Anarchonomy
کسانی که در آمریکا به دنیا اومدن هم تضمینی نیست که دیپورت نشن. و این وضعیت رو زمانی ایجاد کردند که پدر ترامپ هم به دنیا نیومده بود. درست ۱۲۰ سال پیش یه چینی به نام Ju Toy که در آمریکا به دنیا اومده بود و رسما طبق قانون اساسی شهروند آمریکا حساب میشد به چین…
این روحیه که انگار دویست و پنجاه سال دیگه زنده هستید و تو همون دویست و پنجاه سال باید حداقل ریسک رو تجربه کنید برای من خیلی مفرحه. طرز صحبت کردنتون شبیه کاراکترهای رمانهای ایزاک آسیموفه که دارن میگن جمع کنیم بریم کهکشان فلان یا نریم، بعد یکی میگه نه اونجا رادیواکتیوی شده، حالا که صد و شصت سال قراره تو سفر باشیم بهتره بریم کهکشان فلان ۲.
واقعا برام مثل موجودات فضایی هستید.
واقعا برام مثل موجودات فضایی هستید.
اگه به وضعیت ژئوپلتیک امروز دنیا نگاه کنید، با وجود بحرانهای مختلف یک چیز در اونها مشترکه. همگی در حالت
Stalemate
قرار گرفتهاند. روسیه هرچیزی که برای تصاحب اوکراین لازم باشه رو در اختیار داره، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اوکراین کاری انجام داده تا الان که بیشتر کشورها در انجامش عاجزند، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اسراییل محور مقاومت رو تار و مار کرده، اما هنوز نمیدونه با غزه چه کار کنه. حماس هنوز گروگانها رو در اختیار داره، اما به هیچ هدفی نمیتونه برسه. آمریکا حکومت آخوندها رو به زانو درآورده، اما شر هستهایشون رو نمیتونه برطرف کنه. حکومت ایران تونسته تا الان فشار ترامپ رو تحمل کنه، اما هیچ کار دیگهای هم نمیتونه بکنه. آمریکا با تعرفه چین رو اذیت کرده اما اصل چینی شدن اقتصاد دنیا رو نمیتونه کاری بکنه. چین فشار جنگ تجاری رو خوب تحمل کرده، اما خودکفایی تکنولوژیک هم اونجور که لازم بود پیش نرفت. همهچیز در همون حالتی که هست گیر کرده. عامل اصلی این گیر کردنها
Asymmetrical
بودن تواناییهای طرفینه. چون دارند تو دنیاهای متفاوت زیست میکنند، و تعارضشون در واقع شاخ به شاخ شدن دو دنیاست. دنیای روسیه، یه دنیای قلدرمأبانه متکی به سرمایهگذاری دیوانهوار روی تسلیحاته. این دنیا در تخریب کردن خوب پیش میره، اما در تسلط بر ملتی که از قلدرها نمیترسه، گیر میکنه. دنیای اسراییل دنیای یه بچه خرخونه که میخواد بشینه درسش رو بخونه و تو گاراژش به اختراعاتش برسه، اما وقتی اذیتش میکنند هرچی در اطرافش هست رو اره میکنه. این دنیا برای ناکاوت کردن حریفی که خیلی گندهتر از خودشه خوب عمل میکنه، اما در برابر دنیایی که در اون همه پوچگرا هستند، گیر میکنه.
مصاحبه اخیر مدیر عامل شرکت هوآوی نکته مهمی داشت، وقتی که گفت «نمیشه هی پول بریزی تو دانشگاه و ازونطرف انیشتین دربیاد». به طور تلویحی داشت اذعان میکرد پول زیادی خرج کردیم تا یه چیزی مثل سیلیکونولی دربیاد، اما درنیومد، و گرنه اگه به بودجه و امکانات باشه باید الان جلوتر میبودیم، مثلا سه هزار مهندس متوسط میسازیم که معادل سی تا مهندس نخبه آمریکایی نمیشن. در واقع داره میگه تواناییهای آمریکا در زمینههایی که برتری داره، در حدی نیست که ما رو در سطح کلان شکست بده، و تواناییهایی ما در زمینههایی که برتری داریم، کافی نیست که بتونیم اونها رو در سطح کلان شکست بدیم. چون برتریهای اینور و برتریهای اونور نامتناسب و نامتقارنند. سپس این ایده رو مطرح میکنه که باید زمین بازی رو عوض کرد تا بتونیم توش برنده باشیم. مثلا اگه در دنیای آمریکا، اینتل هست و کوالکوم، و ما به هیچکدومش نمیرسیم، ما باید دنیای دیگهای بسازیم که نه اینتل توش هست و نه کوالکوم، و تو اون دنیا فقط سیپییو چینی هست. سپس دنیای خودمون رو در سطح جهان گسترده کنیم، تا دنیای آمریکا به حاشیه بره (سیپییو فقط یکی از مصادیقه و شامل خیلی چیزها میشه).
خود اینکه چنین نقشه راه استراتژیکی مطرح میشه، به تنهایی اعتراف به حالت بنبسته.
اما همه اینها درباره قدرتهای کهنهست. این عدم تقارن در برتریها به زودی وارد یک فاز خیلی بزرگتر، مدرنتر، و پیچیدهتر میشه. و اون تعارض بین هوش مصنوعی و نیروی کار اقتصاده (که خیلی فرق نخواهد داشت چینی باشه یا هندی یا آمریکایی). برتریهای این قدرت جدید، در زمینههاییه که در سطح کلان نمیتونه به تسلط کامل برسه، و برتری نیروی انسانی هم کافی نیست برای اینکه این قدرت جدید رو از قلمرو خودش دور نگه داره، و به یک بنبست استراتژیک بین دو طرف میرسیم. بنابراین بعید نیست نقشه راهی مشابه چیزی که مدیر هوآوی مطرح میکنه طراحی بشه، و در اون آدمها (شاید با اتکاء به دولتهاشون) دنیای دیگهای بسازند که در اون خودشون مستقل از هوش مصنوعی، برنده باشند.
ما در فضایی هستیم که مشکل این نیست که کسی اعتراف نمیکنه که ضعیفه. مشکل اینه که هیچکس نمیتونه قبول کنه چیزی که داره کافی نیست.
Stalemate
قرار گرفتهاند. روسیه هرچیزی که برای تصاحب اوکراین لازم باشه رو در اختیار داره، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اوکراین کاری انجام داده تا الان که بیشتر کشورها در انجامش عاجزند، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اسراییل محور مقاومت رو تار و مار کرده، اما هنوز نمیدونه با غزه چه کار کنه. حماس هنوز گروگانها رو در اختیار داره، اما به هیچ هدفی نمیتونه برسه. آمریکا حکومت آخوندها رو به زانو درآورده، اما شر هستهایشون رو نمیتونه برطرف کنه. حکومت ایران تونسته تا الان فشار ترامپ رو تحمل کنه، اما هیچ کار دیگهای هم نمیتونه بکنه. آمریکا با تعرفه چین رو اذیت کرده اما اصل چینی شدن اقتصاد دنیا رو نمیتونه کاری بکنه. چین فشار جنگ تجاری رو خوب تحمل کرده، اما خودکفایی تکنولوژیک هم اونجور که لازم بود پیش نرفت. همهچیز در همون حالتی که هست گیر کرده. عامل اصلی این گیر کردنها
Asymmetrical
بودن تواناییهای طرفینه. چون دارند تو دنیاهای متفاوت زیست میکنند، و تعارضشون در واقع شاخ به شاخ شدن دو دنیاست. دنیای روسیه، یه دنیای قلدرمأبانه متکی به سرمایهگذاری دیوانهوار روی تسلیحاته. این دنیا در تخریب کردن خوب پیش میره، اما در تسلط بر ملتی که از قلدرها نمیترسه، گیر میکنه. دنیای اسراییل دنیای یه بچه خرخونه که میخواد بشینه درسش رو بخونه و تو گاراژش به اختراعاتش برسه، اما وقتی اذیتش میکنند هرچی در اطرافش هست رو اره میکنه. این دنیا برای ناکاوت کردن حریفی که خیلی گندهتر از خودشه خوب عمل میکنه، اما در برابر دنیایی که در اون همه پوچگرا هستند، گیر میکنه.
مصاحبه اخیر مدیر عامل شرکت هوآوی نکته مهمی داشت، وقتی که گفت «نمیشه هی پول بریزی تو دانشگاه و ازونطرف انیشتین دربیاد». به طور تلویحی داشت اذعان میکرد پول زیادی خرج کردیم تا یه چیزی مثل سیلیکونولی دربیاد، اما درنیومد، و گرنه اگه به بودجه و امکانات باشه باید الان جلوتر میبودیم، مثلا سه هزار مهندس متوسط میسازیم که معادل سی تا مهندس نخبه آمریکایی نمیشن. در واقع داره میگه تواناییهای آمریکا در زمینههایی که برتری داره، در حدی نیست که ما رو در سطح کلان شکست بده، و تواناییهایی ما در زمینههایی که برتری داریم، کافی نیست که بتونیم اونها رو در سطح کلان شکست بدیم. چون برتریهای اینور و برتریهای اونور نامتناسب و نامتقارنند. سپس این ایده رو مطرح میکنه که باید زمین بازی رو عوض کرد تا بتونیم توش برنده باشیم. مثلا اگه در دنیای آمریکا، اینتل هست و کوالکوم، و ما به هیچکدومش نمیرسیم، ما باید دنیای دیگهای بسازیم که نه اینتل توش هست و نه کوالکوم، و تو اون دنیا فقط سیپییو چینی هست. سپس دنیای خودمون رو در سطح جهان گسترده کنیم، تا دنیای آمریکا به حاشیه بره (سیپییو فقط یکی از مصادیقه و شامل خیلی چیزها میشه).
خود اینکه چنین نقشه راه استراتژیکی مطرح میشه، به تنهایی اعتراف به حالت بنبسته.
اما همه اینها درباره قدرتهای کهنهست. این عدم تقارن در برتریها به زودی وارد یک فاز خیلی بزرگتر، مدرنتر، و پیچیدهتر میشه. و اون تعارض بین هوش مصنوعی و نیروی کار اقتصاده (که خیلی فرق نخواهد داشت چینی باشه یا هندی یا آمریکایی). برتریهای این قدرت جدید، در زمینههاییه که در سطح کلان نمیتونه به تسلط کامل برسه، و برتری نیروی انسانی هم کافی نیست برای اینکه این قدرت جدید رو از قلمرو خودش دور نگه داره، و به یک بنبست استراتژیک بین دو طرف میرسیم. بنابراین بعید نیست نقشه راهی مشابه چیزی که مدیر هوآوی مطرح میکنه طراحی بشه، و در اون آدمها (شاید با اتکاء به دولتهاشون) دنیای دیگهای بسازند که در اون خودشون مستقل از هوش مصنوعی، برنده باشند.
ما در فضایی هستیم که مشکل این نیست که کسی اعتراف نمیکنه که ضعیفه. مشکل اینه که هیچکس نمیتونه قبول کنه چیزی که داره کافی نیست.
دخترانی که وقتی میانگین بیست سالشون بود میشناختم در امروز که میانگین سی و پنج سالشونه غیرقابل تحمل به نظر میرسند. اولین برداشت خودخواهانه ازین مشاهده اینه که «جدی نشدن رابطه با اونها که اون موقع یک مصیبت عاطفی بود، در واقع یک اتفاق مبارک بوده». اما اگه هشیار باشی باید بپرسی «اگه این غیرقابل تحمل شدن انقدر عمومیت داره، معنیش اینه که همه قطع ارتباطها یک اتفاق مبارک بوده. چطور ممکنه همشون مبارک بوده باشه؟». و این سوال کافیه برای اینکه در برداشت اولیهت تجدیدنظر کنی. باید کمی بری عقبتر و دوباره به زمان طی شده نگاه کنی. اون چیزی که به عنوان غیرقابلتحمل شدن رخ داده، همون فاصله گرفتن اونها از منه. چون فاصله فکری، اخلاقی، رفتاری، سبکی، زیاد شده؛ انقدر غیرآشنا به نظر میان که برام قابل تحمل نیست. و این روندیه که بهرحال طی میشد. اگه بخوای کسی تا این حد ازت فاصله نگیره، باید روش اثر بذاری، و برای اینکه روش اثر بذاری باید باش وقت بگذرونی، و برای اینکه باش وقت بگذرونی باید باش در ارتباط باشی. بنابراین این طور نیست که قطع ارتباط وقتی بیست سالشون بود مبارک بوده. اشتباه این بوده که بین بیست سالگی تا سی و پنج سالگیشون تو زندگیشون نبودی. ما حتی وقتی که متوجه نیستیم در حال ساختن دیگران هستیم. البته اونهایی که براشون وقت میگذاریم. و اونها هم همین کار رو با ما میکنند. خود را منزه پنداشتن از دیگران باعث میشه تن ندیم به اثرپذیری از دیگری. و وقتی تن ندی که روت اثر بگذارند، روی اونها هم نمیتونی اثر بگذاری، و وقتی روی اونها اثر نگذاری همینطور فاصلهشون رو بیشتر میکنند، تا اینکه یک روز انقدر بیگانه به نظر میرسند که برات غیرقابل تحمل باشه.
اون بیرون قرار بود تراپیست این رو بگه، ولی نگفت. مجانی از من بگیر.
اون بیرون قرار بود تراپیست این رو بگه، ولی نگفت. مجانی از من بگیر.
Forwarded from Anarchonomy
خلیفه اول از آمریکا شوکه شد. یکبار ازینکه برای آزادی گروگانها واقعا نیرو در داخل خاک ایران پیاده کنه، با اینکه دنبال مذاکره بودند. یکبار ازینکه مستقیم به ناوها و سکوها شلیک کنه، با اینکه قبلش در حد ناظر بود.
خلیفه دوم در اون زمان این توهم رو در خودش پرورش داد که «ولی من میدونم چطور با آمریکاییها کار کنم، کار این پیرمرد نیست». اما خودش خیلی بیشتر شوکه شد. یکبار وقتی در حمله به افغانستان بشون اعتماد کرد، و پشیمان شد. یکبار وقتی در برجام بشون اعتماد کرد، و سرخود کنسلش کردند. یکبار وقتی از سردار گروگانگیر خواست برای کنترل داعش در عراق با آمریکاییها همکاری کنه، و جنازه متلاشیش رو پس فرستادند. و یکبار همین چند روز پیش که به آمریکاییها اعتماد کرد که اگه حملات به پایگاههای اونها رو متوقف کنه اونها هم کاری به امورات فلسطینی نظام نخواهند داشت، و بلافاصله جنازه متلاشی نفر اول امورات فلسطینیش برگشت. و البته تعداد شوکها بیشتر ازینهاست، اما اینها بولدترینها هستند.
در ایران، همهچیز به ماوراء ربط داده میشه. مگنت فرهنگ ایرانی اینطوره و افراد ضعیف در برابر این مگنت تسلیمند. موضوع خیلی ساده بود: «آمریکا یک نفر نیست. و دنیای فیزیکی تکمتغیری نیست. و ابعاد رویدادها خطی نیستند». اما هیچوقت این بدیهیات جلوی چشم، دیده نمیشن. چون ماوراگرایی همهچیز رو احاطه کرده، و غایت همه مسیرهاست. بنابراین حاکم مبتلا به وهم، پس از بارها خنجر خوردن، نتیجه میگیره که با لشکر ابلیس طرفه، و فرشتهها چارهای ندارند جز اینکه پشت سرش قرار بگیرند.
امشب یکی ازون شبهاست که دیوانه تصور خواهد کرد کمک فرشتهها رو بهمراه خود خواهد داشت.
خلیفه دوم در اون زمان این توهم رو در خودش پرورش داد که «ولی من میدونم چطور با آمریکاییها کار کنم، کار این پیرمرد نیست». اما خودش خیلی بیشتر شوکه شد. یکبار وقتی در حمله به افغانستان بشون اعتماد کرد، و پشیمان شد. یکبار وقتی در برجام بشون اعتماد کرد، و سرخود کنسلش کردند. یکبار وقتی از سردار گروگانگیر خواست برای کنترل داعش در عراق با آمریکاییها همکاری کنه، و جنازه متلاشیش رو پس فرستادند. و یکبار همین چند روز پیش که به آمریکاییها اعتماد کرد که اگه حملات به پایگاههای اونها رو متوقف کنه اونها هم کاری به امورات فلسطینی نظام نخواهند داشت، و بلافاصله جنازه متلاشی نفر اول امورات فلسطینیش برگشت. و البته تعداد شوکها بیشتر ازینهاست، اما اینها بولدترینها هستند.
در ایران، همهچیز به ماوراء ربط داده میشه. مگنت فرهنگ ایرانی اینطوره و افراد ضعیف در برابر این مگنت تسلیمند. موضوع خیلی ساده بود: «آمریکا یک نفر نیست. و دنیای فیزیکی تکمتغیری نیست. و ابعاد رویدادها خطی نیستند». اما هیچوقت این بدیهیات جلوی چشم، دیده نمیشن. چون ماوراگرایی همهچیز رو احاطه کرده، و غایت همه مسیرهاست. بنابراین حاکم مبتلا به وهم، پس از بارها خنجر خوردن، نتیجه میگیره که با لشکر ابلیس طرفه، و فرشتهها چارهای ندارند جز اینکه پشت سرش قرار بگیرند.
امشب یکی ازون شبهاست که دیوانه تصور خواهد کرد کمک فرشتهها رو بهمراه خود خواهد داشت.
مردم به همفکر بیشتر نیاز دارند تا به همدم. تا جایی که حاضرند همدم نداشته باشند اما همفکر داشته باشند. تا جایی که اگه تنها یک نفر در دنیا میتونه همدمشون باشه و همفکرشون نیست، خودشون رو مثل خمیر در دستانش قرار میدن تا همکفرش بشن تا حداقل با یک نفر تنازع فکری نداشته باشند. خود اینکه اون فکر چیست مهم نیست. حاضرند معنی واژگان رو تغییر بدن، داخل دنیاهای موازی سیر کنند، جای خیر و شر رو تغییر بدن، اما همه اینها رو یک نفر دیگه هم تأیید کنه. چون خودشون رو در دریایی میبینند که کف اون دریا انقدر تاریکه که معلوم نیست چقدر پایینتره، و همفکر مثل غواصیه که میشه از پاهاش گرفت، حتی اگه خودش با دستاش کمکی بت نکنه.
و این یعنی با خود به صلح نرسیدهاند. برای اینکه با خودت به صلح برسی، باید با حقیقت عالم به صلح برسی. که بپذیری بله من در یک دریا هستم که کرانهش معلوم نیست، عمقش معلوم نیست، و جای من هم معلوم نیست. اما باید متکی به خودم شناور باشم. با خود به صلح رسیدن، به بهشت رسیدن نیست. ناامیدی خواهد داشت، و غم، و تنهایی، و سرخوردگی. اما مانع این میشه که ضعف مضاعفی به همه اینها اضافه بشه. نیاز به غواصی که بشه پاش رو گرفت، یا بغلش کرد، به ناامیدی و غم و تنهایی و سرخوردگی، ترس هم اضافه میکنه. ترس از دست دادن و رها شدن و جاماندن و آسیبپذیر بودن. و این ترس مثل سلولهای سرطانی که هر آن ممکنه کار یکی از ارگانها رو مختل کنند، به اختلال در زندگی منجر خواهد شد. میشه بدون اختلال با غم زندگی کرد. میشه بدون اختلال با ناامیدی زندگی کرد. میشه بدون اختلال با تنهایی زندگی کرد. اما زندگی با ترس، بدون اختلال نخواهد بود.
خیلی از رفتارها و واکنشها که در آدمها دیده میشه، محصول اختلالیه که این ترس ایجاد کرده. ترس از اینکه غواصها ولشون کنند. کسی که با خودش به صلح رسیده در بهشت نیست، اما در چنین جهنمی هم نخواهد بود.
و این یعنی با خود به صلح نرسیدهاند. برای اینکه با خودت به صلح برسی، باید با حقیقت عالم به صلح برسی. که بپذیری بله من در یک دریا هستم که کرانهش معلوم نیست، عمقش معلوم نیست، و جای من هم معلوم نیست. اما باید متکی به خودم شناور باشم. با خود به صلح رسیدن، به بهشت رسیدن نیست. ناامیدی خواهد داشت، و غم، و تنهایی، و سرخوردگی. اما مانع این میشه که ضعف مضاعفی به همه اینها اضافه بشه. نیاز به غواصی که بشه پاش رو گرفت، یا بغلش کرد، به ناامیدی و غم و تنهایی و سرخوردگی، ترس هم اضافه میکنه. ترس از دست دادن و رها شدن و جاماندن و آسیبپذیر بودن. و این ترس مثل سلولهای سرطانی که هر آن ممکنه کار یکی از ارگانها رو مختل کنند، به اختلال در زندگی منجر خواهد شد. میشه بدون اختلال با غم زندگی کرد. میشه بدون اختلال با ناامیدی زندگی کرد. میشه بدون اختلال با تنهایی زندگی کرد. اما زندگی با ترس، بدون اختلال نخواهد بود.
خیلی از رفتارها و واکنشها که در آدمها دیده میشه، محصول اختلالیه که این ترس ایجاد کرده. ترس از اینکه غواصها ولشون کنند. کسی که با خودش به صلح رسیده در بهشت نیست، اما در چنین جهنمی هم نخواهد بود.
کشوری که دستگاه اطلاعاتیش این توانایی رو داره که سنگر دوم و سوم مقامات نظامی و امنیتی ایران رو پیدا و منهدم شون کنه، درباره روحیات و منتالیتی مردم ایران هم اطلاعات کافی داره. پس اگه در تریبونهای رسمی خطاب به مردم ایران میگن «حالا نوبت شماست که رژیم را پایین بکشید و به آزادی برسید» از روی خوشخیالی نیست. برای اتمام حجته، تا دروازه اقدامات خشنتر بعدی رو باز کنه. اگه اینطور به نظر برسه که «ما بستر رو فراهم کردیم، خودتان رغبت نداشتید»، این آزادی عمل رو به اسراییل میده تا علاوه بر دفع خطرهای دم دست، با سرنوشت ایران هم طوری بازی کنه که خود مردم ایرانی هم دیگه تهدیدی براش نباشند. این کار رو در غزه و کرانه باختری کرد، در لبنان کرد، در سوریه کرد، و حاضره در ایران هم بکنه. اسراییلیها در خیلی چیزها با هم اختلاف سیاسی دارند، اما از دفاع در برابر خطراتی که حیات کشورشون رو تهدید میکنه، کاملا متحدند و این اتحاد صرفا یک حرکت استراتژیک نیست، بلکه یک توافق جمعی بر این مبناست که «نباید برای کسانی که سودای نابودی ما را دارند دل سوزاند».
و متأسفانه جماعت ایرانی متوجه این قضیه نیست و تصور میکنه هدف اونها براندازی و نجات ملت از نظام آخوندی است. حذف حکومت شیعه مبتلا به مالیخولیا، قطعا برد بزرگی برای اونهاست، اما میدونند که پایان ماجرا نخواهد بود، چون ملتی که در بستر فراهم شده هم دست به شورش نمیزنه، پتانسیل دشمن اسراییل بودن رو داره، پس دست خود این مردم رو باید قطع کرد. ایده اصلی اینه که باید ثابت کرد که لازم است دست خود این مردم هم قطع کرد. این پتانسیل دشمن اسراییل بودن ربطی به بچهبازیهای اینترنتی و تحسین ناگهانی هیتلر نداره. این پتانسیل مربوط به عظمتطلبی باستانی جاساز شده در فرهنگ ایرانیهاست، که نمیتونند بپذیرند که آقایی نکنند، و یا حداقل همسطح کشور کوچک و ضعیفی مثل اسراییل قرار بگیرند.
اینکه این بازی با سرنوشت مردم ایران چه شکل و مسیری بگیره مشخص نیست، و با تعویض مقامات سیاسی اسراییل ممکنه تغییر کنه. اما اصل اون از مدتها قبل شکل گرفته و ادامه خواهد داشت. بنابراین برای مردم ایران، نجات از حکومت آخوندی کافی نیست. اونها برای نجات آینده کشور خود باید نشون بدن که تهدیدی برای اسراییل نیستند. آیا علائم این سر خم کردن (که از روی هوشمندی میبود) رو در بین مردم میبینید؟ من که نمیبینم. پس مجبورم فرض رو بر این بذارم که سرنوشتشون به بازی گرفته خواهد شد.
و متأسفانه جماعت ایرانی متوجه این قضیه نیست و تصور میکنه هدف اونها براندازی و نجات ملت از نظام آخوندی است. حذف حکومت شیعه مبتلا به مالیخولیا، قطعا برد بزرگی برای اونهاست، اما میدونند که پایان ماجرا نخواهد بود، چون ملتی که در بستر فراهم شده هم دست به شورش نمیزنه، پتانسیل دشمن اسراییل بودن رو داره، پس دست خود این مردم رو باید قطع کرد. ایده اصلی اینه که باید ثابت کرد که لازم است دست خود این مردم هم قطع کرد. این پتانسیل دشمن اسراییل بودن ربطی به بچهبازیهای اینترنتی و تحسین ناگهانی هیتلر نداره. این پتانسیل مربوط به عظمتطلبی باستانی جاساز شده در فرهنگ ایرانیهاست، که نمیتونند بپذیرند که آقایی نکنند، و یا حداقل همسطح کشور کوچک و ضعیفی مثل اسراییل قرار بگیرند.
اینکه این بازی با سرنوشت مردم ایران چه شکل و مسیری بگیره مشخص نیست، و با تعویض مقامات سیاسی اسراییل ممکنه تغییر کنه. اما اصل اون از مدتها قبل شکل گرفته و ادامه خواهد داشت. بنابراین برای مردم ایران، نجات از حکومت آخوندی کافی نیست. اونها برای نجات آینده کشور خود باید نشون بدن که تهدیدی برای اسراییل نیستند. آیا علائم این سر خم کردن (که از روی هوشمندی میبود) رو در بین مردم میبینید؟ من که نمیبینم. پس مجبورم فرض رو بر این بذارم که سرنوشتشون به بازی گرفته خواهد شد.
چپهای غربی خیلی وقته که با برق هستهای مخالفند چون اون رو ضد محیط زیست و خطرناک معرفی میکنند. همین چپها ازین مینالند که چرا آمریکا اجازه نمیده ایران بمب هستهای داشته باشه در حالی که اسراییل داره!
یک نفر درباره این نوشته نزدیک دو دهه پروپاگاندای روسها باعث شد چپ بپذیره که نیروگاه هستهای تو کشورشون باشه خطرناکه، اما بمب هستهای دست تروریستهای شیعه باشه خطرناک نیست!
برای این میگه این نتیجه پروپاگاندای روسهاست که این ایده به شدت متناقض در هر دو حالتش در راستای منافع روسهاست. اون قسمت مخالفت با برق هستهای در راستای منافع روسها بود چون وابستگی اروپا به گاز روسیه رو بیشتر میکرد، و اون قسمت هستهای شدن شیعه در راستای منافع روسهاست که ایران رو به عنوان سگ پاچهگیر در برابر آمریکا قرار بدهند (و اگه لازم شد قربانیش کنند).
کاملا قابل درکه که به چنین نتیجهای رسیده، و قطعا روسیه پول زیادی خرج کرد برای تبلیغات. اما واقعیت تاریکتر اینه که چپها تباهتر ازین هستند که نیاز به دخالت روسیه وجود داشته باشه. بله روسیه در جریانات فکری ادرار کرده، ولی اگه این جریانات مثل فاضلاب صنعتی بوده باشند، باز هم باید اثر اون ادرار رو جدی گرفت؟
چپ با برق هستهای مخالفت کرد چون برق هستهای تابلویی از شکوه صنعتی بود، و مخالفت باش مخالفت با خود صنعت به حساب میاومد. در واقع برق هستهای رو سر صنعت میدیدند و به نظرشون برای کوبیدن صنعت باید سرش رو برید! امروز که دیگه خیلی ازون موقع گذشته و برق هستهای به حاشیه رفته و انرژیهای جایگزین دارند به مراتب بهتر عمل میکنند، هم داریم میبینیم که حمله به صنعت تموم نشده، و اندفعه به هوش مصنوعی و مصرف آب و برقش گیر دادن! همزمان اشتیاقشون برای هستهای شدن شیعه تروریست هم مربوط به اشتیاقشون به نابودی اسراییله، چون به زعم خودشون این تنها شیعه تروریسته که به اندازه کافی جنون داره که این کار رو بکنه. همونطور که شیعه چارچوبی آخرالزمانی برای نابودی اسراییل داره، چپ هم نجات جهان رو منوط به منقرض کردن سرمایهداری میدونه، و نابود کردن اسراییل رو دروازه اصلی منقرض کردن سرمایهداری به حساب میاره. همانطور که شیعه تروریست معتقده عدالت جهانی نخواهیم داشت مگر اینکه یهودیان در دریا ریخته بشن، چپ هم معتقده جهان بی طبقه و عاری از سرمایهداری نخواهیم داشت مگر اینکه اول اسراییل رو از نقشه حذف کنیم.
اگه این شناخت رو از چپ داشته باشی، خودت متوجه میشی که روسها با تمام خلافکاریها و شرارتهاشون، نمیتونند این رو از کثافتی که هست بدتر کنند. حتی اگه ادرارشون اسیدی باشه.
یک نفر درباره این نوشته نزدیک دو دهه پروپاگاندای روسها باعث شد چپ بپذیره که نیروگاه هستهای تو کشورشون باشه خطرناکه، اما بمب هستهای دست تروریستهای شیعه باشه خطرناک نیست!
برای این میگه این نتیجه پروپاگاندای روسهاست که این ایده به شدت متناقض در هر دو حالتش در راستای منافع روسهاست. اون قسمت مخالفت با برق هستهای در راستای منافع روسها بود چون وابستگی اروپا به گاز روسیه رو بیشتر میکرد، و اون قسمت هستهای شدن شیعه در راستای منافع روسهاست که ایران رو به عنوان سگ پاچهگیر در برابر آمریکا قرار بدهند (و اگه لازم شد قربانیش کنند).
کاملا قابل درکه که به چنین نتیجهای رسیده، و قطعا روسیه پول زیادی خرج کرد برای تبلیغات. اما واقعیت تاریکتر اینه که چپها تباهتر ازین هستند که نیاز به دخالت روسیه وجود داشته باشه. بله روسیه در جریانات فکری ادرار کرده، ولی اگه این جریانات مثل فاضلاب صنعتی بوده باشند، باز هم باید اثر اون ادرار رو جدی گرفت؟
چپ با برق هستهای مخالفت کرد چون برق هستهای تابلویی از شکوه صنعتی بود، و مخالفت باش مخالفت با خود صنعت به حساب میاومد. در واقع برق هستهای رو سر صنعت میدیدند و به نظرشون برای کوبیدن صنعت باید سرش رو برید! امروز که دیگه خیلی ازون موقع گذشته و برق هستهای به حاشیه رفته و انرژیهای جایگزین دارند به مراتب بهتر عمل میکنند، هم داریم میبینیم که حمله به صنعت تموم نشده، و اندفعه به هوش مصنوعی و مصرف آب و برقش گیر دادن! همزمان اشتیاقشون برای هستهای شدن شیعه تروریست هم مربوط به اشتیاقشون به نابودی اسراییله، چون به زعم خودشون این تنها شیعه تروریسته که به اندازه کافی جنون داره که این کار رو بکنه. همونطور که شیعه چارچوبی آخرالزمانی برای نابودی اسراییل داره، چپ هم نجات جهان رو منوط به منقرض کردن سرمایهداری میدونه، و نابود کردن اسراییل رو دروازه اصلی منقرض کردن سرمایهداری به حساب میاره. همانطور که شیعه تروریست معتقده عدالت جهانی نخواهیم داشت مگر اینکه یهودیان در دریا ریخته بشن، چپ هم معتقده جهان بی طبقه و عاری از سرمایهداری نخواهیم داشت مگر اینکه اول اسراییل رو از نقشه حذف کنیم.
اگه این شناخت رو از چپ داشته باشی، خودت متوجه میشی که روسها با تمام خلافکاریها و شرارتهاشون، نمیتونند این رو از کثافتی که هست بدتر کنند. حتی اگه ادرارشون اسیدی باشه.
اگه ۶۸ درصد بودیم چه تفاوتی ایجاد میشد از دید شما؟
جولانی نماینده چند درصد مردم سوریهست؟ حتی در داخل القاعده که بیعتگیری میکردند اکثریت رو نداشت. اما به قدرت رسید، چون قدرتها دیدند این حاضره بازی رو تا تهش ادامه بده، و حاضره منافع ما رو تأمین کنه. ما ۶۸ درصد هم بودیم اما هیچکس در بین ما نبود که حاضر باشه خودش رو کثیف کنه و بازی رو تا تهش ادامه بده و منافع قدرتها رو تأمین کنه، صرفا تماشاچی باقی میموندیم. همونطور که مردم سوریه تماشاچی هستند. اینجا هنوز اینکه «بضاعت ما خیلی کم است و با این بضاعت کم چارهای جز تسلیم در برابر قدرتها را نداریم» یک ایده غریب و خائنانه تلقی میشه. حتی در بین اونهایی که حاضرند جانشون رو برای تغییر مسیر کشور فدا کنند. مشکل اصلی این خود عظیم و مقتدرپنداری کل جامعهست، فارغ ازینکه هر جبهه در موضوعات دیگه چه اختلافاتی دارند یا ندارند.
جولانی نماینده چند درصد مردم سوریهست؟ حتی در داخل القاعده که بیعتگیری میکردند اکثریت رو نداشت. اما به قدرت رسید، چون قدرتها دیدند این حاضره بازی رو تا تهش ادامه بده، و حاضره منافع ما رو تأمین کنه. ما ۶۸ درصد هم بودیم اما هیچکس در بین ما نبود که حاضر باشه خودش رو کثیف کنه و بازی رو تا تهش ادامه بده و منافع قدرتها رو تأمین کنه، صرفا تماشاچی باقی میموندیم. همونطور که مردم سوریه تماشاچی هستند. اینجا هنوز اینکه «بضاعت ما خیلی کم است و با این بضاعت کم چارهای جز تسلیم در برابر قدرتها را نداریم» یک ایده غریب و خائنانه تلقی میشه. حتی در بین اونهایی که حاضرند جانشون رو برای تغییر مسیر کشور فدا کنند. مشکل اصلی این خود عظیم و مقتدرپنداری کل جامعهست، فارغ ازینکه هر جبهه در موضوعات دیگه چه اختلافاتی دارند یا ندارند.
تنوع مشتریان نفتی ایران در طول ده سال گذشته به طور کامل از بین رفته و در واقع الان فقط چین مشتری نفت این کشوره. اگه قرار باشه کسی بتونه آخوند رو از مخمصه فعلی نجات بده، اون چینه. چون اختلال در تأمین نفت، اونم در حالی که هنوز درگیر جنگ تعرفههاست، چیزیه که اصلا نمیخواد رخ بده. اما اگه بخواد آخوند رو نجات بده، این کار رو مجانی انجام نخواهد داد و چیزهایی ازشون خواهد خواست که قبلا حاضر نبودن بپذیرند.
این کاریه که با اوکراین کردند. این کاریه که قدرت امپریالیست میکنه.
وقتی جیغ ابلهان دراماتیک که با رد نور گلولههای تیربار ضدهوایی هم دچار لرز و وحشت میشن رو میشنوم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که شما لایق آرامش سابق نبودید، و لایق مراقبتهایی که ازتون میشه تا در حد ممکن هیزم تر نباشید هم نیستید. شما برخلاف نالههاتون، خیلی هم خوششانس بودید و هستید، که از چیزی بهرهبند هستید که لایقش نیستید. غرب و شرق عالم هم دارند تلاش میکنند تا نتیجه کامل خریتهای خودتون رو نبینید و از بزرگترین ماشین جنگی جهان تخفیف بگیرید.
کاش بعد از خوابیدن صداها امکان مهاجرت تعداد بیشتری از شما فراهم میشد، تا مایی که همیشه منتظر بدترین قصابها هستیم رو با کابوسهای واقعیمون تنها بگذارید. جیغ بنفش عافیتطلبی شما با پوستکلفتی ضروریای که خاورمیانه میطلبه، همخوانی نداره. برید جایی که قهوه استارباکس به دست برای مظلومان جهان شعار میدن.
وقتی جیغ ابلهان دراماتیک که با رد نور گلولههای تیربار ضدهوایی هم دچار لرز و وحشت میشن رو میشنوم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که شما لایق آرامش سابق نبودید، و لایق مراقبتهایی که ازتون میشه تا در حد ممکن هیزم تر نباشید هم نیستید. شما برخلاف نالههاتون، خیلی هم خوششانس بودید و هستید، که از چیزی بهرهبند هستید که لایقش نیستید. غرب و شرق عالم هم دارند تلاش میکنند تا نتیجه کامل خریتهای خودتون رو نبینید و از بزرگترین ماشین جنگی جهان تخفیف بگیرید.
کاش بعد از خوابیدن صداها امکان مهاجرت تعداد بیشتری از شما فراهم میشد، تا مایی که همیشه منتظر بدترین قصابها هستیم رو با کابوسهای واقعیمون تنها بگذارید. جیغ بنفش عافیتطلبی شما با پوستکلفتی ضروریای که خاورمیانه میطلبه، همخوانی نداره. برید جایی که قهوه استارباکس به دست برای مظلومان جهان شعار میدن.
عکس این کلاهک خوشهای موشکشون رو قبلا منتشر کرده بودن و اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که چرا انقدر کوچکند؟ الان اسراییل میگه بیست تا گلوله داره که هر کدوم فقط دو کیلو و نیم وزن داره! یعنی اینهمه انرژی و هزینه صرف کنی که بفرستی تا اونجا، در حالی که اثرش کمتر از کلاهکهای معمولی خودته! فقط برای اینکه رندومتر آدم بکشه. چون شعاعی که هر کدوم ازون بیست تا میفته توش میتونه هشت کیلومتر باشه.
شیعه اینه، و جز این نیست. اگه کسی بتون گفت شیعه جور دیگهایه باور نکنید. خودشون دقیقا دارن توضیح میدن تشیع یعنی چه رفتاری، و چه منشی، و چه مسلکی.
شیعه اینه، و جز این نیست. اگه کسی بتون گفت شیعه جور دیگهایه باور نکنید. خودشون دقیقا دارن توضیح میدن تشیع یعنی چه رفتاری، و چه منشی، و چه مسلکی.
وقتی پایین کوهی تمام چیزی که از بالای کوه میدونی، یا تصور خودته، یا داستانهایی که دیگران تعریف کردهاند. روزی که با پای خودت رفتی بالا، انتظارت اینه که هرچه به قله نزدیکتر میشی همهچی متفاوتتر، پیچیدهتر، و باشکوهتر باشه. اگه غیر ازین باشه دچار ناهمگونی شناختی میشی. اگه غیر ازین باشه حس میکنی تا الان داشتی توی قصهها زندگی میکردی.
در تشکیلات اوباش پوچگرا، سلسله مراتب درست مانند کوهیه که بالاش پستتر از دامنههاشه. تا وقتی پایینی، پلشتیها رو که میبینی به خودت میگی اینها نیروی پیشپا افتادهش هستند. هرچی برم بالاتر، حرفهای، مخوفتر، و کارآمدتر میشن. اما اون اندک افراد هشیاری که فرصت میکنند بالاهاش هم ببینند، میدونند که برعکسه، و هرچه به قله نزدیکتر بشی، همهچیز ابتداییتر، بهمریختهتر، هیئتیتر، و بیهدفتره. در واقع نه تنها تو به عنوان یک ناظر، بلکه همون نیروهای پیشپاافتاده دامنه هم متکی به قصههایی درباره «بالا» در حال خدمتند، و برای همین سعی میکنند موثرتر، پرتلاشتر، و وفادارتر باشند.
قسمت سیاه زندگی همینه که خیلیها دلخوش به یک قصه زندگی میکنند و در حال خدمت به اون قصه میمیرند.
در تشکیلات اوباش پوچگرا، سلسله مراتب درست مانند کوهیه که بالاش پستتر از دامنههاشه. تا وقتی پایینی، پلشتیها رو که میبینی به خودت میگی اینها نیروی پیشپا افتادهش هستند. هرچی برم بالاتر، حرفهای، مخوفتر، و کارآمدتر میشن. اما اون اندک افراد هشیاری که فرصت میکنند بالاهاش هم ببینند، میدونند که برعکسه، و هرچه به قله نزدیکتر بشی، همهچیز ابتداییتر، بهمریختهتر، هیئتیتر، و بیهدفتره. در واقع نه تنها تو به عنوان یک ناظر، بلکه همون نیروهای پیشپاافتاده دامنه هم متکی به قصههایی درباره «بالا» در حال خدمتند، و برای همین سعی میکنند موثرتر، پرتلاشتر، و وفادارتر باشند.
قسمت سیاه زندگی همینه که خیلیها دلخوش به یک قصه زندگی میکنند و در حال خدمت به اون قصه میمیرند.
Anarchonomy
وقتی پایین کوهی تمام چیزی که از بالای کوه میدونی، یا تصور خودته، یا داستانهایی که دیگران تعریف کردهاند. روزی که با پای خودت رفتی بالا، انتظارت اینه که هرچه به قله نزدیکتر میشی همهچی متفاوتتر، پیچیدهتر، و باشکوهتر باشه. اگه غیر ازین باشه دچار ناهمگونی…
و گفتم اگه خود مردم ابتکار عمل رو در دست نداشته باشند، و پروسه «غیرممکن کردن حکمرانی» رو خودشون انجام ندن، یک نیروی بیگانه در خارج، و یا یک نیروی فاشیست در داخل، ابتکار عمل رو در دست خواهد داشت، و اون نیرو هرچیزی که بدست بیاره، با کسی شریک نمیشه، و مجبورید اتفاقات مابعدش رو صرفا تماشا کنید. از جمله فروریختن قصهها رو، و سهم نداشتن خود در ساخت قصههای جدید رو.
برای اینکه ببینید چرا ما جولانی نداریم، باید ببینید چرا کسی که داریم نرگس محمدی است.
صبر اسراییل و آمریکا، بیانتها نیست، و راه پیش رو از دو حالت خارج نیست. یا ادامه کمپین نظامی تا متلاشی کردن کل نظام، که فعلا ممکن نیست، چون نیاز به یک اپوزیسیون مسلح خونریز داره؛ یا اخته کردنش تا جایی که همراه با حکومت، خود ایران هم به ورطه بیبضاعتی بیفته، که یعنی همون بازی با سرنوشت مردم ایران که معلوم نیست به کجا منتهی بشه (این کشور مدتهاست که بیبضاعته، و هرکس که تونسته قصههای رسانهای بعلاوه خیالات ایرانی شهرنشین رو از ورودیهای ذهنش فیلتر کنه، از قبل بش پی برده. اما بیبضاعتی بعد ازین از نوعی متفاوت از بیبضاعتی قبل ازین خواهد بود). در این شرایط، هیچکس به اینکه «جنگ بد است و بچهها گریه میکنند» گوش نمیده، چون هیچ مسئلهای از بازی رو حل نمیکنه. نه تنها قدرتهای خارجی درگیر در بازی، بلکه مردم داخل کشور هم فقط به کسی اهمیت خواهند داد که حداقل گوشهای از مسئله رو حل کنه. بیانیههایی در جهت اعلام اینکه «ولی شماها هرچی بگید من سمت درست تاریخ میایستم» برای اینکه آدم خوبی باشه لازمه، اما مسئلهای رو حل نمیکنه.
اما چرا دقیقا در حساسترین شرایط که لازم بود مسئلهحلکن داشته باشیم، بیانیهخوان داریم؟
دو علت برای این مصیبت وجود داره.
اول فاجعه ۵۷، که همه رو به آدمهای بد تبدیل کرد، در حالی که قبلش خیلی معلوم نبود پتانسیل هرکس در بد بودن تا کجاست. وقتی همه فهمیدند چقدر میتونند بد باشند، و چقدر بدی ببینند، دچار یک ترومای جمعی شدند. نتیجه این تروما، احتیاطی بیمارگونه برای آدم خوب بودنه، حتی اگه در عمل آدم خوبی نباشند. بیمارگونه برای اینکه این احتیاط از روی عقل نیست. از روی تبعات یک وحشته.
دوم وهم شهرنشین ایرانی درباره همشهری بودن با اروپاییهاست، که باعث میشه فکر کنه باید رضایت خاطر اونها رو جلب کنه. شهروند اروپایی ضدجنگه، هشتگبازه، با اسپرینویسی مبارزه میکنه، و ضداسراییله. ایرانی شهرنشین با این وهم که با اونها در یک قبیلهست، واهمه داره ازینکه چیزی بگه و موضعی بگیره و حرکتی انجام بده که شهروند لیبرال سگ و گربهدار اروپایی تأییدش نکنه. در حالی که در دایرهای جغرافیایی قرار داره که همخانوادههاش افغانی و یمنی و پاکستانی و عراقی هستند، و کلاشینکف بینشون قضاوت میکنه.
اینکه ما جولانی نداریم، و اونی که داریم نرگس محمدیه، ربط زیادی به این داره که ایرانیها مثل کسی هستند که دوست داره بیشتر روز و شب رو بخوابه، چون هروقت میخوابه رویا میبینه و توی رویا همه دوستش دارند، ولی تو بیداری طرفداری نداره. که یعنی داره حسش رو به سرنوشتش ترجیح میده. سرنوشتش به این بستگی داره که تا جای ممکن بیدار بمونه، اما حسش ازش میخواد خواب بمونه. ما ملت احساساتی نیستیم، اونطور که میگن. ما ملت ترجیح دادن احساس هستیم.
صبر اسراییل و آمریکا، بیانتها نیست، و راه پیش رو از دو حالت خارج نیست. یا ادامه کمپین نظامی تا متلاشی کردن کل نظام، که فعلا ممکن نیست، چون نیاز به یک اپوزیسیون مسلح خونریز داره؛ یا اخته کردنش تا جایی که همراه با حکومت، خود ایران هم به ورطه بیبضاعتی بیفته، که یعنی همون بازی با سرنوشت مردم ایران که معلوم نیست به کجا منتهی بشه (این کشور مدتهاست که بیبضاعته، و هرکس که تونسته قصههای رسانهای بعلاوه خیالات ایرانی شهرنشین رو از ورودیهای ذهنش فیلتر کنه، از قبل بش پی برده. اما بیبضاعتی بعد ازین از نوعی متفاوت از بیبضاعتی قبل ازین خواهد بود). در این شرایط، هیچکس به اینکه «جنگ بد است و بچهها گریه میکنند» گوش نمیده، چون هیچ مسئلهای از بازی رو حل نمیکنه. نه تنها قدرتهای خارجی درگیر در بازی، بلکه مردم داخل کشور هم فقط به کسی اهمیت خواهند داد که حداقل گوشهای از مسئله رو حل کنه. بیانیههایی در جهت اعلام اینکه «ولی شماها هرچی بگید من سمت درست تاریخ میایستم» برای اینکه آدم خوبی باشه لازمه، اما مسئلهای رو حل نمیکنه.
اما چرا دقیقا در حساسترین شرایط که لازم بود مسئلهحلکن داشته باشیم، بیانیهخوان داریم؟
دو علت برای این مصیبت وجود داره.
اول فاجعه ۵۷، که همه رو به آدمهای بد تبدیل کرد، در حالی که قبلش خیلی معلوم نبود پتانسیل هرکس در بد بودن تا کجاست. وقتی همه فهمیدند چقدر میتونند بد باشند، و چقدر بدی ببینند، دچار یک ترومای جمعی شدند. نتیجه این تروما، احتیاطی بیمارگونه برای آدم خوب بودنه، حتی اگه در عمل آدم خوبی نباشند. بیمارگونه برای اینکه این احتیاط از روی عقل نیست. از روی تبعات یک وحشته.
دوم وهم شهرنشین ایرانی درباره همشهری بودن با اروپاییهاست، که باعث میشه فکر کنه باید رضایت خاطر اونها رو جلب کنه. شهروند اروپایی ضدجنگه، هشتگبازه، با اسپرینویسی مبارزه میکنه، و ضداسراییله. ایرانی شهرنشین با این وهم که با اونها در یک قبیلهست، واهمه داره ازینکه چیزی بگه و موضعی بگیره و حرکتی انجام بده که شهروند لیبرال سگ و گربهدار اروپایی تأییدش نکنه. در حالی که در دایرهای جغرافیایی قرار داره که همخانوادههاش افغانی و یمنی و پاکستانی و عراقی هستند، و کلاشینکف بینشون قضاوت میکنه.
اینکه ما جولانی نداریم، و اونی که داریم نرگس محمدیه، ربط زیادی به این داره که ایرانیها مثل کسی هستند که دوست داره بیشتر روز و شب رو بخوابه، چون هروقت میخوابه رویا میبینه و توی رویا همه دوستش دارند، ولی تو بیداری طرفداری نداره. که یعنی داره حسش رو به سرنوشتش ترجیح میده. سرنوشتش به این بستگی داره که تا جای ممکن بیدار بمونه، اما حسش ازش میخواد خواب بمونه. ما ملت احساساتی نیستیم، اونطور که میگن. ما ملت ترجیح دادن احساس هستیم.
Forwarded from Anarchonomy
بعد از هزاران سال، شاهد نمایش فروریختن اندیشه تاریک ایرانی هستیم. چرا باید عجله کرد که این نمایش تموم بشه؟ بله، اندیشه ایرانی تاریک بود که امروز ایران به استثناییترین سیاهچال دنیا، در همه زمینهها، تبدیل شده. در حالی که بیشتر از هر ملتی ادعای نور و روشنایی داشت! اشتباه نکنید، گندهگوزی ایرانی، باستانیه، اما مربوط به فتوحاتش نیست. اونها هرچه بودند مدیون جنم پادشاهان و فرماندهان بودند. گندهگوزی ایرانی درباره اندیشهای بود که داشت، یا ادعا داشت که داره. که ما نور پرستیم، پسران نوریم، ما طرفدار نوریم، دین ما درباره نوره، فلسفه ما درباره نوره، تقویم ما درباره نوره، رسومات ما درباره نوره، شب یلدا و نور و فلان، چهارشنبه سوری و نور و بهمان، اسطورههامون با تاریکی جنگیدن، خودمون سرباز نوریم، وسط پرچممون نوره. ما حتی نور و ظلمات رو وارد قرآن کردیم (باور ندارید متن قرآن تحت تأثیر ایران بود؟ عیب نداره، بزرگ میشید میفهمید)، بعید نیست که نوربازی از اینجا به چین هم سرایت کرد.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفتخوری بودیم و دغلبازی و خرابکاری و لاتبازی. اما همه اینها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی میرسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمیذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمتپرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمیذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همهچیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول میزدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگهای نداریم، و جز با لاتبازی از هیچکدوم از مدعیات فلسفیمون نمیتونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشتهاند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملتها نفهمیدهاند! که این اقیانوس زشتیها که در اون غوطهور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو میکنی زودتر تموم بشه چون شما میخوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که میشد چادر زد. جنگلهای اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاکپرست نیستم. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمالپرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا میکنم که تو قصهها هم نیست. آدمهای قبل از من تا سههزار سال قبل، و احتمالا آدمهای بعد از من تا قرنها بعد، به اندازه من خوششانس نبودهاند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمیتونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفتخوری بودیم و دغلبازی و خرابکاری و لاتبازی. اما همه اینها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی میرسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمیذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمتپرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمیذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همهچیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول میزدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگهای نداریم، و جز با لاتبازی از هیچکدوم از مدعیات فلسفیمون نمیتونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشتهاند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملتها نفهمیدهاند! که این اقیانوس زشتیها که در اون غوطهور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو میکنی زودتر تموم بشه چون شما میخوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که میشد چادر زد. جنگلهای اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاکپرست نیستم. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمالپرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا میکنم که تو قصهها هم نیست. آدمهای قبل از من تا سههزار سال قبل، و احتمالا آدمهای بعد از من تا قرنها بعد، به اندازه من خوششانس نبودهاند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمیتونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
در این مورد، سخت میشه یک خط کشید بین غرب و شرق. مثلا فرهنگ خودقربانیپنداری که در دوره معاصر رواج پیدا کرده، از غرب اومد. یا این نظریه توطئه که دنیا رو دارن یه عده قلیل اداره میکنند و ما هیچکارهایم!
اون قسمتش که مربوط به بیابانهای اطراف ماست، نسبت دهقان و سلطانه. بسیاری از شرقیها خودشون رو همچنان دهقانی میبینند که صرفا ناظر آمد و شد سلاطینه، و کارهای نیست. مخصوصا وقتی میدیده همه کارها با خشونت پیش رفته، و خودش داخل بازی خشونت نیست، در نتیجه نقشی در کارها نداره. ما حتی وقتی به کودکان آموزش دادیم، درباره این بود که چطور دهقان بدردبخوری باش! درباره پیدا کردن علت کارخرابیها نبود، و در واقع اصلا درباره پیدا کردن علتها نبود. که حاصلش شده اینکه ایرانی امروزی کلا در پیدا کردن علت، در حالت معلولیت کامله.
اون قسمتش که مربوط به بیابانهای اطراف ماست، نسبت دهقان و سلطانه. بسیاری از شرقیها خودشون رو همچنان دهقانی میبینند که صرفا ناظر آمد و شد سلاطینه، و کارهای نیست. مخصوصا وقتی میدیده همه کارها با خشونت پیش رفته، و خودش داخل بازی خشونت نیست، در نتیجه نقشی در کارها نداره. ما حتی وقتی به کودکان آموزش دادیم، درباره این بود که چطور دهقان بدردبخوری باش! درباره پیدا کردن علت کارخرابیها نبود، و در واقع اصلا درباره پیدا کردن علتها نبود. که حاصلش شده اینکه ایرانی امروزی کلا در پیدا کردن علت، در حالت معلولیت کامله.
خیلی سوال پرسیده میشه که چه خواهد شد؟ تا کجا پیش میره؟
نمیدونم. ولی کافیه بدونید در ایران امورات دست کسانیه که حمله ۷ اکتبر رو طراحی کردن. کیفیت همهچیز مثل اونه. سطح دوراندیشی مثل اونه. نقش عقل در تصمیمگیری مثل اونه. در تشیع پوچگرا، چیزی به عنوان «تغییر مسیر» وجود نداره. جنگ و باخت همهچیز برای شما اتفاقات ناگوارند. برای شیعه پوچگرا بخشی از وظایفند. خراب کردن زندگی، وظیفه شیعه پوچگراست. و تا موانعی جلوش نباشه وظیفهش رو رها نمیکنه.
نمیدونم. ولی کافیه بدونید در ایران امورات دست کسانیه که حمله ۷ اکتبر رو طراحی کردن. کیفیت همهچیز مثل اونه. سطح دوراندیشی مثل اونه. نقش عقل در تصمیمگیری مثل اونه. در تشیع پوچگرا، چیزی به عنوان «تغییر مسیر» وجود نداره. جنگ و باخت همهچیز برای شما اتفاقات ناگوارند. برای شیعه پوچگرا بخشی از وظایفند. خراب کردن زندگی، وظیفه شیعه پوچگراست. و تا موانعی جلوش نباشه وظیفهش رو رها نمیکنه.
چپهای ایران، که از وقتی شبکههای اجتماعی اختراع شده نتونستن برای مخاطب هشتاد میلیون نفری صفحهای داشته باشند که بیش از ده هزار بیننده داشته باشه، بیش از معتادان ایراناینترنشنال سقوط نظام رو نزدیک میبینند و از الان برای آینده شومی که «غرب جنایتکار» برای ایران تدارک دیده، روضه «مرگ بر امپریالیسم» میخونند.
تحلیل همهچیز برای این جماعت همواره حداقلی، خیلی آسونه. اگه رژیم ساقط شد، میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان خیر شما را نمیخواستند؟ حالا میخواید با این هرج و مرج بوجود آمده چه کنید؟»، و اگه ساقط نشد میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان مشاوران خوبی ندارند و هردفعه اشتباه محاسباتی میکنند؟».
از نظر اینها وطن صرفا یک سوژهست برای کوبیدن قدرتها، تا ژست همیشگی «مبارزه توده با مستکبران» رو حفظ کنند. این ژست همیشه برای آدمهایی که روش دیگهای برای «آدمِ برحق» بودن بلد نیستند، جذابیت داشته. اینکه دقیقا چه اتفاقاتی میفته فرع ماجراست. همونطور که غزه هم براشون صرفا یه سوژه بود، و همه اتفاقاتش، فرع.
تحلیل همهچیز برای این جماعت همواره حداقلی، خیلی آسونه. اگه رژیم ساقط شد، میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان خیر شما را نمیخواستند؟ حالا میخواید با این هرج و مرج بوجود آمده چه کنید؟»، و اگه ساقط نشد میگن «دیدید گفتیم راستگرایان جهان مشاوران خوبی ندارند و هردفعه اشتباه محاسباتی میکنند؟».
از نظر اینها وطن صرفا یک سوژهست برای کوبیدن قدرتها، تا ژست همیشگی «مبارزه توده با مستکبران» رو حفظ کنند. این ژست همیشه برای آدمهایی که روش دیگهای برای «آدمِ برحق» بودن بلد نیستند، جذابیت داشته. اینکه دقیقا چه اتفاقاتی میفته فرع ماجراست. همونطور که غزه هم براشون صرفا یه سوژه بود، و همه اتفاقاتش، فرع.
از خیلی سالها قبلتر از هفت اکتبر میگفتند «اسراییل باید مراقب باشد در بین فلسطینیان نفرت ایجاد نکند، چون این نفرت پرورشدهنده تروریستهای آیندهست!». با دید روانشناختی میخواستند، به زعم خودشون، برای بحرانهای سیاسی امنیتی راه حل ارائه بدن! اون هم با درونمایه «به خاطر مصلحت خودت میگیم، حالا میخوای گوش نده، کی ضرر میکنه؟». در هیچ مناقشه دیگهای انقدر متخصص و کارشناس نامرتبط، رشته تخصصی خودش رو راهگشای مشکل نمیدونه؛ مثلا نمیان بگن آثار روانی سیاستهای چین بر مردم تایوان چیست و باید چه کار نکنه که بعدا تایوان شر نشه! اما در همین مورد استثنایی هم نشون دادند که درس خودشون رو خوب نخونده بودند. اسراییل عسل هم در دهان اینها گذاشت، باز هم ازش کینه به دل گرفتند. چون انسانها مثل سگ نیستند که دوبار بشون غذا بدی، بات رفیق بشن. انسانی که برای دو وعده غذا پات رو بلیسه زیاده، ولی در مقیاس اجتماعی اینجوری کار نمیکنه. انسانها تکلیف خوب و بد رو از جامعهای که داخلش هستند میگیرند، نه از بیرونش. جامعه فلسطینی از قبل تعیین کرده که اسراییل بد است، و تکلیف همینه و جز این نیست. اینکه اسراییل عسل در دهانشون بذاره یا نذاره، تغییری در تکلیف ایجاد نمیکرد.
مشابه این تجویزها رو در مورد ایران هم صادر میکردند. زمانی که بوش ایران رو محور شرارت معرفی کرد و به نظر میرسید عنقریبه که به ایران هم حمله کنه، تا جایی که در پادگانها آمادهباش داده بودند. جامعه ایران تازه از دل فضای دلار ارزان دوره خاتمی داشت بیرون میاومد و برداشت حضرات تحلیلگر این بود که «مصرف» مردم رو دوستدار آمریکا کرده، و این حماقته که با تهدید حمله نظامی این دوستداری رو به نفرت تبدیل کنند. به دلیل نزدیکی حمله به افغانستان و عراق، تصور همه ازین حمله یک عملیات زمینی بود، و همه سوال «آیا حاضری اسلحه دست بگیری و از کشور در برابر آمریکا دفاع کنی؟» رو از هم میپرسیدند. خود مطرح شدن این سوال رو علامت این میدونستند که علاقه به آمریکا بالاست، و گرنه چرا نباید پاسخ «بله حاضرم» بدیهی باشه؟ اما چیزی نگذشت که نه اقدامات نظامی آمریکا، و نه سیاستهاش در مقابل کشورها، بلکه حتی سیاست داخلی آمریکا هم ایرانیانی که گفته میشد آمریکادوست هستند رو به دو دسته تقسیم کرد. یک بخش دموکراتها رو خائن به ملتها معرفی میکردند، و بخش دیگه جمهوریخواهان رو قاتل ملتها! که بوضوح سانتیمانتالیسم حاکم بر فضای ایران رو نشون میده. اینجا هم واقعیت همین بود که ایرانی تحت تأثیر فضای ایرانه، و تکلیف خوب و بد رو از همون فضا میگیره، نه از بیرون. خود این منتالیتی که کشتن آدمها برای تفریح رو در بلوچستان نبینه، و اگه دید مثل مورد خدانور صرفا یه میم ازش بسازه و عبور کنه، سپس تجاوز یک خلبان خارجی به آسمان کشور رو خیلی تلختر حس کنه و یادش هم نره، اخلاقیاتیه که همین فضا براش تعیین کرده. اتفاقا برمبنای همین واقعیت، برای این شرلوک هلمزهای روانشناس استدلال میکردم که اگر بنا به فرمولهای شما باشه، نفرتی که خود این جامعه در افراد آزاردیده ایجاد کرده، محتوم بودن بلایی که سرش میاد رو تضمین میکنه و به همون کلیشههای مذهبی درباره کارما میرسیم: «جامعهای که اجازه داد ستم چنان در آن عادی باشه که در گوشه کنار تمامیت ارضی کذاییش، برای تفریح و دلخنکی آدم میکشند، باید نابود شود. حالا به دست هرکسی». این ادعای من نیست. اما کسی که مدعیه خارجیها باید مواظب دل نازک ایرانیها باشند، باید بپذیردش. و اگه بپذیردش باید نگرانیهای خیلی سنگینتری داشته باشه.
خلاصه اینکه محبوبیت هر کشوری در یک جامعه دیگه، موضوع بااهمیتی نیست. چون اون جامعه دنبالکننده فضای حاکم بر خودشه و هیچکس منافع خودش رو نمیذاره کنار تا محبوبتر بشه. اگه همزمان با تأمین منافعش، محبوب هم بود، که فبها. و اگه نبود، به بیضههایش. زمانی که سرانه تولید ناخالص آمریکا خیلی کمتر از الان بود، کشور محبوبتری در جهان بود. شما حاضری قید ثروت رو بزنی و کلهسیاهانی در آنسوی اقیانوسها بیشتر ازت خوششون بیاد؟ فکر نمیکنم.
مشابه این تجویزها رو در مورد ایران هم صادر میکردند. زمانی که بوش ایران رو محور شرارت معرفی کرد و به نظر میرسید عنقریبه که به ایران هم حمله کنه، تا جایی که در پادگانها آمادهباش داده بودند. جامعه ایران تازه از دل فضای دلار ارزان دوره خاتمی داشت بیرون میاومد و برداشت حضرات تحلیلگر این بود که «مصرف» مردم رو دوستدار آمریکا کرده، و این حماقته که با تهدید حمله نظامی این دوستداری رو به نفرت تبدیل کنند. به دلیل نزدیکی حمله به افغانستان و عراق، تصور همه ازین حمله یک عملیات زمینی بود، و همه سوال «آیا حاضری اسلحه دست بگیری و از کشور در برابر آمریکا دفاع کنی؟» رو از هم میپرسیدند. خود مطرح شدن این سوال رو علامت این میدونستند که علاقه به آمریکا بالاست، و گرنه چرا نباید پاسخ «بله حاضرم» بدیهی باشه؟ اما چیزی نگذشت که نه اقدامات نظامی آمریکا، و نه سیاستهاش در مقابل کشورها، بلکه حتی سیاست داخلی آمریکا هم ایرانیانی که گفته میشد آمریکادوست هستند رو به دو دسته تقسیم کرد. یک بخش دموکراتها رو خائن به ملتها معرفی میکردند، و بخش دیگه جمهوریخواهان رو قاتل ملتها! که بوضوح سانتیمانتالیسم حاکم بر فضای ایران رو نشون میده. اینجا هم واقعیت همین بود که ایرانی تحت تأثیر فضای ایرانه، و تکلیف خوب و بد رو از همون فضا میگیره، نه از بیرون. خود این منتالیتی که کشتن آدمها برای تفریح رو در بلوچستان نبینه، و اگه دید مثل مورد خدانور صرفا یه میم ازش بسازه و عبور کنه، سپس تجاوز یک خلبان خارجی به آسمان کشور رو خیلی تلختر حس کنه و یادش هم نره، اخلاقیاتیه که همین فضا براش تعیین کرده. اتفاقا برمبنای همین واقعیت، برای این شرلوک هلمزهای روانشناس استدلال میکردم که اگر بنا به فرمولهای شما باشه، نفرتی که خود این جامعه در افراد آزاردیده ایجاد کرده، محتوم بودن بلایی که سرش میاد رو تضمین میکنه و به همون کلیشههای مذهبی درباره کارما میرسیم: «جامعهای که اجازه داد ستم چنان در آن عادی باشه که در گوشه کنار تمامیت ارضی کذاییش، برای تفریح و دلخنکی آدم میکشند، باید نابود شود. حالا به دست هرکسی». این ادعای من نیست. اما کسی که مدعیه خارجیها باید مواظب دل نازک ایرانیها باشند، باید بپذیردش. و اگه بپذیردش باید نگرانیهای خیلی سنگینتری داشته باشه.
خلاصه اینکه محبوبیت هر کشوری در یک جامعه دیگه، موضوع بااهمیتی نیست. چون اون جامعه دنبالکننده فضای حاکم بر خودشه و هیچکس منافع خودش رو نمیذاره کنار تا محبوبتر بشه. اگه همزمان با تأمین منافعش، محبوب هم بود، که فبها. و اگه نبود، به بیضههایش. زمانی که سرانه تولید ناخالص آمریکا خیلی کمتر از الان بود، کشور محبوبتری در جهان بود. شما حاضری قید ثروت رو بزنی و کلهسیاهانی در آنسوی اقیانوسها بیشتر ازت خوششون بیاد؟ فکر نمیکنم.
از امیدواری نمیترسم. اون رو غلط میدونم. امیدواری برای بچههاست، و بله این واقعیته که بیشتر انسانها در بزرگسالی هم در حالات کودکانه خودشون باقی میمونند. وقتی پزشکی بم میگه باید داروی ایکس رو بخورم تا بیماریم درمان بشه، از روی امیدواری به درمان اون دارو رو نمیخورم. انجامش رو یک وظیفه در برابر بدنم میدونم. چون کار درست اینه که انجام بشه. چه پاداشی برام داشته باشه چه نداشته باشه. مردم، عموما اینطور نیستند و دائما دنبال محملهای آرامکننده میگردند. هرچی بیشتر عطش آرام بودن داشته باشی، بیشتر از آرامش دور میشی.
Anarchonomy
تنوع مشتریان نفتی ایران در طول ده سال گذشته به طور کامل از بین رفته و در واقع الان فقط چین مشتری نفت این کشوره. اگه قرار باشه کسی بتونه آخوند رو از مخمصه فعلی نجات بده، اون چینه. چون اختلال در تأمین نفت، اونم در حالی که هنوز درگیر جنگ تعرفههاست، چیزیه که…
ترامپ زنگ زد و اصرار که بس کن و فلان سیاهبازیه. بیبی از همون حماسه بی۲ میدونست کدوم شب شب آخره و براش سه چهارتا شکار مسیجدار تعیین کرد. مهندس هستهای تو خونه باباش، یعنی به خانواده مهندس اصلی هم رحم نمیکنیم. جانشین اطلاعات فراجا، یعنی نوبت بعدی نیروی انتظامی و پاسگاهاشه، که برای کنترل شهر لازمش دارن. حالا اینکه هر دو (ترور خلیفه همراه با بستگان، و زدن ابزارهای کنترل شهرها) رو انجام میدادن یا نه، چیز تضمینشدهای نیست، ولی من هم میخواستم مسیج بدم اینجوری میدادم.
فعلا حضرات صرفا به خاطر چین زندهاند. چون تحمل حذف ناگهانی یک و نیم میلیون بشکه از بازار، در مرحله اول، و حذف یکی دو میلیون بشکه دیگه پس از دیوانهبازیهای انتقامی بعدش در خلیج فارس، در مرحله دوم رو نداره.
نظام قبلا هم مستعمره بود. اما الان جونش هم گروگانه.
فعلا حضرات صرفا به خاطر چین زندهاند. چون تحمل حذف ناگهانی یک و نیم میلیون بشکه از بازار، در مرحله اول، و حذف یکی دو میلیون بشکه دیگه پس از دیوانهبازیهای انتقامی بعدش در خلیج فارس، در مرحله دوم رو نداره.
نظام قبلا هم مستعمره بود. اما الان جونش هم گروگانه.