Anarchonomy
دو سوال با ذکر دو مثال از طرفداران مکتب اتریشی اقتصاد میپرسم، صرفا جهت اینکه بدونم چه فکری دربارهش میکنند. اگه کسی در کانالی جایی جوابی نوشت برام ارسال کنید تا اینجا هم بذارم. سوال اول: ما مثل عوام سوسیالیست نیستیم. ما میدونیم که انحصار در بازار لزوما…
تقلیل دادن مسئله به قیمت سر صندوق، مشکلاتی که در دنیای واقعی بوجود میاد رو پاسخ نمیده. مثلا شرکتی که به خاطر بستنی کل دامداریهایی که گاو شیرده دارند رو گرفته دستش، میتونه برای بالا بردن سود خودش یه چیزایی به بستنیه اضافه یا ازش کم کنه که غیرقانونی نیست، ولی مشتریپسند هم نیست. اما هر شرکت دیگهای بخواد بیاد ازین فرصت استفاده کنه و بستنیای بده که مثل اونی باشه که قبلا مورد پسند مشتری بود، باید به اونایی که گاو شیرده دارند مراجعه کنه، و اونها هم با قیمت رقابتی بش شیر نخواهند داد.
در دنیای واقعی اینجوریه که وقتی چنین حالتی پیش میاد، دولت میاد وارد میشه و پسند مشتری رو به قانون تبدیل میکنه. شاید بگید کاری که دولت میکنه ربطی به سرمایهداری نداره. ولی سرمایهداری در خلاء قرار نگرفته.
در دنیای واقعی اینجوریه که وقتی چنین حالتی پیش میاد، دولت میاد وارد میشه و پسند مشتری رو به قانون تبدیل میکنه. شاید بگید کاری که دولت میکنه ربطی به سرمایهداری نداره. ولی سرمایهداری در خلاء قرار نگرفته.
Anarchonomy
تقلیل دادن مسئله به قیمت سر صندوق، مشکلاتی که در دنیای واقعی بوجود میاد رو پاسخ نمیده. مثلا شرکتی که به خاطر بستنی کل دامداریهایی که گاو شیرده دارند رو گرفته دستش، میتونه برای بالا بردن سود خودش یه چیزایی به بستنیه اضافه یا ازش کم کنه که غیرقانونی نیست، ولی…
مثال رو برای کاربردش در بحث تئوریک استفاده کردم. ولی بله، این شرکت واقعا غولپیکر و مسلطه. و فقط در صنعت بستنی و چای داغ و اینها نیست. تقریبا در هر صنعتی در چین داره اتفاق مشابهی میفته. مثلا در صنعت نیمههادی، دارن از بخش تحقیقات و طراحی، تا مرحله آخر که پکیجینگه (صد نوع بیزینس مختلف بین این دو هست) رو میارن زیر یک چتر. فقط چین چنین موقعیتی پیدا کرده. هر کشور پیشرفتهای در این صنعت، کل این صنعت رو در داخل کشور نداره. حتی ژاپن. حتی آمریکا.
بحث تئوریکش هم برای این مطرح کردم چون قبلا تجربه مشابه چین رخ نداده. همه به نحوی شکست خوردن یا کلا دنبالش نبودن. اونجا داره حالتی از کمونیسم شکل میگیره که محصول بازاره. یعنی شرکتهای غولپیکری که مسلط بر همه چیزند (منظورم تکبرندی شورویطور نیست. یک شرکت مسلط میتونه پونصدتا برند بسازه که همه مال خودش باشند). و این کمونیسم بازاری داره با دولتی کشتی میگیره که میخواد ادای «حفظ رقابت» رو دربیاره، و بنابراین انگولکهای زیادی انجام میده. هم از طریق قانونگذاری، هم از طریق مانور دادن با شرکتهای دولتی که در اختیار داره.
بحث تئوریکش هم برای این مطرح کردم چون قبلا تجربه مشابه چین رخ نداده. همه به نحوی شکست خوردن یا کلا دنبالش نبودن. اونجا داره حالتی از کمونیسم شکل میگیره که محصول بازاره. یعنی شرکتهای غولپیکری که مسلط بر همه چیزند (منظورم تکبرندی شورویطور نیست. یک شرکت مسلط میتونه پونصدتا برند بسازه که همه مال خودش باشند). و این کمونیسم بازاری داره با دولتی کشتی میگیره که میخواد ادای «حفظ رقابت» رو دربیاره، و بنابراین انگولکهای زیادی انجام میده. هم از طریق قانونگذاری، هم از طریق مانور دادن با شرکتهای دولتی که در اختیار داره.
Anarchonomy
مثال رو برای کاربردش در بحث تئوریک استفاده کردم. ولی بله، این شرکت واقعا غولپیکر و مسلطه. و فقط در صنعت بستنی و چای داغ و اینها نیست. تقریبا در هر صنعتی در چین داره اتفاق مشابهی میفته. مثلا در صنعت نیمههادی، دارن از بخش تحقیقات و طراحی، تا مرحله آخر که…
این استدلالهایی که «دولت خر است» رو من از هرکسی بهتر بلدم. اما فعلا این خر بر ما سوار است. و نظریهپرداز و متفکر و تحلیلگر باید درباره واقعیات زندگی حرف بزنه. و گرنه حالت فقهای دینی رو پیدا میکنه که قرنهاست دارند درباره کانسپتهایی که در خلاء قرار گرفتهاند بحث میکنند، و آخرش هم نتیجه میگیرند که تا امام زمان خودش نیاد نمیشه.
ائمه جماعات و مبلغین رو فرستادند به همه جای ایران و اونها هم گفتند «اینکه پزشکتون بگه روزه براتون مضره حجت نیست. به صرف توصیه پزشک وظیفه شرعی از دوش شما برداشته نمیشه. خودتون اگه دیدید نمیتونید روزه بگیرید، اونوقت میتونه موجه باشه». این روایت کسی نیست. خودم شنیدم. اینکه این حرف از لحاظ پزشکی چقدر احمقانهست چون مریض خیلی وقتها وقتی میفهمه نمیتونه کاری رو انجام بده که دیگه خیلی دیر شده و آسیب وارد شده، بگذریم. اما همینها، و گندهتر ازینها، یعنی عمامهدارانی که پست و مقام دارند، و حتی مرجعیت دارند، دارند میگن «حجاب خیلی واجبه. حتی از نماز هم مهمتره، چون نماز فردیه ولی حجاب یک مسئله اجتماعیه. اما الان وقت مناسب اجرای قانون حجاب نیست، چون ممکنه به نظام آسیب بزنه». وقتی به بدن تو میرسه، میگن تا اون آخرین لحظهای که دیگه مجبور شدی دیالیز کنی، اجرای حکم شرعی رو به تعویق ننداز؛ اما به سلامت نظام که میرسه، بابت کوچکترین ریسک ممکن، میذارنش کنار تا «بعدا حالا در وقت مناسب انشاءالله» اجرا بشه.
این نوع نگاه حکومت، به طرفداران خودشه. چون خیلی از روزهداران، و نود و نه درصد روزه دارانی که پای منبرند، از طرفداران خودش هستند. اما این فقط درباره نوع نگاه حکومت به طرفدارانش نیست، که طبیعیه اینطور باشه، چون این حکومت همهچیز عالم غیر از خودش رو چیزهای مصرفشدنی میبینه. این درباره نوع نگاه به بدن انسان هم است. و برای تشخیص شرمحور بودن یک ایدئولوژی میشه چک کرد چه نگاهی به بدن انسان داره.
این نوع نگاه حکومت، به طرفداران خودشه. چون خیلی از روزهداران، و نود و نه درصد روزه دارانی که پای منبرند، از طرفداران خودش هستند. اما این فقط درباره نوع نگاه حکومت به طرفدارانش نیست، که طبیعیه اینطور باشه، چون این حکومت همهچیز عالم غیر از خودش رو چیزهای مصرفشدنی میبینه. این درباره نوع نگاه به بدن انسان هم است. و برای تشخیص شرمحور بودن یک ایدئولوژی میشه چک کرد چه نگاهی به بدن انسان داره.
پول به آدمیزاد کانفیدنس میده. چون پول یعنی قابلیت سپردن کارها به دیگران. چون هرچیزی که میشه با پول خرید، چیزیه که دیگران انجامش دادن. پس با پول میشه این خیال راحت رو داشت که کارها تحت هر شرایطی انجام میشن، حتی اگه خودت اصلا شرایط انجام هیچ چیزی رو نداشته باشی. پس وضع و حال خودت، از کارهایی که باید انجام بشه، ایزوله میشه. پس نیازی نخواهد بود نگران بیثباتی وضع و حال خودت باشی. و آدمیزاد به این عدم نگرانی عادت میکنه، و بتدریج تصور میکنه هیچ بیثباتی وجود نداشته و نداره. و وقتی هیچ دیدی به این بیثباتی وجود نداره، اعتماد به نفس بالا میره. اعتماد به نفس یعنی این خیال شیرین که من محکم و باثبات و بادوامم. بعد یک روز از روی تصادف شکنندگی خودشون رو کشف میکنند، و فکر میکنند ناگهان ایجاد شده. در حالی که همیشه اون زیر بوده و در اون لحظه کاورش برداشته شده. و چون فکر میکنند ناگهان ایجاد شده، فکر میکنند خدا یا قدرتی برتر داره بشون هشداری میده. بعد با جدی گرفتن هشدار، سعی میکنند ثابت کنند که هشیارند. و این هشیاری رو با گرایش به معنویات و عمل به شرعیات نشون میدن. و اینجوری میشه که آدمهای «غیرنیازمند مذهبی» بوجود میاد. برای همین این ادعا که رفاه آدمها رو از مذهب دور میکنه، «مهمل و پوچ» است.
خارجیها رو میبینم که سر سال نو میلادی یا ابتدای تابستان، از خوانندگان و دنبالکنندگانشون میپرسند دارم میام فلان شهر، کدومتون اونجایید همدیگه رو ببینیم؟ و از خودم میپرسم «یعنی نمیترسه؟ چطور اعتماد میکنه؟». و بعد یادم میفته حالت نرمال اونه، و این ماییم که ترس و بیاعتمادی در وجودمون نهادینه شده، و اینکه من دم عید از خوانندهم بپرسم کدومتون رو میشه تو فلان شهر دید؟ یک امر کاملا غیرممکن و دیوانهواره. این حکومت، و این محیط، فرصت عادی بودن رو هم از ما گرفت، و انقدر تدریجی این کار رو کرد که متوجه هم نشدیم.
از حالت گی قضیه که بگذریم، این نشوندهنده مسموم بودن سیستم آموزشی دولتیه. بیمارستانی که دولت ساخته اما مسئولیت مخارجش رو به عهده نگرفته تا جایی که در آستانه فروپاشیه، سپردن به دو دلقک که نه چیزی از پزشکی میدونند نه چیزی از مدیریت میدونند نه چیزی از مدیریت مرکز پزشکی. اما شعر بلدند بنویسند. و این خیلی مهمه. که هیچچیز بلد نیستند، اما شعر رو خوب بلدند.
اینکه میگن سیستم آموزشی دولتی بچهها رو بیسواد بار میاره درست نیست. کسی که شعر مینویسه بیسواد نیست. سیستم آموزشی دولتی ایران، داره چاپلوسهای حراف و دزد تربیت میکنه، و سوادی که بشون میده فقط در همون راستاست. اینطور نیست که این سیستم خاصیتی نداشته باشه. خاصیتش اینه که سم میده بیرون.
اینکه میگن سیستم آموزشی دولتی بچهها رو بیسواد بار میاره درست نیست. کسی که شعر مینویسه بیسواد نیست. سیستم آموزشی دولتی ایران، داره چاپلوسهای حراف و دزد تربیت میکنه، و سوادی که بشون میده فقط در همون راستاست. اینطور نیست که این سیستم خاصیتی نداشته باشه. خاصیتش اینه که سم میده بیرون.
Anarchonomy
این استدلالهایی که «دولت خر است» رو من از هرکسی بهتر بلدم. اما فعلا این خر بر ما سوار است. و نظریهپرداز و متفکر و تحلیلگر باید درباره واقعیات زندگی حرف بزنه. و گرنه حالت فقهای دینی رو پیدا میکنه که قرنهاست دارند درباره کانسپتهایی که در خلاء قرار گرفتهاند…
لیبرتارینها هم گرفتار پلاکاردیسم بودند. که هر مسئلهای وجود داره یه پلاکارد بیاریم بالا که «دولت خر است». نصف راستگراهای نسل جدید آمریکا تحت تأثیر پلاکاردهای اینها قرار گرفتن. و نتیجه این تأثیرپذیری، شد گرایش به
Disruption for the sake of disruption
یعنی سیستم رو بهم بریزیم فقط برای اینکه بهم بریزیم. که نتیجهش شد حمایت از ترامپ و گنگ ایلان ماسک. و نتیجهش شد دولتی که همهچیز رو بهم میریزه، از جمله پایبندی به قانون رو. حالا همین لیبرتارینها که این بهمریختگی رو، که نتیجه حرفهای خودشونه، مشاهده میکنند، پلاکارد «این کارها اخلاقی نیست» رو بالا میارن.
یه کار دیگه هم اخلاقی نیست: نپذیرفتن مسئولیت جفنگپراکنی.
Disruption for the sake of disruption
یعنی سیستم رو بهم بریزیم فقط برای اینکه بهم بریزیم. که نتیجهش شد حمایت از ترامپ و گنگ ایلان ماسک. و نتیجهش شد دولتی که همهچیز رو بهم میریزه، از جمله پایبندی به قانون رو. حالا همین لیبرتارینها که این بهمریختگی رو، که نتیجه حرفهای خودشونه، مشاهده میکنند، پلاکارد «این کارها اخلاقی نیست» رو بالا میارن.
یه کار دیگه هم اخلاقی نیست: نپذیرفتن مسئولیت جفنگپراکنی.
Anarchonomy
لیبرتارینها هم گرفتار پلاکاردیسم بودند. که هر مسئلهای وجود داره یه پلاکارد بیاریم بالا که «دولت خر است». نصف راستگراهای نسل جدید آمریکا تحت تأثیر پلاکاردهای اینها قرار گرفتن. و نتیجه این تأثیرپذیری، شد گرایش به Disruption for the sake of disruption یعنی…
فارغ از گرایش سیاسی و ایدئولوژیک، یک آمریکاییه، و آمریکاییها به صورت جمعی بنیبشر خارج از مرزهای آمریکا رو پایینتر از سطح میانگین انسانیت میبینند، و بنابراین ازشون توقعی در زمینه اخلاقیات ندارند. این دلیل جنرالشه. یک دلیل اختصاصی هم داره. اونی که اونارو کرده زندان السالوادوره، که دولت فعلیش یکی از هموناییه که با شعار لیبرتاریانی «دولت خر است» قدرت رو به دست گرفت و برای رسیدن به اهداف خودش قانون و قاعده و اخلاقی نموند که زیر پا نذاره. بنابراین اگه به اونم گیر بده یعنی به خودی زده.
Anarchonomy
مثال رو برای کاربردش در بحث تئوریک استفاده کردم. ولی بله، این شرکت واقعا غولپیکر و مسلطه. و فقط در صنعت بستنی و چای داغ و اینها نیست. تقریبا در هر صنعتی در چین داره اتفاق مشابهی میفته. مثلا در صنعت نیمههادی، دارن از بخش تحقیقات و طراحی، تا مرحله آخر که…
وقتی هرکاری کنی کشتی تولید چین ارزونتر درمیاد، به تدریج صنعت کشتیسازی کشور خودت از بین میره. و وقتی خواستی کشتی جنگی داشته باشی، باید از چین بخری. که در نتیجه نمیتونی نیروی دریایی مستقل از چین داشته باشی.
اما مسئله فراتر ازینه. در هفتاد سال گذشته آمریکا نیروی دریایی خودش رو مسئول حفظ امنیت تجارت دریایی میدونست. اما الان این مسئولیت رو دیگه گردن نمیگیره. چون هم در انرژی خودکفاست، و لازم نیست مواظب تانکرهای نفت باشه، هم تحویلگیرنده عمده کالاست، نه فرستنده. بنابراین همزمان که چین کل تجارت دریایی رو تصاحب کرده، فهمیده که امنیت اون رو هم باید خودش تأمین کنه. بنابراین در تیراژ پراید باید کشتی تجاری و جنگی بسازه.
اما مسئله فراتر ازینه. در هفتاد سال گذشته آمریکا نیروی دریایی خودش رو مسئول حفظ امنیت تجارت دریایی میدونست. اما الان این مسئولیت رو دیگه گردن نمیگیره. چون هم در انرژی خودکفاست، و لازم نیست مواظب تانکرهای نفت باشه، هم تحویلگیرنده عمده کالاست، نه فرستنده. بنابراین همزمان که چین کل تجارت دریایی رو تصاحب کرده، فهمیده که امنیت اون رو هم باید خودش تأمین کنه. بنابراین در تیراژ پراید باید کشتی تجاری و جنگی بسازه.
خاورمیانه مثل فسیل سوسماره. سوسمار همین الان هم هست. از فسیلش میشه فهمید جد یک میلیون سال پیشش چه فرقی داشته. و چون اونی که الان زندهست کپی اون فسیله، میشه فهمید که فرق زیادی نکرده. اگه میخوای بدونی چرا پیامبر قصاص رو واجب کرد و بعد تو قرآن اومد که این کار بقای جامعهتون رو تضمین میکنه، کافیه به مسلمونهای فعلی نگاه کنید. که یه عدهشون تو مرز لبنان و سوریه مشغول خوردن همدیگه هستن. این میره اونطرف دو تا پسر جوان یک روستا رو میدزده و میبره بیابون به قتل میرسونه، اونا هم فرداش میان این طرف از یه روستا چهارتا تا پسر جوان رندوم رو میکشن. و این سیکل ادامه پیدا میکنه. قصاص برای این بود که «یه بار بکشید ولی تمومش کنید». ولی به همون راه حل بدوی هزار و چهارصدسال پیش هم قانع نیستند. اینطور نیست که فقط به راه حل مدرن تو بیاعتناء باشند.
میفرماد جوانان بین ۱۶ تا ۲۴ سال دیگه علاقهای به فوتبال ندارند، چون ما که جوان بودیم رایگان پخش میکردن اما الان پولی شده.
خیلی عجیبه که متوجه استدلالی که میکنند نیستند. اگه به محض پولی شدن پخش تلویزیونی فوتبال، علاقه به فوتبال هم جمع میشه، یعنی یه چیز مصنوعی بوده که به زور مالیات نگهش داشتی. و گرنه چطور ممکنه آدم به یک ورزش علاقه داشته باشه اما خسیسیش بیاد مبلغ ناچیزی برای تماشاش بپردازه؟
این خیلی بیمعنیه که دولت مسئول ایجاد علاقه به چیزی در بین مردم باشه. دولت برای اینه که مردم به حقوق هم تجاوز نکنند، و کشور در برابر تهاجم بیگانه توان دفاع داشته باشه. پخش دولتی فوتبال چیه دیگه؟
خیلی عجیبه که متوجه استدلالی که میکنند نیستند. اگه به محض پولی شدن پخش تلویزیونی فوتبال، علاقه به فوتبال هم جمع میشه، یعنی یه چیز مصنوعی بوده که به زور مالیات نگهش داشتی. و گرنه چطور ممکنه آدم به یک ورزش علاقه داشته باشه اما خسیسیش بیاد مبلغ ناچیزی برای تماشاش بپردازه؟
این خیلی بیمعنیه که دولت مسئول ایجاد علاقه به چیزی در بین مردم باشه. دولت برای اینه که مردم به حقوق هم تجاوز نکنند، و کشور در برابر تهاجم بیگانه توان دفاع داشته باشه. پخش دولتی فوتبال چیه دیگه؟
همون اشتباهی که اروپاییها درباره روسیه کردند، حالا دوباره آمریکاییها دارند مرتکب میشن. اروپا هیچوقت نخواست باور کنه روسیه اروپایی بشو نیست. نخواست باور کنه روسها در پانصدسال پیش جا موندن و تمایلی هم برای ورود به دنیای جدید ندارند. یکبار بشون روی خوش سیاسی نشون دادند. یکبار بشون روی خوش فرهنگی نشون دادند. یکبار بشون روی خوش اقتصادی نشون دادند. اما هردفعه ثابت شد هیچکدوم اینها فایدهای نداره. افکت شعبههای مکدونالد در هنگکنگ خیلی بیشتر از افکت شعبههای همین شرکت در مسکو بود. حتی چینیهایی که از زیر ساطور مائو گذشته بودند، هسته تمدنی غرب رو بهتر پذیرفتند. نگاه مدیر فعلی شرکت چینی که داره باتری لیتیوم میلیونها خودروی برقی رو تأمین میکنه، نگاه یه خلافکار لات نیست. نگاهش شبیه نگاه کارآفرینان آمریکایی اوائل قرن بیستمه که تو شیکاگو و دیترویت داشتن مدرنترین خطوط تولید زمانه خودشون رو احداث میکردن. روس همیشه دزد بود، هست، و خواهد بود. اینها همهچیز دنیا رو به شکل چیزهای دزدیدنی میبینند. از مساحت ارضی کشورها، تا داراییهای هموطنان خودشون. با هیچ مقدار از آموزش، با هیچ مقدار از همکاری، با هیچ مقدار از مشارکت اقتصادی، این فرهنگ سرقتمحور روسیه، درست نخواهد شد.
همونطور که اوائل جنگ گفتم روابطشون رو با روسیه بهتر از قبل خواهند کرد. و روسیه به وحشیبازی خود ادامه خواهد داد. اما در نتیجه کلی تغییری ایجاد نخواهد کرد. این دوستی زورکی با بچه تخس همسایه که تنها مزیتش سفیدپوست بودنشه، مانع اوجگیری بیشتر چینیها نخواهد شد. هیچکدوم این مسخرهبازیها مانعش نخواهد شد.
همونطور که اوائل جنگ گفتم روابطشون رو با روسیه بهتر از قبل خواهند کرد. و روسیه به وحشیبازی خود ادامه خواهد داد. اما در نتیجه کلی تغییری ایجاد نخواهد کرد. این دوستی زورکی با بچه تخس همسایه که تنها مزیتش سفیدپوست بودنشه، مانع اوجگیری بیشتر چینیها نخواهد شد. هیچکدوم این مسخرهبازیها مانعش نخواهد شد.
شرح مکالمه با یک هموطن مقیم خارج
- حاجآقا، مسئلتن
- بفرمایید عزیزم
- میگم ما که مثل بعضی ازین آمریکاییهای اسگل نیستیم که فکر کنیم یه سوپرمیلیارد که بچگی تو مدرسه بولی میشده دلش برای ملت سوخته و میخواد مخارج دولت رو کم کنه تا مالیات خلقالله هدر نره. ما ازوناییم که فکر میکردیم این چسبیده به دولت تا یه پولی به جیب بزنه. ولی از وقتی اومده سهام تسلا رفته تو توالت و یه حجمی از ثروت خودش که بیشتر از سهام شرکتهاشه از بین رفته. این ضرر با اون سودی که میخواست با رانت دولت بدست بیاره یر به یر شد که
- الان مسئله چیه؟
- مسئله اینه که ایشون گاوه یا سایکوپته؟ این رو لطفا برای من روشن کن
- چرا این دو برات متضاد و جدا به نظر میاد؟
- چون دام و طیور که وضعشون مشخصه، اما سایکوپت ذهن پیچیدهتری نسبت به عوام داره. نمیشه که یک نفر جفتش باشه
- خب شما پیچیدگی رو با جلو بودن اشتباه میگیری. فرض کن یه اردو دانشآموزی داریم که بچهها رو بردن جنگل. همه تو یه صف دارن مسیری که معلم میگه رو طی میکنند. مغز همشون اینطوریه که معلم هرچی گفت باید گوش کنیم چون اینجا خطرناکه و با خونه فرق داره. یعنی مغز کاملا گوسفندوار متمرکز رو تبعیته. اما یکی از بچهها اینجوری نیست و یه پروانه حواسش رو پرت میکنه و از صف میره بیرون و مشغولش میشه تا اینکه گم میشه. مغز این بچه پیچیدهتر از بقیهست. اما از تیم عقب مونده، راه رو گم کرده، و تا شب از گرسنگی یا سرما میمیره، اگه قبلش شام یه حیوان درنده نشده باشه
- ولی اگه میانگین سایکوپتها رو در نظر بگیریم یه پلنی دارن معمولا، چون آسیب زدن به اجتماع خودش یه برنامهست، و کسی که کلا نمیتونه برنامهچینی کنه نمیتونه اون آسیبها رو عملی کنه
- پس به نظرت چرا لو میره که سایکوپت هستند؟ تا حالا شده یک سایکوپت انواع و اقسام آسیبها رو به جامعه زده باشه، و هیچکس نفهمیده باشه، و سالها بعد از مرگش بفهمن؟ بذار یک مثال بزنم. وقتی پوتین با یک تاریخنگار مصاحبه کرد، ازش پرسید «به نظرت در آینده چی مینویسن درباره من تو کتابهای تاریخ؟». این یه خلافکاره. اما ویژن بلندتری داره. دامنه پنج ساله براش مهم نیست. به پنجاه سال بعد فکر میکنه. فهم اینکه چه چیزی باعث بقای معنوی آدم در ذهن نسلهای آیندهست رو نداره. اما ویژن اینکه براش مهم باشه رو داره. ویژن یه سایکوپت بلند نیست، برای همین مشخص میشه کیه و چیکار داره میکنه
- پس میگی هم میشه مغز پیچیدهای داشت و هم گاو بود، چون پیچیدگی به تنهایی نمیتونه آدم رو از گاو بودن نجات بده
- بله. بهتره سوال شما درباره این باشه که گاو بودن ارثی است یا انتخابی؟ و به کار بستن پیچیدگی ذهن در جهت نجات از گاو بودن، باز خودش نیاز به استعداد ذهنی داره، یا اون هم انتخابیست؟
- جواب اینارم بده دیگه
- نسخه trial تموم شد عزیزم، جوابهای بیشتر میشه ماهی ۹.۹۹ دلار.
- حاجآقا، مسئلتن
- بفرمایید عزیزم
- میگم ما که مثل بعضی ازین آمریکاییهای اسگل نیستیم که فکر کنیم یه سوپرمیلیارد که بچگی تو مدرسه بولی میشده دلش برای ملت سوخته و میخواد مخارج دولت رو کم کنه تا مالیات خلقالله هدر نره. ما ازوناییم که فکر میکردیم این چسبیده به دولت تا یه پولی به جیب بزنه. ولی از وقتی اومده سهام تسلا رفته تو توالت و یه حجمی از ثروت خودش که بیشتر از سهام شرکتهاشه از بین رفته. این ضرر با اون سودی که میخواست با رانت دولت بدست بیاره یر به یر شد که
- الان مسئله چیه؟
- مسئله اینه که ایشون گاوه یا سایکوپته؟ این رو لطفا برای من روشن کن
- چرا این دو برات متضاد و جدا به نظر میاد؟
- چون دام و طیور که وضعشون مشخصه، اما سایکوپت ذهن پیچیدهتری نسبت به عوام داره. نمیشه که یک نفر جفتش باشه
- خب شما پیچیدگی رو با جلو بودن اشتباه میگیری. فرض کن یه اردو دانشآموزی داریم که بچهها رو بردن جنگل. همه تو یه صف دارن مسیری که معلم میگه رو طی میکنند. مغز همشون اینطوریه که معلم هرچی گفت باید گوش کنیم چون اینجا خطرناکه و با خونه فرق داره. یعنی مغز کاملا گوسفندوار متمرکز رو تبعیته. اما یکی از بچهها اینجوری نیست و یه پروانه حواسش رو پرت میکنه و از صف میره بیرون و مشغولش میشه تا اینکه گم میشه. مغز این بچه پیچیدهتر از بقیهست. اما از تیم عقب مونده، راه رو گم کرده، و تا شب از گرسنگی یا سرما میمیره، اگه قبلش شام یه حیوان درنده نشده باشه
- ولی اگه میانگین سایکوپتها رو در نظر بگیریم یه پلنی دارن معمولا، چون آسیب زدن به اجتماع خودش یه برنامهست، و کسی که کلا نمیتونه برنامهچینی کنه نمیتونه اون آسیبها رو عملی کنه
- پس به نظرت چرا لو میره که سایکوپت هستند؟ تا حالا شده یک سایکوپت انواع و اقسام آسیبها رو به جامعه زده باشه، و هیچکس نفهمیده باشه، و سالها بعد از مرگش بفهمن؟ بذار یک مثال بزنم. وقتی پوتین با یک تاریخنگار مصاحبه کرد، ازش پرسید «به نظرت در آینده چی مینویسن درباره من تو کتابهای تاریخ؟». این یه خلافکاره. اما ویژن بلندتری داره. دامنه پنج ساله براش مهم نیست. به پنجاه سال بعد فکر میکنه. فهم اینکه چه چیزی باعث بقای معنوی آدم در ذهن نسلهای آیندهست رو نداره. اما ویژن اینکه براش مهم باشه رو داره. ویژن یه سایکوپت بلند نیست، برای همین مشخص میشه کیه و چیکار داره میکنه
- پس میگی هم میشه مغز پیچیدهای داشت و هم گاو بود، چون پیچیدگی به تنهایی نمیتونه آدم رو از گاو بودن نجات بده
- بله. بهتره سوال شما درباره این باشه که گاو بودن ارثی است یا انتخابی؟ و به کار بستن پیچیدگی ذهن در جهت نجات از گاو بودن، باز خودش نیاز به استعداد ذهنی داره، یا اون هم انتخابیست؟
- جواب اینارم بده دیگه
- نسخه trial تموم شد عزیزم، جوابهای بیشتر میشه ماهی ۹.۹۹ دلار.
Anarchonomy
همون اشتباهی که اروپاییها درباره روسیه کردند، حالا دوباره آمریکاییها دارند مرتکب میشن. اروپا هیچوقت نخواست باور کنه روسیه اروپایی بشو نیست. نخواست باور کنه روسها در پانصدسال پیش جا موندن و تمایلی هم برای ورود به دنیای جدید ندارند. یکبار بشون روی خوش سیاسی…
عزیزم، وقتی که تو دبستان بودی (فرستنده پیام عکس کارت اقامتش رو هم فرستاده، بنابراین از لحاظ زمانی اغراق نمیکنم) اوکراینیها عزیزترین آدم زندگی من رو ازم دزدیدن. بدترین موجودات عالم در قالب انسان رو میتونی تو اوکراین پیدا کنی. در سطح دنیا با القاعده هم میتونی شوخی کنی، ولی با مافیای اوکراینی نه. دقیقا یکی از دلایل به حق (چون دلایل ناحق هم داشت) مخالفت با عضویتشون در اتحادیه اروپا همین بود که فساد کل این کشور رو گرفته. تمام اقمار شوروی تحت تأثیر این فرهنگ بودن. اما فرقشون با روسیه در اینه که بخشی از جامعه متوجه این مشکل شد و به غرب گرایش پیدا کرد. فکر میکنی در لیتوانی که چنان کشور مرتبی شده، ملت از دم فرهیختهاند؟ تو لهستان توریست رو فقط به خاطر تیره بودن پوستش تو همون فرودگاه دیپورت میکنند. فرق هست بین معتادی که میخواد ترک کنه ولی ناموفقه، و معتادی که به نظرش اعتیاد بهترین تصمیم زندگیش بوده. ۹۹ درصد روسها هیچ مشکل و ایرادی در چیزی که هستند نمیبینند، و نخواهند دید. این فرقشون با همه دنیاست.
اینکه «اگه هم حقیقت واحدی وجود داشته باشه به من مربوط نیست، چیزی که به من مربوطه اینه که میشه کاری کرد حقیقت من و حقیقت تو و حقیقت او همزمان وجود داشته باشند، و کار من اینه که حقیقت خودم رو به حقیقت بقیه پیروز کنم» چیزیه که شاکله فکری ترامپ است، و قبل از او، استالین و امثالهم.
اما این تفکر چندواقعیتی در بقیه جاها دو کاربرد داشته. سلطه سیاسی، و پولسازی. استالین et al با مورد اولش کار داشتن. وقتی انحصار در «تولید واقعیت» داشته باشی، دیگه مهم نیست چه چالشهایی برای حکومتت ایجاد میشه. هیتلر وقتی فهمید یکی از فرماندهان شایسته و محبوبش، قصد داره ساز مخالف بزنه، مجبورش کرد خودکشی کنه. چون اگه محاکمهش میکرد، اعدام میشد و نتیجه فرقی نداشت، اما مردم میفهمیدند که شکافی ایجاد شده. تا آخر جنگ هم معلوم نشد که خودکشی اختیاری نبوده. و معمولا چون تا لحظه آخری که همهچی مرتبه دوام داره، میل به استفاده ازین قدرت همیشه بالاست. همون موقع در اون طرف قاره، یک افسر ژاپنی که کارش هدایت خلبانهای کامیکازی برای عملیاتهای انتحاری بود، به یک دلیل تصادفی برگشته بود به شهر خودش و دید ژاپن داره تکه تکه با خاک یکسان میشه، در حالی که تو پادگان بشون گفته بودن همهچی مرتبه و یه یاحسین دیگه مونده تا کار رو تموم کنیم! وقتی با تولید واقعیت، میشه آدمها رو از چیزی که واقعا اون بیرون وجود داره ایزوله کرد، هر شخص یا سیستم اقتدارگرایی ازش استفاده خواهد کرد.
ترامپ با دومیش کار داره. چون دوست داره برنده قصهها باشه. خود پول، یک ابزاره برای اینکه بشه قصههایی ساخت که توش برندهای. برای همین حتی چندبار کازینو رو هم ورشکست کرد، که یک شاهکار در بیعرضگی تجاریه، اما خودش رو به عنوان یک بیزینسمن موفق جا زد. و این یعنی از همه کازینودارهایی که پول پارو کردند، موفقتر بوده. چون اونها پول بیشتری درآوردند اما هیچ قصهای نداشتند.
اما آخوند باب جدیدی باز کرده که فراتر از هر دو اینهاست، و اون ایجاد هرج و مرج باوریه. که خودشون بش میگن «روایتسازی»، که فراتر از روایتسازی متداول دستگاههای پروپاگانداست. این یک جور signal jamming با تغییر مکرر معانی واژگان و مفاهیمه، که به مرور خود باورها غیرقابل تشخیص و غیرقابل تفکیک باشند. که بعد بشه هرچیز بیمعنی و نامربوطی رو، به فراخور حال، به عنوان «باور امروز» معرفی کرد. اینجا هدف صرفا ایزوله کردن از واقعیات بیرونی نیست. همچنین هدف صرفا برنده شدن در قصه نیست. همچنین هدف پیروز کردن قصه خود بر بقیه قصههای موجود هم نیست (مخصوصا که توانایی تحقق اینها هم وجود نداره). اینجا هدف تکثیر سرطانی محتوا و روایتها و معناپراکنیهاست، تا دیگه هیچچیز محکمی وجود نداشته. وقتی هیچچیز محکمی وجود نداره، چیزی به عنوان باورهای روزانه ایجاد شده، و خود اون «باور امروز» به یک پدیده شناور تبدیل شده. مثلا سوریه امروز حرمه، فردا میشه عمق استراتژیک! پسفردا میشه تعهد دیپلماتیک! پسونفرداش میشه کریدور تجاری! چون معنی همه اینها از هم پاشیده. حتی خود حرم دیگه معلوم نیست چیست. حرم چیزیست که یک شخصیت در آن دفن است، یا سفارتخانه حکومت است؟ مشارکت زنان در اقتصاد، امروز توسعه اسلامیه! فردا میشه نفوذ لیبرالیسم! چون کلمه «سهم» که بعد بخوای در عبارت «سهم از بازار کار» استفاده کنی، معلوم نیست چه معنیای داره. و همچنین کلمه توسعه.
ما وظیفه داریم ۱. خودمون رو گول نزنیم که این یک وضعیت عادیه، ۲. به بقیه و آیندگان بگیم که بعد از تغلیظ و تراکم ایدئولوژیها بعد از مشروطه، چه وضعیتی از برهوت ایدئولوژیک بوجود اومد، که از لحاظ زیر و رو شدن شبیه داستانهای توراته، و ۳. تسلیم این برهوت نشیم و به حقیقت وفادار بمونیم.
اما این تفکر چندواقعیتی در بقیه جاها دو کاربرد داشته. سلطه سیاسی، و پولسازی. استالین et al با مورد اولش کار داشتن. وقتی انحصار در «تولید واقعیت» داشته باشی، دیگه مهم نیست چه چالشهایی برای حکومتت ایجاد میشه. هیتلر وقتی فهمید یکی از فرماندهان شایسته و محبوبش، قصد داره ساز مخالف بزنه، مجبورش کرد خودکشی کنه. چون اگه محاکمهش میکرد، اعدام میشد و نتیجه فرقی نداشت، اما مردم میفهمیدند که شکافی ایجاد شده. تا آخر جنگ هم معلوم نشد که خودکشی اختیاری نبوده. و معمولا چون تا لحظه آخری که همهچی مرتبه دوام داره، میل به استفاده ازین قدرت همیشه بالاست. همون موقع در اون طرف قاره، یک افسر ژاپنی که کارش هدایت خلبانهای کامیکازی برای عملیاتهای انتحاری بود، به یک دلیل تصادفی برگشته بود به شهر خودش و دید ژاپن داره تکه تکه با خاک یکسان میشه، در حالی که تو پادگان بشون گفته بودن همهچی مرتبه و یه یاحسین دیگه مونده تا کار رو تموم کنیم! وقتی با تولید واقعیت، میشه آدمها رو از چیزی که واقعا اون بیرون وجود داره ایزوله کرد، هر شخص یا سیستم اقتدارگرایی ازش استفاده خواهد کرد.
ترامپ با دومیش کار داره. چون دوست داره برنده قصهها باشه. خود پول، یک ابزاره برای اینکه بشه قصههایی ساخت که توش برندهای. برای همین حتی چندبار کازینو رو هم ورشکست کرد، که یک شاهکار در بیعرضگی تجاریه، اما خودش رو به عنوان یک بیزینسمن موفق جا زد. و این یعنی از همه کازینودارهایی که پول پارو کردند، موفقتر بوده. چون اونها پول بیشتری درآوردند اما هیچ قصهای نداشتند.
اما آخوند باب جدیدی باز کرده که فراتر از هر دو اینهاست، و اون ایجاد هرج و مرج باوریه. که خودشون بش میگن «روایتسازی»، که فراتر از روایتسازی متداول دستگاههای پروپاگانداست. این یک جور signal jamming با تغییر مکرر معانی واژگان و مفاهیمه، که به مرور خود باورها غیرقابل تشخیص و غیرقابل تفکیک باشند. که بعد بشه هرچیز بیمعنی و نامربوطی رو، به فراخور حال، به عنوان «باور امروز» معرفی کرد. اینجا هدف صرفا ایزوله کردن از واقعیات بیرونی نیست. همچنین هدف صرفا برنده شدن در قصه نیست. همچنین هدف پیروز کردن قصه خود بر بقیه قصههای موجود هم نیست (مخصوصا که توانایی تحقق اینها هم وجود نداره). اینجا هدف تکثیر سرطانی محتوا و روایتها و معناپراکنیهاست، تا دیگه هیچچیز محکمی وجود نداشته. وقتی هیچچیز محکمی وجود نداره، چیزی به عنوان باورهای روزانه ایجاد شده، و خود اون «باور امروز» به یک پدیده شناور تبدیل شده. مثلا سوریه امروز حرمه، فردا میشه عمق استراتژیک! پسفردا میشه تعهد دیپلماتیک! پسونفرداش میشه کریدور تجاری! چون معنی همه اینها از هم پاشیده. حتی خود حرم دیگه معلوم نیست چیست. حرم چیزیست که یک شخصیت در آن دفن است، یا سفارتخانه حکومت است؟ مشارکت زنان در اقتصاد، امروز توسعه اسلامیه! فردا میشه نفوذ لیبرالیسم! چون کلمه «سهم» که بعد بخوای در عبارت «سهم از بازار کار» استفاده کنی، معلوم نیست چه معنیای داره. و همچنین کلمه توسعه.
ما وظیفه داریم ۱. خودمون رو گول نزنیم که این یک وضعیت عادیه، ۲. به بقیه و آیندگان بگیم که بعد از تغلیظ و تراکم ایدئولوژیها بعد از مشروطه، چه وضعیتی از برهوت ایدئولوژیک بوجود اومد، که از لحاظ زیر و رو شدن شبیه داستانهای توراته، و ۳. تسلیم این برهوت نشیم و به حقیقت وفادار بمونیم.
تا حالا نشده متنی بنویسم و آماده کنم که یک روز بعد ارسال کنم اما قبلش نظرم عوض بشه و ادیتش کنم و بعد ارسال کنم. اما در اتفاقی نادر، همینطور شد. دیروز متنی درباره سال نو نوشته بودم که امروز ارسال کنم. اما در خواب چیزی دیدم که نظرم عوض شد. نه تنها نادره ازین جهت که نظرم عوض شده، بلکه نادرتره که به خاطر یک خوابه، که هیچوقت بشون اهمیت نمیدم.
نوشته بودم اگه ابتدای سالی که گذشت رو با امروز که ساعات آخرشه مقایسه کنید، وضعیت برای حکومت چنان تغییر کرد که انگار با کفگیر از زیر بلندش کرده و برگردانده و گذاشتنش این طرف ماهیتابه. و از همین باید عبرت گرفت، و براش آماده بود، چون این زیر و رو شدن برای افراد هم پیش میاد، و حتی بهتره فرض بگیری که قراره در همین سال جدید برات پیش بیاد. بنابراین عوامانه آرزوی «سال خوب» نداشته باش. حالا که داری آرزو میکنی، آرزو کن آدمی از آب دربیای که زندگیش زیر و رو هم بشه، آخ نگه.
تو خواب دنبال رودخانهای بودم که قبلا میشناختمش، چون همیشه تنها کنارش مینشستم و به هیچچیز فکر میکردم. کل مزیت رودخانه برام این بوده که تنها بشینم کنارش و هیچ آدمیزادی در اطراف نباشه. اما وقتی نزدیک شدم دیدم حاشیه رودخانه رو تصرف کردهاند و فنس کشیدهاند و دیگه دسترسی وجود نداره و عصبانی شدم. معلوم بود کار بچههای دزد بالاست که قصد دارند بعدا رستورانی چیزی بزنند. یکم مسیر رو ادامه دادم و متوجه شدم رودخانهای که میشناختم دو شاخه شده بوده، و یک شاخهش رفته اونجایی که تصرف شده. شاخه بعدی هنوز آزاده، ولی پارکه و ملت ریختن کمپ کردهاند و شلوغه. ازینکه هنوز جای آزادی برای مردم هست خوشحال شدم، اما ازینکه نمیشه مثل قبل تنها بشینم کنار رودخانه تو ذوقم خورد. اما بتدریج خانوادهها وقتی میدیدن تنهام ازم میخواستن تو آماده کردن غذا بشون کمک کنم. تا جایی که ازین کمپ به اون کمپ در تردد بودم، و دیگه یادم رفته بود در حاشیه رودخانهای هستیم که برای نشستن کنارش اینهمه راه اومده بودم. بعد از خودم پرسیدم برای چی تا الان فکر میکردم بهترین حالت گذراندن وقت کنار رودخانه اینه که تنها بشینم کنارش؟
این باعث شد متن رو ادیت کنم. الان نمیگم آرزو کنید آدمی از آب در بیایید که اگه زندگیش زیر و رو هم بشه، آخ نگه. که این، حتی اگه محقق بشه، همون تنها نشستن کنار رودخانهست. الان میگم آرزو کنید در سال جدید آدمی از آب در بیایید که بدرد اونایی میخورن که زندگیشون زیر و رو شده. این بدرد خوردنه که حالت بهتر نشستن کنار رودخانه زندگیه. و بیشتر هم خوش میگذره.
سال نو مبارک.
نوشته بودم اگه ابتدای سالی که گذشت رو با امروز که ساعات آخرشه مقایسه کنید، وضعیت برای حکومت چنان تغییر کرد که انگار با کفگیر از زیر بلندش کرده و برگردانده و گذاشتنش این طرف ماهیتابه. و از همین باید عبرت گرفت، و براش آماده بود، چون این زیر و رو شدن برای افراد هم پیش میاد، و حتی بهتره فرض بگیری که قراره در همین سال جدید برات پیش بیاد. بنابراین عوامانه آرزوی «سال خوب» نداشته باش. حالا که داری آرزو میکنی، آرزو کن آدمی از آب دربیای که زندگیش زیر و رو هم بشه، آخ نگه.
تو خواب دنبال رودخانهای بودم که قبلا میشناختمش، چون همیشه تنها کنارش مینشستم و به هیچچیز فکر میکردم. کل مزیت رودخانه برام این بوده که تنها بشینم کنارش و هیچ آدمیزادی در اطراف نباشه. اما وقتی نزدیک شدم دیدم حاشیه رودخانه رو تصرف کردهاند و فنس کشیدهاند و دیگه دسترسی وجود نداره و عصبانی شدم. معلوم بود کار بچههای دزد بالاست که قصد دارند بعدا رستورانی چیزی بزنند. یکم مسیر رو ادامه دادم و متوجه شدم رودخانهای که میشناختم دو شاخه شده بوده، و یک شاخهش رفته اونجایی که تصرف شده. شاخه بعدی هنوز آزاده، ولی پارکه و ملت ریختن کمپ کردهاند و شلوغه. ازینکه هنوز جای آزادی برای مردم هست خوشحال شدم، اما ازینکه نمیشه مثل قبل تنها بشینم کنار رودخانه تو ذوقم خورد. اما بتدریج خانوادهها وقتی میدیدن تنهام ازم میخواستن تو آماده کردن غذا بشون کمک کنم. تا جایی که ازین کمپ به اون کمپ در تردد بودم، و دیگه یادم رفته بود در حاشیه رودخانهای هستیم که برای نشستن کنارش اینهمه راه اومده بودم. بعد از خودم پرسیدم برای چی تا الان فکر میکردم بهترین حالت گذراندن وقت کنار رودخانه اینه که تنها بشینم کنارش؟
این باعث شد متن رو ادیت کنم. الان نمیگم آرزو کنید آدمی از آب در بیایید که اگه زندگیش زیر و رو هم بشه، آخ نگه. که این، حتی اگه محقق بشه، همون تنها نشستن کنار رودخانهست. الان میگم آرزو کنید در سال جدید آدمی از آب در بیایید که بدرد اونایی میخورن که زندگیشون زیر و رو شده. این بدرد خوردنه که حالت بهتر نشستن کنار رودخانه زندگیه. و بیشتر هم خوش میگذره.
سال نو مبارک.
این چیزیه که اخیرا زیاد میبینم. که وضعیت ذهنی افتضاح کسانی رو میبینند که قبلا وقتشون رو صرف گوش دادن به حرفهاشون کردهاند، و حالا احساس خجالت دارند.
اما باید ازشون پرسید چه چیزی باعث شد کتاب و مقالات و نوشتههای سنگین رو ول کنید و بشینید پای صحبت کسانی که کاملا خالیاند؟ دلیلش این نبود که از بعضی چیزها آزرده بودید، که خود اون آزردگی هم ریشه در ایرادات شخصیتی تون داره، و میخواستید یه قبیله پیدا کنید که توش آزردههایی شبیه به خودتون عضو باشند؟ شما نمیخواستید چیزی یاد بگیرید، که حالا از کشف اینکه طرف نخبه نبوده، خجالت بکشید. شما دنبال عضویت در یک جمع بودید. مثل جمع «مردهای ضعیفی که از پررنگ شدن نقش زنان در تحولات اجتماعی احساس بازندگی دارند». یکم با خودتون صادق باشید.
اما باید ازشون پرسید چه چیزی باعث شد کتاب و مقالات و نوشتههای سنگین رو ول کنید و بشینید پای صحبت کسانی که کاملا خالیاند؟ دلیلش این نبود که از بعضی چیزها آزرده بودید، که خود اون آزردگی هم ریشه در ایرادات شخصیتی تون داره، و میخواستید یه قبیله پیدا کنید که توش آزردههایی شبیه به خودتون عضو باشند؟ شما نمیخواستید چیزی یاد بگیرید، که حالا از کشف اینکه طرف نخبه نبوده، خجالت بکشید. شما دنبال عضویت در یک جمع بودید. مثل جمع «مردهای ضعیفی که از پررنگ شدن نقش زنان در تحولات اجتماعی احساس بازندگی دارند». یکم با خودتون صادق باشید.
Anarchonomy
این چیزیه که اخیرا زیاد میبینم. که وضعیت ذهنی افتضاح کسانی رو میبینند که قبلا وقتشون رو صرف گوش دادن به حرفهاشون کردهاند، و حالا احساس خجالت دارند. اما باید ازشون پرسید چه چیزی باعث شد کتاب و مقالات و نوشتههای سنگین رو ول کنید و بشینید پای صحبت کسانی…
«مردها نیاز به تراپی ندارن. مردها نیاز به یک زن ظریف و لطیف دارند که تیمارش کنه و انرژی که تو تمام نبردهای روزانهش از دست داده برگردونه. مردها به همدم نیاز دارند».
وقتی هزاربار به یک پسر نوجوان بگی اون بیرون در حال «نبرد» هستی، جدی فکر میکنه در موقعیت یک گلادیاتور قرار داره، و وقتی پاداشی که گلادیاتورها در قبال جنگهاشون میگرفتن، یعنی زن مفت مطیع تیمارکننده، گیرش نیاد، فکر میکنه بش ظلم شده و یک قربانیه، و مقصرش زنانی هستند که قدر جنگجوها رو نمیدونند! و این در شرایطیه که توانایی تحمل حتی یک روز زندگی مردی که در قرون وسطی زندگی میکرد رو نداره.
وقتی هزاربار به یک پسر نوجوان بگی اون بیرون در حال «نبرد» هستی، جدی فکر میکنه در موقعیت یک گلادیاتور قرار داره، و وقتی پاداشی که گلادیاتورها در قبال جنگهاشون میگرفتن، یعنی زن مفت مطیع تیمارکننده، گیرش نیاد، فکر میکنه بش ظلم شده و یک قربانیه، و مقصرش زنانی هستند که قدر جنگجوها رو نمیدونند! و این در شرایطیه که توانایی تحمل حتی یک روز زندگی مردی که در قرون وسطی زندگی میکرد رو نداره.
اگه قرار باشه فقط یک دلیل برای موفقیت Bill Burr وجود داشته باشه، اینه که برداشت سلیقهای از واقعیت رو در قالب طنز منتقل میکنه، اما حواسش هست سلیقه رو طوری تنظیم کنه که احمقها نتونند علیهش موضع بگیرند. و این یک زیرکی حساب شدهست، که به جای اینکه مسیر محتوا رو طوری تنظیم کنی که نخبگان تأییدش کنند، طوری تنظیمش کنی که عوام نتونند ردش کنند.
خیلی قبلتر ازینکه طلبه جویای نام بیاد تلویزیون و بگه اگه قرآن به کلی حذف بشه چه تغییری در زندگی مردم ما ایجاد میشه؟ یه سوال خیلی بهتر از مومنان میپرسیدم: «چه مزیتی نسبت به کسانی که ایمان ندارند، دارید؟». اینکه روز قیامت چه خواهد شد، حساب نیست. دقیقا همین الان و روی همین کره خاکی، چه مزیتی به هرکس دیگری در هرجای دیگری دارید؟
کد مذاهب کهن، تحت سیستم عامل قبیله نوشته شده. و در اون سیستم عامل، خود عضویت در قبیله همون مزیت بر دیگریه. الان اون سیستم عامل وجود نداره، و فقط قسمت «تو به عنوان مومن برتر از کسانی هستی که ایمان ندارند» باقی مونده. بنابراین این برتری بدون پشتوانه مونده. پس مجبورند براش پشتوانه مصنوعی بسازند. از جمله همین مسائل پیشپا افتاده مثل «حساسیت به ماتم».
کد مذاهب کهن، تحت سیستم عامل قبیله نوشته شده. و در اون سیستم عامل، خود عضویت در قبیله همون مزیت بر دیگریه. الان اون سیستم عامل وجود نداره، و فقط قسمت «تو به عنوان مومن برتر از کسانی هستی که ایمان ندارند» باقی مونده. بنابراین این برتری بدون پشتوانه مونده. پس مجبورند براش پشتوانه مصنوعی بسازند. از جمله همین مسائل پیشپا افتاده مثل «حساسیت به ماتم».