Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
میگه چرا هزینه نگهداری سالمند انقدر بالاست که پدربزرگ مادربزرگ‌هامون رو ورشکسته می‌کنه، اما اونی که تو آسایشگاه سالمندان کار می‌کنه نیاز به کوپن غذا داره و باید دو جا کار کنه تا خرجش دربیاد؟ و حاج آقا میفرماد دلیلش سرمایه‌داریه!

یه سوال ساده از خودشون نمی‌پرسند. پولی که دارم میدم به آسایشگاه، تو جیب کی میره اگه تو جیب پرستار نمیره؟ یه مقداریش تو جیب صاحب مجموعه میره، اما بقیه‌ش چی؟ لابد هزینه‌های دیگه‌ای هم هست. اون هزینه‌ها چجوری ایجاد شدن؟ با وضع مقررات و‌ چارچوب‌های استاندارد (اتاق اینجوری باشد، حیاط اونجوری باشد، تهویه فلان‌طور باشد، لوازم یکبار مصرف بهمان‌طور باشد). پس خودتون از طریق نمایندگان‌تون در دولت محلی یا فدرال، یه حداقلی از کیفیت تعریف کردید، و اون کیفیت هزینه‌ش بالاست. سرمایه‌داری چه کاره‌ست؟ اتفاقا اگه برید موشکافی کنید کشف خواهید کرد اون پوشکی که دارند مصرف می‌کنند داره گرون حساب میشه، و بعد اگه بازم موشکافی کنید کشف خواهید کرد که علت گرون بودنش اینه که اومدید به زعم خودتون به سرمایه‌داری افسار بزنید، و نتیجه‌ش هار شدن تأمین‌کننده کالا شده.

دلیلش خودتونید حاج آقا.
سونی و مایکروسافت پلی‌استیشن و ایکس‌باکس رو با ضرر میفروشند، چون خود دستگاه با قیمتی که داره سودآوری نداره. فروشش یه واسطه‌ست برای فروش بازی‌ها که سود زیادی دارند‌. نسخه خیلی پیچیده‌تر همین روند در صنعت هوایی هم رخ داده. ایرلاین‌های آمریکا اگه فقط مسافر جابجا کنند ورشکست میشن. بیشتر درآمدشون از طریق برنامه‌های اعتباری بدست میاد، که با همکاری بانک‌ها اجرا می‌کنند. در واقع «مسافت سفر» به عنوان یک رمزارز دراومده، و بین مشتری/ایرلاین/بانک/هتل/فروشگاه مبادله میشه. اینکه یک نفر اون مسافت رو واقعا طی کنه، مشابه proof of work بیت‌کوینه، و مثل همون انرژی‌بره.
عجیبه که مدل بیت‌کوین تو این ابعاد بزرگ کپی‌برداری شده، و کسی درباره‌ش حرف نمیزنه.
واقعیت و ذهنیت مردم از واقعیت دو چیز جدا از هم هستند، اما هر دو در یک مجموعه قرار می‌گیرند. فرض کن یه نفر که خوش‌تیپ نیست تصور می‌کنه که است. اما همین تصور باعث میشه اعتماد به نفس پیدا کرده و به یه دختر پیشنهاد بده. این که خوشتیپ نیست یه واقعیته، اما اون پیشنهاد دادن هم یه رخداد واقعیه.
اینکه بمب اتم بازدارندگی نداره، یک واقعیته. اما اگه مردم ما فکر کنند که بازدارنده‌ست، و وقتی داعش بش مجهز شد ناامید بشن از دخالت خارجی، یه مرحله میریم جلوتر و همون جلوتر رفتن یک رخداد واقعی خواهد بود.
زمانی که داشتم درباره ۲۰۶۰ می‌نوشتم، بقیه تو فکر رأی دادن بودند. حالا همونایی که تو فکر رأی دادن بودند دارند درباره «ممکنه دیگه ایرانی باقی نمونه» صحبت می‌کنند و لزوم پریدن تو بغل یک دیکتاتور مصلح! زیبا نیست؟
نه نیست.
ولی یه سوء تفاهمی بوجود اومده. ایران میتونه غیرقابل سکونت بشه برای خیلی‌ها. حکمرانی میتونه کاملا غیرممکن بشه. اما همه این‌ها به معنی پایان ایران نیست. به معنی عوض شدن ایرانه. چون زندگی برای ادامه دادن، به هیچ چیز مقید نیست، جز خود ادامه دادن. یه زمانی افغانستان جای معقولی برای زندگی بود. اما همه اون شرایطی که جمع شده بود تا زندگی در اونجا معقول باشه از بین رفت. افغانستان باقی موند. ولی یه چیز متفاوت باقی موند. تازه جمعیتش هم چند برابر شد. افغان‌ها به خاطر جنگ‌های متعددی که در عرض یک قرن تجربه کرده‌اند دوست دارند وانمود کنند که مثل سنگ در برابر گذر زمان تکون نخورده و نخواهند خورد. اما در واقعیت خیلی تکون خورده‌اند، و خیلی بدتر شده‌اند. میگن کشورشون گورستان امپراتوری‌هاست. طوری که انگار فقط امپراتوری‌ها اومدن و آسیب دیدند و رفتند و خود مردم چیزی‌‌شون نشد. ولی مردم هم خیلی باختند. خیلی بیشتر از امپراتوری‌ها.
ایران هم باقی خواهد موند. اما مردم خیلی بدتری خواهد داشت. مردم بدتری که با شدت بیشتری از فقر و تلاطم و هرج و مرج کنار خواهند اومد، و فرمول‌های کثیف‌تری برای بقا کشف خواهند کرد.
و برای همین، اگه بدونی که بیماری چنین روندی داره، داروی «دیکتاتور مصلح» رو تجویز نمی‌کنی، فارغ ازینکه گیر میاد یا نمیاد. چون این دارو روی این روند تأثیر مثبتی که ندارد هیچ، ممکنه بدترش هم بکنه. بله، پرهیز از دشمنی با همه دنیا در سیاست خارجی مثلا، بعضی از سختی‌ها رو کاهش میده‌. اما روند کلی رو تغییر نمیده. به بیماری که در آستانه سکته قلبی مجدده، نمیگی برو سبزیجات بخور. بله سبزیجات براش بهتره، ولی فعلا داروی رقیق‌کننده خون میخواد. دارویی که روند بدتر شدن ایران رو مهار می‌کنه یه دموکراسیه که قدرت رو توزیع کنه و فرصت بده این ملت مسیر غلط رو تشخیص بده. اینکه هی حکومت‌ها عوض بشن ولی مردم نفهمند مشکل از کجاست، یعنی مشکل سرجاشه.
مدیر گوگل که داشت از قابلیت‌های جدید هوش مصنوعی این شرکت حرف میزد یه مثال زد که دوستت بت ایمیل میزنه و درباره سفر مشورت میخواد، و هوش مصنوعی با توجه به جاهایی که قبلا خودت رفتی و خوشت اومده یه توصیه‌نامه با زبان و لحن خودت براش میفرسته که این هتل برو و این رستوران برو و این آبشارش جالبه (البته منوط به اینه که بش دسترسی بدی که همه آلبوم عکسات که تو اون سفر گرفتی و بلیت‌هایی که خریدی و همه رو زیر نظر بگیره از قبل تا بتونه یه پکیج جمع کنه)‌. مزیت ویژه‌ش اینه که لحن خودت رو در نوشتار تقلید می‌کنه تا به نظر برسه ایمیل رو خودت نوشتی‌.
بعضی‌ها میگن چه کار بدسلیقه‌ای. همین‌مون مونده رفیق‌مون فکر کنه حوصله چهار خط ایمیل نوشتن براش هم نداریم.
و از جهتی درست میگن، این جور ارائه، یه بدسلیقگیه. می‌شد با مثال‌های بهتری نشون داد. مثل نحوه دوباره نصب کردن یه برنامه که هنگ می‌کنه. وقتی از دوستم میخوام درباره این موضوع راهنماییم کنه برام مهم نیست که خودش نوشته یا نه. قبل از هوش مصنوعی هم اینطور نبود که حتما خودش بنویسه و خیلی وقت‌ها از سرچی که کرده بود کپی پیست می‌کرد، و همین برای من کافی می‌بود.
اما به صورت کلی باید به این موضوع فکر کرد که کجا واقعا خودمونیم و اونجا رو نباید سپرد به هوش مصنوعی؟ وقتی به کسی سلام میدیم واقعا میخوایم سلام بدیم یا داریم یه کار اتوماتیک رو انجام میدیم؟ وقتی جواب چطوری؟ رو با خوبم مرسی میدیم، داریم میگیم خوبیم و ممنونیم که پرسیده، یا داریم یه جواب اتوماتیک رو میدیم؟ اگه نود درصد حرف‌ها و مکالمات، عادتی و خودکار باشند، ازینکه یه ماشین به جای ما انجامش بده باید گله کرد؟
Anarchonomy
بعید به نظر میرسه اختلاف اوباش با دولت ترامپ، سر درصد غنی‌سازی باشه. این‌ها از تک‌رقمی بودن آی‌کیو طرفداران وفادار نظام آگاهند، و می‌دونند که می‌تونند غنی‌سازی رو به سه درصد برگردونند و همزمان اعلام پیروزی کنند و آب از آب تکون نخوره. احتمال داره بن‌بست، یا…
ویتنام هیچ‌جوری نمی‌تونه تراز تجاری خودش با آمریکا رو تغییر بده. بنابراین راه تجاری برای پایین آوردن تعرفه‌ای که آمریکا روی کالاهای ویتنامی گذاشته، نداره. اما یک راه غیرتجاری وجود داشت. به خانواده ترامپ اجازه داد بیان یه باشگاه گلف یک و نیم میلیارد دلاری تو ویتنام بزنند!
فساد خالصه؟ بله. ولی فعلا راه معامله با آمریکا همینه. خلیفه بهتره دنبال پیشنهاد مشابه باشه.
به کارما اعتقاد ندارم، اما به توازن چرا. وقتی واژه نسل‌کشی رو به عنوان یه اسباب‌بازی برای کوبیدن اسراییل استفاده می‌کنی، یکی میاد رییس‌جمهورت میشه که به اتفاقی که در آفریقای جنوبی برای سفیدپوست‌ها «نیفتاده» میگه نسل‌کشی. و این شما رو به توازن میرسونه. من که قاطی قضایای شما نیستم، ولی به عنوان ناظر خیلی دور می‌بینم که هر دو دارید هم رو مهار می‌کنید.
چیزی که مهار نمیشه سرنوشت خشن خاورمیانه منه.
فعلا «جامعه دلسوز کودک فلسطینی» درباره ترور دو کارمند سفارت اسراییل، دو دسته شده‌اند. دسته اول میگن دمش گرم، کاش میتونست بیشتر از دو نفر بکشه. که ازین جماعت طبیعیه. دسته دوم میگن این یه توطئه بود تا برای اسراییل ترحم جمع کنند و یارو مزدور دولت آمریکاست، نشونه‌ش هم اینکه این یارو اصرار داشت چفیه رو بندازه گردن ضارب!
فکر کن برای اینکه برای قبیله سیاسی خودت مایه افتخار بشی، زندگی دو نفر رو بگیری و زندگی خودت هم نابود کنی، اما همون قبیله سریع بگه «این مزدور سازمان سیا است!».
فلاکت این بابا هیچ اهمیتی نداره. اما کاری که قبیله باش میکنه یه سوال ایجاد می‌کنه: «دقیقا باید چه کرد تا طرفداران فلسطین ازت راضی باشند؟». خود این سوال نشون میده با چه چیزی طرفیم.
یه خبرنگار خارجی رو وادار کردم بین هزاران ریپلای که بشون اعتناء نمی‌کنه، به من جواب بده. اینا بات رو از غیربات تشخیص میدن بهرحال. فوت کوزه‌گریش در اینه که به چیزی اشاره کنی که میدونی میدونه. مثل یک رویداد در گذشته. یا یه مقاله که قبلا نوشته. بات‌ها نمی‌دونند چی میدونه. حداقل مدل بات‌هایی که الان هستند، انقدر کامل نیستند که بدونند. نمی‌دونم بعدها که بات‌ها مجهزتر شدند و اطلاعات خیلی بیشتری داشتند، باز هم این ترفند جواب بده یا نه. من همیشه یک ریپلای گای پروفشنال بوده‌م (ریپلای گای کسیه که به طور گسترده و زننده به پست‌های دیگران ریپلای میزنه، تا نویسنده رو تحریک کنه)، و جزیی از مهارت ذهنم شده. به یکی از همین خبرنگارها می‌گفتم از امثال من بیزارید اما دل شما برای ما تنگ خواهد شد. ما نسلی بودیم که با تحریک کردن بازی می‌کردیم، ولی هدف‌مون از تحریک بازی نبود. تحریک می‌کردیم تا شما دفعه بعد بهتر بنویسید. یه روزی میاد یه عده تحریک‌تون می‌کنند که دوست ندارند بهتر بنویسید و بهتر استدلال کنید. الان داریم وارد حیطه‌ای از هوش مصنوعی میشیم که نسخه غلیظ‌‌تری از چیزی که پیش‌گویی می‌کردم براش، در دست تهیه‌ست. باتی که تابلو نیست، باتی که اطلاعات زیادی درباره‌ت داره، باتی که بلده ترول کنه و بلده مغلطه کنه و بلده مچ بگیره، در تیراژ بالا، رادارت رو دچار سیگنال جمینگ میکنه. و در اون وضعیت دیگه کار از تحریک شدن هم میگذره و مجبور میشی عقب‌نشینی کنی. چون انقدر استرس بت وارد میشه که ترجیح میدی هیچ فیدبکی نگیری، مگر اینکه تو کافه باشه، و طرف روبروت باشه، و جاندار باشه، و بدونی کیه.
نه، اصلا آماده دورانی نیستی که فقط من نیستم که تحریکت می‌کنه.
برای ما تعریف می‌کردند که امام شیعه مشغول باغبانی یا کارهای روزمره بود و یک غریبه که با شخص امام مشکل داشت اما خبر نداشت این باغبان یا کارگر همون آدمه، می‌اومد و می‌نشست باش صحبت می‌کرد تا جایی که با هم گرم می‌گرفتند، و بعد دم غروب می‌رفت مسجد و آدرس خلیفه رو می‌پرسید و بش نشون می‌دادند و تازه می‌فهمید اون آدمی که ازش خوشش اومده همونیه که دنبالش بود تا بیاد تخریبش کنه؛ تا این رو به عنوان «درس تواضع» به ما بدن. بچه‌شیعه خودش هم متوجه نبود که این داستان‌ها ربطی به تواضع نداره. تواضع که داشتند، اما تواضع رو خیلی‌ها داشتند. این داستان‌ها درباره اینه که اون‌ها عقل‌شون میرسید که بازاریابی اندیشه‌ها، نیاز به تسلیم شدن به یک سری واقعیت‌های روانشناختی داره. که ذهن آدم‌ها مثل کامپیوتر کار نمی‌کنه که یک گزاره منطقی رو بشون بدی همواره تأییدش کنه. اگه کامپیوتر داغ هم کرده باشه اگه ازش بپرسی دو ضربدر دو مساوی چهار صحیح است؟ میگه بله. انسان تیپیکال اینجوری نیست و جوابش بستگی به این داره که چه کسی بپرسه و در چه موقعیتی بپرسه. یکی ازون واقعیت‌های روانشناختی هم اینه که انسان تیپیکال حرف حق رو در رابطه قدرت نامتوزان نمی‌پذیره‌. رابطه قدرت بین خلیفه و رهگذر، یه رابطه به شدت بالا به پایینه. هنر اون افراد در بازاریابی این بود که بلد بودند اون رابطه رو تغییر داده، هرچند موقت، از اسب پیاده بشن و خودشون رو در سطح برابر با طرف مقابل قرار بدن. و اگه موفق می‌شدند به برد محکم‌تری می‌رسیدند، چرا که «اگه حرفم رو وقتی باغبانم می‌پذیری، وقتی خلیفه‌ام هم خواهی پذیرفت». و این چیزیه که بلد نیستیم از خودمون بپرسیم. مدیر یک مجموعه وقتی نظرش رو با زیر دستانش به اشتراک میذاره، از خودش نمیپرسه «اگه مدیرشون نبودم هم این نظر رو تأیید می‌کردند؟».
تلاش مذبوحانه‌ای وجود داره در بین پدرمادرهای امروزی، که علیرغم میل باطنی، ادبیات‌شون رو به ادبیات نسل جدید نزدیک کنند تا بتونند با فرزند نوجوان‌شون ارتباط برقرار کرده و ازین طریق نظرات‌شون رو بشون تحمیل کنند. در حالی که اون بچه خنگ نیست و میفهمه این‌ها فقط اداست. تا وقتی رابطه قدرت والدین/فرزند وجود داره، که به شدت بالا به پایینه، حتی منطقی‌ترین نظرات رو هم نخواهد پذیرفت، با اینکه بلده وانمود کنه که پذیرفته. برای اینکه بپذیره لازم نیست با ادبیات تین‌ایجرها باش صحبت کنی. که بی‌فایده‌ست. کافیه از اسب پیاده بشی و بیای پایین.
Magnus Deus - Ghost in The Shell (Hyper House edit)
Alexandr “moor” Zinchenko
هرکس با روشی که بلده بتونه حال دیگران رو عوض کنه، به یک ساحر تبدیل میشه. یکی با نوشتن، یکی با آهنگ ساختن، یکی با نقاشی. اگه چیزی که واقعا هستیم رو بهم معرفی کنیم، از هم زده میشیم، چون همه پر از زخم و عفونتیم. بهتره هرکس فقط سحرش رو نشون بده‌.

#الکترونیک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صحنه با هوش مصنوعی گوگل ساخته شده. این دختر واقعی نیست. نه تنها تکون قطار رو درست درمیاره، بلکه رفلکت چراغ‌ها روی شیشه قطار رو هم درست درمیاره.
بن افلک درباره اینکه تا کجا میتونه پیش بره، اشتباه کرد. همین پارسال بود که می‌گفت حداکثر بتونه تو جلوه ویژه کمک کنه.
Anarchonomy
این صحنه با هوش مصنوعی گوگل ساخته شده. این دختر واقعی نیست. نه تنها تکون قطار رو درست درمیاره، بلکه رفلکت چراغ‌ها روی شیشه قطار رو هم درست درمیاره. بن افلک درباره اینکه تا کجا میتونه پیش بره، اشتباه کرد. همین پارسال بود که می‌گفت حداکثر بتونه تو جلوه ویژه…
یه سری تست هوش هیجانی طراحی و دو تیم درست کردن که بشون پاسخ بدن، یه تیم از آدم‌ها، و یه تیم از چت‌جی‌پی‌تی و دیپ‌سیک و امثالهم. سوالات مثلا اینجوریه که در یک شرکت استخدام شدی ولی کارمندها اصلا بات گرم نمی‌گیرند، درست‌ترین واکنش چیه؟ و گزینه‌ها اینه که ولشون کنی و به کارت برسی، یا وقتت رو با دوستان خارج از محیط کار بگذرونی، یا سعی کنی خودت رفتار صمیمانه نشون بدی تا شاید رفتار اون‌ها هم فرق کرد، یا اینکه استعفا بدی بیای بیرون.
تیم آدم‌ها کمی بیشتر از ۵۰ درصد سوالات رو درست جواب دادن، و تیم هوش مصنوعی بالای ۸۰ درصد!
البته واژه «درست» اینجا کمی بحث‌برانگیزه. بعضی انتخاب‌ها که برای بیشتر مردم باید انتخاب درست تلقی بشه، برای بعضی‌ها انتخاب درستی نیست. طبیعت انسان اینه که گاهی خارج از قاعده عمل کنه، و اینکه کجا اون انتخاب نادرست، کار درستیه، با یه تست مکتوب کشف نمیشه. اما به صورت کلی، یه سری رفتارها معقولند، و یه سری رفتار الاغ هستند. همین الان که هوش مصنوعی اول راهه داره لو میره که مردم در نیمی از موارد غلط بودن رفتار الاغ رو تشخیص نمیدن.
دو درصد صادرات لهستان، صندلی است. مبلمان نه. اون یه دسته‌بندی مستقله. فقط خود صندلی دو درصد است. صادرات لهستان هشت برابر صادرات غیرنفتی ایران است. دو درصد از صادرات لهستان که هشت برابر صادرات غیرنفتی ایران است، صندلی است.
اگه کشور در جهت درستی قرار داشت، به جای جمله «عجل لولیک الفرج» باید «دو درصد صادرات لهستان، صندلی است» روی بنرهای شهری چاپ می‌شد. پنجاه ساله ادعا داریم صنعت مبلمان داریم، هنوز یک برند مطرح ایجاد نشده و به دنیا معرفی نشده. در حالی که یک صنعت تکنولوژیک نیست و بیشتر وابسته به مهارت نیروی کاره. کم‌ترین تأثیرپذیری رو هم از تحریم داره و کل بازار بسته ایران هم دو دستی بش تقدیم شده بوده.
بعد از واقعگرایی‌های سیاسی، که انشاء‌الله، گوش شیطان کر، مردم بش برسند؛ نوبت واقعگرایی اقتصادیه. که ما در بیزینس افتضاحیم.
تأثیر بن‌لادن روی آمریکا بیشتر از تأثیرش روی خاورمیانه بود. این چیزی بود که وقتی صحنه برخورد هواپیما به برج‌های دو قلو رو دیدیم به مخیله‌مون نمی‌رسید. خشونت و جنگ جزیی از زندگی خاورمیانه بوده، بنابراین بن‌لادن چیزی نذاشت روی میز که قبلا نبود. اما بعد از یازده سپتامبر، آمریکایی‌ها نهادهای امنیتی جدید ساختند که هر کدومشون به نحوی قانون رو دور زدند، و قوانین اقتدارگرایانه‌ای تصویب شد که قوانین قبلی رو منسوخ کردند. و حالا رسیده به اینجا که به اسم مبارزه با مهاجرت غیرقانونی، با صورت‌های پوشیده با ماسک میریزن تو دادگاه و مهاجر رو از جلوی قاضی برمیدارن میبرن.
اینکه اون موقع به مخیله‌مون نمی‌رسید به این دلیل بود که دقت نداشتیم مثل فرد که دنبال بهانه کردن تراژدی‌هاست تا به آدم بدتری تبدیل بشه، جوامع هم دنبال بهانه کردن تراژدی‌ها هستند تا به جامعه بدتری تبدیل بشن. چون شهوت قلدربازی هیچوقت تعطیل نمیشه.
چه چیزی مانع اروپاست که به اوکراین نیرو بفرسته؟ روسیه این اقدام رو اعلام جنگ تلقی می‌کنه و همه اروپا رو هدف قرار میده؟ خب لجستیک این کار رو نداره، ولی برفرض که کل اروپا رو هدف قرار داد، بعدش چی میشه؟ مجوز حمله متقابل به تمام تأسیسات نفت و گازش رو به اروپا میده. بعدش چی میشه؟ روسیه ورشکسته شده و از بازار انرژی جهان خارج میشه. بعدش چی میشه؟ اروپا با بحران انرژی روبرو شده و دچار رکود اقتصادی میشه.
پس ترجمه اینکه «چاره‌ای جز صبر نداریم» اینه که یکی دیگه روسیه رو مهار کنه تا هزینه اقتصادیش رو ما ندیم.
متأسفانه با این رویکرد ابلهانه و بزدلانه نه تنها فاتحه اوکراین خوانده‌ست، بلکه اگه معجزه‌ای رخ نده در درازمدت فاتحه اروپا هم خوانده‌ست.
به الگویی تبدیل شده که نمیشه چشمات نبینه و گوش‌هات نشنوه. سالخورده‌هایی که در پارک نشستن رو، که درباره پول و اینکه ثروت دست کیست و قدرت دست کی باید باشه صحبت می‌کنند، و دهه شصتی‌هایی که در جمع کوچک کافه‌ای‌شون دارند شعر می‌خونند برای هم و حیرت دارند که چطور چند قرن پیش به ذهن مولوی رسیده، و دهه هشتادی و دهه نودی‌هایی که اون‌ها هم دارند درباره پول حرف می‌زنند و اینکه فرصت کجاست و باید چطور بدستش آورد.
انگار دهه شصتی بین دو نسل ماتریالیست به خیارشور لای ساندویچ تبدیل شده. سالخورده‌هایی که ماتریالیسم‌شون از نوع ماکیاولیستیه، و نوجوان‌هایی که ماتریالیسم‌شون از نوع کانسیومریستیه.
شعر در سرزمین ما، اونطور که میگن برای انتقال احساس از یکی به دیگری نیست. اینجا شعر بیشتر یک پناهگاهه، برای اون‌هایی که فکر می‌کنند در هر جایگاهی غریبه‌اند. دوست دارند هنرمند باشند، ولی در جمع هنرمندان غریبه‌اند. دوست دارند کارآفرین باشند، اما بین کارآفرین‌ها غریبه‌اند. دوست دارند مهاجرت کنند اما بین مهاجران غریبه‌اند. دوست دارند حتی مادر باشند، اما به جمع مادرها نمیخورن. شعر اینجا برای اینه که کسانی که فکر می‌کنند زندگی پس‌شون زده، به آغوش گرفته بشن. وقتی سعدی می‌خونند، حس می‌کنند بغل گرفته شده‌اند. حتی یک تک‌بیت میتونه این حس رو بشون بده که یکی دست‌شون رو گرفته.
ماتریالیسمی که انتخاب خودشون نبوده و توش گیر افتادن، آزرده‌شون می‌کنه، چون بضاعت این که چیز غنی‌تری رو در برابرش قرار بدن ندارن، و فقط میتونند عقب‌نشینی کنند‌. مثل بچه‌ای که میدونه توان کتک زدن در دعوا رو نداره، میره به داداش بزرگش مراجعه می‌کنه. «میگم حافظ حساب‌تون رو برسه» ترحم‌برانگیزه، ولی استراتژی بعضی‌هاست.
مناظره اخیر جوردن پیترسون با جوانان آتئیست آدم رو دچار شرم نیابتی می‌کنه. اگه جواب بچه‌ای که جای نوه‌ته نمیتونی بدی و به گنجینه لغاتت که بزرگتر از گنجینه لغات اونه متوسل میشی تا خودت رو اندیشمندتر جلوه بدی، یعنی نه تنها اوضاعت خرابه، بلکه جا داره دل آدم برات بسوزه.
عده‌ای می‌پرسند «چرا نظرتون درباره پیترسون تغییر کرد؟». گویی ما با یک صخره طرفیم و قبلا نظرمون این بوده که گرانیته و الان نظرمون اینه که آهکیه! خیر، انسان‌ها صخره نیستند، و تغییر می‌کنند. گاهی این تغییرات محصول اتفاقاتیه که براشون افتاده، و گاهی محصول متجلی شدن ضعف‌هاییه که داشتن. اینکه تحت تأثیر دیگران هل داده بشی به سمت اینکه خودت رو گنده‌تر از چیزی که هستی ببینی، یک ضعفه. قدرت نه گفتن به دیگران شامل «نه، من اینی که شما میگید نیستم» هم میشه. بخشی از محافظه‌کاران می‌خواستند پیترسون، تئودور آدورنو راست‌ها باشه، اما قد و قواره‌ش در حدی نبود که چنین کسی باشه، و قدرت اینکه بگه «نه، نیستم» رو نداشت‌‌. قضاوت امروز متمرکز بر آدمیه که نتونسته این نه رو بگه.
بعضی جملات که معلوم نیست اولین بار کی اون‌ها رو ساخته خیلی خوش‌ساختند طوری که به نظر میاد برای خوندن‌شون باید پولی پرداخت میشده ولی بعدا رایگان شده.
مثلا این سوال جواب مشهور:
- مردان زشت چطور می‌تونند زنان زیبا رو تور کنند؟
- می‌دونند که زن باید انقدر بخنده که چشماش باز نشه

یعنی نقطه قوت این مردان زشت اینه که شوخند، و زن زیبا حاضره به خاطر این شوخ بودن، از قیافه‌شون چشم‌پوشی کنه، و این چشم‌پوشی رو تشبیه می‌کنه به بسته شدن چشم موقع خنده شدید.
اما به نظرم این باید اینطوری ادامه پیدا کنه:

- اگه مردان زشت شوخند، چرا روی صحنه نیستند؟

- چون بستن چشم صدها نفر خیلی سخت‌تره
Anarchonomy
به کارما اعتقاد ندارم، اما به توازن چرا. وقتی واژه نسل‌کشی رو به عنوان یه اسباب‌بازی برای کوبیدن اسراییل استفاده می‌کنی، یکی میاد رییس‌جمهورت میشه که به اتفاقی که در آفریقای جنوبی برای سفیدپوست‌ها «نیفتاده» میگه نسل‌کشی. و این شما رو به توازن میرسونه. من که…
هرجا که امنیت نیست، یا قانون حکمفرما نیست، یا خشونت جریان داره، معنیش این نیست که نسل‌کشی رخ داده. و پوئینت همینه که وقتی تعریف نسل‌کشی رو انقدر گل و گشاد میگیری که هر کاری نسل‌کشی محسوب بشه، و سپس از برچسبش به عنوان ابزار استفاده می‌کنی، یه شارلاتان دیگه هم پیدا میشه و یه جور دیگه ازش استفاده می‌کنه. با تعاریف فعلی تقریبا هیچ جنگی در دنیا رخ نمیده جز اینکه نسل‌کشیه! با همین تعاریف میتونم ثابت کنم که شلیک موشک توسط یمن به سمت اسراییل، نسل‌کشی یهودیانه. نیست. ولی می‌تونم ثابت کنم که است.
Anarchonomy
فیلم Dune رو باید با بالاترین کیفیت دانلود کرد و توی تلویزیون پخش کرد تا اینکه پول هنگفتی که به یک تلویزیون اولد ۶۵ اینچی داده شده رو توجیه کنه. برای بیننده، غیر ازین کاربرد دیگه‌ای نداره. برای هالیوود هم کاربردش اینه که ثابت کنه دیگه برای انتزاعی‌ترین داستان‌ها…
ازین‌ها بیشتر خواهید دید
ما در دوره
Pseudo-Sophisticated
هستیم، یعنی شبه‌ پرمغزی. چه در سطح فرد، در بازاریابی شخصیت خودش به عنوان متفکر، چه در سطح محتویات، که مجموعه‌ای بزرگ از استعدادها و سرمایه‌گذاری‌ها و زحمات جمع شده‌اند تا ادای پرمغزی رو دربیارن، نه اینکه چیز پرمغزی ایجاد بشه. و ازونجایی که ذهن مردم انقدری تمرین ندیده که پیچیدگی فالس و پیچیدگی واقعی رو از هم تمیز بده، در کارشون موفق هم میشن. البته لازم نیست حتما یک مجموعه تولیدی بزرگ به خدمت گرفته بشه؛ این اذهان تمرین نکرده به رندوم‌ترین جمله ممکن هم ممکنه بگن «عمیق». در واقع اون جمله رندوم، ساده‌ترین جزء از پدیده شبه پرمغزیه. وقتی به سطح گیم یا فیلم میرسه، مقیاس صنعتی پیدا می‌کنه و پولساز میشه‌.