هندیها در رقابت شدیدتری برای دیده شدن و شناختهشدن هستن و سخاوت میتونه یه ابزار بازاریابی باشه.
اما همزمان این ایراد فرهنگی هم در سرزمینهای اینطرف وجود داره که با منزه کردن خود از «شهوتِ فروش» نیت داریم که شأن خودمون رو بالاتر ببریم، اما چون در این فرآیند ارزش کارمون میاد پایین، عملا شأنمون هم افت میکنه. خود من رو در نظر بگیرید. اگه از سه سال پیش در ساباستک به زبان انگلیسی درباره تحولات ایران و منطقه مینوشتم و فقط برای اعضایی که پول دادن باز میذاشتم، الان تو پادکستهاشون به عنوان صاحبنظر بام مصاحبه میکردند. در حالی که الان یک هیچکس هستم. که البته خودم خواستم. این رو به عنوان یک مثال که مکانیزمش چطوریه آوردم، که میتونید تعمیم بدید به خیلی چیزها. عموما ما در ایجاد شأن برای خود ضعیفیم.
اما همزمان این ایراد فرهنگی هم در سرزمینهای اینطرف وجود داره که با منزه کردن خود از «شهوتِ فروش» نیت داریم که شأن خودمون رو بالاتر ببریم، اما چون در این فرآیند ارزش کارمون میاد پایین، عملا شأنمون هم افت میکنه. خود من رو در نظر بگیرید. اگه از سه سال پیش در ساباستک به زبان انگلیسی درباره تحولات ایران و منطقه مینوشتم و فقط برای اعضایی که پول دادن باز میذاشتم، الان تو پادکستهاشون به عنوان صاحبنظر بام مصاحبه میکردند. در حالی که الان یک هیچکس هستم. که البته خودم خواستم. این رو به عنوان یک مثال که مکانیزمش چطوریه آوردم، که میتونید تعمیم بدید به خیلی چیزها. عموما ما در ایجاد شأن برای خود ضعیفیم.
اونهایی که وارد رشته خلبانی شدهاند، زمانی واردش شدهاند که زیر بیست سال سن داشتن. چون اگه قرار باشه درست آموزش ببینند باید از همون موقع شروع کرد. در اکثر مواقع ذهنشون توسط پارازیت رویا، که در اون سن اپیدمیکه، اشغال شده، و به سوال سنگینی همچون «اون روزی که تونستم پرواز کنم، به اندازه امروز براش شوق خواهم داشت یا همه نگاهم یه جور دیگه خواهد بود؟ اگه نگاهم تغییر کرده بود براش آمادگی دارم؟» توجهی نشون نمیدن. یکی از خاصیتهای طبیعی جوانی همین خود را همیشه جوان فرض کردنه. در اون هیجانات نمیتونه به این واقعیت پی ببره که اونجایی که میخوای بش برسی جاییه که قبلا یه عده ازش رد شدن، و همونایی که رد شدن با دو دسته از چالشها مواجه بودن. یک: نتونستند بش قناعت کنند و بیشتر خواستن (خلبان هواپیمای ملخدار خواسته خلبان جت بشه. بعد خواسته خلبان تست بشه...). دو: عوارضش اذیتشون کرده.
این مثال شغلی رو میشه انعکاسی از مشکلات بالا رفتن از نردبان فکری هم دونست. تو پلههای اول، شوق بالا رفتن مانع این میشه که از قبل به تبعات اون بالا فکر کنی. برای همین براشون آمادگی نداری.
یک ذهن هشیارتر اما حواسش به شوق خودش هست و درست تنظیمش میکنه، تا پارازیتش نتونه مانع دریافت سیگنالهای مهم دیگه بشه. این ذهن هشیارتر در مطالعه و دریافت اطلاعاتش از محیط، دوکانالهست. یک کانال مربوط به پلههای نردبانه، و یک کانال مربوط به تخمین شرایط بالاتر. آدم تککاناله وقتی در سواد و دانش، فرهنگ و توسعه فردی، به یک درصد بالای جامعه رسید، ازینکه نود و نه درصد بقیه در باغ نیستند، ابتدا حیرتزده، و سپس افسرده میشه. اما آدم دو کاناله وقتی داره نوشتههای یک جنگجوی چینی که دو هزار سال پیش زندگی کرده رو میخونه، که نوشته «فراموش نکن که غذا خدای عوام است»، فقط به شکل یک خردهدیتا که بعدا سر یک موقعیتی به عنوان نقل قول ازش استفاده کنه در حافظه خودش قرار نمیده. بلکه اون رو اینجوری بستهبندی میکنه: «از توصیفات شخصیتهای الیت در دورههای مختلف که چه در شرایط جنگی و چه در شرایط صلح مجبور بودهاند رفتار مردم را رصد کرده و از قبل آن را پیشبینی کرده و خود را برایش آماده کنند، اینطور برمیآید که همواره به این واقعیت برخورد کردهاند که مردم زمانهشان به ارزشهایی که آن شخصیتهای الیت حاضر بودند به خاطر آن ارزشها هر نوع مشقتی از جمله گرسنگی را تحمل کنند، پایبند نیستند؛ و تکلیف خود را اینطور تنظیم کردند که ارزشهای متعالی خود را علیرغم عدم پایبندی مردم به آنها، پیگیری کنند، و در جامعه جاری سازند». وقتی اینطور بستهبندیش کرد، از قبل میدونه که اگه، مثلا، من آزادیخواهم، قرار نیست با فوجی از مردمان مواجه بشم که اونها هم مثل من فکر و ذکرشون آزادیه. بنابراین وقتی به پلههای بالاتر نردبان که رسید، از شدت باد وحشت نمیکنه، و از سختی سرما نمیلرزه.
این مثال شغلی رو میشه انعکاسی از مشکلات بالا رفتن از نردبان فکری هم دونست. تو پلههای اول، شوق بالا رفتن مانع این میشه که از قبل به تبعات اون بالا فکر کنی. برای همین براشون آمادگی نداری.
یک ذهن هشیارتر اما حواسش به شوق خودش هست و درست تنظیمش میکنه، تا پارازیتش نتونه مانع دریافت سیگنالهای مهم دیگه بشه. این ذهن هشیارتر در مطالعه و دریافت اطلاعاتش از محیط، دوکانالهست. یک کانال مربوط به پلههای نردبانه، و یک کانال مربوط به تخمین شرایط بالاتر. آدم تککاناله وقتی در سواد و دانش، فرهنگ و توسعه فردی، به یک درصد بالای جامعه رسید، ازینکه نود و نه درصد بقیه در باغ نیستند، ابتدا حیرتزده، و سپس افسرده میشه. اما آدم دو کاناله وقتی داره نوشتههای یک جنگجوی چینی که دو هزار سال پیش زندگی کرده رو میخونه، که نوشته «فراموش نکن که غذا خدای عوام است»، فقط به شکل یک خردهدیتا که بعدا سر یک موقعیتی به عنوان نقل قول ازش استفاده کنه در حافظه خودش قرار نمیده. بلکه اون رو اینجوری بستهبندی میکنه: «از توصیفات شخصیتهای الیت در دورههای مختلف که چه در شرایط جنگی و چه در شرایط صلح مجبور بودهاند رفتار مردم را رصد کرده و از قبل آن را پیشبینی کرده و خود را برایش آماده کنند، اینطور برمیآید که همواره به این واقعیت برخورد کردهاند که مردم زمانهشان به ارزشهایی که آن شخصیتهای الیت حاضر بودند به خاطر آن ارزشها هر نوع مشقتی از جمله گرسنگی را تحمل کنند، پایبند نیستند؛ و تکلیف خود را اینطور تنظیم کردند که ارزشهای متعالی خود را علیرغم عدم پایبندی مردم به آنها، پیگیری کنند، و در جامعه جاری سازند». وقتی اینطور بستهبندیش کرد، از قبل میدونه که اگه، مثلا، من آزادیخواهم، قرار نیست با فوجی از مردمان مواجه بشم که اونها هم مثل من فکر و ذکرشون آزادیه. بنابراین وقتی به پلههای بالاتر نردبان که رسید، از شدت باد وحشت نمیکنه، و از سختی سرما نمیلرزه.
در یکی از کانالهای عبری مطلبی دیدم که درباره باورهای شیعه توضیحاتی داده بود و مدعی بود این ذهنیت که همیشه خودشون رو پیروز میدونند و هیچوقت باخت رو به رسمیت نمیشناسند، تنها نقطه قوت اونهاست.
مطمئن نیستم وقتی که هنوز مفهوم «پوچگرایی مذهبی» برای حتی ایرانیها چندان قابل درک نیست، چطور میتونیم برای اسراییلیها تشریحش کنیم. چون این به صورت یک پیشفرض در دنیا جا افتاده که پوچگرایی و مذهب در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، و کنار هم قرار گرفتنشون جمع نقیضین محسوب میشه.
اما لزومی نداره حتما به این جنبه تئوریک بپردازیم تا ثابت کنیم که ذهنیت مذکور، یک نقطه «قوت» نیست. بلکه برعکس باعث پوسیدگی و خرابی و افول بوده. چون این رو با واقعیتهای فیزیکی روی زمین هم میشه نشون داد. ما همیشه وقایع داریم و قصههایی درباره وقایع. مثلا شکستن سد یک واقعهست. چون سیلاب بعدش رو خودت میبینی. اینکه چطور شکست و اگه بر اثر انفجار شکست چه کسی منفجرش کرد هم یک واقعهست، اما خودت ندیدی چطور بود و توسط کی بود. پس اینکه چطور رخ داد و چه کسی انجامش داد، تبدیل میشه به قصهای درباره واقعه. یه عده اون قصه رو باور میکنند، و یه عده نمیکنند. مثلا یک قصه میتونه این باشه که جداییطلبان این کار رو کردند. یه عده که به جداییطلبان بدبینند باورش میکنند. اما اگه مدتی بعد یک جای دیگه برای یک سد دیگه هم این اتفاق افتاد، دیگه قصه قبلی کار نمیکنه. چون حتی اگه باور کنی که جداییطلبان میخواستن دومی رو هم بشکنند، باور نمیکنی که نگهبانان سد دومی از قبل براش آمادگی نداشتند و جلوی تکرارش رو نگرفتند. پس یه خلاء قصهای ایجاد میشه، و یه عده دیگه با یه قصه دیگه پرش میکنند. قصهی: «از اولش کار جداییطلبان نبود، این یه کودتاست و از داخل سیستم دارن انجامش میدن». بعبارتی شاید همیشه قصهی جاری، تطبیق دقیق با واقعه نداشته باشه، اما با اطلاعات جدید تکامل پیدا میکنه. این تکامل این مزیت رو داره که شاید خیلی نزدیک نباشی به واقعیت، اما خیلی دور هم نخواهی بود.
اما اگه قصه ثابت باشه و با اطلاعات جدید تکامل پیدا نکنه چه اتفاقی میفته؟ مزیت خیلی دور نماندن از واقعیت، از بین میره. مایندستی که در اون شکست وجود نداره، در واقع مایندستیه که قصهش ثابته و تکامل نداره، و چون تکامل نداره فاصلهش هرروز از واقعیت بیشتر میشه، و وقتی فاصله به شکل تصاعدی زیاد میشه، به ورطه بلاموضوع شدن میفته. همونطور که قبلا اسماعیلیان در این ورطه افتادند. برخلاف محتویات رایج در اینترنت، که اسراییلیها هم دارند با مطالعه اونها شناخت پیدا میکنند به تشیع، امامان شیعه مبتلا به سندروم قصه ثابت نبودند. بعد از واقعه کربلا، قصه جاری «لازم است خلافت در دستان ما باشد»، به قصه «لازم است جامعه مسلمانان را اصلاح کنیم، مخصوصا الان که قلمرو اسلامی گستردهتر شده و با تکثر عقاید و فرهنگها طرفیم» تبدیل شد. این سندروم قصه ثابت، یک ایده ایرانی بود که مربوط به کلهشقی امپریالیستی میشد. هرچند ایرانیها حکومت رو به عربها واگذار کرده بودند، اما رسوبات امپراتوری رو نمیتونستند از ذهنشون پاک کنند. یکی از جنبههای کلهشقی امپریالیستی، ادعای حاکمیت بر واقعیت بود. که یعنی جهان در ید قدرت ماست، پس اینکه قصه جاری چه چیز باشد هم در دست ماست. اما ازونجایی که واقعیت بهرحال افسار نخواهد خورد، این سلطه بر تغییرات واقعیت، به سلطه بر تغییرات قصهها منتقل شد: «نتوانستیم واقعیت را ثابت نگه داریم، پس قصهای که درباره واقعیت است را ثابت نگه میداریم». و این زیربنای سلطهگری بر زمان بود. قصه ثابت سعی میکنه زمان رو ثابت نگه داره. اثرش رو در کلام آخوندها میبینید، که به اینکه سخنان امروزشون با سخنان یک شیخ شیعه در پانصدسال قبل تفاوتی نداشته باشه، افتخار میکنند، گویی موفق شدهاند زمان رو ثابت نگه دارند. حتی اصرار به اینکه زن امروزی همونطور لباس بپوشه که زن پانصد سال قبل میپوشید، یک تقلا برای ثابت نگه داشتن زمانه.
اسماعیلیان هم دقیقا چنین ذهنیتی رو دنبال میکردند، و افتخارشون این بود که قصه رو ثابت نگه داشتهاند، حتی اگه لازم بوده باشه با از جانگذشتگی فراوان، و حتی اگه لازم بوده باشه فقط در یکی دو قلعه! این فاصلهگیری از واقعیت به مرور چنان شدت گرفت، که بازی قدرت و سیاست رو از حتی مهاجمان مغول که تجربهای در سیاست نداشتند هم باختند، و چنان به حاشیه افتاده بودند که کسی اهمیتی به سلاخی شدنشون نداد.
پس نه، این یک نقطه قوت نیست. این یک ماده مخدر کشندهست (جالب نیست که اسماعیلیان به مصرف حشیش معروف بودند؟). خاصیت این مخدر اینه که ابتدا فرد رو قابلتر و تواناتر ازونی که هست نشون میده، اما بتدریج از چیزی که میتونست باشه هم ضعیفترش میکنه، و در نهایت جنازهش یک گوشه میفته.
مطمئن نیستم وقتی که هنوز مفهوم «پوچگرایی مذهبی» برای حتی ایرانیها چندان قابل درک نیست، چطور میتونیم برای اسراییلیها تشریحش کنیم. چون این به صورت یک پیشفرض در دنیا جا افتاده که پوچگرایی و مذهب در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، و کنار هم قرار گرفتنشون جمع نقیضین محسوب میشه.
اما لزومی نداره حتما به این جنبه تئوریک بپردازیم تا ثابت کنیم که ذهنیت مذکور، یک نقطه «قوت» نیست. بلکه برعکس باعث پوسیدگی و خرابی و افول بوده. چون این رو با واقعیتهای فیزیکی روی زمین هم میشه نشون داد. ما همیشه وقایع داریم و قصههایی درباره وقایع. مثلا شکستن سد یک واقعهست. چون سیلاب بعدش رو خودت میبینی. اینکه چطور شکست و اگه بر اثر انفجار شکست چه کسی منفجرش کرد هم یک واقعهست، اما خودت ندیدی چطور بود و توسط کی بود. پس اینکه چطور رخ داد و چه کسی انجامش داد، تبدیل میشه به قصهای درباره واقعه. یه عده اون قصه رو باور میکنند، و یه عده نمیکنند. مثلا یک قصه میتونه این باشه که جداییطلبان این کار رو کردند. یه عده که به جداییطلبان بدبینند باورش میکنند. اما اگه مدتی بعد یک جای دیگه برای یک سد دیگه هم این اتفاق افتاد، دیگه قصه قبلی کار نمیکنه. چون حتی اگه باور کنی که جداییطلبان میخواستن دومی رو هم بشکنند، باور نمیکنی که نگهبانان سد دومی از قبل براش آمادگی نداشتند و جلوی تکرارش رو نگرفتند. پس یه خلاء قصهای ایجاد میشه، و یه عده دیگه با یه قصه دیگه پرش میکنند. قصهی: «از اولش کار جداییطلبان نبود، این یه کودتاست و از داخل سیستم دارن انجامش میدن». بعبارتی شاید همیشه قصهی جاری، تطبیق دقیق با واقعه نداشته باشه، اما با اطلاعات جدید تکامل پیدا میکنه. این تکامل این مزیت رو داره که شاید خیلی نزدیک نباشی به واقعیت، اما خیلی دور هم نخواهی بود.
اما اگه قصه ثابت باشه و با اطلاعات جدید تکامل پیدا نکنه چه اتفاقی میفته؟ مزیت خیلی دور نماندن از واقعیت، از بین میره. مایندستی که در اون شکست وجود نداره، در واقع مایندستیه که قصهش ثابته و تکامل نداره، و چون تکامل نداره فاصلهش هرروز از واقعیت بیشتر میشه، و وقتی فاصله به شکل تصاعدی زیاد میشه، به ورطه بلاموضوع شدن میفته. همونطور که قبلا اسماعیلیان در این ورطه افتادند. برخلاف محتویات رایج در اینترنت، که اسراییلیها هم دارند با مطالعه اونها شناخت پیدا میکنند به تشیع، امامان شیعه مبتلا به سندروم قصه ثابت نبودند. بعد از واقعه کربلا، قصه جاری «لازم است خلافت در دستان ما باشد»، به قصه «لازم است جامعه مسلمانان را اصلاح کنیم، مخصوصا الان که قلمرو اسلامی گستردهتر شده و با تکثر عقاید و فرهنگها طرفیم» تبدیل شد. این سندروم قصه ثابت، یک ایده ایرانی بود که مربوط به کلهشقی امپریالیستی میشد. هرچند ایرانیها حکومت رو به عربها واگذار کرده بودند، اما رسوبات امپراتوری رو نمیتونستند از ذهنشون پاک کنند. یکی از جنبههای کلهشقی امپریالیستی، ادعای حاکمیت بر واقعیت بود. که یعنی جهان در ید قدرت ماست، پس اینکه قصه جاری چه چیز باشد هم در دست ماست. اما ازونجایی که واقعیت بهرحال افسار نخواهد خورد، این سلطه بر تغییرات واقعیت، به سلطه بر تغییرات قصهها منتقل شد: «نتوانستیم واقعیت را ثابت نگه داریم، پس قصهای که درباره واقعیت است را ثابت نگه میداریم». و این زیربنای سلطهگری بر زمان بود. قصه ثابت سعی میکنه زمان رو ثابت نگه داره. اثرش رو در کلام آخوندها میبینید، که به اینکه سخنان امروزشون با سخنان یک شیخ شیعه در پانصدسال قبل تفاوتی نداشته باشه، افتخار میکنند، گویی موفق شدهاند زمان رو ثابت نگه دارند. حتی اصرار به اینکه زن امروزی همونطور لباس بپوشه که زن پانصد سال قبل میپوشید، یک تقلا برای ثابت نگه داشتن زمانه.
اسماعیلیان هم دقیقا چنین ذهنیتی رو دنبال میکردند، و افتخارشون این بود که قصه رو ثابت نگه داشتهاند، حتی اگه لازم بوده باشه با از جانگذشتگی فراوان، و حتی اگه لازم بوده باشه فقط در یکی دو قلعه! این فاصلهگیری از واقعیت به مرور چنان شدت گرفت، که بازی قدرت و سیاست رو از حتی مهاجمان مغول که تجربهای در سیاست نداشتند هم باختند، و چنان به حاشیه افتاده بودند که کسی اهمیتی به سلاخی شدنشون نداد.
پس نه، این یک نقطه قوت نیست. این یک ماده مخدر کشندهست (جالب نیست که اسماعیلیان به مصرف حشیش معروف بودند؟). خاصیت این مخدر اینه که ابتدا فرد رو قابلتر و تواناتر ازونی که هست نشون میده، اما بتدریج از چیزی که میتونست باشه هم ضعیفترش میکنه، و در نهایت جنازهش یک گوشه میفته.
شیعه میگه حسین هنوز به عراق نرسیده بود که فهمید مردم کوفه خیانت کردهاند، و هنوز با سپاه حر که مأمور بود دستگیرش کنه هم خیلی فاصله داشت، و در نتیجه میتونست مسیر اومده رو برگرده و به مدینه بره، اما این کار رو نکرد چون میدونست میان دنبالش، و اگه بیان دنبالش تا مدینه هم میان، و اگه تا مدینه هم بیان مردم اونجا رو هم قتل عام میکنند، و نمیخواست بگن حسین مردم مدینه رو سپر انسانی خودش کرد.
اما شیعه هیچوقت خودش چنین تصمیمی نمیگیره. به کسانی که راکتانداز رو بالای پشتبوم مدرسه نصب میکنند پول میده، و به کسانی که زیر بیمارستان تونل حفر میکنند و توش مخفی میشن. کارخونه ساخت موتور موشک رو جایی قرار میده که هرروز صدها کارگر بیخبر به محوطهش تردد دارند. تأسیسات غنیسازی رو کنار سکونتگاهها احداث میکنه و مواد رادیواکتیو رو در انبارهایی جابجا میکنه که به عنوان قالیشویی شناخته میشن، و جلسات فرماندهی رو در آپارتمانهایی برگزار میکنه که هر اتفاقی در اون محله بیفته دهها نفر رو از بین میبره.
اون جملهای که حسین به حر گفت رو باید امروز به شیعیان گفت: «مادرتان به عزایتان بنشیند، چه میخواهید؟».
اما شیعه هیچوقت خودش چنین تصمیمی نمیگیره. به کسانی که راکتانداز رو بالای پشتبوم مدرسه نصب میکنند پول میده، و به کسانی که زیر بیمارستان تونل حفر میکنند و توش مخفی میشن. کارخونه ساخت موتور موشک رو جایی قرار میده که هرروز صدها کارگر بیخبر به محوطهش تردد دارند. تأسیسات غنیسازی رو کنار سکونتگاهها احداث میکنه و مواد رادیواکتیو رو در انبارهایی جابجا میکنه که به عنوان قالیشویی شناخته میشن، و جلسات فرماندهی رو در آپارتمانهایی برگزار میکنه که هر اتفاقی در اون محله بیفته دهها نفر رو از بین میبره.
اون جملهای که حسین به حر گفت رو باید امروز به شیعیان گفت: «مادرتان به عزایتان بنشیند، چه میخواهید؟».
اینکه تردید ایرانیها درباره پایداری آتشبس شدیدتر از تردید خود حکومته، علامت یکی دیگه از موفقیتهای اسراییله. چون این تردید از زنگ خوردن گوش بدست اومده. تا قبل ازین صدای کشیده، فقط توی اخبار خارجی بود. جایی در دور دستها در جنوب لبنان یا غزه. اما الان بیخ گوش خودشون بود. اظهارنظرهای شفاهی و مکتوب مردم اهمیتی نداره، چون در ابراز اونها هزار و یک ملاحظه فرهنگی، مذهبی، تعارفی، و حتی خانوادگی دارند. چیزی که اهمیت داره ناخودآگاهشونه، و اسراییل تونست روی اون ناخودآگاه اثر بگذاره. البته در این واقعیت که «اهمیت ندارد مردمانی که روزی شش دلار درآمد چطور فکر میکنند» تغییری ایجاد نمیکنه، اما برای اونهایی که انکار میکردند خاورمیانه چطور کار میکنه مفیده. اینجا کسی که دستش رو بالا میبره، باید مطمئن باشه که میتونه کشیده بزنه.
ایرانی به حرف من گوش نمیده. چون قرنهاست که اهمیت نمیده. نگاه کنید همین امروز از بیسواد تا روشنفکرش چه نگاهی به حمله مغول دارند. به اون حاکمی که رفت با مهاجم معامله کرد، باج داد، و دروازه شهر رو باز کرد، و مردم زنده موندند، میگه خائن. و به اون حاکمی که قدرت مهاجم رو دید، اما گفت ما تسلیم نمیشیم، و دروازه رو بست، و همشون بعد از تحمل گرسنگی، قتل عام شدند، میگن قهرمان و آزاده. درباره اونی که جان مردم براش در اولویت بوده، بدگویی میکنند، و اونی که جان مردم براش ماده مصرفی بوده رو تحسین میکنند، و کل آسیبشناسیشون از فاجعه ختم میشه به اینکه چرا تعداد بیشتری ازونهایی که جان مردم رو به راحتی خرج میکردند نداشتیم؟!
همین امروز هم همینطور نیستند؟ هر وهم و خیال و قصه و افسانهای رو محکمتر از جان انسانها و منافع دراز مدت نسلهای آینده میچسبند. و بعد که نیشابورشون با خاک یکسان شد بنشینند و روضه مصیبت بخونند.
امروز برای بار هزارم ازم پرسیدند «تو که میدونی اثر نداری چرا مینویسی؟». جوابی که الان میدم با جوابی که چند سال قبل میدادم فرق کرده. جواب قبلنم این بود که دنبال اثر رو هزاران نفر نیستم. به تعداد انگشتان دست هم باشه کافیه. اما جواب الانم اینه که انتظار اثر داشتن هم تفرعنه. برای ادای دین نوشتم. دین به همون دنیایی که به جای اینکه من رو یک سنگ در کف رودخانه خلق کنه، کسی که میتونه بنویسه خلق کرد. روزی که دوباره خواست سنگ کف رودخانه باشم، کار سنگ کف رودخانه رو انجام خواهم داد.
همین امروز هم همینطور نیستند؟ هر وهم و خیال و قصه و افسانهای رو محکمتر از جان انسانها و منافع دراز مدت نسلهای آینده میچسبند. و بعد که نیشابورشون با خاک یکسان شد بنشینند و روضه مصیبت بخونند.
امروز برای بار هزارم ازم پرسیدند «تو که میدونی اثر نداری چرا مینویسی؟». جوابی که الان میدم با جوابی که چند سال قبل میدادم فرق کرده. جواب قبلنم این بود که دنبال اثر رو هزاران نفر نیستم. به تعداد انگشتان دست هم باشه کافیه. اما جواب الانم اینه که انتظار اثر داشتن هم تفرعنه. برای ادای دین نوشتم. دین به همون دنیایی که به جای اینکه من رو یک سنگ در کف رودخانه خلق کنه، کسی که میتونه بنویسه خلق کرد. روزی که دوباره خواست سنگ کف رودخانه باشم، کار سنگ کف رودخانه رو انجام خواهم داد.
این دل بستن به «تقاضای نفت چین» امروزه که یه تأثیراتی در تصمیمات استراتژیک خاورمیانه داره، اما قرار نیست زیاد دوام داشته باشه. این نمودار ظرفیت برق خورشیدیه که چین داره هرماه اضافه میکنه. رنگ زرد مربوط به ماههای امساله. این رشد نجومی کار کشوری که دغدغه محیطزیست داره نیست. این کار کشوریه که میخواد هرچه زودتر از دیوانههای خاورمیانه خلاص بشه.
جامعه بدون نزاع نظری یک جامعه مردهست، و جامعه ما فاقد نزاع نظریه، و در نتیجه یک جامعه مردهست. اینکه میلیونها نفر پشت سر هم مهمل ببافند، و عدهای به اون مهملها بخندند و یا اعتناء نکنند، نزاع نظری نیست. فقدان نزاع نظری یعنی هیچ مسئلهای وجود نداره و هیچ جوابی وجود نداره و در نتیجه هیچ بحثی وجود نداره و در نتیجه نیاز به اندیشیدن هم وجود نداره. ممکنه این حرف عجیب بیاد که در کشوری با اینهمه مسئله، هیچ مسئلهای وجود نداشته باشه. اما این رابطه برعکسه. چون هیچ مسئلهای وجود نداره، اینهمه مسئله ایجاد شده. در جامعه ایرانی دیگه هیچ مسئلهای وجود نداره چون خود باور منسوخ شده. باید به یک چیزهایی باور داشته باشی، که بعد برات مسئله بوجود بیاد. همونطور که چون باور داری لازمه باشگاه بری، این مسئله هم برات پیش میاد که چطور روزی یک ساعت بین برنامههات جا باز کنی براش. باور به اینکه باید شأن انسانی همه رو حفظ کنیم این مسئله رو برات بوجود میاره که با دولت رفاه حفظش کنیم یا با بازار آزاد، که بعد در انتخاب بین این دو نزاع پیش بیاد. در ایران دیگه باور به اینکه باید شأن انسانی رو حفظ کنیم هم وجود نداره. و خیلی چیزهای دیگه. برای همینه که دیگه مسئله چیستی حکومت هم دیگه وجود نداره. ممکنه همین فردا دزدان دریایی اقیانوس هند وارد شده و بر حکومت فعلی غلبه کرده و تشکیلات خودشون رو راهاندازی کنند، و ایرانی بپذیره که حکومت یعنی همین که این دزدان دریایی ساختند.
حرکت جامعه مرده، مثل حرکت جسدیه که از شاخه درختی آویزانه، و باد تکونهایی بش میده و اون تکون این خطای دید رو بوجود میاره که داره کارهایی انجام میده. این نصیحت که به صدای این جامعه نباید گوش داد، که اخیرا برخی به کار میبرند، قابل درکه؛ اما عبارت دقیقترش باید این باشه: این جامعه صدایی نداره که کسی بخواد گوش بده یا نده. اگه صدایی هست، صدای باده.
حرکت جامعه مرده، مثل حرکت جسدیه که از شاخه درختی آویزانه، و باد تکونهایی بش میده و اون تکون این خطای دید رو بوجود میاره که داره کارهایی انجام میده. این نصیحت که به صدای این جامعه نباید گوش داد، که اخیرا برخی به کار میبرند، قابل درکه؛ اما عبارت دقیقترش باید این باشه: این جامعه صدایی نداره که کسی بخواد گوش بده یا نده. اگه صدایی هست، صدای باده.
Anarchonomy
انسان میتونه با فلز زندگی کنه. میتونه با فلز انس بگیره. میتونه فلز رو دوست خودش ببینه، و میتونه اون رو دشمن خودش ببینه. اف۱۶ ارتقاء یافته برای یک اسراییلی، یک فلز رفیقه. چون میدونه داره جونش رو نجات میده. داره برای خانوادهش کار میکنه. محصول همبستگی مردمشه،…
در همه جای دنیا، و در همه دورانها، دو انگیزه عمده برای جاسوسی و نفوذ وجود داره. پول، و دلایل ایدئولوژیک. در مورد پول که همیشه یک مسئله واضح بوده، و در کشوری مبتلا به فساد سیستماتیک پررنگتره. اینکه حکومتی که در عرض نیم قرن خودش با دست خودش کاری کرده که در هر اداره و ارگان و نهادی وارد میشی، از همون دم در باید اسکناسهای درشت تقدیم کنی تا برسی به طبقه آخر، بیشترین آسیبپذیری رو از انگیزههای پولی داره، روشنتر از خورشیده و معلوم نیست چرا عدهای ژست کاشف میگیرند از بیان واقعیتش.
انگیزه ایدئولوژیک هم به دو شاخه تقسیم میشه. شاخه اول مربوط به تضادهای تئوریکه. مثل کسی که معتقده ایدئولوژی حاکم کلا غلط است و مقابله باش کار درستیه. شاخه دوم هم مربوط به زخمهای فیزیکیه. مثل کسی که کثافتکاری افراد رو دیده و نتیجه گرفته هر نوع ضربه زدن به این افراد، به نفع همهست (خریت ذاتی تشکیلات مانع این میشه که بفهمه همین اعمال خشونت کور بوسیله اعدام فلهای، که تعدادش از تلفات خود جنگ هم بیشتر شده، زمینهساز پرورش موج جدیدی از نفرتهاست که انگیزه خنجر زدن از پشت رو فراهم میکنه دوباره. یعنی خودش داره اون خنجر رو تیز میکنه).
اما در ایران علاوه بر دو مورد جنرال بالا، یک انگیزه سوم هم وجود داره، و اون درباره هوش افراده. تشکیلات لمپن و پلشت، ذاتا توانایی جذب آدمهای باهوش رو نداره. بنابراین بدون داشتن اطلاعات هم میشه با دقت بالایی گفت هرکس برای این رژیم کار میکنه یک ابله است. اما همه ابلهان هم در یک سطح نیستند، و جنسشون با هم متفاوته (همونطور که بلاهت کسی که با مواد مخدر خودش رو از بین میبره متفاوته با بلاهت کسی که عقلش میرسه اینکار رو نکنه، اما نگاه بالا به پایین به معتادها داره و اونها رو مستحق هر فلاکتی میدونه). درصدی ازین افراد وقتی وارد مجموعه میشن، متوجه دو واقعیت میشن. یک، میانگین جامعه باسوادتر و آگاهتر از مقامات هستند. یا مقامات خیلی نفهمتر از میانگین جامعه هستند. دو، عقلانیت موجود در مجموعه بقدری پایینه که ضربه زدن بش مشابه لگد زدن به الاغیه که متوجه نمیشه از کجا ضربه خورد. ترکیب این دو باعث میشه نگاه «ضعیفتر باید حذف شود» در رقابت بقا رو پیدا کنه، چون خودش رو کسی که در بین رجالهها حیف شده میبینه. بنابراین نه تنها ترحمی به اونها نداره، بلکه حذفشدنشون و ضربه خوردنشون رو یک جور برقراری تعادل در نظر میگیره.
انگیزه ایدئولوژیک هم به دو شاخه تقسیم میشه. شاخه اول مربوط به تضادهای تئوریکه. مثل کسی که معتقده ایدئولوژی حاکم کلا غلط است و مقابله باش کار درستیه. شاخه دوم هم مربوط به زخمهای فیزیکیه. مثل کسی که کثافتکاری افراد رو دیده و نتیجه گرفته هر نوع ضربه زدن به این افراد، به نفع همهست (خریت ذاتی تشکیلات مانع این میشه که بفهمه همین اعمال خشونت کور بوسیله اعدام فلهای، که تعدادش از تلفات خود جنگ هم بیشتر شده، زمینهساز پرورش موج جدیدی از نفرتهاست که انگیزه خنجر زدن از پشت رو فراهم میکنه دوباره. یعنی خودش داره اون خنجر رو تیز میکنه).
اما در ایران علاوه بر دو مورد جنرال بالا، یک انگیزه سوم هم وجود داره، و اون درباره هوش افراده. تشکیلات لمپن و پلشت، ذاتا توانایی جذب آدمهای باهوش رو نداره. بنابراین بدون داشتن اطلاعات هم میشه با دقت بالایی گفت هرکس برای این رژیم کار میکنه یک ابله است. اما همه ابلهان هم در یک سطح نیستند، و جنسشون با هم متفاوته (همونطور که بلاهت کسی که با مواد مخدر خودش رو از بین میبره متفاوته با بلاهت کسی که عقلش میرسه اینکار رو نکنه، اما نگاه بالا به پایین به معتادها داره و اونها رو مستحق هر فلاکتی میدونه). درصدی ازین افراد وقتی وارد مجموعه میشن، متوجه دو واقعیت میشن. یک، میانگین جامعه باسوادتر و آگاهتر از مقامات هستند. یا مقامات خیلی نفهمتر از میانگین جامعه هستند. دو، عقلانیت موجود در مجموعه بقدری پایینه که ضربه زدن بش مشابه لگد زدن به الاغیه که متوجه نمیشه از کجا ضربه خورد. ترکیب این دو باعث میشه نگاه «ضعیفتر باید حذف شود» در رقابت بقا رو پیدا کنه، چون خودش رو کسی که در بین رجالهها حیف شده میبینه. بنابراین نه تنها ترحمی به اونها نداره، بلکه حذفشدنشون و ضربه خوردنشون رو یک جور برقراری تعادل در نظر میگیره.
جایی که اعتراف تلویزیونی پخش میکنه که طرف برمبنای همون اعتراف اعدام میشه، یک مکان غیرنظامی نیست. صداسیما ساختمان روابط عمومی سپاهه، و سپاه هم صرفا نیروهای مسلح یک کشور نیست، یک ارگان تروریستیه، و بش افتخار هم میکنه. اما این خوبه که دارید با این واقعیتها روبرو میشید (دیر بهتر از هرگزه). که این تعاریفی که در دنیا درست کردن و در رسانهها توجیهش میکنند، برمبنای تجربیات من و شما نیست. در واقع اگه پاهای من رو تو زیرزمین ساختمان وزارت کشور قطع کنند، و بیام بیرون به تمام دنیا بگم آقا اونجا یه وزارتخانه نیست، ازم قبول نمیکنند. چون تجربه من رو به رسمیت نمیشناسند. تنها موضع سیاسی خودشون رو به رسمیت میشناسند و طبق اون موضع تعیین میکنند که چه کاری جنایت جنگیه و چه کاری نیست. درد من و شما اعتباری در دنیا نداره.
ویروس فاشیسم شیعی دوگانههای جعلی زیادی ساخت، و یکیش وضعیت صفر و یکی درباره هیئت سکولاره. در این دوگانه فیک، هیئت یا باید تا گردن در سیاست حکومتی فرو رفته باشه، تا جایی که عزادار حسینی تا «غلام برهنه دربار سلطنتی» تنزل پیدا کرده باشه، یا باید هیئتی عاری از هر گونه نظر و موضع درباره اجتماع و سیاست باشه. اما سکولاریسم درباره لال بودن آدمهای مذهبی نیست. سکولاریسم درباره مذهب را بالاتر از آزادی قرار ندادن و بالاتر از حقوق مردم قرار ندادن و بالاتر از رأی مردم قرار ندادنه. در همه کشورهای دموکراتیک که آزادی بیان برقراره، آدمهای مذهبی دارند درباره همهچیز نظر میدن که خیلی ازون نظرات مستقیم یا غیرمستقیم متوجه سیاست میشه. مثلا «موضع مسیحیان درباره مهاجر غیرقانونی» داریم، یا «موضع مسیحیان درباره انضباط مالی دولت». همشون هم سکولارند. البته همیشه کارخرابیهایی هم پیش میاد، مثل قوانین جدید سقط جنین در آمریکا که به جای مقابله با تخریبگرایی چپ، به جنگ صلیبی علیه زنان تبدیل شده و صحنههای زشتی رو بوجود آورده. همونطور که اسراییلستیزی در اروپا جنبه مسیحیتی هم داره، از روی لجاجتی که با یهودیان دارند، و صرفا حقوقبشری نیست، چون همین مسیحیان از بشار اسد با این توجیه دفاع میکردند که «حالا یه مقدار قتلعام بکنه وحوش مسلمان رو بد هم نیست، عوضش داره از اقلیت مسیحی ساکن دمشق محافظت میکنه». اما امکان نداره آزادی برقرار باشه و هیچ کارخرابی هم رخ نده، و مذهبیها در مواقعی حیثیت برای خودشون باقی نذارن. مهم اینه که کشورشون سکولاره، مردم سکولارند، و همه این حرفها و بحثها و دعواها هم وجود داره.
البته اگه هیئت سکولار امروزی بخواد موضع سیاسی ارائه کنه یا توسط ازادل حکومتی سرکوب میشه، یا اقدامی سیاسی رو تجویز میکنه که در دایره حکمرانی قرار میگیره، چون «کار ایکس برای کشور باید انجام شود» میتونه به راحتی به عنوان «نظام باید کار ایکس را برای کشور انجام دهد» تعبیر بشه، که همین امر یا توصیه به حکومت، اعتبار دادن به حکومت تلقی میشه، و اعتبار دادن همان حمایت کردن معنی میده. کیس فرصتطلبانهای مثل آقامیری ثابت کرد تاریخ مصرف چنین رویکردی خیلی کوتاهه و به زودی به «از ملت مانده و از حکومت رانده» منجر میشه، که برای هیئتی که دنبال مناسکه و نه لایک جمع کردن، هزینه غیرقابل توجیهیه. پس نمیشه انتظار داشت در شرایط فعلی هیئت سکولار موضع سیاسی عرضه کنه. اما باید این رو در ذهن داشت که سکولاریسم اینی نیست که در ایران تعریف شده و جا انداخته شده. نباید اجازه داد این ویروس تعاریف رو تغییر بده.
البته اگه هیئت سکولار امروزی بخواد موضع سیاسی ارائه کنه یا توسط ازادل حکومتی سرکوب میشه، یا اقدامی سیاسی رو تجویز میکنه که در دایره حکمرانی قرار میگیره، چون «کار ایکس برای کشور باید انجام شود» میتونه به راحتی به عنوان «نظام باید کار ایکس را برای کشور انجام دهد» تعبیر بشه، که همین امر یا توصیه به حکومت، اعتبار دادن به حکومت تلقی میشه، و اعتبار دادن همان حمایت کردن معنی میده. کیس فرصتطلبانهای مثل آقامیری ثابت کرد تاریخ مصرف چنین رویکردی خیلی کوتاهه و به زودی به «از ملت مانده و از حکومت رانده» منجر میشه، که برای هیئتی که دنبال مناسکه و نه لایک جمع کردن، هزینه غیرقابل توجیهیه. پس نمیشه انتظار داشت در شرایط فعلی هیئت سکولار موضع سیاسی عرضه کنه. اما باید این رو در ذهن داشت که سکولاریسم اینی نیست که در ایران تعریف شده و جا انداخته شده. نباید اجازه داد این ویروس تعاریف رو تغییر بده.
چرا این ممارست در کشف حقیقت رو درباره بقیه حوادث و درگیریهایی که در دنیا رخ میده ندارید؟
بهرحال، چندتا فرمول کلی هست: ۱- از رسانهای که بارها نشون داده هیچ ابایی در دروغگویی و قصهبافی نداره، هیچچیز رو نپذیرید. ۲- بین دو نفر که یکی به افکار عمومی مردم خودش و قوه قضاییه کشورش پاسخگوئه و اون یکی به امام زمان یا موجودات نامرئی، حرف اولی معتبره به صورت دیفالت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه ۳- خبرنگاری که میگه «به گفته شاهدان» و روزنامهنگاری که مینویسه «منبعی که نخواست نامش فاش شود» در حال ارائه گزارش نیستند ۴- چیز شاخدار باید شاخش دیده بشه، چه تو عکس چه تو فیلم ۵- یکی دو روز صبر کردن
بهرحال، چندتا فرمول کلی هست: ۱- از رسانهای که بارها نشون داده هیچ ابایی در دروغگویی و قصهبافی نداره، هیچچیز رو نپذیرید. ۲- بین دو نفر که یکی به افکار عمومی مردم خودش و قوه قضاییه کشورش پاسخگوئه و اون یکی به امام زمان یا موجودات نامرئی، حرف اولی معتبره به صورت دیفالت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه ۳- خبرنگاری که میگه «به گفته شاهدان» و روزنامهنگاری که مینویسه «منبعی که نخواست نامش فاش شود» در حال ارائه گزارش نیستند ۴- چیز شاخدار باید شاخش دیده بشه، چه تو عکس چه تو فیلم ۵- یکی دو روز صبر کردن
برای مردمی که صبح میگه «کاش آمریکا بمب اتم بزنه راحت شیم» و بعد از ظهر میگه «بیوجدانا سرباز وظیفه رو زدن» زیاد جالب نیست وضعیت رنگینکمانی نوید محمدزاده رو مسخره کنه. من صلاحیتش رو دارم که مسخرهش کنم، و این صلاحیت رو از سالها قبل با مخالفت با انواع ادابازیهای پوک این ملت بدست آوردم. ولی اونها این صلاحیت رو ندارن. چون یکی از خودشونه. در واقع هیچکس ازین موجود به خودشون شبیهتر نیست. بهتره انقدر یه خودی آشنا رو گاز نگیرند.
اونها راهحل ظهور رو ساختن، بعد براش دنبال مشکل گشتند. و هیچ مشکلی نمیتونه به بزرگی اون راهحل باشه، مگر اینکه بشدت دراماتیک و تخیلی باشه. این با اعمال شوک به جامعه بیهوش برای نجات خودش از غرق شدن تدریجی، تفاوت ذاتی داره. فقط یک تفاوتش اینه که نه تنها ادعا ندارم پس ازین شوک مردم روز خوش خواهند دید، بلکه فکر میکنم روزگار خیلی سخت هم خواهد شد. اما برای آیندگانشون هم که شده لازمه تحملش کنند. بنابراین صحبت رستگاری نیست. و این فاجعه یک تجویز نیست. یک مسئله محتومه. و فقط یک کار میشه دربارهش کرد: نقش پیدا کردن خود مردم در اون. چون فاجعه مثل گدازهایه که جهتش تعیین میکنه آینده چه شکلی باشه. تسریع رخدادش شانس نقش پیدا کردن مردم رو بالاتر میبره. چون زمان اصلا به نفع مردم ما نیست.
در هر صورت این فکر من فقط فکر من باقی میمونه و خروجی بیرونی نخواهد داشت. چون هیچکس اندازه من خشن نیست، و مردم دوست ندارند به خیلی جلوتر از فردا فکر کنند.
در هر صورت این فکر من فقط فکر من باقی میمونه و خروجی بیرونی نخواهد داشت. چون هیچکس اندازه من خشن نیست، و مردم دوست ندارند به خیلی جلوتر از فردا فکر کنند.
Wolf
Madison Willing
موزیکی که اسب رویاهات میشه و تو رو به جاهایی میبره که هیچوقت نرفتی، موزیک توست یا کسی که اون رو ساخته؟ صاحب اسب کسیه که گذاشته سوارش بشی، یا تویی که بش میگی کجا بره؟
ده سال درگیر یه بیماری بوده و آخرش چتجیپیتی یه نقص ژنتیکی رو به عنوان عامل علائم تشخیص داده که جذب ویتامین بی رو مختل میکنه، و مشخص شده مشکل از همون بوده و این مدت از چشم پزشکان پنهان مونده.
اگه دولتها میخوان در امر درمان جدی باشند، باید دستیاری هوش مصنوعی رو در مقیاس کلان برای پزشکان فراهم کنند تا به عنوان یه نظردهنده دوم عمل کنه. اینکه مریض خودش از هوش مصنوعی بپرسه، اتفاق خوبیه، ولی ممکنه در مواردی هم، برخلاف این کیس که موفقیتآمیز بوده، به سمت نادرستی هدایت بشه. اما اگه پزشک بپرسه هم نقطههای کور خودش رو میتونه پوشش بده، هم پاسخهای پرت رو نادیده بگیره. این دیگه صرفا یه اپ تو گوشی نیست. این یه ابزار استراتژیکه.
اگه دولتها میخوان در امر درمان جدی باشند، باید دستیاری هوش مصنوعی رو در مقیاس کلان برای پزشکان فراهم کنند تا به عنوان یه نظردهنده دوم عمل کنه. اینکه مریض خودش از هوش مصنوعی بپرسه، اتفاق خوبیه، ولی ممکنه در مواردی هم، برخلاف این کیس که موفقیتآمیز بوده، به سمت نادرستی هدایت بشه. اما اگه پزشک بپرسه هم نقطههای کور خودش رو میتونه پوشش بده، هم پاسخهای پرت رو نادیده بگیره. این دیگه صرفا یه اپ تو گوشی نیست. این یه ابزار استراتژیکه.
بلوچستان پاکستان رو از پاکستان اتمی جدا کنند؟ بعد به آخوندی اتکاء کنند که تنبون خودش هم در معرض باده؟ جدیدا چه موادی مصرف میکنند اونجا؟
فکر نمیکنم بشه جلوی فاجعه رو گرفت و کاری از دست شما برنمیاد. همه در هرموقعیتی که هستند، دچار تعصبی هستند که هیچ جایی برای نفوذ حرفهای متفاوت باقی نگذاشته. نادان ایرانی یه جور، نادان پاکستانی یه جور. نادان مرکزنشین یه جور، نادان حاشیهنشین یه جور. همه هم مستأصل از بنبستها البته، که قابل درکه. به آدمی که از بچگی فقط فقر و اعدام و خشونت دیده چی بگم؟ بگم هیچکدوم این کارها فایده نداره؟ بگم به هیچکس اعتماد نکن؟ مگه میخواد بعد از عمری دیدن فقر و اعدام و خشونت این رو بشنوه؟ اینکه برای ما واضحه که اشتباه میکنند، این قدرت رو بمون نمیده که روشون اثر بگذاریم. اونها از هرکی اثر بپذیرند از من و شما نمیپذیرند.
فکر نمیکنم بشه جلوی فاجعه رو گرفت و کاری از دست شما برنمیاد. همه در هرموقعیتی که هستند، دچار تعصبی هستند که هیچ جایی برای نفوذ حرفهای متفاوت باقی نگذاشته. نادان ایرانی یه جور، نادان پاکستانی یه جور. نادان مرکزنشین یه جور، نادان حاشیهنشین یه جور. همه هم مستأصل از بنبستها البته، که قابل درکه. به آدمی که از بچگی فقط فقر و اعدام و خشونت دیده چی بگم؟ بگم هیچکدوم این کارها فایده نداره؟ بگم به هیچکس اعتماد نکن؟ مگه میخواد بعد از عمری دیدن فقر و اعدام و خشونت این رو بشنوه؟ اینکه برای ما واضحه که اشتباه میکنند، این قدرت رو بمون نمیده که روشون اثر بگذاریم. اونها از هرکی اثر بپذیرند از من و شما نمیپذیرند.
چشماش تو حماسه پیجر کور شده، حالا با چشمبندی که روش نوشته «چشمانم را فدایت کردم (مثلا خطاب به امام حسین)» اومده شربت پخش میکنه.
تو فیلم محمدرسولالله یه سکانس داره که بعد جنگ احد یکی از کفار به مسلمونهایی که دارن تو مزرعه کار میکنند نگاه میکنه و میگه همین دیروز جنگ رو باختن و حالا برگشتن سر زمینشون انگار هیچ اتفاقی نیفتاده (چنین مضمونی)، بعد پیشبینی میکنه که در فتح مکه پیروز میشن (چون هیچی حریف کلهخرابی اینها نیست). به نظر فیلمساز اروپایی این خیلی جذاب بوده که یه عده وجود دارند که کلا باخت ندارن، و این دیالوگ رو آورده تو فیلمنامه. نمیدونسته که همین فرهنگ میلیونها ساکن خاورمیانه رو به کام مرگ و تباهی خواهد کشوند. اوائل جنگ داخلی در سوریه کارشناسان نظامی بعث میگفتن این معارضان مسلح (یعنی همونهایی که عده زیادیشون بعدها اومدن زیر چتر جولانی) کلا هیچی بلد نیستند و مسخرهشون میکردند. و واقعا هم بلد نبودند. تلفاتی که از استفاده از سلاح داشتند بیشتر از تلفاتی بود که ارتش سوریه ازشون میگرفت. اما نه تنها این رو یک ضعف تلقی نمیکردند، که نقطه قوت خودشون میدونستند. در همه شبیخونها، تقریبا رندوم شلیک میکردند و شاید از هر صدتیر ده تاش به سمت هدف بود. اما چون هیچ پروتکلی رو رعایت نمیکردند موفق میشدند. چون طرف مقابل انتظار نداره که چند نفر عین دیوانهها بیان به سمتش و رندوم شلیک کنند. هزینهش تلفات بالا بود. از هشت نفری که در شبیخون شرکت میکردند شاید دو نفر زنده میموندند. کلا چیزی به عنوان «پناه گرفتن» یک مفهوم تعریفنشده بود، و فنون درگیری از نزدیک که غربیها برای چندین دهه روش مطالعه انجام داده و روش فکر کرده و متد علمی و منطقی براش تعیین کرده بودند به شوخی گرفته میشد. اما مهم نبود. چون اون شش نفر به بهشت رفته بودند، و سنگر نگهبانی دشمن هم فتح شده بود. یعنی معادله باخت صفر! خود شیعهای که بعد از کور شدن میاد شربت پخش میکنه هم جلوی همینها با همین روشها تلفات جبرانناپذیری داد. در واقع کمر حزبالله در سوریه شکست که بعد ازون عملیات پیجر تونست زمینگیرش کنه. این فرهنگ نه تنها از طرف مسلمان علیه غیرمسلمان، بلکه بیشتر علیه بقیه مسلمانان به کار گرفته شد. انتحار بیشتر مسلمان کشت تا غیرمسلمان، و بیشتر خاورمیانهای کشت تا غیرخاورمیانهای.
فیلمساز اروپایی به نوههای پیامبر نپرداخت و فیلمی درباره سلاخی شدنشون نساخت. «صاحب ایمان برندهست» تا جایی که طرف مقابل فقط به فکر پول یا زنده موندنه شاید جواب بده، و جذابیت سینمایی داشته باشه. اما نه وقتی که هر دو طرف ایمان دارند. وقتی دو طرف ایمان دارند میشه کربلا. میشه هشت سال جنگ با عراق. میشه چهارده سال جنگ سوریه.
بدون ایمان خیلی از کارها رو نمیشه انجام داد. اگه ایمان نداشته باشی که کار درست اینه که جلوی اشرار بایستی، نمیتونی ریسکش رو بپذیری. و اگه ریسکش رو نپذیری شاید مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. اما اگه همین ایمان با تعطیلی عقل همراه شده باشه، باز وضعیتی رو بوجود خواهد آورد که مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. و ما داریم چوب ایمانهای بدون قطبنما رو میخوریم.
تو فیلم محمدرسولالله یه سکانس داره که بعد جنگ احد یکی از کفار به مسلمونهایی که دارن تو مزرعه کار میکنند نگاه میکنه و میگه همین دیروز جنگ رو باختن و حالا برگشتن سر زمینشون انگار هیچ اتفاقی نیفتاده (چنین مضمونی)، بعد پیشبینی میکنه که در فتح مکه پیروز میشن (چون هیچی حریف کلهخرابی اینها نیست). به نظر فیلمساز اروپایی این خیلی جذاب بوده که یه عده وجود دارند که کلا باخت ندارن، و این دیالوگ رو آورده تو فیلمنامه. نمیدونسته که همین فرهنگ میلیونها ساکن خاورمیانه رو به کام مرگ و تباهی خواهد کشوند. اوائل جنگ داخلی در سوریه کارشناسان نظامی بعث میگفتن این معارضان مسلح (یعنی همونهایی که عده زیادیشون بعدها اومدن زیر چتر جولانی) کلا هیچی بلد نیستند و مسخرهشون میکردند. و واقعا هم بلد نبودند. تلفاتی که از استفاده از سلاح داشتند بیشتر از تلفاتی بود که ارتش سوریه ازشون میگرفت. اما نه تنها این رو یک ضعف تلقی نمیکردند، که نقطه قوت خودشون میدونستند. در همه شبیخونها، تقریبا رندوم شلیک میکردند و شاید از هر صدتیر ده تاش به سمت هدف بود. اما چون هیچ پروتکلی رو رعایت نمیکردند موفق میشدند. چون طرف مقابل انتظار نداره که چند نفر عین دیوانهها بیان به سمتش و رندوم شلیک کنند. هزینهش تلفات بالا بود. از هشت نفری که در شبیخون شرکت میکردند شاید دو نفر زنده میموندند. کلا چیزی به عنوان «پناه گرفتن» یک مفهوم تعریفنشده بود، و فنون درگیری از نزدیک که غربیها برای چندین دهه روش مطالعه انجام داده و روش فکر کرده و متد علمی و منطقی براش تعیین کرده بودند به شوخی گرفته میشد. اما مهم نبود. چون اون شش نفر به بهشت رفته بودند، و سنگر نگهبانی دشمن هم فتح شده بود. یعنی معادله باخت صفر! خود شیعهای که بعد از کور شدن میاد شربت پخش میکنه هم جلوی همینها با همین روشها تلفات جبرانناپذیری داد. در واقع کمر حزبالله در سوریه شکست که بعد ازون عملیات پیجر تونست زمینگیرش کنه. این فرهنگ نه تنها از طرف مسلمان علیه غیرمسلمان، بلکه بیشتر علیه بقیه مسلمانان به کار گرفته شد. انتحار بیشتر مسلمان کشت تا غیرمسلمان، و بیشتر خاورمیانهای کشت تا غیرخاورمیانهای.
فیلمساز اروپایی به نوههای پیامبر نپرداخت و فیلمی درباره سلاخی شدنشون نساخت. «صاحب ایمان برندهست» تا جایی که طرف مقابل فقط به فکر پول یا زنده موندنه شاید جواب بده، و جذابیت سینمایی داشته باشه. اما نه وقتی که هر دو طرف ایمان دارند. وقتی دو طرف ایمان دارند میشه کربلا. میشه هشت سال جنگ با عراق. میشه چهارده سال جنگ سوریه.
بدون ایمان خیلی از کارها رو نمیشه انجام داد. اگه ایمان نداشته باشی که کار درست اینه که جلوی اشرار بایستی، نمیتونی ریسکش رو بپذیری. و اگه ریسکش رو نپذیری شاید مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. اما اگه همین ایمان با تعطیلی عقل همراه شده باشه، باز وضعیتی رو بوجود خواهد آورد که مردم تا چند نسل بعد از خودت چوبش رو بخورند. و ما داریم چوب ایمانهای بدون قطبنما رو میخوریم.
Forwarded from اقوال الانعام
من با روسپیگری مشکلی ندارم شخصا. گاها از خیلی از کارهای دیگه تمیزتره. حتی اصل خلافکاری هم خیلی غیرقابل تحمل نمیدونم. یه دورههایی در حتی اروپای قانونمند خلافکارها چنان برو بیایی داشتند که معلوم نبود اونا رییسند یا نخستوزیر. ولی برو بیای اونها همهچیزخراب کن نبود. اگه سرتو مینداختی پایین مشکلی برات پیش نمیاومد. اگه کشیش بودی کشیش میبودی، و اگه املاکی بودی املاکی میبودی. ممکن بود یه جاهایی باج بدی، که الانم میدن همه، ولی چون به دولته اسمش مالیاته. مابقی زندگیت دستنخورده میموند. مشکل اصلی این عفونتیه که تو خاورمیانه و ایران تکثیر شده. که سر نخ دختر لخت رو میگیری میرسه به شرکت فیلترینگ! و اون شرکت میرسه به موکب اربعین! و اون موکب میرسه به باند مواد مخدر تو سوریه! و اون باند میرسه به شرکت دانشبنیان که موتور موشک میسازه! و اون موشکساز میرسه به هلدینگی که صورتهای مالیش رو کسی ندیده! اون هلدینگ میرسه به یه قرارگاه نظامی! اون قرارگاه میرسه به یه طایفهای تو بلوچستان که کارش خرابکاری و تفرقهاندازیه! اون طایفه میرسه به شاخه طالبان تو پاکستان! اون شاخه طالبان میرسه به سرویس امنیتی پاکستان! اون سرویس امنیتی میرسه به دلالان اسلحه تو قطر! اون دلالها میرسن به چندتا املاکی تو دوبی! و ازون املاکیها دوباره میرسیم به دختر لخت! و دختر لخت یهو تو هیئت پیداش میشه!
این عفونته که همهچیز رو در ایران خراب کرده و هیچ چیز سالمی باقی نمونده.
این عفونته که همهچیز رو در ایران خراب کرده و هیچ چیز سالمی باقی نمونده.
نمیدونم چرا هنوز این احمقها رو دنبال میکنید.
بهرحال.
گپ عمیق بین دستمزد مدیران عامل و کارکنان در آمریکا، یه پدیده طبقاتی نیست. یه پدیده فاینانشاله. سهامداران هستند که دارن این دستمزدها رو بالا میبرن. و خیلی ازین سهامداران خود مردمند. طبقه متوسط آمریکا همچنان طبقه متوسطه. داره بیش از هر طبقه متوسط دیگهای در دنیا پول خرج میکنه، و بسیار ناچیز مالیات میده.
اینا از شهردار جدید و مسلمون نیویورک ترسیدن، برای توجیه ترسشون تز اقتصادی از باسنشون در میارن. اون شهردار هم بیشتر یه پوپولیست شهریه تا کمونیست. که مثلا میگه چرا جواز استقرار یه دکه ساندویچی باید ۲۰ هزار دلار باشه؟ اینکه تابلو میگن «آره ما کمونیستیم» یه تاکتیک سیاسیه. همونطور که طرف مقابل میگه «اره ما نژادپرستیم». چون وقتی همون ابتدا بدترین اتهامی که میتونند بت بزنند رو با افتخار گردن بگیری، خشاب اتهامشون خالی میشه و به زعم خودشون طرف مقابل رو آچمز میکنند.
یکی از آرزوهام برای نسل جوان اینه که بتونند تشخیص بدن هرکس هرچیزی رو برای چی میگه.
بهرحال.
گپ عمیق بین دستمزد مدیران عامل و کارکنان در آمریکا، یه پدیده طبقاتی نیست. یه پدیده فاینانشاله. سهامداران هستند که دارن این دستمزدها رو بالا میبرن. و خیلی ازین سهامداران خود مردمند. طبقه متوسط آمریکا همچنان طبقه متوسطه. داره بیش از هر طبقه متوسط دیگهای در دنیا پول خرج میکنه، و بسیار ناچیز مالیات میده.
اینا از شهردار جدید و مسلمون نیویورک ترسیدن، برای توجیه ترسشون تز اقتصادی از باسنشون در میارن. اون شهردار هم بیشتر یه پوپولیست شهریه تا کمونیست. که مثلا میگه چرا جواز استقرار یه دکه ساندویچی باید ۲۰ هزار دلار باشه؟ اینکه تابلو میگن «آره ما کمونیستیم» یه تاکتیک سیاسیه. همونطور که طرف مقابل میگه «اره ما نژادپرستیم». چون وقتی همون ابتدا بدترین اتهامی که میتونند بت بزنند رو با افتخار گردن بگیری، خشاب اتهامشون خالی میشه و به زعم خودشون طرف مقابل رو آچمز میکنند.
یکی از آرزوهام برای نسل جوان اینه که بتونند تشخیص بدن هرکس هرچیزی رو برای چی میگه.