Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
این ناقص‌العقل رو می‌بینید؟ در بیو نوشته «ریاضی و معماری خواندم». می‌گفتند ما در علوم‌انسانی مشکل بنیادی داریم. نمونه‌های مثل این نشون میده حتی دانشکده‌های مهندسی، دانکی میده بیرون.
این «آمارهای دقیق مرکز پژوهش‌های مجلس» که میگه یک قسمتش اینه: رفتن از بچه پونزده ساله که به زور زنش دادن یا شوهرش دادن پرسیدن رضایت جنسی داری؟ اونم گفته الحمدلله! یا طلاق‌ها رو بررسی کردن دیدن کودکان متأهل کمتر طلاق می‌گیرن! هیچ‌کدوم از نوابغ هم به ذهنش نرسیده علتش اینه که بچه‌ای که ازدواجش دست خودش نبوده، جدا شدنش هم نمیتونه دست خودش باشه.
بعد از همه این‌ها نتیجه می‌گیره که ایرانیان سوئیچ کردن رو سنت‌ها! و از خودش نمی‌پرسه مگه چه اتفاقی افتاد در ۸۲ که سنتی که حداقل صدساله زیر فشار مدرنیته خرد شده ناگهان ققنوس‌وار از زیر آوار بلند شد؟ انگار تحولات اجتماعی مثل تغییرات اقلیمیه، بعد چند سال خشکسالی یه روز پا میشیم می‌بینیم داره همینجور بارون میاد! همینقدر خنده‌دار.
4
وای یه چیزی خوندم نهایت تقلیل‌گرایی و آدرس غلط بود. متأسفانه لینکش رو گم کردم. برای تأیید سیاست‌های کنترلی دولت چین در جهت «حفظ ثبات، به هرقیمتی»، نوشته بود جوانان ژاپنی دنبال استخدام در شرکت‌های بزرگ هستند و امنیت شغلی براشون از هرچیزی مهم‌تره، ولی جوانان چینی دوست دارند مستقلا بیزینس راه بندازن و حاضرند ریسک کنند، و این دلیلش اینه که نسل ژاپنی با بحران‌ها و رکودهای اقتصادی مواجه بوده و این روی روانش تأثیر گذاشته، در حالی که نسل چینی، سه دهه‌ست که فقط داره رشد و رونق می‌بینه! بعد نتیجه گرفته بود دخالت دولت چین هرچند اساسا درست نیست اما در دراز مدت مفیده! انگار هیچ تفاوت فرهنگی و تمدنی بین ژاپن و چین وجود نداشته و تفاوت‌ها از بیست و پنج سال پیش شروع شدن! انگار نه انگار چینی‌ها بیش از هزارسال پیش شرکت‌های تعاونی داشتند (چیزی که ما ایرانی‌ها هنوز تو روستاها نمی‌تونیم تشکیل بدیم و حفظش کنیم!). و انگار نه انگار که یه سر جاده ابریشم، چین بود! و این کشور همیشه پر بوده از تاجر و کارآفرین و کسب و کار کوچک مردمی و محلی.
به همین راحتی درباره رفتار «انسان» نظر میدن، اسم‌شون هم کارشناس اقتصاد کلانه!
3
سریع‌القلم چقدر دچار پراکندگی شده. شاید ذهنش پریشانه. یک صفحه درباره سنت خدمتگزاری در ژاپن و آریستوکراسی نوشته، که آخرش نتیجه بگیره باید بهمدیگه عشق بورزیم تا مملکت درست بشه! حالا اگه همینارو مشایی می‌گفت همین آقا مسخره‌ش می‌کرد (ازین لحاظ بازدهی پرفرمنس مشایی بالاتر هم هست، چون اون بدون اینکه به چهل پنجاه تا کشور سفر کرده باشه این اشعار رو می‌سرود).
حضرت استاد توجه نداره که ژاپن یک جامعه یکدسته. بنابراین خیلی کم پیش میاد که نخبگان سیاسی که سکان کشور رو در دست دارند بگن باید بریم به سمت راست، و مردم بگن نه باید بریم به چپ، یا کشور دو قطبی بشه (حالا بگذریم که نخبگان‌شون هم آدم‌حسابی‌اند. و دلیلش «عاشقی» نیست. دلیلش یک نظام ارزش‌گذاری خاصه که به کمر خم کردن در برابر «قدرت ملی» پاداش میده. یه روز اون قدرت، امپراطور بود، امروز دولته). الگوی ژاپن در جامعه ایرانی که شبیه آش رشته‌ست، غیرقابل اجراست.
و جالبه که امیرکبیر رو به عنوان مصداق این «حب‌الوطن» معرفی می‌کنه، که درسته کشتنش و نتونست تغییراتی که می‌خواست بوجود بیاره ولی مرد نکونامی بود که نمرد هرگز!
زهی خیال باطل. یک گمنام و حتی بدنام که نتیجه بگیره، برای وطن مفیدتر از دو هزارتا مرد نکونامه که پروژه‌هاشون نیمه کاره رها بشه. ما نیاز به آدمایی داریم که به خاطر کشور مثل گرگ بجنگند و برنده بشن. «شهید» کارمون رو راه نمیندازه، یه کلکسیون ازش داریم.‌

https://t.me/sariolghalam/152
5
یکی از مخالفان حمل اسلحه نوشته بود اگه بدونید شرکت‌ها چطور از اطلاعات شخصی کاربران استفاده می‌کنند تا خیلی دقیق رفتار آینده‌شون رو پیش‌بینی کنند حتما می‌دونید که شناسایی افرادی که ممکنه در آینده به روی مردم تیراندازی کنند براشون آب خوردنه! پس بهتره این کارو بکنند.
بعد یه پلیس در جواب نوشت: ما دقیقا همین کارو کردیم، جرائم رو برمبنای داده‌ها و آمار دسته‌بندی کردیم. حتی کلمه آمار تو اسم پروژه بود. اما به مذاق بعضی‌ها (خود شماها) خوش نیومد، و اسمشو گذاشتین «پرونده‌سازی نژادی»، که به ایست و بازرسی و تفتیش پایان داد. بعد تو میخوای با یه الگوریتم، یه کاشف علت احتمالی جرم درست کنی؟

استفاده از دیتا خوبه، فقط اگه در جهت ایدئولوژی چپ‌ها باشه. جالبه نه؟ بعد همین‌ها مخالفین خودشون رو به «ستیز با علم» متهم می‌کنند.
4
یک نمونه دیگه از هوچی‌گری چپ‌ها درباره مسائل نژادی. این‌بار علیه شرکت Rent A Center
بیزینس این شرکت، یک‌جور اجاره به شرط تملیک محصولات الکترونیکیه. میگه در طول دوره اجاره، یک ایکس‌باکس ۳۰۰ دلاری، برای اجاره‌کننده ۱۴۰۰ دلار میفته نهایتا! این یعنی طرف چهار برابر بیشتر میره تو قرض. و چون خیلی از مشتریانش سیاهپوستان فقیر هستند، این شرکت داره سیاهان رو در تله بدهی میندازه!
بعد این آقا خیلی قشنگ جواب داده که: «انداختن تقصیر افتادن تو بدهی به گردن این شرکت، مثل اینه که چاقی خودتو بندازی گردن مک‌دونالد». چون خیلی واضحه.. نمی‌خوای بیفتی تو بدهی؟ خب خودتو بدهکار نکن! اونم به خاطر یه وسیله الکترونیکی که دو سال دیگه از مد میفته.

و جالبه همین متهم کردن این شرکت به غرائض نژادی، خودش نژادپرستیه. چون داره تلویحا میگه سیاهپوست تیپیکال عقل درست حسابی نداره که، پس همونطور که نباید ظرف شکلات رو جلو بچه گذاشت چون برمیداره همشو میخوره، جلو اینا هم نباید هر امکاناتی برای تملک اجناس قرار داد، خر میشن میخرن!
3
ام‌آی‌تی، ۳۵ مبتکر زیر ۳۵ سالِ سال ۲۰۱۸ رو معرفی کرده، که خیلی‌هاشون چینی، یا هندی هستند (حتی دو تا ایرانی هم توشون هست).
هرچند که کارهایی که انجام دادند قابل تحسینه، اما هیچ‌کدوم انقلابی نیستند، ابعاد کوچکی دارند، بخشی از پروژه‌های بزرگ هستند، هوش چندان بالایی لازم ندارند و بیشتر روی نرم‌افزار متمرکز شدن. گویی قرار نیست حالا حالاها، انفجار استعداد که در نیمه اول قرن بیستم رخ داد رو دوباره ببینیم. از همه غم‌انگیزتر همون تمرکز بیش از حد روی نرم‌افزاره. درسته که نقش خیلی پررنگی داره در زندگی امروزی، اما ما همچنان در یک عالم مادی هستیم، و باید بیشتر ازین حرف‌ها در ابزار مادی پیش بریم. به زعم من هنوز یک نخبه باهوش کسیه که بتونه چیزهای مادی و ملموس بسازه. بهترین کدنویس دنیا هم باشی باید کفشی پات کنی که تو یه کارخونه با ده‌ها ماشین پیچیده ساخته شده، و غذایی بخوری که کاملا صنعتی تولید شده، و پشت میزی بشینی که از جنگل ده‌ها مرحله «صنعت‌گری» رو پشت‌سر گذاشته تا رسیده به اتاقت. چرا باید لازم بشه که بگیم: مهندسان و کارآفرینان عزیز، لطفا کمی هم به مادیات بپردازید؟! تناقض جالبیه که بشر امروزی در تفکر ماتریالیستی شده، اما از متریال داره فاصله می‌گیره.

https://www.technologyreview.com/lists/innovators-under-35/2018/
3
حقایقی از عملیات کربلای ۴ رو که منبع‌شون از داخل همین نظامه نقل کرده، و بش حمله کردند. بعد پیشنهاد میده بیایید مناظره کنیم اگه قبول ندارید!.. هیچ‌جای دنیا درباره اینکه تعداد کشته‌های یک عملیات چقدر بوده مناظره برگزار نمی‌کنند. اینجا همه‌چیز وسط دعوا تعیین تکلیف میشه. اما خود دعوا هم چیزی بیشتر از یک حاشیه سرگرم‌ساز نیست، چون چیزی رو تغییر نمیده، چون هیچ‌کس پاسخگو نیست که چرا ۵ هزارنفر در عرض دو سه ساعت به خاطر هیچ و پوچ کشته شدند که بیشترشون هم بچه بودند، و هیچ ساز و کاری وجود نداره تا مسئولین مربوطه رو به زور قانون به دادگاه کشوند. حداکثر جابجایی که صورت می‌گیره، بلندتر کردن ارتفاع هرم مظلومیت شهداست! که بشون مصونیت انتقاد هم داده. مصونیتی که من یکی قبولش ندارم.

اتفاقا، باید گفت شرم بر این به اصطلاح شهدا! که جان خودشون رو در اختیار نالایق‌ترین و بی‌کفایت‌ترین حاکمان تاریخ این سرزمین دادند که جرئت پیدا کنند که به راحتی خرجش کنند. هیچ پتکی بدون سندان کارایی نداره. شرم بر شهدا که انقدر خودشون رو مفت در اختیار خلیفه قرار دادند که قیمت خون ایرانی انقدر پایین بیاد که از ریخته‌شدنش هیچ باکی نداشته باشند. شرم بر شهدا که نقش «ابله مفید» رو بازی کردند و اسمش رو گذاشتند «خدمت به قرآن».

و شرم بر ما، که اجازه دادیم مسببان این قتل‌عام کودکان، در مسند خودشون باقی بمونند و هزار بار شرم بر ما که اسم نحس‌شون رو در برگه‌های رأی نوشتیم. یادتون هست شب انتخابات پشت شیشه ماشین‌ها نوشتند Hashemi 2005؟ چه کژطبع جانوری تبلیغاتچی قاتل ده‌‌هاهزار کودک و نوجوان میشه؟ شرم بر ما به خاطر حتی لحظه‌های خیلی کوتاهی که در ذهن‌مون تصور کردیم این‌ها گزینه بهتر هستند. شرم بر همه ما که از پدر و مادرمون خواستیم به خاطر ما شهریه دانشگاهی رو بپردازند که هدایتش به عهده این آدم‌کش‌ها بود. شرم بر ما به خاطر تمام فرصت‌هایی که میشد ازین‌ها ابراز انزجار کرد، و نکردیم. شرم بر ما که احاطه کثافات و تسلط نجاسات این‌ها، تغییری در هدفگذاری‌های زندگی‌مون ایجاد نکرد. ما با این شرم خواهیم مرد، و آیندگان هر بد و بیراهی که نثارمان کنند، حق دارند.‌



https://t.me/jafarshiralinia/258
2
«دفاع» یک حرفه‌ست. مثل ساختن یک سد. هر احمقی نمیتونه سد بسازه. اگه آدم عاقل دید یک احمق جنگ‌طلب شده مسئول دفاع، نباید بگه «منم میام کمک می‌کنم». چون اون اصلا دفاع نیست. خودویرانگریه. این کلمه دفاع رو مثل قرآن به سر نیزه کردن و هر نوع انتقادی رو باش تخطئه می‌کنند. ما که بنده‌ی کلمات نیستیم که هرکس گفت این دفاع است پس یعنی حتما هست. پس فرق انسان با بز چیست؟ انسان باید بفهمه داره پاشو کجا میذاره.
در یکی از قسمت‌های روایت فتح با یک داوطلب مصاحبه می‌کنه.. طرف میگه ما حاضریم هزار بار بمیریم و زنده بشیم و باز برای امام خمینی بمیریم! بعد آقا میگه آروغ میزنید! آروغ رو اون رزمنده زد، نه من.
3
یک نمونه دیگه از «معماری، برای پوززنی بقیه معماران»، درست مقابل «معماری برای مردم».
و واقعا هم طرح جذابیه برای جلب توجه همکاران و هم‌صنفی‌ها. کنتراست تیز دیوار تیره و منظره بیرون، یک قاب سینمایی بوجود آورده، و انعکاس نور آفتاب روی دیوار تیره، گرمی بدون درخشندگی ایجاد کرده.
اما من زیر دوش چشمام بسته‌ست. نیومدم اونجا که مرتع رو تماشا کنم. نه؟ این حمام رو ساختن که عکسش تو ژورنال‌ها چاپ بشه. برای این ساخته نشده که منِ آدم توش راحت باشم.
4
اشتراک غمناکی هست بین ما و قربانیان اتوبوس دانشگاه آزاد. و همزمان اختلاف وحشتناکی هست بین من (حداقل) و اون‌ها. حادثه در حمل و نقل در ایران چیز تازه‌ای نیست. چیزی که بازماندگان و خانواده‌ها رو بیش از هرچیزی عصبانی کرده اینه که «ما پول دادیم و باز هم این بلا سرمون اومد». یک «حق ما طبقه متوسط رو به بالا نبود اصلا» خاصی در عصبانیت‌شون وجود داره. دقیقا مشابه یک پیشفرض وحشتناک که مرگ صاحب پراید رو «طبیعی» و مرگ سرنشین سانتافه رو «دلخراش» محسوب می‌کنه. این اختلاف ماست، چون در نظام اخلاقی من خیلی زشته که تمکن مالی قربانی، درجه اهمیت حادثه رو تعیین کنه.
و اما اشتراک‌مون در این حقیقته که «حتی اگر پول بدهیم چیزی که لایق‌مان است دریافت نمی‌کنیم». از بیمارستان دولتی فرار می‌کنیم و به بیمارستان خصوصی پناه می‌بریم، پول زیادی هم بابت درمان خرج می‌کنیم، اما با مریض‌مون و خودمون مثل سگ رفتار می‌کنند! از پایین شهر فرار می‌کنیم و به بالای شهر پناه می‌بریم، پول زیادی هم بابت مسکن خرج می‌کنیم، اما باز در آپارتمان ساخته شده نه آرامش داریم نه امنیت نه رفاه. و هزار مورد مشابه دیگه. یعنی مسأله ایران، اختلاف طبقاتی نیست، بیچارگی همه طبقات است!
4
تعداد کمی از جهانگردان، جهان را می‌گردند که یاد بگیرند. سفر، برای بیشترشان تماشای نسخه‌های بدتری از زندگی است که به اندازه کافی خوش شانس بودند که در سرنوشت خودشان قرار نگرفته. یک روستا در شمال هند، جالب و زیباست، اما حاضر نیستند این زندگی جالب و زیبا، زندگی خودشان باشد. اگر بقیه آن را زیست کنند، جالب و زیباست! یک عده هندی باید می‌بودند که محکوم باشند به زندگی در آن روستا، تا زندگی در آن روستا برای تماشاچی جالب و‌ زیبا باشد.
Think about it.
3
احمد باطبی یک‌بار دلیل اصلی تصمیمش به ترک ایمان مذهبی رو آزار بازجوهای مومن زندان‌های جمهوری‌اسلامی عنوان کرد. من هم گفتم اگر اینطوره، پس میشه این نتیجه‌گیری رو کرد: یک بازجوی احتمالا کم‌سواد و حتما با ضریب هوشی پایین، تعیین می‌کند که جهان‌بینی احمد باطبی چه باشد!.. که البته جواب نداد هیچوقت. نمی‌تونه هم بده، چون یک واقعیته، و واقعیت خجالت‌آوری هم هست. اصولا نباید اجازه داد کسی در تصمیمات بزرگ زندگی آدم دخالت کنه، چه برسه در مورد جهان‌بینی که بنیادی‌ترین مسئله حیات انسانه. ولی اگه به دلایلی کسی دخالت کرد، بهتره دخالت یک نخبه‌ی فهیم باشه. این زشت نیست که بپرسن چه کسی جهان‌بینی تو رو شکل داد؟ و تو بگی یه ابله مزدور که انقدر آدم بی‌اهمیتیه که کسی اسمش هم نمیدونه؟!
حیات رو خیلی بیشمارتر از فقط یک‌جور، میشه محاسبه کرد. وقتی پسر یکی از زمین‌داران بزرگ اتریش هستی و مطرح‌ترین موضوعی که ذهن و زبان خدمتکاران قلعه‌ای که توش زندگی می‌کنی رو به خودش مشغول کرده اینه که اسب مورد علاقه‌ت قراره زایمان کنه، یه جوری دنیا رو برداشت می‌کنی، و وقتی آپاندیس پسرت نیاز به جراحی پیدا می‌کنه و میری بیمارستان و قیمت رو بت میگن و به این فکر می‌کنی که از کدوم یکی از آدم‌هایی که میشناسی میشه اونقدر پول گرفت بدون اینکه منت احتمالی پشت سرش وجود داشته باشه، یه جور دیگه دنیا رو برداشت می‌کنی. فیزیک و ریاضی و منطق عرفی نمیتونن تضاد این دو برداشت کاملا متفاوت از یک دنیای واحد رو توضیح بدن.
ایمان مذهبی، دقیقا به همون دلیلی که باطبی از دستش داد، هنوز زنده‌ست در دنیا. چون هم بیرون زندان و هم داخلش، کار می‌کنه. بدون ایمان هم، همون شکنجه‌ها رو باید تحمل می‌کرد. فرقی که ایمان ایجاد می‌کرد این بود که تلاطم رو می‌خوابوند. زیر لگد، دنیا سیاه و سرده. میای بیرون، دو سه سالی میگذره، با یک زن آشنا میشی، دلتنگ میشی، و دنیا ناگهان آبی و گرم میشه! انگار دو نفری. یک نفر که سیاه رو دیده، و گول آبی رو میخوره. و یک نفر که آبی رو دیده و میفهمه که فریب سیاه رو خورده بوده. ایمان، باعث میشه فقط یک نفر باشی. چون همه رنگ‌ها رو برات یکی می‌کنه. سیاه و آبی و سبز و قرمز و زرد.. همه طرح خدا هستند. ایمان، کار می‌کنه. احمد می‌خواست نکنه.

It's outdated, but it works.
4
«مقدار انرژی‌ای که لازمه تا مزخرفات رو رد کنیم، چندین برابر بیشتر از انرژی‌ایه که برای تولیدشون لازمه!»
پس طبیعیه که تولیدکنندگان مزخرفات بتونن موفق بشن، چون مانعی در برابرشون وجود نداره.
تنها راه ایجاد مانع، تأمین اون «چندین برابر انرژی» بیشتره، و تنها راه تأمین اون انرژی توزیع کردنشه. یعنی به جای اینکه یک نفر پترس‌وار، جلوی مزخرفات بایسته، همه باید مشارکت کنند. حداقلی‌ترین نوع مشارکت، دقت در چیزیه که می‌خونیم، می‌بینیم، و می‌شنویم.
4
اون موشه به شما نمیگه که دنیا چیست. شما تصمیم می‌گیرید که تعیین کنید معنی رفتار موشه چیست. موش، تعیین‌کننده نیست، تصمیم شما تعیین‌کننده‌ست. اگه بازجویی به پست احمد باطبی میخورد که نه تنها آزارش نمی‌داد بلکه کمکش میکرد بیاد بیرون، باید نتیجه می‌گرفت دنیا زیباست و خدا مهربان است قاعدتا! آیا اینطور می‌شد؟ خیر. اول تصمیم رو می‌گیرند بعد دلیل براش جور می‌کنند. نه اینکه دلیل رو پیدا کنند بعد تصمیم بگیرند.
5
در دوران شوروی یکی از اقشاری که خیلی مورد اذیت و آزار قرار گرفتند کمدین‌ها و طنزنویس‌ها بودند. طنز روس، یک طنز زبر و خشن و عریانه، و نه فقط شوروی که هر نظام مستقری رو می‌تونه عصبی کنه‌. اما حتی اگه این خصلت رو نداشت باز شوروی در برابرش می‌ایستاد، چون این حکومت نمی‌تونست تحمل کنه که مردم بش بخندن!
حسن ریوندی، یکی از مُجازترین کمدین‌های دوران جمهوری‌اسلامی، به راحتی سوگیری کاملا ایدئولوژیک صداوسیمای حکومتی رو به سخره می‌گیره، و میلیون‌ها ایرانی همراه با این تمسخر به این تشکیلات می‌خندند. و در بین تمام مسائلی که به نحوی با کل ساختار حکومت و حتی رهبری این حکومت مرتبطه، این تنها موردی نیست که سوژه جوک و خنده مردم شده. شاید بشه گفت جمهوری‌اسلامی در بین سیستم‌های توتالیتر و الیگارشی، یک استثناء در تمام جهان و در تمام تاریخه که هیچ اهمیتی نمیده که مردم بش بخندند. چون بقیه حکومت‌های ایدئولوژیک، حتی در اوج ناکارآمدی، یک cause دارند (این کلمه رو هدف، جهت، انگیزه، نهضت.. ترجمه می‌کنند)، و اونایی که به اون کاز باور دارند، نمی‌تونند تحمل کنند که مورد تمسخر قرار بگیره. اینکه این جوک‌ها انقدر در ایران رایجه (و از شدت رواج به سطح عمومی و رسمی نشت پیدا کرده)، هیچ ارتباطی به آزادی بیان نداره. بلکه صرفا نشانه اینه که این حکومت، دیگه حتی یک «حکومت» هم نیست. چه برسه اینکه بخواد کاز داشته باشه، و یه عده بخوان پیگیرش باشند. هسته این سیستم، حول غارتگری چند خانواده و خاندان می‌چرخه، و کل گوشت بیرونی این پیکر، اجزایی نمادین هستند. سیاست خارجی نمادین، آموزش و پرورش نمادین، ارتش نمادین، اقتصاد نمادین، صنعت نمادین، کشاورزی نمادین...! مثل یک گنگستر که علاوه بر تمام اقدامات غیرقانونی، یک هتل و کلوب شبانه کاملا قانونی رو هم اداره می‌کنه، چون اون پول و قدرتی که داره می‌طلبه یک بیزینس ویترینی هم داشته باشه که نماد کسب و کارش باشه. در ایران هم «ظاهرا» یک حکومت مستقر است.

It's there... symbolically.


https://www.instagram.com/p/Br7o6Tpg9Ec/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1l3g1p4ly1kcx
4
هرکی با آمریکا در افتاد، اجاقش کور شد!
بعد از ام القرای اسلام، حالا چین هم با بحران زاد و ولد روبرو شده. آمار تولد در سال ۲۰۱۸ به کمترین میزان از سال ۲۰۰۰ به اینطرف رسیده! یعنی کمتر از ۱۵ میلیون، و یعنی ۲ میلیون واقعه ولادت کمتر از سال ۲۰۱۷! در بعضی استان‌ها، کاهش در حد ۲۰ درصده. هرچند با لغو قانون تک‌فرزندی، میزان زاد و ولد یک جهش کوچک داشت، اما بلافاصله با این کاهش بزرگ و عجیب، جبران شد. هرچند که میگن علتش تغییر سبک زندگیه، ولی هضم ۲ میلیون کاهش در عرض یک سال یکم دشواره.

نسلی که دیگه سوال فلسفی نداره، طبیعتا دلیلی برای فرزندآوری هم نداره. حتی اگه خود دولت صفر تا صد نگهداری و تربیتش رو به عهده بگیره. دولت میگه شما بزایید، بعد فکر کنید سگ خورد. بقیه‌ش با من. ولی اینم ترغیب‌شون نمی‌کنه. حزب کمونیست اگه میخواد تایوان رو به خودش ملحق کنه بهتره هرچه سریعتر اینکار رو بکنه. از نسل نو چین، بعید نیست که در مراحل بعد، دیگه حتی به تمامیت ارضی هم اهمیت نده.

They simply don't care anymore.



https://beta.scmp.com/economy/china-economy/article/2180339/china-birth-rate-expected-fall-lowest-level-2000-creating-new
باید امیدوار بود هرچه زودتر منشاء بوی نامطبوع تهران مشخص بشه، چون «شکم آخوند» قار و قور می‌کند برای ساختن «ستاد» و بلعیدن بودجه. لذا احتمالش هست که مشابه ستاد استهلال! ماه رمضان، ستاد رهگیری بو! هم تأسیس کنند. کمدی در ایران از مرز انفجار عبور کرده، و نباید دور از ذهن باشه که ببینیم چند پاراگلایدر که هر کدام یک آخوند بوکِش رو حمل می‌کنه بر فراز شهرها حرکت می‌کنند تا رد بو رو بگیرند، در حالی که برای اینکه کار دقیق و فنی به نظر برسه، سر تنگ یک قیف مسی رو در سوراخ بینی‌شان فرو کرده باشند و سر پهنش رو به سمت شرق و غرب منطقه بگردانند! تا رسیدن به جمع‌بندی نهایی هم آخوندهای «مردم نگران نباشند» مشغول به کار میشن. حتی جرز دیوارها برای روحانیت شغل ایجاد می‌کنه، چه برسه درز لایه‌های زمین و درز تانکرها و مخازن. اما از طرفی مجهول ماندن منشاء بو هم بی‌خیر نیست. هرچند ممکنه به زودی کارشناس شبکه قرآن به این سوال پاسخ بده که آیا جن‌ها هم مثل انسان میگوزند یا نه، اما خوبی مجهول و مرموز ماندن قضیه اینه که حالت نمادینش تا سال‌ها در ذهن مردم خواهد موند. گویی دست خدا در کار بود تا بوی تعفن چهل‌ساله‌ی تزویر آخوندی، به فیزیکی‌ترین حالت ممکن در فضای دارالخلافه پخش بشه. انگار خدا هم مثل ما ایرانی‌ها از دست این جماعت عصبانیه. خدا هم ایرانیه.
4
ارتش انگلیس در تبلیغات جدیدش برای جذب نیرو میگه «بچه‌سوسول‌ها، ارتش به شما و شفقت‌تان نیاز دارد». تو این کمپین تبلیغاتی، جامعه هدف، سوسول‌ها، معتادان عکس سلفی و خوره‌های شبکه‌های اجتماعی هستند (یعنی همونایی که به درد کارهای خشن و جدی نمیخورن). یه سری انتقاد هم شده که ارتش، نباید بازیچه دعواهای فرهنگی و بعد اینطور تسلیم جو لیبرالی و چپ بشه. فرماندهان دلشون میخواد به نظر برسه که تسلیم شدن. اما انگیزه اصلی‌شون حداکثری کردن شانس جذبه. میدونند که شرایط تغییر کرده و نسل جوان مشابه نسل‌های قبلی نیست، پس با روش‌های دیگه‌ای باید تورشون کرد. و گرنه یک ارتش فقط وقتی لیبرال (به معنی واقعی کلمه) میشه که رهبریش لیبرال باشه، نه سرباز صفرش. رویکرد استراتژیک این کشور هنوز تکون چندانی نخورده. بله قربان‌گوی راستگرا، با بله قربان‌گوی چپ‌گرا، فرقی ندارند.
6
تحت تأثیر تبلیغات و جو غالب، تصور می‌کردم که آدم غیرسیاسی که از رفاه کافی برخورداره، نباید دلیل معقولی برای مهاجرت داشته باشه. خبرنگار که نیست، فعال حقوق‌بشر که نیست، وکیل زندانیان سیاسی که نیست، نویسنده بی‌پروا هم که نیست، اتم رو هم که نمیخواد بشکافه، انقدر پول هم داره که همه‌چیز در اختیارش باشه (حتی چیزهایی بیشتر ازونی که در جایی خارج از ایران ممکنه بدست بیاره، به خاطر فساد و رانت رایج در اینجا)، پس این مهاجرت بی‌معنیه و ارزش دردسرش رو نداره.
اما دچار اشتباه بدی بودم، انسان پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. برخلاف تصور عموم، اختلاف طبقاتی فقط یک نسبت پایین به بالا نیست، بلکه دو کله داره. موضوع فقط این نیست که یک کارگر به ماشین یک فرد ثروتمند نگاه کنه و به خودش بگه من باید ۱۳۰ سال کار کنم تا اینو بخرم. مسئله این هم هست که فرد ثروتمند به اطرافش نگاه می‌کنه و به خودش میگه من توسط آدمایی که ۱۳۰ سال ازم عقب‌ترند احاطه شده‌ام! فرق مهلکی هست بین اینکه تو آئودی سوار بشی و بقیه کمری، و اینکه تو آئودی سوار بشی و بقیه تیبا! نمیشه در خلاء باقی موند. حتی اگه یک کپی از مدرن‌ترین ویلاهای اسپانیا رو جایی در اطراف کرج برای خودت دست و پا کنی، بالاخره باید ازش بیای بیرون، باید تردد کنی، باید با مردم ارتباط داشته باشی. حتی اگه اون مردم انقدر عصبانی یا کینه‌ای نباشند که ماشینت رو از روی بغض خط بندازند، همینکه فاصله نجومی بات دارند یک شکاف عمیق ایجاد می‌کنه که انگار هیچ نسبتی باشون نداری و در غربتی. اینکه امیرمومنان ثروتمند بود اما نان جوی خشکیده می‌خورد که هم‌سطح مردم باشه، فقط بالای منبرها کاربرد داره، مثل فیلم‌های سینمایی که برای تعریف کردن و شنیدن خوبند. کسی جدی نمی‌گیره.. در دنیای واقعی همون‌طور که برای فقیر دشواره که بین مشتی ثروتمند گیر کنه، برای ثروتمند هم دشواره که بین مشتی فقیر و بینوا گیر کنه. برای این ها، مهاجرت، برای بهتر شدن زندگی خود نیست، برای ارتقاء اطرافیانه. همونطور که صاحب پول میتونه ماشینی بهتر از ماشین‌های ما بخره، و میتونه خونه‌ای بهتر از خونه ما انتخاب کنه، و میتونه در بیمارستانی بهتر زایمان کنه، میتونه برای اطرافش، آدم‌های بهتری رو انتخاب کنه.. یعنی آدم‌هایی که مثل ما انقدر درب و داغون نباشند که حتی تصادفی دیدن‌مون در خیابون هم، مواهبی که در اختیار دارند رو از دماغ‌شون دربیاره. ما دکور خوبی برای محیط‌شون نیستیم. مردم این توهم رو دارند که فقط ثروتمندی به اختلاف خودش با بقیه اهمیت میده که دست به جیب می‌کنه و کمک میده. پس اگه دست به جیب نمی‌کنند پس اهمیت نمیدن. اما این دو ربطی بهم ندارند. میشه مرفه بود و بخشش نداشت و در عین حال از اختلاف موجود اذیت شد. تفاوت اینه که اونا می‌تونن برن جایی که این اختلاف خیلی کمتر باشه و اذیت نشن. بنابراین این صرفا فرار مغزها و فرار سرمایه نیست. فرار روان هم هست. فشاری که پیوند داشتن با این اجتماع غوطه‌ور در رنج ایجاد می‌کنه انقدری هست که هرکس دستش به دهنش میرسه به خودش میگه نباید این فشار رو جذب کرد. (اینکه میل به مهاجرت در دانشجویان زیاده، به خاطر فرهیختگی و آگاهی بیشتر و میل به دانستن بیشتر نیست. به خاطر اینه که قشر دانشجوی فعلی بواسطه ساپورت خانوادگی، دچار این تصوره که دستش به دهنش میرسه، و وقتشه که اون هم روح و روانش رو ازین فشار خلاص کنه‌). این فشار جدا ازون فشاریه که حاکمیت ایجاد می‌کنه‌. این فشار درباره هم حس زیادی گناهکار بودن به خاطر مرفه بودنه، و هم غریبگی با بقیه هموطنان. اینکه سالی یک بار بتونی یک سفر خارجی داشته باشی، یه اتفاق عادی در دنیاست، اما اینجا نشانه اینه که فرسنگ‌ها با مردم عادی فاصله داری. مردمی که از عهده نسخه یک سرماخوردگی هم برنمیان. و اینکه بتونی هفته‌ای یه بار پول بلیط تئاتر بدی، اما بیای بیرون و ببینی مردم آشفته نگران نرخ ارزند‌. اون حس گناه و این کنتراست، پَسِت میزنه، تا اینکه یه روز بگی «دیگه اینجا نمی‌‌تونم».
5
چین در استخدام سانسورچی‌های بیشماری که نیاز داره به یک مشکل برخورده: داوطلبان نمی‌دونند چی رو باید سانسور کنند! چون مغز خودشون توسط دستگاه پروپاگاندا شستشو داده شده قبلا. لذا مجبور شدند استثنائا کمی از «حقیقت» رو براشون بازگو کنند. بعد در حین آموزش خودشون متحیر شدن که تشکیلات شستشوی مغزی چقدر موفق عمل کرده بوده، چون مثلا هیچ‌کدوم‌شون نمی‌دونستند واقعه میدان تیان‌انمن چی بوده اصلا! خب برای اینکه بدونی چه چیزهایی رو درباره این واقعه سانسور کنی، باید بدونی که واقعا چه اتفاقی افتاده بوده.
کاری که این سیستم با مردم چین می‌کنه خیلی فرقی با هولوکاست نداره. فقط به جای بدن، ذهن‌شون رو میسوزونند. وقتشه ما هم از عبارت «ذهن سوخته» به جای نسل سوخته استفاده کنیم. جامع‌تر هم هست و شامل فقط یک نسل خاص نمیشه.
8