درباره تأثیر شبکههای اجتماعی روی کاهش اعتماد به نفس، مخصوصا تا جایی که مربوط به ظاهر بدنی میشه، اغراق کردهاند. یه شبکه اجتماعی هم اون بیرون وجود داره، در ارتباطات فیزیکی بین مردم با هم. مسابقه برای قشنگ بودن رو دارند اون بیرون میبینند، و تحت فشارش قرار میگیرند، نه لزوما در اینترنت.
اما نقص بدنی یه دریچه فراره. برای شبیهسازی موفقیت. این فشار از دیگران رو میپذیرند، چون میدونند که میشه توش موفق شد. کافیه مقداری پول خرج کرد. وقتی موفقیتهای دیگه یا از سمت فضای جامعه، و یا از سمت ناتوانی شخصی، غیرقابل دسترسند، به اونی که در دسترسه چنگ زده خواهد شد.
اما نقص بدنی یه دریچه فراره. برای شبیهسازی موفقیت. این فشار از دیگران رو میپذیرند، چون میدونند که میشه توش موفق شد. کافیه مقداری پول خرج کرد. وقتی موفقیتهای دیگه یا از سمت فضای جامعه، و یا از سمت ناتوانی شخصی، غیرقابل دسترسند، به اونی که در دسترسه چنگ زده خواهد شد.
شرکتی که درباره هوش مصنوعی به شرکتها مشاوره میده، و بشون میگه نجنبید دهنتون سرویسه، از مجموع همه استارتاپهایی که رو خود هوش مصنوعی کار میکنند بیشتر درآمد داره.
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
Anarchonomy
لیبرتارینها هم گرفتار پلاکاردیسم بودند. که هر مسئلهای وجود داره یه پلاکارد بیاریم بالا که «دولت خر است». نصف راستگراهای نسل جدید آمریکا تحت تأثیر پلاکاردهای اینها قرار گرفتن. و نتیجه این تأثیرپذیری، شد گرایش به Disruption for the sake of disruption یعنی…
لیبرتارینها از «دولت خر است» رسیدند به اینکه «حالا ممکنه دولت به صورت کاملا آدمرباطور خفتت کنه و بفرستدت مغولستان.. دنیا که به آخر نمیرسه، برمیگردی دوباره».
نه تنها لیبرتارینها، که اون مدافعان حمل اسلحه که میگفتند «اسلحه برای اینه که اگه دولت خیلی شرارت کرد از خودمون دفاع کنیم» هم به خفت ماستمالی وضع موجود افتادن.
وقتی به چیزهایی که میگی اعتقاد نداشته باشی، یه روزی حتما به این خفت میفتی.
نه تنها لیبرتارینها، که اون مدافعان حمل اسلحه که میگفتند «اسلحه برای اینه که اگه دولت خیلی شرارت کرد از خودمون دفاع کنیم» هم به خفت ماستمالی وضع موجود افتادن.
وقتی به چیزهایی که میگی اعتقاد نداشته باشی، یه روزی حتما به این خفت میفتی.
یه مصاحبه قدیمی تو یوتیوب هست، از پیرمرد پیرزنهای روس میپرسه ارزش زندگی تو چیه؟ هیچکدومشون نمیتونند جواب بدن. بعضیهاشون حتی دچار استرس میشن از شنیدنش. تو کامنتها نوشتن اینها انقدر درگیر بقا بودن که به معنای زنده بودن فکر نکردن هیچوقت و وقتی یهو کسی ازشون این سوال رو میپرسه شوکه میشن. دیفالت ذهنشون اینه که باید سگدو زد و زنده موند دیگه، مگه باید کار دیگهای میکردیم؟
هیچکس ملامتشون نمیکنه. در حالی که باید ملامت بشن. مردی که تا شصت سالگی به اینکه چرا باید زندگی کنه فکر نکرده، باید ملامت بشه. دقیقا آدمهای فقیر که دستاشون از خشکی مثل پوست درخت شده، باید ملامت بشن. و چون نمیکنیم، زنجیره آدمهای «فقط زنده» ادامه پیدا میکنه.
هیچکس ملامتشون نمیکنه. در حالی که باید ملامت بشن. مردی که تا شصت سالگی به اینکه چرا باید زندگی کنه فکر نکرده، باید ملامت بشه. دقیقا آدمهای فقیر که دستاشون از خشکی مثل پوست درخت شده، باید ملامت بشن. و چون نمیکنیم، زنجیره آدمهای «فقط زنده» ادامه پیدا میکنه.
این یه جور بهانهجویی برای پذیرفتن شره، نه برای بالا قرار دادن ارزش جان انسانها.
معیار باید عقل باشه، نه هزینه انسانی. اگه معیار عقل بود هزینه هم میاد پایین. اگه معیار عقل نبود، حتی اگه خیلی مواظب باشی هم باز هزینه به سمت حداکثری شدن پیش میره. مشکل هفت اکتبر این نبود که آدمهای زیادی به کشتن میداد. مشکلش این بود که در ضدیت با عقل و محصول یک جنون قدیمی بود. طراحانش هم به این عقل ستیزی افتخار میکنند.
اگه عقل حکم کنه که باید هیتلر رو ترور کرد، باید انجامش داد، حتی اگه به خاطرش چندنفر از آدمهای ارزشمند فدا بشن. همونطور که عدهای اینکار رو کردند، و موفق نشدند و اعدام شدند. با اینکه کارشون نتیجه نداشت، کار درستی بود. کار پرریسک اونها بود که ارزش جان انسانها رو بالاتر قرار میداد.
معیار باید عقل باشه، نه هزینه انسانی. اگه معیار عقل بود هزینه هم میاد پایین. اگه معیار عقل نبود، حتی اگه خیلی مواظب باشی هم باز هزینه به سمت حداکثری شدن پیش میره. مشکل هفت اکتبر این نبود که آدمهای زیادی به کشتن میداد. مشکلش این بود که در ضدیت با عقل و محصول یک جنون قدیمی بود. طراحانش هم به این عقل ستیزی افتخار میکنند.
اگه عقل حکم کنه که باید هیتلر رو ترور کرد، باید انجامش داد، حتی اگه به خاطرش چندنفر از آدمهای ارزشمند فدا بشن. همونطور که عدهای اینکار رو کردند، و موفق نشدند و اعدام شدند. با اینکه کارشون نتیجه نداشت، کار درستی بود. کار پرریسک اونها بود که ارزش جان انسانها رو بالاتر قرار میداد.
اسناد درز داده شده از تسلا نشون میده مدیران ارشد شرکت به دنبال تولید مدل ۲ بودند که با ۲۵ هزار دلار قیمت بفروشند. اما ایلان ماسک مخالفت کرده چون میخواسته پروژه روبوتاکسی رو جلو ببره. از جر و بحثها مشخصه که ماسک دو اشتباه بزرگ در پیشبینی بازار داشته. اول اینکه فکر نمیکرده از مدل Y انقدر استقبال بشه، و دوم اینکه فکر امروز رو نمیکرد که اگه یه سواری ارزانقیمت تو سبد داشت، وضع شرکت به مراتب بهتر میبود. اما مهم اینه که اهمیت نمیداده که اشتباه کنه. چون برای مدیران خودش اینطور استدلال میکرده که من میخوام رو مرحله بعدی کار کنم، اینکه مثل بقیه خودروسازها یه سبد از محصولات داشته باشم و همونارو هر سال یه ذره بهبود بدم، هدف من نیست. بذارید این کار رو بقیه انجام بدن. مشخصه که مشکل مدیرها صرفا با جنبه فنی خودرانسازی کامل خودرو نبوده. با فرض اینکه موفق خواهند شد انجامش بدن، به ماسک هشدار میدن که اینکار باعث میشه بازار خودمون کوچکتر بشه. چون اگه قرار باشه بیشتر مردم با تاکسی خودکار جابجا بشه، معنیش اینه که بیشتر مردم دیگه ماشین نمیخرن. اما برای ماسک مهم نبود چه اتفاقی برای فروش و سرمایهگذارها میفته. تنها چیزی که براش مهم بود و هست که
خودش متولی انجام
The next big thing
باشه.
این یک شهوت مختص مردان نیست. ولی مردان زیادی گرفتار این شهوت هستند. لازمه بیش ازین خودمون رو گول نزنیم و حساب زرنگی و هوش رو ازین شهوت جدا کنیم. لازمه اعتراف کنیم که داریم مردهای بیماری تحویل جامعه میدیم، که نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند، و دقیقا چون نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند نمیتونند در نقش منجی فرو نرن. ما داریم مردهایی میسازیم که هر کدوم به اندازه قابلیتها و اختیاراتش، میخواد بتمن باشه و دنیا رو نجات بده، و اصرار داره که این نجات به نام خودش ثبت بشه؛ که در ادامه به اندازه دخالتهایی که انجام داده و افکتهایی که ایجاد کرده، به دیگران آسیب میزنه.
ما در فقر شدید مرد خوب هستیم و این داره همهچی رو خراب میکنه.
خودش متولی انجام
The next big thing
باشه.
این یک شهوت مختص مردان نیست. ولی مردان زیادی گرفتار این شهوت هستند. لازمه بیش ازین خودمون رو گول نزنیم و حساب زرنگی و هوش رو ازین شهوت جدا کنیم. لازمه اعتراف کنیم که داریم مردهای بیماری تحویل جامعه میدیم، که نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند، و دقیقا چون نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند نمیتونند در نقش منجی فرو نرن. ما داریم مردهایی میسازیم که هر کدوم به اندازه قابلیتها و اختیاراتش، میخواد بتمن باشه و دنیا رو نجات بده، و اصرار داره که این نجات به نام خودش ثبت بشه؛ که در ادامه به اندازه دخالتهایی که انجام داده و افکتهایی که ایجاد کرده، به دیگران آسیب میزنه.
ما در فقر شدید مرد خوب هستیم و این داره همهچی رو خراب میکنه.
هیاهویی که درباره میکروپلاستیکها در خون و حتی مغز انسان ایجاد شده من رو یاد بحثی که یه زمانی با یک دوست مذهبی داشتم انداخت. بش میگفتم «اگه جلوی من گوشت خوک بذارن نمیخورم، نه برای حکم شرعیش، بلکه چون بچه خاورمیانهم و ما چندهزار ساله که اینجا لب به این گوشت نزدیم و وقتی ادامه دادن یه سنت ضرری به کسی نمیزنه چرا ادامه ندیم؟ ولی اینی که میگید نجسه و کثیفه و آلودهست و فلان، باید یه جوری خودش رو نشون میداد تا الان و مردم تو کشورهایی که گوشت مصرفی شماره یکشون خوکه همه باید میچپیدن تو بیمارستانها، ولی برعکسه و این ماییم که گرفتار دوا درمونیم». چون حالا هم همین رو میشه به اینهایی که خیلی نگران ذرات پلاستیک تو خون هستند، گفت: اگه وجود پلاستیک تو بدن خیلی بده، تا الان باید دخل هممون میاومد، و اتفاقا هرچی اطلاعات بیشتر بدست میاد و معلوم میشه این ذرات تقریبا در همه ارگانهای بدن در گردشند، و مدتهاست که این قضیه در جریان بوده، نشون میده که چقدر پلاستیک با بدن انسان سازگاره. البته از الان نمیشه نظر قطعی داد، و شاید بعدها معلوم بشه یه افکتهای منفی داره (که به نظرم اختلالات هورمونی گزینه محتملی هستند) و قطعا عقل حکم میکنه تا همهچیز مشخص نیست کارهای پیشگیرانه انجام داد. اما تا همینجاش هم فاجعهای رخ نداده. اینکه مردم سعی میکنند این پدیده رو به گرفتاریهای مدرن ربط بدن، نشون میده که ذهن مردم چطور کار میکنه. هنوز هیچ شواهدی در کار نیست یکی میگه «نکنه بیماریهای خودایمنی که زیاد شده ازینه؟» اون یکی میگه «نکنه آلزایمر که زیاد شده ازینه؟» اون یکی میگه «نکنه اماس که زیاد شده ازینه؟». تصور اینه که چیزهایی خارجی که قبلا وارد بدن میشدند، بیآزارند، و فقط چیزهای خارجی که جدیدا وارد بدن میشن خطرناکند! که یه جور «جدیدهراسی» حساب میشه. یکی نیست به اینها بگه فعلا شما الان در سال ۲۰۲۵ میری هند، با اسهال برمیگردی. چون اونجا میکروبی وارد بدنت شده که بدنت نمیدونه باش چیکار کنه. این چیز خارجی کاملا قدیمی داره جونت رو تهدید میکنه، یا پلاستیک؟ هرروز داره کشفیاتی جدید بدست میاد که خیلی از سرطانها منشأ ویروسی دارند. ویروسهایی که خیلی قدیمیاند. هرروز داره بیشتر معلوم میشه که اتفاقات ناگواری که برای مغز رخ میده، یه ربطی به ترکیب باکتریایی روده داره. اینها همه چیزهایی هستند که از خارج وارد بدنت شدهاند و به نظر نمیاد خیلی نگرانشون باشی.
وقتی به این طرز کار ذهنی دقت میکنی، خیلی از رفتارهای دیگه هم توضیح داده میشه. مثل این واقعیت که بازار محصولات «نئو سلامت» چند برابر بازار چیزهای اصطلاحا «شیمیایی» شده.
وقتی به این طرز کار ذهنی دقت میکنی، خیلی از رفتارهای دیگه هم توضیح داده میشه. مثل این واقعیت که بازار محصولات «نئو سلامت» چند برابر بازار چیزهای اصطلاحا «شیمیایی» شده.
فرانک دیکاتر، تاریخنگار هلندی، در جواب به این سوال که چرا باید برامون مهم باشه که چین تایوان رو اشغال نکنه، گفت «برای اینکه نظام چین جوریه که اگه ببینه چیزی مانعش نیست بازم میاد جلو». که موافق نیستم باش. این نظام روسیهست که اینجوریه، و برای همین اینکه اجازه دادن اوکراین رو اشغال کنه یه اشتباه تاریخی بود. اما فرض میکنیم که در مورد چین باش موافقیم و فرض میکنیم مسئله روسیه وجود نداره. سوالی که من دارم اینه که: چرا همین منطق رو درباره یهودستیزی به کار نمیگیرید؟ وقتی ما میگیم مشکل مسلمانان اشغال زمین نیست، مشکلشون کشته شدن بچهها نیست، مشکلشون اختلافات مرزی و محاصره اقتصادی نیست، بلکه آرمان شون بیرون کردن یهودیهاست؛ منظورمون اینه که حتی اگه موفق بشن یهودیها رو از این منطقه بیرون کنند، نمیگن خب، قدس آزاد شد و به هدف رسیدیم و تمام! بعدش میگن یهودیها باید از اروپا هم اخراج بشن! همین الان به خونه فرماندار یک ایالت شما حمله کرده و قصد آتش زدن خونهش رو داشتن، به این بهانه که مسئول بمباران غزهست، اما این کار رو با بقیه سیاستمداران آمریکایی انجام نمیدن. چون اینه که یهودیه.
اسلامگراها آلردی اومدن جلوتر.
اسلامگراها آلردی اومدن جلوتر.
وقتی نوشتم از قبل ازینکه من بدنیا بیام تا الان، پیش نیومده که ارتش آمریکا به هدف نظامی خودش دست پیدا نکنه، گفتند «پس ویتنام چی؟».
این رو الان خیلیها میگن، ولی به ویتنام اکتفا نمیکنند. جنگ کره، جنگ بالکان، اشغال افغانستان، عراق، و حمله به لیبی و یمن هم بش اضافه کرده و میگن «اصلا کی پیش اومده که ارتش آمریکا موفق بشه؟». راست هم میگن. اگه به نظر شما ویتنام مثال نقضه، نباید تنها در نظرش بگیرید، چون با همون منطقی که اون رو یک شکست در نظر میگیرید، بقیه جنگهای بعد از اون هم شکست حساب میشن.
اما اینها از خودشون نمیپرسن اگه این ارتش بیش از نیم قرنه که همش شکست خورده، پس چرا ازش میترسن، یا ازش حساب میبرند، یا میخوان زیر چتر حمایتیش باشند؟ از ارتش دائم بازنده نباید ترسید، یا نباید حساب برد، یا حداقل نباید دنبال چتر حمایتش بود. همین باید باعث میشد به برداشت خودشون شک کرده و احتمال بدن یه چیزی درست در نمیاد.
فرض کنید یک سرزمین رو به شما دادند و گفتن برو از منابعش استفاده کن و یه کشور بساز. اولین کاری که میکنید اینه که یه ساختار دفاعی براش تهیه کنید. چون هر برنامهای برای اون سرزمین داشته باشید، مستلزم اینه که کسی از بیرون مزاحمتون نشه. کل فلسفه تشکیل ارتش همینه که نذاره کسی از بیرون مزاحمت ایجاد کنه. از بعد از جنگ جهانی دوم، چه کسی خواست یا توانست برای آمریکا مزاحمت ایجاد کنه؟ هیچکس. حتی شوروی. پس نقش ارتش در آمریکا به کلی تغییر کرد. تواناییها به شدت بالا رفت، اما همزمان به نظر میرسید نتیجه هم نداره. هروقت که بخوان میتونند کشوری در اون طرف دنیا رو فلج کنند. اگه دستور این باشه که فلان بندر فلان کشور را از کار بندازید، انجام میدن. مهمات فلان گروه که زیر کوه مخفی کردن از بین ببرید، انجام میدن. فلان فرودگاه رو شش ماه از کارایی بندازید، انجام میدن. حکومت فلان کشور رو ساقط کنید، انجام میدن. حکومت رو ساقط نکنید ولی رأسش رو بزنید، انجام میدن. کشور رو اشغال کنید ولی حکومتش رو دست نزنید، انجام میدن. اما هیچوقت تهش تعریف نمیشه. چون در نقش جدید، کار ارتش آمریکا ایجاد درد بود. برای همینه که با وجود گذشت زمان، شکل کار تغییری نکرده، و همونطور که حمله به ویتنام رو با یک دروغ شروع کردند، حمله به عراق رو هم با یک دروغ شروع کردند. یه جا باید به جبهه کمونیسم درد وارد میشد. یه جا باید به صربها درد وارد میشد. یه جا به عربها باید درد وارد میشد. حتی وقتی به اسراییل کمک نظامی میکنند، برای اینه که به اسلامگراها درد وارد کنه، نه اینکه یهودیان به آرامش پایدار برسند (شهر اشدود اولین قربانی راکتهای حماس بود، و برای هیچ کس مهم نبود. اسراییل گنبد آهنین رو خودش ساخت تا اشدود رو نجات بده. اگه به آمریکاییها بود، هیچوقت گنبد آهنین ساخته نمیشد).
اینکه درد کجا وارد بشه و چقدر ادامه پیدا کنه رو سیاستمدار تعیین میکنه. و سیاستمدار هم میتونه ایدئولوژی خاصی داشته باشه، میتونه متوهم باشه، میتونه صرفا دنبال معامله باشه، یا هر انگیزه دیگهای. نیکسون یک مکالمه با کسینجر داره که بعدها منتشر شد، و اونجا بش میگه «یادت باشه مطبوعات دشمن هستند.. صدبار اینو بنویس رو تخته سیاه واسه خودت که مطبوعات دشمنند». و کسینجر هم تأیید میکنه. اون زمان تو مطبوعات خیلی علیه جنگ مینوشتند که چرا داریم ادامه میدیم، و نیکسون میخواست ادامه بده. چرا با اعتراض مطبوعات مشکل داشت؟ چون میخواستن مجبورش کنند که بگه هدف نظامی ما چیه دقیقا؟ و نیکسون نمیتونست بگه «میخوایم بیشتر دردشون بیاد». کلا این رو نمیشه پشت تریبون اعلام کرد.
حالا با این نگاه به قضیه نگاه کنید، شاید نظرتون عوض شد.
این رو الان خیلیها میگن، ولی به ویتنام اکتفا نمیکنند. جنگ کره، جنگ بالکان، اشغال افغانستان، عراق، و حمله به لیبی و یمن هم بش اضافه کرده و میگن «اصلا کی پیش اومده که ارتش آمریکا موفق بشه؟». راست هم میگن. اگه به نظر شما ویتنام مثال نقضه، نباید تنها در نظرش بگیرید، چون با همون منطقی که اون رو یک شکست در نظر میگیرید، بقیه جنگهای بعد از اون هم شکست حساب میشن.
اما اینها از خودشون نمیپرسن اگه این ارتش بیش از نیم قرنه که همش شکست خورده، پس چرا ازش میترسن، یا ازش حساب میبرند، یا میخوان زیر چتر حمایتیش باشند؟ از ارتش دائم بازنده نباید ترسید، یا نباید حساب برد، یا حداقل نباید دنبال چتر حمایتش بود. همین باید باعث میشد به برداشت خودشون شک کرده و احتمال بدن یه چیزی درست در نمیاد.
فرض کنید یک سرزمین رو به شما دادند و گفتن برو از منابعش استفاده کن و یه کشور بساز. اولین کاری که میکنید اینه که یه ساختار دفاعی براش تهیه کنید. چون هر برنامهای برای اون سرزمین داشته باشید، مستلزم اینه که کسی از بیرون مزاحمتون نشه. کل فلسفه تشکیل ارتش همینه که نذاره کسی از بیرون مزاحمت ایجاد کنه. از بعد از جنگ جهانی دوم، چه کسی خواست یا توانست برای آمریکا مزاحمت ایجاد کنه؟ هیچکس. حتی شوروی. پس نقش ارتش در آمریکا به کلی تغییر کرد. تواناییها به شدت بالا رفت، اما همزمان به نظر میرسید نتیجه هم نداره. هروقت که بخوان میتونند کشوری در اون طرف دنیا رو فلج کنند. اگه دستور این باشه که فلان بندر فلان کشور را از کار بندازید، انجام میدن. مهمات فلان گروه که زیر کوه مخفی کردن از بین ببرید، انجام میدن. فلان فرودگاه رو شش ماه از کارایی بندازید، انجام میدن. حکومت فلان کشور رو ساقط کنید، انجام میدن. حکومت رو ساقط نکنید ولی رأسش رو بزنید، انجام میدن. کشور رو اشغال کنید ولی حکومتش رو دست نزنید، انجام میدن. اما هیچوقت تهش تعریف نمیشه. چون در نقش جدید، کار ارتش آمریکا ایجاد درد بود. برای همینه که با وجود گذشت زمان، شکل کار تغییری نکرده، و همونطور که حمله به ویتنام رو با یک دروغ شروع کردند، حمله به عراق رو هم با یک دروغ شروع کردند. یه جا باید به جبهه کمونیسم درد وارد میشد. یه جا باید به صربها درد وارد میشد. یه جا به عربها باید درد وارد میشد. حتی وقتی به اسراییل کمک نظامی میکنند، برای اینه که به اسلامگراها درد وارد کنه، نه اینکه یهودیان به آرامش پایدار برسند (شهر اشدود اولین قربانی راکتهای حماس بود، و برای هیچ کس مهم نبود. اسراییل گنبد آهنین رو خودش ساخت تا اشدود رو نجات بده. اگه به آمریکاییها بود، هیچوقت گنبد آهنین ساخته نمیشد).
اینکه درد کجا وارد بشه و چقدر ادامه پیدا کنه رو سیاستمدار تعیین میکنه. و سیاستمدار هم میتونه ایدئولوژی خاصی داشته باشه، میتونه متوهم باشه، میتونه صرفا دنبال معامله باشه، یا هر انگیزه دیگهای. نیکسون یک مکالمه با کسینجر داره که بعدها منتشر شد، و اونجا بش میگه «یادت باشه مطبوعات دشمن هستند.. صدبار اینو بنویس رو تخته سیاه واسه خودت که مطبوعات دشمنند». و کسینجر هم تأیید میکنه. اون زمان تو مطبوعات خیلی علیه جنگ مینوشتند که چرا داریم ادامه میدیم، و نیکسون میخواست ادامه بده. چرا با اعتراض مطبوعات مشکل داشت؟ چون میخواستن مجبورش کنند که بگه هدف نظامی ما چیه دقیقا؟ و نیکسون نمیتونست بگه «میخوایم بیشتر دردشون بیاد». کلا این رو نمیشه پشت تریبون اعلام کرد.
حالا با این نگاه به قضیه نگاه کنید، شاید نظرتون عوض شد.
طرفداران The Last of Us
از انتخاب ایزابلا رمزی برای نقش الی، به شدت شاکیاند. و حق دارند، چون فقط به دلیل پارتی بازی انتخاب شد.
اما دقت کنید که چه دختری رو بهترین گزینه برای این نقش میدونند.
لازمه دخترها، که خیلیهاشون دچار کمبود اعتماد به نفس هستند، چون شبیه سوپرمدلها نیستند، کمی بیشتر به این قضیه توجه کنند: این چهرهایه که پسرها دارن میمیرن براش.
از انتخاب ایزابلا رمزی برای نقش الی، به شدت شاکیاند. و حق دارند، چون فقط به دلیل پارتی بازی انتخاب شد.
اما دقت کنید که چه دختری رو بهترین گزینه برای این نقش میدونند.
لازمه دخترها، که خیلیهاشون دچار کمبود اعتماد به نفس هستند، چون شبیه سوپرمدلها نیستند، کمی بیشتر به این قضیه توجه کنند: این چهرهایه که پسرها دارن میمیرن براش.
Anarchonomy
طرفداران The Last of Us از انتخاب ایزابلا رمزی برای نقش الی، به شدت شاکیاند. و حق دارند، چون فقط به دلیل پارتی بازی انتخاب شد. اما دقت کنید که چه دختری رو بهترین گزینه برای این نقش میدونند. لازمه دخترها، که خیلیهاشون دچار کمبود اعتماد به نفس هستند، چون…
اهمیتش در اینه که لازمه بدونید نیمی از جامعه دنبال چه چیزهایی هستند، تا اگه دنبال جذب کردنشون بودید به آدرس غلط رهسپار نشید. لب پروتزی آدرس غلطه، ولی میلیونها نفر دارند به امید واهی براش پول خرج میکنند. اینهمه جراحی فک آدرس غلطه. خیلی از چهرههایی که این آیتمها رو پاس نمیکنند، دارن دل دیگران رو میبرن. اگه چهرهت وایب خوبی داره، آلردی جلویی، انرژی و پولت رو صرف کارهای دیگه بکن. به خودت نگو من که زشتم، پس مزیت رقابتی ندارم، پس واقعیت رو بپذیرم و ولش کنم! هنوز نمیدونی واقعیت چیه که بخوای بپذیری یا نپذیری.
Anarchonomy
اهمیتش در اینه که لازمه بدونید نیمی از جامعه دنبال چه چیزهایی هستند، تا اگه دنبال جذب کردنشون بودید به آدرس غلط رهسپار نشید. لب پروتزی آدرس غلطه، ولی میلیونها نفر دارند به امید واهی براش پول خرج میکنند. اینهمه جراحی فک آدرس غلطه. خیلی از چهرههایی که این…
قسمت اول درسته، اما کامل نیست. من حرفی که فقط دخترها رو به استفراغ بندازه نمیزنم. حرفهایی میزنم که اقشار مختلف رو به استفراغ میندازه. ولکام تو مای تد شو.
اما قسمت دوم فیکنیوزه. هیچوقت از ترکیب جنسیتی مخاطبانم ننالیدم. چون درباره هیچ کدوم از ترکیبهای ممکنش ننالیدم، و همچنین درباره تعدادش.
اینکه چرا تشریح واقعیت براتون «کریپی» به نظر میاد، باید شما رو نگران کنه نه من رو. اینکه خیلی از شماها دارید تو زمین بازی اشتباهی تلاش میکنید، و بعد که ناکام میشید میگید «آلتم تو این بازی و هرچی که هست» و بعد میایید بیرون، که منجر به یک انزجار بیخودی از جنس مخالف در شماها شده، که بعد اینجوری توجیه فلسفی براش میارید، که بعد نتیجهش شده یه اینسل کالچر که همه توش لوزرند، یک واقعیته؛ و من دارم میگم اصلا لازم نیست اینجوری باشه.
پسفردا لازم شد درباره واقعیتهایی پیرامون خریتهای همجنسهای خودم هم مینویسم، همونطور که قبلا بارها نوشتم، و ناراحتشون کردم، و دلنازکهاشون لقب «سیمپ» بم دادند.
اما قسمت دوم فیکنیوزه. هیچوقت از ترکیب جنسیتی مخاطبانم ننالیدم. چون درباره هیچ کدوم از ترکیبهای ممکنش ننالیدم، و همچنین درباره تعدادش.
اینکه چرا تشریح واقعیت براتون «کریپی» به نظر میاد، باید شما رو نگران کنه نه من رو. اینکه خیلی از شماها دارید تو زمین بازی اشتباهی تلاش میکنید، و بعد که ناکام میشید میگید «آلتم تو این بازی و هرچی که هست» و بعد میایید بیرون، که منجر به یک انزجار بیخودی از جنس مخالف در شماها شده، که بعد اینجوری توجیه فلسفی براش میارید، که بعد نتیجهش شده یه اینسل کالچر که همه توش لوزرند، یک واقعیته؛ و من دارم میگم اصلا لازم نیست اینجوری باشه.
پسفردا لازم شد درباره واقعیتهایی پیرامون خریتهای همجنسهای خودم هم مینویسم، همونطور که قبلا بارها نوشتم، و ناراحتشون کردم، و دلنازکهاشون لقب «سیمپ» بم دادند.
Anarchonomy
دولت فعلی آمریکا هرچیزی هست غیر از یک دولت فاشیست. برای تشکیل یک دولت فاشیست به تعدادی متفکر فاشیست نیاز است، و در اطراف ترامپ حتی یک نفر که بتونه یک جمله معنیدار تولید کنه وجود نداره. اما چپها مدعیاند خشونت و بیرحمی و هیاهو و آشوبی که این دولت راه انداخته…
گفته بودم دولت فعلی ترامپ، حتی یک دولت فاشیستی هم نیست، و حتی نژادپرستی هم نمیتونه درست انجام بده. چون این میلیاردرهای لاتمسلک به هیچ کدوم این ایدهها اهمیتی نمیدن. حالا شواهدش از در و دیوار میریزن. دو دختر نوجوان آلمانی رو از همون فرودگاه دیپورت کردن فقط به این دلیل که جایی رو برای اقامت رزرو نکرده بودند، چون میخواستن فقط بچرخن و هرجا گیر اومد و پیش اومد، بمونند. اداره مهاجرت اینطور برداشت کرده که هدفشون اینه که بیان داخل آمریکا و به طور غیرقانونی مشغول به کار بشن! نه کلهسیاهند، نه مسلمان. از ناف سرزمین سفیدپوستها اومده بودند.
فوبیا یه ایسم نیست. یه سندرومه.
فوبیا یه ایسم نیست. یه سندرومه.
یه زمانی اینجوری نبود که یه ایرانی از شرایط یه کشور دیگه غر بزنه، و براش کامنت بذارن «گمشو برگرد اگه ناراحتی». خیلی کار انجام شد تا این فرهنگ پاسخ دادن جا بیفته. قبلش اینجوری بود که «لابد اونی که اونجاست بهتر میدونه».
اما یه چیزی فراتر از همه اینها وجود داره، و اون آدمگریزیه. فرض کنید اصلا در وضعیتی که الان در اون هستیم نبودیم، و مثلا ایران کشوری همسطح اسپانیا بود، و بعد یک باند خلافکار شما رو اشتباهی به جای یک نفر دیگه میدزدید و بدون مدارک هویتی قاچاق میکرد به اسپانیا و ول میکرد تو خیابون، تا گروهی که اونجا قراره تحویلتون بگیره یک هویت اسپانیایی بتون بده. خب این اتفاق وحشتناکیه. ولی وقتی که فهمیدید دیگه راه برگشتی نیست، بعدش چیکار میکنید؟ آدم سالم به خودش میگه من که افتادم اینجا و راه برگشت هم ندارم، پس بهتره بفهمم این مردم چجوری زندگی میکنند و یاد بگیرم طرز کارشون رو. و بعد از مدتی، علاقمند میشه که بیشتر بفهمه و یاد بگیره.
الان با آدمهایی مواجهیم که ربوده نشدهاند، بلکه با پای خودشون رفتن، ولی بازم علاقهای ندارند که مردم رو یاد بگیرند!
من یه تست سلامت ابداع کرده و ازش استفاده میکنم. اگه برای فردی در یک موقعیت فرضی فقط سه روز فرصت برای شناخت یک جغرافیای جدید وجود داشت و یک روزش به طبیعت اونجا، یک روزش به تاریخ اونجا، و یک روزش به مردم اونجا اختصاص پیدا نکرد، رد فلگه. اگه فقط دو روز فرصت بود، و طبیعت رو خط نزد، رد فلگه. و اگه فقط یک روز فرصت بود، و طبیعت و تاریخ رو خط نزد، رد فلگه. چون هیچچیز مهمتر از مردم نیست.
اما یه چیزی فراتر از همه اینها وجود داره، و اون آدمگریزیه. فرض کنید اصلا در وضعیتی که الان در اون هستیم نبودیم، و مثلا ایران کشوری همسطح اسپانیا بود، و بعد یک باند خلافکار شما رو اشتباهی به جای یک نفر دیگه میدزدید و بدون مدارک هویتی قاچاق میکرد به اسپانیا و ول میکرد تو خیابون، تا گروهی که اونجا قراره تحویلتون بگیره یک هویت اسپانیایی بتون بده. خب این اتفاق وحشتناکیه. ولی وقتی که فهمیدید دیگه راه برگشتی نیست، بعدش چیکار میکنید؟ آدم سالم به خودش میگه من که افتادم اینجا و راه برگشت هم ندارم، پس بهتره بفهمم این مردم چجوری زندگی میکنند و یاد بگیرم طرز کارشون رو. و بعد از مدتی، علاقمند میشه که بیشتر بفهمه و یاد بگیره.
الان با آدمهایی مواجهیم که ربوده نشدهاند، بلکه با پای خودشون رفتن، ولی بازم علاقهای ندارند که مردم رو یاد بگیرند!
من یه تست سلامت ابداع کرده و ازش استفاده میکنم. اگه برای فردی در یک موقعیت فرضی فقط سه روز فرصت برای شناخت یک جغرافیای جدید وجود داشت و یک روزش به طبیعت اونجا، یک روزش به تاریخ اونجا، و یک روزش به مردم اونجا اختصاص پیدا نکرد، رد فلگه. اگه فقط دو روز فرصت بود، و طبیعت رو خط نزد، رد فلگه. و اگه فقط یک روز فرصت بود، و طبیعت و تاریخ رو خط نزد، رد فلگه. چون هیچچیز مهمتر از مردم نیست.
معمولا آدمهای میانگین اینجوریاند که وقتی چندبار برنده میشن، از مسابقات دانشجویی گرفته تا کسب مدال تا یه معامله پرسود در بورس، فکر میکنند روتینش اینه. و وقتی با باخت مواجه میشن، به دیوار میخورن. که میشه خودکشی، یا سکته قلبی با سقوط قیمت طلا، یا بهم ریختن خانواده. اونایی که یکم بهترند فکر میکنند تعادل اینه که امید به برد داشته باشی، اما منتظر باخت هم باشی. اما تعادلش این نیست. حفظ این دو حس متضاد، یک بازی تئوریکه و در عمل کسی انجامش نمیده. تعادل در اینه که روتین رو باخت بدونی. چون این با طبیعت حیات انطباق داره. تمام پیشفرض غریزی حیوانات بر این مبناست که در حال باخت هستند، چون گذر زمان داره همینطور حساب عمرشون رو خالی میکنه؛ پس باید با فلاکتبارترین حالات ممکن هم که شده، اندک برنده شدنهای قابل دسترس رو بدست بیارن. اگه پیشفرضت این باشه که بهرحال داری میبازی، خود باختن از محدوده دیدت خارج میشه و به برنده شدن بعدی فکر میکنی. اینکه فکر کنی باخت ناگزیره، وجهه مأیوسکنندهای داره، ولی خروجی درستتری میده.
Anarchonomy
معمولا آدمهای میانگین اینجوریاند که وقتی چندبار برنده میشن، از مسابقات دانشجویی گرفته تا کسب مدال تا یه معامله پرسود در بورس، فکر میکنند روتینش اینه. و وقتی با باخت مواجه میشن، به دیوار میخورن. که میشه خودکشی، یا سکته قلبی با سقوط قیمت طلا، یا بهم ریختن…
اینی که بش ارجاع میدی، یه قضیه باستانیه، و چینیها تو داستان اون پیرمردی که اسبش فرار میکنه و مردم میگن چه حیف، و میگه معلوم نیست، و فردا اسبه با چند تا اسب دیگه میاد، و مردم میگن چه خوب، و میگه معلوم نیست، و الی آخر، توضیحش دادن. اون درباره روتین باخت نیست. اون درباره نوساناته. و میگه چون تو نمیدونی دقیقا کجای نوسانی، بهتره سیکل رو تمامشده در نظر نگیری. که فارسیش میشه «بازم داریم برات».
روتین باخت درباره مبنا در نظر گرفتن سقوطه. چون زندهای، در سقوطی. سپس روی این مبنا، باید به برنده شدنهای ممکن بپردازی.
روتین باخت درباره مبنا در نظر گرفتن سقوطه. چون زندهای، در سقوطی. سپس روی این مبنا، باید به برنده شدنهای ممکن بپردازی.
خب هرچیزی که شنیدید رو که نباید جدی بگیرید. البته میدونم کار سختیه. مثلا بلومبرگ مدیر شرکت سرمایهگذاری رو میآورد، که صدها میلیارد دلار دارایی زیر دستشه، و میگفت «ما هممون میدونیم هیچکس بهتر از اسکات بسنت بازار رو نمیشناسه، پس خیالمون راحته که اونجاست». و دیدیم که چه بساطی راه افتاد. سخته که اینها را بشنوید و جدی نگیرید.
ولی یک واقعیت دلسردکننده وجود داره. رابطه معکوسی هست بین مقدار دیده شدن، و لیاقت. اگه یکی هست که دارید زیاد میبینیدش، احتمال بدید که لایق جایی که هست نیست. و اگه کسی هست که اصلا دیده نمیشه، احتمال بدید که عظیمالجثهترین سیستمها لنگ اضافه کاری ساعت ۹ شبیه که اون داره انجام میده.
ولی یک واقعیت دلسردکننده وجود داره. رابطه معکوسی هست بین مقدار دیده شدن، و لیاقت. اگه یکی هست که دارید زیاد میبینیدش، احتمال بدید که لایق جایی که هست نیست. و اگه کسی هست که اصلا دیده نمیشه، احتمال بدید که عظیمالجثهترین سیستمها لنگ اضافه کاری ساعت ۹ شبیه که اون داره انجام میده.
Anarchonomy
خب هرچیزی که شنیدید رو که نباید جدی بگیرید. البته میدونم کار سختیه. مثلا بلومبرگ مدیر شرکت سرمایهگذاری رو میآورد، که صدها میلیارد دلار دارایی زیر دستشه، و میگفت «ما هممون میدونیم هیچکس بهتر از اسکات بسنت بازار رو نمیشناسه، پس خیالمون راحته که اونجاست».…
گاهی باید بپرسید «اصلا کسی هست که بازار را بشناسد؟».
با وضع تعرفههای سنگین به صدها کشور، انتظار همه این بود که قیمت بنزین تو آمریکا سقوط کنه. چون حالت رکودی اقتصاد جهانی، مصرف نفت رو کاهش داده، و کاهش مصرف قیمت نفت رو پایین آورده، و در نتیجه قیمت بنزین هم باید بیاد پایین. که اومد، ولی بیشتر در قسمت عمده فروشی اومد پایین. بنزینی که مردم از جایگاه میخرن نه تنها پایین نیومد، که افزایش هم پیدا کرد. دلیلش این بود که درآمد جایگاه از فروشگاه و رستورانشون کاهش پیدا کرده بود. برای همین این افت درآمد رو با قیمت بالاتر بنزین جبران کردند (تو آمریکا، جایگاهدار به شدت وابسته به درآمدش از چیزهایی غیر از خود بنزینه). در واقع بهم ریختن اقتصاد با شوک تعرفههای دیوانهوار، به طور غیرمستقیم مردم رو در خرج کردن محافظهکار کرده، و این محافظهکاری یعنی میان بنزینشون رو میزنن و میرن، و کمتر خرید متفرقه انجام میدن، و این یعنی کاهش درآمد جایگاهدار.
اینکه گفته میشه بهتره دولت دخالتهای خودش رو به حداقل برسونه، فقط به این دلیل نیست که دولت معمولا کارها رو بد انجام میده. بلکه به این دلیل هم است که هرچقدر هم فکر میکنی بازار رو میشناسی، باز از یه جا سوپرایزت میکنه. خیلی احمقانه به نظر میاد، ولی طرز مواجهه سیاستمداران با اقتصاد، مشابه مواجهه ملوانهای نیروهای استعماری در قرن شونزده و هفده با دریاست، که فکر میکردن دریا رو میشناسن، و وسطهای سفر معلوم میشد که نمیشناختن و سه نفرشون زنده برمیگشت در حالی که پوست و استخوان شده بودند.
با وضع تعرفههای سنگین به صدها کشور، انتظار همه این بود که قیمت بنزین تو آمریکا سقوط کنه. چون حالت رکودی اقتصاد جهانی، مصرف نفت رو کاهش داده، و کاهش مصرف قیمت نفت رو پایین آورده، و در نتیجه قیمت بنزین هم باید بیاد پایین. که اومد، ولی بیشتر در قسمت عمده فروشی اومد پایین. بنزینی که مردم از جایگاه میخرن نه تنها پایین نیومد، که افزایش هم پیدا کرد. دلیلش این بود که درآمد جایگاه از فروشگاه و رستورانشون کاهش پیدا کرده بود. برای همین این افت درآمد رو با قیمت بالاتر بنزین جبران کردند (تو آمریکا، جایگاهدار به شدت وابسته به درآمدش از چیزهایی غیر از خود بنزینه). در واقع بهم ریختن اقتصاد با شوک تعرفههای دیوانهوار، به طور غیرمستقیم مردم رو در خرج کردن محافظهکار کرده، و این محافظهکاری یعنی میان بنزینشون رو میزنن و میرن، و کمتر خرید متفرقه انجام میدن، و این یعنی کاهش درآمد جایگاهدار.
اینکه گفته میشه بهتره دولت دخالتهای خودش رو به حداقل برسونه، فقط به این دلیل نیست که دولت معمولا کارها رو بد انجام میده. بلکه به این دلیل هم است که هرچقدر هم فکر میکنی بازار رو میشناسی، باز از یه جا سوپرایزت میکنه. خیلی احمقانه به نظر میاد، ولی طرز مواجهه سیاستمداران با اقتصاد، مشابه مواجهه ملوانهای نیروهای استعماری در قرن شونزده و هفده با دریاست، که فکر میکردن دریا رو میشناسن، و وسطهای سفر معلوم میشد که نمیشناختن و سه نفرشون زنده برمیگشت در حالی که پوست و استخوان شده بودند.
یکی دیگه از خوانندگان کانال خبر داد که دوران کمپنشینی رو به پایان رسونده و کار پناهندگیش به سرانجام رسیده. ازین موارد زیاد هست که بم میگن «اگه تو نبودی من الان اینجا نبودم»، یا «اگه نوشتههای تو نبود معلوم نبود الان کجا بودم». فکر نمیکنم چیز دیگهای باشه که انقدر معنی موفقیت بده. اینکه آدمهایی جایی که هستن رو مدیون تو بدونند، خود موفقیته.
اما خبر ندارند که نسل من چقدر از چنین چیزی محروم بود. بزرگترهای ما موجوداتی که بشه ازشون چیزی یاد بگیری یا نگاهت رو زیر و رو کنند، نبودند. بزرگترهای ما صرفا ماشین زحمت بودند، و باید به این ماشین احترام میذاشتی. باید دائما عذاب وجدان میداشتی که زندگیشون رو فدای تو کردهاند. و گرنه انتقال حجم ارزشمندی از دیتا و اینسایت، وجود نداشت. و گاهی حتی برعکس هم بود، و احساس میکردی که در حال تخلیه آگاهیها و هوشمندیهات هستند. ما آدمهایی دیدیم که بابت وفاداری به ماشینهای زحمت، داوطلبانه پذیرفته بودند که فرهیختگیشون رو بذارن دم در.
اینکه به پست آدمهایی بخوری که باعث بشن تکون اساسی بخوری، فوقالعادهست، و خودم هیچوقت این حس رو نچشیدم.
اما خبر ندارند که نسل من چقدر از چنین چیزی محروم بود. بزرگترهای ما موجوداتی که بشه ازشون چیزی یاد بگیری یا نگاهت رو زیر و رو کنند، نبودند. بزرگترهای ما صرفا ماشین زحمت بودند، و باید به این ماشین احترام میذاشتی. باید دائما عذاب وجدان میداشتی که زندگیشون رو فدای تو کردهاند. و گرنه انتقال حجم ارزشمندی از دیتا و اینسایت، وجود نداشت. و گاهی حتی برعکس هم بود، و احساس میکردی که در حال تخلیه آگاهیها و هوشمندیهات هستند. ما آدمهایی دیدیم که بابت وفاداری به ماشینهای زحمت، داوطلبانه پذیرفته بودند که فرهیختگیشون رو بذارن دم در.
اینکه به پست آدمهایی بخوری که باعث بشن تکون اساسی بخوری، فوقالعادهست، و خودم هیچوقت این حس رو نچشیدم.
ایلان ماسک تو کنفرانس گزارش مالی تسلا گفت دوربینهای ماشینهای ما هم فوتونها رو میشمرن!
داره در واقع جواب منتقدانی رو میده که میگن چرا از لایدار استفاده نمیکنید. چون اصرار متعصبانه در استفاده از دوربین معمولی، که مثلا برای کاهش هزینهست، خطای نرمافزار خودران رو بالا میبره، و تا وقتی این قضیه خودران درست کار نکنه، شرکت به ارزش واقعی خودش نمیرسه. لایدار این خطاها رو نداره، چون نور لیزر رو پراکنده میکنه، و سپس زمانی که طول میکشه تا منعکس بشه رو اندازه میگیره، و ازین طریق فاصله اشیاء رو بدست میاره، و یه نقشه سهبعدی از محیط میسازه. ازونجایی که این فاصله زمانی در حد میلیاردم ثانیهست، و نور منعکس شده هم خیلی ضعیفه، باید سنسوری داشته باشیم که بتونه تک تک فوتونهایی که بش میرسن رو بشماره. و این سنسورها گرونند، چون باید خیلی حساس باشند، و نویزشون به طرز نجومی پایین باشه (ناسا برای کارهای خودش انقدر خنکشون میکنه تا به نزدیکصفر کلوین برسن، چون مقدار کمی از حرارت هم میتونه نویز ایجاد کنه).
دوربینهای معمولی اینجوری نیستند، و مثل دروازه قلعه باز و بسته میشن. اگه سرعت شاتر یک شصتم باشه، یعنی به مدت هفده میلی ثانیه میذاره هرچقدر که فوتون که داره میاد تو پیکسل جمع بشه، بعد ولتاژی که ایجاد میکنه رو اندازه میگیره. مثل وقتی که یک کیلو گیلاس میخری، ولی نمیدونی چندتا دونه گیلاسه، فقط میدونی که یک کیلوئه.
از دو حالت خارج نیست. یا ماسک تفاوت بین این دو سیستم رو نمیدونه، که اگه ندونه یک فاجعهست. یا اینکه میدونه ولی داره آگاهانه دروغ میگه به سهامدار.
آیا باید دلواپس کسانی بود که پولشون رو روی چنین آدمی سرمایهگذاری میکنند؟ نه، پول خودشونه و مختارند که بریزنش دور. ولی پول عزیزترین چیز مادی خیلی از آدمهاست. اینکه خوشخیالی باعث میشه تردیدهایی که عقل خودشون مطرح میکنه رو نادیده گرفته، و این عزیزترین چیزشون رو هم بریزند دور، اطلاعات کافی درباره اینکه چطور عقاید متحجرانه شکل می گیرند رو به شما میده.
داره در واقع جواب منتقدانی رو میده که میگن چرا از لایدار استفاده نمیکنید. چون اصرار متعصبانه در استفاده از دوربین معمولی، که مثلا برای کاهش هزینهست، خطای نرمافزار خودران رو بالا میبره، و تا وقتی این قضیه خودران درست کار نکنه، شرکت به ارزش واقعی خودش نمیرسه. لایدار این خطاها رو نداره، چون نور لیزر رو پراکنده میکنه، و سپس زمانی که طول میکشه تا منعکس بشه رو اندازه میگیره، و ازین طریق فاصله اشیاء رو بدست میاره، و یه نقشه سهبعدی از محیط میسازه. ازونجایی که این فاصله زمانی در حد میلیاردم ثانیهست، و نور منعکس شده هم خیلی ضعیفه، باید سنسوری داشته باشیم که بتونه تک تک فوتونهایی که بش میرسن رو بشماره. و این سنسورها گرونند، چون باید خیلی حساس باشند، و نویزشون به طرز نجومی پایین باشه (ناسا برای کارهای خودش انقدر خنکشون میکنه تا به نزدیکصفر کلوین برسن، چون مقدار کمی از حرارت هم میتونه نویز ایجاد کنه).
دوربینهای معمولی اینجوری نیستند، و مثل دروازه قلعه باز و بسته میشن. اگه سرعت شاتر یک شصتم باشه، یعنی به مدت هفده میلی ثانیه میذاره هرچقدر که فوتون که داره میاد تو پیکسل جمع بشه، بعد ولتاژی که ایجاد میکنه رو اندازه میگیره. مثل وقتی که یک کیلو گیلاس میخری، ولی نمیدونی چندتا دونه گیلاسه، فقط میدونی که یک کیلوئه.
از دو حالت خارج نیست. یا ماسک تفاوت بین این دو سیستم رو نمیدونه، که اگه ندونه یک فاجعهست. یا اینکه میدونه ولی داره آگاهانه دروغ میگه به سهامدار.
آیا باید دلواپس کسانی بود که پولشون رو روی چنین آدمی سرمایهگذاری میکنند؟ نه، پول خودشونه و مختارند که بریزنش دور. ولی پول عزیزترین چیز مادی خیلی از آدمهاست. اینکه خوشخیالی باعث میشه تردیدهایی که عقل خودشون مطرح میکنه رو نادیده گرفته، و این عزیزترین چیزشون رو هم بریزند دور، اطلاعات کافی درباره اینکه چطور عقاید متحجرانه شکل می گیرند رو به شما میده.
میتونید یک میانبر بزنید. به مدلتون بگید که تمام کشورها غیر از چین، روی کالاهای تایوانی تعرفه ۳ هزار درصدی اعمال کردهاند، تا ببینید چه خواهد شد. با اینکه وابستگی دنیا به تایوان، مربوط به سهم زیادش از بازاره (چون بیش از هرکسی روی لبه تکنولوژی سرمایهگذاری کرده)، اما برتری واقعی در قیمت تمام شدهست. به این معنی که میشه تایوان از دست رفته رو به صورت غیرمتمرکز در جاهای دیگه بوجود آورد، اما تولیدات تا حداقل یک دهه، دیگه به همون قیمت نخواهد بود. فراموش نکنید که تجهیزات اصلی که تایوان داره استفاده میکنه ساخت اروپا و آمریکا هستند، پس میتونند جای دیگه نصب بشن. همونطور که الان اینتل داره اینکار رو میکنه. شرکت TSMC دانش فنی زیادی به این صنعت اضافه کرده، اما دانش هم قابل جابجاییه. بنابراین اصلا آسمان به زمین نخواهد اومد، اما باید جامعه جهانی رو برای اون ده سال قیمتهای بالاتر آماده کرد. دیدید که یک تعرفه پنجاه شصت درصدی چطور داشت همهچی رو بهم میریخت.