Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
در روزی که در چین به نام روز مجردها نام گرفته و فروشگاه‌های آنلاین مثل علی‌بابا تخفیف‌های چشمگیر میدن، حدود ۲۵ میلیارد دلار حجم فروش امسال بوده.. در حالی که در رویدادی مشابه در آمریکا یعنی بلک‌فرایدی و سایبرماندی جمعا به زحمت به ۱۲ میلیارد دلار رسید. این یک جنون خرید و پول خرج کردنه که حتی مصرف‌گراترین کشور جهان هم به گرد پاش نمیرسه.
پروفسور مایکل پتیس تو این مقاله توضیح مفصلی داده که این روز مجردها ناگهان از کجا پیداش شد و چطور شد که به اینجا رسید.
به قول ایشون تحولی که چین در سی سال گذشته به خودش دیده از لحاظ اقتصادی و صنعتی و اجتماعی، یک ترانزیشن عادی نبوده، بلکه به تعبیر من یک نوع زلزله بوده که گذشته چین رو با خاک یکسان کرده و یه چین نوین بوجود آورده، لذا ما شاهد عمیق‌ترین تفاوت بین نسلی در کل جهان و در کل تاریخ بشر بین جوانان چین و پدر و مادران‌شون هستیم. که این بدعت نسل نو، که به شکل یک انفجار فرهنگی رخ داده، به قدری غریبه که تقریبا همه رو دچار خطا کرده. ناظر غربی از شهروند چینی انتظار داره یه آدم شرقی ببینه. و مثلا اگه وارد موسیقی شده، شرقی بنوازه. و اگه هم خواست ضدسنت باشه، یک موسیقی اعتراضی علیه دولت باشه. در حالی که جوان چینی نه کاری با سنت چینی داره، و نه حوصله درافتادن با دولت! ازون طرف دولت، و نسل سالخورده هم چنان دچار عدم هضم این بدعت هستند که اون‌ها رو نالایق، خائن، و یا بی‌هویت می‌بینند. اما قدرت این موج چنان بالاست که مجبورند باش کنار بیان، تا جایی که حتی خود حکومت وارد این جو شده. هرچند که مثل بقیه حکومت‌های توتالیتر تلاش می‌کنه جریان رو به سمتی که به نظر خودش مطلوب‌تره ببره، اما مثل همه حکومت‌های مشابه، ناکام مونده.
در این فرهنگ نو، ازدواج دیگه یه ارزش نیست، یه موفقیت هم نیست. تنهایی یک نوع فلاکت نیست، بلکه یک نعمته که باید بابتش جشن گرفت! باید برای «خود» هدیه خرید، باید برای خود، پول‌پاشی کرد. یک نوع جدیدی از فردیت، که مختص چینه، و با پول‌محوری احاطه شده. اما در انتها اشاره می‌کنه که این اقتصاد حباب داره و بالاخره یه جایی بادش گرفته میشه.‌ و ازونجایی که این فرهنگ نوظهور خودشو گره زده به پول، در اون روز به دیوار خواهد خورد.

نویسنده البته با این که آشنایی زیادی با چین داره و ما نمی‌تونیم به راحتی بش بگیم «نه تو نمی‌دونی چه خبره واقعا»، اما مثل خیلی از تحلیلگران بک‌گراند فلسفی نداره و بیشتر نگاه اقتصادی-اجتماعی داره. اون چیزی که قاعدتا باید بش می‌پرداخت اینه که چین، دچار فروریزش فلسفی شده. این فروریزش با یأس فلسفی فرق داره. آدم مأیوس کسیه که از یافتن جواب برای سوال‌های خودش ناامید شده. اما کسی که فلسفه براش فروریخته، دیگه هیچ سوالی نداره! نسل نو چینی، دیگه براش سوال نیست که چرا زنده‌م؟ مسیح و کنفوسیوس و کانت هر سه به یک اندازه براش بی‌معنی هستند. در چنین فضای «بی‌سوالی»، این سرگرمیه که اصالت پیدا می‌کنه. سرگرمی با تکنولوژی، سرگرمی با هنر، سرگرمی با پول، و سرگرمی با «خود». سری که سوال نداره، فقط میشه گرم کرد.


https://carnegieendowment.org/chinafinancialmarkets/77714
4
Anarchonomy
Photo
نتایج سرشماری جدید آمریکا نشون میده در طی هفت سال حدود ۴۵۰هزار نفر از ساکنین سه ایالت نیویورک، ایلی‌نوی و کالیفرنیا ازین ایالت‌ها خارج و به ایالت‌های جنوبی آمریکا کوچ کردند، که بیشترین میزبانی هم به عهده فلوریدا و تگزاس بوده.
یکی از مهم‌ترین دلایلش گرون بودن مسکن و هزینه‌های زندگی در این سه ایالته، که مهم‌ترین دلیل اون گرونی هم قوانین دست و پا گیریه که ایالت‌های آبی (دموکرات) وضع کردند. یعنی با یک تناقض جالب مواجهیم: لیبرال‌ها به حزبی رأی میدن که این قوانین رو بیشتر و سختگیرانه‌تر می‌کنه، بعد با اون قوانین زندگی می‌کنند و می‌بینند خیر، قابل تحمل نیست، بعد جمع می‌کنند میرن جایی که قوانین شل‌تری داره! بعد وقتی ساکن ایالت جنوبی شدند، دوباره به حزبی رأی میدن که اون قوانین سختگیرانه رو اونجا هم اعمال کنه! مثل کسی که به فندق حساسیت داره اما نمیدونه چرا تنش میخاره. هی به خوردن فندق ادامه میده، و هی تنشو میخاره تا جایی که همه‌جا رو زخم می‌کنه‌. بی‌جهت نیست که راستی‌ها میگن «لیبرالیسم یک ناهنجاری روانی است». اما همشون دموکرات نیستن، بلکه ازینکه در اون مکان‌ها نمیشه دموکرات‌ها رو شکست داد خسته‌اند. مهاجران خارجی دارند هجوم میبرند به نیویورک و سانفرانسیسکو. و اهالی نیویورک و سانفرانسیسکو دارند هجوم میبرند به سمت تگزاس! بومی‌ها یه چیزایی دستگیرشون شده که اون خارجی تازه رسیده ازش مطلع نیست.

علی‌ایحال، همونطور که قبلا گفتم فدرالیسم یک لابراتوآر زنده‌ست، که انواع ایده‌ها در سطح محلی آزموده میشه، و ملت آزاد خواهند بود که بر حسب نتایج بدست اومده تصمیم بگیرند.
روزی روزگاری یکی از بچه‌‌ارزشی‌های پایگاه رو دیدیم که سر در گریبان فرو برده و حرف نمی‌زنه. یعنی حرف می‌زد اما باید با موچین کلمات رو از حلقش بیرون می‌کشیدیم. اگه هم مجبور بود جواب بده با حداقل کلمات ممکن جواب می‌داد. گفتیم چه شده است آخر؟ مریض شده؟ کس و کارش مرده‌اند؟ عاشق شده؟.. تا اینکه کاشف بعمل اومد حضرت آقا مشغول تکمیل معلومات قرآنیش بوده که به یک حدیث برخورده که میگه مومن چند نشانه دارد، فلان است و فلان است و فلان است و کم حرف می‌زند! این هم یهو سوئیچ کرده بود روی مود سایلنت تا نشانه‌ای از نشانه‌های مومنین پیدا کنه‌ (بیراه نیست اگه روی جلد کتب حدیث لیبل بزنند: دور از دسترس اطفال قرار گیرد). گفتم پسرجان، نشانه ماشین آفرود اینه که شاسی‌اش بلند است، حالا شاسی پراید رو بکشیم بالا میشه ماشین آفرود؟

حالا دوچرخه‌سواری شهردار تهران هم تکرار همون داستانه. «مسئولان سیستم کارآمد، با دوچرخه به سر کار می‌روند. پس اگر با دوچرخه به سر کار برویم، سیستم کارآمد خواهد شد!»*. ابلهان گمان می‌کنند با کپی‌برداری نشانه‌ها، میشه اصل مطلب رو تغییر داد، و عده‌ای ابله‌تر گمان می‌کنند باید همین کپی‌برداری رو هم غنیمت شمرد، چون کاچی بهتر از هیچی! در حالی که حتی کاچی هم در کار نیست. در تهران گرفتن پروانه ساخت گاهی تا ۶ ماه طول می‌کشه که صدها امضاء لازم داره. تونل وحشتی از فساد که باید فقط با جیبی پر از پول باج ازش عبور کرد. حالا چه فرقی داره با بی‌ام‌و بری باج بگیری یا با قاطر؟! در سیستم کارآمد و شفاف، شما با فقط چند کلیک بر روی یک نقشه پویا می‌تونید بفهمید چه کسانی جواز ساخت گرفتند، چقدر پرداخت کردند، ساخت رو به چه شرکتی سپردند، سازنده چقدر دستمزد گرفت. وقتی قراره نه فقط شهروند عادی، که وقتی حتی خبرنگار پرسید فلان برج را دارد چه کسی و با چه اجازه‌ای میسازد، بش اس‌ام‌اس بدن که «مواظب خودت باش»، چه فرقی داره که مسیج رو از توی بی‌ام‌و بفرستند یا از پشت قاطر؟
هروقت آقای حناچی اومد گفت مثلا فرآیند اخذ پروانه رو رسوندم به یک ماه، اونوقت میشه درباره «تغییر» حرف زد.
-----------
*حالا بگذریم که خود نشانه‌ها رو هم درست نمی‌فهمند. سیستم انگلستان هم کارآمده اما مسئولانش چندان علاقه‌ای ندارند که مثل همسایگان شمالی خودشون رو بمالند به مردم. دموکراسی این کشور از قدیم گره خورده به اعیان و طبقه لردها‌ (که هنوز که هنوزه مجلس خودشون رو دارن) و این لردها از همون قدیم خودشون رو دور از عوام نگه می‌داشتند. کافیه به فاصله‌ای که قلعه‌های نجیب‌زادگان با مناطق مسکونی داره نگاه کنید. در حالی که وایکینگ‌ها به طور تاریخی قائل نبودند به این طبقه‌بندی، و وقتی کسی رو به عنوان رییس می‌‌پذیرفتند حتما بش یادآوری می‌کردند که «غیر ازینکه تصمیم نهایی رو تو می‌گیری، در بقیه موارد با هم برابریم!». البته مطرح کردن این پس‌زمینه‌های تاریخی و فرهنگی در فضایی چنین آلوده به مردم‌فریبی، یک‌جور اضافه‌کاری بی‌نتیجه به نظر میاد.
3
تلویزیون رسمی مملکت در پربازدیدترین ساعت شب، در اخبار سراسری، گزارشی پخش می‌کند درباره پیگیری قیمت یک بطری شیر! که مسئولان رسیدگی نکرده‌اند! گویی هنوز در دوره ایلخانی هستیم و حاکم باید گرانفروش را چوب بزند! چون باید ۴۱۰۰ تومن می‌بود، ولی ۴۳۰۰ قیمت خورده. چیزی که همین سال قبل ۲۸۰۰ بود! یعنی یک و نیم برابر شدنش طبیعی بود، فقط این دویست تومن آخر کار غیرطبیعی است و حاکم ایلخانی باید ورود کند به ماجرا! آن هم در چه بازاری؟ بازاری که سهم بزرگی از آن دست تولیدکننده‌های خصولتی است که درآمدشان می‌رود در جیب خود حاکم ایلخانی!
البته حکمای ایلخانی حتما در قبور مبارک به خود پیچیدند ازین جسارت من در مقایسه. چون جنازه‌ی آن‌ها هم ایران را بهتر ازین اداره می‌کرد که یک سطل ماست بشود National Crisis.
4
اونچه که در این پست کانال ارزیابی شتابزده درباره تعطیلی کارخانجات جنرال‌موتورز نگاشته شده، خلاصه‌ایه از چیزی که در رسانه‌ها میشه پیدا کرد، لذا بابت «ترجمه» می‌تونید از ایشون تشکر کنید، ولی در «معنا» حقیقتا یک شتابزدگی در ارزیابیه!
خیلی سعی میشه تا در ذهن‌تون تثبیت کنند که تفاوت بنیادی هست بین سیاستمدار و اقتصاددان. اما نباید فریب این پروپاگاندا رو خورد. این‌ها دو روی یک سکه هستند، با این فرق که سیاستمدار بلده مردم رو قانع کنه، و اقتصاددان بلده بقیه اقتصاددان‌ها (که احتمالا هم‌کلاسی بودند) رو قانع کنه! مخاطب‌شون و زبان‌شون فرق داره، وگرنه هر دو به یک اندازه میتونن شارلاتان باشند.

وقتی که اوباما در زمان بحران مالی، به توصیه به اصطلاح «کارشناسانی که از اعداد و ارقام سر درمیارن» پول هنگفتی از بیت‌المال رو خرج جنرال‌موتورز کرد تا از ورشکستگی نجات پیدا کنه (و چون دموکرات بود اون روزها هی یادآوری نمی‌کردند که سیاستمدار «منطق بازار» حالیش نیست و می‌خواد دستوری و زورکی بنگاه اقتصادی رو زنده نگه داره!) این شرکت نگفت بابا فایده نداره چه اصراری داری؟ موقعِ پولِ مفت گرفتن، کاری به اعداد و ارقام ندارند. اما وقتی پولی در کار نیست و همزمان ازشون درخواست میشه کارگران رو بیکار نکنند، ناگهان حرف از «جبر» اعدام و ارقام می‌زنند!

واقعیت اینه که گران شدن فولاد به خاطر تعرفه‌های جدید، فقط و فقط یک بهانه‌ست. این فولاد گران‌تر رو دارند بقیه خودروسازان هم استفاده می‌کنند، یعنی رقبای جنرال‌موتورز، که وضع‌شون اصلا به این بدی نیست. علاوه بر این، مشکل این شرکت خیلی قبل‌تر ازین جنگ تعرفه‌ای وجود داشت. در حوزه وانت، هیچوقت نتونست سایه اف۱۵۰ فورد رو از روی خودش دور کنه، و در حوزه سواری، هیچوقت نتونست جایگاه تویوتا کمری و هوندا سیویک رو بگیره. شما با همون پولی که می‌شد باش کمری بخرید، می‌تونستی یک سواری شولت بخری، اما چیز بیشتری گیرت نمی‌اومد، بلکه یه سری فیچرها رو هم از دست می‌دادی. و همه این‌ها در شرایطی بود که از لحاظ پایایی قطعات، خدمات پس از فروش، و تصور مشتری از کیفیت، هیچ اقدام جدی انجام نشد. وقتی نتیجه کار تعطیلی کارخانه باشه، فرقی نداره پشت‌ میز ابلهی مثل بذرپاش نشسته بوده باشه، یا فارغ‌التحصیل هاروارد. اگه ترامپ می‌گفت غیرممکن رو ممکن کنید، بله می‌شد بش خرده گرفت. ولی حرفش اینه که «ممکن بود. شما بی‌عرضه‌اید».

ترامپ از جنرال‌موتورز عصبانی است چون بهترین حمایت‌ها رو دریافت کرد اما یک مشت بی‌عرضه هدایتش کردند. و اقتصاددان‌ها، کارشناسان، همه‌چیزدانان، خبرگان، و خبرنگاران، از ترامپ عصبانی‌اند، چون حقیقت ناشایسته بودنشون رو فریاد زده.
زمانی در چین، وقتی دولت می‌خواست یک کارخانه رو احیاء کنه، یک نفر رو منصوب می‌کرد به عنوان مدیر و بش می‌گفت «اگه اینجا سرپا شد، ثروتمندت می‌کنیم، و اگه شکست خورد، باباتو درمیاریم». روش اخلاقی بود؟ خیر. ولی در موارد بسیاری خیلی خوب جواب داد. چون عقلشون می‌رسید که راهبر سیستم باید در ریسک شریک باشه. مدیر اتوکشیده‌ای که اگه کارخونه تعطیل بشه یا نشه، همچنان میلیونر یا میلیاردر خواهد بود، براش فرقی نداره چه اتفاقی بیفته. بعد وقیحانه طلبکار هم هست که «نه نمی‌شد کاری کرد، شما حالیتون نیست این چیزا».
مشابه همین وضع در مورد جنرال‌الکتریک هم در جریانه. برندی که همه رو سگ‌جونی یخچالش شرط می‌بستند. اما امروز چه کسی آشپزخونه‌های دنیا رو پر کرده با یخچال‌های شرکتش؟ یه چینی که می‌ترسیده باباشو دربیارن.



https://t.me/solseghalam/1495
4
آقای جلال‌پور معتقده چون در ایران جوان بیکار زیاد هست، شبکه‌های اجتماعی «حس فقر» بیشتری دارند ایجاد می‌کنند تا در بقیه کشورها.
لابد ایشون تصور می‌کنه اگه اینترنت به این سرعت همه‌گیر نمی‌شد در ایران، ایرانی‌ها الان انقدر احساس فقر نمی‌کردند.
اما توجهی به موضوع «یأس از ارتقاء» نداره. این خود نفس مقایسه نیست که یأس ایجاد می‌کنه. اتفاقا من ایرانی و یک جوان هم‌سن خودم در اسپانیا، هر دو داریم یک سلبریتی رو در اینستاگرام فالو می‌کنیم و هر دو داریم به یک اندازه در معرض زندگی لاکچری و ثروتی که در اختیارمون «نیست» قرار می‌گیریم. فرقی که وجود داره اینه که اون جوان اسپانیایی یا چینی میدونه که اگه یه ذره تکون بده به خودش درسته به اون نقطه از ثروت نخواهد رسید، ولی به نزدیکی اون نقطه خواهد رسید. اما جوان تیپیکال ایرانی، یک انسداد جلوی خودش می‌بینه. که این انسداد در دوره اخیر تشدید هم شده‌‌. این دیوار چیزی نیست که با شبکه‌های اجتماعی کشف شده باشه، بنابراین فرقی نداشت اگه تلگرامی وجود نداشت الان، این یأس همگانی از ارتقاء رفاهی-اجتماعی می‌تونست همینقدر شده باشه. نقش شبکه اجتماعی این بود که این دیوار رو به موضوع بحث و گفتگو و محتوا تبدیل کرد.



https://t.me/mohsenjalalpour/1197
3
این ناقص‌العقل رو می‌بینید؟ در بیو نوشته «ریاضی و معماری خواندم». می‌گفتند ما در علوم‌انسانی مشکل بنیادی داریم. نمونه‌های مثل این نشون میده حتی دانشکده‌های مهندسی، دانکی میده بیرون.
این «آمارهای دقیق مرکز پژوهش‌های مجلس» که میگه یک قسمتش اینه: رفتن از بچه پونزده ساله که به زور زنش دادن یا شوهرش دادن پرسیدن رضایت جنسی داری؟ اونم گفته الحمدلله! یا طلاق‌ها رو بررسی کردن دیدن کودکان متأهل کمتر طلاق می‌گیرن! هیچ‌کدوم از نوابغ هم به ذهنش نرسیده علتش اینه که بچه‌ای که ازدواجش دست خودش نبوده، جدا شدنش هم نمیتونه دست خودش باشه.
بعد از همه این‌ها نتیجه می‌گیره که ایرانیان سوئیچ کردن رو سنت‌ها! و از خودش نمی‌پرسه مگه چه اتفاقی افتاد در ۸۲ که سنتی که حداقل صدساله زیر فشار مدرنیته خرد شده ناگهان ققنوس‌وار از زیر آوار بلند شد؟ انگار تحولات اجتماعی مثل تغییرات اقلیمیه، بعد چند سال خشکسالی یه روز پا میشیم می‌بینیم داره همینجور بارون میاد! همینقدر خنده‌دار.
4
وای یه چیزی خوندم نهایت تقلیل‌گرایی و آدرس غلط بود. متأسفانه لینکش رو گم کردم. برای تأیید سیاست‌های کنترلی دولت چین در جهت «حفظ ثبات، به هرقیمتی»، نوشته بود جوانان ژاپنی دنبال استخدام در شرکت‌های بزرگ هستند و امنیت شغلی براشون از هرچیزی مهم‌تره، ولی جوانان چینی دوست دارند مستقلا بیزینس راه بندازن و حاضرند ریسک کنند، و این دلیلش اینه که نسل ژاپنی با بحران‌ها و رکودهای اقتصادی مواجه بوده و این روی روانش تأثیر گذاشته، در حالی که نسل چینی، سه دهه‌ست که فقط داره رشد و رونق می‌بینه! بعد نتیجه گرفته بود دخالت دولت چین هرچند اساسا درست نیست اما در دراز مدت مفیده! انگار هیچ تفاوت فرهنگی و تمدنی بین ژاپن و چین وجود نداشته و تفاوت‌ها از بیست و پنج سال پیش شروع شدن! انگار نه انگار چینی‌ها بیش از هزارسال پیش شرکت‌های تعاونی داشتند (چیزی که ما ایرانی‌ها هنوز تو روستاها نمی‌تونیم تشکیل بدیم و حفظش کنیم!). و انگار نه انگار که یه سر جاده ابریشم، چین بود! و این کشور همیشه پر بوده از تاجر و کارآفرین و کسب و کار کوچک مردمی و محلی.
به همین راحتی درباره رفتار «انسان» نظر میدن، اسم‌شون هم کارشناس اقتصاد کلانه!
3
سریع‌القلم چقدر دچار پراکندگی شده. شاید ذهنش پریشانه. یک صفحه درباره سنت خدمتگزاری در ژاپن و آریستوکراسی نوشته، که آخرش نتیجه بگیره باید بهمدیگه عشق بورزیم تا مملکت درست بشه! حالا اگه همینارو مشایی می‌گفت همین آقا مسخره‌ش می‌کرد (ازین لحاظ بازدهی پرفرمنس مشایی بالاتر هم هست، چون اون بدون اینکه به چهل پنجاه تا کشور سفر کرده باشه این اشعار رو می‌سرود).
حضرت استاد توجه نداره که ژاپن یک جامعه یکدسته. بنابراین خیلی کم پیش میاد که نخبگان سیاسی که سکان کشور رو در دست دارند بگن باید بریم به سمت راست، و مردم بگن نه باید بریم به چپ، یا کشور دو قطبی بشه (حالا بگذریم که نخبگان‌شون هم آدم‌حسابی‌اند. و دلیلش «عاشقی» نیست. دلیلش یک نظام ارزش‌گذاری خاصه که به کمر خم کردن در برابر «قدرت ملی» پاداش میده. یه روز اون قدرت، امپراطور بود، امروز دولته). الگوی ژاپن در جامعه ایرانی که شبیه آش رشته‌ست، غیرقابل اجراست.
و جالبه که امیرکبیر رو به عنوان مصداق این «حب‌الوطن» معرفی می‌کنه، که درسته کشتنش و نتونست تغییراتی که می‌خواست بوجود بیاره ولی مرد نکونامی بود که نمرد هرگز!
زهی خیال باطل. یک گمنام و حتی بدنام که نتیجه بگیره، برای وطن مفیدتر از دو هزارتا مرد نکونامه که پروژه‌هاشون نیمه کاره رها بشه. ما نیاز به آدمایی داریم که به خاطر کشور مثل گرگ بجنگند و برنده بشن. «شهید» کارمون رو راه نمیندازه، یه کلکسیون ازش داریم.‌

https://t.me/sariolghalam/152
5
یکی از مخالفان حمل اسلحه نوشته بود اگه بدونید شرکت‌ها چطور از اطلاعات شخصی کاربران استفاده می‌کنند تا خیلی دقیق رفتار آینده‌شون رو پیش‌بینی کنند حتما می‌دونید که شناسایی افرادی که ممکنه در آینده به روی مردم تیراندازی کنند براشون آب خوردنه! پس بهتره این کارو بکنند.
بعد یه پلیس در جواب نوشت: ما دقیقا همین کارو کردیم، جرائم رو برمبنای داده‌ها و آمار دسته‌بندی کردیم. حتی کلمه آمار تو اسم پروژه بود. اما به مذاق بعضی‌ها (خود شماها) خوش نیومد، و اسمشو گذاشتین «پرونده‌سازی نژادی»، که به ایست و بازرسی و تفتیش پایان داد. بعد تو میخوای با یه الگوریتم، یه کاشف علت احتمالی جرم درست کنی؟

استفاده از دیتا خوبه، فقط اگه در جهت ایدئولوژی چپ‌ها باشه. جالبه نه؟ بعد همین‌ها مخالفین خودشون رو به «ستیز با علم» متهم می‌کنند.
4
یک نمونه دیگه از هوچی‌گری چپ‌ها درباره مسائل نژادی. این‌بار علیه شرکت Rent A Center
بیزینس این شرکت، یک‌جور اجاره به شرط تملیک محصولات الکترونیکیه. میگه در طول دوره اجاره، یک ایکس‌باکس ۳۰۰ دلاری، برای اجاره‌کننده ۱۴۰۰ دلار میفته نهایتا! این یعنی طرف چهار برابر بیشتر میره تو قرض. و چون خیلی از مشتریانش سیاهپوستان فقیر هستند، این شرکت داره سیاهان رو در تله بدهی میندازه!
بعد این آقا خیلی قشنگ جواب داده که: «انداختن تقصیر افتادن تو بدهی به گردن این شرکت، مثل اینه که چاقی خودتو بندازی گردن مک‌دونالد». چون خیلی واضحه.. نمی‌خوای بیفتی تو بدهی؟ خب خودتو بدهکار نکن! اونم به خاطر یه وسیله الکترونیکی که دو سال دیگه از مد میفته.

و جالبه همین متهم کردن این شرکت به غرائض نژادی، خودش نژادپرستیه. چون داره تلویحا میگه سیاهپوست تیپیکال عقل درست حسابی نداره که، پس همونطور که نباید ظرف شکلات رو جلو بچه گذاشت چون برمیداره همشو میخوره، جلو اینا هم نباید هر امکاناتی برای تملک اجناس قرار داد، خر میشن میخرن!
3
ام‌آی‌تی، ۳۵ مبتکر زیر ۳۵ سالِ سال ۲۰۱۸ رو معرفی کرده، که خیلی‌هاشون چینی، یا هندی هستند (حتی دو تا ایرانی هم توشون هست).
هرچند که کارهایی که انجام دادند قابل تحسینه، اما هیچ‌کدوم انقلابی نیستند، ابعاد کوچکی دارند، بخشی از پروژه‌های بزرگ هستند، هوش چندان بالایی لازم ندارند و بیشتر روی نرم‌افزار متمرکز شدن. گویی قرار نیست حالا حالاها، انفجار استعداد که در نیمه اول قرن بیستم رخ داد رو دوباره ببینیم. از همه غم‌انگیزتر همون تمرکز بیش از حد روی نرم‌افزاره. درسته که نقش خیلی پررنگی داره در زندگی امروزی، اما ما همچنان در یک عالم مادی هستیم، و باید بیشتر ازین حرف‌ها در ابزار مادی پیش بریم. به زعم من هنوز یک نخبه باهوش کسیه که بتونه چیزهای مادی و ملموس بسازه. بهترین کدنویس دنیا هم باشی باید کفشی پات کنی که تو یه کارخونه با ده‌ها ماشین پیچیده ساخته شده، و غذایی بخوری که کاملا صنعتی تولید شده، و پشت میزی بشینی که از جنگل ده‌ها مرحله «صنعت‌گری» رو پشت‌سر گذاشته تا رسیده به اتاقت. چرا باید لازم بشه که بگیم: مهندسان و کارآفرینان عزیز، لطفا کمی هم به مادیات بپردازید؟! تناقض جالبیه که بشر امروزی در تفکر ماتریالیستی شده، اما از متریال داره فاصله می‌گیره.

https://www.technologyreview.com/lists/innovators-under-35/2018/
3
حقایقی از عملیات کربلای ۴ رو که منبع‌شون از داخل همین نظامه نقل کرده، و بش حمله کردند. بعد پیشنهاد میده بیایید مناظره کنیم اگه قبول ندارید!.. هیچ‌جای دنیا درباره اینکه تعداد کشته‌های یک عملیات چقدر بوده مناظره برگزار نمی‌کنند. اینجا همه‌چیز وسط دعوا تعیین تکلیف میشه. اما خود دعوا هم چیزی بیشتر از یک حاشیه سرگرم‌ساز نیست، چون چیزی رو تغییر نمیده، چون هیچ‌کس پاسخگو نیست که چرا ۵ هزارنفر در عرض دو سه ساعت به خاطر هیچ و پوچ کشته شدند که بیشترشون هم بچه بودند، و هیچ ساز و کاری وجود نداره تا مسئولین مربوطه رو به زور قانون به دادگاه کشوند. حداکثر جابجایی که صورت می‌گیره، بلندتر کردن ارتفاع هرم مظلومیت شهداست! که بشون مصونیت انتقاد هم داده. مصونیتی که من یکی قبولش ندارم.

اتفاقا، باید گفت شرم بر این به اصطلاح شهدا! که جان خودشون رو در اختیار نالایق‌ترین و بی‌کفایت‌ترین حاکمان تاریخ این سرزمین دادند که جرئت پیدا کنند که به راحتی خرجش کنند. هیچ پتکی بدون سندان کارایی نداره. شرم بر شهدا که انقدر خودشون رو مفت در اختیار خلیفه قرار دادند که قیمت خون ایرانی انقدر پایین بیاد که از ریخته‌شدنش هیچ باکی نداشته باشند. شرم بر شهدا که نقش «ابله مفید» رو بازی کردند و اسمش رو گذاشتند «خدمت به قرآن».

و شرم بر ما، که اجازه دادیم مسببان این قتل‌عام کودکان، در مسند خودشون باقی بمونند و هزار بار شرم بر ما که اسم نحس‌شون رو در برگه‌های رأی نوشتیم. یادتون هست شب انتخابات پشت شیشه ماشین‌ها نوشتند Hashemi 2005؟ چه کژطبع جانوری تبلیغاتچی قاتل ده‌‌هاهزار کودک و نوجوان میشه؟ شرم بر ما به خاطر حتی لحظه‌های خیلی کوتاهی که در ذهن‌مون تصور کردیم این‌ها گزینه بهتر هستند. شرم بر همه ما که از پدر و مادرمون خواستیم به خاطر ما شهریه دانشگاهی رو بپردازند که هدایتش به عهده این آدم‌کش‌ها بود. شرم بر ما به خاطر تمام فرصت‌هایی که میشد ازین‌ها ابراز انزجار کرد، و نکردیم. شرم بر ما که احاطه کثافات و تسلط نجاسات این‌ها، تغییری در هدفگذاری‌های زندگی‌مون ایجاد نکرد. ما با این شرم خواهیم مرد، و آیندگان هر بد و بیراهی که نثارمان کنند، حق دارند.‌



https://t.me/jafarshiralinia/258
2
«دفاع» یک حرفه‌ست. مثل ساختن یک سد. هر احمقی نمیتونه سد بسازه. اگه آدم عاقل دید یک احمق جنگ‌طلب شده مسئول دفاع، نباید بگه «منم میام کمک می‌کنم». چون اون اصلا دفاع نیست. خودویرانگریه. این کلمه دفاع رو مثل قرآن به سر نیزه کردن و هر نوع انتقادی رو باش تخطئه می‌کنند. ما که بنده‌ی کلمات نیستیم که هرکس گفت این دفاع است پس یعنی حتما هست. پس فرق انسان با بز چیست؟ انسان باید بفهمه داره پاشو کجا میذاره.
در یکی از قسمت‌های روایت فتح با یک داوطلب مصاحبه می‌کنه.. طرف میگه ما حاضریم هزار بار بمیریم و زنده بشیم و باز برای امام خمینی بمیریم! بعد آقا میگه آروغ میزنید! آروغ رو اون رزمنده زد، نه من.
3
یک نمونه دیگه از «معماری، برای پوززنی بقیه معماران»، درست مقابل «معماری برای مردم».
و واقعا هم طرح جذابیه برای جلب توجه همکاران و هم‌صنفی‌ها. کنتراست تیز دیوار تیره و منظره بیرون، یک قاب سینمایی بوجود آورده، و انعکاس نور آفتاب روی دیوار تیره، گرمی بدون درخشندگی ایجاد کرده.
اما من زیر دوش چشمام بسته‌ست. نیومدم اونجا که مرتع رو تماشا کنم. نه؟ این حمام رو ساختن که عکسش تو ژورنال‌ها چاپ بشه. برای این ساخته نشده که منِ آدم توش راحت باشم.
4
اشتراک غمناکی هست بین ما و قربانیان اتوبوس دانشگاه آزاد. و همزمان اختلاف وحشتناکی هست بین من (حداقل) و اون‌ها. حادثه در حمل و نقل در ایران چیز تازه‌ای نیست. چیزی که بازماندگان و خانواده‌ها رو بیش از هرچیزی عصبانی کرده اینه که «ما پول دادیم و باز هم این بلا سرمون اومد». یک «حق ما طبقه متوسط رو به بالا نبود اصلا» خاصی در عصبانیت‌شون وجود داره. دقیقا مشابه یک پیشفرض وحشتناک که مرگ صاحب پراید رو «طبیعی» و مرگ سرنشین سانتافه رو «دلخراش» محسوب می‌کنه. این اختلاف ماست، چون در نظام اخلاقی من خیلی زشته که تمکن مالی قربانی، درجه اهمیت حادثه رو تعیین کنه.
و اما اشتراک‌مون در این حقیقته که «حتی اگر پول بدهیم چیزی که لایق‌مان است دریافت نمی‌کنیم». از بیمارستان دولتی فرار می‌کنیم و به بیمارستان خصوصی پناه می‌بریم، پول زیادی هم بابت درمان خرج می‌کنیم، اما با مریض‌مون و خودمون مثل سگ رفتار می‌کنند! از پایین شهر فرار می‌کنیم و به بالای شهر پناه می‌بریم، پول زیادی هم بابت مسکن خرج می‌کنیم، اما باز در آپارتمان ساخته شده نه آرامش داریم نه امنیت نه رفاه. و هزار مورد مشابه دیگه. یعنی مسأله ایران، اختلاف طبقاتی نیست، بیچارگی همه طبقات است!
4
تعداد کمی از جهانگردان، جهان را می‌گردند که یاد بگیرند. سفر، برای بیشترشان تماشای نسخه‌های بدتری از زندگی است که به اندازه کافی خوش شانس بودند که در سرنوشت خودشان قرار نگرفته. یک روستا در شمال هند، جالب و زیباست، اما حاضر نیستند این زندگی جالب و زیبا، زندگی خودشان باشد. اگر بقیه آن را زیست کنند، جالب و زیباست! یک عده هندی باید می‌بودند که محکوم باشند به زندگی در آن روستا، تا زندگی در آن روستا برای تماشاچی جالب و‌ زیبا باشد.
Think about it.
3
احمد باطبی یک‌بار دلیل اصلی تصمیمش به ترک ایمان مذهبی رو آزار بازجوهای مومن زندان‌های جمهوری‌اسلامی عنوان کرد. من هم گفتم اگر اینطوره، پس میشه این نتیجه‌گیری رو کرد: یک بازجوی احتمالا کم‌سواد و حتما با ضریب هوشی پایین، تعیین می‌کند که جهان‌بینی احمد باطبی چه باشد!.. که البته جواب نداد هیچوقت. نمی‌تونه هم بده، چون یک واقعیته، و واقعیت خجالت‌آوری هم هست. اصولا نباید اجازه داد کسی در تصمیمات بزرگ زندگی آدم دخالت کنه، چه برسه در مورد جهان‌بینی که بنیادی‌ترین مسئله حیات انسانه. ولی اگه به دلایلی کسی دخالت کرد، بهتره دخالت یک نخبه‌ی فهیم باشه. این زشت نیست که بپرسن چه کسی جهان‌بینی تو رو شکل داد؟ و تو بگی یه ابله مزدور که انقدر آدم بی‌اهمیتیه که کسی اسمش هم نمیدونه؟!
حیات رو خیلی بیشمارتر از فقط یک‌جور، میشه محاسبه کرد. وقتی پسر یکی از زمین‌داران بزرگ اتریش هستی و مطرح‌ترین موضوعی که ذهن و زبان خدمتکاران قلعه‌ای که توش زندگی می‌کنی رو به خودش مشغول کرده اینه که اسب مورد علاقه‌ت قراره زایمان کنه، یه جوری دنیا رو برداشت می‌کنی، و وقتی آپاندیس پسرت نیاز به جراحی پیدا می‌کنه و میری بیمارستان و قیمت رو بت میگن و به این فکر می‌کنی که از کدوم یکی از آدم‌هایی که میشناسی میشه اونقدر پول گرفت بدون اینکه منت احتمالی پشت سرش وجود داشته باشه، یه جور دیگه دنیا رو برداشت می‌کنی. فیزیک و ریاضی و منطق عرفی نمیتونن تضاد این دو برداشت کاملا متفاوت از یک دنیای واحد رو توضیح بدن.
ایمان مذهبی، دقیقا به همون دلیلی که باطبی از دستش داد، هنوز زنده‌ست در دنیا. چون هم بیرون زندان و هم داخلش، کار می‌کنه. بدون ایمان هم، همون شکنجه‌ها رو باید تحمل می‌کرد. فرقی که ایمان ایجاد می‌کرد این بود که تلاطم رو می‌خوابوند. زیر لگد، دنیا سیاه و سرده. میای بیرون، دو سه سالی میگذره، با یک زن آشنا میشی، دلتنگ میشی، و دنیا ناگهان آبی و گرم میشه! انگار دو نفری. یک نفر که سیاه رو دیده، و گول آبی رو میخوره. و یک نفر که آبی رو دیده و میفهمه که فریب سیاه رو خورده بوده. ایمان، باعث میشه فقط یک نفر باشی. چون همه رنگ‌ها رو برات یکی می‌کنه. سیاه و آبی و سبز و قرمز و زرد.. همه طرح خدا هستند. ایمان، کار می‌کنه. احمد می‌خواست نکنه.

It's outdated, but it works.
4
«مقدار انرژی‌ای که لازمه تا مزخرفات رو رد کنیم، چندین برابر بیشتر از انرژی‌ایه که برای تولیدشون لازمه!»
پس طبیعیه که تولیدکنندگان مزخرفات بتونن موفق بشن، چون مانعی در برابرشون وجود نداره.
تنها راه ایجاد مانع، تأمین اون «چندین برابر انرژی» بیشتره، و تنها راه تأمین اون انرژی توزیع کردنشه. یعنی به جای اینکه یک نفر پترس‌وار، جلوی مزخرفات بایسته، همه باید مشارکت کنند. حداقلی‌ترین نوع مشارکت، دقت در چیزیه که می‌خونیم، می‌بینیم، و می‌شنویم.
4