Anarchonomy
هرکس هرجور دلش بخواد میتونه نماز بخونه. خود فکر کردن به اینکه چی دارید، یه جور اقامه نمازه. چون نماز ذکر آیاته. ذکر یعنی یاد خودت بندازی. و آیه یعنی تجسمی که به چیز بزرگتری اشاره داره. مثلا رعد و برق آیه خدای آسمان بود. پس ذکرش رو میگفتند، با یادآوری اینکه…
کاش اشتراک ماهانه ازتون میگرفتم، مثلا ماهی پنج دلار. اونجوری به خاطر پول خودتون هم که شده فرم لغو اشتراک رو پر میکردید.
میفرماید جاروبرقی جدید دایسون (اگه ندیدید حتما برید ببینید) یه خلاقیت مهندسی تحسینبرانگیزه، اما داره مشکلی رو حل میکنه که دیگه مطرح نیست، چون مردم دیگه نمیخوان خودشون اتاقشون رو جارو برنن، میخوان یه ربات این کار رو بکنه.
این حرف درستیه، ربات جاروبرقی حتی کسانی که نسبت به دنیای ماشینی بدبین هستند رو هم اغوا کرده.
اما دو دلیل موجه وجود داره که دایسون و امثالش به ساخت همینها ادامه بدن.
اول اینکه تکنولوژی و علم در جاهایی «هم» توسعه پیدا میکنه که در کانون توجه نیستند. مثل نیروگاههای هستهای که برای چند دهه از مد افتادن اما در همون چند دهه خیلی چیزها اضافه کردند به صنعت که به درد بقیه صنایع هم خورد.
دوم اینکه انسان یه موجود دستیه و همواره مایل خواهد بود یه کارهایی رو دستی انجام بده (دست ما بخش بزرگی از وزن تکاملی ما رو به دوش کشیده. قابلیتهای دست ما مسیر تاریخ رو عوض کرد). رونق دوباره دوربینهای عکاسی که استایل آنالوگ و کنترلهای منوال دارند، درست در زمان اوجگیری اسمارتفونهایی که دوربینهای قابلی دارند، یکی از شواهدشه.
این حرف درستیه، ربات جاروبرقی حتی کسانی که نسبت به دنیای ماشینی بدبین هستند رو هم اغوا کرده.
اما دو دلیل موجه وجود داره که دایسون و امثالش به ساخت همینها ادامه بدن.
اول اینکه تکنولوژی و علم در جاهایی «هم» توسعه پیدا میکنه که در کانون توجه نیستند. مثل نیروگاههای هستهای که برای چند دهه از مد افتادن اما در همون چند دهه خیلی چیزها اضافه کردند به صنعت که به درد بقیه صنایع هم خورد.
دوم اینکه انسان یه موجود دستیه و همواره مایل خواهد بود یه کارهایی رو دستی انجام بده (دست ما بخش بزرگی از وزن تکاملی ما رو به دوش کشیده. قابلیتهای دست ما مسیر تاریخ رو عوض کرد). رونق دوباره دوربینهای عکاسی که استایل آنالوگ و کنترلهای منوال دارند، درست در زمان اوجگیری اسمارتفونهایی که دوربینهای قابلی دارند، یکی از شواهدشه.
از لحظاتی که در سالهای گذشته با دوست پسرش گذرونده فیلم گرفته و گزیدهشون رو گذاشته، ازینکه باش ازین شهر به اون شهر، و ازین ایالت به اون ایالت، و حتی ازین کشور به اون کشور نقل مکان کردند، تا بگه همهش پرید چون امروز، بعد ازینهمه مدت، میگه تفاهم نداریم و برنامه ازدواج لغو شد و هرکس به خونه پدری برگشته.
و طبیعتا مردم براش دلسوزی کرده، و پسره رو بیانصاف توصیف میکنند. چون اگه هم مشکلی وجود داشته، باید زودتر پیداش میکرد و یک نفر رو با خودش همهجا نمیکشوند.
اینکه تازه دارند کشف میکنند چرا جوامع انسانی هزاران ساله تعهد تلخی مثل ازدواج رو اختراع کردند، و دلایل خوبی براش داشتهاند، که یکیش همین جلوگیری از تعلیق بیپایان بوده، چون نیاز به تولید مثل و نیروی کار داشتند و نمیتونستند بشینند و صبر کنند و ببینند کی آقاپسر وایب شوهر بودن رو پیدا میکنه و برای همین قبل ازینکه بفهمه موضوع چیه مینداختندش تو قفس تعهدات، صحنه سرگرمکنندهایه.
اما این «همهش پرید» هم از جای درستی برنخاسته. چون پیشفرضش اینه که داخل یک پروژهایم و یه سری تسک رو باید انجام بدیم تا به پایان پروژه برسیم. این پایان پروژه دقیقا کجاست؟ بقیه کسانی که به موقع بالغ شدهاند، به موقع ازدواج کردهاند، به موقع بچهدار شدهاند، به موقع بازنشسته شدهاند، در چه ایستگاهی قرار گرفتهاند مگه؟ به نظر میرسه کلا زندگی رو شوخی گرفتهاند. زندگی رو با یک پروژه اشتباه گرفتن، شوخی گرفتنشه. زندگی همون سفرهایی بود که با دوستپسرت داشتی، و همون مهاجرت کردنها، و همون شغل عوض کردنها، و همون آدمهای جدید رو شناختن ها. که خیلیها شانس تجربهش رو ندارند. اگه هم برگردی خونه بابات، برنگشتی به پله اول. این یه مسیر دیگهست. با مارپله فرض کردن زندگی، به اصل حیات و شعور خودتون توهین نکنید.
و طبیعتا مردم براش دلسوزی کرده، و پسره رو بیانصاف توصیف میکنند. چون اگه هم مشکلی وجود داشته، باید زودتر پیداش میکرد و یک نفر رو با خودش همهجا نمیکشوند.
اینکه تازه دارند کشف میکنند چرا جوامع انسانی هزاران ساله تعهد تلخی مثل ازدواج رو اختراع کردند، و دلایل خوبی براش داشتهاند، که یکیش همین جلوگیری از تعلیق بیپایان بوده، چون نیاز به تولید مثل و نیروی کار داشتند و نمیتونستند بشینند و صبر کنند و ببینند کی آقاپسر وایب شوهر بودن رو پیدا میکنه و برای همین قبل ازینکه بفهمه موضوع چیه مینداختندش تو قفس تعهدات، صحنه سرگرمکنندهایه.
اما این «همهش پرید» هم از جای درستی برنخاسته. چون پیشفرضش اینه که داخل یک پروژهایم و یه سری تسک رو باید انجام بدیم تا به پایان پروژه برسیم. این پایان پروژه دقیقا کجاست؟ بقیه کسانی که به موقع بالغ شدهاند، به موقع ازدواج کردهاند، به موقع بچهدار شدهاند، به موقع بازنشسته شدهاند، در چه ایستگاهی قرار گرفتهاند مگه؟ به نظر میرسه کلا زندگی رو شوخی گرفتهاند. زندگی رو با یک پروژه اشتباه گرفتن، شوخی گرفتنشه. زندگی همون سفرهایی بود که با دوستپسرت داشتی، و همون مهاجرت کردنها، و همون شغل عوض کردنها، و همون آدمهای جدید رو شناختن ها. که خیلیها شانس تجربهش رو ندارند. اگه هم برگردی خونه بابات، برنگشتی به پله اول. این یه مسیر دیگهست. با مارپله فرض کردن زندگی، به اصل حیات و شعور خودتون توهین نکنید.
برای بعضیها خیلی عجیبه که دولت ترامپ قصد داره ویزای هزاران دانشجوی چینی رو لغو کنه. اما دولتهای آمریکا ازین کارها زیاد کردهاند. یک نمونهش چن شیسن بود که در آمریکا زندگی میکرد و حتی از موسسان جیپیال ناسا بود، به اتهام اینکه کمونیسته بارها بازداشت و سپس دیپورت شد. بعد ازینکه به چین برگشت برنامه موشکی چین رو متحول کرد و به پدر موشکی این کشور مشهور شد. آمریکا با دست خودش یک هدیه که نمیشد براش قیمت تعیین کرد، گذاشت روی سینی و تحویل حزب کمونیست داد.
اینا تار عنکبوت نیستن. فیبر نوریان. که به کوادکوپترهایی وصل بودن که روسیه و اوکراین استفاده میکنند. فاصله بین ایده اولیه استفاده از کابل برای هدایت پرنده، تا پر شدن مزارع از کابلهای شیشهای فقط چندماه بود. و این خودش مدرکیه که شرکتهای تسلیحاتی دارند درباره استفاده از هوش مصنوعی بلوف میزنند. اگه تو زمینه هوش مصنوعی خوب کار کرده بودند، اصلا نیازی به کنترل انسانی نداشتیم که بعد در این ابعاد نیاز به کابل فیبر نوری پیدا کنیم. شاید اون هم بین ایده اولیه و استفاده انبوه فقط چندماه زمان ببره، ولی فعلا خبری نیست. شرکت تسلیحاتی نیاز به ساخت تبلیغات نداره. بهترین مکان تبلیغ محصول، خود جبههست.
میگه دلیل اینکه عکسهای ورزشی قدیم این حالت سینمایی رو داشتن، و الان ندارن، اینه که اون موقع کشیدن سیگار تو سالن مجاز بود و کل فضا رو دود پر میکرد و این باعث میشد نور حالت مهآلود بگیره.
هرچند دود موثره، اما تفاوت عکسهای اون موقع دلایل تکنیکی هم داره. اون زمان از فیلم استفاده میکردن که حساسیتش محدود بود. بنابراین سرعت شاتر در اون زمان (حداکثر یک پانصدم ثانیه) کمتر از الان بود (که میتونه چند ده هزارم ثانیه باشه). خود این میتونه روی نحوه ثبت نواحی تاریک اثر بذاره. همچنین با علم به این محدودیت، نحوه نورپردازی سالن و جاگذاری پروژکتورها هم فرق داشت. همچنین نحوه پردازش رنگی اون فیلم هم فرق داشت (در همین مثال لباس آبیشون اون آبی که مردم میدیدند نیست). در دوران دیجیتال، همه دنبال واقعیتر گزارش کردن واقعیتند.
بله، معمولا اینجوری نیست که در طول زمان فقط یک عامل تغییر کرده باشه.
هرچند دود موثره، اما تفاوت عکسهای اون موقع دلایل تکنیکی هم داره. اون زمان از فیلم استفاده میکردن که حساسیتش محدود بود. بنابراین سرعت شاتر در اون زمان (حداکثر یک پانصدم ثانیه) کمتر از الان بود (که میتونه چند ده هزارم ثانیه باشه). خود این میتونه روی نحوه ثبت نواحی تاریک اثر بذاره. همچنین با علم به این محدودیت، نحوه نورپردازی سالن و جاگذاری پروژکتورها هم فرق داشت. همچنین نحوه پردازش رنگی اون فیلم هم فرق داشت (در همین مثال لباس آبیشون اون آبی که مردم میدیدند نیست). در دوران دیجیتال، همه دنبال واقعیتر گزارش کردن واقعیتند.
بله، معمولا اینجوری نیست که در طول زمان فقط یک عامل تغییر کرده باشه.
کافیه کایلی جنر یه دوربین آنالوگ زیرخاکی مثل کانتکس تی۳ بگیره دستش تا قیمتش تو ایبِی سر به فلک بکشه. طرفدار سلبریتی نمیدونه این چی هست. ولی به محض اینکه تو دستش دیده بشه میره تو ردیت از اونایی که بلدن میپرسه این چیه که دستشه؟ یا از سرچ تصویری گوگل کمک میگیره. ابراز عشق از طریق همپیوندی، که در اینجا شیء پیونددهنده یک ابزار زیر پا افتادهست، مثل ضریح عمل میکنه، که شیعه یک سازه فولادی- نقرهای براق رو پیونددهنده جنازه یک امام و دستان خودش قرار میده و از لمس اون حس سعادتمندی میگیره. گاهی این ابزار مثل اون سازه فولادی ثابته، و گاهی قابل توزیعه، مثل قطعات بریده شده از فرش حرم که به فروش میرسه یا هدیه داده میشه. دوربینی که دست بُت اعظم بش نخورده ولی از همون برند و مدله هم حکم همون کالای زیرپاافتاده حرم رو داره.
انسان مفلوک هیچجوری نمیتونه خودش رو از نیاز به پرستیدن دیگری رها کنه.
انسان مفلوک هیچجوری نمیتونه خودش رو از نیاز به پرستیدن دیگری رها کنه.
اگه معجزه وجود داشت و اون معجزه این بود که به جای هفتاد سال، هفتصدسال زنده بمونی، معنیش این میبود که همه کسانی که میشناسی و همه اونهایی که بشون وابستگی عاطفی داری، میمردند و باید شاهد حذف شدن نوبتی اونها میبودی. سپس مجبور میشدی با آدمهای نسلهای بعد ارتباط برقرار کنی و به اونها وابستگی عاطفی پیدا کنی. اما همه اونها خیلی جوانتر از تو میبودند، حتی اگه هفتاد ساله بوده باشند. و این نهایتا تو رو تنها خواهد کرد. پس امکان نداره بیشتر از بقیه عمر کنی و تنها نشی. اون هم تنهاییای که هیچکس غیر از تو تجربهش نکرده.
حالا یک بازی خطرناک میتونید انجام بدید. فکر کنید اون معجزه واقعا رخ داده و الان هفتصد سالتونه، و همه آدمهای دنیا حداقل ششصد سال از شما کوچکترند، و سپس تنهایی حاصل ازش رو مزه کنید.
فایده این شبیهسازی اینه که میانبر میزنید. در واقعیت همونقدر که یک آدم هفتصدساله تنهاست، تنهایید، اما متوجهش نیستید، و این تمرین وادارتون میکنه از طریق رویاپردازی حسش کنید.
حالا یک بازی خطرناک میتونید انجام بدید. فکر کنید اون معجزه واقعا رخ داده و الان هفتصد سالتونه، و همه آدمهای دنیا حداقل ششصد سال از شما کوچکترند، و سپس تنهایی حاصل ازش رو مزه کنید.
فایده این شبیهسازی اینه که میانبر میزنید. در واقعیت همونقدر که یک آدم هفتصدساله تنهاست، تنهایید، اما متوجهش نیستید، و این تمرین وادارتون میکنه از طریق رویاپردازی حسش کنید.
همونطور که محیط دنیا برای قد متوسط ۱۷۰ سانت با ده سانت تلورانس از هر دو طرف، طراحی شده، از در و پنجره و ارتفاع کابینتها و نرده تراسها گرفته تا دوش حمام و صندلی خودرو؛ محیط دنیا با کسانی که گفتگوی درونی «ندارند» سازگارتره، و خیلیها ندارند. البته به نظر میرسه حرف زدن با خود رایجه، ولی معمولا حرف زدن با یک دیگریه که وجود نداره، چون مردم دیالوگهایی که با دیگران داشته اند یا قراره داشته باشند رو مرور یا از قبل تمرین میکنند، و در مواردی شبیهسازیش میکنند تا در «مانور دیالوگ» برنده بشن. منظور از گفتگوی درونی، دو نفره که هر دو خود فرد هستند و در بحث شرکت دارند و یکی اون یکی رو به چالش میکشه. این مجادله خود با خود منجر میشه به اینکه حتی وقتی دارند قهوه میخورند، با اینکه قهوه جلوشونه و سیستم بیناییشون هم کاملا درست کار میکنه، قهوه رو نبینند و به کانسپت عجیبی مثل «چرا باید صبحانه بخورم؟» فکر میکنند. دستشون به طور خودکار قاشق رو داخل فنجان میچرخونه تا شکر رو حل کنه اما انگار هیچ دخالت در این کار ندارند و به جمع فعالیتهای اتوماتیک بدنشون مثل تنفس و گردش خون تبدیل شده. در چنین حالتی ممکنه وقتی که قهوه رو خوردند، قاشق رو بجای سینک ظرفشویی بذارن تو یخچال. همونطور که نیوتون ساعتش رو به جای تخممرغ گذاشت تو آب جوش (که البته ساختگیه و نیوتون اینکارو نکرده اما چون این خصوصیت رو داشته این روایت با شخصیتش تناسب داره). محیط دنیا با کسانی که وقتی دارند قهوه میخورن اون رو میبینند و به همون فکر میکنند و هیچ خود دومی وارد ماجرا نمیشه، سازگارتره. چون همهچیز با این فرض طراحی شده و تکامل پیدا کرده که خود دومی در کار نیست. نه تنها سیستم ایمنی اینها بهتر کار میکنه و بیشتر عمر میکنند، بلکه ساختار سیاسی هم برای اونها قابل فتحتره. مثلا سیاستمدار میگه مهاجران رو اخراج میکنم، و به هیچ چیز دیگهای فکر نمیکنند و بش رأی میدن. ممکنه حتی روی سر اون سیاستمدار یک پرنده لونه کرده باشه که نشون بده توی جمجمهش خالیه، اما خود دومی وجود نداره در ذهنشون که به خود اول بگه «کله این بابا یکم غیرعادی نیست؟». فردا اگه سیاستمدار رقیبی بیاد بگه سن بازنشستگی رو میارم پایین، سیاستمدار پرنده به سر قبلی رو ول میکنند و به این یکی رأی میدن. و همینطور به این انتخابها در همه زمینهها، از تحصیل تا ازدواج، از انتخاب شغل تا رییسجمهور ادامه میدن، و موانع چندانی سر راهشون قرار نمیگیره، طوری که به نظر میرسه دیفالت محیط دنیا اینه که تصمیمها اینجوری گرفته بشن.
بنابراین اگه گفتگوی درونی داری، اذیت خواهی شد، ولی باید بدونی که این تویی که با دیفالت دنیا تطبیق نداری. و خود علم به این موضوع، تکلیفت رو روشنتر و تحملت رو بالاتر خواهد برد.
بنابراین اگه گفتگوی درونی داری، اذیت خواهی شد، ولی باید بدونی که این تویی که با دیفالت دنیا تطبیق نداری. و خود علم به این موضوع، تکلیفت رو روشنتر و تحملت رو بالاتر خواهد برد.
اینکه ارزشی که خلق کردن به چه قدر پول تبدیل بشه یه قرارداده که جامعه روش توافق میکنه. تمام ثروت جف بزوس به چندتا برگه سند (که میتونند الکترونیکی باشن) وابستهست که جامعه قبول کرده معتبر بودنش رو به رسمیت بشناسه. این قراردادها قابل تغییرند.
راهحل چپها اینه که انقدر مالیات بگیریم که هیچکس نتونه بیش از حد پولدار بشه تا آدمهای نامطلوب هم نشن. مثل اینکه مزرعه رو کچل کنی تا علف هرز هم قد نکشه. راهحل راستها، که با راهحل چپها خیلی مخالفند، اینه که با دوز و کلک قانونی و یا فراقانونی یه کاری کنیم تا آدمهای مطلوب خیلی پولدارتر از آدمهای نامطلوب بشن. حالا آدم مطلوب از نظرشون کیه بماند. هر دو اینها ضدبازار و هیزم تر سوزانه. بهترین راهحل از سمت مردم بایکوته که در مورد تسلا به خوبی جواب داد. البته دلیل موفقیت بایکوت تسلا این بود که مشتریانش یکدست بودند و اکثرا لیبرالند. اگه اینطور نبود انقدر موفق نمیشد. اما در هرصورت این بهترین راهحل مردمیه. همزمان رگولاتوری بازار بورس هم باید به شکلی تنظیم بشه که از حالت کازینویی فعلی دربیاد. در اقتصاد سالم کازینو باید در حاشیه اقتصاد باشه، نه در مرکزش.
راهحل چپها اینه که انقدر مالیات بگیریم که هیچکس نتونه بیش از حد پولدار بشه تا آدمهای نامطلوب هم نشن. مثل اینکه مزرعه رو کچل کنی تا علف هرز هم قد نکشه. راهحل راستها، که با راهحل چپها خیلی مخالفند، اینه که با دوز و کلک قانونی و یا فراقانونی یه کاری کنیم تا آدمهای مطلوب خیلی پولدارتر از آدمهای نامطلوب بشن. حالا آدم مطلوب از نظرشون کیه بماند. هر دو اینها ضدبازار و هیزم تر سوزانه. بهترین راهحل از سمت مردم بایکوته که در مورد تسلا به خوبی جواب داد. البته دلیل موفقیت بایکوت تسلا این بود که مشتریانش یکدست بودند و اکثرا لیبرالند. اگه اینطور نبود انقدر موفق نمیشد. اما در هرصورت این بهترین راهحل مردمیه. همزمان رگولاتوری بازار بورس هم باید به شکلی تنظیم بشه که از حالت کازینویی فعلی دربیاد. در اقتصاد سالم کازینو باید در حاشیه اقتصاد باشه، نه در مرکزش.
Anarchonomy
اینکه ارزشی که خلق کردن به چه قدر پول تبدیل بشه یه قرارداده که جامعه روش توافق میکنه. تمام ثروت جف بزوس به چندتا برگه سند (که میتونند الکترونیکی باشن) وابستهست که جامعه قبول کرده معتبر بودنش رو به رسمیت بشناسه. این قراردادها قابل تغییرند. راهحل چپها اینه…
این یکی ازون دوز و کلکهاست که در تگزاس اجرا کردهاند. ناحیهبندی انتخاباتی به شکلی دستکاری شده که دموکراتها به نتیجه نرسن. ظاهر این دستکاریها درباره سیاسته، ولی باید رد پول رو پیدا کنید. محدود کردن طرف مقابل در رقابت سیاسی، در واقع محدود کردن طرف مقابل در تغییر قواعد بازیه، تا بتونند برندههای اقتصادی رو تعیین کنند.
Anarchonomy
اینکه ارزشی که خلق کردن به چه قدر پول تبدیل بشه یه قرارداده که جامعه روش توافق میکنه. تمام ثروت جف بزوس به چندتا برگه سند (که میتونند الکترونیکی باشن) وابستهست که جامعه قبول کرده معتبر بودنش رو به رسمیت بشناسه. این قراردادها قابل تغییرند. راهحل چپها اینه…
رگولاتورها معمولا حالت فرعونی پیدا میکنند، ولی معنیش این نیست که اصل رگولیشن تفرعنه. بدون قانون بازار آزادی وجود نخواهد داشت، و اساسا آزادی بدون فنسکشی قانون امکان حیات نداره، و اگه نباشه نمیشه از حقوق همه دفاع کرد.
بازار بورس آمریکا همین الانم رگولاتوری سفت و سختی داره، اما کهنهست و برای دوران دیجیتال آپدیت نشده. و این آپدیت صرفا با اضافه کردن بندهای جدید به قانون به دست نمیاد. با ایجاد راهحل برای روشهای مدرن دستکاری در بازار به دست میاد. بازار فعلی به شارلاتانهایی که رویا میفروشن پاداش نجومی میده، و به کسانی که خلاقیت دارند پاداش قطرهچکانی. چون اون رویافروشها راه به بازی گرفتن این بازار رو یاد گرفتهاند و چیزی مانعشون نبوده. و وقتی این پاداش نجومی «مفت» رو به دست آوردن وارد سیاستش میکنند، که نتیجهش رو داریم میبینیم. کسانی که میگن مهم نیست چه کسی پولدار باشه، به خودشون و دیگران دروغ میگن. خیلی فرق داره چه کسانی پولدار باشند و روی سرنوشت همه اثر میگذاره.
بازار بورس آمریکا همین الانم رگولاتوری سفت و سختی داره، اما کهنهست و برای دوران دیجیتال آپدیت نشده. و این آپدیت صرفا با اضافه کردن بندهای جدید به قانون به دست نمیاد. با ایجاد راهحل برای روشهای مدرن دستکاری در بازار به دست میاد. بازار فعلی به شارلاتانهایی که رویا میفروشن پاداش نجومی میده، و به کسانی که خلاقیت دارند پاداش قطرهچکانی. چون اون رویافروشها راه به بازی گرفتن این بازار رو یاد گرفتهاند و چیزی مانعشون نبوده. و وقتی این پاداش نجومی «مفت» رو به دست آوردن وارد سیاستش میکنند، که نتیجهش رو داریم میبینیم. کسانی که میگن مهم نیست چه کسی پولدار باشه، به خودشون و دیگران دروغ میگن. خیلی فرق داره چه کسانی پولدار باشند و روی سرنوشت همه اثر میگذاره.
Anarchonomy
رگولاتورها معمولا حالت فرعونی پیدا میکنند، ولی معنیش این نیست که اصل رگولیشن تفرعنه. بدون قانون بازار آزادی وجود نخواهد داشت، و اساسا آزادی بدون فنسکشی قانون امکان حیات نداره، و اگه نباشه نمیشه از حقوق همه دفاع کرد. بازار بورس آمریکا همین الانم رگولاتوری…
یه ایراد فکری رایج اینه که مواضع فرد از مجموعه چهلتیکه نقلقولهای شخصیتها و گروههای مختلف شکل گرفته (و نه از یک ساختار منسجم). غافل ازینکه اون شخصیتها و گروهها به طور موقت مهمون اون باور بودهاند، چون قرار بوده یه سواری ازش بگیرن و بعد برن سراغ یه باور دیگه، و تو جدیشون گرفتی. همونایی که میگن مالیات دزدی است، ممکنه فردا بگن تعرفه واردات خوب است، چون «خطرناکه انقدر وابسته چین باشیم». در حالی که تعرفه هم یه مدل از مالیاتگیریه. بعد میبینی اونی که میگفت مالیات بر درآمد رو بیشتر کنید ولی با تعرفه مخالف بود، بیشتر به درد تو میخورده، چون وقتی مالیات بر درآمد بیشتری میدادی ولی تعرفه نمیدادی، پول بیشتری ازت کم میشد ولی با پولی که برات میموند محدودیت کمتری برای خرید داشتی (با تعرفههایی که گاه یه ابزار چانهزنیاند، گاه یه ابزار برای از رده خارج کردن بعضی از بازیگران صنعتند، نه تنها قیمت جنس خارجی به طور سلیقهای بالا میره، بلکه قیمت جنس داخلی هم بالا میره، و بلکه خیلیها بدون افزایش هزینه هم قیمتشون رو میبرن بالا).
به همین ترتیب اگه کسی مدعی شد «حالت فعلی بورس در جزء و صنعت فاینانس در کل، کاملا اوکی است و دستش نزنید و اگه بزنید بدتر میشه»، اون آدمی نیست که فکر میکنید. آدمیه که داره از حالت فعلیش پول بیشتری درمیاره تا هر حالت دیگهای.
نمونه برجستهتر از طرفداران شتکوینها وجود نداره که ابتدا مزیت این تکنولوژی رو استقلالش از دولت معرفی میکردن (چون اون موقع با این شعار میشد سرمایه جذب کرد) و الان ازینکه دولت آمریکا ازشون حمایت میکنه جشن بادکنک برگزار میکنند (چون الان اینجوری میشه سرمایه جذب کرد).
به همین ترتیب اگه کسی مدعی شد «حالت فعلی بورس در جزء و صنعت فاینانس در کل، کاملا اوکی است و دستش نزنید و اگه بزنید بدتر میشه»، اون آدمی نیست که فکر میکنید. آدمیه که داره از حالت فعلیش پول بیشتری درمیاره تا هر حالت دیگهای.
نمونه برجستهتر از طرفداران شتکوینها وجود نداره که ابتدا مزیت این تکنولوژی رو استقلالش از دولت معرفی میکردن (چون اون موقع با این شعار میشد سرمایه جذب کرد) و الان ازینکه دولت آمریکا ازشون حمایت میکنه جشن بادکنک برگزار میکنند (چون الان اینجوری میشه سرمایه جذب کرد).
برای اونلیفنز در تبلیغات در اینترنت موانعی قرار دادن. حالا اونایی که کار میکنند بیلبورد اجاره میکنند و اکانتشون رو تو فضای فیزیکی تبلیغ میکنند. و وقتی مردم میان پارهش میکنند یا روش رنگ میپاشن، از رو نمیرن و یکی دیگه میزنن. این لجبازیها ازین جهت قابل تأمله که فقط به زنی که درآمدش ازین کاره آسیب مالی وارد میکنه، و گرنه اصل وجود محتوا رو تغییر نمیده. چون مجانیش در اینترنت فراوانه. لجبازان ازین عصبانیاند که این زنها مجانی نیستند و مردهای زیادی حاضرن بشون پول بدن. تو چارچوب فکری مردسالار، این غیرقابل تحملتر از روسپیگری کلاسیکه. چون در اون چارچوب، تن دادن به سکس یک نوع تسلیم تعریف میشه، و پول دستمزد اون تسلیمه. ولی در اونلیفنز سکسی با مشتری رخ نمیده، پس تسلیمی صورت نگرفته، اما باز پول دریافت میشه. ازین منظر مرد براشون بازنده به حساب میاد، و زن برنده. و این جابجایی برنده و بازنده رو نمیتونند تحمل کنند. «وای بچههامون منحرف میشن» صرفا یک پوشش برای پنهان کردن اون عصبانیته.
میگه اوزمپیک فقط کار یه جور چسب زخم رو برای کاهش وزن انجام میده، اصل مشکل رو حل نمیکنه، و اصل مشکل اینه که چاقها دیسیپلین ندارن (چه در رژیم، و چه در ورزش).
حالا ازین که آگاهی فنی درباره چیزی که حرفش رو میزنه نداره و با پیچیدگیهای چاقی و لاغری آشنا نیست، بگذریم؛ و ازینکه دیسیپلین رو هم به عنوان وسیلهای برای برتریجویی بر دیگران و من خوبم شما بدید استفاده میکنه (علامت برتریجوها اینه که مردم رو به برترها و پستها تقسیم کرده و این کار رو «عیبیابی سیستم جامعه» جا میزنند) بگذریم، یک واقعیت دیگه هم وجود داره که نسبت به اون نابیناست.
اون واقعیت اینه که دنیا روی داربستی از چسبزخمها ایستاده. نه فقط در پزشکی، بلکه در همهچیز، و حتی زیرساخت. حتی اگه در قلب توکیو باشی، سیمکشی برق شهر از هزاران چسب زخم موقت که فعلا کار رو راه بندازه تشکیل شده. خود سیستم عامل گوشی موبایلی که باش این متن نوشته شده، شامل هزاران چسب زخمه که هردفعه که ایرادی کشف شده، روی زخم زده شده، و همینطور ادامه پیدا کرده. چون دنیا اینجوری کار نمیکنه که یه تمدن/سیستم بسازی، بعد ببینی کلی گیر و گور توش هست، بعد بگی خب میکوبیم از نو میسازیم!
حالا ازین که آگاهی فنی درباره چیزی که حرفش رو میزنه نداره و با پیچیدگیهای چاقی و لاغری آشنا نیست، بگذریم؛ و ازینکه دیسیپلین رو هم به عنوان وسیلهای برای برتریجویی بر دیگران و من خوبم شما بدید استفاده میکنه (علامت برتریجوها اینه که مردم رو به برترها و پستها تقسیم کرده و این کار رو «عیبیابی سیستم جامعه» جا میزنند) بگذریم، یک واقعیت دیگه هم وجود داره که نسبت به اون نابیناست.
اون واقعیت اینه که دنیا روی داربستی از چسبزخمها ایستاده. نه فقط در پزشکی، بلکه در همهچیز، و حتی زیرساخت. حتی اگه در قلب توکیو باشی، سیمکشی برق شهر از هزاران چسب زخم موقت که فعلا کار رو راه بندازه تشکیل شده. خود سیستم عامل گوشی موبایلی که باش این متن نوشته شده، شامل هزاران چسب زخمه که هردفعه که ایرادی کشف شده، روی زخم زده شده، و همینطور ادامه پیدا کرده. چون دنیا اینجوری کار نمیکنه که یه تمدن/سیستم بسازی، بعد ببینی کلی گیر و گور توش هست، بعد بگی خب میکوبیم از نو میسازیم!
بچه جهان سومی وقتی به جایی غیر از کشور خودش مهاجرت میکنه چیزی که باعث میشه دچار یأس بشه اینه که مترو اون کشور بوی ادرار میده! یا آسفالت چاله داره! اینها نوادگان همون جهانگردان دوران قاجار هستند که وقتی به دیار فرنگ میرفتند چیزی که مأیوسشون میکرد این بود که کنار توالت اونها آفتابه نبود!
اما من رو این مأیوس میکنه که شهروندانی که در یک تمدن پیشرفتهتر زندگی کردهاند به همون جمعبندیهای فکری میرسند که پدر بیسواد من رسیده (منظور از پدرم صرفا یک شخص نیست، مجموعه تیپی این آدمهاست). شهروند جامعه متمدنتر و پیشرفتهتر داره میگه بعد از هفتاد سالگی دیگه به پزشک مراجعه نمیکنم، چون میدونم که ازین سن به بعد درمانها یا جواب نمیدن یا یک دوره سخت رو به قبل از مرگ اضافه میکنند و اسمش رو میذارن «زنده نگه داشتن» که عملا زندگی نیست. پس بعد از هفتاد سالگی هرچه پیش آمد، میپذیرم و میذارم روند خودش رو طی کنه و اونجوری که میخواد جونم رو بگیره. اینجوری ممکنه کمتر زنده بمونم ولی دردسر و عذابش کمتره! و این نظر نسل پدر من هم است. مردمانی که در پشت کوهها چوپون به دنیا اومدند.
شخصا این موضوع مربوط به من نمیشه و خارج از بحثم، چون هرگز به هفتاد سالگی نخواهم رسید و خیلی زودتر پروندهم بسته میشه. اما این اشتراک در طرز فکرهاست که مأیوسکنندهست. خود نسل پدرم میگه در قدیم وقتی پیرمرد و پیرزنی در خونه داشتند که امید به بهبودی نبود، میرفتند گاوی گوسفندی چیزی تهیه میکردند و میآوردند میبستند تو حیاط، که وقتی فوت کرد غذای مراسم ختمش آماده باشه، و گاهی اون حیوان تو این مدت پروارتر میشد! و میپرسم پس چرا فراموشی مصلحتی گرفتید؟ همینکه اون حیوان پروارتر شده یعنی اون سالمند چند هفته خوابیده بوده؟ که البته خواب نبوده، داشته رنج میکشیده. چطور وقتی به راه حلهای امروز پزشکی که میرسید، اون رنج کشیدنهای طولانی رو یادتون میره؟ ناگهان یادتون میره که همون قدیم هم خیلی کم پیش میاومد کسی شب بخوابه و صبح بیدار نشه. بقیه با عذاب جان میدادند. اما الان وانمود میکنید این عذاب رو راهحلهای پزشکی اضافه کردهاند! این دوگانه «مرگ راحت» و «مرگی که دکترها تحمیل میکنند» یک دوگانه فیکه. مرگ راحت نصیب یک اقلیت میشه، چه دکترها دخالت میکردند چه نمیکردند. تمام شدن بدن، یک پروسه سخت و دردناک و معمولا طولانیه. این طبیعتشه و تحمیل پزشکی نیست. با فاصله گرفتن از راهحلهای پزشکی نمیتونی ازش فرار کنی.
ازین گذشته هیچکس بدن خودش رو نمیشناسه، حتی اونهایی که فکر میکنند خوب میشناسند. آیا کرونا شاهد کافی نبود که بعضی جوانهای سی ساله از پسش برنیومدند و بعضی پیرزنهای هفتاد ساله بعد از یک هفته تنفس با ونتیلاتور زنده موندند؟ چون زود سرما میخوری تضمین نمیکنه که از یه سینه پهلوی شدید زنده درنمیای، یا عوارض آنتیبیوتیکهای خیلی قوی که برای اون سینه پهلو بت دادن بعدا از کار میندازتت. باید همه اینها انجام بشه تا معلوم بشه.
اینکه شهروند جامعه باسوادتر و علمپذیرتر هم این منطق ساده رو نمیپذیره، مأیوس کنندهست. و گرنه اگه مترو بو بده میشه اوبر گرفت.
اما من رو این مأیوس میکنه که شهروندانی که در یک تمدن پیشرفتهتر زندگی کردهاند به همون جمعبندیهای فکری میرسند که پدر بیسواد من رسیده (منظور از پدرم صرفا یک شخص نیست، مجموعه تیپی این آدمهاست). شهروند جامعه متمدنتر و پیشرفتهتر داره میگه بعد از هفتاد سالگی دیگه به پزشک مراجعه نمیکنم، چون میدونم که ازین سن به بعد درمانها یا جواب نمیدن یا یک دوره سخت رو به قبل از مرگ اضافه میکنند و اسمش رو میذارن «زنده نگه داشتن» که عملا زندگی نیست. پس بعد از هفتاد سالگی هرچه پیش آمد، میپذیرم و میذارم روند خودش رو طی کنه و اونجوری که میخواد جونم رو بگیره. اینجوری ممکنه کمتر زنده بمونم ولی دردسر و عذابش کمتره! و این نظر نسل پدر من هم است. مردمانی که در پشت کوهها چوپون به دنیا اومدند.
شخصا این موضوع مربوط به من نمیشه و خارج از بحثم، چون هرگز به هفتاد سالگی نخواهم رسید و خیلی زودتر پروندهم بسته میشه. اما این اشتراک در طرز فکرهاست که مأیوسکنندهست. خود نسل پدرم میگه در قدیم وقتی پیرمرد و پیرزنی در خونه داشتند که امید به بهبودی نبود، میرفتند گاوی گوسفندی چیزی تهیه میکردند و میآوردند میبستند تو حیاط، که وقتی فوت کرد غذای مراسم ختمش آماده باشه، و گاهی اون حیوان تو این مدت پروارتر میشد! و میپرسم پس چرا فراموشی مصلحتی گرفتید؟ همینکه اون حیوان پروارتر شده یعنی اون سالمند چند هفته خوابیده بوده؟ که البته خواب نبوده، داشته رنج میکشیده. چطور وقتی به راه حلهای امروز پزشکی که میرسید، اون رنج کشیدنهای طولانی رو یادتون میره؟ ناگهان یادتون میره که همون قدیم هم خیلی کم پیش میاومد کسی شب بخوابه و صبح بیدار نشه. بقیه با عذاب جان میدادند. اما الان وانمود میکنید این عذاب رو راهحلهای پزشکی اضافه کردهاند! این دوگانه «مرگ راحت» و «مرگی که دکترها تحمیل میکنند» یک دوگانه فیکه. مرگ راحت نصیب یک اقلیت میشه، چه دکترها دخالت میکردند چه نمیکردند. تمام شدن بدن، یک پروسه سخت و دردناک و معمولا طولانیه. این طبیعتشه و تحمیل پزشکی نیست. با فاصله گرفتن از راهحلهای پزشکی نمیتونی ازش فرار کنی.
ازین گذشته هیچکس بدن خودش رو نمیشناسه، حتی اونهایی که فکر میکنند خوب میشناسند. آیا کرونا شاهد کافی نبود که بعضی جوانهای سی ساله از پسش برنیومدند و بعضی پیرزنهای هفتاد ساله بعد از یک هفته تنفس با ونتیلاتور زنده موندند؟ چون زود سرما میخوری تضمین نمیکنه که از یه سینه پهلوی شدید زنده درنمیای، یا عوارض آنتیبیوتیکهای خیلی قوی که برای اون سینه پهلو بت دادن بعدا از کار میندازتت. باید همه اینها انجام بشه تا معلوم بشه.
اینکه شهروند جامعه باسوادتر و علمپذیرتر هم این منطق ساده رو نمیپذیره، مأیوس کنندهست. و گرنه اگه مترو بو بده میشه اوبر گرفت.
الان پیک مصرف برق ایران ۶۷ هزارمگاواته، و ۱۲ هزارمگاوات کسری دارند. همزمان پیک ایالت تگزاس به ۷۶ هزارمگاوات رسیده. ازین مقدار، بالای ۲۸ درصدش از خورشید بوده، بالای ۲۳ درصدش از باد، که یعنی مجموعا بالای ۵۲ درصد! این حجم تولید این دو باعث شده معادل ۱۶ هزار مگاوات از ظرفیت نیروگاههای سوخت فسیلی آفلاین بشه.
مهمه اداره خونه رو به کی بسپاری.
مهمه اداره خونه رو به کی بسپاری.
میتونستند به جای اسلامهراسی بگن مسلمانهراسی، همونوطور که واژه هوموفوبیا رو ساختند، که همجنسگراهراسیه، نه همجنسگراییهراسی؛ و درست هم است، چون این خود همجنسگراست که در دیگران حس تهدید ایجاد میکنه، حتی اگه یک گوشه نشسته باشه و زندگیش رو بکنه و هیچ نیتی برای ترویج سبک زندگیش نداشته باشه. اما ازونجایی که فوبیا رو پسوند پدیدههایی قرار میدن که ذاتا هراسانگیز نیستند، بلکه مشکل از خود فرد دچار هراس است، مثل هراس از فضای تنگ و باریک، که بیشتر مردم مشکلی باش ندارند جز اقلیتی از افراد، اسلام رو هم پشت فوبیا قرار میدن تا وانمود کنند اسلام ذاتا هراسانگیز نیست، و مشکل از خود فردیه که ازش وحشت داره. در حالی که اسلام ذاتا هراسانگیزه. چون چارچوبی که بگه «خدا خیلی بیشتر ناراحت میشه ازینکه یک مرد رو بکشی، تا اینکه یک زن رو بکشی» هراسانگیزه. حتی اگه خودت یک مرد باشی، چون حتی اگه یک مرد باشی با زنهای زیادی نسبت خونی داری و فکر اینکه اون بیرون این باور وجود داره که خدا ازینکه زنها کشته بشن کمتر ناراحت میشه، میتونه نگرانت کنه.
اما اسلامهراسانگیز عامل اصلی هراس امروزه، یا مسلمان هراسانگیز؟ این منطقیه که فرض گرفته بشه فرد باورمند به یک باور باستانی هراسانگیز، به طور خودکار هراسانگیزه. همونطور که منطقیه فرض گرفته بشه هرکس بازوبند نازیها رو بسته حاضره همون جنایتهایی رو انجام بده که نازیها انجام دادند. اما هراس از اسلام دیگه موضوعیت نداره وقتی مسلمان از خود اسلام هم هراسانگیزتره. چون مسلمان امروز حتی به همون بدویت اسلام باستانی هم وفادار نیست. اسلام در محاسبات خودش حائز همخوانی اجزاء بود. اون نگاهی که ازش مجازات بردهای که فرار میکنه حاصل شده بود، همون نگاهی بود که ازش نصف بودن دیه زن حاصل شده بود. در چارچوب قبیلهای اون زمان، اسلام برنامهای برای تعیین بدهیها بود. بدهی کسی که در جنگ میبازه، به کسی که در جنگ میبره، این بود که بردهش باشه. پس اگه فرار کنه، یعنی از زیر بار بدهیش شونه خالی کرده، و باید مجازات بشه. زن و مرد هم، با احتساب اینکه کدومشون پول بیشتری درمیاره، از هم تفکیک میشدند؛ بنابراین کشتن مرد مثل کشتن یک گاو بود، که ده نفر رو سیر میکرد، و کشتن زن مثل کشتن گوسفند بود که پنج نفر رو سیر میکرد. پس اگه مرد رو میکشتی بدهکارتر میشدی. اما مسلمان امروز حتی به این چارچوب هراسانگیز هم اکتفا نکرد. زکات ده درصد درآمد رو شامل میشه، اما مسلمان مالیات و عوارض دیگهای هم اضافه کرد، و نگفت گرفتن اینها خلاف شرع اسلامه. گفت زکات رو باید داد، مالیات هم باید داد، چون زکات رو خدا لازم داره و مالیات رو کشور! اما همین منطق رو درباره دیه به کار نبرد. نگفت دیه زن نصف مرد و متعلق به خداست، و به اندازه یک نصف دیگهش هم باید کشور بگیره، تا مردی که یک زن رو کشته به اندازه یک دیه کامل بدهکار بشه.
اگه از واژه اسلامهراسی استفاده کنیم، علاوه بر اینکه غلطه چون اسلام یک پدیده طبیعی خنثی مثل فضای تنگ و باریک نیست، غلطه چون معنیش اینه که داریم میگیم مسلمان امروز همونقدر هراسانگیزه که مسلمان هزارسال پیش هراسانگیز بود. که نیست. چون مسلمان امروز به مراتب هراسانگیزتر از مسلمان هزارسال پیشه.
اما اسلامهراسانگیز عامل اصلی هراس امروزه، یا مسلمان هراسانگیز؟ این منطقیه که فرض گرفته بشه فرد باورمند به یک باور باستانی هراسانگیز، به طور خودکار هراسانگیزه. همونطور که منطقیه فرض گرفته بشه هرکس بازوبند نازیها رو بسته حاضره همون جنایتهایی رو انجام بده که نازیها انجام دادند. اما هراس از اسلام دیگه موضوعیت نداره وقتی مسلمان از خود اسلام هم هراسانگیزتره. چون مسلمان امروز حتی به همون بدویت اسلام باستانی هم وفادار نیست. اسلام در محاسبات خودش حائز همخوانی اجزاء بود. اون نگاهی که ازش مجازات بردهای که فرار میکنه حاصل شده بود، همون نگاهی بود که ازش نصف بودن دیه زن حاصل شده بود. در چارچوب قبیلهای اون زمان، اسلام برنامهای برای تعیین بدهیها بود. بدهی کسی که در جنگ میبازه، به کسی که در جنگ میبره، این بود که بردهش باشه. پس اگه فرار کنه، یعنی از زیر بار بدهیش شونه خالی کرده، و باید مجازات بشه. زن و مرد هم، با احتساب اینکه کدومشون پول بیشتری درمیاره، از هم تفکیک میشدند؛ بنابراین کشتن مرد مثل کشتن یک گاو بود، که ده نفر رو سیر میکرد، و کشتن زن مثل کشتن گوسفند بود که پنج نفر رو سیر میکرد. پس اگه مرد رو میکشتی بدهکارتر میشدی. اما مسلمان امروز حتی به این چارچوب هراسانگیز هم اکتفا نکرد. زکات ده درصد درآمد رو شامل میشه، اما مسلمان مالیات و عوارض دیگهای هم اضافه کرد، و نگفت گرفتن اینها خلاف شرع اسلامه. گفت زکات رو باید داد، مالیات هم باید داد، چون زکات رو خدا لازم داره و مالیات رو کشور! اما همین منطق رو درباره دیه به کار نبرد. نگفت دیه زن نصف مرد و متعلق به خداست، و به اندازه یک نصف دیگهش هم باید کشور بگیره، تا مردی که یک زن رو کشته به اندازه یک دیه کامل بدهکار بشه.
اگه از واژه اسلامهراسی استفاده کنیم، علاوه بر اینکه غلطه چون اسلام یک پدیده طبیعی خنثی مثل فضای تنگ و باریک نیست، غلطه چون معنیش اینه که داریم میگیم مسلمان امروز همونقدر هراسانگیزه که مسلمان هزارسال پیش هراسانگیز بود. که نیست. چون مسلمان امروز به مراتب هراسانگیزتر از مسلمان هزارسال پیشه.