از خیلی سالها قبلتر از هفت اکتبر میگفتند «اسراییل باید مراقب باشد در بین فلسطینیان نفرت ایجاد نکند، چون این نفرت پرورشدهنده تروریستهای آیندهست!». با دید روانشناختی میخواستند، به زعم خودشون، برای بحرانهای سیاسی امنیتی راه حل ارائه بدن! اون هم با درونمایه «به خاطر مصلحت خودت میگیم، حالا میخوای گوش نده، کی ضرر میکنه؟». در هیچ مناقشه دیگهای انقدر متخصص و کارشناس نامرتبط، رشته تخصصی خودش رو راهگشای مشکل نمیدونه؛ مثلا نمیان بگن آثار روانی سیاستهای چین بر مردم تایوان چیست و باید چه کار نکنه که بعدا تایوان شر نشه! اما در همین مورد استثنایی هم نشون دادند که درس خودشون رو خوب نخونده بودند. اسراییل عسل هم در دهان اینها گذاشت، باز هم ازش کینه به دل گرفتند. چون انسانها مثل سگ نیستند که دوبار بشون غذا بدی، بات رفیق بشن. انسانی که برای دو وعده غذا پات رو بلیسه زیاده، ولی در مقیاس اجتماعی اینجوری کار نمیکنه. انسانها تکلیف خوب و بد رو از جامعهای که داخلش هستند میگیرند، نه از بیرونش. جامعه فلسطینی از قبل تعیین کرده که اسراییل بد است، و تکلیف همینه و جز این نیست. اینکه اسراییل عسل در دهانشون بذاره یا نذاره، تغییری در تکلیف ایجاد نمیکرد.
مشابه این تجویزها رو در مورد ایران هم صادر میکردند. زمانی که بوش ایران رو محور شرارت معرفی کرد و به نظر میرسید عنقریبه که به ایران هم حمله کنه، تا جایی که در پادگانها آمادهباش داده بودند. جامعه ایران تازه از دل فضای دلار ارزان دوره خاتمی داشت بیرون میاومد و برداشت حضرات تحلیلگر این بود که «مصرف» مردم رو دوستدار آمریکا کرده، و این حماقته که با تهدید حمله نظامی این دوستداری رو به نفرت تبدیل کنند. به دلیل نزدیکی حمله به افغانستان و عراق، تصور همه ازین حمله یک عملیات زمینی بود، و همه سوال «آیا حاضری اسلحه دست بگیری و از کشور در برابر آمریکا دفاع کنی؟» رو از هم میپرسیدند. خود مطرح شدن این سوال رو علامت این میدونستند که علاقه به آمریکا بالاست، و گرنه چرا نباید پاسخ «بله حاضرم» بدیهی باشه؟ اما چیزی نگذشت که نه اقدامات نظامی آمریکا، و نه سیاستهاش در مقابل کشورها، بلکه حتی سیاست داخلی آمریکا هم ایرانیانی که گفته میشد آمریکادوست هستند رو به دو دسته تقسیم کرد. یک بخش دموکراتها رو خائن به ملتها معرفی میکردند، و بخش دیگه جمهوریخواهان رو قاتل ملتها! که بوضوح سانتیمانتالیسم حاکم بر فضای ایران رو نشون میده. اینجا هم واقعیت همین بود که ایرانی تحت تأثیر فضای ایرانه، و تکلیف خوب و بد رو از همون فضا میگیره، نه از بیرون. خود این منتالیتی که کشتن آدمها برای تفریح رو در بلوچستان نبینه، و اگه دید مثل مورد خدانور صرفا یه میم ازش بسازه و عبور کنه، سپس تجاوز یک خلبان خارجی به آسمان کشور رو خیلی تلختر حس کنه و یادش هم نره، اخلاقیاتیه که همین فضا براش تعیین کرده. اتفاقا برمبنای همین واقعیت، برای این شرلوک هلمزهای روانشناس استدلال میکردم که اگر بنا به فرمولهای شما باشه، نفرتی که خود این جامعه در افراد آزاردیده ایجاد کرده، محتوم بودن بلایی که سرش میاد رو تضمین میکنه و به همون کلیشههای مذهبی درباره کارما میرسیم: «جامعهای که اجازه داد ستم چنان در آن عادی باشه که در گوشه کنار تمامیت ارضی کذاییش، برای تفریح و دلخنکی آدم میکشند، باید نابود شود. حالا به دست هرکسی». این ادعای من نیست. اما کسی که مدعیه خارجیها باید مواظب دل نازک ایرانیها باشند، باید بپذیردش. و اگه بپذیردش باید نگرانیهای خیلی سنگینتری داشته باشه.
خلاصه اینکه محبوبیت هر کشوری در یک جامعه دیگه، موضوع بااهمیتی نیست. چون اون جامعه دنبالکننده فضای حاکم بر خودشه و هیچکس منافع خودش رو نمیذاره کنار تا محبوبتر بشه. اگه همزمان با تأمین منافعش، محبوب هم بود، که فبها. و اگه نبود، به بیضههایش. زمانی که سرانه تولید ناخالص آمریکا خیلی کمتر از الان بود، کشور محبوبتری در جهان بود. شما حاضری قید ثروت رو بزنی و کلهسیاهانی در آنسوی اقیانوسها بیشتر ازت خوششون بیاد؟ فکر نمیکنم.
مشابه این تجویزها رو در مورد ایران هم صادر میکردند. زمانی که بوش ایران رو محور شرارت معرفی کرد و به نظر میرسید عنقریبه که به ایران هم حمله کنه، تا جایی که در پادگانها آمادهباش داده بودند. جامعه ایران تازه از دل فضای دلار ارزان دوره خاتمی داشت بیرون میاومد و برداشت حضرات تحلیلگر این بود که «مصرف» مردم رو دوستدار آمریکا کرده، و این حماقته که با تهدید حمله نظامی این دوستداری رو به نفرت تبدیل کنند. به دلیل نزدیکی حمله به افغانستان و عراق، تصور همه ازین حمله یک عملیات زمینی بود، و همه سوال «آیا حاضری اسلحه دست بگیری و از کشور در برابر آمریکا دفاع کنی؟» رو از هم میپرسیدند. خود مطرح شدن این سوال رو علامت این میدونستند که علاقه به آمریکا بالاست، و گرنه چرا نباید پاسخ «بله حاضرم» بدیهی باشه؟ اما چیزی نگذشت که نه اقدامات نظامی آمریکا، و نه سیاستهاش در مقابل کشورها، بلکه حتی سیاست داخلی آمریکا هم ایرانیانی که گفته میشد آمریکادوست هستند رو به دو دسته تقسیم کرد. یک بخش دموکراتها رو خائن به ملتها معرفی میکردند، و بخش دیگه جمهوریخواهان رو قاتل ملتها! که بوضوح سانتیمانتالیسم حاکم بر فضای ایران رو نشون میده. اینجا هم واقعیت همین بود که ایرانی تحت تأثیر فضای ایرانه، و تکلیف خوب و بد رو از همون فضا میگیره، نه از بیرون. خود این منتالیتی که کشتن آدمها برای تفریح رو در بلوچستان نبینه، و اگه دید مثل مورد خدانور صرفا یه میم ازش بسازه و عبور کنه، سپس تجاوز یک خلبان خارجی به آسمان کشور رو خیلی تلختر حس کنه و یادش هم نره، اخلاقیاتیه که همین فضا براش تعیین کرده. اتفاقا برمبنای همین واقعیت، برای این شرلوک هلمزهای روانشناس استدلال میکردم که اگر بنا به فرمولهای شما باشه، نفرتی که خود این جامعه در افراد آزاردیده ایجاد کرده، محتوم بودن بلایی که سرش میاد رو تضمین میکنه و به همون کلیشههای مذهبی درباره کارما میرسیم: «جامعهای که اجازه داد ستم چنان در آن عادی باشه که در گوشه کنار تمامیت ارضی کذاییش، برای تفریح و دلخنکی آدم میکشند، باید نابود شود. حالا به دست هرکسی». این ادعای من نیست. اما کسی که مدعیه خارجیها باید مواظب دل نازک ایرانیها باشند، باید بپذیردش. و اگه بپذیردش باید نگرانیهای خیلی سنگینتری داشته باشه.
خلاصه اینکه محبوبیت هر کشوری در یک جامعه دیگه، موضوع بااهمیتی نیست. چون اون جامعه دنبالکننده فضای حاکم بر خودشه و هیچکس منافع خودش رو نمیذاره کنار تا محبوبتر بشه. اگه همزمان با تأمین منافعش، محبوب هم بود، که فبها. و اگه نبود، به بیضههایش. زمانی که سرانه تولید ناخالص آمریکا خیلی کمتر از الان بود، کشور محبوبتری در جهان بود. شما حاضری قید ثروت رو بزنی و کلهسیاهانی در آنسوی اقیانوسها بیشتر ازت خوششون بیاد؟ فکر نمیکنم.
از امیدواری نمیترسم. اون رو غلط میدونم. امیدواری برای بچههاست، و بله این واقعیته که بیشتر انسانها در بزرگسالی هم در حالات کودکانه خودشون باقی میمونند. وقتی پزشکی بم میگه باید داروی ایکس رو بخورم تا بیماریم درمان بشه، از روی امیدواری به درمان اون دارو رو نمیخورم. انجامش رو یک وظیفه در برابر بدنم میدونم. چون کار درست اینه که انجام بشه. چه پاداشی برام داشته باشه چه نداشته باشه. مردم، عموما اینطور نیستند و دائما دنبال محملهای آرامکننده میگردند. هرچی بیشتر عطش آرام بودن داشته باشی، بیشتر از آرامش دور میشی.
Anarchonomy
تنوع مشتریان نفتی ایران در طول ده سال گذشته به طور کامل از بین رفته و در واقع الان فقط چین مشتری نفت این کشوره. اگه قرار باشه کسی بتونه آخوند رو از مخمصه فعلی نجات بده، اون چینه. چون اختلال در تأمین نفت، اونم در حالی که هنوز درگیر جنگ تعرفههاست، چیزیه که…
ترامپ زنگ زد و اصرار که بس کن و فلان سیاهبازیه. بیبی از همون حماسه بی۲ میدونست کدوم شب شب آخره و براش سه چهارتا شکار مسیجدار تعیین کرد. مهندس هستهای تو خونه باباش، یعنی به خانواده مهندس اصلی هم رحم نمیکنیم. جانشین اطلاعات فراجا، یعنی نوبت بعدی نیروی انتظامی و پاسگاهاشه، که برای کنترل شهر لازمش دارن. حالا اینکه هر دو (ترور خلیفه همراه با بستگان، و زدن ابزارهای کنترل شهرها) رو انجام میدادن یا نه، چیز تضمینشدهای نیست، ولی من هم میخواستم مسیج بدم اینجوری میدادم.
فعلا حضرات صرفا به خاطر چین زندهاند. چون تحمل حذف ناگهانی یک و نیم میلیون بشکه از بازار، در مرحله اول، و حذف یکی دو میلیون بشکه دیگه پس از دیوانهبازیهای انتقامی بعدش در خلیج فارس، در مرحله دوم رو نداره.
نظام قبلا هم مستعمره بود. اما الان جونش هم گروگانه.
فعلا حضرات صرفا به خاطر چین زندهاند. چون تحمل حذف ناگهانی یک و نیم میلیون بشکه از بازار، در مرحله اول، و حذف یکی دو میلیون بشکه دیگه پس از دیوانهبازیهای انتقامی بعدش در خلیج فارس، در مرحله دوم رو نداره.
نظام قبلا هم مستعمره بود. اما الان جونش هم گروگانه.
حالا که در ایپزود بعدی «یأس ایرانیان» هستیم، بد نیست این پست از اپیزودهای قبلی بازنشر بشه.
https://t.me/anarchonomy/6142
https://t.me/anarchonomy/6142
Telegram
Anarchonomy
دلسردی بخشی از جامعه ایران که مخالف اساس نظامه، از شکست ترامپ، به طرز فجیعی احمقانهست. این رو منی دارم میگم که سالهاست از هر نوع تحریم ایران دفاع کردهام، با وجود همه ژستهای اخلاقی که جلوم گرفتند. و ما در این کشور، این حد از حماقت رو نرمالایز کردهایم.…
انسان میتونه با فلز زندگی کنه. میتونه با فلز انس بگیره. میتونه فلز رو دوست خودش ببینه، و میتونه اون رو دشمن خودش ببینه. اف۱۶ ارتقاء یافته برای یک اسراییلی، یک فلز رفیقه. چون میدونه داره جونش رو نجات میده. داره برای خانوادهش کار میکنه. محصول همبستگی مردمشه، که قاعده بازی رو طوری ترتیب دادهاند که کسی به دیگری قلدری نکنه. اما یک موشک بالستیک برای یک ایرانی یک فلز خائنه. چون میدونه داره برای اونهایی کار میکنه که خودشون رو سید و سالار دیگران حساب کردهاند. که حافظ مجموعهای از رویاهاست، که به هیچکدومشون باور نداره. که سلاح کسانیه که همیشه اذیتش کردهاند، و طردش کردهاند، و انکارش کردهاند، و محدودش کردهاند، و تحقیرش کردهاند، و شانسهایی که داشت رو ازش گرفتهاند. و با فلز خائن چه میشه کرد جز فروختنش به پایینترین قیمت؟
ایرانیها آدمفروش نیستند. فلز فروشند. چون فلز رفیق ندیدهاند. چون قاعده بازی این بوده که نبینند. صدبار دیگه و میلیاردها دلار دیگه هم خرج فلزات گرانبهاتر و پیشرفتهتر بشه، باز فلزات خائن فروخته خواهند شد.
ایرانیها آدمفروش نیستند. فلز فروشند. چون فلز رفیق ندیدهاند. چون قاعده بازی این بوده که نبینند. صدبار دیگه و میلیاردها دلار دیگه هم خرج فلزات گرانبهاتر و پیشرفتهتر بشه، باز فلزات خائن فروخته خواهند شد.
چرا روسیه هیچ کمکی به حکومت ایران نمیکند؟
چون جنگ اوکراین جیبشون رو خالی کرده، و افزایش قیمت نفت بر اثر تشدید درگیری نظامی در خاورمیانه میتونه خیلی از چالههای بودجهای رو پر کنه. که فعلا اونجور که میخواستن پیش نرفت. هرچند در معرض نابودی قرار دادن مستعمرهت برای بالا بردن درآمد نفت و گاز خودت یه کار ریسکیه، ولی محاسبات ریسک در بین روسها با محاسبات ریسک در بقیه قدرتها متفاوت عمل میکنه. در چارچوب ذهنی روسها، کشورها به دو گروه تقسیم میشن. کشورهایی که باید خرج روسیه بشن، یا بعبارتی مصرف بشن، و کشورهایی که نمیشه خرجشون کرد و باید صرفا اذیتشون کرد.
چون جنگ اوکراین جیبشون رو خالی کرده، و افزایش قیمت نفت بر اثر تشدید درگیری نظامی در خاورمیانه میتونه خیلی از چالههای بودجهای رو پر کنه. که فعلا اونجور که میخواستن پیش نرفت. هرچند در معرض نابودی قرار دادن مستعمرهت برای بالا بردن درآمد نفت و گاز خودت یه کار ریسکیه، ولی محاسبات ریسک در بین روسها با محاسبات ریسک در بقیه قدرتها متفاوت عمل میکنه. در چارچوب ذهنی روسها، کشورها به دو گروه تقسیم میشن. کشورهایی که باید خرج روسیه بشن، یا بعبارتی مصرف بشن، و کشورهایی که نمیشه خرجشون کرد و باید صرفا اذیتشون کرد.
آوینی محصول ایران خیالباف بود، ولی میتونست همون برنامه رو برای یک جامعه دیگه بسازه و همونقدر اثر ایجاد کنه؟ اینکه یک ملتی انقدر تو لاک خودش فرو بره که از واقعیت کنده بشه، مختص ایران نیست، ولی این ترکیب خاص سهگانه از انفکاک از واقعیت، مقدسسازی مرگ و نابودی، و شاعرانگی پوچگرایانه، که مختص ایرانه رو نباید گردن یک نفر انداخت. که همین گردن یک نفر انداختن هم انکار واقعیته.
حالا که B2ها تو آشیانهشون هستن بد نیست به یه دیتا پوئینت دیگه که تازه دیروز گرفتم هم توجه بشه، من باب اینکه آمریکا فقط B2 نیست.
در مجموع ۱۸۷ هزار هتل در دنیا وجود داره (هتل به معنای رسمی هتل. نه زائرسرای ثامن وقف حاج حسنعلی سرابی). ازین ۱۸۷ هزارتا، ۶۴ هزارتاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۳ هتل در دنیا، یکیش در آمریکاست. ازین ۱۸۷ هزار هتل در دنیا، فقط ۳۳۶ تاشون پنج ستاره هستند. اما از همین ۳۳۶ هتل پنج ستاره، ۱۶۷ تاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۲ هتل پنج ستاره در دنیا، یکیش در آمریکاست.
حالا هی بگو کشوری با دویست و پنجاه سال قدمت به کشور هفتهزارساله ما تجاوز کرد.
در مجموع ۱۸۷ هزار هتل در دنیا وجود داره (هتل به معنای رسمی هتل. نه زائرسرای ثامن وقف حاج حسنعلی سرابی). ازین ۱۸۷ هزارتا، ۶۴ هزارتاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۳ هتل در دنیا، یکیش در آمریکاست. ازین ۱۸۷ هزار هتل در دنیا، فقط ۳۳۶ تاشون پنج ستاره هستند. اما از همین ۳۳۶ هتل پنج ستاره، ۱۶۷ تاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۲ هتل پنج ستاره در دنیا، یکیش در آمریکاست.
حالا هی بگو کشوری با دویست و پنجاه سال قدمت به کشور هفتهزارساله ما تجاوز کرد.
هندیها در رقابت شدیدتری برای دیده شدن و شناختهشدن هستن و سخاوت میتونه یه ابزار بازاریابی باشه.
اما همزمان این ایراد فرهنگی هم در سرزمینهای اینطرف وجود داره که با منزه کردن خود از «شهوتِ فروش» نیت داریم که شأن خودمون رو بالاتر ببریم، اما چون در این فرآیند ارزش کارمون میاد پایین، عملا شأنمون هم افت میکنه. خود من رو در نظر بگیرید. اگه از سه سال پیش در ساباستک به زبان انگلیسی درباره تحولات ایران و منطقه مینوشتم و فقط برای اعضایی که پول دادن باز میذاشتم، الان تو پادکستهاشون به عنوان صاحبنظر بام مصاحبه میکردند. در حالی که الان یک هیچکس هستم. که البته خودم خواستم. این رو به عنوان یک مثال که مکانیزمش چطوریه آوردم، که میتونید تعمیم بدید به خیلی چیزها. عموما ما در ایجاد شأن برای خود ضعیفیم.
اما همزمان این ایراد فرهنگی هم در سرزمینهای اینطرف وجود داره که با منزه کردن خود از «شهوتِ فروش» نیت داریم که شأن خودمون رو بالاتر ببریم، اما چون در این فرآیند ارزش کارمون میاد پایین، عملا شأنمون هم افت میکنه. خود من رو در نظر بگیرید. اگه از سه سال پیش در ساباستک به زبان انگلیسی درباره تحولات ایران و منطقه مینوشتم و فقط برای اعضایی که پول دادن باز میذاشتم، الان تو پادکستهاشون به عنوان صاحبنظر بام مصاحبه میکردند. در حالی که الان یک هیچکس هستم. که البته خودم خواستم. این رو به عنوان یک مثال که مکانیزمش چطوریه آوردم، که میتونید تعمیم بدید به خیلی چیزها. عموما ما در ایجاد شأن برای خود ضعیفیم.
اونهایی که وارد رشته خلبانی شدهاند، زمانی واردش شدهاند که زیر بیست سال سن داشتن. چون اگه قرار باشه درست آموزش ببینند باید از همون موقع شروع کرد. در اکثر مواقع ذهنشون توسط پارازیت رویا، که در اون سن اپیدمیکه، اشغال شده، و به سوال سنگینی همچون «اون روزی که تونستم پرواز کنم، به اندازه امروز براش شوق خواهم داشت یا همه نگاهم یه جور دیگه خواهد بود؟ اگه نگاهم تغییر کرده بود براش آمادگی دارم؟» توجهی نشون نمیدن. یکی از خاصیتهای طبیعی جوانی همین خود را همیشه جوان فرض کردنه. در اون هیجانات نمیتونه به این واقعیت پی ببره که اونجایی که میخوای بش برسی جاییه که قبلا یه عده ازش رد شدن، و همونایی که رد شدن با دو دسته از چالشها مواجه بودن. یک: نتونستند بش قناعت کنند و بیشتر خواستن (خلبان هواپیمای ملخدار خواسته خلبان جت بشه. بعد خواسته خلبان تست بشه...). دو: عوارضش اذیتشون کرده.
این مثال شغلی رو میشه انعکاسی از مشکلات بالا رفتن از نردبان فکری هم دونست. تو پلههای اول، شوق بالا رفتن مانع این میشه که از قبل به تبعات اون بالا فکر کنی. برای همین براشون آمادگی نداری.
یک ذهن هشیارتر اما حواسش به شوق خودش هست و درست تنظیمش میکنه، تا پارازیتش نتونه مانع دریافت سیگنالهای مهم دیگه بشه. این ذهن هشیارتر در مطالعه و دریافت اطلاعاتش از محیط، دوکانالهست. یک کانال مربوط به پلههای نردبانه، و یک کانال مربوط به تخمین شرایط بالاتر. آدم تککاناله وقتی در سواد و دانش، فرهنگ و توسعه فردی، به یک درصد بالای جامعه رسید، ازینکه نود و نه درصد بقیه در باغ نیستند، ابتدا حیرتزده، و سپس افسرده میشه. اما آدم دو کاناله وقتی داره نوشتههای یک جنگجوی چینی که دو هزار سال پیش زندگی کرده رو میخونه، که نوشته «فراموش نکن که غذا خدای عوام است»، فقط به شکل یک خردهدیتا که بعدا سر یک موقعیتی به عنوان نقل قول ازش استفاده کنه در حافظه خودش قرار نمیده. بلکه اون رو اینجوری بستهبندی میکنه: «از توصیفات شخصیتهای الیت در دورههای مختلف که چه در شرایط جنگی و چه در شرایط صلح مجبور بودهاند رفتار مردم را رصد کرده و از قبل آن را پیشبینی کرده و خود را برایش آماده کنند، اینطور برمیآید که همواره به این واقعیت برخورد کردهاند که مردم زمانهشان به ارزشهایی که آن شخصیتهای الیت حاضر بودند به خاطر آن ارزشها هر نوع مشقتی از جمله گرسنگی را تحمل کنند، پایبند نیستند؛ و تکلیف خود را اینطور تنظیم کردند که ارزشهای متعالی خود را علیرغم عدم پایبندی مردم به آنها، پیگیری کنند، و در جامعه جاری سازند». وقتی اینطور بستهبندیش کرد، از قبل میدونه که اگه، مثلا، من آزادیخواهم، قرار نیست با فوجی از مردمان مواجه بشم که اونها هم مثل من فکر و ذکرشون آزادیه. بنابراین وقتی به پلههای بالاتر نردبان که رسید، از شدت باد وحشت نمیکنه، و از سختی سرما نمیلرزه.
این مثال شغلی رو میشه انعکاسی از مشکلات بالا رفتن از نردبان فکری هم دونست. تو پلههای اول، شوق بالا رفتن مانع این میشه که از قبل به تبعات اون بالا فکر کنی. برای همین براشون آمادگی نداری.
یک ذهن هشیارتر اما حواسش به شوق خودش هست و درست تنظیمش میکنه، تا پارازیتش نتونه مانع دریافت سیگنالهای مهم دیگه بشه. این ذهن هشیارتر در مطالعه و دریافت اطلاعاتش از محیط، دوکانالهست. یک کانال مربوط به پلههای نردبانه، و یک کانال مربوط به تخمین شرایط بالاتر. آدم تککاناله وقتی در سواد و دانش، فرهنگ و توسعه فردی، به یک درصد بالای جامعه رسید، ازینکه نود و نه درصد بقیه در باغ نیستند، ابتدا حیرتزده، و سپس افسرده میشه. اما آدم دو کاناله وقتی داره نوشتههای یک جنگجوی چینی که دو هزار سال پیش زندگی کرده رو میخونه، که نوشته «فراموش نکن که غذا خدای عوام است»، فقط به شکل یک خردهدیتا که بعدا سر یک موقعیتی به عنوان نقل قول ازش استفاده کنه در حافظه خودش قرار نمیده. بلکه اون رو اینجوری بستهبندی میکنه: «از توصیفات شخصیتهای الیت در دورههای مختلف که چه در شرایط جنگی و چه در شرایط صلح مجبور بودهاند رفتار مردم را رصد کرده و از قبل آن را پیشبینی کرده و خود را برایش آماده کنند، اینطور برمیآید که همواره به این واقعیت برخورد کردهاند که مردم زمانهشان به ارزشهایی که آن شخصیتهای الیت حاضر بودند به خاطر آن ارزشها هر نوع مشقتی از جمله گرسنگی را تحمل کنند، پایبند نیستند؛ و تکلیف خود را اینطور تنظیم کردند که ارزشهای متعالی خود را علیرغم عدم پایبندی مردم به آنها، پیگیری کنند، و در جامعه جاری سازند». وقتی اینطور بستهبندیش کرد، از قبل میدونه که اگه، مثلا، من آزادیخواهم، قرار نیست با فوجی از مردمان مواجه بشم که اونها هم مثل من فکر و ذکرشون آزادیه. بنابراین وقتی به پلههای بالاتر نردبان که رسید، از شدت باد وحشت نمیکنه، و از سختی سرما نمیلرزه.
در یکی از کانالهای عبری مطلبی دیدم که درباره باورهای شیعه توضیحاتی داده بود و مدعی بود این ذهنیت که همیشه خودشون رو پیروز میدونند و هیچوقت باخت رو به رسمیت نمیشناسند، تنها نقطه قوت اونهاست.
مطمئن نیستم وقتی که هنوز مفهوم «پوچگرایی مذهبی» برای حتی ایرانیها چندان قابل درک نیست، چطور میتونیم برای اسراییلیها تشریحش کنیم. چون این به صورت یک پیشفرض در دنیا جا افتاده که پوچگرایی و مذهب در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، و کنار هم قرار گرفتنشون جمع نقیضین محسوب میشه.
اما لزومی نداره حتما به این جنبه تئوریک بپردازیم تا ثابت کنیم که ذهنیت مذکور، یک نقطه «قوت» نیست. بلکه برعکس باعث پوسیدگی و خرابی و افول بوده. چون این رو با واقعیتهای فیزیکی روی زمین هم میشه نشون داد. ما همیشه وقایع داریم و قصههایی درباره وقایع. مثلا شکستن سد یک واقعهست. چون سیلاب بعدش رو خودت میبینی. اینکه چطور شکست و اگه بر اثر انفجار شکست چه کسی منفجرش کرد هم یک واقعهست، اما خودت ندیدی چطور بود و توسط کی بود. پس اینکه چطور رخ داد و چه کسی انجامش داد، تبدیل میشه به قصهای درباره واقعه. یه عده اون قصه رو باور میکنند، و یه عده نمیکنند. مثلا یک قصه میتونه این باشه که جداییطلبان این کار رو کردند. یه عده که به جداییطلبان بدبینند باورش میکنند. اما اگه مدتی بعد یک جای دیگه برای یک سد دیگه هم این اتفاق افتاد، دیگه قصه قبلی کار نمیکنه. چون حتی اگه باور کنی که جداییطلبان میخواستن دومی رو هم بشکنند، باور نمیکنی که نگهبانان سد دومی از قبل براش آمادگی نداشتند و جلوی تکرارش رو نگرفتند. پس یه خلاء قصهای ایجاد میشه، و یه عده دیگه با یه قصه دیگه پرش میکنند. قصهی: «از اولش کار جداییطلبان نبود، این یه کودتاست و از داخل سیستم دارن انجامش میدن». بعبارتی شاید همیشه قصهی جاری، تطبیق دقیق با واقعه نداشته باشه، اما با اطلاعات جدید تکامل پیدا میکنه. این تکامل این مزیت رو داره که شاید خیلی نزدیک نباشی به واقعیت، اما خیلی دور هم نخواهی بود.
اما اگه قصه ثابت باشه و با اطلاعات جدید تکامل پیدا نکنه چه اتفاقی میفته؟ مزیت خیلی دور نماندن از واقعیت، از بین میره. مایندستی که در اون شکست وجود نداره، در واقع مایندستیه که قصهش ثابته و تکامل نداره، و چون تکامل نداره فاصلهش هرروز از واقعیت بیشتر میشه، و وقتی فاصله به شکل تصاعدی زیاد میشه، به ورطه بلاموضوع شدن میفته. همونطور که قبلا اسماعیلیان در این ورطه افتادند. برخلاف محتویات رایج در اینترنت، که اسراییلیها هم دارند با مطالعه اونها شناخت پیدا میکنند به تشیع، امامان شیعه مبتلا به سندروم قصه ثابت نبودند. بعد از واقعه کربلا، قصه جاری «لازم است خلافت در دستان ما باشد»، به قصه «لازم است جامعه مسلمانان را اصلاح کنیم، مخصوصا الان که قلمرو اسلامی گستردهتر شده و با تکثر عقاید و فرهنگها طرفیم» تبدیل شد. این سندروم قصه ثابت، یک ایده ایرانی بود که مربوط به کلهشقی امپریالیستی میشد. هرچند ایرانیها حکومت رو به عربها واگذار کرده بودند، اما رسوبات امپراتوری رو نمیتونستند از ذهنشون پاک کنند. یکی از جنبههای کلهشقی امپریالیستی، ادعای حاکمیت بر واقعیت بود. که یعنی جهان در ید قدرت ماست، پس اینکه قصه جاری چه چیز باشد هم در دست ماست. اما ازونجایی که واقعیت بهرحال افسار نخواهد خورد، این سلطه بر تغییرات واقعیت، به سلطه بر تغییرات قصهها منتقل شد: «نتوانستیم واقعیت را ثابت نگه داریم، پس قصهای که درباره واقعیت است را ثابت نگه میداریم». و این زیربنای سلطهگری بر زمان بود. قصه ثابت سعی میکنه زمان رو ثابت نگه داره. اثرش رو در کلام آخوندها میبینید، که به اینکه سخنان امروزشون با سخنان یک شیخ شیعه در پانصدسال قبل تفاوتی نداشته باشه، افتخار میکنند، گویی موفق شدهاند زمان رو ثابت نگه دارند. حتی اصرار به اینکه زن امروزی همونطور لباس بپوشه که زن پانصد سال قبل میپوشید، یک تقلا برای ثابت نگه داشتن زمانه.
اسماعیلیان هم دقیقا چنین ذهنیتی رو دنبال میکردند، و افتخارشون این بود که قصه رو ثابت نگه داشتهاند، حتی اگه لازم بوده باشه با از جانگذشتگی فراوان، و حتی اگه لازم بوده باشه فقط در یکی دو قلعه! این فاصلهگیری از واقعیت به مرور چنان شدت گرفت، که بازی قدرت و سیاست رو از حتی مهاجمان مغول که تجربهای در سیاست نداشتند هم باختند، و چنان به حاشیه افتاده بودند که کسی اهمیتی به سلاخی شدنشون نداد.
پس نه، این یک نقطه قوت نیست. این یک ماده مخدر کشندهست (جالب نیست که اسماعیلیان به مصرف حشیش معروف بودند؟). خاصیت این مخدر اینه که ابتدا فرد رو قابلتر و تواناتر ازونی که هست نشون میده، اما بتدریج از چیزی که میتونست باشه هم ضعیفترش میکنه، و در نهایت جنازهش یک گوشه میفته.
مطمئن نیستم وقتی که هنوز مفهوم «پوچگرایی مذهبی» برای حتی ایرانیها چندان قابل درک نیست، چطور میتونیم برای اسراییلیها تشریحش کنیم. چون این به صورت یک پیشفرض در دنیا جا افتاده که پوچگرایی و مذهب در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، و کنار هم قرار گرفتنشون جمع نقیضین محسوب میشه.
اما لزومی نداره حتما به این جنبه تئوریک بپردازیم تا ثابت کنیم که ذهنیت مذکور، یک نقطه «قوت» نیست. بلکه برعکس باعث پوسیدگی و خرابی و افول بوده. چون این رو با واقعیتهای فیزیکی روی زمین هم میشه نشون داد. ما همیشه وقایع داریم و قصههایی درباره وقایع. مثلا شکستن سد یک واقعهست. چون سیلاب بعدش رو خودت میبینی. اینکه چطور شکست و اگه بر اثر انفجار شکست چه کسی منفجرش کرد هم یک واقعهست، اما خودت ندیدی چطور بود و توسط کی بود. پس اینکه چطور رخ داد و چه کسی انجامش داد، تبدیل میشه به قصهای درباره واقعه. یه عده اون قصه رو باور میکنند، و یه عده نمیکنند. مثلا یک قصه میتونه این باشه که جداییطلبان این کار رو کردند. یه عده که به جداییطلبان بدبینند باورش میکنند. اما اگه مدتی بعد یک جای دیگه برای یک سد دیگه هم این اتفاق افتاد، دیگه قصه قبلی کار نمیکنه. چون حتی اگه باور کنی که جداییطلبان میخواستن دومی رو هم بشکنند، باور نمیکنی که نگهبانان سد دومی از قبل براش آمادگی نداشتند و جلوی تکرارش رو نگرفتند. پس یه خلاء قصهای ایجاد میشه، و یه عده دیگه با یه قصه دیگه پرش میکنند. قصهی: «از اولش کار جداییطلبان نبود، این یه کودتاست و از داخل سیستم دارن انجامش میدن». بعبارتی شاید همیشه قصهی جاری، تطبیق دقیق با واقعه نداشته باشه، اما با اطلاعات جدید تکامل پیدا میکنه. این تکامل این مزیت رو داره که شاید خیلی نزدیک نباشی به واقعیت، اما خیلی دور هم نخواهی بود.
اما اگه قصه ثابت باشه و با اطلاعات جدید تکامل پیدا نکنه چه اتفاقی میفته؟ مزیت خیلی دور نماندن از واقعیت، از بین میره. مایندستی که در اون شکست وجود نداره، در واقع مایندستیه که قصهش ثابته و تکامل نداره، و چون تکامل نداره فاصلهش هرروز از واقعیت بیشتر میشه، و وقتی فاصله به شکل تصاعدی زیاد میشه، به ورطه بلاموضوع شدن میفته. همونطور که قبلا اسماعیلیان در این ورطه افتادند. برخلاف محتویات رایج در اینترنت، که اسراییلیها هم دارند با مطالعه اونها شناخت پیدا میکنند به تشیع، امامان شیعه مبتلا به سندروم قصه ثابت نبودند. بعد از واقعه کربلا، قصه جاری «لازم است خلافت در دستان ما باشد»، به قصه «لازم است جامعه مسلمانان را اصلاح کنیم، مخصوصا الان که قلمرو اسلامی گستردهتر شده و با تکثر عقاید و فرهنگها طرفیم» تبدیل شد. این سندروم قصه ثابت، یک ایده ایرانی بود که مربوط به کلهشقی امپریالیستی میشد. هرچند ایرانیها حکومت رو به عربها واگذار کرده بودند، اما رسوبات امپراتوری رو نمیتونستند از ذهنشون پاک کنند. یکی از جنبههای کلهشقی امپریالیستی، ادعای حاکمیت بر واقعیت بود. که یعنی جهان در ید قدرت ماست، پس اینکه قصه جاری چه چیز باشد هم در دست ماست. اما ازونجایی که واقعیت بهرحال افسار نخواهد خورد، این سلطه بر تغییرات واقعیت، به سلطه بر تغییرات قصهها منتقل شد: «نتوانستیم واقعیت را ثابت نگه داریم، پس قصهای که درباره واقعیت است را ثابت نگه میداریم». و این زیربنای سلطهگری بر زمان بود. قصه ثابت سعی میکنه زمان رو ثابت نگه داره. اثرش رو در کلام آخوندها میبینید، که به اینکه سخنان امروزشون با سخنان یک شیخ شیعه در پانصدسال قبل تفاوتی نداشته باشه، افتخار میکنند، گویی موفق شدهاند زمان رو ثابت نگه دارند. حتی اصرار به اینکه زن امروزی همونطور لباس بپوشه که زن پانصد سال قبل میپوشید، یک تقلا برای ثابت نگه داشتن زمانه.
اسماعیلیان هم دقیقا چنین ذهنیتی رو دنبال میکردند، و افتخارشون این بود که قصه رو ثابت نگه داشتهاند، حتی اگه لازم بوده باشه با از جانگذشتگی فراوان، و حتی اگه لازم بوده باشه فقط در یکی دو قلعه! این فاصلهگیری از واقعیت به مرور چنان شدت گرفت، که بازی قدرت و سیاست رو از حتی مهاجمان مغول که تجربهای در سیاست نداشتند هم باختند، و چنان به حاشیه افتاده بودند که کسی اهمیتی به سلاخی شدنشون نداد.
پس نه، این یک نقطه قوت نیست. این یک ماده مخدر کشندهست (جالب نیست که اسماعیلیان به مصرف حشیش معروف بودند؟). خاصیت این مخدر اینه که ابتدا فرد رو قابلتر و تواناتر ازونی که هست نشون میده، اما بتدریج از چیزی که میتونست باشه هم ضعیفترش میکنه، و در نهایت جنازهش یک گوشه میفته.
شیعه میگه حسین هنوز به عراق نرسیده بود که فهمید مردم کوفه خیانت کردهاند، و هنوز با سپاه حر که مأمور بود دستگیرش کنه هم خیلی فاصله داشت، و در نتیجه میتونست مسیر اومده رو برگرده و به مدینه بره، اما این کار رو نکرد چون میدونست میان دنبالش، و اگه بیان دنبالش تا مدینه هم میان، و اگه تا مدینه هم بیان مردم اونجا رو هم قتل عام میکنند، و نمیخواست بگن حسین مردم مدینه رو سپر انسانی خودش کرد.
اما شیعه هیچوقت خودش چنین تصمیمی نمیگیره. به کسانی که راکتانداز رو بالای پشتبوم مدرسه نصب میکنند پول میده، و به کسانی که زیر بیمارستان تونل حفر میکنند و توش مخفی میشن. کارخونه ساخت موتور موشک رو جایی قرار میده که هرروز صدها کارگر بیخبر به محوطهش تردد دارند. تأسیسات غنیسازی رو کنار سکونتگاهها احداث میکنه و مواد رادیواکتیو رو در انبارهایی جابجا میکنه که به عنوان قالیشویی شناخته میشن، و جلسات فرماندهی رو در آپارتمانهایی برگزار میکنه که هر اتفاقی در اون محله بیفته دهها نفر رو از بین میبره.
اون جملهای که حسین به حر گفت رو باید امروز به شیعیان گفت: «مادرتان به عزایتان بنشیند، چه میخواهید؟».
اما شیعه هیچوقت خودش چنین تصمیمی نمیگیره. به کسانی که راکتانداز رو بالای پشتبوم مدرسه نصب میکنند پول میده، و به کسانی که زیر بیمارستان تونل حفر میکنند و توش مخفی میشن. کارخونه ساخت موتور موشک رو جایی قرار میده که هرروز صدها کارگر بیخبر به محوطهش تردد دارند. تأسیسات غنیسازی رو کنار سکونتگاهها احداث میکنه و مواد رادیواکتیو رو در انبارهایی جابجا میکنه که به عنوان قالیشویی شناخته میشن، و جلسات فرماندهی رو در آپارتمانهایی برگزار میکنه که هر اتفاقی در اون محله بیفته دهها نفر رو از بین میبره.
اون جملهای که حسین به حر گفت رو باید امروز به شیعیان گفت: «مادرتان به عزایتان بنشیند، چه میخواهید؟».
اینکه تردید ایرانیها درباره پایداری آتشبس شدیدتر از تردید خود حکومته، علامت یکی دیگه از موفقیتهای اسراییله. چون این تردید از زنگ خوردن گوش بدست اومده. تا قبل ازین صدای کشیده، فقط توی اخبار خارجی بود. جایی در دور دستها در جنوب لبنان یا غزه. اما الان بیخ گوش خودشون بود. اظهارنظرهای شفاهی و مکتوب مردم اهمیتی نداره، چون در ابراز اونها هزار و یک ملاحظه فرهنگی، مذهبی، تعارفی، و حتی خانوادگی دارند. چیزی که اهمیت داره ناخودآگاهشونه، و اسراییل تونست روی اون ناخودآگاه اثر بگذاره. البته در این واقعیت که «اهمیت ندارد مردمانی که روزی شش دلار درآمد چطور فکر میکنند» تغییری ایجاد نمیکنه، اما برای اونهایی که انکار میکردند خاورمیانه چطور کار میکنه مفیده. اینجا کسی که دستش رو بالا میبره، باید مطمئن باشه که میتونه کشیده بزنه.
ایرانی به حرف من گوش نمیده. چون قرنهاست که اهمیت نمیده. نگاه کنید همین امروز از بیسواد تا روشنفکرش چه نگاهی به حمله مغول دارند. به اون حاکمی که رفت با مهاجم معامله کرد، باج داد، و دروازه شهر رو باز کرد، و مردم زنده موندند، میگه خائن. و به اون حاکمی که قدرت مهاجم رو دید، اما گفت ما تسلیم نمیشیم، و دروازه رو بست، و همشون بعد از تحمل گرسنگی، قتل عام شدند، میگن قهرمان و آزاده. درباره اونی که جان مردم براش در اولویت بوده، بدگویی میکنند، و اونی که جان مردم براش ماده مصرفی بوده رو تحسین میکنند، و کل آسیبشناسیشون از فاجعه ختم میشه به اینکه چرا تعداد بیشتری ازونهایی که جان مردم رو به راحتی خرج میکردند نداشتیم؟!
همین امروز هم همینطور نیستند؟ هر وهم و خیال و قصه و افسانهای رو محکمتر از جان انسانها و منافع دراز مدت نسلهای آینده میچسبند. و بعد که نیشابورشون با خاک یکسان شد بنشینند و روضه مصیبت بخونند.
امروز برای بار هزارم ازم پرسیدند «تو که میدونی اثر نداری چرا مینویسی؟». جوابی که الان میدم با جوابی که چند سال قبل میدادم فرق کرده. جواب قبلنم این بود که دنبال اثر رو هزاران نفر نیستم. به تعداد انگشتان دست هم باشه کافیه. اما جواب الانم اینه که انتظار اثر داشتن هم تفرعنه. برای ادای دین نوشتم. دین به همون دنیایی که به جای اینکه من رو یک سنگ در کف رودخانه خلق کنه، کسی که میتونه بنویسه خلق کرد. روزی که دوباره خواست سنگ کف رودخانه باشم، کار سنگ کف رودخانه رو انجام خواهم داد.
همین امروز هم همینطور نیستند؟ هر وهم و خیال و قصه و افسانهای رو محکمتر از جان انسانها و منافع دراز مدت نسلهای آینده میچسبند. و بعد که نیشابورشون با خاک یکسان شد بنشینند و روضه مصیبت بخونند.
امروز برای بار هزارم ازم پرسیدند «تو که میدونی اثر نداری چرا مینویسی؟». جوابی که الان میدم با جوابی که چند سال قبل میدادم فرق کرده. جواب قبلنم این بود که دنبال اثر رو هزاران نفر نیستم. به تعداد انگشتان دست هم باشه کافیه. اما جواب الانم اینه که انتظار اثر داشتن هم تفرعنه. برای ادای دین نوشتم. دین به همون دنیایی که به جای اینکه من رو یک سنگ در کف رودخانه خلق کنه، کسی که میتونه بنویسه خلق کرد. روزی که دوباره خواست سنگ کف رودخانه باشم، کار سنگ کف رودخانه رو انجام خواهم داد.
این دل بستن به «تقاضای نفت چین» امروزه که یه تأثیراتی در تصمیمات استراتژیک خاورمیانه داره، اما قرار نیست زیاد دوام داشته باشه. این نمودار ظرفیت برق خورشیدیه که چین داره هرماه اضافه میکنه. رنگ زرد مربوط به ماههای امساله. این رشد نجومی کار کشوری که دغدغه محیطزیست داره نیست. این کار کشوریه که میخواد هرچه زودتر از دیوانههای خاورمیانه خلاص بشه.
جامعه بدون نزاع نظری یک جامعه مردهست، و جامعه ما فاقد نزاع نظریه، و در نتیجه یک جامعه مردهست. اینکه میلیونها نفر پشت سر هم مهمل ببافند، و عدهای به اون مهملها بخندند و یا اعتناء نکنند، نزاع نظری نیست. فقدان نزاع نظری یعنی هیچ مسئلهای وجود نداره و هیچ جوابی وجود نداره و در نتیجه هیچ بحثی وجود نداره و در نتیجه نیاز به اندیشیدن هم وجود نداره. ممکنه این حرف عجیب بیاد که در کشوری با اینهمه مسئله، هیچ مسئلهای وجود نداشته باشه. اما این رابطه برعکسه. چون هیچ مسئلهای وجود نداره، اینهمه مسئله ایجاد شده. در جامعه ایرانی دیگه هیچ مسئلهای وجود نداره چون خود باور منسوخ شده. باید به یک چیزهایی باور داشته باشی، که بعد برات مسئله بوجود بیاد. همونطور که چون باور داری لازمه باشگاه بری، این مسئله هم برات پیش میاد که چطور روزی یک ساعت بین برنامههات جا باز کنی براش. باور به اینکه باید شأن انسانی همه رو حفظ کنیم این مسئله رو برات بوجود میاره که با دولت رفاه حفظش کنیم یا با بازار آزاد، که بعد در انتخاب بین این دو نزاع پیش بیاد. در ایران دیگه باور به اینکه باید شأن انسانی رو حفظ کنیم هم وجود نداره. و خیلی چیزهای دیگه. برای همینه که دیگه مسئله چیستی حکومت هم دیگه وجود نداره. ممکنه همین فردا دزدان دریایی اقیانوس هند وارد شده و بر حکومت فعلی غلبه کرده و تشکیلات خودشون رو راهاندازی کنند، و ایرانی بپذیره که حکومت یعنی همین که این دزدان دریایی ساختند.
حرکت جامعه مرده، مثل حرکت جسدیه که از شاخه درختی آویزانه، و باد تکونهایی بش میده و اون تکون این خطای دید رو بوجود میاره که داره کارهایی انجام میده. این نصیحت که به صدای این جامعه نباید گوش داد، که اخیرا برخی به کار میبرند، قابل درکه؛ اما عبارت دقیقترش باید این باشه: این جامعه صدایی نداره که کسی بخواد گوش بده یا نده. اگه صدایی هست، صدای باده.
حرکت جامعه مرده، مثل حرکت جسدیه که از شاخه درختی آویزانه، و باد تکونهایی بش میده و اون تکون این خطای دید رو بوجود میاره که داره کارهایی انجام میده. این نصیحت که به صدای این جامعه نباید گوش داد، که اخیرا برخی به کار میبرند، قابل درکه؛ اما عبارت دقیقترش باید این باشه: این جامعه صدایی نداره که کسی بخواد گوش بده یا نده. اگه صدایی هست، صدای باده.
Anarchonomy
انسان میتونه با فلز زندگی کنه. میتونه با فلز انس بگیره. میتونه فلز رو دوست خودش ببینه، و میتونه اون رو دشمن خودش ببینه. اف۱۶ ارتقاء یافته برای یک اسراییلی، یک فلز رفیقه. چون میدونه داره جونش رو نجات میده. داره برای خانوادهش کار میکنه. محصول همبستگی مردمشه،…
در همه جای دنیا، و در همه دورانها، دو انگیزه عمده برای جاسوسی و نفوذ وجود داره. پول، و دلایل ایدئولوژیک. در مورد پول که همیشه یک مسئله واضح بوده، و در کشوری مبتلا به فساد سیستماتیک پررنگتره. اینکه حکومتی که در عرض نیم قرن خودش با دست خودش کاری کرده که در هر اداره و ارگان و نهادی وارد میشی، از همون دم در باید اسکناسهای درشت تقدیم کنی تا برسی به طبقه آخر، بیشترین آسیبپذیری رو از انگیزههای پولی داره، روشنتر از خورشیده و معلوم نیست چرا عدهای ژست کاشف میگیرند از بیان واقعیتش.
انگیزه ایدئولوژیک هم به دو شاخه تقسیم میشه. شاخه اول مربوط به تضادهای تئوریکه. مثل کسی که معتقده ایدئولوژی حاکم کلا غلط است و مقابله باش کار درستیه. شاخه دوم هم مربوط به زخمهای فیزیکیه. مثل کسی که کثافتکاری افراد رو دیده و نتیجه گرفته هر نوع ضربه زدن به این افراد، به نفع همهست (خریت ذاتی تشکیلات مانع این میشه که بفهمه همین اعمال خشونت کور بوسیله اعدام فلهای، که تعدادش از تلفات خود جنگ هم بیشتر شده، زمینهساز پرورش موج جدیدی از نفرتهاست که انگیزه خنجر زدن از پشت رو فراهم میکنه دوباره. یعنی خودش داره اون خنجر رو تیز میکنه).
اما در ایران علاوه بر دو مورد جنرال بالا، یک انگیزه سوم هم وجود داره، و اون درباره هوش افراده. تشکیلات لمپن و پلشت، ذاتا توانایی جذب آدمهای باهوش رو نداره. بنابراین بدون داشتن اطلاعات هم میشه با دقت بالایی گفت هرکس برای این رژیم کار میکنه یک ابله است. اما همه ابلهان هم در یک سطح نیستند، و جنسشون با هم متفاوته (همونطور که بلاهت کسی که با مواد مخدر خودش رو از بین میبره متفاوته با بلاهت کسی که عقلش میرسه اینکار رو نکنه، اما نگاه بالا به پایین به معتادها داره و اونها رو مستحق هر فلاکتی میدونه). درصدی ازین افراد وقتی وارد مجموعه میشن، متوجه دو واقعیت میشن. یک، میانگین جامعه باسوادتر و آگاهتر از مقامات هستند. یا مقامات خیلی نفهمتر از میانگین جامعه هستند. دو، عقلانیت موجود در مجموعه بقدری پایینه که ضربه زدن بش مشابه لگد زدن به الاغیه که متوجه نمیشه از کجا ضربه خورد. ترکیب این دو باعث میشه نگاه «ضعیفتر باید حذف شود» در رقابت بقا رو پیدا کنه، چون خودش رو کسی که در بین رجالهها حیف شده میبینه. بنابراین نه تنها ترحمی به اونها نداره، بلکه حذفشدنشون و ضربه خوردنشون رو یک جور برقراری تعادل در نظر میگیره.
انگیزه ایدئولوژیک هم به دو شاخه تقسیم میشه. شاخه اول مربوط به تضادهای تئوریکه. مثل کسی که معتقده ایدئولوژی حاکم کلا غلط است و مقابله باش کار درستیه. شاخه دوم هم مربوط به زخمهای فیزیکیه. مثل کسی که کثافتکاری افراد رو دیده و نتیجه گرفته هر نوع ضربه زدن به این افراد، به نفع همهست (خریت ذاتی تشکیلات مانع این میشه که بفهمه همین اعمال خشونت کور بوسیله اعدام فلهای، که تعدادش از تلفات خود جنگ هم بیشتر شده، زمینهساز پرورش موج جدیدی از نفرتهاست که انگیزه خنجر زدن از پشت رو فراهم میکنه دوباره. یعنی خودش داره اون خنجر رو تیز میکنه).
اما در ایران علاوه بر دو مورد جنرال بالا، یک انگیزه سوم هم وجود داره، و اون درباره هوش افراده. تشکیلات لمپن و پلشت، ذاتا توانایی جذب آدمهای باهوش رو نداره. بنابراین بدون داشتن اطلاعات هم میشه با دقت بالایی گفت هرکس برای این رژیم کار میکنه یک ابله است. اما همه ابلهان هم در یک سطح نیستند، و جنسشون با هم متفاوته (همونطور که بلاهت کسی که با مواد مخدر خودش رو از بین میبره متفاوته با بلاهت کسی که عقلش میرسه اینکار رو نکنه، اما نگاه بالا به پایین به معتادها داره و اونها رو مستحق هر فلاکتی میدونه). درصدی ازین افراد وقتی وارد مجموعه میشن، متوجه دو واقعیت میشن. یک، میانگین جامعه باسوادتر و آگاهتر از مقامات هستند. یا مقامات خیلی نفهمتر از میانگین جامعه هستند. دو، عقلانیت موجود در مجموعه بقدری پایینه که ضربه زدن بش مشابه لگد زدن به الاغیه که متوجه نمیشه از کجا ضربه خورد. ترکیب این دو باعث میشه نگاه «ضعیفتر باید حذف شود» در رقابت بقا رو پیدا کنه، چون خودش رو کسی که در بین رجالهها حیف شده میبینه. بنابراین نه تنها ترحمی به اونها نداره، بلکه حذفشدنشون و ضربه خوردنشون رو یک جور برقراری تعادل در نظر میگیره.
جایی که اعتراف تلویزیونی پخش میکنه که طرف برمبنای همون اعتراف اعدام میشه، یک مکان غیرنظامی نیست. صداسیما ساختمان روابط عمومی سپاهه، و سپاه هم صرفا نیروهای مسلح یک کشور نیست، یک ارگان تروریستیه، و بش افتخار هم میکنه. اما این خوبه که دارید با این واقعیتها روبرو میشید (دیر بهتر از هرگزه). که این تعاریفی که در دنیا درست کردن و در رسانهها توجیهش میکنند، برمبنای تجربیات من و شما نیست. در واقع اگه پاهای من رو تو زیرزمین ساختمان وزارت کشور قطع کنند، و بیام بیرون به تمام دنیا بگم آقا اونجا یه وزارتخانه نیست، ازم قبول نمیکنند. چون تجربه من رو به رسمیت نمیشناسند. تنها موضع سیاسی خودشون رو به رسمیت میشناسند و طبق اون موضع تعیین میکنند که چه کاری جنایت جنگیه و چه کاری نیست. درد من و شما اعتباری در دنیا نداره.
ویروس فاشیسم شیعی دوگانههای جعلی زیادی ساخت، و یکیش وضعیت صفر و یکی درباره هیئت سکولاره. در این دوگانه فیک، هیئت یا باید تا گردن در سیاست حکومتی فرو رفته باشه، تا جایی که عزادار حسینی تا «غلام برهنه دربار سلطنتی» تنزل پیدا کرده باشه، یا باید هیئتی عاری از هر گونه نظر و موضع درباره اجتماع و سیاست باشه. اما سکولاریسم درباره لال بودن آدمهای مذهبی نیست. سکولاریسم درباره مذهب را بالاتر از آزادی قرار ندادن و بالاتر از حقوق مردم قرار ندادن و بالاتر از رأی مردم قرار ندادنه. در همه کشورهای دموکراتیک که آزادی بیان برقراره، آدمهای مذهبی دارند درباره همهچیز نظر میدن که خیلی ازون نظرات مستقیم یا غیرمستقیم متوجه سیاست میشه. مثلا «موضع مسیحیان درباره مهاجر غیرقانونی» داریم، یا «موضع مسیحیان درباره انضباط مالی دولت». همشون هم سکولارند. البته همیشه کارخرابیهایی هم پیش میاد، مثل قوانین جدید سقط جنین در آمریکا که به جای مقابله با تخریبگرایی چپ، به جنگ صلیبی علیه زنان تبدیل شده و صحنههای زشتی رو بوجود آورده. همونطور که اسراییلستیزی در اروپا جنبه مسیحیتی هم داره، از روی لجاجتی که با یهودیان دارند، و صرفا حقوقبشری نیست، چون همین مسیحیان از بشار اسد با این توجیه دفاع میکردند که «حالا یه مقدار قتلعام بکنه وحوش مسلمان رو بد هم نیست، عوضش داره از اقلیت مسیحی ساکن دمشق محافظت میکنه». اما امکان نداره آزادی برقرار باشه و هیچ کارخرابی هم رخ نده، و مذهبیها در مواقعی حیثیت برای خودشون باقی نذارن. مهم اینه که کشورشون سکولاره، مردم سکولارند، و همه این حرفها و بحثها و دعواها هم وجود داره.
البته اگه هیئت سکولار امروزی بخواد موضع سیاسی ارائه کنه یا توسط ازادل حکومتی سرکوب میشه، یا اقدامی سیاسی رو تجویز میکنه که در دایره حکمرانی قرار میگیره، چون «کار ایکس برای کشور باید انجام شود» میتونه به راحتی به عنوان «نظام باید کار ایکس را برای کشور انجام دهد» تعبیر بشه، که همین امر یا توصیه به حکومت، اعتبار دادن به حکومت تلقی میشه، و اعتبار دادن همان حمایت کردن معنی میده. کیس فرصتطلبانهای مثل آقامیری ثابت کرد تاریخ مصرف چنین رویکردی خیلی کوتاهه و به زودی به «از ملت مانده و از حکومت رانده» منجر میشه، که برای هیئتی که دنبال مناسکه و نه لایک جمع کردن، هزینه غیرقابل توجیهیه. پس نمیشه انتظار داشت در شرایط فعلی هیئت سکولار موضع سیاسی عرضه کنه. اما باید این رو در ذهن داشت که سکولاریسم اینی نیست که در ایران تعریف شده و جا انداخته شده. نباید اجازه داد این ویروس تعاریف رو تغییر بده.
البته اگه هیئت سکولار امروزی بخواد موضع سیاسی ارائه کنه یا توسط ازادل حکومتی سرکوب میشه، یا اقدامی سیاسی رو تجویز میکنه که در دایره حکمرانی قرار میگیره، چون «کار ایکس برای کشور باید انجام شود» میتونه به راحتی به عنوان «نظام باید کار ایکس را برای کشور انجام دهد» تعبیر بشه، که همین امر یا توصیه به حکومت، اعتبار دادن به حکومت تلقی میشه، و اعتبار دادن همان حمایت کردن معنی میده. کیس فرصتطلبانهای مثل آقامیری ثابت کرد تاریخ مصرف چنین رویکردی خیلی کوتاهه و به زودی به «از ملت مانده و از حکومت رانده» منجر میشه، که برای هیئتی که دنبال مناسکه و نه لایک جمع کردن، هزینه غیرقابل توجیهیه. پس نمیشه انتظار داشت در شرایط فعلی هیئت سکولار موضع سیاسی عرضه کنه. اما باید این رو در ذهن داشت که سکولاریسم اینی نیست که در ایران تعریف شده و جا انداخته شده. نباید اجازه داد این ویروس تعاریف رو تغییر بده.