Anarchonomy
44.3K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
آمریکایی‌ها توجیه نیستند که چه اتفاقاتی در صنایع رخ داده. درباره اینکه تعرفه‌ها باعث میشه تولید به خاک آمریکا برگرده دارند سر اینکه چقدر زمان خواهد برد بحث میکنند. یکی میگه یک سال، اون یکی میگه سه سال، اون یکی میگه یک دهه! فکر می‌کنند مشکل طول کشیدنشه. خبر…
دقیقا وقتی همه جوانب رو در نظر بگیرید به همون چیزی می‌رسید که گفتم. زیر ساخت صنعتی دو بخش داره. یکی آدم‌هایی هستند که بلدند کار رو انجام بدن، و دو لجستیک.‌ خیلی از آدم‌هایی که بلد باشند کار تولیدی کنند دیگه تو آمریکا وجود ندارند، و سیستم آموزشی هم سال‌هاست که تربیت‌شون نکرده. دلیل خیلی از واردات قطعات در آمریکا ارزانتر بودن‌شون هم نیست حتی. دلیلش اینه که کسی بلد نیست اون قطعات رو بسازه. اما حتی اگه کسانی باشند که بلد باشند، دیگه لجستیکش وجود نداره. جاهایی که دارند کار تولیدی می‌کنند، مثل چین و ویتنام و تایلند، یه شبکه عظیم تأمین پیرامونش ساختن، که حتی شامل تغییرات اساسی در معماری شهری هم شده (امکان نداره بتونی یه مگاسیتی صنعتی مثل شنزن رو در آمریکا ایجاد کنی).
اون برنامه چیپس اکت، یه استثناست، فارغ ازینکه موفق یا ناموفق حسابش کنیم. چون مربوط به های‌تک میشه که هنوز آمریکا توش برتری داره. اما حتی همین برنامه هم به شدت وابسته به وارداته.
Anarchonomy
اگه آمریکا با نرخ فعلی به استخراج نفت خودش ادامه بده، ۱۵ سال دیگه باید وارد کننده باشه. روسیه تا ۲۲ سال دیگه وقت داره. پس روسیه عملا یک کشور بی‌اهمیت خواهد بود. ونزوئلا، عربستان، ایران، و عراق، تا صد سال دیگه ذخایر دارند. نگاه عده‌ای در آمریکا اینه که باید…
این فقط سوریه نبود که نشون داد چقدر خلیفه در درک سیاسی ‌و همچنین آدم‌شناسی ضعیفه.‌ در زمان‌بندی نرمش‌های قهرمانانه‌ش و انتخاب تیم‌های مذاکره‌کننده هم این رو نشون میده. برخلاف هیاهوی اصلاح‌طلبان، وقتی ترامپ در قدرته، بهترین گزینه برای نظام همون جلیلی بود ‌و بس. اما خلیفه این ر‌و درک نمی‌کنه. ترامپ آدم محاسبه نیست، آدم تصاویر و قصه‌هاست. اگه بو ببره تصویرش خراب میشه، تن به هر تقاضایی میده. در برابر چنین خلقیاتی، خلقیات متناظری لازم بود که فقط در جلیلی وجود داشت. که به جای چانه‌زنی، تصویر یک تهدید رو شکل بده. این تصویر تهدیدآمیز میتونست این شکلی باشه: «تمرکزمون رو از اسراییل برداشته و روی مختل کردن تجارت دریایی شما و اروپا متمرکز خواهیم شد». که یعنی به جای فرار از یمن و به امان خدا سپردن حوثی‌ها، که الان انجام شده، تصویر یه جنگ نیابتی کامل در اونجا ارائه میشد. ترامپ بدون شک در برابر این تصویر، جا میزد.
موضوع این نیست که خلیفه شهامت این کار رو نداره. که برای خریت ۷ اکتبر داشت. موضوع اینه که درک نمیکنه اون خریت رو به جای غزه، و اون موقع، الان و در دریای عمان و سرخ باید انجام میداد.
خود تهور و بی‌باکی یه سرمایه‌ست. اما باید بدونی کی و کجا استفاده‌ش کنی. و این پیرمرد هیچوقت نمیدونه.
Anarchonomy
دقیقا وقتی همه جوانب رو در نظر بگیرید به همون چیزی می‌رسید که گفتم. زیر ساخت صنعتی دو بخش داره. یکی آدم‌هایی هستند که بلدند کار رو انجام بدن، و دو لجستیک.‌ خیلی از آدم‌هایی که بلد باشند کار تولیدی کنند دیگه تو آمریکا وجود ندارند، و سیستم آموزشی هم سال‌هاست…
وقتی نوشتم آمریکایی‌ها توجیه نیستند، بعضی‌ها گفتند این جمله خیلی اعتماد به نفس میخواد!
نه عزیزان، نمیخواد. همین دیروز وزیر بازرگانی دولت آمریکا در مصاحبه تلویزیونی گفت شغل اونایی که دارن پیچ‌های آیفون رو سفت می‌کنند، برمیگرده به آمریکا! یعنی وزیر بازرگانی آمریکا، که خودش یه بیزینس‌من میلیاردره، فکر می‌کنه هنوز کسی هست تو چین که داره پیچ سفت می‌کنه. خیلی از کسانی که به عنوان «چهره‌های موفق» در کسب و کار به شما معرفی شده‌اند، فقط تو فیلد خودشون واردند، و در فیلدهای دیگه کاملا اوت هستند (اگه سر کار خودشون بمونند مشکلی نیست. مشکل اینه که وارد دولت شده‌اند).
اگه یک میلیاردر درباره اینکه صنایع در چه فازی هستند کاملا اوت باشه، تعمیم دادنش به میلیون‌ها آمریکایی، یک تعمیم نابجا نیست.
نوشته بود جایی که اگه در پنجاه سالگی دنیا رو همونجوری ببینی که در بیست سالگی می‌دیدی، یعنی سی سال از عمرت رو هدر دادی.
یه روز خیلی گرم تابستونی بود و سوار تاکسی‌ای بودم که همه مسافراش رو رسونده بود و فقط من و راننده مونده بودیم.‌ یه جا گفت «اینجوری نمیشه». زد کنار و جلوی یه بقالی پارک کرد و رفت بیرون. فکر کردم رفت سیگار بخره، اما با دو تا بطری آب معدنی تگری برگشت و یکیش رو داد به من و پولش هم حساب نکرد. غیر از تشکر همون لحظه دیگه تا آخر مسیر هیچ حرفی نزدیم. سال‌ها گذشته و هنوز هربار آب معدنی میخرم یادش میفتم، و یاد خنکی اون آب. دیدی که اون موقع به دنیا داشتم این بود که: منم باید اینجوری باشم، وقتِ درست انجام کار مثبت رو بدونم، بدون تعلل انجامش بدم، و دیگه بش فکر نکنم. همین باعث میشه من رو تا سال‌ها فراموش نکنند.

اما الان دیگه این دید رو ندارم. الان اینکه دیگران من رو تا سال‌ها فراموش نکنند هیچ اهمیتی برام نداره. چون اون‌ها رو بهتر میشناسم، و اندازه‌شون رو میدونم. اگه یه روز صبح گوشیت زنگ بخوره و وکیلت بت خبر بده که قراره یکی یه قطعه زمین به نامت بزنه، ذوق‌زده میشی. اما وقتی بت بگه کجاست، ممکنه ذوقت بپره. چون اگه حاشیه یه برهوتی اون سر مملکت باشه، برات مهم نیست به نامت هست یا نیست.‌ خیلی‌ها مشابهش رو از باباشون به ارث برده بودن و ولش کردند. اینکه آدم‌هایی که ازت عقب‌ترند و اندازه‌شون کوچک‌تره، فراموشت نکنند، چه ارزشی داره؟ دید الانم اینه که خودم خودمو فراموش نکنم. که یادم نره چی بودم و از چه چیزهایی عبور کردم.‌ دید الانم اینه که جز خودم کسی رو در کل جهان نمی‌بینم. که در نتیجه کاری که برای دیگران انجام میدم هم نمی‌بینم.
احتمالا بعدها، و با همین فاصله، باز دید دیگه‌ای پیدا کنم، و معلوم نیست چقدر درست‌تر یا بدتره. اما همینکه میتونه انقدر زیر و رو بشه، حیرت‌آوره. اینکه گفته بودم واقعیت مهیب‌تر از همه قصه‌ها و افسانه‌هاست، به این موضوع هم مربوط میشه. توی افسانه‌ها یک کوتوله تبدیل به غول میشه، و غول تبدیل به اژدهای پرنده میشه. در حالی که تبدیل شدن‌های انسان از همه این‌ها عجیب‌تره.
بعد از سال‌ها نوشتن درباره چیزهای سیاسی فهمیدم در موارد زیادی نسبت به نظر جمع، باید همون موضعی رو داشت که در برابر یک نوجوان خام داری. که یعنی بذاری خودش بفهمه. هی بشون بگی این اونی نیست که فکر می‌کنی، فایده نداره. اگه قرار باشه خودش بفهمه یه دردی خودش می‌کشه یه دردی تو. درد خودش اینه که با هزینه سنگین می‌فهمه این اونی نبوده که فکر می کرده. درد تو هم اینه که باید تماشا کنی همه اون اتفاقات براش بیفته.
اگه همین امروز ترامپ کشته بشه، میلیون‌ها نفر در آمریکا همدیگه رو به انواع نوشیدنی‌های الکلی مهمون می‌کنند. اما بخش بزرگی از واقعیت تغییر نخواهد کرد. اون بخش واقعیت که امثال ترامپ و آدم‌های اطرافش صرفا به پول درآوردن فکر می‌کنند، حتی از راه باجگیری و کلاهبرداری، تغییر می‌کنه، چون برای مدتی به حاشیه خواهند رفت. اما اون هفتاد میلیون نفری که به این آدم‌ها رأی دادند سرجاشون خواهند موند. و دغدغه اون‌ها از دست رفتن شکوه گذشته‌ست (بازی اینجوریه که تو از یه چیز خیلی بزرگی ناراحتی، بعد سیاستمدار میاد بت قول میده ناراحتیت رو برطرف کنه، ولی هدفش اینه که روی ناراحتیت سوار بشه تا پولی به جیب بزنه که از طریق روش‌هایی که نیاز به تلاش یا نبوغ داره، بدست نمیاد. برای همین یه املاکی شده مسئول مذاکرات در خاورمیانه، نه یه وکیل خبره).
چیزی که این هفتاد میلیون نفر ازش ناراحتند، به حاشیه رفتن آمریکا در دنیای جدیده، که برمبنای یک توهم شکل گرفته، که قبلا امپراتوری بوده‌اند و الان دیگه نیستند (توهمه چون آمریکا هیچوقت امپراتوری نبوده و ساختارش رو نداشته). برای همین پرخاشگری رو تجویز می‌کنند، و کسی که سیاست پرخاش رو اجرا کنه رو حمایت می‌کنند. این قبلا برای قدرت‌های دیگه هم پیش اومده. مراحلش اینجوریه:
۱- عقب افتادن در بعضی شاخص‌ها (که ممکنه مهم هم نباشند)
۲- توهم افول (که حاصل روایت‌سازی جعلی از گذشته‌ست)
۳- سیاست پرخاش و تندخویی، و سپس
۴- خودزنی

آلمان در قرن بیستم همه این مراحل رو طی کرد، و در مرحله چهار دیگه از خودزنی هم عبور کرد و به خودکشی رسید.
روسیه در زمان پوتین هم به همین شکل به پرخاشگری رسیده. ابتدا فهمیدند که دیگه در دنیای جدید موضوعیتی ندارند. چون غیر از نفت و گاز چیزی برای عرضه به دنیا ندارند، که همون هم به زودی تموم میشه، و یا استخراجش دیگه صرفه نداره. سپس توهم اینکه قبلا خیلی باشکوه بوده‌اند اضافه شد. بعد نتیجه گرفتند که باید همه رو بدرند یا بترسونند یا غارت کنند، تا بتونند به بقا ادامه بدن. بعد در راستای این تندخویی حرکاتی انجام دادند که موقعیت‌شون رو ضعیف‌تر کرد. جنگ‌هایی با هزینه‌های سنگین و تلفات بالا، که همزمان ضعف سیستماتیک حکمرانی‌شون رو هم برملا کرد. از نظر روس، همه دنیا مقصرند که امروز دیگه در دنیا نقش مهمی نداره (حتی چین هم که با برقی کردن خودروها داره هرروز مصرف جهانی نفت رو کاهش میده هم مقصره. چین در اینکه تکنولوژی رو به روس‌ها هبه نمی‌کنه هم مقصره).
میلیون‌ها آمریکایی هم وارد این فاز فکری شده‌اند. با اینکه بیشترین درآمد رو در دنیا دارند، و با اینکه از نعماتی برخوردارند که برای بقیه قفله، و با اینکه صرفا به پشتوانه مزیت‌های دلار دارند بیشتر از همه دنیا کالا مصرف می‌کنند، باز فکر می‌کنند بازی رو باخته‌اند و دنیا ازشون سوء استفاده کرده.‌ در مرحله یک دیدند که چین داره کارهایی می‌کنه که دیگه در آمریکا ممکن نیست. در مرحله دو بر اساس روایت‌سازی‌های جعلی دچار این توهم شدند که در گذشته موقعیت باشکوه‌تری داشته‌اند و الان افول کرده‌اند، و در مرحله سه نتیجه می‌گیرند که باید با چین و دنیا (حتی دنیا، چون کشورها تن به برتری چین داده و مقاومت نکرده‌اند) با پرخاش و تندی رفتار کنند. و در مرحله چهار سیاست‌هایی به کار می‌گیرند که بیشتر به خود آمریکا آسیب میزنه، تا بقیه. مثل گرانتر کردن چیزهایی که خودشون مصرف می‌کنند. مثل بی‌ثبات کردن اقتصاد. مثل کاهش دادن سطح اعتماد دنیا به نظام حقوقی آمریکا و حاکمیت قانون.

مثل همه موارد تکرار شده در تاریخ، طرف تندخو که برمبنای مجموعه‌ای توهمات پنیک کرده، مرتکب خودکشی خواهد شد. اما اینکه بعد از خودکشی بتونه دوباره سرپا وایسه بستگی به بنیه فرهنگی داره. اینکه بعد از عمدا اوردوز کردن، زنده بمونی، به شانس ارتباط داره. ولی اینکه قلبت تا چه فشاری رو بتونه تحمل کنه هم مهمه. آمریکا تازه مرحله خودزنی خودش رو شروع کرده، و هیچ‌چیز رو نمیشه پیش‌بینی کرد. ولی بنیه آمریکا به بنیه آلمان نزدیک‌تره، تا به بنیه روسیه.
Anarchonomy
اگه همین امروز ترامپ کشته بشه، میلیون‌ها نفر در آمریکا همدیگه رو به انواع نوشیدنی‌های الکلی مهمون می‌کنند. اما بخش بزرگی از واقعیت تغییر نخواهد کرد. اون بخش واقعیت که امثال ترامپ و آدم‌های اطرافش صرفا به پول درآوردن فکر می‌کنند، حتی از راه باجگیری و کلاهبرداری،…
حتی همین نمودار هم سرعت تغییرات رو نشون میده که حتی کشورهایی که از آمریکا جلو زدند، خودشون دارن عقب میفتند. پنج سال پیش کره جنوبی تقریبا دو برابر کل هند خودرو تولید می‌کرد. تو این پنج سال کره‌ای‌ها تولید رو به ۸۵۰ هزار دستگاه رسوندن. اما الان هند داره بالای ۱ میلیون دستگاه تولید می‌کنه.‌ توی فقط پنج سال.
یکی از مزیت‌های هوش مصنوعی، حتی با همین بضاعت محدود فعلیش، اینه که دیگه لازم نیست از آدم‌ها سوال بپرسی. وقتی دو تا تخم مرغ رو میزدم بهم فقط یکیشون میشکست. از یه اپ چینی پرسیدم دلیلش چیه. جوابش اینه ازونجایی که هیچ دو تا تخم مرغی کپی کامل هم نیستن، ازون دوتا پوسته یکی‌شون ضعیف‌تر ازون یکیه، و همون ضعیف‌تره بیشتر نیرو رو موقع شکستن جذب می‌کنه.
بدی این امکانات اینه که عادت می‌کنیم خودمون به جواب فکر نکنیم.
مد شده وقتی یه سپاهی حرفی میزنه که به نظر میاد به نفع اسراییله، بش میگن نفوذی.
ولی آدم‌هایی که به نفع اسراییل کار می‌کنند فقط سپاهی‌ها نیستند. یه زمانی گل گدوت، بازیگر اسراییلی هالیوود، طرفدار راه حل دو کشوری بود (مثل همونایی که تو فستیوال موسیقی شرکت کرده بودند و هفت اکتبر سلاخی شدند). اما مسلمان‌ها و چپ‌های غربی انقدر تو شبکه‌های اجتماعی علیه‌ش میم ساختند و مدافع نسل‌کشی معرفیش کردند، که کلا به سکوت سیاسی فرو رفت. و این کار رو با خیلی‌های دیگه هم کردند. چون نمیخوان فلسطین صدایی غیر از حماس داشته باشه، و فقط همون‌هایی درباره‌ش صحبت کنند که به وحوش حماس میگن «جنگجویان آزادی». و این کاملا به نفع اسراییله که صدای حماس، تنها صدای فلسطین باشه‌‌. کسانی که این خوش‌خدمتی رو به اسراییل کردند، یکی دو نفر نیستند، صدها هزار نفرند، از همه‌جای دنیا. موساد و شین‌بت نمیتونند صدها هزارنفر رو بخرند.
گردان آزوف نیروی داوطلب جذب می‌کنه برای یک سال، با دستمزد ۲۴ هزار دلار. که میشه به پول ما ۲ میلیارد و پونصد. تازه مزایا و حق ماموریت‌های ویژه جداست.
اگه قصد خودکشی دارید، کاری که اون کتابفروش کرد انجام ندید. برید اوکراین. هم مرگ شرافتمندانه‌تری خواهید داشت، هم به درد میخورید، هم خانواده‌تون میتونند این پول رو به یکی از زخم‌‌هاشون بزنند. مفت مردن هنر نیست.
Anarchonomy
«گاهی بهترین استراتژی در مذاکرات اینه که کاری کنی طرف مقابل باور کنه دیوانه‌ای». این بابا میلیاردره. تو زندگیش خیلی معامله انجام داده‌. اما هیچوقت از راهکاری که میگه استفاده نکرده. هیچوقت به طرف مقابل حتی وانمود نکرده که دیوانه‌ست، چه برسه به اینکه مطمئن‌شون…
جیمی دایمن، رییس جی‌پی‌مورگان، که سلبریتی محبوب خیلی از تریدرهاست، همین دو سه ماه پیش می‌گفت جنگ تجاری برای امنیت ملی آمریکا خوبه، مردم باید باش کنار بیان‌! هفته پیش گفت جنگ تجاری ممکنه قیمت‌ها رو بالا ببره! حالا امروز میگه داریم وارد بحران اقتصادی میشیم!

مثل من که نمی تونید هیچ شخصیت محبوبی نداشته باشید، پس حداقل در انتخاب‌شون دقت کنید. این‌ها دنبال جابجایی عظیم ثروت از عده‌ای به عده‌ای دیگه بودند، اما دارن متوجه میشن این قمار رو سپردن به کسی که چندبار چیز پول‌چاپ کنی مثل کازینو رو هم ورشکست کرده‌‌.
داشت درباره خیانت‌های پسران به پدران و تأثیرش روی سرنوشت آیندگان حرف میزد و مثال میاورد تا رسید به مغول‌ها. که وقتی چنگیز حمله کرد ایرانی‌ها گفتند الله محافظ ماست، و چنگیز گفت الله من رو فرستاده. انقدر دور بود از آیین و مذهب این منطقه که اینطور تمسخرآمیز جواب‌شون رو داد. اینکه مسجدها رو کردن اصطبل که بماند. اما چند نسل بعدش، و پسرعموهای خودش، مسلمان شدند و به الله سجده کردند و همه‌جای ایران و هند مسجد ساختند. اگه این نسل بعد به اون فرهنگ بدوی چنگیز خیانت نمی‌کردند شاید بساط اسلام برای همیشه از ایران جمع میشد و الان یه کشور متفاوت بودیم.
گفتم اون موقع که مسلمون شدند و مسجد ساختند، ازین جهت نبود که یهو فهمیدند محمد عجب آدم درستی بوده. برای این بود که فهمیدن ساختارش رو برای بسط قدرت لازم دارند. تو فرهنگ مغولی، که همه سرزمین‌هایی که گرفتند رو تا همین الان آلوده کرده، مثل روسیه و ایران، موجودیت در یک دوگانه تعریف شده: مرد مقتدر، و بقیه مردان که باید نوکر اون مقتدر باشند. تعیین تکلیف هرکس یه الگوریتم ساده داشت که به محض چشم باز کردن محاسبه‌ش می‌کرد: زورمندم؟ اگه اره، پس بقیه رو باید نوکر خودم کنم. اگه نه، باید ببینم باید نوکری کی رو بکنم! (اگه کسی تو روسیه الان زندگی کرده باشه و صادق باشه، اون جامعه رو باید همینجوری توصیف کنه).
از یه جایی به بعد، مغول‌ها دیدن «مرد مقتدر» باید مسلمان باشه، تا کنترل بهتری روی نوکر مسلمان داشته باشه. بنابراین پسر هم داشت بر مبنای فکری پدر حرکت می‌کرد، اما ابزار و امکانات و روش‌ها تغییر کرد. برعکس، چیزی که خیلی در شکل‌گیری سرنوشت این کشور نقش داشته همین بوده که پسر کپی پدر بوده‌.
مذهبی که امروز می‌بینی، و آرزو می‌کنی که کشور ازش خلاص میشد، اون چیزی که از حجاز اومده بود نیست. این ساختار مغولیه که لازمه کشورت رو ازش خلاص کنی.
اف‌بی‌آی رد یکی رو زده بود که تو دارک‌وب داشت پول‌شویی می‌کرد. کارش این بود که کریپتو ملت رو می‌گرفت دلار تو پاکت میفرستاد براشون. فهمیده بودن طرف هندیه و مدت‌هاست دنبال گرفتن ویزای آمریکاست. بش زنگ میزنند میگن کار ویزات تمومه فقط یه کار کوچیک مونده بیا فلان‌جا یه امضاء بزن و تموم. اونم میاد و همونجا دستگیر میشه. بعد که میگیرنش شبکه پولشوییش رو میگیرن دست خودشون و شروع می‌کنند به ادامه فعالیتش به جای خودش، و اینجوری به همه مشتری‌هاش دسترسی پیدا می‌کنند، که توشون از آدم‌های عادی بوده تا هکرها و دزدها و خلافکارها و باج‌بگیرها. اگه میخواستن اینارو خودشون تک به تک پیدا کنن شاید ده سال طول می‌کشید. کار تا اونجایی پیش میره که یه بار میان بریزن خونه یکی از پیک‌های پول و دستگیرش کنن، و اونم میفهمه زنگ میزنه به رابط خودش که حاجی اینا اومدن سراغم چیکار کنم؟ در حالی که اون رابط هم آدم اف‌بی‌آی بوده!

حالا من یک سوال مطرح می‌کنم:
به نظر شما این‌ها اگر می‌خواستن نمی‌تونستن بفهمن کدوم آخوندزاده و کدوم سپاهی‌زاده و کدوم اختلاسگرزاده پول مردم ایران رو برداشته برده اونجا؟
Anarchonomy
آمریکا در کالاها تراز تجاری منفی داره، یعنی خیلی کمتر از چیزی که وارد می‌کنه، صادر می‌کنه. اما در خدمات، تراز مثبت داره، چون خیلی از کشورها وابسته به خدمات آمریکا هستند، مثل سرویس‌هایی که گوگل میده. مثلا کسی آلترناتیوی برای نتفلیکس نداره. یا برای مایکروسافت.…
همه انتظار داشتند چین با فروش اوراق آمریکا تعرفه رو تلافی کنه، اما ژاپن فروشنده یک بود و چین در رتبه دوم. و همین کاخ سفید رو ترسوند. اینکه ژاپن رام و بی‌آزار چنین حرکتی بزنه، یعنی نه تنها از لات‌بازی نمایش داده شده نترسیده‌اند، بلکه برای مقابله کاملا جدی‌اند.
ژاپن برای همه یه تنفس سه ماهه خرید، اما هرچند که تعرفه چین باقی موند و بیشتر هم شد، اما قسمتی ازین تنفس به چین هم میرسه. چون تولید کشورهای دیگه، که به مواد و قطعات چینی وابسته‌ست، فعلا شوک رو رد می‌کنه‌.
چین برای فروش اوراق وقت زیاد داره. فعلا میتونه به بهانه تسهیلات دادن به صادرکننده‌هایی که بازار آمریکا رو از دست دادن، ارزش یوآن رو پایین بیاره.‌ احساسات ناسیونالیستی در چین بالا رفته و روی غرور مردم میشه سواری مفصلی کرد‌.
تو حرف‌های تحلیل‌گران تلویزیونی که از تنفس سه ماهه خوشحال شدند این پیام که «آفرین، حالا شد، بچسب به چین، بقیه رو چیکار داری» مشهود بود. اما این ساده‌دلی‌شون رو نشون میده. چین دیگه چیزی نیست که بندازیش گوشه رینگ. درسته که در جایگزین پیدا کردن برای بازار آمریکا مشکل خواهند داشت، مخصوصا وقتی مصرف جهانی هم پایینه، و مخصوصا وقتی لجستیک صنعتی‌شون رو برمبنای مصرف آمریکا طراحی کرده بودند؛ اما این چالش در برابر قدرتی که دارند یک معضل فاجعه‌بار نیست‌.
تو جنگ با یه قدرت بزرگ، یا باید دفاع کنی، یا جوری ضربه بزنی که نتونه پاشه. اگه تهاجمی رفتار کنی، اما تهاجمت در حدی نباشه که زمین‌گیرش کنه، بدتر تقویتش می‌کنه. چینی که ازین چالش عبور کنه، خیلی قوی‌تر از چین قبل ازین چالش خواهد بود.
سونی می‌تونست و میتونه سنسورهای ۲۰۰ مگاپیکسلی برای اسمارتفون‌ها تولید کنه، اما عمدا روی ۵۰ مگاپیکسل موند تا برای زوم بیشتر ماژول‌های اپتیکی جداگانه بذارن، تا جایی که این گوشی جدید چینی چهارتا داره! یه اولترا واید، یه نرمال، یه زوم ۳ برابر، و یه زوم ۶ برابر (بعلاوه یه سنسور وایت‌بالانس) اینجوری به جای یک سنسور سه تا‌ و چهارتا سنسور ازش میخرند.‌ اما همینکه مجبورشون کرد روی ۵۰ بمونند باعث شد الان روی گوشی‌‌ای که اصلا ضخیم‌تر از بقیه نیست، فاصله کانونی ۱۳۵ میلی‌متر داشته باشیم، که فاصله کانونی ایده‌ال پرتره‌ست.
انحصار سونی در بازار نه تنها ضرری نداشته، بلکه به نفع مشتری هم دراومده.
تو یه پادکست آفریقایی، مهمان درباره دلایل عقب‌ماندگی کشورهای آفریقا حرف میزنه و میگه تو اروپا ساختمون‌هایی هست که هفتصدسال قبل ساخته شده‌اند و هنوز سر پا هستند، اما ما ریلی که انگلیسی‌ها برامون ساختن رو دیگه نداریم، چون از بین رفته‌. انگلیسی‌ها همون موقع برای کشور خودشون هم ریل کشیدن، و هنوز داره استفاده میشه. چون ما تو فرهنگ‌مون مفهوم
Maintenance
رو نداریم، و حتی تو زبان‌های بومی معادلی براش نداریم. چون در فرهنگ ما هرچی وجود داره یا دائمیه، یا مصرفیه. اگه دائمی باشه که نیاز به توجه ما نداره، و اگه مصرفی باشه که تموم میشه میره پی کارش.

این امیدوارکننده‌ست که تفکر انتقادی در آفریقا داره شکل می‌گیره. ولی از واکنش‌های قطبی به حرفش هم میشه نتیجه گرفت هنوز خیلی راه دارند‌. چون یک طرف، استدلالش رو دربست می‌پذیرفتن، و طرف دیگه‌ (که معتقده همه‌چی تقصیر استعمارگرها بود) به خودکم‌پنداری متهمش میکردند و وارد بازی «کی میتونه معادلی برای این کلمه انگلیسی پیدا کنه» می‌شدند.
واقعیتش اینه که ما هم در فارسی معادلی براش نداریم و همینکه مجبور شدیم از عبارت ترکیبی «تعمیرنگهداری» استفاده کنیم، معادل نداشتن رو لو میده. این کلمه انگلیسی، نه تعمیره، نه نگهداریه. چون فراتر از هر دو اون‌هاست. نگهداری حکم دفاع رو داره. مثل وقتی که میگی «به خوبی از کتاب خود نگهداری کرد». یعنی نذاشت خیس بشه. حتی «رسیدگی» هم ترجمه درستش نیست‌، چون به تأمین‌کردن نیازها مربوط میشه، مثل وقتی که میگی «به اسبش خوب می‌رسید». مینتننس یعنی «حفظ شکل و کارایی چیزی که بواسطه کار کردن مداوم شکل و کارایی خود را از دست می‌دهد». این یعنی علم به شیب رو به پایین پرفرمنس وسیله، و اعمال دخالت‌هایی که اون شیب رو برگردونه، تا پرفرمنس در یک خط ثابت قرار بگیره. این دخالت‌ها میتونه شامل تعویض مکرر اجزاء باشه، بدون اینکه کل تغییر کنه.‌ و این تو فرهنگ ما نیست‌.

اما این هم درست نیست که بسنده شود به اینکه در فرهنگ ما نیست. چون خود اینکه در فرهنگ ما نیست، یک مسئله فرهنگی نیست.‌ یک مسئله اقتصادیه‌. وقتی در انگلیس راه‌آهن میساختند، یه شبکه از منافع اقتصادی پشتش قرار داشت. مثلا بهره‌بردار معدن سنگ آهن و بهره‌بردار بندر، یک منفعت مشترک داشتند که بین این دو نقطه ریل ایجاد بشه. بهره‌بردار معدن و بهره‌بردار بندر هر دو در بانک‌های مختلف حساب داشتن‌. پس بانک هم از نفع اون‌ها نفع میبرد. اون بانک‌ها هم قرار بود به یک کارآفرین وام بدن تا یک کارخانه چوب‌بری احداث کنه. پس به نفع اون کارآفرین بود که وضع مالی بانک مساعد باشه. تو این محیط، نه تنها خیلی‌ها انگیزه اقتصادی دارند که پرفرمنس ریل رو حفظ کنند، بلکه خیلی‌های دیگه به طور مستقیم متوجه این هستند که یکی باید پرفرمنس ریل رو حفظ کنه. اما در آفریقا وقتی ریل احداث شد، آدم بومی کل ماجرا رو در قالب یک داستان کوتاه می‌دید: «مستر آرتور آمد گفت این آهن‌ها را میخ کنید به زمین». این کل چیزی بود که ازین تحول می‌دید. بنابراین وقتی مستر آرتور گذاشت رفت، داستان فرو ریخت. وقتی داستانی دیگه وجود نداره، فقط یک صحنه باقی میمونه. و در مورد ریل صحنه باقی‌مانده اینه که «یه عالمه قطعات فولادی افتاده تو بیابون، میتونیم برداریم ببریم آب‌شون کنیم». و بدین ترتیب ریل از بین رفت.
اصل واقعیت اینه: نمی‌تونی با دستور از بالا بین آدم‌ها منافع اقتصادی ایجاد کنی. اگه با دستور اقداماتی انجام بدی، فقط یک داستان میسازی، و بعد که غیبت زد (چون بالاخره یه روز غیبت خواهد زد)، از داستانت فقط یه صحنه باقی میمونه.
بنابراین اگه بگی نبود این مفهوم در فرهنگ ما، یه موضوع فرهنگیه، داری به خودت آدرس غلط میدی. به محض اینکه پیرامون یک زیرساختی منافع اقتصادی معنادار شکل بگیره، فرهنگ مینتننس اون زیرساخت هم بوجود خواهد اومد.

این درباره کلیت جهان کمتر توسعه‌یافته‌ست. در مورد ایران به طور خاص، موضوع دیگه‌ای علاوه بر این کلیت وجود داره که در پست بعدی می‌نویسم.
Anarchonomy
تو یه پادکست آفریقایی، مهمان درباره دلایل عقب‌ماندگی کشورهای آفریقا حرف میزنه و میگه تو اروپا ساختمون‌هایی هست که هفتصدسال قبل ساخته شده‌اند و هنوز سر پا هستند، اما ما ریلی که انگلیسی‌ها برامون ساختن رو دیگه نداریم، چون از بین رفته‌. انگلیسی‌ها همون موقع برای…
ایران در طول تاریخش سه بار شبکه بزرگی از راه‌ها رو در سطح امپراتوری اجرا کرده. یک‌بار در زمان هخامنشیان، یک‌بار در زمان ورود اسلام و خلافت عباسی، و یک‌بار در دوره صفوی که با انقلاب کاروانسراسازی همراه بود (البته اصلا اینطور نیست که بین این‌ها هیچ اتفاقی نیفتاده باشه. این سه دوره رو میشه نسبت به بقیه دوره‌ها برجسته‌تر دید). و هر سه بار، یه تحول اساسی در تجارت و بسط دیوانسالاری ایرانی ایجاد کرد (اینکه سریع و امن از نقطه آ به نقطه ب برسی، علاوه بر رونق دادن به تجارت، کنترل حکومت بر قسمت‌های دوردست قلمرو خودش رو هم بیشتر می‌کنه، که همین درآمد مالیاتیش رو بیشتر می‌کرد). همین نشون میده ایران هیچوقت مشکلی در عمران نداشته. اگه قرار بود زیرساخت فراهم کنه، می‌کرد. حتی در مقیاسی که برای بقیه قدرت‌های زمانه ممکنه نبود (یه فرق اساسی بین تمدن مصر و تمدن ایرانی همین بود که در مصر گاهی به عمد، و گاهی از روی ضعف فرهنگی، وصل شدن به بقیه دنیا، اتفاق نمی‌افتاد. البته چپ امروز اجازه نمیده این رو ضعف به حساب بیاریم، همونطور که در مورد سرخپوست‌های آمریکا، بیگانگی‌شون با دنیای خارج رو نه یک ایراد، که بلکه یک نوع معصومیت بومی! معرفی می‌کنند که توسط اسپانیایی متوحش هتک حرمت شد!).
مشابه همین پروژه‌ در مورد راه‌های ارتباطی، در مورد بقیه زیرساخت‌ها هم اتفاق می‌افتاد. مثلا یک دوره ناگهان شروع می‌کردند به ساخت آب‌بند! در یک دوره دیگه پل‌سازی باب می‌شد. یک دوره دیگه، قلعه‌سازی! اما در همه این‌ها میشد یک الگوی مشترک دید، و اون سیکل «افول/احیاء»ست. یعنی چیزی که ساخته شده، یه مدت استفاده میشه، بعد رها میشه، بعد خراب میشه، بعد احیاء میشه، و دوباره یه دوره دیگه استفاده میشه. در مواردی بعضی چیزها تو وسط یکی ازین سیکل‌ها جا میموندن. مثلا میدونیم که دانشگاهی ساخته شده بوده، بعد تخریب شده، و بعد بازسازی شده، ولی الان وجود نداره، و فقط حدس می‌زنیم که لوکیشنش کجا بوده. و بازیگر اصلی همه این‌ها شخص حکمران بوده.
تو ذهنیت ایرانی قضاوت درباره حکمران از یک سه‌گانه تبعیت می‌کنه: حاکم عادل، حاکم ناتوان، حاکم ظالم. اگه این سه‌گانه رو بندازیم رو سیکل افول/احیاء اینجوری در میاد: حاکمی که ساخت و ساز می‌کند، حاکمی که ساخته‌شده‌‌ها را محافظت نمی‌کند، حاکمی که ساخته‌شده‌ها را خراب می‌کند. و سپس برمبنای این قضاوت تعیین می‌کردند که الان دوره خوب‌مونه، یا الان دوره سقوطه، یا الان دوره پسرفته.
تو هیچ کدوم این دوره‌های سه‌گانه، نقشی برای مردم تعیین نشده. طوری که انگار مردم صرفا تماشاچیان داخل یک آمفی‌تئاتر هستند و باید با همدیگه شرط‌بندی کنند که نفر بعدی که میاد تو صحنه، آدم سازنده‌ست، آدم رهاکننده‌ست، یا آدم خراب‌کننده.
این ذهنیت در طول قرن‌ها این شکل از نگاه رو ایجاد کرد که همه‌چیز به عهده حاکمه، و چون به عهده اونه چیزهایی که وجود دارند جزء املاکش هستند. مثلا آسیاب آبی، با اینکه نبوغی کم‌نظیر در ساختش بکار رفته، مال حاکمیه که مسلط بر منطقه‌ست. اگه به کار کردن ادامه بده، یعنی حاکم کارش رو درست انجام داده‌، و اگه متوقف بشه، یعنی درست انجام نداده. وقتی این نوع نگاه برای قرن‌ها ادامه پیدا می‌کنه، مردم عادی هیچ تعلق خاطری به چیزهایی که در مملکت ساخته شده، و حتی حاصل توانایی‌های خود مردم اون مملکته، پیدا نمی‌کنند. و ممکنه گاهی از افولش خوشحال هم بشن. مثل وقتی که بنایی با خاک یکسان می‌شد و کل نتیجه‌ای که می‌گرفتند این بود که «اون همه به قدرتت نازیدی، دیدی چطور هرچی ساختی به باد رفت؟». اینکه انقدر صبر کنند که بالاخره گور بهرام رو بگیره، یک پدیده فرهنگی عمیق در ایرانه که تا همین امروز ادامه پیدا کرده‌. اما مشکل این بود که با اینکه گور همه دستاوردهای بهرام رو هم بگیره، مشکلی نداشتند.

سلطنت در ایران ظواهر باشکوهی رو به دنیا عرضه کرد، اما نوع خاصی که این سلطنت در طول دوره‌های مختلف داشت همزمان ایرانی رو دچار اعوجاج فکری کرد، طوری که همین الان هم به سختی میشه به ایرانی‌ها فهماند که چیزهایی که دارند هنوز کار می‌کنند، نیاز به توجه تو دارند، و این تویی که باید دخالت‌هایی انجام بدی که پرفرمنس‌شون ثابت بمونه.
یک سری از ماها با تحلیلگران سیاسی و اخباربازان تفاوت داریم. به نظر میاد که بدبینیم، ولی در واقع نیستیم. نوع شناختی که داریم به برداشت‌هایی منجر میشه که بدبینانه درمیان. ما ذره‌ای از اطلاعات سری دستگاه‌های امنیتی اسراییل رو نداشتیم، اما همیشه می‌دونستیم که حماس دنبال یک نمایش بزرگه و یک روز اجراش خواهد کرد. این رو تو کافه و یواشکی تو جمع دوستان‌مون هم بهمدیگه نمی‌گفتیم. همه‌جا جار می‌زدیم. خدا داند که حتی زیر اخبار روزنامه‌های عبری هم کامنت میذاشتیم و می‌گفتیم. اما فکر می‌کردند ما دچار یک فوبیای بی‌مورد هستیم.
مشکل ما با راستگرایان و چپ‌گرایان، صرفا مخالفت با عقاید اون‌ها نیست‌. هر دو ما رو بیگانه می‌بینند، چون در یک دنیای دیگه بسر میبرند.
وقتی داگلاس موری در پادکست روگن شرکت می‌کنه تا در برابر دو کمدین که اغلب مواقع نمی‌دونند دارند درباره چی صحبت می‌کنند، کمی از عقل سلیم دفاع کنه، باز هم چپ‌ها به رضایت نمی‌رسند. چون موری از حق اسراییل در دفاع از خودش حمایت می‌کنه، و بنابراین در الگوریتم باینری چپ‌ها که «آیا حامی جنوساید است؟ اگر آری پس آشغال است!» سربلند بیرون نمیاد. در حالی که اولین کسی که روایت قبیله روگن رو جلوی خودش، به چالش کشید، همین موری بود، نه حتی برنی سندرز. مسئله این نیست که بپرسیم چرا از همه تست خلوص می‌گیرید؟ اگه می‌خواید بگیرید، بگیرید. ولی مشکل اینه که آدم‌ها رو درست نمی‌شناسید. داگلاس موری با همه مهاجرستیزی‌ها و اسلام‌ستیزی‌ها، به شما آدم‌های غربی نزدیک‌تر و دوست‌تره. اونی دشمن شماست، که ارزش‌های هزار سال قبل رو آرایش کرده و به عنوان «انسانیت» به شما میفروشه و ترحم‌تون رو جذب می‌کنه، و به عنوان دوست پذیرفتیدش. دوست شما کسی نیست که دلش برای اعضاء حماس بسوزه.
اما اینطور نیست که این مشکل رو با راستگراها نداشته باشیم. تعصب روی «پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان» در بین این جماعت، باعث شده فکر کنند کاراکتر خاص ترامپ میتونه معجزه‌ای در خاورمیانه ایجاد کنه که قبلا ممکن نبوده. و این هم به این دلیله که اینجا رو درست نمی‌شناسند، و نسخه خودشون از تست خلوص رو اختراع کرده‌اند: «موافق ادامه جنگ است؟ پس آشغال است!». در حالی که نمی‌دونند خاورمیانه هیچ اهمیتی به تست‌های خلوص نمیده. خاورمیانه برای ادامه دادن جنگ، از هیچ‌کس اجازه نمی‌گیره. خاورمیانه نمیتونه آرام بمونه، چون نمیتونه بدون جهاد زندگی کنه. تو به عنوان یک غربی هیچوقت نمی‌تونی یه دکمه رو بزنی و جهاد رو خاموش کنی. فقط میتونی تصمیم بگیری که کدوم سمت جهاد قرار بگیری. موضوع این نیست که قابلیت ترامپ یا هرکسی چقدر است. موضوع این است که تایم‌لاین خاورمیانه فراتر از عمر آدم‌هاست. برای خاورمیانه، دوره بوش یک پلک‌زدن بود، در حالی که ساختار سیاسی شما رو پیر کرد.
و تفاوت ما در همینه. اختلاف سطح شناخت انقدر عمیقه، که برای دیگران به نظر میرسه که من دارم شعر یا یک متن رمانتیک می‌نویسم.
در جهل مسلمانان همین بس که افول مسیحیت و کمرنگ شدن مذهب در جوامع اون‌ها نگرانش نمی‌کنه، چون فکر می‌کنه تعداد خودشون بیشتر بشه کافیه.
این کمرنگ‌شدن رو خیلی وقت پیش هم میشد حس کرد. مثل شبی که با یه جوان اسراییلی گپ میزدم. قبل از جنگ ۲۰۰۶ بود. اون موقع مثل الان نبود که میدان عمومی مجازی وجود داشته باشه. یه سری چت‌روم تخصصی وجود داشت که از هر کشور شاید پنج شش نفر توش بودند. منظورم در ساعت خاصی از روز نیست. از کل یک کشور پنج نفر می‌دونستند اون چت‌روم وجود داره. چون بقیه مردم مشغول دوست‌یابی و گرل‌فرندبازی بودند‌. تو اون چت هم از ایران من و یک نفر دیگه بودیم، که خدا رحمتش کند چون خیلی وقته که در قید حیات نیست، و از اسراییل این پسره‌. اون شب گفت قراره یه سر برن اورشلیم. بش گفتم اگه رفتی دیوار غربی برای منم دعا کن. گفت دیوار غربی کجاست دیگه؟ فکر کردم دستم انداخته، اما بعدا فهمیدم واقعا نمیدونه کجاست (تازه میخواستم بگم از گلدن گیت هم عکس بگیر بفرست، که وقتی دیدم اینجوریه منصرف شدم). حالت استیو کارل تو فیلم «د بیگ شورت» رو داشتم، اونجایی که بعد از حرف زدن با چند نفر با اضطراب زنگ میزنه به دوستش و میگه یه حباب بزرگ داریم تو بازار. چون اگه اونجا هم میشه انقدری زندگی رو بیرون از دایره مذهب اداره کرد، ببین جاهای دیگه چه خبره. البته می‌دونستم اینجور برخوردهای رندوم شخصی جای آمار رو نمی‌گیره. اما الان می‌دونم که آمار هم جای این برخوردهای شخصی رو نمی‌گیره.
مسلمان اصلا دید دینی نداره. و گرنه از همون موقع باید نگران سقوط مذهب در جوامع دیگه میشد. البته این سقوط در کشورهای اسلامی هم وجود داره. علیرغم های و هوی، اون‌‌ها هم نتونستن نسلی پرورش بدن که مذهب براش مهم باشه. اما حتی اگه این قصه که مسلمانان معتقدترند، واقعیت داشت، باید از مذهب‌گریزی بقیه نگران می‌شدند. چون خیلی فرق داره توی دنیایی باشند که بقیه مسیحی باشند، تا دنیایی که بقیه به هیچ‌چیز اعتقاد ندارند. توی دنیای اولی، خون زیاد ریختند از همدیگه، ولی دنیاییه که میشناختندش. دنیای دومی اما، دنیاییه که هیچ شناختی ازش ندارند، و براش آماده هم نیستند.
پدر و مادرش رو کشته تا اموالشون بش برسه تا بتونه بودجه ترور ترامپ رو تهیه کنه، تا نژاد سفید رو از خطر انقراض نجات بده. حالا چرا باید برای نجات سفیدها ترامپ رو کشت که سفیدها برای نجات خودشون بش رأی دادند؟ چون ترامپ صندلی رو گذاشت زیر باسن نتانیاهو! چون همه‌جوره از اسراییل حمایت می‌کنه. چون یهودی‌ها دشمن سفیدها هستند، و هرکی حامی اون‌هاست دشمن سفیدها محسوب میشه!

کلمه «فتنه» در ادبیات اسلام پرکاربرده. همیشه وقتی میخواستن بگن یه جوری همه‌چی در هم‌تنیده میشه که دیگه نمیشه تشخیص داد کی به کیه، ازش استفاده می‌کردند. و یکی از شرایط مشترک‌شون این بود که یه عده قاطی چیزهای اشتباهی میشن و خودشون رو به فنا میدن. جماعت نژادپرست هم از همون‌هاست. فکر کرد یه مشت میلیاردر که به چیزی اعتقاد ندارند و طرف هیچ ایدئولوژی مطرحی نیستند، و غایت زندگی رو در برنده شدن در بازی بازار می‌بینند، دغدغه‌ای برای نژاد کسی دارند، و به خاطر دغدغه اون‌ها خودشون رو درگیر سیاست کرده‌اند!
از دوران فتنه، فقط اونایی که مجهز به عقل سردند سالم بیرون میان. نه اونایی که حس خوب و حس بد، به این طرف و اون طرف هدایت‌شون می‌کنه.