اینکه ارزشی که خلق کردن به چه قدر پول تبدیل بشه یه قرارداده که جامعه روش توافق میکنه. تمام ثروت جف بزوس به چندتا برگه سند (که میتونند الکترونیکی باشن) وابستهست که جامعه قبول کرده معتبر بودنش رو به رسمیت بشناسه. این قراردادها قابل تغییرند.
راهحل چپها اینه که انقدر مالیات بگیریم که هیچکس نتونه بیش از حد پولدار بشه تا آدمهای نامطلوب هم نشن. مثل اینکه مزرعه رو کچل کنی تا علف هرز هم قد نکشه. راهحل راستها، که با راهحل چپها خیلی مخالفند، اینه که با دوز و کلک قانونی و یا فراقانونی یه کاری کنیم تا آدمهای مطلوب خیلی پولدارتر از آدمهای نامطلوب بشن. حالا آدم مطلوب از نظرشون کیه بماند. هر دو اینها ضدبازار و هیزم تر سوزانه. بهترین راهحل از سمت مردم بایکوته که در مورد تسلا به خوبی جواب داد. البته دلیل موفقیت بایکوت تسلا این بود که مشتریانش یکدست بودند و اکثرا لیبرالند. اگه اینطور نبود انقدر موفق نمیشد. اما در هرصورت این بهترین راهحل مردمیه. همزمان رگولاتوری بازار بورس هم باید به شکلی تنظیم بشه که از حالت کازینویی فعلی دربیاد. در اقتصاد سالم کازینو باید در حاشیه اقتصاد باشه، نه در مرکزش.
راهحل چپها اینه که انقدر مالیات بگیریم که هیچکس نتونه بیش از حد پولدار بشه تا آدمهای نامطلوب هم نشن. مثل اینکه مزرعه رو کچل کنی تا علف هرز هم قد نکشه. راهحل راستها، که با راهحل چپها خیلی مخالفند، اینه که با دوز و کلک قانونی و یا فراقانونی یه کاری کنیم تا آدمهای مطلوب خیلی پولدارتر از آدمهای نامطلوب بشن. حالا آدم مطلوب از نظرشون کیه بماند. هر دو اینها ضدبازار و هیزم تر سوزانه. بهترین راهحل از سمت مردم بایکوته که در مورد تسلا به خوبی جواب داد. البته دلیل موفقیت بایکوت تسلا این بود که مشتریانش یکدست بودند و اکثرا لیبرالند. اگه اینطور نبود انقدر موفق نمیشد. اما در هرصورت این بهترین راهحل مردمیه. همزمان رگولاتوری بازار بورس هم باید به شکلی تنظیم بشه که از حالت کازینویی فعلی دربیاد. در اقتصاد سالم کازینو باید در حاشیه اقتصاد باشه، نه در مرکزش.
Anarchonomy
اینکه ارزشی که خلق کردن به چه قدر پول تبدیل بشه یه قرارداده که جامعه روش توافق میکنه. تمام ثروت جف بزوس به چندتا برگه سند (که میتونند الکترونیکی باشن) وابستهست که جامعه قبول کرده معتبر بودنش رو به رسمیت بشناسه. این قراردادها قابل تغییرند. راهحل چپها اینه…
این یکی ازون دوز و کلکهاست که در تگزاس اجرا کردهاند. ناحیهبندی انتخاباتی به شکلی دستکاری شده که دموکراتها به نتیجه نرسن. ظاهر این دستکاریها درباره سیاسته، ولی باید رد پول رو پیدا کنید. محدود کردن طرف مقابل در رقابت سیاسی، در واقع محدود کردن طرف مقابل در تغییر قواعد بازیه، تا بتونند برندههای اقتصادی رو تعیین کنند.
Anarchonomy
اینکه ارزشی که خلق کردن به چه قدر پول تبدیل بشه یه قرارداده که جامعه روش توافق میکنه. تمام ثروت جف بزوس به چندتا برگه سند (که میتونند الکترونیکی باشن) وابستهست که جامعه قبول کرده معتبر بودنش رو به رسمیت بشناسه. این قراردادها قابل تغییرند. راهحل چپها اینه…
رگولاتورها معمولا حالت فرعونی پیدا میکنند، ولی معنیش این نیست که اصل رگولیشن تفرعنه. بدون قانون بازار آزادی وجود نخواهد داشت، و اساسا آزادی بدون فنسکشی قانون امکان حیات نداره، و اگه نباشه نمیشه از حقوق همه دفاع کرد.
بازار بورس آمریکا همین الانم رگولاتوری سفت و سختی داره، اما کهنهست و برای دوران دیجیتال آپدیت نشده. و این آپدیت صرفا با اضافه کردن بندهای جدید به قانون به دست نمیاد. با ایجاد راهحل برای روشهای مدرن دستکاری در بازار به دست میاد. بازار فعلی به شارلاتانهایی که رویا میفروشن پاداش نجومی میده، و به کسانی که خلاقیت دارند پاداش قطرهچکانی. چون اون رویافروشها راه به بازی گرفتن این بازار رو یاد گرفتهاند و چیزی مانعشون نبوده. و وقتی این پاداش نجومی «مفت» رو به دست آوردن وارد سیاستش میکنند، که نتیجهش رو داریم میبینیم. کسانی که میگن مهم نیست چه کسی پولدار باشه، به خودشون و دیگران دروغ میگن. خیلی فرق داره چه کسانی پولدار باشند و روی سرنوشت همه اثر میگذاره.
بازار بورس آمریکا همین الانم رگولاتوری سفت و سختی داره، اما کهنهست و برای دوران دیجیتال آپدیت نشده. و این آپدیت صرفا با اضافه کردن بندهای جدید به قانون به دست نمیاد. با ایجاد راهحل برای روشهای مدرن دستکاری در بازار به دست میاد. بازار فعلی به شارلاتانهایی که رویا میفروشن پاداش نجومی میده، و به کسانی که خلاقیت دارند پاداش قطرهچکانی. چون اون رویافروشها راه به بازی گرفتن این بازار رو یاد گرفتهاند و چیزی مانعشون نبوده. و وقتی این پاداش نجومی «مفت» رو به دست آوردن وارد سیاستش میکنند، که نتیجهش رو داریم میبینیم. کسانی که میگن مهم نیست چه کسی پولدار باشه، به خودشون و دیگران دروغ میگن. خیلی فرق داره چه کسانی پولدار باشند و روی سرنوشت همه اثر میگذاره.
Anarchonomy
رگولاتورها معمولا حالت فرعونی پیدا میکنند، ولی معنیش این نیست که اصل رگولیشن تفرعنه. بدون قانون بازار آزادی وجود نخواهد داشت، و اساسا آزادی بدون فنسکشی قانون امکان حیات نداره، و اگه نباشه نمیشه از حقوق همه دفاع کرد. بازار بورس آمریکا همین الانم رگولاتوری…
یه ایراد فکری رایج اینه که مواضع فرد از مجموعه چهلتیکه نقلقولهای شخصیتها و گروههای مختلف شکل گرفته (و نه از یک ساختار منسجم). غافل ازینکه اون شخصیتها و گروهها به طور موقت مهمون اون باور بودهاند، چون قرار بوده یه سواری ازش بگیرن و بعد برن سراغ یه باور دیگه، و تو جدیشون گرفتی. همونایی که میگن مالیات دزدی است، ممکنه فردا بگن تعرفه واردات خوب است، چون «خطرناکه انقدر وابسته چین باشیم». در حالی که تعرفه هم یه مدل از مالیاتگیریه. بعد میبینی اونی که میگفت مالیات بر درآمد رو بیشتر کنید ولی با تعرفه مخالف بود، بیشتر به درد تو میخورده، چون وقتی مالیات بر درآمد بیشتری میدادی ولی تعرفه نمیدادی، پول بیشتری ازت کم میشد ولی با پولی که برات میموند محدودیت کمتری برای خرید داشتی (با تعرفههایی که گاه یه ابزار چانهزنیاند، گاه یه ابزار برای از رده خارج کردن بعضی از بازیگران صنعتند، نه تنها قیمت جنس خارجی به طور سلیقهای بالا میره، بلکه قیمت جنس داخلی هم بالا میره، و بلکه خیلیها بدون افزایش هزینه هم قیمتشون رو میبرن بالا).
به همین ترتیب اگه کسی مدعی شد «حالت فعلی بورس در جزء و صنعت فاینانس در کل، کاملا اوکی است و دستش نزنید و اگه بزنید بدتر میشه»، اون آدمی نیست که فکر میکنید. آدمیه که داره از حالت فعلیش پول بیشتری درمیاره تا هر حالت دیگهای.
نمونه برجستهتر از طرفداران شتکوینها وجود نداره که ابتدا مزیت این تکنولوژی رو استقلالش از دولت معرفی میکردن (چون اون موقع با این شعار میشد سرمایه جذب کرد) و الان ازینکه دولت آمریکا ازشون حمایت میکنه جشن بادکنک برگزار میکنند (چون الان اینجوری میشه سرمایه جذب کرد).
به همین ترتیب اگه کسی مدعی شد «حالت فعلی بورس در جزء و صنعت فاینانس در کل، کاملا اوکی است و دستش نزنید و اگه بزنید بدتر میشه»، اون آدمی نیست که فکر میکنید. آدمیه که داره از حالت فعلیش پول بیشتری درمیاره تا هر حالت دیگهای.
نمونه برجستهتر از طرفداران شتکوینها وجود نداره که ابتدا مزیت این تکنولوژی رو استقلالش از دولت معرفی میکردن (چون اون موقع با این شعار میشد سرمایه جذب کرد) و الان ازینکه دولت آمریکا ازشون حمایت میکنه جشن بادکنک برگزار میکنند (چون الان اینجوری میشه سرمایه جذب کرد).
برای اونلیفنز در تبلیغات در اینترنت موانعی قرار دادن. حالا اونایی که کار میکنند بیلبورد اجاره میکنند و اکانتشون رو تو فضای فیزیکی تبلیغ میکنند. و وقتی مردم میان پارهش میکنند یا روش رنگ میپاشن، از رو نمیرن و یکی دیگه میزنن. این لجبازیها ازین جهت قابل تأمله که فقط به زنی که درآمدش ازین کاره آسیب مالی وارد میکنه، و گرنه اصل وجود محتوا رو تغییر نمیده. چون مجانیش در اینترنت فراوانه. لجبازان ازین عصبانیاند که این زنها مجانی نیستند و مردهای زیادی حاضرن بشون پول بدن. تو چارچوب فکری مردسالار، این غیرقابل تحملتر از روسپیگری کلاسیکه. چون در اون چارچوب، تن دادن به سکس یک نوع تسلیم تعریف میشه، و پول دستمزد اون تسلیمه. ولی در اونلیفنز سکسی با مشتری رخ نمیده، پس تسلیمی صورت نگرفته، اما باز پول دریافت میشه. ازین منظر مرد براشون بازنده به حساب میاد، و زن برنده. و این جابجایی برنده و بازنده رو نمیتونند تحمل کنند. «وای بچههامون منحرف میشن» صرفا یک پوشش برای پنهان کردن اون عصبانیته.
میگه اوزمپیک فقط کار یه جور چسب زخم رو برای کاهش وزن انجام میده، اصل مشکل رو حل نمیکنه، و اصل مشکل اینه که چاقها دیسیپلین ندارن (چه در رژیم، و چه در ورزش).
حالا ازین که آگاهی فنی درباره چیزی که حرفش رو میزنه نداره و با پیچیدگیهای چاقی و لاغری آشنا نیست، بگذریم؛ و ازینکه دیسیپلین رو هم به عنوان وسیلهای برای برتریجویی بر دیگران و من خوبم شما بدید استفاده میکنه (علامت برتریجوها اینه که مردم رو به برترها و پستها تقسیم کرده و این کار رو «عیبیابی سیستم جامعه» جا میزنند) بگذریم، یک واقعیت دیگه هم وجود داره که نسبت به اون نابیناست.
اون واقعیت اینه که دنیا روی داربستی از چسبزخمها ایستاده. نه فقط در پزشکی، بلکه در همهچیز، و حتی زیرساخت. حتی اگه در قلب توکیو باشی، سیمکشی برق شهر از هزاران چسب زخم موقت که فعلا کار رو راه بندازه تشکیل شده. خود سیستم عامل گوشی موبایلی که باش این متن نوشته شده، شامل هزاران چسب زخمه که هردفعه که ایرادی کشف شده، روی زخم زده شده، و همینطور ادامه پیدا کرده. چون دنیا اینجوری کار نمیکنه که یه تمدن/سیستم بسازی، بعد ببینی کلی گیر و گور توش هست، بعد بگی خب میکوبیم از نو میسازیم!
حالا ازین که آگاهی فنی درباره چیزی که حرفش رو میزنه نداره و با پیچیدگیهای چاقی و لاغری آشنا نیست، بگذریم؛ و ازینکه دیسیپلین رو هم به عنوان وسیلهای برای برتریجویی بر دیگران و من خوبم شما بدید استفاده میکنه (علامت برتریجوها اینه که مردم رو به برترها و پستها تقسیم کرده و این کار رو «عیبیابی سیستم جامعه» جا میزنند) بگذریم، یک واقعیت دیگه هم وجود داره که نسبت به اون نابیناست.
اون واقعیت اینه که دنیا روی داربستی از چسبزخمها ایستاده. نه فقط در پزشکی، بلکه در همهچیز، و حتی زیرساخت. حتی اگه در قلب توکیو باشی، سیمکشی برق شهر از هزاران چسب زخم موقت که فعلا کار رو راه بندازه تشکیل شده. خود سیستم عامل گوشی موبایلی که باش این متن نوشته شده، شامل هزاران چسب زخمه که هردفعه که ایرادی کشف شده، روی زخم زده شده، و همینطور ادامه پیدا کرده. چون دنیا اینجوری کار نمیکنه که یه تمدن/سیستم بسازی، بعد ببینی کلی گیر و گور توش هست، بعد بگی خب میکوبیم از نو میسازیم!
بچه جهان سومی وقتی به جایی غیر از کشور خودش مهاجرت میکنه چیزی که باعث میشه دچار یأس بشه اینه که مترو اون کشور بوی ادرار میده! یا آسفالت چاله داره! اینها نوادگان همون جهانگردان دوران قاجار هستند که وقتی به دیار فرنگ میرفتند چیزی که مأیوسشون میکرد این بود که کنار توالت اونها آفتابه نبود!
اما من رو این مأیوس میکنه که شهروندانی که در یک تمدن پیشرفتهتر زندگی کردهاند به همون جمعبندیهای فکری میرسند که پدر بیسواد من رسیده (منظور از پدرم صرفا یک شخص نیست، مجموعه تیپی این آدمهاست). شهروند جامعه متمدنتر و پیشرفتهتر داره میگه بعد از هفتاد سالگی دیگه به پزشک مراجعه نمیکنم، چون میدونم که ازین سن به بعد درمانها یا جواب نمیدن یا یک دوره سخت رو به قبل از مرگ اضافه میکنند و اسمش رو میذارن «زنده نگه داشتن» که عملا زندگی نیست. پس بعد از هفتاد سالگی هرچه پیش آمد، میپذیرم و میذارم روند خودش رو طی کنه و اونجوری که میخواد جونم رو بگیره. اینجوری ممکنه کمتر زنده بمونم ولی دردسر و عذابش کمتره! و این نظر نسل پدر من هم است. مردمانی که در پشت کوهها چوپون به دنیا اومدند.
شخصا این موضوع مربوط به من نمیشه و خارج از بحثم، چون هرگز به هفتاد سالگی نخواهم رسید و خیلی زودتر پروندهم بسته میشه. اما این اشتراک در طرز فکرهاست که مأیوسکنندهست. خود نسل پدرم میگه در قدیم وقتی پیرمرد و پیرزنی در خونه داشتند که امید به بهبودی نبود، میرفتند گاوی گوسفندی چیزی تهیه میکردند و میآوردند میبستند تو حیاط، که وقتی فوت کرد غذای مراسم ختمش آماده باشه، و گاهی اون حیوان تو این مدت پروارتر میشد! و میپرسم پس چرا فراموشی مصلحتی گرفتید؟ همینکه اون حیوان پروارتر شده یعنی اون سالمند چند هفته خوابیده بوده؟ که البته خواب نبوده، داشته رنج میکشیده. چطور وقتی به راه حلهای امروز پزشکی که میرسید، اون رنج کشیدنهای طولانی رو یادتون میره؟ ناگهان یادتون میره که همون قدیم هم خیلی کم پیش میاومد کسی شب بخوابه و صبح بیدار نشه. بقیه با عذاب جان میدادند. اما الان وانمود میکنید این عذاب رو راهحلهای پزشکی اضافه کردهاند! این دوگانه «مرگ راحت» و «مرگی که دکترها تحمیل میکنند» یک دوگانه فیکه. مرگ راحت نصیب یک اقلیت میشه، چه دکترها دخالت میکردند چه نمیکردند. تمام شدن بدن، یک پروسه سخت و دردناک و معمولا طولانیه. این طبیعتشه و تحمیل پزشکی نیست. با فاصله گرفتن از راهحلهای پزشکی نمیتونی ازش فرار کنی.
ازین گذشته هیچکس بدن خودش رو نمیشناسه، حتی اونهایی که فکر میکنند خوب میشناسند. آیا کرونا شاهد کافی نبود که بعضی جوانهای سی ساله از پسش برنیومدند و بعضی پیرزنهای هفتاد ساله بعد از یک هفته تنفس با ونتیلاتور زنده موندند؟ چون زود سرما میخوری تضمین نمیکنه که از یه سینه پهلوی شدید زنده درنمیای، یا عوارض آنتیبیوتیکهای خیلی قوی که برای اون سینه پهلو بت دادن بعدا از کار میندازتت. باید همه اینها انجام بشه تا معلوم بشه.
اینکه شهروند جامعه باسوادتر و علمپذیرتر هم این منطق ساده رو نمیپذیره، مأیوس کنندهست. و گرنه اگه مترو بو بده میشه اوبر گرفت.
اما من رو این مأیوس میکنه که شهروندانی که در یک تمدن پیشرفتهتر زندگی کردهاند به همون جمعبندیهای فکری میرسند که پدر بیسواد من رسیده (منظور از پدرم صرفا یک شخص نیست، مجموعه تیپی این آدمهاست). شهروند جامعه متمدنتر و پیشرفتهتر داره میگه بعد از هفتاد سالگی دیگه به پزشک مراجعه نمیکنم، چون میدونم که ازین سن به بعد درمانها یا جواب نمیدن یا یک دوره سخت رو به قبل از مرگ اضافه میکنند و اسمش رو میذارن «زنده نگه داشتن» که عملا زندگی نیست. پس بعد از هفتاد سالگی هرچه پیش آمد، میپذیرم و میذارم روند خودش رو طی کنه و اونجوری که میخواد جونم رو بگیره. اینجوری ممکنه کمتر زنده بمونم ولی دردسر و عذابش کمتره! و این نظر نسل پدر من هم است. مردمانی که در پشت کوهها چوپون به دنیا اومدند.
شخصا این موضوع مربوط به من نمیشه و خارج از بحثم، چون هرگز به هفتاد سالگی نخواهم رسید و خیلی زودتر پروندهم بسته میشه. اما این اشتراک در طرز فکرهاست که مأیوسکنندهست. خود نسل پدرم میگه در قدیم وقتی پیرمرد و پیرزنی در خونه داشتند که امید به بهبودی نبود، میرفتند گاوی گوسفندی چیزی تهیه میکردند و میآوردند میبستند تو حیاط، که وقتی فوت کرد غذای مراسم ختمش آماده باشه، و گاهی اون حیوان تو این مدت پروارتر میشد! و میپرسم پس چرا فراموشی مصلحتی گرفتید؟ همینکه اون حیوان پروارتر شده یعنی اون سالمند چند هفته خوابیده بوده؟ که البته خواب نبوده، داشته رنج میکشیده. چطور وقتی به راه حلهای امروز پزشکی که میرسید، اون رنج کشیدنهای طولانی رو یادتون میره؟ ناگهان یادتون میره که همون قدیم هم خیلی کم پیش میاومد کسی شب بخوابه و صبح بیدار نشه. بقیه با عذاب جان میدادند. اما الان وانمود میکنید این عذاب رو راهحلهای پزشکی اضافه کردهاند! این دوگانه «مرگ راحت» و «مرگی که دکترها تحمیل میکنند» یک دوگانه فیکه. مرگ راحت نصیب یک اقلیت میشه، چه دکترها دخالت میکردند چه نمیکردند. تمام شدن بدن، یک پروسه سخت و دردناک و معمولا طولانیه. این طبیعتشه و تحمیل پزشکی نیست. با فاصله گرفتن از راهحلهای پزشکی نمیتونی ازش فرار کنی.
ازین گذشته هیچکس بدن خودش رو نمیشناسه، حتی اونهایی که فکر میکنند خوب میشناسند. آیا کرونا شاهد کافی نبود که بعضی جوانهای سی ساله از پسش برنیومدند و بعضی پیرزنهای هفتاد ساله بعد از یک هفته تنفس با ونتیلاتور زنده موندند؟ چون زود سرما میخوری تضمین نمیکنه که از یه سینه پهلوی شدید زنده درنمیای، یا عوارض آنتیبیوتیکهای خیلی قوی که برای اون سینه پهلو بت دادن بعدا از کار میندازتت. باید همه اینها انجام بشه تا معلوم بشه.
اینکه شهروند جامعه باسوادتر و علمپذیرتر هم این منطق ساده رو نمیپذیره، مأیوس کنندهست. و گرنه اگه مترو بو بده میشه اوبر گرفت.
الان پیک مصرف برق ایران ۶۷ هزارمگاواته، و ۱۲ هزارمگاوات کسری دارند. همزمان پیک ایالت تگزاس به ۷۶ هزارمگاوات رسیده. ازین مقدار، بالای ۲۸ درصدش از خورشید بوده، بالای ۲۳ درصدش از باد، که یعنی مجموعا بالای ۵۲ درصد! این حجم تولید این دو باعث شده معادل ۱۶ هزار مگاوات از ظرفیت نیروگاههای سوخت فسیلی آفلاین بشه.
مهمه اداره خونه رو به کی بسپاری.
مهمه اداره خونه رو به کی بسپاری.
میتونستند به جای اسلامهراسی بگن مسلمانهراسی، همونوطور که واژه هوموفوبیا رو ساختند، که همجنسگراهراسیه، نه همجنسگراییهراسی؛ و درست هم است، چون این خود همجنسگراست که در دیگران حس تهدید ایجاد میکنه، حتی اگه یک گوشه نشسته باشه و زندگیش رو بکنه و هیچ نیتی برای ترویج سبک زندگیش نداشته باشه. اما ازونجایی که فوبیا رو پسوند پدیدههایی قرار میدن که ذاتا هراسانگیز نیستند، بلکه مشکل از خود فرد دچار هراس است، مثل هراس از فضای تنگ و باریک، که بیشتر مردم مشکلی باش ندارند جز اقلیتی از افراد، اسلام رو هم پشت فوبیا قرار میدن تا وانمود کنند اسلام ذاتا هراسانگیز نیست، و مشکل از خود فردیه که ازش وحشت داره. در حالی که اسلام ذاتا هراسانگیزه. چون چارچوبی که بگه «خدا خیلی بیشتر ناراحت میشه ازینکه یک مرد رو بکشی، تا اینکه یک زن رو بکشی» هراسانگیزه. حتی اگه خودت یک مرد باشی، چون حتی اگه یک مرد باشی با زنهای زیادی نسبت خونی داری و فکر اینکه اون بیرون این باور وجود داره که خدا ازینکه زنها کشته بشن کمتر ناراحت میشه، میتونه نگرانت کنه.
اما اسلامهراسانگیز عامل اصلی هراس امروزه، یا مسلمان هراسانگیز؟ این منطقیه که فرض گرفته بشه فرد باورمند به یک باور باستانی هراسانگیز، به طور خودکار هراسانگیزه. همونطور که منطقیه فرض گرفته بشه هرکس بازوبند نازیها رو بسته حاضره همون جنایتهایی رو انجام بده که نازیها انجام دادند. اما هراس از اسلام دیگه موضوعیت نداره وقتی مسلمان از خود اسلام هم هراسانگیزتره. چون مسلمان امروز حتی به همون بدویت اسلام باستانی هم وفادار نیست. اسلام در محاسبات خودش حائز همخوانی اجزاء بود. اون نگاهی که ازش مجازات بردهای که فرار میکنه حاصل شده بود، همون نگاهی بود که ازش نصف بودن دیه زن حاصل شده بود. در چارچوب قبیلهای اون زمان، اسلام برنامهای برای تعیین بدهیها بود. بدهی کسی که در جنگ میبازه، به کسی که در جنگ میبره، این بود که بردهش باشه. پس اگه فرار کنه، یعنی از زیر بار بدهیش شونه خالی کرده، و باید مجازات بشه. زن و مرد هم، با احتساب اینکه کدومشون پول بیشتری درمیاره، از هم تفکیک میشدند؛ بنابراین کشتن مرد مثل کشتن یک گاو بود، که ده نفر رو سیر میکرد، و کشتن زن مثل کشتن گوسفند بود که پنج نفر رو سیر میکرد. پس اگه مرد رو میکشتی بدهکارتر میشدی. اما مسلمان امروز حتی به این چارچوب هراسانگیز هم اکتفا نکرد. زکات ده درصد درآمد رو شامل میشه، اما مسلمان مالیات و عوارض دیگهای هم اضافه کرد، و نگفت گرفتن اینها خلاف شرع اسلامه. گفت زکات رو باید داد، مالیات هم باید داد، چون زکات رو خدا لازم داره و مالیات رو کشور! اما همین منطق رو درباره دیه به کار نبرد. نگفت دیه زن نصف مرد و متعلق به خداست، و به اندازه یک نصف دیگهش هم باید کشور بگیره، تا مردی که یک زن رو کشته به اندازه یک دیه کامل بدهکار بشه.
اگه از واژه اسلامهراسی استفاده کنیم، علاوه بر اینکه غلطه چون اسلام یک پدیده طبیعی خنثی مثل فضای تنگ و باریک نیست، غلطه چون معنیش اینه که داریم میگیم مسلمان امروز همونقدر هراسانگیزه که مسلمان هزارسال پیش هراسانگیز بود. که نیست. چون مسلمان امروز به مراتب هراسانگیزتر از مسلمان هزارسال پیشه.
اما اسلامهراسانگیز عامل اصلی هراس امروزه، یا مسلمان هراسانگیز؟ این منطقیه که فرض گرفته بشه فرد باورمند به یک باور باستانی هراسانگیز، به طور خودکار هراسانگیزه. همونطور که منطقیه فرض گرفته بشه هرکس بازوبند نازیها رو بسته حاضره همون جنایتهایی رو انجام بده که نازیها انجام دادند. اما هراس از اسلام دیگه موضوعیت نداره وقتی مسلمان از خود اسلام هم هراسانگیزتره. چون مسلمان امروز حتی به همون بدویت اسلام باستانی هم وفادار نیست. اسلام در محاسبات خودش حائز همخوانی اجزاء بود. اون نگاهی که ازش مجازات بردهای که فرار میکنه حاصل شده بود، همون نگاهی بود که ازش نصف بودن دیه زن حاصل شده بود. در چارچوب قبیلهای اون زمان، اسلام برنامهای برای تعیین بدهیها بود. بدهی کسی که در جنگ میبازه، به کسی که در جنگ میبره، این بود که بردهش باشه. پس اگه فرار کنه، یعنی از زیر بار بدهیش شونه خالی کرده، و باید مجازات بشه. زن و مرد هم، با احتساب اینکه کدومشون پول بیشتری درمیاره، از هم تفکیک میشدند؛ بنابراین کشتن مرد مثل کشتن یک گاو بود، که ده نفر رو سیر میکرد، و کشتن زن مثل کشتن گوسفند بود که پنج نفر رو سیر میکرد. پس اگه مرد رو میکشتی بدهکارتر میشدی. اما مسلمان امروز حتی به این چارچوب هراسانگیز هم اکتفا نکرد. زکات ده درصد درآمد رو شامل میشه، اما مسلمان مالیات و عوارض دیگهای هم اضافه کرد، و نگفت گرفتن اینها خلاف شرع اسلامه. گفت زکات رو باید داد، مالیات هم باید داد، چون زکات رو خدا لازم داره و مالیات رو کشور! اما همین منطق رو درباره دیه به کار نبرد. نگفت دیه زن نصف مرد و متعلق به خداست، و به اندازه یک نصف دیگهش هم باید کشور بگیره، تا مردی که یک زن رو کشته به اندازه یک دیه کامل بدهکار بشه.
اگه از واژه اسلامهراسی استفاده کنیم، علاوه بر اینکه غلطه چون اسلام یک پدیده طبیعی خنثی مثل فضای تنگ و باریک نیست، غلطه چون معنیش اینه که داریم میگیم مسلمان امروز همونقدر هراسانگیزه که مسلمان هزارسال پیش هراسانگیز بود. که نیست. چون مسلمان امروز به مراتب هراسانگیزتر از مسلمان هزارسال پیشه.
اینجا دنیاییه که باید گستاخ بود، و بهتره آدمهایی که قراره بدرد بقیه بخورند گستاختر باشند. برای همین حتی الان که دولت ترامپ صدور ویزا برای ایرانیها رو متوقف کرده روحیه درست برای یک ایرانی گستاخ اینه که باز هم ازشون درخواست ویزا کنه. چون همونطور که بارها نوشتم حتی اگه خجالتآورترین وضعیتها هم در آمریکا پیش بیاد، باز برای ما بهترین جاست، و انقدر برای اثبات این مسئله شواهد موجوده که لیست کردنشون حوصلهبر میشه. حتی در روزمرهترین موارد اقتصادی، مثل آمار اخیر ایجاد شغل که وسط به اصطلاح جنگ تجاری، از هرچیزی که کارشناسان پیشبینی میکردند هم بیشتر بوده. چون اقتصاد آمریکا صرفا بزرگترین نیست، بلکه پیچیدهترین هم است.
اما ازین مسائل عددی گذشته، یک واقعیت دیگه هم وجود داره. در کدوم کشور دیگه یک ثروتمند، ولو الیگارش و پرنفوذ، اجازه پیدا میکنه فرمانده کل قوا رو به پدوفیلی و بیکفایتی و دروغگویی متهم کنه، و حتی دولتش رو تهدید به بایکوت کنه، و همه بخندند و میم بسازند، و آب از آب تکون نخوره، و هیچ اتفاق بدی هم براش نیفته؟
بذارید ندن، ولی شما درخواست بدید. اگه پرسیدند چرا؟ بگید چون میخوام تو یه کشور باحال زندگی کنم.
اما ازین مسائل عددی گذشته، یک واقعیت دیگه هم وجود داره. در کدوم کشور دیگه یک ثروتمند، ولو الیگارش و پرنفوذ، اجازه پیدا میکنه فرمانده کل قوا رو به پدوفیلی و بیکفایتی و دروغگویی متهم کنه، و حتی دولتش رو تهدید به بایکوت کنه، و همه بخندند و میم بسازند، و آب از آب تکون نخوره، و هیچ اتفاق بدی هم براش نیفته؟
بذارید ندن، ولی شما درخواست بدید. اگه پرسیدند چرا؟ بگید چون میخوام تو یه کشور باحال زندگی کنم.
اگه فکر میکنید شوی دولت آمریکا برای بیرون کردن مهاجران اونم با لاتبازی، اتفاق جدیدیه، صفحه Operation Wetback رو در ویکیپدیا مطالعه کنید، مربوط به سال ۱۹۵۴. اون عملیات توسط آدمهای خیلی جدیتری انجام شد، و باز هم افتضاح به بار آورد. جمعیت مکزیکیهای آمریکا در اون سال چندصدهزار نفر بود. الان نزدیک چهل میلیون نفرند.
خود اظهارات خلافکاران برای اثبات بیفایده بودن مجازات اعدام کافیه و نیاز به فلسفهبافی بیشتر نیست. کافیه دقت کنید که فقط وقتی موضوع مرگ ناگهانیه از واژه «سرنوشت» استفاده میکنند. تا حالا دیدید بگن «سرنوشتش این بود که چهل و دو سال در زندان بمونه»؟ چه درباره کسی که خودشون کشتن، و چه درباره اعدام خودشون میگن سرنوشت این بود. نمیتونی کسی رو از چیزی بترسونی که به راحتی میتونه بپذیردش. وقتی با انگیزه ناموسی یا مذهبی کسی رو میکشن، اینکه خودشون هم بمیرن رو هم میتونند بپذیرند. حتی قبل از اعدام ممکنه دعای کمیل هم بخونند.
کاملا مشخصه کدوم یک از دو نفر بچه خیابون بوده. اونی که بوده دنبال چشم بستن مصلحتی روی واقعیته، چون به برنده شدن فکر میکنه: «وقتی هیولایی مثل داعش هست، انتقاد از ۴۵ میلیون مرد ایرانی فقط لشکر خودی رو بهم میریزه». و اون یکی به ایدهآل «تا همه آدم نشن ایران درست نمیشه»، که البته باید تا ظهور مسیح صبر کنند.
«برای جنگ به مردها نیاز داریم، یعنی همونایی که زنستیزند، پس بهتره فعلا انکار کنیم زن ستیزند» واقعگراتره، حالا از هر کمپ سیاسی که باشه. اما آلترناتیوش نباید ایدهآلیستهایی باشن که حاضرن تا ظهور مسیح صبر کنند.
آلترناتیوش باید این باشه: ما به همه اون ۴۵ میلیون مرد نیاز نداریم. به بخشی ازونها که زنستیز نیستند نیاز داریم. پس نباید خجالت بکشیم که مرد خوب رو در برابر مرد بد قرار بدیم. این جنگ بدون قرار گرفتن مردها در مقابل هم به جایی نمیرسه.
«برای جنگ به مردها نیاز داریم، یعنی همونایی که زنستیزند، پس بهتره فعلا انکار کنیم زن ستیزند» واقعگراتره، حالا از هر کمپ سیاسی که باشه. اما آلترناتیوش نباید ایدهآلیستهایی باشن که حاضرن تا ظهور مسیح صبر کنند.
آلترناتیوش باید این باشه: ما به همه اون ۴۵ میلیون مرد نیاز نداریم. به بخشی ازونها که زنستیز نیستند نیاز داریم. پس نباید خجالت بکشیم که مرد خوب رو در برابر مرد بد قرار بدیم. این جنگ بدون قرار گرفتن مردها در مقابل هم به جایی نمیرسه.
اینکه تشخیص بدی هرکس چه کسیه کمک میکنه به اینکه بفهمی هرکس تهش دنبال چیه و اینکه بدونی هرکس تهش دنبال چیه تا حد زیادی در وقتت صرفهجویی میکنه. برای همینه که عبارت «به سخن توجه کنید نه به گوینده» یک حرف غلطه. دقیقا باید به گوینده هم توجه کرد، اما نه برای سنجیدن خود حرف، بلکه برای سنجش اینکه چرا اون حرف داره زده میشه، که گاهی از معنای خود اون حرف مهمتره. مثلا اینکه گوینده حرف «تو این وانفسای اقتصادی چرا باید به مهاجر افغانی یارانه بدیم؟» چه کسیه خیلی مهمتر ازینه واقعا داریم یارانه میدیم و اگه میدیم چقدره و اگه ندیم چی میشه و الی آخر. چون اگه بتونی درست تشخیص بدی چه کسیه میفهمی کسی نیست که نگران طرز مصرف یارانه باشه. برای تشخیص اینکه هرکس چه کسیه میشه از الگوهای یونیورسال استفاده کرد. با وجود تفاوتها، فاشیستهای دنیا خیلی شبیه هم عمل میکنند، و کمونیستها خیلی شبیه بهم، و چپها خیلی شبیه بهم. اگه یک زن چینی که به داروهای گیاهی چینی متوسل شده رو با یک زن ایرانی که اونم دنبال دمکرده بابونهست مقایسه کنی میبینی با وجود اختلاف عمیق اعتقادی و فرهنگی و ژنتیکی، از لحاظ طرز کار ذهنی کپی هم هستند. پس اگه اینو بشناسی میتونی اونم بشناسی. گنگ مهاجرستیزها هم شبیه بهم عمل میکنند و میتونی از مدل آمریکاییش راهنمایی کسب کنی. روش اونها اینطوره که میدونند نظریات افراطیشون طرفدار نداره، بنابراین ابتدا از گزارههایی استفاده میکنند که عقل سلیم میپذیره. مثلا ابتدا گفتند باید جلوی مهاجران غیرقانونی رو گرفت، چون ورود قاچاقی اینها باعث ایجاد یکسری باندهای قاچاق انسان شده که اون وسطها به دختربچهها هم تجاوز میشه! و خب هر شهروندی ناراحت میشه ازینکه بدونه یه سری بچه دارند نابود میشن چون ما مرزهامون رو خوب کنترل نمیکنیم! تا همینجا که حمایت مردمی رو گرفتند، میرن مرحله بعد. اندفعه میگن مهاجرهای غیرقانونی که میان موندگار میشن بعد یه مدت چون خیالشون راحته که جای پاشون سفت شده دست به هرخلافکاری میزنند. اصلا جرم و جنایت زیاد شده به خاطر اینها. مرحله بعد میگن حالا مهاجر خلاف هم نکنه مالیات هم نمیده، در حالی که مهاجر قانونی مالیات میده و این عادلانه نیست! (که البته بعدا معلوم میشده به صورت غیرمستقیم داشتن مالیات میدادن). مرحله بعد میگه حالا شاید مالیات هم بدن ولی دارن با دستمزد پایین کار میکنند و این بازار کار رو خراب میکنه. مرحله بعد میگن حالا شاید دستمزدشون هم زیاد فرق نکنه ولی ما امکانات نداریم به همه اینها بدیم، خودمون لنگیم، لولههای آب شهریمون پوسیده پول نداریم عوض کنیم! مرحله بعد میگن اصلا چرا از جهانسوم مهاجر قبول میکنیم که چهره کشور جهان اولیمون رو خراب کنند؟ (الان که این پست رو مینویسم تو این مرحلهن). مرحله بعد میگن آمریکا یه کشور سفیده، بنیانگذارانش هم سفیدپوست بودن، اگه هم قرار باشه مهاجر بگیریم باید از کشورهای سفیدپوست بگیریم!
حالا اگه بلد بودی تشخیص بدی هرکس چه کسیه، همون موقع که میگفت قاچاقچیان انسان دارند به دختربچه مکزیکی تجاوز میکنند میفهمیدی منظورش پاکسازی نژادی آمریکاست، نه نجات اون دختر.
حالا یک مثال هم ازونطرف: چپی که میگفت جو بایدن شریک نسلکشی در غزهست و نشست خونه و رأی نداد، ازینکه کسی رییسجمهور شد که به نتانیاهو اجازه داد هرجور مایله عمل کنه پشیمان که نیست هیچ، الان در اعتراضات لسآنجس به دیپورت مهاجران هم پرچم مکزیک رو میچرخونه، که بعد همه حق رو به ترامپ بدن. چون اینکه چهره خوب و معقول نشون بده، درست خلاف چیزیه که دنبالشه. چپ نمیخواد بازی کسلکننده سیاسی که «بچه خوبی باشیم تا مردم عادی بمون رأی بدن و بعد چهارسال کارهای بروکراتیک بکنیم» رو انجام بده. چپ از همهچیز بدش میاد، از جمله خود این بازی کسلکننده دموکراتیک، و هدفش خراب کردنه، نه ساختن. اگه بلد بودی تشخیص بدی هرکس چه کسیه، اون روزی که برای کودکان غزه جیغ میزد میفهمیدی این بیشتر از همه دنبال خراب شدن غزهست.
حالا ازین الگوهای غربی یا جهانی استفاده کردی باید در داخل هم بتونی به کار بگیری. کسی که داره برای اخراج افغانی جوش میزنه، نگران افزایش جرم نیست، نگران واردات اسلام افراطی هم نیست. دنبال اینه که «ناگزیر بودن جایگزین شدن فاشیسم شیعی با فاشیسم ایرونی!» رو تثبیت کنه. روضهخونیش برای خلیجفارس هم در همین راستاست. روضهخونیش برای آثار باستانی هم در همین راستاست. «وای محیطبان رو کشتن» خوندنهاش هم در همین راستاست. «قوانین نظام متجاوزپروند» گفتنهاش هم در همین راستاست.
اگه تعداد زیادی از افراد نتونند تشخیص بدن هرکس چه کسیه، اون اتلاف وقت مقیاس اجتماعی پیدا میکنه و خواهیم دید که سی سال دیگه سرگردان خواهیم بود.
حالا اگه بلد بودی تشخیص بدی هرکس چه کسیه، همون موقع که میگفت قاچاقچیان انسان دارند به دختربچه مکزیکی تجاوز میکنند میفهمیدی منظورش پاکسازی نژادی آمریکاست، نه نجات اون دختر.
حالا یک مثال هم ازونطرف: چپی که میگفت جو بایدن شریک نسلکشی در غزهست و نشست خونه و رأی نداد، ازینکه کسی رییسجمهور شد که به نتانیاهو اجازه داد هرجور مایله عمل کنه پشیمان که نیست هیچ، الان در اعتراضات لسآنجس به دیپورت مهاجران هم پرچم مکزیک رو میچرخونه، که بعد همه حق رو به ترامپ بدن. چون اینکه چهره خوب و معقول نشون بده، درست خلاف چیزیه که دنبالشه. چپ نمیخواد بازی کسلکننده سیاسی که «بچه خوبی باشیم تا مردم عادی بمون رأی بدن و بعد چهارسال کارهای بروکراتیک بکنیم» رو انجام بده. چپ از همهچیز بدش میاد، از جمله خود این بازی کسلکننده دموکراتیک، و هدفش خراب کردنه، نه ساختن. اگه بلد بودی تشخیص بدی هرکس چه کسیه، اون روزی که برای کودکان غزه جیغ میزد میفهمیدی این بیشتر از همه دنبال خراب شدن غزهست.
حالا ازین الگوهای غربی یا جهانی استفاده کردی باید در داخل هم بتونی به کار بگیری. کسی که داره برای اخراج افغانی جوش میزنه، نگران افزایش جرم نیست، نگران واردات اسلام افراطی هم نیست. دنبال اینه که «ناگزیر بودن جایگزین شدن فاشیسم شیعی با فاشیسم ایرونی!» رو تثبیت کنه. روضهخونیش برای خلیجفارس هم در همین راستاست. روضهخونیش برای آثار باستانی هم در همین راستاست. «وای محیطبان رو کشتن» خوندنهاش هم در همین راستاست. «قوانین نظام متجاوزپروند» گفتنهاش هم در همین راستاست.
اگه تعداد زیادی از افراد نتونند تشخیص بدن هرکس چه کسیه، اون اتلاف وقت مقیاس اجتماعی پیدا میکنه و خواهیم دید که سی سال دیگه سرگردان خواهیم بود.
واکنش تندخویانه طراحان رابط کاربری، درباره رابط کاربری جدید سیستمعاملهای اپل، یک بار دیگه نشون میده که این مفهوم «گود دیزاین» بیشتر یک چیز سابجکتیوه، تا آبجکتیو. موقع آموزش دادن و کورس برگزار کردن یه جوری به دانشآموز القاء میکنند که یه سری فرمول فیزیکی دارند تعلیم میدن. اما در عمل خودشون برحسب سلیقه نظر میدن. و گرنه شفاف بودن رابط کاربری کاملا منطقیه وقتی قدرت پردازشی برای اجراش وجود داره. مشکل اصلی ویندوز ویستا، که طرحش خیلی ابتداییتر ازین بود، این بود که قدرت پردازشی کافی براش وجود نداشت. پردازنده گرافیک گوشیهای امروزی میتونه یه بازی مدرن رو با شصت فریم در ثانیه اجرا کنه، چرا ازون قدرت برای مدرنسازی کل محیط استفاده نشه؟
حتی مفهومی مثل «پرت شدن حواس کاربر» که کاملا فیزیکی و قابل تحقیقه هم دارند سلیقهای به کار میبرند، چون شواهدی ازش نشون میدن که برای خیلیها یک ایراد به حساب نمیاد. در واقع چیزی که «ترنسپرنت» شده، لایه سابجکتیو زیر اون چیزهاییه که به عنوان «علم» معرفی میکردند.
حتی مفهومی مثل «پرت شدن حواس کاربر» که کاملا فیزیکی و قابل تحقیقه هم دارند سلیقهای به کار میبرند، چون شواهدی ازش نشون میدن که برای خیلیها یک ایراد به حساب نمیاد. در واقع چیزی که «ترنسپرنت» شده، لایه سابجکتیو زیر اون چیزهاییه که به عنوان «علم» معرفی میکردند.
Anarchonomy
برای بعضیها خیلی عجیبه که دولت ترامپ قصد داره ویزای هزاران دانشجوی چینی رو لغو کنه. اما دولتهای آمریکا ازین کارها زیاد کردهاند. یک نمونهش چن شیسن بود که در آمریکا زندگی میکرد و حتی از موسسان جیپیال ناسا بود، به اتهام اینکه کمونیسته بارها بازداشت و…
کسانی که در آمریکا به دنیا اومدن هم تضمینی نیست که دیپورت نشن. و این وضعیت رو زمانی ایجاد کردند که پدر ترامپ هم به دنیا نیومده بود. درست ۱۲۰ سال پیش یه چینی به نام Ju Toy که در آمریکا به دنیا اومده بود و رسما طبق قانون اساسی شهروند آمریکا حساب میشد به چین سفر کرد و موقع برگشتن در بندر سانفرانسیسکو بازداشت شد. چون قبلش قانونی تصویب شده بود که طبق اون، کارگران چینی شاغل در آمریکا که یه بار به چین سفر کنند دیگه حق نداشتند به آمریکا برگردند. توی مهاجر نبود و شهروند بود و برای همین شکایت کرد. دادگاه فدرال بش حق داد، اما دولت وقت آمریکا پرونده رو به دادگاه عالی برد، و دادگاه عالی به نفع دولت حکم داد، با این استدلال که اداره مهاجرت تعیین میکنه کی مهاجره و کی شهرونده، نه ما. پس آیین دادرسی موضوعیت نداره! و این حکم ازون موقع این معنی رو داشته که دولت آمریکا در هر لحظه میتونه تصمیم بگیره که شهروند حسابت کنه، و میتونه تصمیم بگیره که شهروند حسابت نکنه. شهروندی آمریکا مثل اشتراک نتفلیکسه. هرماه مبلغی میدی تا از سرویس استفاده کنی، اما تو «شرایط و مقررات» اومده که نتفلیکس هروقت خواست میتونه اکانتت رو ببنده.
Anarchonomy
کسانی که در آمریکا به دنیا اومدن هم تضمینی نیست که دیپورت نشن. و این وضعیت رو زمانی ایجاد کردند که پدر ترامپ هم به دنیا نیومده بود. درست ۱۲۰ سال پیش یه چینی به نام Ju Toy که در آمریکا به دنیا اومده بود و رسما طبق قانون اساسی شهروند آمریکا حساب میشد به چین…
این روحیه که انگار دویست و پنجاه سال دیگه زنده هستید و تو همون دویست و پنجاه سال باید حداقل ریسک رو تجربه کنید برای من خیلی مفرحه. طرز صحبت کردنتون شبیه کاراکترهای رمانهای ایزاک آسیموفه که دارن میگن جمع کنیم بریم کهکشان فلان یا نریم، بعد یکی میگه نه اونجا رادیواکتیوی شده، حالا که صد و شصت سال قراره تو سفر باشیم بهتره بریم کهکشان فلان ۲.
واقعا برام مثل موجودات فضایی هستید.
واقعا برام مثل موجودات فضایی هستید.
اگه به وضعیت ژئوپلتیک امروز دنیا نگاه کنید، با وجود بحرانهای مختلف یک چیز در اونها مشترکه. همگی در حالت
Stalemate
قرار گرفتهاند. روسیه هرچیزی که برای تصاحب اوکراین لازم باشه رو در اختیار داره، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اوکراین کاری انجام داده تا الان که بیشتر کشورها در انجامش عاجزند، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اسراییل محور مقاومت رو تار و مار کرده، اما هنوز نمیدونه با غزه چه کار کنه. حماس هنوز گروگانها رو در اختیار داره، اما به هیچ هدفی نمیتونه برسه. آمریکا حکومت آخوندها رو به زانو درآورده، اما شر هستهایشون رو نمیتونه برطرف کنه. حکومت ایران تونسته تا الان فشار ترامپ رو تحمل کنه، اما هیچ کار دیگهای هم نمیتونه بکنه. آمریکا با تعرفه چین رو اذیت کرده اما اصل چینی شدن اقتصاد دنیا رو نمیتونه کاری بکنه. چین فشار جنگ تجاری رو خوب تحمل کرده، اما خودکفایی تکنولوژیک هم اونجور که لازم بود پیش نرفت. همهچیز در همون حالتی که هست گیر کرده. عامل اصلی این گیر کردنها
Asymmetrical
بودن تواناییهای طرفینه. چون دارند تو دنیاهای متفاوت زیست میکنند، و تعارضشون در واقع شاخ به شاخ شدن دو دنیاست. دنیای روسیه، یه دنیای قلدرمأبانه متکی به سرمایهگذاری دیوانهوار روی تسلیحاته. این دنیا در تخریب کردن خوب پیش میره، اما در تسلط بر ملتی که از قلدرها نمیترسه، گیر میکنه. دنیای اسراییل دنیای یه بچه خرخونه که میخواد بشینه درسش رو بخونه و تو گاراژش به اختراعاتش برسه، اما وقتی اذیتش میکنند هرچی در اطرافش هست رو اره میکنه. این دنیا برای ناکاوت کردن حریفی که خیلی گندهتر از خودشه خوب عمل میکنه، اما در برابر دنیایی که در اون همه پوچگرا هستند، گیر میکنه.
مصاحبه اخیر مدیر عامل شرکت هوآوی نکته مهمی داشت، وقتی که گفت «نمیشه هی پول بریزی تو دانشگاه و ازونطرف انیشتین دربیاد». به طور تلویحی داشت اذعان میکرد پول زیادی خرج کردیم تا یه چیزی مثل سیلیکونولی دربیاد، اما درنیومد، و گرنه اگه به بودجه و امکانات باشه باید الان جلوتر میبودیم، مثلا سه هزار مهندس متوسط میسازیم که معادل سی تا مهندس نخبه آمریکایی نمیشن. در واقع داره میگه تواناییهای آمریکا در زمینههایی که برتری داره، در حدی نیست که ما رو در سطح کلان شکست بده، و تواناییهایی ما در زمینههایی که برتری داریم، کافی نیست که بتونیم اونها رو در سطح کلان شکست بدیم. چون برتریهای اینور و برتریهای اونور نامتناسب و نامتقارنند. سپس این ایده رو مطرح میکنه که باید زمین بازی رو عوض کرد تا بتونیم توش برنده باشیم. مثلا اگه در دنیای آمریکا، اینتل هست و کوالکوم، و ما به هیچکدومش نمیرسیم، ما باید دنیای دیگهای بسازیم که نه اینتل توش هست و نه کوالکوم، و تو اون دنیا فقط سیپییو چینی هست. سپس دنیای خودمون رو در سطح جهان گسترده کنیم، تا دنیای آمریکا به حاشیه بره (سیپییو فقط یکی از مصادیقه و شامل خیلی چیزها میشه).
خود اینکه چنین نقشه راه استراتژیکی مطرح میشه، به تنهایی اعتراف به حالت بنبسته.
اما همه اینها درباره قدرتهای کهنهست. این عدم تقارن در برتریها به زودی وارد یک فاز خیلی بزرگتر، مدرنتر، و پیچیدهتر میشه. و اون تعارض بین هوش مصنوعی و نیروی کار اقتصاده (که خیلی فرق نخواهد داشت چینی باشه یا هندی یا آمریکایی). برتریهای این قدرت جدید، در زمینههاییه که در سطح کلان نمیتونه به تسلط کامل برسه، و برتری نیروی انسانی هم کافی نیست برای اینکه این قدرت جدید رو از قلمرو خودش دور نگه داره، و به یک بنبست استراتژیک بین دو طرف میرسیم. بنابراین بعید نیست نقشه راهی مشابه چیزی که مدیر هوآوی مطرح میکنه طراحی بشه، و در اون آدمها (شاید با اتکاء به دولتهاشون) دنیای دیگهای بسازند که در اون خودشون مستقل از هوش مصنوعی، برنده باشند.
ما در فضایی هستیم که مشکل این نیست که کسی اعتراف نمیکنه که ضعیفه. مشکل اینه که هیچکس نمیتونه قبول کنه چیزی که داره کافی نیست.
Stalemate
قرار گرفتهاند. روسیه هرچیزی که برای تصاحب اوکراین لازم باشه رو در اختیار داره، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اوکراین کاری انجام داده تا الان که بیشتر کشورها در انجامش عاجزند، اما نمیتونه به اهدافش برسه. اسراییل محور مقاومت رو تار و مار کرده، اما هنوز نمیدونه با غزه چه کار کنه. حماس هنوز گروگانها رو در اختیار داره، اما به هیچ هدفی نمیتونه برسه. آمریکا حکومت آخوندها رو به زانو درآورده، اما شر هستهایشون رو نمیتونه برطرف کنه. حکومت ایران تونسته تا الان فشار ترامپ رو تحمل کنه، اما هیچ کار دیگهای هم نمیتونه بکنه. آمریکا با تعرفه چین رو اذیت کرده اما اصل چینی شدن اقتصاد دنیا رو نمیتونه کاری بکنه. چین فشار جنگ تجاری رو خوب تحمل کرده، اما خودکفایی تکنولوژیک هم اونجور که لازم بود پیش نرفت. همهچیز در همون حالتی که هست گیر کرده. عامل اصلی این گیر کردنها
Asymmetrical
بودن تواناییهای طرفینه. چون دارند تو دنیاهای متفاوت زیست میکنند، و تعارضشون در واقع شاخ به شاخ شدن دو دنیاست. دنیای روسیه، یه دنیای قلدرمأبانه متکی به سرمایهگذاری دیوانهوار روی تسلیحاته. این دنیا در تخریب کردن خوب پیش میره، اما در تسلط بر ملتی که از قلدرها نمیترسه، گیر میکنه. دنیای اسراییل دنیای یه بچه خرخونه که میخواد بشینه درسش رو بخونه و تو گاراژش به اختراعاتش برسه، اما وقتی اذیتش میکنند هرچی در اطرافش هست رو اره میکنه. این دنیا برای ناکاوت کردن حریفی که خیلی گندهتر از خودشه خوب عمل میکنه، اما در برابر دنیایی که در اون همه پوچگرا هستند، گیر میکنه.
مصاحبه اخیر مدیر عامل شرکت هوآوی نکته مهمی داشت، وقتی که گفت «نمیشه هی پول بریزی تو دانشگاه و ازونطرف انیشتین دربیاد». به طور تلویحی داشت اذعان میکرد پول زیادی خرج کردیم تا یه چیزی مثل سیلیکونولی دربیاد، اما درنیومد، و گرنه اگه به بودجه و امکانات باشه باید الان جلوتر میبودیم، مثلا سه هزار مهندس متوسط میسازیم که معادل سی تا مهندس نخبه آمریکایی نمیشن. در واقع داره میگه تواناییهای آمریکا در زمینههایی که برتری داره، در حدی نیست که ما رو در سطح کلان شکست بده، و تواناییهایی ما در زمینههایی که برتری داریم، کافی نیست که بتونیم اونها رو در سطح کلان شکست بدیم. چون برتریهای اینور و برتریهای اونور نامتناسب و نامتقارنند. سپس این ایده رو مطرح میکنه که باید زمین بازی رو عوض کرد تا بتونیم توش برنده باشیم. مثلا اگه در دنیای آمریکا، اینتل هست و کوالکوم، و ما به هیچکدومش نمیرسیم، ما باید دنیای دیگهای بسازیم که نه اینتل توش هست و نه کوالکوم، و تو اون دنیا فقط سیپییو چینی هست. سپس دنیای خودمون رو در سطح جهان گسترده کنیم، تا دنیای آمریکا به حاشیه بره (سیپییو فقط یکی از مصادیقه و شامل خیلی چیزها میشه).
خود اینکه چنین نقشه راه استراتژیکی مطرح میشه، به تنهایی اعتراف به حالت بنبسته.
اما همه اینها درباره قدرتهای کهنهست. این عدم تقارن در برتریها به زودی وارد یک فاز خیلی بزرگتر، مدرنتر، و پیچیدهتر میشه. و اون تعارض بین هوش مصنوعی و نیروی کار اقتصاده (که خیلی فرق نخواهد داشت چینی باشه یا هندی یا آمریکایی). برتریهای این قدرت جدید، در زمینههاییه که در سطح کلان نمیتونه به تسلط کامل برسه، و برتری نیروی انسانی هم کافی نیست برای اینکه این قدرت جدید رو از قلمرو خودش دور نگه داره، و به یک بنبست استراتژیک بین دو طرف میرسیم. بنابراین بعید نیست نقشه راهی مشابه چیزی که مدیر هوآوی مطرح میکنه طراحی بشه، و در اون آدمها (شاید با اتکاء به دولتهاشون) دنیای دیگهای بسازند که در اون خودشون مستقل از هوش مصنوعی، برنده باشند.
ما در فضایی هستیم که مشکل این نیست که کسی اعتراف نمیکنه که ضعیفه. مشکل اینه که هیچکس نمیتونه قبول کنه چیزی که داره کافی نیست.
دخترانی که وقتی میانگین بیست سالشون بود میشناختم در امروز که میانگین سی و پنج سالشونه غیرقابل تحمل به نظر میرسند. اولین برداشت خودخواهانه ازین مشاهده اینه که «جدی نشدن رابطه با اونها که اون موقع یک مصیبت عاطفی بود، در واقع یک اتفاق مبارک بوده». اما اگه هشیار باشی باید بپرسی «اگه این غیرقابل تحمل شدن انقدر عمومیت داره، معنیش اینه که همه قطع ارتباطها یک اتفاق مبارک بوده. چطور ممکنه همشون مبارک بوده باشه؟». و این سوال کافیه برای اینکه در برداشت اولیهت تجدیدنظر کنی. باید کمی بری عقبتر و دوباره به زمان طی شده نگاه کنی. اون چیزی که به عنوان غیرقابلتحمل شدن رخ داده، همون فاصله گرفتن اونها از منه. چون فاصله فکری، اخلاقی، رفتاری، سبکی، زیاد شده؛ انقدر غیرآشنا به نظر میان که برام قابل تحمل نیست. و این روندیه که بهرحال طی میشد. اگه بخوای کسی تا این حد ازت فاصله نگیره، باید روش اثر بذاری، و برای اینکه روش اثر بذاری باید باش وقت بگذرونی، و برای اینکه باش وقت بگذرونی باید باش در ارتباط باشی. بنابراین این طور نیست که قطع ارتباط وقتی بیست سالشون بود مبارک بوده. اشتباه این بوده که بین بیست سالگی تا سی و پنج سالگیشون تو زندگیشون نبودی. ما حتی وقتی که متوجه نیستیم در حال ساختن دیگران هستیم. البته اونهایی که براشون وقت میگذاریم. و اونها هم همین کار رو با ما میکنند. خود را منزه پنداشتن از دیگران باعث میشه تن ندیم به اثرپذیری از دیگری. و وقتی تن ندی که روت اثر بگذارند، روی اونها هم نمیتونی اثر بگذاری، و وقتی روی اونها اثر نگذاری همینطور فاصلهشون رو بیشتر میکنند، تا اینکه یک روز انقدر بیگانه به نظر میرسند که برات غیرقابل تحمل باشه.
اون بیرون قرار بود تراپیست این رو بگه، ولی نگفت. مجانی از من بگیر.
اون بیرون قرار بود تراپیست این رو بگه، ولی نگفت. مجانی از من بگیر.
Forwarded from Anarchonomy
خلیفه اول از آمریکا شوکه شد. یکبار ازینکه برای آزادی گروگانها واقعا نیرو در داخل خاک ایران پیاده کنه، با اینکه دنبال مذاکره بودند. یکبار ازینکه مستقیم به ناوها و سکوها شلیک کنه، با اینکه قبلش در حد ناظر بود.
خلیفه دوم در اون زمان این توهم رو در خودش پرورش داد که «ولی من میدونم چطور با آمریکاییها کار کنم، کار این پیرمرد نیست». اما خودش خیلی بیشتر شوکه شد. یکبار وقتی در حمله به افغانستان بشون اعتماد کرد، و پشیمان شد. یکبار وقتی در برجام بشون اعتماد کرد، و سرخود کنسلش کردند. یکبار وقتی از سردار گروگانگیر خواست برای کنترل داعش در عراق با آمریکاییها همکاری کنه، و جنازه متلاشیش رو پس فرستادند. و یکبار همین چند روز پیش که به آمریکاییها اعتماد کرد که اگه حملات به پایگاههای اونها رو متوقف کنه اونها هم کاری به امورات فلسطینی نظام نخواهند داشت، و بلافاصله جنازه متلاشی نفر اول امورات فلسطینیش برگشت. و البته تعداد شوکها بیشتر ازینهاست، اما اینها بولدترینها هستند.
در ایران، همهچیز به ماوراء ربط داده میشه. مگنت فرهنگ ایرانی اینطوره و افراد ضعیف در برابر این مگنت تسلیمند. موضوع خیلی ساده بود: «آمریکا یک نفر نیست. و دنیای فیزیکی تکمتغیری نیست. و ابعاد رویدادها خطی نیستند». اما هیچوقت این بدیهیات جلوی چشم، دیده نمیشن. چون ماوراگرایی همهچیز رو احاطه کرده، و غایت همه مسیرهاست. بنابراین حاکم مبتلا به وهم، پس از بارها خنجر خوردن، نتیجه میگیره که با لشکر ابلیس طرفه، و فرشتهها چارهای ندارند جز اینکه پشت سرش قرار بگیرند.
امشب یکی ازون شبهاست که دیوانه تصور خواهد کرد کمک فرشتهها رو بهمراه خود خواهد داشت.
خلیفه دوم در اون زمان این توهم رو در خودش پرورش داد که «ولی من میدونم چطور با آمریکاییها کار کنم، کار این پیرمرد نیست». اما خودش خیلی بیشتر شوکه شد. یکبار وقتی در حمله به افغانستان بشون اعتماد کرد، و پشیمان شد. یکبار وقتی در برجام بشون اعتماد کرد، و سرخود کنسلش کردند. یکبار وقتی از سردار گروگانگیر خواست برای کنترل داعش در عراق با آمریکاییها همکاری کنه، و جنازه متلاشیش رو پس فرستادند. و یکبار همین چند روز پیش که به آمریکاییها اعتماد کرد که اگه حملات به پایگاههای اونها رو متوقف کنه اونها هم کاری به امورات فلسطینی نظام نخواهند داشت، و بلافاصله جنازه متلاشی نفر اول امورات فلسطینیش برگشت. و البته تعداد شوکها بیشتر ازینهاست، اما اینها بولدترینها هستند.
در ایران، همهچیز به ماوراء ربط داده میشه. مگنت فرهنگ ایرانی اینطوره و افراد ضعیف در برابر این مگنت تسلیمند. موضوع خیلی ساده بود: «آمریکا یک نفر نیست. و دنیای فیزیکی تکمتغیری نیست. و ابعاد رویدادها خطی نیستند». اما هیچوقت این بدیهیات جلوی چشم، دیده نمیشن. چون ماوراگرایی همهچیز رو احاطه کرده، و غایت همه مسیرهاست. بنابراین حاکم مبتلا به وهم، پس از بارها خنجر خوردن، نتیجه میگیره که با لشکر ابلیس طرفه، و فرشتهها چارهای ندارند جز اینکه پشت سرش قرار بگیرند.
امشب یکی ازون شبهاست که دیوانه تصور خواهد کرد کمک فرشتهها رو بهمراه خود خواهد داشت.