Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
این صحنه با هوش مصنوعی گوگل ساخته شده. این دختر واقعی نیست. نه تنها تکون قطار رو درست درمیاره، بلکه رفلکت چراغ‌ها روی شیشه قطار رو هم درست درمیاره. بن افلک درباره اینکه تا کجا میتونه پیش بره، اشتباه کرد. همین پارسال بود که می‌گفت حداکثر بتونه تو جلوه ویژه…
یه سری تست هوش هیجانی طراحی و دو تیم درست کردن که بشون پاسخ بدن، یه تیم از آدم‌ها، و یه تیم از چت‌جی‌پی‌تی و دیپ‌سیک و امثالهم. سوالات مثلا اینجوریه که در یک شرکت استخدام شدی ولی کارمندها اصلا بات گرم نمی‌گیرند، درست‌ترین واکنش چیه؟ و گزینه‌ها اینه که ولشون کنی و به کارت برسی، یا وقتت رو با دوستان خارج از محیط کار بگذرونی، یا سعی کنی خودت رفتار صمیمانه نشون بدی تا شاید رفتار اون‌ها هم فرق کرد، یا اینکه استعفا بدی بیای بیرون.
تیم آدم‌ها کمی بیشتر از ۵۰ درصد سوالات رو درست جواب دادن، و تیم هوش مصنوعی بالای ۸۰ درصد!
البته واژه «درست» اینجا کمی بحث‌برانگیزه. بعضی انتخاب‌ها که برای بیشتر مردم باید انتخاب درست تلقی بشه، برای بعضی‌ها انتخاب درستی نیست. طبیعت انسان اینه که گاهی خارج از قاعده عمل کنه، و اینکه کجا اون انتخاب نادرست، کار درستیه، با یه تست مکتوب کشف نمیشه. اما به صورت کلی، یه سری رفتارها معقولند، و یه سری رفتار الاغ هستند. همین الان که هوش مصنوعی اول راهه داره لو میره که مردم در نیمی از موارد غلط بودن رفتار الاغ رو تشخیص نمیدن.
دو درصد صادرات لهستان، صندلی است. مبلمان نه. اون یه دسته‌بندی مستقله. فقط خود صندلی دو درصد است. صادرات لهستان هشت برابر صادرات غیرنفتی ایران است. دو درصد از صادرات لهستان که هشت برابر صادرات غیرنفتی ایران است، صندلی است.
اگه کشور در جهت درستی قرار داشت، به جای جمله «عجل لولیک الفرج» باید «دو درصد صادرات لهستان، صندلی است» روی بنرهای شهری چاپ می‌شد. پنجاه ساله ادعا داریم صنعت مبلمان داریم، هنوز یک برند مطرح ایجاد نشده و به دنیا معرفی نشده. در حالی که یک صنعت تکنولوژیک نیست و بیشتر وابسته به مهارت نیروی کاره. کم‌ترین تأثیرپذیری رو هم از تحریم داره و کل بازار بسته ایران هم دو دستی بش تقدیم شده بوده.
بعد از واقعگرایی‌های سیاسی، که انشاء‌الله، گوش شیطان کر، مردم بش برسند؛ نوبت واقعگرایی اقتصادیه. که ما در بیزینس افتضاحیم.
تأثیر بن‌لادن روی آمریکا بیشتر از تأثیرش روی خاورمیانه بود. این چیزی بود که وقتی صحنه برخورد هواپیما به برج‌های دو قلو رو دیدیم به مخیله‌مون نمی‌رسید. خشونت و جنگ جزیی از زندگی خاورمیانه بوده، بنابراین بن‌لادن چیزی نذاشت روی میز که قبلا نبود. اما بعد از یازده سپتامبر، آمریکایی‌ها نهادهای امنیتی جدید ساختند که هر کدومشون به نحوی قانون رو دور زدند، و قوانین اقتدارگرایانه‌ای تصویب شد که قوانین قبلی رو منسوخ کردند. و حالا رسیده به اینجا که به اسم مبارزه با مهاجرت غیرقانونی، با صورت‌های پوشیده با ماسک میریزن تو دادگاه و مهاجر رو از جلوی قاضی برمیدارن میبرن.
اینکه اون موقع به مخیله‌مون نمی‌رسید به این دلیل بود که دقت نداشتیم مثل فرد که دنبال بهانه کردن تراژدی‌هاست تا به آدم بدتری تبدیل بشه، جوامع هم دنبال بهانه کردن تراژدی‌ها هستند تا به جامعه بدتری تبدیل بشن. چون شهوت قلدربازی هیچوقت تعطیل نمیشه.
چه چیزی مانع اروپاست که به اوکراین نیرو بفرسته؟ روسیه این اقدام رو اعلام جنگ تلقی می‌کنه و همه اروپا رو هدف قرار میده؟ خب لجستیک این کار رو نداره، ولی برفرض که کل اروپا رو هدف قرار داد، بعدش چی میشه؟ مجوز حمله متقابل به تمام تأسیسات نفت و گازش رو به اروپا میده. بعدش چی میشه؟ روسیه ورشکسته شده و از بازار انرژی جهان خارج میشه. بعدش چی میشه؟ اروپا با بحران انرژی روبرو شده و دچار رکود اقتصادی میشه.
پس ترجمه اینکه «چاره‌ای جز صبر نداریم» اینه که یکی دیگه روسیه رو مهار کنه تا هزینه اقتصادیش رو ما ندیم.
متأسفانه با این رویکرد ابلهانه و بزدلانه نه تنها فاتحه اوکراین خوانده‌ست، بلکه اگه معجزه‌ای رخ نده در درازمدت فاتحه اروپا هم خوانده‌ست.
به الگویی تبدیل شده که نمیشه چشمات نبینه و گوش‌هات نشنوه. سالخورده‌هایی که در پارک نشستن رو، که درباره پول و اینکه ثروت دست کیست و قدرت دست کی باید باشه صحبت می‌کنند، و دهه شصتی‌هایی که در جمع کوچک کافه‌ای‌شون دارند شعر می‌خونند برای هم و حیرت دارند که چطور چند قرن پیش به ذهن مولوی رسیده، و دهه هشتادی و دهه نودی‌هایی که اون‌ها هم دارند درباره پول حرف می‌زنند و اینکه فرصت کجاست و باید چطور بدستش آورد.
انگار دهه شصتی بین دو نسل ماتریالیست به خیارشور لای ساندویچ تبدیل شده. سالخورده‌هایی که ماتریالیسم‌شون از نوع ماکیاولیستیه، و نوجوان‌هایی که ماتریالیسم‌شون از نوع کانسیومریستیه.
شعر در سرزمین ما، اونطور که میگن برای انتقال احساس از یکی به دیگری نیست. اینجا شعر بیشتر یک پناهگاهه، برای اون‌هایی که فکر می‌کنند در هر جایگاهی غریبه‌اند. دوست دارند هنرمند باشند، ولی در جمع هنرمندان غریبه‌اند. دوست دارند کارآفرین باشند، اما بین کارآفرین‌ها غریبه‌اند. دوست دارند مهاجرت کنند اما بین مهاجران غریبه‌اند. دوست دارند حتی مادر باشند، اما به جمع مادرها نمیخورن. شعر اینجا برای اینه که کسانی که فکر می‌کنند زندگی پس‌شون زده، به آغوش گرفته بشن. وقتی سعدی می‌خونند، حس می‌کنند بغل گرفته شده‌اند. حتی یک تک‌بیت میتونه این حس رو بشون بده که یکی دست‌شون رو گرفته.
ماتریالیسمی که انتخاب خودشون نبوده و توش گیر افتادن، آزرده‌شون می‌کنه، چون بضاعت این که چیز غنی‌تری رو در برابرش قرار بدن ندارن، و فقط میتونند عقب‌نشینی کنند‌. مثل بچه‌ای که میدونه توان کتک زدن در دعوا رو نداره، میره به داداش بزرگش مراجعه می‌کنه. «میگم حافظ حساب‌تون رو برسه» ترحم‌برانگیزه، ولی استراتژی بعضی‌هاست.
مناظره اخیر جوردن پیترسون با جوانان آتئیست آدم رو دچار شرم نیابتی می‌کنه. اگه جواب بچه‌ای که جای نوه‌ته نمیتونی بدی و به گنجینه لغاتت که بزرگتر از گنجینه لغات اونه متوسل میشی تا خودت رو اندیشمندتر جلوه بدی، یعنی نه تنها اوضاعت خرابه، بلکه جا داره دل آدم برات بسوزه.
عده‌ای می‌پرسند «چرا نظرتون درباره پیترسون تغییر کرد؟». گویی ما با یک صخره طرفیم و قبلا نظرمون این بوده که گرانیته و الان نظرمون اینه که آهکیه! خیر، انسان‌ها صخره نیستند، و تغییر می‌کنند. گاهی این تغییرات محصول اتفاقاتیه که براشون افتاده، و گاهی محصول متجلی شدن ضعف‌هاییه که داشتن. اینکه تحت تأثیر دیگران هل داده بشی به سمت اینکه خودت رو گنده‌تر از چیزی که هستی ببینی، یک ضعفه. قدرت نه گفتن به دیگران شامل «نه، من اینی که شما میگید نیستم» هم میشه. بخشی از محافظه‌کاران می‌خواستند پیترسون، تئودور آدورنو راست‌ها باشه، اما قد و قواره‌ش در حدی نبود که چنین کسی باشه، و قدرت اینکه بگه «نه، نیستم» رو نداشت‌‌. قضاوت امروز متمرکز بر آدمیه که نتونسته این نه رو بگه.
بعضی جملات که معلوم نیست اولین بار کی اون‌ها رو ساخته خیلی خوش‌ساختند طوری که به نظر میاد برای خوندن‌شون باید پولی پرداخت میشده ولی بعدا رایگان شده.
مثلا این سوال جواب مشهور:
- مردان زشت چطور می‌تونند زنان زیبا رو تور کنند؟
- می‌دونند که زن باید انقدر بخنده که چشماش باز نشه

یعنی نقطه قوت این مردان زشت اینه که شوخند، و زن زیبا حاضره به خاطر این شوخ بودن، از قیافه‌شون چشم‌پوشی کنه، و این چشم‌پوشی رو تشبیه می‌کنه به بسته شدن چشم موقع خنده شدید.
اما به نظرم این باید اینطوری ادامه پیدا کنه:

- اگه مردان زشت شوخند، چرا روی صحنه نیستند؟

- چون بستن چشم صدها نفر خیلی سخت‌تره
Anarchonomy
به کارما اعتقاد ندارم، اما به توازن چرا. وقتی واژه نسل‌کشی رو به عنوان یه اسباب‌بازی برای کوبیدن اسراییل استفاده می‌کنی، یکی میاد رییس‌جمهورت میشه که به اتفاقی که در آفریقای جنوبی برای سفیدپوست‌ها «نیفتاده» میگه نسل‌کشی. و این شما رو به توازن میرسونه. من که…
هرجا که امنیت نیست، یا قانون حکمفرما نیست، یا خشونت جریان داره، معنیش این نیست که نسل‌کشی رخ داده. و پوئینت همینه که وقتی تعریف نسل‌کشی رو انقدر گل و گشاد میگیری که هر کاری نسل‌کشی محسوب بشه، و سپس از برچسبش به عنوان ابزار استفاده می‌کنی، یه شارلاتان دیگه هم پیدا میشه و یه جور دیگه ازش استفاده می‌کنه. با تعاریف فعلی تقریبا هیچ جنگی در دنیا رخ نمیده جز اینکه نسل‌کشیه! با همین تعاریف میتونم ثابت کنم که شلیک موشک توسط یمن به سمت اسراییل، نسل‌کشی یهودیانه. نیست. ولی می‌تونم ثابت کنم که است.
Anarchonomy
فیلم Dune رو باید با بالاترین کیفیت دانلود کرد و توی تلویزیون پخش کرد تا اینکه پول هنگفتی که به یک تلویزیون اولد ۶۵ اینچی داده شده رو توجیه کنه. برای بیننده، غیر ازین کاربرد دیگه‌ای نداره. برای هالیوود هم کاربردش اینه که ثابت کنه دیگه برای انتزاعی‌ترین داستان‌ها…
ازین‌ها بیشتر خواهید دید
ما در دوره
Pseudo-Sophisticated
هستیم، یعنی شبه‌ پرمغزی. چه در سطح فرد، در بازاریابی شخصیت خودش به عنوان متفکر، چه در سطح محتویات، که مجموعه‌ای بزرگ از استعدادها و سرمایه‌گذاری‌ها و زحمات جمع شده‌اند تا ادای پرمغزی رو دربیارن، نه اینکه چیز پرمغزی ایجاد بشه. و ازونجایی که ذهن مردم انقدری تمرین ندیده که پیچیدگی فالس و پیچیدگی واقعی رو از هم تمیز بده، در کارشون موفق هم میشن. البته لازم نیست حتما یک مجموعه تولیدی بزرگ به خدمت گرفته بشه؛ این اذهان تمرین نکرده به رندوم‌ترین جمله ممکن هم ممکنه بگن «عمیق». در واقع اون جمله رندوم، ساده‌ترین جزء از پدیده شبه پرمغزیه. وقتی به سطح گیم یا فیلم میرسه، مقیاس صنعتی پیدا می‌کنه و پولساز میشه‌.
توی مترو، اتوبوس، تاکسی، کنار خیابون، پاساژ، میشه بارها شنید که موضوع مکالمات تلفنی مردهای بالغی که قیافه‌شون میگه از عهده کارها برمیان، اینه که به آدم اون طرف خط، که یه مرد دیگه‌ست، میگن «بیا با هم بریم بخریم!». حتی برای خرید شلنگ! یا کابل! یا پمپ آب! یا لامپ! و طرف مقابل میگه «کاری نداره برو بگو اینو میخوام» و این میگه «نه تو هم باشی بهتره».
می‌ترسند. که اشتباه خرید کنند‌. حتی اگه کار ساده‌ای باشه. می‌ترسند خودشون تصمیم بگیرند و از سمت بقیه مردها سرزنش بشن که درستش رو انتخاب نکرده‌اند، یا فریب خورده‌اند.
خیلی مطمئنند که از زن‌ها متمایزند، اما همون احوالات یه دختر نوجوان رو دارند. با همون احساسات ناامنی‌ و اعتماد به نفس پایین. با همون جنس از اضطراب‌ها. و با همون «نیاز دائمی به همراه داشتن یک عقل سخنگو در کنار خود».
هرکس هرجور دلش بخواد می‌تونه نماز بخونه. خود فکر کردن به اینکه چی دارید، یه جور اقامه نمازه. چون نماز ذکر آیاته. ذکر یعنی یاد خودت بندازی. و آیه یعنی تجسمی که به چیز بزرگتری اشاره داره. مثلا رعد و برق آیه خدای آسمان بود‌. پس ذکرش رو می‌گفتند، با یادآوری اینکه رعد و برق هم میاد. اگه امروز نیاد، شاید فردا بیاد. هروقت اون تجسم‌ها رو یاد خودت بندازی داری نماز میخونی. چیزهایی که دارید، آیه کسیه که هنوز اون چیزها رو ازتون نگرفته‌. فرقی نداره کی باشه. ازونجایی که دست خودتون نیست، آیه یکی دیگه‌ست. صبح که بیدار میشید عضلات صورت‌تون رو منقبض کنید و دندون‌های جلویی‌تون رو روی هم قرار بدید. طوری که انگار سر یک طناب رو بین دندوناتون گرفتید و اون سر طناب به یک جعبه سنگین وصل شده و باید بکشیدش تا جابجا بشه. اینکه باز هم میتونید عضلات صورت‌تون رو منقبض کنید، یعنی هنوز قابلیتش رو ازتون نگرفتن. خیلی راحت میتونند بگیرن، و هیچ تعهدی بتون ندارند. وقتی پلک می‌زنید به خودتون این رو یادآوری کنید که تنها دلیل اینکه هنوز می‌تونید ببینید اینه که سیستم ایمنی‌تون چشماتون رو پیدا نکرده‌. میتونه یه روز پیداشون کنه و فکر کنه یه جسم خارجیه و به شاخه‌های عصبیش حمله کنه، و بعد ازون دیگه نمیتونید ببینید. همینکه هرروز صبح یاد خودتون بندازید که not today
دارید نماز می‌خونید.
میفرماید جاروبرقی جدید دایسون (اگه ندیدید حتما برید ببینید) یه خلاقیت مهندسی تحسین‌برانگیزه، اما داره مشکلی رو حل می‌کنه که دیگه مطرح نیست، چون مردم دیگه نمیخوان خودشون اتاق‌شون رو جارو برنن، میخوان یه ربات این کار رو بکنه.
این حرف درستیه، ربات جاروبرقی حتی کسانی که نسبت به دنیای ماشینی بدبین هستند رو هم اغوا کرده.
اما دو دلیل موجه وجود داره که دایسون و امثالش به ساخت همین‌ها ادامه بدن.
اول اینکه تکنولوژی و علم در جاهایی «هم» توسعه پیدا می‌کنه که در کانون توجه نیستند. مثل نیروگاه‌های هسته‌ای که برای چند دهه از مد افتادن اما در همون چند دهه خیلی چیزها اضافه کردند به صنعت که به درد بقیه صنایع هم خورد.
دوم اینکه انسان یه موجود دستیه و همواره مایل خواهد بود یه کارهایی رو دستی انجام بده (دست ما بخش بزرگی از وزن تکاملی ما رو به دوش کشیده. قابلیت‌های دست ما مسیر تاریخ رو عوض کرد). رونق دوباره دوربین‌های عکاسی که استایل آنالوگ و کنترل‌های منوال دارند، درست در زمان اوج‌گیری اسمارتفون‌هایی که دوربین‌های قابلی دارند، یکی از شواهدشه.
از لحظاتی که در سال‌های گذشته با دوست پسرش گذرونده فیلم گرفته و گزیده‌شون رو گذاشته، ازینکه باش ازین شهر به اون شهر، و ازین ایالت به اون ایالت، و حتی ازین کشور به اون کشور نقل مکان کردند، تا بگه همه‌ش پرید چون امروز، بعد ازینهمه مدت، میگه تفاهم نداریم و برنامه ازدواج لغو شد و هرکس به خونه پدری برگشته‌.
و طبیعتا مردم براش دلسوزی کرده، و پسره رو بی‌انصاف توصیف می‌کنند. چون اگه هم مشکلی وجود داشته، باید زودتر پیداش می‌کرد و یک نفر رو با خودش همه‌جا نمی‌کشوند.
اینکه تازه دارند کشف می‌کنند چرا جوامع انسانی هزاران ساله تعهد تلخی مثل ازدواج رو اختراع کردند، و دلایل خوبی براش داشته‌اند، که یکیش همین جلوگیری از تعلیق بی‌پایان بوده، چون نیاز به تولید مثل و نیروی کار داشتند و نمی‌تونستند بشینند و صبر کنند و ببینند کی آقاپسر وایب شوهر بودن رو پیدا می‌کنه و برای همین قبل ازینکه بفهمه موضوع چیه مینداختندش تو قفس تعهدات، صحنه سرگرم‌کننده‌ایه.
اما این «همه‌ش پرید» هم از جای درستی برنخاسته. چون پیشفرضش اینه که داخل یک پروژه‌ایم و یه سری تسک رو باید انجام بدیم تا به پایان پروژه برسیم. این پایان پروژه دقیقا کجاست؟ بقیه کسانی که به موقع بالغ شده‌اند، به موقع ازدواج کرده‌اند، به موقع بچه‌دار شده‌اند، به موقع بازنشسته شده‌اند، در چه ایستگاهی قرار گرفته‌اند مگه؟ به نظر میرسه کلا زندگی رو شوخی گرفته‌اند. زندگی رو با یک پروژه اشتباه گرفتن، شوخی گرفتنشه. زندگی همون سفرهایی بود که با دوست‌پسرت داشتی، و همون مهاجرت کردن‌ها، و همون شغل عوض کردن‌ها، و همون آدم‌های جدید رو شناختن ها. که خیلی‌‌ها شانس تجربه‌ش رو ندارند. اگه هم برگردی خونه بابات، برنگشتی به پله اول. این یه مسیر دیگه‌ست. با مارپله فرض کردن زندگی، به اصل حیات و شعور خودتون توهین نکنید.
برای بعضی‌ها خیلی عجیبه که دولت ترامپ قصد داره ویزای هزاران دانشجوی چینی رو لغو کنه. اما دولت‌های آمریکا ازین کارها زیاد کرده‌اند. یک نمونه‌ش چن شیسن بود که در آمریکا زندگی می‌کرد و حتی از موسسان جی‌‌پی‌ال ناسا بود، به اتهام اینکه کمونیسته بارها بازداشت و سپس دیپورت شد‌‌. بعد ازینکه به چین برگشت برنامه موشکی چین رو متحول کرد و به پدر موشکی این کشور مشهور شد. آمریکا با دست خودش یک هدیه که نمیشد براش قیمت تعیین کرد، گذاشت روی سینی و تحویل حزب کمونیست داد.
اینا تار عنکبوت نیستن. فیبر نوری‌ان. که به کوادکوپترهایی وصل بودن که روسیه و اوکراین استفاده می‌کنند. فاصله بین ایده اولیه استفاده از کابل برای هدایت پرنده، تا پر شدن مزارع از کابل‌های شیشه‌ای فقط چندماه بود‌. و این خودش مدرکیه که شرکت‌های تسلیحاتی دارند درباره استفاده از هوش مصنوعی بلوف می‌زنند. اگه تو زمینه هوش مصنوعی خوب کار کرده بودند، اصلا نیازی به کنترل انسانی نداشتیم که بعد در این ابعاد نیاز به کابل فیبر نوری پیدا کنیم. شاید اون هم بین ایده اولیه و استفاده انبوه فقط چندماه زمان ببره، ولی فعلا خبری نیست. شرکت تسلیحاتی نیاز به ساخت تبلیغات نداره. بهترین مکان تبلیغ محصول، خود جبهه‌ست.
میگه دلیل اینکه عکس‌های ورزشی قدیم این حالت سینمایی رو داشتن، و الان ندارن، اینه که اون موقع کشیدن سیگار تو سالن مجاز بود و کل فضا رو دود پر می‌کرد و این باعث میشد نور حالت مه‌آلود بگیره.
هرچند دود موثره، اما تفاوت عکس‌های اون موقع دلایل تکنیکی هم داره. اون زمان از فیلم استفاده می‌کردن که حساسیتش محدود بود. بنابراین سرعت شاتر در اون زمان (حداکثر یک پانصدم ثانیه) کمتر از الان بود‌ (که می‌تونه چند ده هزارم ثانیه باشه). خود این می‌تونه روی نحوه ثبت نواحی تاریک اثر بذاره. همچنین با علم به این محدودیت، نحوه نورپردازی سالن و جاگذاری پروژکتورها هم فرق داشت. همچنین نحوه پردازش رنگی اون فیلم هم فرق داشت (در همین مثال لباس آبی‌شون اون آبی که مردم میدیدند نیست). در دوران دیجیتال، همه دنبال واقعی‌تر گزارش کردن واقعیتند.
بله، معمولا اینجوری نیست که در طول زمان فقط یک عامل تغییر کرده باشه.
کافیه کایلی جنر یه دوربین آنالوگ زیرخاکی مثل کانتکس تی۳ بگیره دستش تا قیمتش تو ای‌بِی سر به فلک بکشه. طرفدار سلبریتی نمیدونه این چی هست. ولی به محض اینکه تو دستش دیده بشه میره تو ردیت از اونایی که بلدن میپرسه این چیه که دستشه؟ یا از سرچ تصویری گوگل کمک می‌گیره. ابراز عشق از طریق هم‌پیوندی، که در اینجا شیء پیونددهنده یک ابزار زیر پا افتاده‌ست، مثل ضریح عمل می‌کنه، که شیعه یک سازه فولادی- نقره‌ای براق رو پیونددهنده جنازه یک امام و دستان خودش قرار میده و از لمس اون حس سعادتمندی می‌گیره. گاهی این ابزار مثل اون سازه فولادی ثابته، و گاهی قابل توزیعه، مثل قطعات بریده شده از فرش حرم که به فروش میرسه یا هدیه داده میشه. دوربینی که دست بُت اعظم بش نخورده ولی از همون برند و مدله هم حکم همون کالای زیرپاافتاده حرم رو داره.
انسان مفلوک هیچ‌جوری نمیتونه خودش رو از نیاز به پرستیدن دیگری رها کنه.
کتابی مونده که باش مدل رو تمرین نداده باشند؟
اگه معجزه وجود داشت و اون معجزه این بود که به جای هفتاد سال، هفتصدسال زنده بمونی، معنیش این می‌بود که همه کسانی که می‌شناسی و همه اون‌هایی که بشون وابستگی عاطفی داری، میمردند و باید شاهد حذف شدن نوبتی اون‌ها می‌بودی. سپس مجبور میشدی با آدم‌های نسل‌های بعد ارتباط برقرار کنی و به اون‌ها وابستگی عاطفی پیدا کنی. اما همه اون‌ها خیلی جوانتر از تو می‌بودند، حتی اگه هفتاد ساله بوده باشند. و این نهایتا تو رو تنها خواهد کرد. پس امکان نداره بیشتر از بقیه عمر کنی و تنها نشی. اون هم تنهایی‌ای که هیچ‌کس غیر از تو تجربه‌ش نکرده.
حالا یک بازی خطرناک می‌تونید انجام بدید. فکر کنید اون معجزه واقعا رخ داده و الان هفتصد سالتونه، و همه آدم‌های دنیا حداقل ششصد سال از شما کوچکترند، و سپس تنهایی حاصل ازش رو مزه کنید.
فایده این شبیه‌سازی اینه که میانبر می‌زنید. در واقعیت همون‌قدر که یک آدم هفتصدساله تنهاست، تنهایید، اما متوجهش نیستید، و این تمرین وادارتون می‌کنه از طریق رویاپردازی حسش کنید.