد جالب نیست وضعیت رنگینکمانی نوید محمدزاده رو مسخره کنه. من صلاحیتش رو دارم که مسخرهش کنم، و این صلاحیت رو از سالها قبل با مخالفت با انواع ادابازیهای پوک این ملت بدست آوردم. ولی اونها این صلاحیت رو ندارن. چون یکی از خودشونه. در واقع هیچکس ازین موجود به خودشون شبیهتر نیست. بهتره انقدر یه خودی آشنا رو گاز نگیرند.
اونها راهحل ظهور رو ساختن، بعد براش دنبال مشکل گشتند. و هیچ مشکلی نمیتونه به بزرگی اون راهحل باشه، مگر اینکه بشدت دراماتیک و تخیلی باشه. این با اعمال شوک به جامعه بیهوش برای نجات خودش از غرق شدن تدریجی، تفاوت ذاتی داره. فقط یک تفاوتش اینه که نه تنها ادعا ندارم پس ازین شوک مردم روز خوش خواهند دید، بلکه فکر میکنم روزگار خیلی سخت هم خواهد شد. اما برای آیندگانشون هم که شده لازمه تحملش کنند. بنابراین صحبت رستگاری نیست. و این فاجعه یک تجویز نیست. یک مسئله محتومه. و فقط یک کار میشه دربارهش کرد: نقش پیدا کردن خود مردم در اون. چون فاجعه مثل گدازهایه که جهتش تعیین میکنه آینده چه شکلی باشه. تسریع رخدادش شانس نقش پیدا کردن مردم رو بالاتر میبره. چون زمان اصلا به نفع مردم ما نیست.
در هر صورت این فکر من فقط فکر من باقی میمونه و خروجی بیرونی نخواهد داشت. چون هیچکس اندازه من خشن نیست، و مردم دوست ندارند به خیلی جلوتر از فردا فکر کنند.
در هر صورت این فکر من فقط فکر من باقی میمونه و خروجی بیرونی نخواهد داشت. چون هیچکس اندازه من خشن نیست، و مردم دوست ندارند به خیلی جلوتر از فردا فکر کنند.
Wolf
Madison Willing
موزیکی که اسب رویاهات میشه و تو رو به جاهایی میبره که هیچوقت نرفتی، موزیک توست یا کسی که اون رو ساخته؟ صاحب اسب کسیه که گذاشته سوارش بشی، یا تویی که بش میگی کجا بره؟
ده سال درگیر یه بیماری بوده و آخرش چتجیپیتی یه نقص ژنتیکی رو به عنوان عامل علائم تشخیص داده که جذب ویتامین بی رو مختل میکنه، و مشخص شده مشکل از همون بوده و این مدت از چشم پزشکان پنهان مونده.
اگه دولتها میخوان در امر درمان جدی باشند، باید دستیاری هوش مصنوعی رو در مقیاس کلان برای پزشکان فراهم کنند تا به عنوان یه نظردهنده دوم عمل کنه. اینکه مریض خودش از هوش مصنوعی بپرسه، اتفاق خوبیه، ولی ممکنه در مواردی هم، برخلاف این کیس که موفقیتآمیز بوده، به سمت نادرستی هدایت بشه. اما اگه پزشک بپرسه هم نقطههای کور خودش رو میتونه پوشش بده، هم پاسخهای پرت رو نادیده بگیره. این دیگه صرفا یه اپ تو گوشی نیست. این یه ابزار استراتژیکه.
اگه دولتها میخوان در امر درمان جدی باشند، باید دستیاری هوش مصنوعی رو در مقیاس کلان برای پزشکان فراهم کنند تا به عنوان یه نظردهنده دوم عمل کنه. اینکه مریض خودش از هوش مصنوعی بپرسه، اتفاق خوبیه، ولی ممکنه در مواردی هم، برخلاف این کیس که موفقیتآمیز بوده، به سمت نادرستی هدایت بشه. اما اگه پزشک بپرسه هم نقطههای کور خودش رو میتونه پوشش بده، هم پاسخهای پرت رو نادیده بگیره. این دیگه صرفا یه اپ تو گوشی نیست. این یه ابزار استراتژیکه.
بلوچستان پاکستان رو از پاکستان اتمی جدا کنند؟ بعد به آخوندی اتکاء کنند که تنبون خودش هم در معرض باده؟ جدیدا چه موادی مصرف میکنند اونجا؟
فکر نمیکنم بشه جلوی فاجعه رو گرفت و کاری از دست شما برنمیاد. همه در هرموقعیتی که هستند، دچار تعصبی هستند که هیچ جایی برای نفوذ حرفهای متفاوت باقی نگذاشته. نادان ایرانی یه جور، نادان پاکستانی یه جور. نادان مرکزنشین یه جور، نادان حاشیهنشین یه جور. همه هم مستأصل از بنبستها البته، که قابل درکه. به آدمی که از بچگی فقط فقر و اعدام و خشونت دیده چی بگم؟ بگم هیچکدوم این کارها فایده نداره؟ بگم به هیچکس اعتماد نکن؟ مگه میخواد بعد از عمری دیدن فقر و اعدام و خشونت این رو بشنوه؟ اینکه برای ما واضحه که اشتباه میکنند، این قدرت رو بمون نمیده که روشون اثر بگذاریم. اونها از هرکی اثر بپذیرند از من و شما نمیپذیرند.
فکر نمیکنم بشه جلوی فاجعه رو گرفت و کاری از دست شما برنمیاد. همه در هرموقعیتی که هستند، دچار تعصبی هستند که هیچ جایی برای نفوذ حرفهای متفاوت باقی نگذاشته. نادان ایرانی یه جور، نادان پاکستانی یه جور. نادان مرکزنشین یه جور، نادان حاشیهنشین یه جور. همه هم مستأصل از بنبستها البته، که قابل درکه. به آدمی که از بچگی فقط فقر و اعدام و خشونت دیده چی بگم؟ بگم هیچکدوم این کارها فایده نداره؟ بگم به هیچکس اعتماد نکن؟ مگه میخواد بعد از عمری دیدن فقر و اعدام و خشونت این رو بشنوه؟ اینکه برای ما واضحه که اشتباه میکنند، این قدرت رو بمون نمیده که روشون اثر بگذاریم. اونها از هرکی اثر بپذیرند از من و شما نمیپذیرند.
چشماش تو حماسه پیجر کور شده، حالا با چشمبندی که روش نوشته «چشمانم را فدایت کردم (مثلا خطاب به امام حسین)» اومده شربت پخش میکنه.
تو فیلم محمدرسولالله یه سکانس داره که بعد جنگ احد یکی از کفار به مسلمونهایی که دارن تو مزرعه کار میکنند نگاه میکنه و میگه همین دیروز جنگ رو باختن و حالا برگشتن سر زمینشون انگار هیچ اتفاقی نیفتاده (چنین مضمونی)، بعد پیشبینی میکنه که در فتح مکه پیروز میشن (چون هیچی حریف کلهخرابی اینها نیست). به نظر فیلمساز اروپایی این خیلی جذاب بوده که یه عده وجود دارند که کلا باخت ندارن، و این دیالوگ رو آورده تو فیلمنامه. نمیدونسته که همین فرهنگ میلیونها ساکن خاورمیانه رو به کام مرگ و تباهی خواهد کشوند. اوائل جنگ داخلی در سوریه کارشناسان نظامی بعث میگفتن این معارضان مسلح (یعنی همونهایی که عده زیادیشون بعدها اومدن زیر چتر جولانی) کلا هیچی بلد نیستند و مسخرهشون میکردند. و واقعا هم بلد نبودند. تلفاتی که از استفاده از سلاح داشتند بیشتر از تلفاتی بود که ارتش سوریه ازشون میگرفت. اما نه تنها این رو یک ضعف تلقی نمیکردند، که نقطه قوت خودشون میدونستند. در همه شبیخونها، تقریبا رندوم شلیک میکردند و شاید از هر صدتیر ده تاش به سمت هدف بود. اما چون هیچ پروتکلی رو رعایت نمیکردند موفق میشدند. چون طرف مقابل انتظار نداره که چند نفر عین دیوانهها بیان به سمتش و رندوم شلیک کنند. هزینهش تلفات بالا بود. از هشت نفری که در شبیخون شرکت میکردند شاید دو نفر زنده میموندند. کلا چیزی به عنوان «پناه گرفتن» یک مفهوم تعریفنشده بود، و فنون درگیری از نزدیک که غربیها برای چندین دهه روش مطالعه انجام داده و روش فکر کرده و متد علمی و منطقی براش تعیین کرده بودند به شوخی گرفته میشد. اما مهم نبود. چون اون شش نفر به بهشت رفته بودند، و سنگر نگهبانی دشمن هم فتح شده بود. یعنی معادله باخت صفر! خود شیعهای که بعد از کور شدن میاد شربت پخش میکنه هم جلوی همینها با همین روشها تلفات جبرانناپذیری داد. در واقع کمر حزبالله در سوریه شکست که بعد ازون عملیات پیجر تونست زمینگیرش کنه. این فرهنگ نه تنها از طرف مسلمان علیه غیرمسلمان، بلکه بیشتر علیه بقیه مسلمانان به کار گرفته شد. انتحار بیشتر مسلمان کشت تا غیرمسلمان، و بیشتر خاورمیانهای کشت تا غیرخاورمیانهای.
فیلمساز اروپایی به نوههای پیامبر نپرداخت و فیلمی درباره سلاخی شدنشون نساخت. «صاحب ایمان برندهست» تا جایی که طرف مقابل فقط به فکر پول یا زنده موندنه شاید جواب بده، و جذابیت سینمایی داشته باشه. اما نه وقتی که هر دو طرف ایمان دارند. وقتی دو طرف ایمان دارند میشه کربلا. میشه هشت سال جنگ با عراق. میشه چهارده سال جنگ سوریه.
بدون ایمان خیلی از کارها رو نمیشه انجام داد. اگه ایمان نداشته باشی که کار درست اینه که جلوی اشرار بایستی، نمیتونی ریسکش رو بپذیری. و اگه ریسکش رو نپذیری شاید مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. اما اگه همین ایمان با تعطیلی عقل همراه شده باشه، باز وضعیتی رو بوجود خواهد آورد که مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. و ما داریم چوب ایمانهای بدون قطبنما رو میخوریم.
تو فیلم محمدرسولالله یه سکانس داره که بعد جنگ احد یکی از کفار به مسلمونهایی که دارن تو مزرعه کار میکنند نگاه میکنه و میگه همین دیروز جنگ رو باختن و حالا برگشتن سر زمینشون انگار هیچ اتفاقی نیفتاده (چنین مضمونی)، بعد پیشبینی میکنه که در فتح مکه پیروز میشن (چون هیچی حریف کلهخرابی اینها نیست). به نظر فیلمساز اروپایی این خیلی جذاب بوده که یه عده وجود دارند که کلا باخت ندارن، و این دیالوگ رو آورده تو فیلمنامه. نمیدونسته که همین فرهنگ میلیونها ساکن خاورمیانه رو به کام مرگ و تباهی خواهد کشوند. اوائل جنگ داخلی در سوریه کارشناسان نظامی بعث میگفتن این معارضان مسلح (یعنی همونهایی که عده زیادیشون بعدها اومدن زیر چتر جولانی) کلا هیچی بلد نیستند و مسخرهشون میکردند. و واقعا هم بلد نبودند. تلفاتی که از استفاده از سلاح داشتند بیشتر از تلفاتی بود که ارتش سوریه ازشون میگرفت. اما نه تنها این رو یک ضعف تلقی نمیکردند، که نقطه قوت خودشون میدونستند. در همه شبیخونها، تقریبا رندوم شلیک میکردند و شاید از هر صدتیر ده تاش به سمت هدف بود. اما چون هیچ پروتکلی رو رعایت نمیکردند موفق میشدند. چون طرف مقابل انتظار نداره که چند نفر عین دیوانهها بیان به سمتش و رندوم شلیک کنند. هزینهش تلفات بالا بود. از هشت نفری که در شبیخون شرکت میکردند شاید دو نفر زنده میموندند. کلا چیزی به عنوان «پناه گرفتن» یک مفهوم تعریفنشده بود، و فنون درگیری از نزدیک که غربیها برای چندین دهه روش مطالعه انجام داده و روش فکر کرده و متد علمی و منطقی براش تعیین کرده بودند به شوخی گرفته میشد. اما مهم نبود. چون اون شش نفر به بهشت رفته بودند، و سنگر نگهبانی دشمن هم فتح شده بود. یعنی معادله باخت صفر! خود شیعهای که بعد از کور شدن میاد شربت پخش میکنه هم جلوی همینها با همین روشها تلفات جبرانناپذیری داد. در واقع کمر حزبالله در سوریه شکست که بعد ازون عملیات پیجر تونست زمینگیرش کنه. این فرهنگ نه تنها از طرف مسلمان علیه غیرمسلمان، بلکه بیشتر علیه بقیه مسلمانان به کار گرفته شد. انتحار بیشتر مسلمان کشت تا غیرمسلمان، و بیشتر خاورمیانهای کشت تا غیرخاورمیانهای.
فیلمساز اروپایی به نوههای پیامبر نپرداخت و فیلمی درباره سلاخی شدنشون نساخت. «صاحب ایمان برندهست» تا جایی که طرف مقابل فقط به فکر پول یا زنده موندنه شاید جواب بده، و جذابیت سینمایی داشته باشه. اما نه وقتی که هر دو طرف ایمان دارند. وقتی دو طرف ایمان دارند میشه کربلا. میشه هشت سال جنگ با عراق. میشه چهارده سال جنگ سوریه.
بدون ایمان خیلی از کارها رو نمیشه انجام داد. اگه ایمان نداشته باشی که کار درست اینه که جلوی اشرار بایستی، نمیتونی ریسکش رو بپذیری. و اگه ریسکش رو نپذیری شاید مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. اما اگه همین ایمان با تعطیلی عقل همراه شده باشه، باز وضعیتی رو بوجود خواهد آورد که مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. و ما داریم چوب ایمانهای بدون قطبنما رو میخوریم.
Forwarded from اقوال الانعام
من با روسپیگری مشکلی ندارم شخصا. گاها از خیلی از کارهای دیگه تمیزتره. حتی اصل خلافکاری هم خیلی غیرقابل تحمل نمیدونم. یه دورههایی در حتی اروپای قانونمند خلافکارها چنان برو بیایی داشتند که معلوم نبود اونا رییسند یا نخستوزیر. ولی برو بیای اونها همهچیزخراب کن نبود. اگه سرتو مینداختی پایین مشکلی برات پیش نمیاومد. اگه کشیش بودی کشیش میبودی، و اگه املاکی بودی املاکی میبودی. ممکن بود یه جاهایی باج بدی، که الانم میدن همه، ولی چون به دولته اسمش مالیاته. مابقی زندگیت دستنخورده میموند. مشکل اصلی این عفونتیه که تو خاورمیانه و ایران تکثیر شده. که سر نخ دختر لخت رو میگیری میرسه به شرکت فیلترینگ! و اون شرکت میرسه به موکب اربعین! و اون موکب میرسه به باند مواد مخدر تو سوریه! و اون باند میرسه به شرکت دانشبنیان که موتور موشک میسازه! و اون موشکساز میرسه به هلدینگی که صورتهای مالیش رو کسی ندیده! اون هلدینگ میرسه به یه قرارگاه نظامی! اون قرارگاه میرسه به یه طایفهای تو بلوچستان که کارش خرابکاری و تفرقهاندازیه! اون طایفه میرسه به شاخه طالبان تو پاکستان! اون شاخه طالبان میرسه به سرویس امنیتی پاکستان! اون سرویس امنیتی میرسه به دلالان اسلحه تو قطر! اون دلالها میرسن به چندتا املاکی تو دوبی! و ازون املاکیها دوباره میرسیم به دختر لخت! و دختر لخت یهو تو هیئت پیداش میشه!
این عفونته که همهچیز رو در ایران خراب کرده و هیچ چیز سالمی باقی نمونده.
این عفونته که همهچیز رو در ایران خراب کرده و هیچ چیز سالمی باقی نمونده.
نمیدونم چرا هنوز این احمقها رو دنبال میکنید.
بهرحال.
گپ عمیق بین دستمزد مدیران عامل و کارکنان در آمریکا، یه پدیده طبقاتی نیست. یه پدیده فاینانشاله. سهامداران هستند که دارن این دستمزدها رو بالا میبرن. و خیلی ازین سهامداران خود مردمند. طبقه متوسط آمریکا همچنان طبقه متوسطه. داره بیش از هر طبقه متوسط دیگهای در دنیا پول خرج میکنه، و بسیار ناچیز مالیات میده.
اینا از شهردار جدید و مسلمون نیویورک ترسیدن، برای توجیه ترسشون تز اقتصادی از باسنشون در میارن. اون شهردار هم بیشتر یه پوپولیست شهریه تا کمونیست. که مثلا میگه چرا جواز استقرار یه دکه ساندویچی باید ۲۰ هزار دلار باشه؟ اینکه تابلو میگن «آره ما کمونیستیم» یه تاکتیک سیاسیه. همونطور که طرف مقابل میگه «اره ما نژادپرستیم». چون وقتی همون ابتدا بدترین اتهامی که میتونند بت بزنند رو با افتخار گردن بگیری، خشاب اتهامشون خالی میشه و به زعم خودشون طرف مقابل رو آچمز میکنند.
یکی از آرزوهام برای نسل جوان اینه که بتونند تشخیص بدن هرکس هرچیزی رو برای چی میگه.
بهرحال.
گپ عمیق بین دستمزد مدیران عامل و کارکنان در آمریکا، یه پدیده طبقاتی نیست. یه پدیده فاینانشاله. سهامداران هستند که دارن این دستمزدها رو بالا میبرن. و خیلی ازین سهامداران خود مردمند. طبقه متوسط آمریکا همچنان طبقه متوسطه. داره بیش از هر طبقه متوسط دیگهای در دنیا پول خرج میکنه، و بسیار ناچیز مالیات میده.
اینا از شهردار جدید و مسلمون نیویورک ترسیدن، برای توجیه ترسشون تز اقتصادی از باسنشون در میارن. اون شهردار هم بیشتر یه پوپولیست شهریه تا کمونیست. که مثلا میگه چرا جواز استقرار یه دکه ساندویچی باید ۲۰ هزار دلار باشه؟ اینکه تابلو میگن «آره ما کمونیستیم» یه تاکتیک سیاسیه. همونطور که طرف مقابل میگه «اره ما نژادپرستیم». چون وقتی همون ابتدا بدترین اتهامی که میتونند بت بزنند رو با افتخار گردن بگیری، خشاب اتهامشون خالی میشه و به زعم خودشون طرف مقابل رو آچمز میکنند.
یکی از آرزوهام برای نسل جوان اینه که بتونند تشخیص بدن هرکس هرچیزی رو برای چی میگه.
بچه مذهبی از قضاوت میترسه، یا اداش رو درمیاره که میترسه. اگه بگم هیچ کدوم این نذریهایی که داره داده میشه و گرفته میشه از ثروت حلال نیست، میگه «نمیشه اینجوری گفت. تو این همه آدم بالاخره آدم حلالخور هم هست». در این مواقع ناگهان، و استثنائا ادعا میکنه که دنیا پیچیدهست و نمیشه با یک عبارت ساده نسخه همه رو پیچید. اون موقعی که میگی نمیشه مردم رو همشکل کرد، به پیچیدگی دنیا اعتقادی نداره. از قضا خیرات پابلیک، کاملا سادهست: ثروت حلال به چنین جایی ختم نمیشد! اگر حلال بود سر از هر جایی در میآورد غیر از خیابان. اونی که براش مهمه خیراتش دیده بشه، اونی نیست که بلد باشه ثروت حلال بدست بیاره. حتی حاضره پول بده تا متولی دین بالای منبرها بگه «دیدنی کردن خیرات هم خودش ثوابه»، و قرنهاست که این کار رو کرده. خیراتی که از پول حلال ایجاد شده، نزدیک به نامرئیه. نه برای اینکه صاحبش وسواس داشته باشه تا خودش رو مخفی کنه. بلکه به این دلیل که مسیر طبیعی ثروت حلال مسیریه که دیده نخواهد شد، و خودش اون مسیر رو پیدا میکنه، حتی اگه صاحبش خیلی زرنگ نباشه در نادیدنی کردنش.
قسمت پابرهنهش رو نادیده بگیرید. بچه جهانسومی از متعالیسازی فلاکت لذت میبره. عوضش به اون پلاکارد دقت کنید. نوشته حسین برای عدالت اجتماعی ایستاد!
قبلا درباره اخته شدن اسلام در فرآیند مهاجرت، و بیاساس بودن واهمه غربیها از ازدیاد مسلمانان و قمپزهایی که در میکنند، نوشته بودم. معده میزبان داره به خوبی هضمشون میکنه. سوشال جاستیس یعنی همون چیزی که احزاب اروپا دنبالش هستند و سیاستهاشون رو در اون راستا تنظیم میکنند. مثل کاهش قیمت بلیت مترو، مثل تعیین سقف برای نرخ اجاره آپارتمان، مثل معافیت مالیاتی برای اونهایی که بچهشون رو میذارن مهد. بیایید فکر کنیم حسین برای این چیزها ایستاد و صدامون رو درنیاریم.
قبلا درباره اخته شدن اسلام در فرآیند مهاجرت، و بیاساس بودن واهمه غربیها از ازدیاد مسلمانان و قمپزهایی که در میکنند، نوشته بودم. معده میزبان داره به خوبی هضمشون میکنه. سوشال جاستیس یعنی همون چیزی که احزاب اروپا دنبالش هستند و سیاستهاشون رو در اون راستا تنظیم میکنند. مثل کاهش قیمت بلیت مترو، مثل تعیین سقف برای نرخ اجاره آپارتمان، مثل معافیت مالیاتی برای اونهایی که بچهشون رو میذارن مهد. بیایید فکر کنیم حسین برای این چیزها ایستاد و صدامون رو درنیاریم.
مردم عادی هم موقع خرج کردن، آراستن موهومات زندگی خود را به بهبود واقعیات زندگی دیگران، ترجیح میدن. نمونهش ریخت و پاشهای چندهزار میلیاردی محرمه.
آیه ۴۸ انفال که درباره جنگ بدره، میگه شیطان «اعمالشان را برای آنها زینت داد» و بشون گفت برید جلو که هیشکی حریف شما نمیشه. این همون آراستن موهوماته. یعنی کاری میکنه که تخیلاتت درباره خودت و محیطت و کارهایی که میکنی رو خیلی متعالی ببینی، و بعد بشون اتکاء کنی، و براشون خرج کنی. بعد میگه شیطان وسط راه ولشون میکنه و برمیگرده و میگه من خر نیستم با خدا در بیفتم، شما ادامه بدید! یعنی حتی شیطان هم اندازه کسی که گرفتار موهوماته، کور نیست! فوقالعادهست این آیه.
آیه ۴۸ انفال که درباره جنگ بدره، میگه شیطان «اعمالشان را برای آنها زینت داد» و بشون گفت برید جلو که هیشکی حریف شما نمیشه. این همون آراستن موهوماته. یعنی کاری میکنه که تخیلاتت درباره خودت و محیطت و کارهایی که میکنی رو خیلی متعالی ببینی، و بعد بشون اتکاء کنی، و براشون خرج کنی. بعد میگه شیطان وسط راه ولشون میکنه و برمیگرده و میگه من خر نیستم با خدا در بیفتم، شما ادامه بدید! یعنی حتی شیطان هم اندازه کسی که گرفتار موهوماته، کور نیست! فوقالعادهست این آیه.
از مشروطه تا الان، از شهری تا دهاتی، از بیسواد تا دانشگاهی، همه دغدغه «استقلال» ایران داشتهاند، اما نگاهی به زندگی خودشون ننداختند تا بفهمند که این استقلال چطور ممکنه و چقدر ممکنه. وقتی خودت زمین نداری، باید روی زمین دیگران کار کنی. وقتی روی زمین دیگران کار میکنی چقدر استقلال داری؟ ممکنه حتی اینکه چه زمانی ازدواج کنی هم به فضل و کرم اون صاحب زمین ربط پیدا کنه. چی باعث شد فکر کنی کل کشور هم تابع این قاعده نیست؟ گفته میشه پاکستان ۲۵۰ میلیون نفر جمعیت داره. البته اعداد و آمار در این کشور قابل اعتناء نیستند، ولی از ظواهر هم پیداست که مثل ملخ تکثیر میشن. کشوری که نه منابع داره، نه اقتصادش بزرگ و متنوع و تکنولوژی محوره، باید دست جلوی دیگران دراز کنه تا اینهمه آدم رو سیر کنه (و فقط سیر کنه، نه مرفه کنه). و وقتی دراز کرد چقدر میتونه بگه استقلال داره؟ در ایران هم روند مشابهی طی شده و داره شدت میگیره (کشوری که منابع و فرصت داره و همه رو میسوزونه، در دراز مدت با کشوری که نه منابع داشته نه فرصت، همسطح خواهد شد). اما در طول صدسال گذشته هیچکدوم از کسانی که دغدغه استقلال داشتند نیومدن بگن بیایید ثروتمندتر بشیم! (یا بیایید ثروتمون رو حفظ کنیم). اصلا هیچوقت برنامه ملی ثروتمندتر شدن نبوده. برنامه ملی این بوده که فریاد بزنیم «ما استقلال داریم». تا این اعتیاد به فریاد درمان نشده، میزان استقلال هرروز کاهش پیدا خواهد کرد. در طول تاریخ آدم فقیر هیچوقت نتونسته مستقل باشه و راه خودش رو بره، و امروز هم استثناء نیست. اینکه کسانی که روزی ۶ دلار درآمد دارند مستقلند، یک افسانهست.
تحلیل چینیها درباره جنگ اخیر رو که میخونی، با وجود رقابتی که با آمریکا دارند، خالی از موهوماته و فقط به واقعیات روی زمین میپردازه.
سوال خیلیهاست که چرا استبداد در چین جور متفاوتی از جایی مثل ایران دراومد، که نهایتا امروز چنین مقالات واقعنگرانهای ازونجا دربیاد، و ازینجا افسانه پشت افسانه، طوری که انگار مسابقهای برقراره که کی میتونه شاهنامه بعدی رو بنویسه!
اینکه از استبداد چی بیرون بیاد به عوامل زیادی بستگی داره. استبداد در جایی که دو متر زمین رو بکنی به آب میرسی با جایی که هرکی چاه داشته کینگ بوده، دو وضعیت متفاوت رو بیرون میده. استبداد در جایی که میشده به راحتی سیصدهزار دهقان به کار گرفت با جایی که فقط سه هزار دهقان میشده پیدا کرد دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. استبداد در جایی که همیشه ایزوله بوده با جایی که دائم در معرض حمله و غارت بوده دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. اما برای هر مسئلهای نباید خیلی در زمان عقب رفت، چون بعضی از بیماریها بعدا ایجاد شدهاند. مثلا اینکه تعداد دانشجویان در دانشگاههای آمریکا در طول چنددهه گذشته رشد کندی داشته ولی تعداد کادر اداری این دانشگاهها چندبرابر شدهاند یه پدیده جدیده و لازم نیست برای فهمیدن چراییش تاریخ آمریکا رو شخم بزنی (تحصیلات عالی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شد، و حجم زیادی از پول به این نهادهای آموزشی پمپاژ شد، و هرجا که برای پول بیشتر نیازی به چابکی بیشتر نباشه، قطعا فربگی ایجاد خواهد شد، چون عدم تحرکت خسارت ایجاد نمیکنه).
فلات ایران گهواره موهوماته. ما هزاران ساله که با فکتها لج کردهایم. اما همه واقعیتگریزی امروز محصول این سابقه تاریخی نیست، با اینکه بش مربوطه. یکی از چیزهایی که آدم رو از آسمون میاره پایین و با زمین آشنا میکنه، صنعته! وقتی آدمها مجبور بشن چیزها بسازند، مجبور خواهند شد در برابر اینکه چیزها چطور کار میکنند تسلیم بشن. خود این تسلیم نه تنها متواضعترشون میکنه، بلکه هلشون میده به سمت یادگیری بیشتر درباره اینکه چیزها چطور کار میکنند. در هفتاد سال گذشته جامعه ایرانی و جامعه چینی دو مسیر کاملا متضاد رو طی کردند. چینیها مجبور شدند تا میتونند چیز بسازند، و سپس خودشون رو مجبور کردند که بیشتر بسازند. این شامل بلد شدن تجارت هم میشه. اما در صنعت محسوستره چون تماس با فیزیک دنیا بیشتره. البته ترجیح میدم به جای تماس، از تعبیر «زیارت فیزیک» استفاده کنم، با اینکه ریسک این رو داره که مذهبی قلمداد بشه. ولی اتفاقا ازش استقبال هم میکنم. تسلیم به فیزیک، و عبادتش، با راه اومدن باش، میتونه بخشی از یه مذهب مدرن باشه.
همزمان اتفاقی که در ایران افتاد این بود که رابطه رفاه با ساختن و بلد شدن دنیا بهم ریخت. شغلهای کاذب متورم شدند و افراد برای کارهایی که خروجی ندارند، دستمزد گرفتند. تا جایی که سرانه کارمند به جمعیت چند برابر کشورهای دیگه شد، و پدیدههای عجیبی مثل «بیشتر بودن کارمندان وزارت کشاورزی از کل کشاورزان چند استان» عادی شدند، و پورسانتگیری و بیزینسهای تلفنی به سقف بلندپروازیها تبدیل شدند. و تو این محیط هزینه قصهبافی میاد پایین و افسانهها جایزه میبرند.
بنابراین بمباران ایرانی با اطلاعات، کمک زیادی به دورافتادگیش از فیزیک دنیا نمیکنه. وقتی وادار شد کار واقعی انجام بده، و بسازه، و بلد بشه، خودش به افسانهها پشت خواهد کرد.
سوال خیلیهاست که چرا استبداد در چین جور متفاوتی از جایی مثل ایران دراومد، که نهایتا امروز چنین مقالات واقعنگرانهای ازونجا دربیاد، و ازینجا افسانه پشت افسانه، طوری که انگار مسابقهای برقراره که کی میتونه شاهنامه بعدی رو بنویسه!
اینکه از استبداد چی بیرون بیاد به عوامل زیادی بستگی داره. استبداد در جایی که دو متر زمین رو بکنی به آب میرسی با جایی که هرکی چاه داشته کینگ بوده، دو وضعیت متفاوت رو بیرون میده. استبداد در جایی که میشده به راحتی سیصدهزار دهقان به کار گرفت با جایی که فقط سه هزار دهقان میشده پیدا کرد دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. استبداد در جایی که همیشه ایزوله بوده با جایی که دائم در معرض حمله و غارت بوده دو وضعیت متفاوت رو بیرون میداد. اما برای هر مسئلهای نباید خیلی در زمان عقب رفت، چون بعضی از بیماریها بعدا ایجاد شدهاند. مثلا اینکه تعداد دانشجویان در دانشگاههای آمریکا در طول چنددهه گذشته رشد کندی داشته ولی تعداد کادر اداری این دانشگاهها چندبرابر شدهاند یه پدیده جدیده و لازم نیست برای فهمیدن چراییش تاریخ آمریکا رو شخم بزنی (تحصیلات عالی به بیزینسی درآمدزا تبدیل شد، و حجم زیادی از پول به این نهادهای آموزشی پمپاژ شد، و هرجا که برای پول بیشتر نیازی به چابکی بیشتر نباشه، قطعا فربگی ایجاد خواهد شد، چون عدم تحرکت خسارت ایجاد نمیکنه).
فلات ایران گهواره موهوماته. ما هزاران ساله که با فکتها لج کردهایم. اما همه واقعیتگریزی امروز محصول این سابقه تاریخی نیست، با اینکه بش مربوطه. یکی از چیزهایی که آدم رو از آسمون میاره پایین و با زمین آشنا میکنه، صنعته! وقتی آدمها مجبور بشن چیزها بسازند، مجبور خواهند شد در برابر اینکه چیزها چطور کار میکنند تسلیم بشن. خود این تسلیم نه تنها متواضعترشون میکنه، بلکه هلشون میده به سمت یادگیری بیشتر درباره اینکه چیزها چطور کار میکنند. در هفتاد سال گذشته جامعه ایرانی و جامعه چینی دو مسیر کاملا متضاد رو طی کردند. چینیها مجبور شدند تا میتونند چیز بسازند، و سپس خودشون رو مجبور کردند که بیشتر بسازند. این شامل بلد شدن تجارت هم میشه. اما در صنعت محسوستره چون تماس با فیزیک دنیا بیشتره. البته ترجیح میدم به جای تماس، از تعبیر «زیارت فیزیک» استفاده کنم، با اینکه ریسک این رو داره که مذهبی قلمداد بشه. ولی اتفاقا ازش استقبال هم میکنم. تسلیم به فیزیک، و عبادتش، با راه اومدن باش، میتونه بخشی از یه مذهب مدرن باشه.
همزمان اتفاقی که در ایران افتاد این بود که رابطه رفاه با ساختن و بلد شدن دنیا بهم ریخت. شغلهای کاذب متورم شدند و افراد برای کارهایی که خروجی ندارند، دستمزد گرفتند. تا جایی که سرانه کارمند به جمعیت چند برابر کشورهای دیگه شد، و پدیدههای عجیبی مثل «بیشتر بودن کارمندان وزارت کشاورزی از کل کشاورزان چند استان» عادی شدند، و پورسانتگیری و بیزینسهای تلفنی به سقف بلندپروازیها تبدیل شدند. و تو این محیط هزینه قصهبافی میاد پایین و افسانهها جایزه میبرند.
بنابراین بمباران ایرانی با اطلاعات، کمک زیادی به دورافتادگیش از فیزیک دنیا نمیکنه. وقتی وادار شد کار واقعی انجام بده، و بسازه، و بلد بشه، خودش به افسانهها پشت خواهد کرد.
Reflekt - Need To Feel Loved (Adam K & Soha Vocal Remix)
Adam K
این جزء آهنگهایی بود که باعث شد از انگلیس خوشم بیاد.
#الکترونیک
#الکترونیک
این طرف داشت میگفت از مسیح هیچ سند تاریخی وجود نداره و هیچ مورخ و جهانگرد و تاجری اون رو ندیده و هرچه که دربارهش نوشتهاند توسط کسانی نوشته شده که چند نسل بعد و حتی قرنها بعد زندگی میکردهاند. اون طرف هم داشت میگفت مگه سقراط همینطور نبوده؟ هیچ نوشتهای از خودش وجود نداره و هرچه که ازش میدونیم از شاگردانش و متفکرانی که چند نسل بعد از خودش زندگی میکردند بوده. اگه از اثر سقراط میتونی مطمئن باشی که چنین آدمی وجود داشته، از اثر مسیح هم میشه مطمئن شد که وجود داشته.
هر دو طرف دو نظر کاملا متضاد دارند، اما هر دو در یک چیز مشترکند و اون زیادی جدی گرفتن وجود فیزیکیه. اولی فکر میکنه اگه اثبات بشه که جوان سی و اندی سالهای به این نام و با اون شهرت وجود نداشته، تغییری در قضیه رخ میده. و دومی فکر میکنه وجود فیزیکی انقدر تعیینکنندهست که امکان نداره اینهمه اثر بدون اون ایجاد شده باشه.
جامعه انسانی ولی اینجوری کار نمیکنه. اعتقاد داشتن به مردی که وجود نداشته، و به خاطرش شکنجه شدن، و به خاطرش دست از زندگی شستن و جان دادن، چه فرقی داره با زندگی رو بهم ریختن و رنج کشیدن به امید بدست آوردن چیزهایی بهتر در دنیای پس از مرگ که وجود فیزیکیش رو کسی ندیده؟ چه فرقی داره با راه انداختن جنگ و دریدن همدیگه و ایجاد حیوانیترین صحنهها، به خاطر دفاع از حیثیت قبیله یا یک پرچم که معرف چیزهایی هستند که وجود فیزیکی ندارند؟ چه فرقی داره با خودکشی به خاطر از دست رفتن آبرو، که جز در داخل ذهن فرد، هیچ موجودیت فیزیکی نداره؟
مسیحیان دوست داشتند برای مردی بمیرند و بکشند، که برای دیگران مرد. چه اون مرد وجود میداشت چه نمیداشت، انتخاب میکردند که آنچنان بمیرند و آنچنان بکشند.
به جای تلاش برای متقاعد کردن انسانها که به خاطر چیزهایی که وجود ندارند، چیزهایی که وجود دارند رو خراب نکنند، و اسم «بیدارسازی جوامع» روش گذاشتن، که هیچوقت در تغییر اصل این واقعیت موفق نخواهد بود، باید ذهن مردم رو طوری پروگرام کرد که «خراب کردن چیزهایی که وجود دارند به خاطر چیزهایی که وجود ندارند» رو طوری انجام بدن که به نفع حیات دربیاد، حتی اگه خودشون متوجهش نشن. این پروگرام کردن بهرحال رخ خواهد داد، و اونهایی که با حیات ستیز دارند، دارند انجامش میدن. پس اونهایی که طرفدار حیات هستند هم باید انجامش بدن، و خلاقتر باشند.
هر دو طرف دو نظر کاملا متضاد دارند، اما هر دو در یک چیز مشترکند و اون زیادی جدی گرفتن وجود فیزیکیه. اولی فکر میکنه اگه اثبات بشه که جوان سی و اندی سالهای به این نام و با اون شهرت وجود نداشته، تغییری در قضیه رخ میده. و دومی فکر میکنه وجود فیزیکی انقدر تعیینکنندهست که امکان نداره اینهمه اثر بدون اون ایجاد شده باشه.
جامعه انسانی ولی اینجوری کار نمیکنه. اعتقاد داشتن به مردی که وجود نداشته، و به خاطرش شکنجه شدن، و به خاطرش دست از زندگی شستن و جان دادن، چه فرقی داره با زندگی رو بهم ریختن و رنج کشیدن به امید بدست آوردن چیزهایی بهتر در دنیای پس از مرگ که وجود فیزیکیش رو کسی ندیده؟ چه فرقی داره با راه انداختن جنگ و دریدن همدیگه و ایجاد حیوانیترین صحنهها، به خاطر دفاع از حیثیت قبیله یا یک پرچم که معرف چیزهایی هستند که وجود فیزیکی ندارند؟ چه فرقی داره با خودکشی به خاطر از دست رفتن آبرو، که جز در داخل ذهن فرد، هیچ موجودیت فیزیکی نداره؟
مسیحیان دوست داشتند برای مردی بمیرند و بکشند، که برای دیگران مرد. چه اون مرد وجود میداشت چه نمیداشت، انتخاب میکردند که آنچنان بمیرند و آنچنان بکشند.
به جای تلاش برای متقاعد کردن انسانها که به خاطر چیزهایی که وجود ندارند، چیزهایی که وجود دارند رو خراب نکنند، و اسم «بیدارسازی جوامع» روش گذاشتن، که هیچوقت در تغییر اصل این واقعیت موفق نخواهد بود، باید ذهن مردم رو طوری پروگرام کرد که «خراب کردن چیزهایی که وجود دارند به خاطر چیزهایی که وجود ندارند» رو طوری انجام بدن که به نفع حیات دربیاد، حتی اگه خودشون متوجهش نشن. این پروگرام کردن بهرحال رخ خواهد داد، و اونهایی که با حیات ستیز دارند، دارند انجامش میدن. پس اونهایی که طرفدار حیات هستند هم باید انجامش بدن، و خلاقتر باشند.
تحقیقات درباره پرواز ۱۷۱ هواپیمایی هند که با سقوط عجیبش بیش از ۲۶۰ نفر رو کشت، نشون میده کلید سوخت جفت موتورها رو روی حالت آف گذاشتن. این کلیدها طوری طراحی شدن که نشه تصادفی خاموش روشنشون کرد، اما حتی باور کنیم که با تصادف آف میشه، خاموش شدن هر دو بلافاصله بعد از همدیگه، امکان نداره تصادف باشه. صدای ضبط شده از کابین نشون میده یکی از دو خلبان به اون یکی میگه چرا خاموش کردی؟ و اون یکی جواب میده من نکردم! سپس دوباره روشنشون میکنه، و یکی از موتورها دوباره شروع به کار میکنه ولی اون یکی کمی دیرتر روشن میشه، و دیگه دیر بوده. ممکنه حماقتی فراتر از همه سناریوهای حماقت باشه که فقط در فیلمهای کمدی ممکنه دیده بشه، اما حتی بدترین حماقتها دچار زمانبندی رندوم هستند. اما زمان خاموش کردن این دو کلید، اصلا رندوم نبوده. اگه زودتر خاموش میکرد هواپیما نمیتونست بلند بشه، و اگه دیرتر خاموش میکرد انقدر ارتفاع گرفته بود که به فاصله ایمن از سطح زمین رسیده باشه و فرصت برای راهاندازی دوباره موتورها وجود داشته باشه! درست در زمانی این کار انجام شده که مناسب برای سقوط باشه.
ما همین الان داریم چوب استفاده نکردن از هوش مصنوعی رو میخوریم. چه این حادثه بر اثر عجیبترین حماقت تاریخ هوانوردی بوده باشه، چه بر اثر برنامه پلید یک خلبان قاتل، در صورتی که کنترل در دست هوش مصنوعی بود، حداقل در سطحی که نذاره هر دستور نامعقولی در هر مرحله از پرواز دریافت بشه، هیچوقت رخ نمیداد. مردم همنوع خودشون رو میبینند و فکر میکنند خیلی قابل اعتمادتر از یک رباته. در حالی که همنوع خودشون میتونه به مراتب خطرناکتر از یک ربات باشه.
ما همین الان داریم چوب استفاده نکردن از هوش مصنوعی رو میخوریم. چه این حادثه بر اثر عجیبترین حماقت تاریخ هوانوردی بوده باشه، چه بر اثر برنامه پلید یک خلبان قاتل، در صورتی که کنترل در دست هوش مصنوعی بود، حداقل در سطحی که نذاره هر دستور نامعقولی در هر مرحله از پرواز دریافت بشه، هیچوقت رخ نمیداد. مردم همنوع خودشون رو میبینند و فکر میکنند خیلی قابل اعتمادتر از یک رباته. در حالی که همنوع خودشون میتونه به مراتب خطرناکتر از یک ربات باشه.