اگه ۶۸ درصد بودیم چه تفاوتی ایجاد میشد از دید شما؟
جولانی نماینده چند درصد مردم سوریهست؟ حتی در داخل القاعده که بیعتگیری میکردند اکثریت رو نداشت. اما به قدرت رسید، چون قدرتها دیدند این حاضره بازی رو تا تهش ادامه بده، و حاضره منافع ما رو تأمین کنه. ما ۶۸ درصد هم بودیم اما هیچکس در بین ما نبود که حاضر باشه خودش رو کثیف کنه و بازی رو تا تهش ادامه بده و منافع قدرتها رو تأمین کنه، صرفا تماشاچی باقی میموندیم. همونطور که مردم سوریه تماشاچی هستند. اینجا هنوز اینکه «بضاعت ما خیلی کم است و با این بضاعت کم چارهای جز تسلیم در برابر قدرتها را نداریم» یک ایده غریب و خائنانه تلقی میشه. حتی در بین اونهایی که حاضرند جانشون رو برای تغییر مسیر کشور فدا کنند. مشکل اصلی این خود عظیم و مقتدرپنداری کل جامعهست، فارغ ازینکه هر جبهه در موضوعات دیگه چه اختلافاتی دارند یا ندارند.
جولانی نماینده چند درصد مردم سوریهست؟ حتی در داخل القاعده که بیعتگیری میکردند اکثریت رو نداشت. اما به قدرت رسید، چون قدرتها دیدند این حاضره بازی رو تا تهش ادامه بده، و حاضره منافع ما رو تأمین کنه. ما ۶۸ درصد هم بودیم اما هیچکس در بین ما نبود که حاضر باشه خودش رو کثیف کنه و بازی رو تا تهش ادامه بده و منافع قدرتها رو تأمین کنه، صرفا تماشاچی باقی میموندیم. همونطور که مردم سوریه تماشاچی هستند. اینجا هنوز اینکه «بضاعت ما خیلی کم است و با این بضاعت کم چارهای جز تسلیم در برابر قدرتها را نداریم» یک ایده غریب و خائنانه تلقی میشه. حتی در بین اونهایی که حاضرند جانشون رو برای تغییر مسیر کشور فدا کنند. مشکل اصلی این خود عظیم و مقتدرپنداری کل جامعهست، فارغ ازینکه هر جبهه در موضوعات دیگه چه اختلافاتی دارند یا ندارند.
تنوع مشتریان نفتی ایران در طول ده سال گذشته به طور کامل از بین رفته و در واقع الان فقط چین مشتری نفت این کشوره. اگه قرار باشه کسی بتونه آخوند رو از مخمصه فعلی نجات بده، اون چینه. چون اختلال در تأمین نفت، اونم در حالی که هنوز درگیر جنگ تعرفههاست، چیزیه که اصلا نمیخواد رخ بده. اما اگه بخواد آخوند رو نجات بده، این کار رو مجانی انجام نخواهد داد و چیزهایی ازشون خواهد خواست که قبلا حاضر نبودن بپذیرند.
این کاریه که با اوکراین کردند. این کاریه که قدرت امپریالیست میکنه.
وقتی جیغ ابلهان دراماتیک که با رد نور گلولههای تیربار ضدهوایی هم دچار لرز و وحشت میشن رو میشنوم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که شما لایق آرامش سابق نبودید، و لایق مراقبتهایی که ازتون میشه تا در حد ممکن هیزم تر نباشید هم نیستید. شما برخلاف نالههاتون، خیلی هم خوششانس بودید و هستید، که از چیزی بهرهبند هستید که لایقش نیستید. غرب و شرق عالم هم دارند تلاش میکنند تا نتیجه کامل خریتهای خودتون رو نبینید و از بزرگترین ماشین جنگی جهان تخفیف بگیرید.
کاش بعد از خوابیدن صداها امکان مهاجرت تعداد بیشتری از شما فراهم میشد، تا مایی که همیشه منتظر بدترین قصابها هستیم رو با کابوسهای واقعیمون تنها بگذارید. جیغ بنفش عافیتطلبی شما با پوستکلفتی ضروریای که خاورمیانه میطلبه، همخوانی نداره. برید جایی که قهوه استارباکس به دست برای مظلومان جهان شعار میدن.
وقتی جیغ ابلهان دراماتیک که با رد نور گلولههای تیربار ضدهوایی هم دچار لرز و وحشت میشن رو میشنوم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که شما لایق آرامش سابق نبودید، و لایق مراقبتهایی که ازتون میشه تا در حد ممکن هیزم تر نباشید هم نیستید. شما برخلاف نالههاتون، خیلی هم خوششانس بودید و هستید، که از چیزی بهرهبند هستید که لایقش نیستید. غرب و شرق عالم هم دارند تلاش میکنند تا نتیجه کامل خریتهای خودتون رو نبینید و از بزرگترین ماشین جنگی جهان تخفیف بگیرید.
کاش بعد از خوابیدن صداها امکان مهاجرت تعداد بیشتری از شما فراهم میشد، تا مایی که همیشه منتظر بدترین قصابها هستیم رو با کابوسهای واقعیمون تنها بگذارید. جیغ بنفش عافیتطلبی شما با پوستکلفتی ضروریای که خاورمیانه میطلبه، همخوانی نداره. برید جایی که قهوه استارباکس به دست برای مظلومان جهان شعار میدن.
عکس این کلاهک خوشهای موشکشون رو قبلا منتشر کرده بودن و اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که چرا انقدر کوچکند؟ الان اسراییل میگه بیست تا گلوله داره که هر کدوم فقط دو کیلو و نیم وزن داره! یعنی اینهمه انرژی و هزینه صرف کنی که بفرستی تا اونجا، در حالی که اثرش کمتر از کلاهکهای معمولی خودته! فقط برای اینکه رندومتر آدم بکشه. چون شعاعی که هر کدوم ازون بیست تا میفته توش میتونه هشت کیلومتر باشه.
شیعه اینه، و جز این نیست. اگه کسی بتون گفت شیعه جور دیگهایه باور نکنید. خودشون دقیقا دارن توضیح میدن تشیع یعنی چه رفتاری، و چه منشی، و چه مسلکی.
شیعه اینه، و جز این نیست. اگه کسی بتون گفت شیعه جور دیگهایه باور نکنید. خودشون دقیقا دارن توضیح میدن تشیع یعنی چه رفتاری، و چه منشی، و چه مسلکی.
وقتی پایین کوهی تمام چیزی که از بالای کوه میدونی، یا تصور خودته، یا داستانهایی که دیگران تعریف کردهاند. روزی که با پای خودت رفتی بالا، انتظارت اینه که هرچه به قله نزدیکتر میشی همهچی متفاوتتر، پیچیدهتر، و باشکوهتر باشه. اگه غیر ازین باشه دچار ناهمگونی شناختی میشی. اگه غیر ازین باشه حس میکنی تا الان داشتی توی قصهها زندگی میکردی.
در تشکیلات اوباش پوچگرا، سلسله مراتب درست مانند کوهیه که بالاش پستتر از دامنههاشه. تا وقتی پایینی، پلشتیها رو که میبینی به خودت میگی اینها نیروی پیشپا افتادهش هستند. هرچی برم بالاتر، حرفهای، مخوفتر، و کارآمدتر میشن. اما اون اندک افراد هشیاری که فرصت میکنند بالاهاش هم ببینند، میدونند که برعکسه، و هرچه به قله نزدیکتر بشی، همهچیز ابتداییتر، بهمریختهتر، هیئتیتر، و بیهدفتره. در واقع نه تنها تو به عنوان یک ناظر، بلکه همون نیروهای پیشپاافتاده دامنه هم متکی به قصههایی درباره «بالا» در حال خدمتند، و برای همین سعی میکنند موثرتر، پرتلاشتر، و وفادارتر باشند.
قسمت سیاه زندگی همینه که خیلیها دلخوش به یک قصه زندگی میکنند و در حال خدمت به اون قصه میمیرند.
در تشکیلات اوباش پوچگرا، سلسله مراتب درست مانند کوهیه که بالاش پستتر از دامنههاشه. تا وقتی پایینی، پلشتیها رو که میبینی به خودت میگی اینها نیروی پیشپا افتادهش هستند. هرچی برم بالاتر، حرفهای، مخوفتر، و کارآمدتر میشن. اما اون اندک افراد هشیاری که فرصت میکنند بالاهاش هم ببینند، میدونند که برعکسه، و هرچه به قله نزدیکتر بشی، همهچیز ابتداییتر، بهمریختهتر، هیئتیتر، و بیهدفتره. در واقع نه تنها تو به عنوان یک ناظر، بلکه همون نیروهای پیشپاافتاده دامنه هم متکی به قصههایی درباره «بالا» در حال خدمتند، و برای همین سعی میکنند موثرتر، پرتلاشتر، و وفادارتر باشند.
قسمت سیاه زندگی همینه که خیلیها دلخوش به یک قصه زندگی میکنند و در حال خدمت به اون قصه میمیرند.
Anarchonomy
وقتی پایین کوهی تمام چیزی که از بالای کوه میدونی، یا تصور خودته، یا داستانهایی که دیگران تعریف کردهاند. روزی که با پای خودت رفتی بالا، انتظارت اینه که هرچه به قله نزدیکتر میشی همهچی متفاوتتر، پیچیدهتر، و باشکوهتر باشه. اگه غیر ازین باشه دچار ناهمگونی…
و گفتم اگه خود مردم ابتکار عمل رو در دست نداشته باشند، و پروسه «غیرممکن کردن حکمرانی» رو خودشون انجام ندن، یک نیروی بیگانه در خارج، و یا یک نیروی فاشیست در داخل، ابتکار عمل رو در دست خواهد داشت، و اون نیرو هرچیزی که بدست بیاره، با کسی شریک نمیشه، و مجبورید اتفاقات مابعدش رو صرفا تماشا کنید. از جمله فروریختن قصهها رو، و سهم نداشتن خود در ساخت قصههای جدید رو.
برای اینکه ببینید چرا ما جولانی نداریم، باید ببینید چرا کسی که داریم نرگس محمدی است.
صبر اسراییل و آمریکا، بیانتها نیست، و راه پیش رو از دو حالت خارج نیست. یا ادامه کمپین نظامی تا متلاشی کردن کل نظام، که فعلا ممکن نیست، چون نیاز به یک اپوزیسیون مسلح خونریز داره؛ یا اخته کردنش تا جایی که همراه با حکومت، خود ایران هم به ورطه بیبضاعتی بیفته، که یعنی همون بازی با سرنوشت مردم ایران که معلوم نیست به کجا منتهی بشه (این کشور مدتهاست که بیبضاعته، و هرکس که تونسته قصههای رسانهای بعلاوه خیالات ایرانی شهرنشین رو از ورودیهای ذهنش فیلتر کنه، از قبل بش پی برده. اما بیبضاعتی بعد ازین از نوعی متفاوت از بیبضاعتی قبل ازین خواهد بود). در این شرایط، هیچکس به اینکه «جنگ بد است و بچهها گریه میکنند» گوش نمیده، چون هیچ مسئلهای از بازی رو حل نمیکنه. نه تنها قدرتهای خارجی درگیر در بازی، بلکه مردم داخل کشور هم فقط به کسی اهمیت خواهند داد که حداقل گوشهای از مسئله رو حل کنه. بیانیههایی در جهت اعلام اینکه «ولی شماها هرچی بگید من سمت درست تاریخ میایستم» برای اینکه آدم خوبی باشه لازمه، اما مسئلهای رو حل نمیکنه.
اما چرا دقیقا در حساسترین شرایط که لازم بود مسئلهحلکن داشته باشیم، بیانیهخوان داریم؟
دو علت برای این مصیبت وجود داره.
اول فاجعه ۵۷، که همه رو به آدمهای بد تبدیل کرد، در حالی که قبلش خیلی معلوم نبود پتانسیل هرکس در بد بودن تا کجاست. وقتی همه فهمیدند چقدر میتونند بد باشند، و چقدر بدی ببینند، دچار یک ترومای جمعی شدند. نتیجه این تروما، احتیاطی بیمارگونه برای آدم خوب بودنه، حتی اگه در عمل آدم خوبی نباشند. بیمارگونه برای اینکه این احتیاط از روی عقل نیست. از روی تبعات یک وحشته.
دوم وهم شهرنشین ایرانی درباره همشهری بودن با اروپاییهاست، که باعث میشه فکر کنه باید رضایت خاطر اونها رو جلب کنه. شهروند اروپایی ضدجنگه، هشتگبازه، با اسپرینویسی مبارزه میکنه، و ضداسراییله. ایرانی شهرنشین با این وهم که با اونها در یک قبیلهست، واهمه داره ازینکه چیزی بگه و موضعی بگیره و حرکتی انجام بده که شهروند لیبرال سگ و گربهدار اروپایی تأییدش نکنه. در حالی که در دایرهای جغرافیایی قرار داره که همخانوادههاش افغانی و یمنی و پاکستانی و عراقی هستند، و کلاشینکف بینشون قضاوت میکنه.
اینکه ما جولانی نداریم، و اونی که داریم نرگس محمدیه، ربط زیادی به این داره که ایرانیها مثل کسی هستند که دوست داره بیشتر روز و شب رو بخوابه، چون هروقت میخوابه رویا میبینه و توی رویا همه دوستش دارند، ولی تو بیداری طرفداری نداره. که یعنی داره حسش رو به سرنوشتش ترجیح میده. سرنوشتش به این بستگی داره که تا جای ممکن بیدار بمونه، اما حسش ازش میخواد خواب بمونه. ما ملت احساساتی نیستیم، اونطور که میگن. ما ملت ترجیح دادن احساس هستیم.
صبر اسراییل و آمریکا، بیانتها نیست، و راه پیش رو از دو حالت خارج نیست. یا ادامه کمپین نظامی تا متلاشی کردن کل نظام، که فعلا ممکن نیست، چون نیاز به یک اپوزیسیون مسلح خونریز داره؛ یا اخته کردنش تا جایی که همراه با حکومت، خود ایران هم به ورطه بیبضاعتی بیفته، که یعنی همون بازی با سرنوشت مردم ایران که معلوم نیست به کجا منتهی بشه (این کشور مدتهاست که بیبضاعته، و هرکس که تونسته قصههای رسانهای بعلاوه خیالات ایرانی شهرنشین رو از ورودیهای ذهنش فیلتر کنه، از قبل بش پی برده. اما بیبضاعتی بعد ازین از نوعی متفاوت از بیبضاعتی قبل ازین خواهد بود). در این شرایط، هیچکس به اینکه «جنگ بد است و بچهها گریه میکنند» گوش نمیده، چون هیچ مسئلهای از بازی رو حل نمیکنه. نه تنها قدرتهای خارجی درگیر در بازی، بلکه مردم داخل کشور هم فقط به کسی اهمیت خواهند داد که حداقل گوشهای از مسئله رو حل کنه. بیانیههایی در جهت اعلام اینکه «ولی شماها هرچی بگید من سمت درست تاریخ میایستم» برای اینکه آدم خوبی باشه لازمه، اما مسئلهای رو حل نمیکنه.
اما چرا دقیقا در حساسترین شرایط که لازم بود مسئلهحلکن داشته باشیم، بیانیهخوان داریم؟
دو علت برای این مصیبت وجود داره.
اول فاجعه ۵۷، که همه رو به آدمهای بد تبدیل کرد، در حالی که قبلش خیلی معلوم نبود پتانسیل هرکس در بد بودن تا کجاست. وقتی همه فهمیدند چقدر میتونند بد باشند، و چقدر بدی ببینند، دچار یک ترومای جمعی شدند. نتیجه این تروما، احتیاطی بیمارگونه برای آدم خوب بودنه، حتی اگه در عمل آدم خوبی نباشند. بیمارگونه برای اینکه این احتیاط از روی عقل نیست. از روی تبعات یک وحشته.
دوم وهم شهرنشین ایرانی درباره همشهری بودن با اروپاییهاست، که باعث میشه فکر کنه باید رضایت خاطر اونها رو جلب کنه. شهروند اروپایی ضدجنگه، هشتگبازه، با اسپرینویسی مبارزه میکنه، و ضداسراییله. ایرانی شهرنشین با این وهم که با اونها در یک قبیلهست، واهمه داره ازینکه چیزی بگه و موضعی بگیره و حرکتی انجام بده که شهروند لیبرال سگ و گربهدار اروپایی تأییدش نکنه. در حالی که در دایرهای جغرافیایی قرار داره که همخانوادههاش افغانی و یمنی و پاکستانی و عراقی هستند، و کلاشینکف بینشون قضاوت میکنه.
اینکه ما جولانی نداریم، و اونی که داریم نرگس محمدیه، ربط زیادی به این داره که ایرانیها مثل کسی هستند که دوست داره بیشتر روز و شب رو بخوابه، چون هروقت میخوابه رویا میبینه و توی رویا همه دوستش دارند، ولی تو بیداری طرفداری نداره. که یعنی داره حسش رو به سرنوشتش ترجیح میده. سرنوشتش به این بستگی داره که تا جای ممکن بیدار بمونه، اما حسش ازش میخواد خواب بمونه. ما ملت احساساتی نیستیم، اونطور که میگن. ما ملت ترجیح دادن احساس هستیم.
Forwarded from Anarchonomy
بعد از هزاران سال، شاهد نمایش فروریختن اندیشه تاریک ایرانی هستیم. چرا باید عجله کرد که این نمایش تموم بشه؟ بله، اندیشه ایرانی تاریک بود که امروز ایران به استثناییترین سیاهچال دنیا، در همه زمینهها، تبدیل شده. در حالی که بیشتر از هر ملتی ادعای نور و روشنایی داشت! اشتباه نکنید، گندهگوزی ایرانی، باستانیه، اما مربوط به فتوحاتش نیست. اونها هرچه بودند مدیون جنم پادشاهان و فرماندهان بودند. گندهگوزی ایرانی درباره اندیشهای بود که داشت، یا ادعا داشت که داره. که ما نور پرستیم، پسران نوریم، ما طرفدار نوریم، دین ما درباره نوره، فلسفه ما درباره نوره، تقویم ما درباره نوره، رسومات ما درباره نوره، شب یلدا و نور و فلان، چهارشنبه سوری و نور و بهمان، اسطورههامون با تاریکی جنگیدن، خودمون سرباز نوریم، وسط پرچممون نوره. ما حتی نور و ظلمات رو وارد قرآن کردیم (باور ندارید متن قرآن تحت تأثیر ایران بود؟ عیب نداره، بزرگ میشید میفهمید)، بعید نیست که نوربازی از اینجا به چین هم سرایت کرد.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفتخوری بودیم و دغلبازی و خرابکاری و لاتبازی. اما همه اینها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی میرسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمیذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمتپرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمیذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همهچیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول میزدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگهای نداریم، و جز با لاتبازی از هیچکدوم از مدعیات فلسفیمون نمیتونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشتهاند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملتها نفهمیدهاند! که این اقیانوس زشتیها که در اون غوطهور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو میکنی زودتر تموم بشه چون شما میخوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که میشد چادر زد. جنگلهای اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاکپرست نیستم. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمالپرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا میکنم که تو قصهها هم نیست. آدمهای قبل از من تا سههزار سال قبل، و احتمالا آدمهای بعد از من تا قرنها بعد، به اندازه من خوششانس نبودهاند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمیتونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفتخوری بودیم و دغلبازی و خرابکاری و لاتبازی. اما همه اینها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی میرسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمیذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمتپرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمیذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همهچیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول میزدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگهای نداریم، و جز با لاتبازی از هیچکدوم از مدعیات فلسفیمون نمیتونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشتهاند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملتها نفهمیدهاند! که این اقیانوس زشتیها که در اون غوطهور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو میکنی زودتر تموم بشه چون شما میخوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که میشد چادر زد. جنگلهای اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاکپرست نیستم. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمالپرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا میکنم که تو قصهها هم نیست. آدمهای قبل از من تا سههزار سال قبل، و احتمالا آدمهای بعد از من تا قرنها بعد، به اندازه من خوششانس نبودهاند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمیتونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
در این مورد، سخت میشه یک خط کشید بین غرب و شرق. مثلا فرهنگ خودقربانیپنداری که در دوره معاصر رواج پیدا کرده، از غرب اومد. یا این نظریه توطئه که دنیا رو دارن یه عده قلیل اداره میکنند و ما هیچکارهایم!
اون قسمتش که مربوط به بیابانهای اطراف ماست، نسبت دهقان و سلطانه. بسیاری از شرقیها خودشون رو همچنان دهقانی میبینند که صرفا ناظر آمد و شد سلاطینه، و کارهای نیست. مخصوصا وقتی میدیده همه کارها با خشونت پیش رفته، و خودش داخل بازی خشونت نیست، در نتیجه نقشی در کارها نداره. ما حتی وقتی به کودکان آموزش دادیم، درباره این بود که چطور دهقان بدردبخوری باش! درباره پیدا کردن علت کارخرابیها نبود، و در واقع اصلا درباره پیدا کردن علتها نبود. که حاصلش شده اینکه ایرانی امروزی کلا در پیدا کردن علت، در حالت معلولیت کامله.
اون قسمتش که مربوط به بیابانهای اطراف ماست، نسبت دهقان و سلطانه. بسیاری از شرقیها خودشون رو همچنان دهقانی میبینند که صرفا ناظر آمد و شد سلاطینه، و کارهای نیست. مخصوصا وقتی میدیده همه کارها با خشونت پیش رفته، و خودش داخل بازی خشونت نیست، در نتیجه نقشی در کارها نداره. ما حتی وقتی به کودکان آموزش دادیم، درباره این بود که چطور دهقان بدردبخوری باش! درباره پیدا کردن علت کارخرابیها نبود، و در واقع اصلا درباره پیدا کردن علتها نبود. که حاصلش شده اینکه ایرانی امروزی کلا در پیدا کردن علت، در حالت معلولیت کامله.
خیلی سوال پرسیده میشه که چه خواهد شد؟ تا کجا پیش میره؟
نمیدونم. ولی کافیه بدونید در ایران امورات دست کسانیه که حمله ۷ اکتبر رو طراحی کردن. کیفیت همهچیز مثل اونه. سطح دوراندیشی مثل اونه. نقش عقل در تصمیمگیری مثل اونه. در تشیع پوچگرا، چیزی به عنوان «تغییر مسیر» وجود نداره. جنگ و باخت همهچیز برای شما اتفاقات ناگوارند. برای شیعه پوچگرا بخشی از وظایفند. خراب کردن زندگی، وظیفه شیعه پوچگراست. و تا موانعی جلوش نباشه وظیفهش رو رها نمیکنه.
نمیدونم. ولی کافیه بدونید در ایران امورات دست کسانیه که حمله ۷ اکتبر رو طراحی کردن. کیفیت همهچیز مثل اونه. سطح دوراندیشی مثل اونه. نقش عقل در تصمیمگیری مثل اونه. در تشیع پوچگرا، چیزی به عنوان «تغییر مسیر» وجود نداره. جنگ و باخت همهچیز برای شما اتفاقات ناگوارند. برای شیعه پوچگرا بخشی از وظایفند. خراب کردن زندگی، وظیفه شیعه پوچگراست. و تا موانعی جلوش نباشه وظیفهش رو رها نمیکنه.
چپهای ایران، که از وقتی شبکههای اجتماعی اختراع شده نتونستن برای مخاطب هشتاد میلیون نفری صفحهای داشته باشند که بیش از ده هزار بیننده داشته باشه، بیش از معتادان ایراناینترنشنال سقوط نظام رو نزدیک میبینند و از الان برای آینده شومی که «غرب جنایتکار» برای ایران تدارک دیده، روضه «مرگ بر امپریالیسم» میخونند.
تحلیل همهچیز برای این جماعت همواره حداقلی، خیلی آسونه. اگه رژیم ساقط شد، میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان خیر شما را نمیخواستند؟ حالا میخواید با این هرج و مرج بوجود آمده چه کنید؟»، و اگه ساقط نشد میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان مشاوران خوبی ندارند و هردفعه اشتباه محاسباتی میکنند؟».
از نظر اینها وطن صرفا یک سوژهست برای کوبیدن قدرتها، تا ژست همیشگی «مبارزه توده با مستکبران» رو حفظ کنند. این ژست همیشه برای آدمهایی که روش دیگهای برای «آدمِ برحق» بودن بلد نیستند، جذابیت داشته. اینکه دقیقا چه اتفاقاتی میفته فرع ماجراست. همونطور که غزه هم براشون صرفا یه سوژه بود، و همه اتفاقاتش، فرع.
تحلیل همهچیز برای این جماعت همواره حداقلی، خیلی آسونه. اگه رژیم ساقط شد، میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان خیر شما را نمیخواستند؟ حالا میخواید با این هرج و مرج بوجود آمده چه کنید؟»، و اگه ساقط نشد میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان مشاوران خوبی ندارند و هردفعه اشتباه محاسباتی میکنند؟».
از نظر اینها وطن صرفا یک سوژهست برای کوبیدن قدرتها، تا ژست همیشگی «مبارزه توده با مستکبران» رو حفظ کنند. این ژست همیشه برای آدمهایی که روش دیگهای برای «آدمِ برحق» بودن بلد نیستند، جذابیت داشته. اینکه دقیقا چه اتفاقاتی میفته فرع ماجراست. همونطور که غزه هم براشون صرفا یه سوژه بود، و همه اتفاقاتش، فرع.
از خیلی سالها قبلتر از هفت اکتبر میگفتند «اسراییل باید مراقب باشد در بین فلسطینیان نفرت ایجاد نکند، چون این نفرت پرورشدهنده تروریستهای آیندهست!». با دید روانشناختی میخواستند، به زعم خودشون، برای بحرانهای سیاسی امنیتی راه حل ارائه بدن! اون هم با درونمایه «به خاطر مصلحت خودت میگیم، حالا میخوای گوش نده، کی ضرر میکنه؟». در هیچ مناقشه دیگهای انقدر متخصص و کارشناس نامرتبط، رشته تخصصی خودش رو راهگشای مشکل نمیدونه؛ مثلا نمیان بگن آثار روانی سیاستهای چین بر مردم تایوان چیست و باید چه کار نکنه که بعدا تایوان شر نشه! اما در همین مورد استثنایی هم نشون دادند که درس خودشون رو خوب نخونده بودند. اسراییل عسل هم در دهان اینها گذاشت، باز هم ازش کینه به دل گرفتند. چون انسانها مثل سگ نیستند که دوبار بشون غذا بدی، بات رفیق بشن. انسانی که برای دو وعده غذا پات رو بلیسه زیاده، ولی در مقیاس اجتماعی اینجوری کار نمیکنه. انسانها تکلیف خوب و بد رو از جامعهای که داخلش هستند میگیرند، نه از بیرونش. جامعه فلسطینی از قبل تعیین کرده که اسراییل بد است، و تکلیف همینه و جز این نیست. اینکه اسراییل عسل در دهانشون بذاره یا نذاره، تغییری در تکلیف ایجاد نمیکرد.
مشابه این تجویزها رو در مورد ایران هم صادر میکردند. زمانی که بوش ایران رو محور شرارت معرفی کرد و به نظر میرسید عنقریبه که به ایران هم حمله کنه، تا جایی که در پادگانها آمادهباش داده بودند. جامعه ایران تازه از دل فضای دلار ارزان دوره خاتمی داشت بیرون میاومد و برداشت حضرات تحلیلگر این بود که «مصرف» مردم رو دوستدار آمریکا کرده، و این حماقته که با تهدید حمله نظامی این دوستداری رو به نفرت تبدیل کنند. به دلیل نزدیکی حمله به افغانستان و عراق، تصور همه ازین حمله یک عملیات زمینی بود، و همه سوال «آیا حاضری اسلحه دست بگیری و از کشور در برابر آمریکا دفاع کنی؟» رو از هم میپرسیدند. خود مطرح شدن این سوال رو علامت این میدونستند که علاقه به آمریکا بالاست، و گرنه چرا نباید پاسخ «بله حاضرم» بدیهی باشه؟ اما چیزی نگذشت که نه اقدامات نظامی آمریکا، و نه سیاستهاش در مقابل کشورها، بلکه حتی سیاست داخلی آمریکا هم ایرانیانی که گفته میشد آمریکادوست هستند رو به دو دسته تقسیم کرد. یک بخش دموکراتها رو خائن به ملتها معرفی میکردند، و بخش دیگه جمهوریخواهان رو قاتل ملتها! که بوضوح سانتیمانتالیسم حاکم بر فضای ایران رو نشون میده. اینجا هم واقعیت همین بود که ایرانی تحت تأثیر فضای ایرانه، و تکلیف خوب و بد رو از همون فضا میگیره، نه از بیرون. خود این منتالیتی که کشتن آدمها برای تفریح رو در بلوچستان نبینه، و اگه دید مثل مورد خدانور صرفا یه میم ازش بسازه و عبور کنه، سپس تجاوز یک خلبان خارجی به آسمان کشور رو خیلی تلختر حس کنه و یادش هم نره، اخلاقیاتیه که همین فضا براش تعیین کرده. اتفاقا برمبنای همین واقعیت، برای این شرلوک هلمزهای روانشناس استدلال میکردم که اگر بنا به فرمولهای شما باشه، نفرتی که خود این جامعه در افراد آزاردیده ایجاد کرده، محتوم بودن بلایی که سرش میاد رو تضمین میکنه و به همون کلیشههای مذهبی درباره کارما میرسیم: «جامعهای که اجازه داد ستم چنان در آن عادی باشه که در گوشه کنار تمامیت ارضی کذاییش، برای تفریح و دلخنکی آدم میکشند، باید نابود شود. حالا به دست هرکسی». این ادعای من نیست. اما کسی که مدعیه خارجیها باید مواظب دل نازک ایرانیها باشند، باید بپذیردش. و اگه بپذیردش باید نگرانیهای خیلی سنگینتری داشته باشه.
خلاصه اینکه محبوبیت هر کشوری در یک جامعه دیگه، موضوع بااهمیتی نیست. چون اون جامعه دنبالکننده فضای حاکم بر خودشه و هیچکس منافع خودش رو نمیذاره کنار تا محبوبتر بشه. اگه همزمان با تأمین منافعش، محبوب هم بود، که فبها. و اگه نبود، به بیضههایش. زمانی که سرانه تولید ناخالص آمریکا خیلی کمتر از الان بود، کشور محبوبتری در جهان بود. شما حاضری قید ثروت رو بزنی و کلهسیاهانی در آنسوی اقیانوسها بیشتر ازت خوششون بیاد؟ فکر نمیکنم.
مشابه این تجویزها رو در مورد ایران هم صادر میکردند. زمانی که بوش ایران رو محور شرارت معرفی کرد و به نظر میرسید عنقریبه که به ایران هم حمله کنه، تا جایی که در پادگانها آمادهباش داده بودند. جامعه ایران تازه از دل فضای دلار ارزان دوره خاتمی داشت بیرون میاومد و برداشت حضرات تحلیلگر این بود که «مصرف» مردم رو دوستدار آمریکا کرده، و این حماقته که با تهدید حمله نظامی این دوستداری رو به نفرت تبدیل کنند. به دلیل نزدیکی حمله به افغانستان و عراق، تصور همه ازین حمله یک عملیات زمینی بود، و همه سوال «آیا حاضری اسلحه دست بگیری و از کشور در برابر آمریکا دفاع کنی؟» رو از هم میپرسیدند. خود مطرح شدن این سوال رو علامت این میدونستند که علاقه به آمریکا بالاست، و گرنه چرا نباید پاسخ «بله حاضرم» بدیهی باشه؟ اما چیزی نگذشت که نه اقدامات نظامی آمریکا، و نه سیاستهاش در مقابل کشورها، بلکه حتی سیاست داخلی آمریکا هم ایرانیانی که گفته میشد آمریکادوست هستند رو به دو دسته تقسیم کرد. یک بخش دموکراتها رو خائن به ملتها معرفی میکردند، و بخش دیگه جمهوریخواهان رو قاتل ملتها! که بوضوح سانتیمانتالیسم حاکم بر فضای ایران رو نشون میده. اینجا هم واقعیت همین بود که ایرانی تحت تأثیر فضای ایرانه، و تکلیف خوب و بد رو از همون فضا میگیره، نه از بیرون. خود این منتالیتی که کشتن آدمها برای تفریح رو در بلوچستان نبینه، و اگه دید مثل مورد خدانور صرفا یه میم ازش بسازه و عبور کنه، سپس تجاوز یک خلبان خارجی به آسمان کشور رو خیلی تلختر حس کنه و یادش هم نره، اخلاقیاتیه که همین فضا براش تعیین کرده. اتفاقا برمبنای همین واقعیت، برای این شرلوک هلمزهای روانشناس استدلال میکردم که اگر بنا به فرمولهای شما باشه، نفرتی که خود این جامعه در افراد آزاردیده ایجاد کرده، محتوم بودن بلایی که سرش میاد رو تضمین میکنه و به همون کلیشههای مذهبی درباره کارما میرسیم: «جامعهای که اجازه داد ستم چنان در آن عادی باشه که در گوشه کنار تمامیت ارضی کذاییش، برای تفریح و دلخنکی آدم میکشند، باید نابود شود. حالا به دست هرکسی». این ادعای من نیست. اما کسی که مدعیه خارجیها باید مواظب دل نازک ایرانیها باشند، باید بپذیردش. و اگه بپذیردش باید نگرانیهای خیلی سنگینتری داشته باشه.
خلاصه اینکه محبوبیت هر کشوری در یک جامعه دیگه، موضوع بااهمیتی نیست. چون اون جامعه دنبالکننده فضای حاکم بر خودشه و هیچکس منافع خودش رو نمیذاره کنار تا محبوبتر بشه. اگه همزمان با تأمین منافعش، محبوب هم بود، که فبها. و اگه نبود، به بیضههایش. زمانی که سرانه تولید ناخالص آمریکا خیلی کمتر از الان بود، کشور محبوبتری در جهان بود. شما حاضری قید ثروت رو بزنی و کلهسیاهانی در آنسوی اقیانوسها بیشتر ازت خوششون بیاد؟ فکر نمیکنم.
از امیدواری نمیترسم. اون رو غلط میدونم. امیدواری برای بچههاست، و بله این واقعیته که بیشتر انسانها در بزرگسالی هم در حالات کودکانه خودشون باقی میمونند. وقتی پزشکی بم میگه باید داروی ایکس رو بخورم تا بیماریم درمان بشه، از روی امیدواری به درمان اون دارو رو نمیخورم. انجامش رو یک وظیفه در برابر بدنم میدونم. چون کار درست اینه که انجام بشه. چه پاداشی برام داشته باشه چه نداشته باشه. مردم، عموما اینطور نیستند و دائما دنبال محملهای آرامکننده میگردند. هرچی بیشتر عطش آرام بودن داشته باشی، بیشتر از آرامش دور میشی.
Anarchonomy
تنوع مشتریان نفتی ایران در طول ده سال گذشته به طور کامل از بین رفته و در واقع الان فقط چین مشتری نفت این کشوره. اگه قرار باشه کسی بتونه آخوند رو از مخمصه فعلی نجات بده، اون چینه. چون اختلال در تأمین نفت، اونم در حالی که هنوز درگیر جنگ تعرفههاست، چیزیه که…
ترامپ زنگ زد و اصرار که بس کن و فلان سیاهبازیه. بیبی از همون حماسه بی۲ میدونست کدوم شب شب آخره و براش سه چهارتا شکار مسیجدار تعیین کرد. مهندس هستهای تو خونه باباش، یعنی به خانواده مهندس اصلی هم رحم نمیکنیم. جانشین اطلاعات فراجا، یعنی نوبت بعدی نیروی انتظامی و پاسگاهاشه، که برای کنترل شهر لازمش دارن. حالا اینکه هر دو (ترور خلیفه همراه با بستگان، و زدن ابزارهای کنترل شهرها) رو انجام میدادن یا نه، چیز تضمینشدهای نیست، ولی من هم میخواستم مسیج بدم اینجوری میدادم.
فعلا حضرات صرفا به خاطر چین زندهاند. چون تحمل حذف ناگهانی یک و نیم میلیون بشکه از بازار، در مرحله اول، و حذف یکی دو میلیون بشکه دیگه پس از دیوانهبازیهای انتقامی بعدش در خلیج فارس، در مرحله دوم رو نداره.
نظام قبلا هم مستعمره بود. اما الان جونش هم گروگانه.
فعلا حضرات صرفا به خاطر چین زندهاند. چون تحمل حذف ناگهانی یک و نیم میلیون بشکه از بازار، در مرحله اول، و حذف یکی دو میلیون بشکه دیگه پس از دیوانهبازیهای انتقامی بعدش در خلیج فارس، در مرحله دوم رو نداره.
نظام قبلا هم مستعمره بود. اما الان جونش هم گروگانه.
حالا که در ایپزود بعدی «یأس ایرانیان» هستیم، بد نیست این پست از اپیزودهای قبلی بازنشر بشه.
https://t.me/anarchonomy/6142
https://t.me/anarchonomy/6142
Telegram
Anarchonomy
دلسردی بخشی از جامعه ایران که مخالف اساس نظامه، از شکست ترامپ، به طرز فجیعی احمقانهست. این رو منی دارم میگم که سالهاست از هر نوع تحریم ایران دفاع کردهام، با وجود همه ژستهای اخلاقی که جلوم گرفتند. و ما در این کشور، این حد از حماقت رو نرمالایز کردهایم.…
انسان میتونه با فلز زندگی کنه. میتونه با فلز انس بگیره. میتونه فلز رو دوست خودش ببینه، و میتونه اون رو دشمن خودش ببینه. اف۱۶ ارتقاء یافته برای یک اسراییلی، یک فلز رفیقه. چون میدونه داره جونش رو نجات میده. داره برای خانوادهش کار میکنه. محصول همبستگی مردمشه، که قاعده بازی رو طوری ترتیب دادهاند که کسی به دیگری قلدری نکنه. اما یک موشک بالستیک برای یک ایرانی یک فلز خائنه. چون میدونه داره برای اونهایی کار میکنه که خودشون رو سید و سالار دیگران حساب کردهاند. که حافظ مجموعهای از رویاهاست، که به هیچکدومشون باور نداره. که سلاح کسانیه که همیشه اذیتش کردهاند، و طردش کردهاند، و انکارش کردهاند، و محدودش کردهاند، و تحقیرش کردهاند، و شانسهایی که داشت رو ازش گرفتهاند. و با فلز خائن چه میشه کرد جز فروختنش به پایینترین قیمت؟
ایرانیها آدمفروش نیستند. فلز فروشند. چون فلز رفیق ندیدهاند. چون قاعده بازی این بوده که نبینند. صدبار دیگه و میلیاردها دلار دیگه هم خرج فلزات گرانبهاتر و پیشرفتهتر بشه، باز فلزات خائن فروخته خواهند شد.
ایرانیها آدمفروش نیستند. فلز فروشند. چون فلز رفیق ندیدهاند. چون قاعده بازی این بوده که نبینند. صدبار دیگه و میلیاردها دلار دیگه هم خرج فلزات گرانبهاتر و پیشرفتهتر بشه، باز فلزات خائن فروخته خواهند شد.
چرا روسیه هیچ کمکی به حکومت ایران نمیکند؟
چون جنگ اوکراین جیبشون رو خالی کرده، و افزایش قیمت نفت بر اثر تشدید درگیری نظامی در خاورمیانه میتونه خیلی از چالههای بودجهای رو پر کنه. که فعلا اونجور که میخواستن پیش نرفت. هرچند در معرض نابودی قرار دادن مستعمرهت برای بالا بردن درآمد نفت و گاز خودت یه کار ریسکیه، ولی محاسبات ریسک در بین روسها با محاسبات ریسک در بقیه قدرتها متفاوت عمل میکنه. در چارچوب ذهنی روسها، کشورها به دو گروه تقسیم میشن. کشورهایی که باید خرج روسیه بشن، یا بعبارتی مصرف بشن، و کشورهایی که نمیشه خرجشون کرد و باید صرفا اذیتشون کرد.
چون جنگ اوکراین جیبشون رو خالی کرده، و افزایش قیمت نفت بر اثر تشدید درگیری نظامی در خاورمیانه میتونه خیلی از چالههای بودجهای رو پر کنه. که فعلا اونجور که میخواستن پیش نرفت. هرچند در معرض نابودی قرار دادن مستعمرهت برای بالا بردن درآمد نفت و گاز خودت یه کار ریسکیه، ولی محاسبات ریسک در بین روسها با محاسبات ریسک در بقیه قدرتها متفاوت عمل میکنه. در چارچوب ذهنی روسها، کشورها به دو گروه تقسیم میشن. کشورهایی که باید خرج روسیه بشن، یا بعبارتی مصرف بشن، و کشورهایی که نمیشه خرجشون کرد و باید صرفا اذیتشون کرد.
آوینی محصول ایران خیالباف بود، ولی میتونست همون برنامه رو برای یک جامعه دیگه بسازه و همونقدر اثر ایجاد کنه؟ اینکه یک ملتی انقدر تو لاک خودش فرو بره که از واقعیت کنده بشه، مختص ایران نیست، ولی این ترکیب خاص سهگانه از انفکاک از واقعیت، مقدسسازی مرگ و نابودی، و شاعرانگی پوچگرایانه، که مختص ایرانه رو نباید گردن یک نفر انداخت. که همین گردن یک نفر انداختن هم انکار واقعیته.
حالا که B2ها تو آشیانهشون هستن بد نیست به یه دیتا پوئینت دیگه که تازه دیروز گرفتم هم توجه بشه، من باب اینکه آمریکا فقط B2 نیست.
در مجموع ۱۸۷ هزار هتل در دنیا وجود داره (هتل به معنای رسمی هتل. نه زائرسرای ثامن وقف حاج حسنعلی سرابی). ازین ۱۸۷ هزارتا، ۶۴ هزارتاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۳ هتل در دنیا، یکیش در آمریکاست. ازین ۱۸۷ هزار هتل در دنیا، فقط ۳۳۶ تاشون پنج ستاره هستند. اما از همین ۳۳۶ هتل پنج ستاره، ۱۶۷ تاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۲ هتل پنج ستاره در دنیا، یکیش در آمریکاست.
حالا هی بگو کشوری با دویست و پنجاه سال قدمت به کشور هفتهزارساله ما تجاوز کرد.
در مجموع ۱۸۷ هزار هتل در دنیا وجود داره (هتل به معنای رسمی هتل. نه زائرسرای ثامن وقف حاج حسنعلی سرابی). ازین ۱۸۷ هزارتا، ۶۴ هزارتاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۳ هتل در دنیا، یکیش در آمریکاست. ازین ۱۸۷ هزار هتل در دنیا، فقط ۳۳۶ تاشون پنج ستاره هستند. اما از همین ۳۳۶ هتل پنج ستاره، ۱۶۷ تاشون در آمریکاست. یعنی از هر ۲ هتل پنج ستاره در دنیا، یکیش در آمریکاست.
حالا هی بگو کشوری با دویست و پنجاه سال قدمت به کشور هفتهزارساله ما تجاوز کرد.
هندیها در رقابت شدیدتری برای دیده شدن و شناختهشدن هستن و سخاوت میتونه یه ابزار بازاریابی باشه.
اما همزمان این ایراد فرهنگی هم در سرزمینهای اینطرف وجود داره که با منزه کردن خود از «شهوتِ فروش» نیت داریم که شأن خودمون رو بالاتر ببریم، اما چون در این فرآیند ارزش کارمون میاد پایین، عملا شأنمون هم افت میکنه. خود من رو در نظر بگیرید. اگه از سه سال پیش در ساباستک به زبان انگلیسی درباره تحولات ایران و منطقه مینوشتم و فقط برای اعضایی که پول دادن باز میذاشتم، الان تو پادکستهاشون به عنوان صاحبنظر بام مصاحبه میکردند. در حالی که الان یک هیچکس هستم. که البته خودم خواستم. این رو به عنوان یک مثال که مکانیزمش چطوریه آوردم، که میتونید تعمیم بدید به خیلی چیزها. عموما ما در ایجاد شأن برای خود ضعیفیم.
اما همزمان این ایراد فرهنگی هم در سرزمینهای اینطرف وجود داره که با منزه کردن خود از «شهوتِ فروش» نیت داریم که شأن خودمون رو بالاتر ببریم، اما چون در این فرآیند ارزش کارمون میاد پایین، عملا شأنمون هم افت میکنه. خود من رو در نظر بگیرید. اگه از سه سال پیش در ساباستک به زبان انگلیسی درباره تحولات ایران و منطقه مینوشتم و فقط برای اعضایی که پول دادن باز میذاشتم، الان تو پادکستهاشون به عنوان صاحبنظر بام مصاحبه میکردند. در حالی که الان یک هیچکس هستم. که البته خودم خواستم. این رو به عنوان یک مثال که مکانیزمش چطوریه آوردم، که میتونید تعمیم بدید به خیلی چیزها. عموما ما در ایجاد شأن برای خود ضعیفیم.