سونی میتونست و میتونه سنسورهای ۲۰۰ مگاپیکسلی برای اسمارتفونها تولید کنه، اما عمدا روی ۵۰ مگاپیکسل موند تا برای زوم بیشتر ماژولهای اپتیکی جداگانه بذارن، تا جایی که این گوشی جدید چینی چهارتا داره! یه اولترا واید، یه نرمال، یه زوم ۳ برابر، و یه زوم ۶ برابر (بعلاوه یه سنسور وایتبالانس) اینجوری به جای یک سنسور سه تا و چهارتا سنسور ازش میخرند. اما همینکه مجبورشون کرد روی ۵۰ بمونند باعث شد الان روی گوشیای که اصلا ضخیمتر از بقیه نیست، فاصله کانونی ۱۳۵ میلیمتر داشته باشیم، که فاصله کانونی ایدهال پرترهست.
انحصار سونی در بازار نه تنها ضرری نداشته، بلکه به نفع مشتری هم دراومده.
انحصار سونی در بازار نه تنها ضرری نداشته، بلکه به نفع مشتری هم دراومده.
تو یه پادکست آفریقایی، مهمان درباره دلایل عقبماندگی کشورهای آفریقا حرف میزنه و میگه تو اروپا ساختمونهایی هست که هفتصدسال قبل ساخته شدهاند و هنوز سر پا هستند، اما ما ریلی که انگلیسیها برامون ساختن رو دیگه نداریم، چون از بین رفته. انگلیسیها همون موقع برای کشور خودشون هم ریل کشیدن، و هنوز داره استفاده میشه. چون ما تو فرهنگمون مفهوم
Maintenance
رو نداریم، و حتی تو زبانهای بومی معادلی براش نداریم. چون در فرهنگ ما هرچی وجود داره یا دائمیه، یا مصرفیه. اگه دائمی باشه که نیاز به توجه ما نداره، و اگه مصرفی باشه که تموم میشه میره پی کارش.
این امیدوارکنندهست که تفکر انتقادی در آفریقا داره شکل میگیره. ولی از واکنشهای قطبی به حرفش هم میشه نتیجه گرفت هنوز خیلی راه دارند. چون یک طرف، استدلالش رو دربست میپذیرفتن، و طرف دیگه (که معتقده همهچی تقصیر استعمارگرها بود) به خودکمپنداری متهمش میکردند و وارد بازی «کی میتونه معادلی برای این کلمه انگلیسی پیدا کنه» میشدند.
واقعیتش اینه که ما هم در فارسی معادلی براش نداریم و همینکه مجبور شدیم از عبارت ترکیبی «تعمیرنگهداری» استفاده کنیم، معادل نداشتن رو لو میده. این کلمه انگلیسی، نه تعمیره، نه نگهداریه. چون فراتر از هر دو اونهاست. نگهداری حکم دفاع رو داره. مثل وقتی که میگی «به خوبی از کتاب خود نگهداری کرد». یعنی نذاشت خیس بشه. حتی «رسیدگی» هم ترجمه درستش نیست، چون به تأمینکردن نیازها مربوط میشه، مثل وقتی که میگی «به اسبش خوب میرسید». مینتننس یعنی «حفظ شکل و کارایی چیزی که بواسطه کار کردن مداوم شکل و کارایی خود را از دست میدهد». این یعنی علم به شیب رو به پایین پرفرمنس وسیله، و اعمال دخالتهایی که اون شیب رو برگردونه، تا پرفرمنس در یک خط ثابت قرار بگیره. این دخالتها میتونه شامل تعویض مکرر اجزاء باشه، بدون اینکه کل تغییر کنه. و این تو فرهنگ ما نیست.
اما این هم درست نیست که بسنده شود به اینکه در فرهنگ ما نیست. چون خود اینکه در فرهنگ ما نیست، یک مسئله فرهنگی نیست. یک مسئله اقتصادیه. وقتی در انگلیس راهآهن میساختند، یه شبکه از منافع اقتصادی پشتش قرار داشت. مثلا بهرهبردار معدن سنگ آهن و بهرهبردار بندر، یک منفعت مشترک داشتند که بین این دو نقطه ریل ایجاد بشه. بهرهبردار معدن و بهرهبردار بندر هر دو در بانکهای مختلف حساب داشتن. پس بانک هم از نفع اونها نفع میبرد. اون بانکها هم قرار بود به یک کارآفرین وام بدن تا یک کارخانه چوببری احداث کنه. پس به نفع اون کارآفرین بود که وضع مالی بانک مساعد باشه. تو این محیط، نه تنها خیلیها انگیزه اقتصادی دارند که پرفرمنس ریل رو حفظ کنند، بلکه خیلیهای دیگه به طور مستقیم متوجه این هستند که یکی باید پرفرمنس ریل رو حفظ کنه. اما در آفریقا وقتی ریل احداث شد، آدم بومی کل ماجرا رو در قالب یک داستان کوتاه میدید: «مستر آرتور آمد گفت این آهنها را میخ کنید به زمین». این کل چیزی بود که ازین تحول میدید. بنابراین وقتی مستر آرتور گذاشت رفت، داستان فرو ریخت. وقتی داستانی دیگه وجود نداره، فقط یک صحنه باقی میمونه. و در مورد ریل صحنه باقیمانده اینه که «یه عالمه قطعات فولادی افتاده تو بیابون، میتونیم برداریم ببریم آبشون کنیم». و بدین ترتیب ریل از بین رفت.
اصل واقعیت اینه: نمیتونی با دستور از بالا بین آدمها منافع اقتصادی ایجاد کنی. اگه با دستور اقداماتی انجام بدی، فقط یک داستان میسازی، و بعد که غیبت زد (چون بالاخره یه روز غیبت خواهد زد)، از داستانت فقط یه صحنه باقی میمونه.
بنابراین اگه بگی نبود این مفهوم در فرهنگ ما، یه موضوع فرهنگیه، داری به خودت آدرس غلط میدی. به محض اینکه پیرامون یک زیرساختی منافع اقتصادی معنادار شکل بگیره، فرهنگ مینتننس اون زیرساخت هم بوجود خواهد اومد.
این درباره کلیت جهان کمتر توسعهیافتهست. در مورد ایران به طور خاص، موضوع دیگهای علاوه بر این کلیت وجود داره که در پست بعدی مینویسم.
Maintenance
رو نداریم، و حتی تو زبانهای بومی معادلی براش نداریم. چون در فرهنگ ما هرچی وجود داره یا دائمیه، یا مصرفیه. اگه دائمی باشه که نیاز به توجه ما نداره، و اگه مصرفی باشه که تموم میشه میره پی کارش.
این امیدوارکنندهست که تفکر انتقادی در آفریقا داره شکل میگیره. ولی از واکنشهای قطبی به حرفش هم میشه نتیجه گرفت هنوز خیلی راه دارند. چون یک طرف، استدلالش رو دربست میپذیرفتن، و طرف دیگه (که معتقده همهچی تقصیر استعمارگرها بود) به خودکمپنداری متهمش میکردند و وارد بازی «کی میتونه معادلی برای این کلمه انگلیسی پیدا کنه» میشدند.
واقعیتش اینه که ما هم در فارسی معادلی براش نداریم و همینکه مجبور شدیم از عبارت ترکیبی «تعمیرنگهداری» استفاده کنیم، معادل نداشتن رو لو میده. این کلمه انگلیسی، نه تعمیره، نه نگهداریه. چون فراتر از هر دو اونهاست. نگهداری حکم دفاع رو داره. مثل وقتی که میگی «به خوبی از کتاب خود نگهداری کرد». یعنی نذاشت خیس بشه. حتی «رسیدگی» هم ترجمه درستش نیست، چون به تأمینکردن نیازها مربوط میشه، مثل وقتی که میگی «به اسبش خوب میرسید». مینتننس یعنی «حفظ شکل و کارایی چیزی که بواسطه کار کردن مداوم شکل و کارایی خود را از دست میدهد». این یعنی علم به شیب رو به پایین پرفرمنس وسیله، و اعمال دخالتهایی که اون شیب رو برگردونه، تا پرفرمنس در یک خط ثابت قرار بگیره. این دخالتها میتونه شامل تعویض مکرر اجزاء باشه، بدون اینکه کل تغییر کنه. و این تو فرهنگ ما نیست.
اما این هم درست نیست که بسنده شود به اینکه در فرهنگ ما نیست. چون خود اینکه در فرهنگ ما نیست، یک مسئله فرهنگی نیست. یک مسئله اقتصادیه. وقتی در انگلیس راهآهن میساختند، یه شبکه از منافع اقتصادی پشتش قرار داشت. مثلا بهرهبردار معدن سنگ آهن و بهرهبردار بندر، یک منفعت مشترک داشتند که بین این دو نقطه ریل ایجاد بشه. بهرهبردار معدن و بهرهبردار بندر هر دو در بانکهای مختلف حساب داشتن. پس بانک هم از نفع اونها نفع میبرد. اون بانکها هم قرار بود به یک کارآفرین وام بدن تا یک کارخانه چوببری احداث کنه. پس به نفع اون کارآفرین بود که وضع مالی بانک مساعد باشه. تو این محیط، نه تنها خیلیها انگیزه اقتصادی دارند که پرفرمنس ریل رو حفظ کنند، بلکه خیلیهای دیگه به طور مستقیم متوجه این هستند که یکی باید پرفرمنس ریل رو حفظ کنه. اما در آفریقا وقتی ریل احداث شد، آدم بومی کل ماجرا رو در قالب یک داستان کوتاه میدید: «مستر آرتور آمد گفت این آهنها را میخ کنید به زمین». این کل چیزی بود که ازین تحول میدید. بنابراین وقتی مستر آرتور گذاشت رفت، داستان فرو ریخت. وقتی داستانی دیگه وجود نداره، فقط یک صحنه باقی میمونه. و در مورد ریل صحنه باقیمانده اینه که «یه عالمه قطعات فولادی افتاده تو بیابون، میتونیم برداریم ببریم آبشون کنیم». و بدین ترتیب ریل از بین رفت.
اصل واقعیت اینه: نمیتونی با دستور از بالا بین آدمها منافع اقتصادی ایجاد کنی. اگه با دستور اقداماتی انجام بدی، فقط یک داستان میسازی، و بعد که غیبت زد (چون بالاخره یه روز غیبت خواهد زد)، از داستانت فقط یه صحنه باقی میمونه.
بنابراین اگه بگی نبود این مفهوم در فرهنگ ما، یه موضوع فرهنگیه، داری به خودت آدرس غلط میدی. به محض اینکه پیرامون یک زیرساختی منافع اقتصادی معنادار شکل بگیره، فرهنگ مینتننس اون زیرساخت هم بوجود خواهد اومد.
این درباره کلیت جهان کمتر توسعهیافتهست. در مورد ایران به طور خاص، موضوع دیگهای علاوه بر این کلیت وجود داره که در پست بعدی مینویسم.
Anarchonomy
تو یه پادکست آفریقایی، مهمان درباره دلایل عقبماندگی کشورهای آفریقا حرف میزنه و میگه تو اروپا ساختمونهایی هست که هفتصدسال قبل ساخته شدهاند و هنوز سر پا هستند، اما ما ریلی که انگلیسیها برامون ساختن رو دیگه نداریم، چون از بین رفته. انگلیسیها همون موقع برای…
ایران در طول تاریخش سه بار شبکه بزرگی از راهها رو در سطح امپراتوری اجرا کرده. یکبار در زمان هخامنشیان، یکبار در زمان ورود اسلام و خلافت عباسی، و یکبار در دوره صفوی که با انقلاب کاروانسراسازی همراه بود (البته اصلا اینطور نیست که بین اینها هیچ اتفاقی نیفتاده باشه. این سه دوره رو میشه نسبت به بقیه دورهها برجستهتر دید). و هر سه بار، یه تحول اساسی در تجارت و بسط دیوانسالاری ایرانی ایجاد کرد (اینکه سریع و امن از نقطه آ به نقطه ب برسی، علاوه بر رونق دادن به تجارت، کنترل حکومت بر قسمتهای دوردست قلمرو خودش رو هم بیشتر میکنه، که همین درآمد مالیاتیش رو بیشتر میکرد). همین نشون میده ایران هیچوقت مشکلی در عمران نداشته. اگه قرار بود زیرساخت فراهم کنه، میکرد. حتی در مقیاسی که برای بقیه قدرتهای زمانه ممکنه نبود (یه فرق اساسی بین تمدن مصر و تمدن ایرانی همین بود که در مصر گاهی به عمد، و گاهی از روی ضعف فرهنگی، وصل شدن به بقیه دنیا، اتفاق نمیافتاد. البته چپ امروز اجازه نمیده این رو ضعف به حساب بیاریم، همونطور که در مورد سرخپوستهای آمریکا، بیگانگیشون با دنیای خارج رو نه یک ایراد، که بلکه یک نوع معصومیت بومی! معرفی میکنند که توسط اسپانیایی متوحش هتک حرمت شد!).
مشابه همین پروژه در مورد راههای ارتباطی، در مورد بقیه زیرساختها هم اتفاق میافتاد. مثلا یک دوره ناگهان شروع میکردند به ساخت آببند! در یک دوره دیگه پلسازی باب میشد. یک دوره دیگه، قلعهسازی! اما در همه اینها میشد یک الگوی مشترک دید، و اون سیکل «افول/احیاء»ست. یعنی چیزی که ساخته شده، یه مدت استفاده میشه، بعد رها میشه، بعد خراب میشه، بعد احیاء میشه، و دوباره یه دوره دیگه استفاده میشه. در مواردی بعضی چیزها تو وسط یکی ازین سیکلها جا میموندن. مثلا میدونیم که دانشگاهی ساخته شده بوده، بعد تخریب شده، و بعد بازسازی شده، ولی الان وجود نداره، و فقط حدس میزنیم که لوکیشنش کجا بوده. و بازیگر اصلی همه اینها شخص حکمران بوده.
تو ذهنیت ایرانی قضاوت درباره حکمران از یک سهگانه تبعیت میکنه: حاکم عادل، حاکم ناتوان، حاکم ظالم. اگه این سهگانه رو بندازیم رو سیکل افول/احیاء اینجوری در میاد: حاکمی که ساخت و ساز میکند، حاکمی که ساختهشدهها را محافظت نمیکند، حاکمی که ساختهشدهها را خراب میکند. و سپس برمبنای این قضاوت تعیین میکردند که الان دوره خوبمونه، یا الان دوره سقوطه، یا الان دوره پسرفته.
تو هیچ کدوم این دورههای سهگانه، نقشی برای مردم تعیین نشده. طوری که انگار مردم صرفا تماشاچیان داخل یک آمفیتئاتر هستند و باید با همدیگه شرطبندی کنند که نفر بعدی که میاد تو صحنه، آدم سازندهست، آدم رهاکنندهست، یا آدم خرابکننده.
این ذهنیت در طول قرنها این شکل از نگاه رو ایجاد کرد که همهچیز به عهده حاکمه، و چون به عهده اونه چیزهایی که وجود دارند جزء املاکش هستند. مثلا آسیاب آبی، با اینکه نبوغی کمنظیر در ساختش بکار رفته، مال حاکمیه که مسلط بر منطقهست. اگه به کار کردن ادامه بده، یعنی حاکم کارش رو درست انجام داده، و اگه متوقف بشه، یعنی درست انجام نداده. وقتی این نوع نگاه برای قرنها ادامه پیدا میکنه، مردم عادی هیچ تعلق خاطری به چیزهایی که در مملکت ساخته شده، و حتی حاصل تواناییهای خود مردم اون مملکته، پیدا نمیکنند. و ممکنه گاهی از افولش خوشحال هم بشن. مثل وقتی که بنایی با خاک یکسان میشد و کل نتیجهای که میگرفتند این بود که «اون همه به قدرتت نازیدی، دیدی چطور هرچی ساختی به باد رفت؟». اینکه انقدر صبر کنند که بالاخره گور بهرام رو بگیره، یک پدیده فرهنگی عمیق در ایرانه که تا همین امروز ادامه پیدا کرده. اما مشکل این بود که با اینکه گور همه دستاوردهای بهرام رو هم بگیره، مشکلی نداشتند.
سلطنت در ایران ظواهر باشکوهی رو به دنیا عرضه کرد، اما نوع خاصی که این سلطنت در طول دورههای مختلف داشت همزمان ایرانی رو دچار اعوجاج فکری کرد، طوری که همین الان هم به سختی میشه به ایرانیها فهماند که چیزهایی که دارند هنوز کار میکنند، نیاز به توجه تو دارند، و این تویی که باید دخالتهایی انجام بدی که پرفرمنسشون ثابت بمونه.
مشابه همین پروژه در مورد راههای ارتباطی، در مورد بقیه زیرساختها هم اتفاق میافتاد. مثلا یک دوره ناگهان شروع میکردند به ساخت آببند! در یک دوره دیگه پلسازی باب میشد. یک دوره دیگه، قلعهسازی! اما در همه اینها میشد یک الگوی مشترک دید، و اون سیکل «افول/احیاء»ست. یعنی چیزی که ساخته شده، یه مدت استفاده میشه، بعد رها میشه، بعد خراب میشه، بعد احیاء میشه، و دوباره یه دوره دیگه استفاده میشه. در مواردی بعضی چیزها تو وسط یکی ازین سیکلها جا میموندن. مثلا میدونیم که دانشگاهی ساخته شده بوده، بعد تخریب شده، و بعد بازسازی شده، ولی الان وجود نداره، و فقط حدس میزنیم که لوکیشنش کجا بوده. و بازیگر اصلی همه اینها شخص حکمران بوده.
تو ذهنیت ایرانی قضاوت درباره حکمران از یک سهگانه تبعیت میکنه: حاکم عادل، حاکم ناتوان، حاکم ظالم. اگه این سهگانه رو بندازیم رو سیکل افول/احیاء اینجوری در میاد: حاکمی که ساخت و ساز میکند، حاکمی که ساختهشدهها را محافظت نمیکند، حاکمی که ساختهشدهها را خراب میکند. و سپس برمبنای این قضاوت تعیین میکردند که الان دوره خوبمونه، یا الان دوره سقوطه، یا الان دوره پسرفته.
تو هیچ کدوم این دورههای سهگانه، نقشی برای مردم تعیین نشده. طوری که انگار مردم صرفا تماشاچیان داخل یک آمفیتئاتر هستند و باید با همدیگه شرطبندی کنند که نفر بعدی که میاد تو صحنه، آدم سازندهست، آدم رهاکنندهست، یا آدم خرابکننده.
این ذهنیت در طول قرنها این شکل از نگاه رو ایجاد کرد که همهچیز به عهده حاکمه، و چون به عهده اونه چیزهایی که وجود دارند جزء املاکش هستند. مثلا آسیاب آبی، با اینکه نبوغی کمنظیر در ساختش بکار رفته، مال حاکمیه که مسلط بر منطقهست. اگه به کار کردن ادامه بده، یعنی حاکم کارش رو درست انجام داده، و اگه متوقف بشه، یعنی درست انجام نداده. وقتی این نوع نگاه برای قرنها ادامه پیدا میکنه، مردم عادی هیچ تعلق خاطری به چیزهایی که در مملکت ساخته شده، و حتی حاصل تواناییهای خود مردم اون مملکته، پیدا نمیکنند. و ممکنه گاهی از افولش خوشحال هم بشن. مثل وقتی که بنایی با خاک یکسان میشد و کل نتیجهای که میگرفتند این بود که «اون همه به قدرتت نازیدی، دیدی چطور هرچی ساختی به باد رفت؟». اینکه انقدر صبر کنند که بالاخره گور بهرام رو بگیره، یک پدیده فرهنگی عمیق در ایرانه که تا همین امروز ادامه پیدا کرده. اما مشکل این بود که با اینکه گور همه دستاوردهای بهرام رو هم بگیره، مشکلی نداشتند.
سلطنت در ایران ظواهر باشکوهی رو به دنیا عرضه کرد، اما نوع خاصی که این سلطنت در طول دورههای مختلف داشت همزمان ایرانی رو دچار اعوجاج فکری کرد، طوری که همین الان هم به سختی میشه به ایرانیها فهماند که چیزهایی که دارند هنوز کار میکنند، نیاز به توجه تو دارند، و این تویی که باید دخالتهایی انجام بدی که پرفرمنسشون ثابت بمونه.
یک سری از ماها با تحلیلگران سیاسی و اخباربازان تفاوت داریم. به نظر میاد که بدبینیم، ولی در واقع نیستیم. نوع شناختی که داریم به برداشتهایی منجر میشه که بدبینانه درمیان. ما ذرهای از اطلاعات سری دستگاههای امنیتی اسراییل رو نداشتیم، اما همیشه میدونستیم که حماس دنبال یک نمایش بزرگه و یک روز اجراش خواهد کرد. این رو تو کافه و یواشکی تو جمع دوستانمون هم بهمدیگه نمیگفتیم. همهجا جار میزدیم. خدا داند که حتی زیر اخبار روزنامههای عبری هم کامنت میذاشتیم و میگفتیم. اما فکر میکردند ما دچار یک فوبیای بیمورد هستیم.
مشکل ما با راستگرایان و چپگرایان، صرفا مخالفت با عقاید اونها نیست. هر دو ما رو بیگانه میبینند، چون در یک دنیای دیگه بسر میبرند.
وقتی داگلاس موری در پادکست روگن شرکت میکنه تا در برابر دو کمدین که اغلب مواقع نمیدونند دارند درباره چی صحبت میکنند، کمی از عقل سلیم دفاع کنه، باز هم چپها به رضایت نمیرسند. چون موری از حق اسراییل در دفاع از خودش حمایت میکنه، و بنابراین در الگوریتم باینری چپها که «آیا حامی جنوساید است؟ اگر آری پس آشغال است!» سربلند بیرون نمیاد. در حالی که اولین کسی که روایت قبیله روگن رو جلوی خودش، به چالش کشید، همین موری بود، نه حتی برنی سندرز. مسئله این نیست که بپرسیم چرا از همه تست خلوص میگیرید؟ اگه میخواید بگیرید، بگیرید. ولی مشکل اینه که آدمها رو درست نمیشناسید. داگلاس موری با همه مهاجرستیزیها و اسلامستیزیها، به شما آدمهای غربی نزدیکتر و دوستتره. اونی دشمن شماست، که ارزشهای هزار سال قبل رو آرایش کرده و به عنوان «انسانیت» به شما میفروشه و ترحمتون رو جذب میکنه، و به عنوان دوست پذیرفتیدش. دوست شما کسی نیست که دلش برای اعضاء حماس بسوزه.
اما اینطور نیست که این مشکل رو با راستگراها نداشته باشیم. تعصب روی «پایان دادن به جنگهای بیپایان» در بین این جماعت، باعث شده فکر کنند کاراکتر خاص ترامپ میتونه معجزهای در خاورمیانه ایجاد کنه که قبلا ممکن نبوده. و این هم به این دلیله که اینجا رو درست نمیشناسند، و نسخه خودشون از تست خلوص رو اختراع کردهاند: «موافق ادامه جنگ است؟ پس آشغال است!». در حالی که نمیدونند خاورمیانه هیچ اهمیتی به تستهای خلوص نمیده. خاورمیانه برای ادامه دادن جنگ، از هیچکس اجازه نمیگیره. خاورمیانه نمیتونه آرام بمونه، چون نمیتونه بدون جهاد زندگی کنه. تو به عنوان یک غربی هیچوقت نمیتونی یه دکمه رو بزنی و جهاد رو خاموش کنی. فقط میتونی تصمیم بگیری که کدوم سمت جهاد قرار بگیری. موضوع این نیست که قابلیت ترامپ یا هرکسی چقدر است. موضوع این است که تایملاین خاورمیانه فراتر از عمر آدمهاست. برای خاورمیانه، دوره بوش یک پلکزدن بود، در حالی که ساختار سیاسی شما رو پیر کرد.
و تفاوت ما در همینه. اختلاف سطح شناخت انقدر عمیقه، که برای دیگران به نظر میرسه که من دارم شعر یا یک متن رمانتیک مینویسم.
مشکل ما با راستگرایان و چپگرایان، صرفا مخالفت با عقاید اونها نیست. هر دو ما رو بیگانه میبینند، چون در یک دنیای دیگه بسر میبرند.
وقتی داگلاس موری در پادکست روگن شرکت میکنه تا در برابر دو کمدین که اغلب مواقع نمیدونند دارند درباره چی صحبت میکنند، کمی از عقل سلیم دفاع کنه، باز هم چپها به رضایت نمیرسند. چون موری از حق اسراییل در دفاع از خودش حمایت میکنه، و بنابراین در الگوریتم باینری چپها که «آیا حامی جنوساید است؟ اگر آری پس آشغال است!» سربلند بیرون نمیاد. در حالی که اولین کسی که روایت قبیله روگن رو جلوی خودش، به چالش کشید، همین موری بود، نه حتی برنی سندرز. مسئله این نیست که بپرسیم چرا از همه تست خلوص میگیرید؟ اگه میخواید بگیرید، بگیرید. ولی مشکل اینه که آدمها رو درست نمیشناسید. داگلاس موری با همه مهاجرستیزیها و اسلامستیزیها، به شما آدمهای غربی نزدیکتر و دوستتره. اونی دشمن شماست، که ارزشهای هزار سال قبل رو آرایش کرده و به عنوان «انسانیت» به شما میفروشه و ترحمتون رو جذب میکنه، و به عنوان دوست پذیرفتیدش. دوست شما کسی نیست که دلش برای اعضاء حماس بسوزه.
اما اینطور نیست که این مشکل رو با راستگراها نداشته باشیم. تعصب روی «پایان دادن به جنگهای بیپایان» در بین این جماعت، باعث شده فکر کنند کاراکتر خاص ترامپ میتونه معجزهای در خاورمیانه ایجاد کنه که قبلا ممکن نبوده. و این هم به این دلیله که اینجا رو درست نمیشناسند، و نسخه خودشون از تست خلوص رو اختراع کردهاند: «موافق ادامه جنگ است؟ پس آشغال است!». در حالی که نمیدونند خاورمیانه هیچ اهمیتی به تستهای خلوص نمیده. خاورمیانه برای ادامه دادن جنگ، از هیچکس اجازه نمیگیره. خاورمیانه نمیتونه آرام بمونه، چون نمیتونه بدون جهاد زندگی کنه. تو به عنوان یک غربی هیچوقت نمیتونی یه دکمه رو بزنی و جهاد رو خاموش کنی. فقط میتونی تصمیم بگیری که کدوم سمت جهاد قرار بگیری. موضوع این نیست که قابلیت ترامپ یا هرکسی چقدر است. موضوع این است که تایملاین خاورمیانه فراتر از عمر آدمهاست. برای خاورمیانه، دوره بوش یک پلکزدن بود، در حالی که ساختار سیاسی شما رو پیر کرد.
و تفاوت ما در همینه. اختلاف سطح شناخت انقدر عمیقه، که برای دیگران به نظر میرسه که من دارم شعر یا یک متن رمانتیک مینویسم.
در جهل مسلمانان همین بس که افول مسیحیت و کمرنگ شدن مذهب در جوامع اونها نگرانش نمیکنه، چون فکر میکنه تعداد خودشون بیشتر بشه کافیه.
این کمرنگشدن رو خیلی وقت پیش هم میشد حس کرد. مثل شبی که با یه جوان اسراییلی گپ میزدم. قبل از جنگ ۲۰۰۶ بود. اون موقع مثل الان نبود که میدان عمومی مجازی وجود داشته باشه. یه سری چتروم تخصصی وجود داشت که از هر کشور شاید پنج شش نفر توش بودند. منظورم در ساعت خاصی از روز نیست. از کل یک کشور پنج نفر میدونستند اون چتروم وجود داره. چون بقیه مردم مشغول دوستیابی و گرلفرندبازی بودند. تو اون چت هم از ایران من و یک نفر دیگه بودیم، که خدا رحمتش کند چون خیلی وقته که در قید حیات نیست، و از اسراییل این پسره. اون شب گفت قراره یه سر برن اورشلیم. بش گفتم اگه رفتی دیوار غربی برای منم دعا کن. گفت دیوار غربی کجاست دیگه؟ فکر کردم دستم انداخته، اما بعدا فهمیدم واقعا نمیدونه کجاست (تازه میخواستم بگم از گلدن گیت هم عکس بگیر بفرست، که وقتی دیدم اینجوریه منصرف شدم). حالت استیو کارل تو فیلم «د بیگ شورت» رو داشتم، اونجایی که بعد از حرف زدن با چند نفر با اضطراب زنگ میزنه به دوستش و میگه یه حباب بزرگ داریم تو بازار. چون اگه اونجا هم میشه انقدری زندگی رو بیرون از دایره مذهب اداره کرد، ببین جاهای دیگه چه خبره. البته میدونستم اینجور برخوردهای رندوم شخصی جای آمار رو نمیگیره. اما الان میدونم که آمار هم جای این برخوردهای شخصی رو نمیگیره.
مسلمان اصلا دید دینی نداره. و گرنه از همون موقع باید نگران سقوط مذهب در جوامع دیگه میشد. البته این سقوط در کشورهای اسلامی هم وجود داره. علیرغم های و هوی، اونها هم نتونستن نسلی پرورش بدن که مذهب براش مهم باشه. اما حتی اگه این قصه که مسلمانان معتقدترند، واقعیت داشت، باید از مذهبگریزی بقیه نگران میشدند. چون خیلی فرق داره توی دنیایی باشند که بقیه مسیحی باشند، تا دنیایی که بقیه به هیچچیز اعتقاد ندارند. توی دنیای اولی، خون زیاد ریختند از همدیگه، ولی دنیاییه که میشناختندش. دنیای دومی اما، دنیاییه که هیچ شناختی ازش ندارند، و براش آماده هم نیستند.
این کمرنگشدن رو خیلی وقت پیش هم میشد حس کرد. مثل شبی که با یه جوان اسراییلی گپ میزدم. قبل از جنگ ۲۰۰۶ بود. اون موقع مثل الان نبود که میدان عمومی مجازی وجود داشته باشه. یه سری چتروم تخصصی وجود داشت که از هر کشور شاید پنج شش نفر توش بودند. منظورم در ساعت خاصی از روز نیست. از کل یک کشور پنج نفر میدونستند اون چتروم وجود داره. چون بقیه مردم مشغول دوستیابی و گرلفرندبازی بودند. تو اون چت هم از ایران من و یک نفر دیگه بودیم، که خدا رحمتش کند چون خیلی وقته که در قید حیات نیست، و از اسراییل این پسره. اون شب گفت قراره یه سر برن اورشلیم. بش گفتم اگه رفتی دیوار غربی برای منم دعا کن. گفت دیوار غربی کجاست دیگه؟ فکر کردم دستم انداخته، اما بعدا فهمیدم واقعا نمیدونه کجاست (تازه میخواستم بگم از گلدن گیت هم عکس بگیر بفرست، که وقتی دیدم اینجوریه منصرف شدم). حالت استیو کارل تو فیلم «د بیگ شورت» رو داشتم، اونجایی که بعد از حرف زدن با چند نفر با اضطراب زنگ میزنه به دوستش و میگه یه حباب بزرگ داریم تو بازار. چون اگه اونجا هم میشه انقدری زندگی رو بیرون از دایره مذهب اداره کرد، ببین جاهای دیگه چه خبره. البته میدونستم اینجور برخوردهای رندوم شخصی جای آمار رو نمیگیره. اما الان میدونم که آمار هم جای این برخوردهای شخصی رو نمیگیره.
مسلمان اصلا دید دینی نداره. و گرنه از همون موقع باید نگران سقوط مذهب در جوامع دیگه میشد. البته این سقوط در کشورهای اسلامی هم وجود داره. علیرغم های و هوی، اونها هم نتونستن نسلی پرورش بدن که مذهب براش مهم باشه. اما حتی اگه این قصه که مسلمانان معتقدترند، واقعیت داشت، باید از مذهبگریزی بقیه نگران میشدند. چون خیلی فرق داره توی دنیایی باشند که بقیه مسیحی باشند، تا دنیایی که بقیه به هیچچیز اعتقاد ندارند. توی دنیای اولی، خون زیاد ریختند از همدیگه، ولی دنیاییه که میشناختندش. دنیای دومی اما، دنیاییه که هیچ شناختی ازش ندارند، و براش آماده هم نیستند.
پدر و مادرش رو کشته تا اموالشون بش برسه تا بتونه بودجه ترور ترامپ رو تهیه کنه، تا نژاد سفید رو از خطر انقراض نجات بده. حالا چرا باید برای نجات سفیدها ترامپ رو کشت که سفیدها برای نجات خودشون بش رأی دادند؟ چون ترامپ صندلی رو گذاشت زیر باسن نتانیاهو! چون همهجوره از اسراییل حمایت میکنه. چون یهودیها دشمن سفیدها هستند، و هرکی حامی اونهاست دشمن سفیدها محسوب میشه!
کلمه «فتنه» در ادبیات اسلام پرکاربرده. همیشه وقتی میخواستن بگن یه جوری همهچی در همتنیده میشه که دیگه نمیشه تشخیص داد کی به کیه، ازش استفاده میکردند. و یکی از شرایط مشترکشون این بود که یه عده قاطی چیزهای اشتباهی میشن و خودشون رو به فنا میدن. جماعت نژادپرست هم از همونهاست. فکر کرد یه مشت میلیاردر که به چیزی اعتقاد ندارند و طرف هیچ ایدئولوژی مطرحی نیستند، و غایت زندگی رو در برنده شدن در بازی بازار میبینند، دغدغهای برای نژاد کسی دارند، و به خاطر دغدغه اونها خودشون رو درگیر سیاست کردهاند!
از دوران فتنه، فقط اونایی که مجهز به عقل سردند سالم بیرون میان. نه اونایی که حس خوب و حس بد، به این طرف و اون طرف هدایتشون میکنه.
کلمه «فتنه» در ادبیات اسلام پرکاربرده. همیشه وقتی میخواستن بگن یه جوری همهچی در همتنیده میشه که دیگه نمیشه تشخیص داد کی به کیه، ازش استفاده میکردند. و یکی از شرایط مشترکشون این بود که یه عده قاطی چیزهای اشتباهی میشن و خودشون رو به فنا میدن. جماعت نژادپرست هم از همونهاست. فکر کرد یه مشت میلیاردر که به چیزی اعتقاد ندارند و طرف هیچ ایدئولوژی مطرحی نیستند، و غایت زندگی رو در برنده شدن در بازی بازار میبینند، دغدغهای برای نژاد کسی دارند، و به خاطر دغدغه اونها خودشون رو درگیر سیاست کردهاند!
از دوران فتنه، فقط اونایی که مجهز به عقل سردند سالم بیرون میان. نه اونایی که حس خوب و حس بد، به این طرف و اون طرف هدایتشون میکنه.
چینیها نمیفهمند که در موقعیت جنگی بهتر بودن، معنیش این نیست که در مسیر درستی هستند. در جنگ تجاری، و حتی نظامی، با آمریکا در بهترین موقعیت در دو قرن اخیر هستند، و میتونند قدرتمندتر از قبل ازش بیرون بیان. ولی این واقعیت رو که در مسیر درستی نیستند رو تغییر نمیده.
در یکی از پستهای وایرالشده در شبکههای اجتماعیشون، نویسنده میگه «کشور ما تنها کشوریه که تو همون مدرسه به بچهها میگه که خدایی وجود نداره و برای خوشبخت شدن نمیتونیم به کسی غیر از خودمون متکی باشیم. و علم و تکنولوژی تنها ابزار رسیدن به خوشبختیه، نه قصهها و خرافات. تو همون مدرسه بشون میگه که چطور در تاریخمون حکومتها همهچیز رو بدست آوردن و چطور همهچیز رو از دست دادند. و برای پیدا کردن راه درست باید به چیزهایی که گذشتگانمون گفتند عمل کنیم». و حرفهایی تو همین مایهها.
قدرت انسان در تعطیل کردن عقل خودش فوقالعادهست. از یک طرف به پوزیتیویسم علمی چنگ میزنند، از یک طرف اجدادشون رو چراغ راهنما قرار میدن که غرق در خرافه بودند! این تعارض، حاصل چسباندن زورکی سنت، به متریالیسم مدرنه. و با این تعارض ره به ترکستان خواهید برد.
چون طرفتون آمریکاست و فقط ۲۵۰ سال قدمت داره، معنیش این نیست که پیرترین بچه محلید. شما باید بیایید سر کلاس ایران بشینید، که هزاران سال پیش کارهایی کرد که شما بش فکر هم نمیکردید. ایران به شما خواهد آموخت که انسان یکشکلی رو پس خواهد زد. مهم نیست اون یکشکل موجود، چه شکل بینقصی به نظر بیاد. شکل پرستش، شکل برخورداری، شکل خوشبختی، شکل شجاعت، شکل بطالت، شکل افتخار، شکل محبت، و حتی شکل خیانت رو تغییر خواهد داد. شما نمیتونید شکل ایدهآل جامعه رو کشف کرده باشید، چون کشف کردنی نیست. ایران معنی درست «هیچ چیز تازهای زیر آفتاب تابان وجود ندارد» رو به شما میگه، چون درست متوجهش نشدید. چیزی که ازش فهمیدید اینه که تاریخ یک الگوی تکرارشوندهست، و برای همینه که امروز سر هر موضوع کوچک و بزرگی به اسطورههاتون مراجعه میکنید و وقایع نامربوط با هزاران سال فاصله باهم رو بهم ربط میدید. اما ایران به شما میگه که معنیش ثابت بودن رنجه. که نه علم، نه پیشرفت، نه ثروت، نه وفور نعمت، نه انباشت قدرت، نه زیر و رو شدن جغرافیا، اینکه صاحب عقل رنج خواهد برد رو تغییر نمیده. چون همواره باید تصمیم بگیره، و هیچوقت انتخابها آسان نمیشن.
تا وقتی تسلیم این حقیقت نباشید، در یک بیراههاید.
در یکی از پستهای وایرالشده در شبکههای اجتماعیشون، نویسنده میگه «کشور ما تنها کشوریه که تو همون مدرسه به بچهها میگه که خدایی وجود نداره و برای خوشبخت شدن نمیتونیم به کسی غیر از خودمون متکی باشیم. و علم و تکنولوژی تنها ابزار رسیدن به خوشبختیه، نه قصهها و خرافات. تو همون مدرسه بشون میگه که چطور در تاریخمون حکومتها همهچیز رو بدست آوردن و چطور همهچیز رو از دست دادند. و برای پیدا کردن راه درست باید به چیزهایی که گذشتگانمون گفتند عمل کنیم». و حرفهایی تو همین مایهها.
قدرت انسان در تعطیل کردن عقل خودش فوقالعادهست. از یک طرف به پوزیتیویسم علمی چنگ میزنند، از یک طرف اجدادشون رو چراغ راهنما قرار میدن که غرق در خرافه بودند! این تعارض، حاصل چسباندن زورکی سنت، به متریالیسم مدرنه. و با این تعارض ره به ترکستان خواهید برد.
چون طرفتون آمریکاست و فقط ۲۵۰ سال قدمت داره، معنیش این نیست که پیرترین بچه محلید. شما باید بیایید سر کلاس ایران بشینید، که هزاران سال پیش کارهایی کرد که شما بش فکر هم نمیکردید. ایران به شما خواهد آموخت که انسان یکشکلی رو پس خواهد زد. مهم نیست اون یکشکل موجود، چه شکل بینقصی به نظر بیاد. شکل پرستش، شکل برخورداری، شکل خوشبختی، شکل شجاعت، شکل بطالت، شکل افتخار، شکل محبت، و حتی شکل خیانت رو تغییر خواهد داد. شما نمیتونید شکل ایدهآل جامعه رو کشف کرده باشید، چون کشف کردنی نیست. ایران معنی درست «هیچ چیز تازهای زیر آفتاب تابان وجود ندارد» رو به شما میگه، چون درست متوجهش نشدید. چیزی که ازش فهمیدید اینه که تاریخ یک الگوی تکرارشوندهست، و برای همینه که امروز سر هر موضوع کوچک و بزرگی به اسطورههاتون مراجعه میکنید و وقایع نامربوط با هزاران سال فاصله باهم رو بهم ربط میدید. اما ایران به شما میگه که معنیش ثابت بودن رنجه. که نه علم، نه پیشرفت، نه ثروت، نه وفور نعمت، نه انباشت قدرت، نه زیر و رو شدن جغرافیا، اینکه صاحب عقل رنج خواهد برد رو تغییر نمیده. چون همواره باید تصمیم بگیره، و هیچوقت انتخابها آسان نمیشن.
تا وقتی تسلیم این حقیقت نباشید، در یک بیراههاید.
یه چیزی که در بلبشوی اخبار مذاکرات و معاملات هستهای به حاشیه رفته، خود آسیب بمب هستهایه، و نه حتی کاربرد استراتژیکش. درباره قسمت استراتژیکش حرف زیاد زده شده، و نیاز به حرف بیشتر هم نیست، چون جنگ اوکراین نشون داد که داشتن هزاران کلاهک هستهای هم بیفایدهست، حتی اگه اندازه روسها متوحش و خونریز باشی که از کشتن بچهها لذت ببری. این آسیب فیزیکی بمب هستهایه که کمتر دربارهش صحبت شده.
خیلی ازین بمبها انقدر قوی هستند که خود اونی که ازش استفاده میکنه رو هم گرفتار خواهند کرد. همونطور که فاصله کیف تا مسکو کوتاهه، فاصله تلآویو تا تهران هم کوتاهه. اما خیلیهای دیگه انقدر ضعیفترند که اگه فقط یک شبانهروز در پناهگاه بمونی، تشعشعات رادیواکتیوش دیگه اونقدری نیست که سلامتت رو به خطر بندازه. و ارتشهای مدرن برای گذروندن اون بیست و چهار ساعت، و حتی چند روز آموزش دیدن.
عوام خیلی تحت تأثیر سیاستمدارها هستند. در حالی که باید کمی هم حرف نظامیهای باسواد رو گوش کنند. اگه امروز از یک نظامی بپرسی «چه سلاحی میخوای؟ فرض کن نه قانونی هست نه تابویی نه محدودیتی». نمیگه چندتا کلاهک هستهای بم بدید. اگه همین الان بپرسی میگه یه پدافند ارزون بدید که بتونه از پس ده هزارتا کوادکوپتر سبک بربیاد. فردا بپرسید شاید یه چیز دیگه بخواد. ولی فردا هم کلاهک هستهای نمیخواد.
خیلی ازین بمبها انقدر قوی هستند که خود اونی که ازش استفاده میکنه رو هم گرفتار خواهند کرد. همونطور که فاصله کیف تا مسکو کوتاهه، فاصله تلآویو تا تهران هم کوتاهه. اما خیلیهای دیگه انقدر ضعیفترند که اگه فقط یک شبانهروز در پناهگاه بمونی، تشعشعات رادیواکتیوش دیگه اونقدری نیست که سلامتت رو به خطر بندازه. و ارتشهای مدرن برای گذروندن اون بیست و چهار ساعت، و حتی چند روز آموزش دیدن.
عوام خیلی تحت تأثیر سیاستمدارها هستند. در حالی که باید کمی هم حرف نظامیهای باسواد رو گوش کنند. اگه امروز از یک نظامی بپرسی «چه سلاحی میخوای؟ فرض کن نه قانونی هست نه تابویی نه محدودیتی». نمیگه چندتا کلاهک هستهای بم بدید. اگه همین الان بپرسی میگه یه پدافند ارزون بدید که بتونه از پس ده هزارتا کوادکوپتر سبک بربیاد. فردا بپرسید شاید یه چیز دیگه بخواد. ولی فردا هم کلاهک هستهای نمیخواد.
چند وقت پیش یکی یه مسابقه گذاشت گفت هرچی که فکر میکنید روسها مبتکرش بودن بگید تا بگم اصلیش کجاییه. هرچی ملت میگفتن معلوم میشد دزدی بوده. حتی سماور. یه چیزی که خیلیها باور نمیکردن این بود: حتی کلاشینکف هم یه دزدی بیکیفیت از یه طرح آلمانی بود.
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
دولت فعلی آمریکا هرچیزی هست غیر از یک دولت فاشیست. برای تشکیل یک دولت فاشیست به تعدادی متفکر فاشیست نیاز است، و در اطراف ترامپ حتی یک نفر که بتونه یک جمله معنیدار تولید کنه وجود نداره. اما چپها مدعیاند خشونت و بیرحمی و هیاهو و آشوبی که این دولت راه انداخته نشانه فاشیست بودنشه. فرض میکنیم همینطور باشه که چپها میگن. در اون صورت باید پرسید چرا اقدام مسلحانه نمیکنید پس؟ اگه دولت فاشیستی تشکیل شده، پس دیگه دموکراسی وجود نداره، و دیگه اینکه «هیچ کس بالاتر از قانون نیست» وجود نداره. پس دیگه برای اعتراض مدنی هم دیر شده، و باید از اسلحه ، بمبگذاری، و خشونت متقابل استفاده کنید. اگه کارمندان مسلح فدرال، یک میلیون نفر هم باشند، شما ۳۳۰ میلیون نفرید! اما فرض کنیم توان اقدام مسلحانه ندارید. چرا نافرمانی مدنی ازتون دیده نمیشه پس؟ چرا هنوز دارید مثل گذشته زندگی میکنید؟ چرا مثل تو فیلمهاتون بچههای باهوش که از پنج سالگی مهندس بودن، تجهیزات دولت رو از کار نمیندازن؟ چرا هیچکدوم از خوانندههاتون حرکتی انجام نمیده که دستگیر بشه؟ این رو برای این میپرسم که ما اینجا تو ایران آدمی داشتیم که میدونست دستگیر و شکنجه میشه، اما روسریش رو بست به چوب. خوانندهای داشتیم که میدونست دستگیر و شکنجه میشه اما باز هم کار خودش رو کرد. ما حتی کسی رو داشتیم که میدونست اگه دستگیر بشه اعدام میشه اما باز دوربینهای مداربسته رو خاموش کرد تا معترضها شناسایی و بازداشت نشن. ما اینجا کسانی رو داشتیم که پروژههای نظامی رو خراب کردن تا دیرتر به نتیجه برسه، یا نرسه. ما آدمهای اینجوری انقدر زیاد داریم که گاهی اسمهاشون یادمون میره و با هشتگ یادآوریشون میکنیم. یعنی تو جمعیت ۳۳۰ میلیون نفری شما، ۳۰ نفر اینجوری نیست؟ این خیلی بده که.
چنان همه مردم دنیا، از خاورمیانهای گرفته تا آمریکایی، از مشاوران املاک زخم خوردهاند، که املاکی بودن ترامپ و ویتکاف رو علامتی میدونند از مناسب بودن اونها برای مذاکره و معامله با آخوند جماعت. چون پیشفرض همگی اینه که: «اینها هر عیبی داشته باشند، کلاه سرشون نمیره، و دست خالی بیرون نمیان».
مردم به دو نکته مهم توجه ندارند.
اول اینکه ترامپ و دوستانش اصلا در املاک موفق نبودن، و خیلی وقتها ضرر کردند. هرکس وارد این بیزینس شده، لزوما مثل اون املاکی که سر شما رو بریده نیست. یک دلیل اینکه وارد سیاست شدند این بود که قاعده بازی رو تغییر بدن، چون داخل قواعد موجود نمیتونستند همیشه برنده معاملات باشند. در حالی که خیلیهای دیگه داخل همون قواعد داشتند پشت سر هم برنده میشدند (ترامپ هیچوقت یک جمهوریخواه نبود و نیست. مشکلش با دموکراتها این بود که مقرراتی که وضع میکردند مانع پول چاپ کردن از املاک و بقیه روشهای آسان پول درآوردن میشد).
دوم اینکه شرایط بده بستانهای سیاسی، متناظر شرایط معاملات املاک نیست. در معامله املاک، خریدار از خیلی چیزها خبر نداره، مثل اینکه ملک مورد معامله واقعا ارزش داره یا نه، یا بعدا در اطرافش چه پیش خواهد اومد. و فروشنده، فاقد چربزبانی لازم برای متقاعد کردن خریدار مردده. این فاکتورها در تقابلات سیاسی و امنیتی، وجود ندارند. مثلا چیز مجهولی برای جمهوریاسلامی وجود نداره. اسراییل هم نیاز به چربزبانی و متقاعدسازی نداره.
همچنین در معاملات تجاری، هیچکس هدفی غیر از دستاوردهای قابل اندازهگیری، که یعنی سود بیشتر، نداره. اما در تقابلات سیاسی، ممکنه غیر از دستاوردهای قابل اندازهگیری، دنبال اهداف غیرقابل اندازهگیری، مثل ایدئولوژی، باشند. که در مورد ایران قطعا هستند. و از قضا یک املاکی با چنین موقعیتهایی کمتر آشناست و درک ناقصتری ازشون داره. چون هیچوقت ندیده که یکی از طرفین معامله، ضرر خودش رو بخواد.
هم ایرانی عاصی، و هم اسراییلی خسته، زیادی روی معاملهگر بودن ترامپ و اطرافیانش حساب کردهاند، و به زودی مأیوس خواهند شد.
مردم به دو نکته مهم توجه ندارند.
اول اینکه ترامپ و دوستانش اصلا در املاک موفق نبودن، و خیلی وقتها ضرر کردند. هرکس وارد این بیزینس شده، لزوما مثل اون املاکی که سر شما رو بریده نیست. یک دلیل اینکه وارد سیاست شدند این بود که قاعده بازی رو تغییر بدن، چون داخل قواعد موجود نمیتونستند همیشه برنده معاملات باشند. در حالی که خیلیهای دیگه داخل همون قواعد داشتند پشت سر هم برنده میشدند (ترامپ هیچوقت یک جمهوریخواه نبود و نیست. مشکلش با دموکراتها این بود که مقرراتی که وضع میکردند مانع پول چاپ کردن از املاک و بقیه روشهای آسان پول درآوردن میشد).
دوم اینکه شرایط بده بستانهای سیاسی، متناظر شرایط معاملات املاک نیست. در معامله املاک، خریدار از خیلی چیزها خبر نداره، مثل اینکه ملک مورد معامله واقعا ارزش داره یا نه، یا بعدا در اطرافش چه پیش خواهد اومد. و فروشنده، فاقد چربزبانی لازم برای متقاعد کردن خریدار مردده. این فاکتورها در تقابلات سیاسی و امنیتی، وجود ندارند. مثلا چیز مجهولی برای جمهوریاسلامی وجود نداره. اسراییل هم نیاز به چربزبانی و متقاعدسازی نداره.
همچنین در معاملات تجاری، هیچکس هدفی غیر از دستاوردهای قابل اندازهگیری، که یعنی سود بیشتر، نداره. اما در تقابلات سیاسی، ممکنه غیر از دستاوردهای قابل اندازهگیری، دنبال اهداف غیرقابل اندازهگیری، مثل ایدئولوژی، باشند. که در مورد ایران قطعا هستند. و از قضا یک املاکی با چنین موقعیتهایی کمتر آشناست و درک ناقصتری ازشون داره. چون هیچوقت ندیده که یکی از طرفین معامله، ضرر خودش رو بخواد.
هم ایرانی عاصی، و هم اسراییلی خسته، زیادی روی معاملهگر بودن ترامپ و اطرافیانش حساب کردهاند، و به زودی مأیوس خواهند شد.
درباره تأثیر شبکههای اجتماعی روی کاهش اعتماد به نفس، مخصوصا تا جایی که مربوط به ظاهر بدنی میشه، اغراق کردهاند. یه شبکه اجتماعی هم اون بیرون وجود داره، در ارتباطات فیزیکی بین مردم با هم. مسابقه برای قشنگ بودن رو دارند اون بیرون میبینند، و تحت فشارش قرار میگیرند، نه لزوما در اینترنت.
اما نقص بدنی یه دریچه فراره. برای شبیهسازی موفقیت. این فشار از دیگران رو میپذیرند، چون میدونند که میشه توش موفق شد. کافیه مقداری پول خرج کرد. وقتی موفقیتهای دیگه یا از سمت فضای جامعه، و یا از سمت ناتوانی شخصی، غیرقابل دسترسند، به اونی که در دسترسه چنگ زده خواهد شد.
اما نقص بدنی یه دریچه فراره. برای شبیهسازی موفقیت. این فشار از دیگران رو میپذیرند، چون میدونند که میشه توش موفق شد. کافیه مقداری پول خرج کرد. وقتی موفقیتهای دیگه یا از سمت فضای جامعه، و یا از سمت ناتوانی شخصی، غیرقابل دسترسند، به اونی که در دسترسه چنگ زده خواهد شد.
شرکتی که درباره هوش مصنوعی به شرکتها مشاوره میده، و بشون میگه نجنبید دهنتون سرویسه، از مجموع همه استارتاپهایی که رو خود هوش مصنوعی کار میکنند بیشتر درآمد داره.
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
Anarchonomy
لیبرتارینها هم گرفتار پلاکاردیسم بودند. که هر مسئلهای وجود داره یه پلاکارد بیاریم بالا که «دولت خر است». نصف راستگراهای نسل جدید آمریکا تحت تأثیر پلاکاردهای اینها قرار گرفتن. و نتیجه این تأثیرپذیری، شد گرایش به Disruption for the sake of disruption یعنی…
لیبرتارینها از «دولت خر است» رسیدند به اینکه «حالا ممکنه دولت به صورت کاملا آدمرباطور خفتت کنه و بفرستدت مغولستان.. دنیا که به آخر نمیرسه، برمیگردی دوباره».
نه تنها لیبرتارینها، که اون مدافعان حمل اسلحه که میگفتند «اسلحه برای اینه که اگه دولت خیلی شرارت کرد از خودمون دفاع کنیم» هم به خفت ماستمالی وضع موجود افتادن.
وقتی به چیزهایی که میگی اعتقاد نداشته باشی، یه روزی حتما به این خفت میفتی.
نه تنها لیبرتارینها، که اون مدافعان حمل اسلحه که میگفتند «اسلحه برای اینه که اگه دولت خیلی شرارت کرد از خودمون دفاع کنیم» هم به خفت ماستمالی وضع موجود افتادن.
وقتی به چیزهایی که میگی اعتقاد نداشته باشی، یه روزی حتما به این خفت میفتی.
یه مصاحبه قدیمی تو یوتیوب هست، از پیرمرد پیرزنهای روس میپرسه ارزش زندگی تو چیه؟ هیچکدومشون نمیتونند جواب بدن. بعضیهاشون حتی دچار استرس میشن از شنیدنش. تو کامنتها نوشتن اینها انقدر درگیر بقا بودن که به معنای زنده بودن فکر نکردن هیچوقت و وقتی یهو کسی ازشون این سوال رو میپرسه شوکه میشن. دیفالت ذهنشون اینه که باید سگدو زد و زنده موند دیگه، مگه باید کار دیگهای میکردیم؟
هیچکس ملامتشون نمیکنه. در حالی که باید ملامت بشن. مردی که تا شصت سالگی به اینکه چرا باید زندگی کنه فکر نکرده، باید ملامت بشه. دقیقا آدمهای فقیر که دستاشون از خشکی مثل پوست درخت شده، باید ملامت بشن. و چون نمیکنیم، زنجیره آدمهای «فقط زنده» ادامه پیدا میکنه.
هیچکس ملامتشون نمیکنه. در حالی که باید ملامت بشن. مردی که تا شصت سالگی به اینکه چرا باید زندگی کنه فکر نکرده، باید ملامت بشه. دقیقا آدمهای فقیر که دستاشون از خشکی مثل پوست درخت شده، باید ملامت بشن. و چون نمیکنیم، زنجیره آدمهای «فقط زنده» ادامه پیدا میکنه.
این یه جور بهانهجویی برای پذیرفتن شره، نه برای بالا قرار دادن ارزش جان انسانها.
معیار باید عقل باشه، نه هزینه انسانی. اگه معیار عقل بود هزینه هم میاد پایین. اگه معیار عقل نبود، حتی اگه خیلی مواظب باشی هم باز هزینه به سمت حداکثری شدن پیش میره. مشکل هفت اکتبر این نبود که آدمهای زیادی به کشتن میداد. مشکلش این بود که در ضدیت با عقل و محصول یک جنون قدیمی بود. طراحانش هم به این عقل ستیزی افتخار میکنند.
اگه عقل حکم کنه که باید هیتلر رو ترور کرد، باید انجامش داد، حتی اگه به خاطرش چندنفر از آدمهای ارزشمند فدا بشن. همونطور که عدهای اینکار رو کردند، و موفق نشدند و اعدام شدند. با اینکه کارشون نتیجه نداشت، کار درستی بود. کار پرریسک اونها بود که ارزش جان انسانها رو بالاتر قرار میداد.
معیار باید عقل باشه، نه هزینه انسانی. اگه معیار عقل بود هزینه هم میاد پایین. اگه معیار عقل نبود، حتی اگه خیلی مواظب باشی هم باز هزینه به سمت حداکثری شدن پیش میره. مشکل هفت اکتبر این نبود که آدمهای زیادی به کشتن میداد. مشکلش این بود که در ضدیت با عقل و محصول یک جنون قدیمی بود. طراحانش هم به این عقل ستیزی افتخار میکنند.
اگه عقل حکم کنه که باید هیتلر رو ترور کرد، باید انجامش داد، حتی اگه به خاطرش چندنفر از آدمهای ارزشمند فدا بشن. همونطور که عدهای اینکار رو کردند، و موفق نشدند و اعدام شدند. با اینکه کارشون نتیجه نداشت، کار درستی بود. کار پرریسک اونها بود که ارزش جان انسانها رو بالاتر قرار میداد.
اسناد درز داده شده از تسلا نشون میده مدیران ارشد شرکت به دنبال تولید مدل ۲ بودند که با ۲۵ هزار دلار قیمت بفروشند. اما ایلان ماسک مخالفت کرده چون میخواسته پروژه روبوتاکسی رو جلو ببره. از جر و بحثها مشخصه که ماسک دو اشتباه بزرگ در پیشبینی بازار داشته. اول اینکه فکر نمیکرده از مدل Y انقدر استقبال بشه، و دوم اینکه فکر امروز رو نمیکرد که اگه یه سواری ارزانقیمت تو سبد داشت، وضع شرکت به مراتب بهتر میبود. اما مهم اینه که اهمیت نمیداده که اشتباه کنه. چون برای مدیران خودش اینطور استدلال میکرده که من میخوام رو مرحله بعدی کار کنم، اینکه مثل بقیه خودروسازها یه سبد از محصولات داشته باشم و همونارو هر سال یه ذره بهبود بدم، هدف من نیست. بذارید این کار رو بقیه انجام بدن. مشخصه که مشکل مدیرها صرفا با جنبه فنی خودرانسازی کامل خودرو نبوده. با فرض اینکه موفق خواهند شد انجامش بدن، به ماسک هشدار میدن که اینکار باعث میشه بازار خودمون کوچکتر بشه. چون اگه قرار باشه بیشتر مردم با تاکسی خودکار جابجا بشه، معنیش اینه که بیشتر مردم دیگه ماشین نمیخرن. اما برای ماسک مهم نبود چه اتفاقی برای فروش و سرمایهگذارها میفته. تنها چیزی که براش مهم بود و هست که
خودش متولی انجام
The next big thing
باشه.
این یک شهوت مختص مردان نیست. ولی مردان زیادی گرفتار این شهوت هستند. لازمه بیش ازین خودمون رو گول نزنیم و حساب زرنگی و هوش رو ازین شهوت جدا کنیم. لازمه اعتراف کنیم که داریم مردهای بیماری تحویل جامعه میدیم، که نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند، و دقیقا چون نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند نمیتونند در نقش منجی فرو نرن. ما داریم مردهایی میسازیم که هر کدوم به اندازه قابلیتها و اختیاراتش، میخواد بتمن باشه و دنیا رو نجات بده، و اصرار داره که این نجات به نام خودش ثبت بشه؛ که در ادامه به اندازه دخالتهایی که انجام داده و افکتهایی که ایجاد کرده، به دیگران آسیب میزنه.
ما در فقر شدید مرد خوب هستیم و این داره همهچی رو خراب میکنه.
خودش متولی انجام
The next big thing
باشه.
این یک شهوت مختص مردان نیست. ولی مردان زیادی گرفتار این شهوت هستند. لازمه بیش ازین خودمون رو گول نزنیم و حساب زرنگی و هوش رو ازین شهوت جدا کنیم. لازمه اعتراف کنیم که داریم مردهای بیماری تحویل جامعه میدیم، که نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند، و دقیقا چون نمیتونند خودشون رو مرکز عالم نبینند نمیتونند در نقش منجی فرو نرن. ما داریم مردهایی میسازیم که هر کدوم به اندازه قابلیتها و اختیاراتش، میخواد بتمن باشه و دنیا رو نجات بده، و اصرار داره که این نجات به نام خودش ثبت بشه؛ که در ادامه به اندازه دخالتهایی که انجام داده و افکتهایی که ایجاد کرده، به دیگران آسیب میزنه.
ما در فقر شدید مرد خوب هستیم و این داره همهچی رو خراب میکنه.
هیاهویی که درباره میکروپلاستیکها در خون و حتی مغز انسان ایجاد شده من رو یاد بحثی که یه زمانی با یک دوست مذهبی داشتم انداخت. بش میگفتم «اگه جلوی من گوشت خوک بذارن نمیخورم، نه برای حکم شرعیش، بلکه چون بچه خاورمیانهم و ما چندهزار ساله که اینجا لب به این گوشت نزدیم و وقتی ادامه دادن یه سنت ضرری به کسی نمیزنه چرا ادامه ندیم؟ ولی اینی که میگید نجسه و کثیفه و آلودهست و فلان، باید یه جوری خودش رو نشون میداد تا الان و مردم تو کشورهایی که گوشت مصرفی شماره یکشون خوکه همه باید میچپیدن تو بیمارستانها، ولی برعکسه و این ماییم که گرفتار دوا درمونیم». چون حالا هم همین رو میشه به اینهایی که خیلی نگران ذرات پلاستیک تو خون هستند، گفت: اگه وجود پلاستیک تو بدن خیلی بده، تا الان باید دخل هممون میاومد، و اتفاقا هرچی اطلاعات بیشتر بدست میاد و معلوم میشه این ذرات تقریبا در همه ارگانهای بدن در گردشند، و مدتهاست که این قضیه در جریان بوده، نشون میده که چقدر پلاستیک با بدن انسان سازگاره. البته از الان نمیشه نظر قطعی داد، و شاید بعدها معلوم بشه یه افکتهای منفی داره (که به نظرم اختلالات هورمونی گزینه محتملی هستند) و قطعا عقل حکم میکنه تا همهچیز مشخص نیست کارهای پیشگیرانه انجام داد. اما تا همینجاش هم فاجعهای رخ نداده. اینکه مردم سعی میکنند این پدیده رو به گرفتاریهای مدرن ربط بدن، نشون میده که ذهن مردم چطور کار میکنه. هنوز هیچ شواهدی در کار نیست یکی میگه «نکنه بیماریهای خودایمنی که زیاد شده ازینه؟» اون یکی میگه «نکنه آلزایمر که زیاد شده ازینه؟» اون یکی میگه «نکنه اماس که زیاد شده ازینه؟». تصور اینه که چیزهایی خارجی که قبلا وارد بدن میشدند، بیآزارند، و فقط چیزهای خارجی که جدیدا وارد بدن میشن خطرناکند! که یه جور «جدیدهراسی» حساب میشه. یکی نیست به اینها بگه فعلا شما الان در سال ۲۰۲۵ میری هند، با اسهال برمیگردی. چون اونجا میکروبی وارد بدنت شده که بدنت نمیدونه باش چیکار کنه. این چیز خارجی کاملا قدیمی داره جونت رو تهدید میکنه، یا پلاستیک؟ هرروز داره کشفیاتی جدید بدست میاد که خیلی از سرطانها منشأ ویروسی دارند. ویروسهایی که خیلی قدیمیاند. هرروز داره بیشتر معلوم میشه که اتفاقات ناگواری که برای مغز رخ میده، یه ربطی به ترکیب باکتریایی روده داره. اینها همه چیزهایی هستند که از خارج وارد بدنت شدهاند و به نظر نمیاد خیلی نگرانشون باشی.
وقتی به این طرز کار ذهنی دقت میکنی، خیلی از رفتارهای دیگه هم توضیح داده میشه. مثل این واقعیت که بازار محصولات «نئو سلامت» چند برابر بازار چیزهای اصطلاحا «شیمیایی» شده.
وقتی به این طرز کار ذهنی دقت میکنی، خیلی از رفتارهای دیگه هم توضیح داده میشه. مثل این واقعیت که بازار محصولات «نئو سلامت» چند برابر بازار چیزهای اصطلاحا «شیمیایی» شده.
فرانک دیکاتر، تاریخنگار هلندی، در جواب به این سوال که چرا باید برامون مهم باشه که چین تایوان رو اشغال نکنه، گفت «برای اینکه نظام چین جوریه که اگه ببینه چیزی مانعش نیست بازم میاد جلو». که موافق نیستم باش. این نظام روسیهست که اینجوریه، و برای همین اینکه اجازه دادن اوکراین رو اشغال کنه یه اشتباه تاریخی بود. اما فرض میکنیم که در مورد چین باش موافقیم و فرض میکنیم مسئله روسیه وجود نداره. سوالی که من دارم اینه که: چرا همین منطق رو درباره یهودستیزی به کار نمیگیرید؟ وقتی ما میگیم مشکل مسلمانان اشغال زمین نیست، مشکلشون کشته شدن بچهها نیست، مشکلشون اختلافات مرزی و محاصره اقتصادی نیست، بلکه آرمان شون بیرون کردن یهودیهاست؛ منظورمون اینه که حتی اگه موفق بشن یهودیها رو از این منطقه بیرون کنند، نمیگن خب، قدس آزاد شد و به هدف رسیدیم و تمام! بعدش میگن یهودیها باید از اروپا هم اخراج بشن! همین الان به خونه فرماندار یک ایالت شما حمله کرده و قصد آتش زدن خونهش رو داشتن، به این بهانه که مسئول بمباران غزهست، اما این کار رو با بقیه سیاستمداران آمریکایی انجام نمیدن. چون اینه که یهودیه.
اسلامگراها آلردی اومدن جلوتر.
اسلامگراها آلردی اومدن جلوتر.