پنج سال پیش ترامپ این طرح رو داد به فلسطینیها. توی اون طرح نه تنها کرانه باختری به غزه وصل میشد، بلکه یه چیزی هم به مساحت «کشور فلسطین» اضافه میشد. اما قبول نکردن. نه دولت خودگردان قبول کرد، و نه حماس. حالا غزه دو شقه شده، و هر دوشقهش غیرقابل سکونته.
اینکه ترامپ روسوفیله، برای اوکراین خوب نیست، اما تجربه میگه طرحهایی که ارائه میده رو نباید رد کرد، چون فقط پنج سال کافیه تا همهچیز بدتر بشه.
دارند وانمود میکنند ترامپ داره اوکراین رو به روسیه میفروشه. حتی اگه اینطور باشه، گناه بزرگ اروپا در جدی نگرفتن شرارت روسها رو نباید گردن ترامپ انداخت. این اروپا بود که با خیال اینکه همیشه آمریکا میاد همهچیز رو ردیف میکنه، با روسیه گرم گرفت، و تا میتونست با درآمد نفت و گاز چاقش کرد، و با بیاعتنایی به ضرورتهای نظامی، گستاخش کرد.
البته اوکراین این خوششانسی رو داره که مثل فلسطین، تحت سیطره یک جنون مذهبی نیست؛ و همین جلوی خیلی از خسارتهای فاجعهبار رو میگیره.
اینکه ترامپ روسوفیله، برای اوکراین خوب نیست، اما تجربه میگه طرحهایی که ارائه میده رو نباید رد کرد، چون فقط پنج سال کافیه تا همهچیز بدتر بشه.
دارند وانمود میکنند ترامپ داره اوکراین رو به روسیه میفروشه. حتی اگه اینطور باشه، گناه بزرگ اروپا در جدی نگرفتن شرارت روسها رو نباید گردن ترامپ انداخت. این اروپا بود که با خیال اینکه همیشه آمریکا میاد همهچیز رو ردیف میکنه، با روسیه گرم گرفت، و تا میتونست با درآمد نفت و گاز چاقش کرد، و با بیاعتنایی به ضرورتهای نظامی، گستاخش کرد.
البته اوکراین این خوششانسی رو داره که مثل فلسطین، تحت سیطره یک جنون مذهبی نیست؛ و همین جلوی خیلی از خسارتهای فاجعهبار رو میگیره.
19
یکی از اساتید فرموده نظام باید بین بقای خود و بقای مافیاهای اقتصادی یکی رو انتخاب کنه.
این جمله یک آدرس غلطه، چون نظام خود اون مافیاهاست، نه اینکه مافیا در حال کشیدن پای نظام باشه.
اما فرض کنیم این یک آدرس غلط نبود، و واقعا و حقیقتا در یک طرف حکومت رو داشتیم، و در یک طرف مافیایی که سوارش شدهاند. در اون صورت هم، از لحاظ تاریخی دلیلی وجود داره که نظام ناچار به انتخاب بین بقای خودش و بقای مافیا نباشه.
و اون دلیل تاریخی اینه: وقتی یه حکومتی اصلاح رو لفت میده، و لفت میده، تا جایی که همه میگن خانه از پایبست ویران است، و بعد ناگهان تصمیم میگیره اصلاحات انجام بده؛ تیشه به ریشه خودش میزنه! چون وقتی میخواد اصلاحات رو نه به شکل فرهنگ سازمانی، بلکه به شکل یک پروژه و دستوری انجام بده، جوری خودش رو جراحی میکنه که رگهای اصلیش پاره بشن.
دقیقا به همین دلیل که این نظام فشل هیچ تمایل و هیچ انگیزه و هیچ توانایی در اصلاحات نداره، تا الان تونسته به بقای خودش ادامه بده. اگه روزی تصمیم بگیره دیگه یک حکومت مافیایی نباشه، یا در حالتی فرضی، دیگه به مافیا سواری نده؛ دقیقا در همون روز سقوط خواهد کرد. اینکه ادامه این بقا چه عواقبی داره، و عاقبتش مصرف شدن ایران و غیرقابل سکونت شدن این کشوره، جداست از موضوع اینکه چرا بقائش ممکن شده.
معمولا سقوطهایی که به خاطر اصلاحات خود حکومت رخ دادهاند، سقوطهای خام هستند. یعنی چون رگهای خودش رو پاره کرده، زودتر ازینکه مردم بفهمند چی شده، میفته. که سقوط پهلوی از همین نوع بود. خود حکومت افتاد، اما سلطنتطلبی از سر مردم نیفتاد (این از سر مردم نیفتادن فقط به اونهایی که همیشه سلطنتطلب بودهاند خلاصه نمیشه. چون الان حزباللهیهای سابقی هم داریم که سلطنتطلب شدهاند. سلطنتطلبی چنان از سر مردم نیفتاده، که نقطه رجعت ایرانی شده. یعنی هرکس راهش رو گم میکنه، دنبال فانوس سلطنت میگرده!). چون مردم فرصت نکردند دقیقا متوجه بشن که چرا اون ساختار غلط بود. کلا دو راه وجود داره عموم مردم متوجه چیزی بشن. یا از طریق افزایش همگانی سواد و آگاهی. یا از طریق پارگی مقعد در دراز مدت. در جوامعی که اولی بیگانهست، دومی تنها آپشنه. وقتی برای همین آپشن دوم، وقت یا تجربه کافی صرف نشده باشه، سقوط خام رخ میده. در مورد جمهوری اسلامی ولی اینطور نیست. برای آپشن دوم، وقت و تجربه کافی وجود داشته. بنابراین حکومت، به بقای خودش ادامه میده، چون این اشتباه رو نمیکنه که دست به اصلاح بزنه، اما وقتی سقوط کرد خیلی چیزها هم باش سقوط خواهد کرد و خیلی چیزها از سر مردم خواهد افتاد.
این جمله یک آدرس غلطه، چون نظام خود اون مافیاهاست، نه اینکه مافیا در حال کشیدن پای نظام باشه.
اما فرض کنیم این یک آدرس غلط نبود، و واقعا و حقیقتا در یک طرف حکومت رو داشتیم، و در یک طرف مافیایی که سوارش شدهاند. در اون صورت هم، از لحاظ تاریخی دلیلی وجود داره که نظام ناچار به انتخاب بین بقای خودش و بقای مافیا نباشه.
و اون دلیل تاریخی اینه: وقتی یه حکومتی اصلاح رو لفت میده، و لفت میده، تا جایی که همه میگن خانه از پایبست ویران است، و بعد ناگهان تصمیم میگیره اصلاحات انجام بده؛ تیشه به ریشه خودش میزنه! چون وقتی میخواد اصلاحات رو نه به شکل فرهنگ سازمانی، بلکه به شکل یک پروژه و دستوری انجام بده، جوری خودش رو جراحی میکنه که رگهای اصلیش پاره بشن.
دقیقا به همین دلیل که این نظام فشل هیچ تمایل و هیچ انگیزه و هیچ توانایی در اصلاحات نداره، تا الان تونسته به بقای خودش ادامه بده. اگه روزی تصمیم بگیره دیگه یک حکومت مافیایی نباشه، یا در حالتی فرضی، دیگه به مافیا سواری نده؛ دقیقا در همون روز سقوط خواهد کرد. اینکه ادامه این بقا چه عواقبی داره، و عاقبتش مصرف شدن ایران و غیرقابل سکونت شدن این کشوره، جداست از موضوع اینکه چرا بقائش ممکن شده.
معمولا سقوطهایی که به خاطر اصلاحات خود حکومت رخ دادهاند، سقوطهای خام هستند. یعنی چون رگهای خودش رو پاره کرده، زودتر ازینکه مردم بفهمند چی شده، میفته. که سقوط پهلوی از همین نوع بود. خود حکومت افتاد، اما سلطنتطلبی از سر مردم نیفتاد (این از سر مردم نیفتادن فقط به اونهایی که همیشه سلطنتطلب بودهاند خلاصه نمیشه. چون الان حزباللهیهای سابقی هم داریم که سلطنتطلب شدهاند. سلطنتطلبی چنان از سر مردم نیفتاده، که نقطه رجعت ایرانی شده. یعنی هرکس راهش رو گم میکنه، دنبال فانوس سلطنت میگرده!). چون مردم فرصت نکردند دقیقا متوجه بشن که چرا اون ساختار غلط بود. کلا دو راه وجود داره عموم مردم متوجه چیزی بشن. یا از طریق افزایش همگانی سواد و آگاهی. یا از طریق پارگی مقعد در دراز مدت. در جوامعی که اولی بیگانهست، دومی تنها آپشنه. وقتی برای همین آپشن دوم، وقت یا تجربه کافی صرف نشده باشه، سقوط خام رخ میده. در مورد جمهوری اسلامی ولی اینطور نیست. برای آپشن دوم، وقت و تجربه کافی وجود داشته. بنابراین حکومت، به بقای خودش ادامه میده، چون این اشتباه رو نمیکنه که دست به اصلاح بزنه، اما وقتی سقوط کرد خیلی چیزها هم باش سقوط خواهد کرد و خیلی چیزها از سر مردم خواهد افتاد.
80
انسان معمولا مشکلی با فلاکت ثابت نداره. اگه یه بچه رو تو زندان بدنیا بیاری و همونجا بزرگش کنی، هیچوقت شکایت نمیکنه که چرا زندگیمون اینجوریه. انسان با فلاکت نوساندار مشکل داره. یعنی فلاکتی که کم و زیاد میشه. نیاز نیست خوشی و رفاه رو تجربه کنه، تا فلاکت براش غیرقابل تحمل بشه. کافیه حالت سینوسی بگیره. چون حالت سینوسی «حالت آرامتر» رو بش معرفی میکنه. حالت آرامتر فلاکت مطلق، باز هم در حیطه فلاکته، اما نقطه اوجش نیست. بنابراین همواره دنبال این خواهد بود که برگرده. به نقطهای که مبهمه، ولی آرامتره. و انسان از برگشتطلبی مدام خودش آزرده و خسته میشه.
این رو اگر ضربدر هشتاد میلیون کنیم، جامعهای بدست میاد که ازینکه انقدر میخواد برگرده خسته شده. هرج و مرج حاکمیت مافیایی، که هیچوقت برنامه نداشت، و عرضهی اجرای برنامه هم نداشت، باعث شد فلاکت تحمیلی چهل و اندی سال گذشته، نوسانهایی داشته باشه. کسی به زبون نمیاره که «دلم میخواد دوباره بردهای باشم که شلاق نمیخورد». ولی یه توافق جمعی مخفی بین همه دربارهش ایجاد شده. برای حفظ دکور، میگن ما آزادی، عدالت و رفاه، و عزت نفس میخواهیم. اما منظورشون اینه که برده باشن، ولی دیگه شلاق نباشه. و چون راه برگشت مسدوده، خسته و ملولند. از برده بودن خسته نیستند. ازینکه یک جور دیگه از برده بودن هم ازشون سلب شده خستهاند.
برای همین تصویر مردی که با شونههای افتاده جلوی قطار مترو نشسته تا زیرش بگیره رو برای جنبشی ادامهدار لازم میبینم، چون جنبشهای مردمی همیشه نیاز به حرکات آیکونیک خودجوش دارند؛ اما همزمان گولش رو هم نمیخورم.
این رو اگر ضربدر هشتاد میلیون کنیم، جامعهای بدست میاد که ازینکه انقدر میخواد برگرده خسته شده. هرج و مرج حاکمیت مافیایی، که هیچوقت برنامه نداشت، و عرضهی اجرای برنامه هم نداشت، باعث شد فلاکت تحمیلی چهل و اندی سال گذشته، نوسانهایی داشته باشه. کسی به زبون نمیاره که «دلم میخواد دوباره بردهای باشم که شلاق نمیخورد». ولی یه توافق جمعی مخفی بین همه دربارهش ایجاد شده. برای حفظ دکور، میگن ما آزادی، عدالت و رفاه، و عزت نفس میخواهیم. اما منظورشون اینه که برده باشن، ولی دیگه شلاق نباشه. و چون راه برگشت مسدوده، خسته و ملولند. از برده بودن خسته نیستند. ازینکه یک جور دیگه از برده بودن هم ازشون سلب شده خستهاند.
برای همین تصویر مردی که با شونههای افتاده جلوی قطار مترو نشسته تا زیرش بگیره رو برای جنبشی ادامهدار لازم میبینم، چون جنبشهای مردمی همیشه نیاز به حرکات آیکونیک خودجوش دارند؛ اما همزمان گولش رو هم نمیخورم.
25
Anarchonomy
مادر بچهای که در حادثه سقوط هواپیما کشته شد چندبار با خودش فکر کرد که برنده شدهاند و چندبار فکر کرد که باختهاند؟ وقتی بچهدار شد فکر کرد برنده شده، و وقتی همون بچه به یک بیماری سخت مبتلا شد فکر کرد باخته، و وقتی یه نیکوکار پیدا شد که هزینه درمانش در آمریکا…
خانواده بچهای که جونش رو به خاطر لپتاپش از دست داده، سر خاکش نعرهزنان میزنند روی سر خودشون، و بنا به قومیت ممکنه لباس خودشون رو هم پاره کنند. اما ترجیح میدادند بمیره تا اینکه زنده بمونه و لپتاپش رفته باشه.
تلاش برای نباختن، در برابر سارق مسلح، غریزی نیست، اکتسابیه. اون چیزی که غریزیه، پذیرفتن باختن و زنده ماندنه. و این اکتساب تو خونه جریان داشته. تو خونهای که نباختن خیلی مهمتر از زنده بودن بوده، بچهها طوری تربیت میشن که ترجیحات حیاتی غریزی رو هم دور بزنند. بنابراین درسته که خانواده مدعیاند که جگرشون سوخته، و حتما سوخته، اما این چیزیه که توی تنور خودشون کباب شده.
و ادامه خواهد داشت. چون زیاد فکر کردن به برندگی و بازندگی نسل به نسل منتقل میشه و خیلی نادره مواردی که این زنجیره پاره بشه.
تلاش برای نباختن، در برابر سارق مسلح، غریزی نیست، اکتسابیه. اون چیزی که غریزیه، پذیرفتن باختن و زنده ماندنه. و این اکتساب تو خونه جریان داشته. تو خونهای که نباختن خیلی مهمتر از زنده بودن بوده، بچهها طوری تربیت میشن که ترجیحات حیاتی غریزی رو هم دور بزنند. بنابراین درسته که خانواده مدعیاند که جگرشون سوخته، و حتما سوخته، اما این چیزیه که توی تنور خودشون کباب شده.
و ادامه خواهد داشت. چون زیاد فکر کردن به برندگی و بازندگی نسل به نسل منتقل میشه و خیلی نادره مواردی که این زنجیره پاره بشه.
17
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این فقط فقر مالی نیست که برای «مردان زحمتکش» دیسک کمر، و آسیب زانو و آرتروز گردن ایجاد میکنه. وسیلههای مکانیکی ساده که زحمت رو تا یک دهم کاهش بدن، گرون نیستند. این فرهنگی که میگه «طبیعیه مرد زود فرسوده بشه»ست که مردها رو زود فرسوده میکنه.
21
در سی سال گذشته درصد آمریکاییهایی که رفیق فابریک «ندارند» افزایش پیدا کرده. اما وضع اونهایی که دانشگاه نرفتهاند بدتره. طوری که سی سال پیش نیمی از اونها شش تا رفیق داشتند، اما الان فقط هفده درصدشون شش تا رفیق دارند.
که یعنی کسانی که از مدرسه مستقیم میرن سراغ کار، دارند به آدمهای ایزولهتری تبدیل میشن. و همین روی نظرات سیاسیشون هم اثر میذاره. و این یعنی دانشگاه داره ناخواسته یک گپ اجتماعی ایجاد میکنه بین خروجی خودش و بقیه مردم. این گپ قبلا در حیطه سواد و روشنفکری بوده، اما الان وارد حیطه روان هم شده (ازونجایی که کسانی که دوستان و تعاملات بیشتری دارند روان سالمتری دارند). بنابراین دوقطبیهای جدید دیگه صرفا بین روشنفکر و سنتگرا نیست. بلکه بین اوناییه که حالشون بهتره، و اونایی که حالشون زیاد خوب نیست.
که یعنی کسانی که از مدرسه مستقیم میرن سراغ کار، دارند به آدمهای ایزولهتری تبدیل میشن. و همین روی نظرات سیاسیشون هم اثر میذاره. و این یعنی دانشگاه داره ناخواسته یک گپ اجتماعی ایجاد میکنه بین خروجی خودش و بقیه مردم. این گپ قبلا در حیطه سواد و روشنفکری بوده، اما الان وارد حیطه روان هم شده (ازونجایی که کسانی که دوستان و تعاملات بیشتری دارند روان سالمتری دارند). بنابراین دوقطبیهای جدید دیگه صرفا بین روشنفکر و سنتگرا نیست. بلکه بین اوناییه که حالشون بهتره، و اونایی که حالشون زیاد خوب نیست.
13
زلنسکی آمار تلفات کشورش رو اعلام کرد. ۳۸۰ هزار زخمی و ۴۶ هزار کشته.
بعد از سه سال کشتار توسط یک قدرت هستهای وحشی که هیچ خط قرمزی نداره، ۴۶ هزار کشته. یعنی یک پنجم! کشتههای جنگ ایران و عراق.
این رو همیشه در ذهن داشته باشید وقتی کسی رو دیدید که به خمینی احترام میذاشت.
بعد از سه سال کشتار توسط یک قدرت هستهای وحشی که هیچ خط قرمزی نداره، ۴۶ هزار کشته. یعنی یک پنجم! کشتههای جنگ ایران و عراق.
این رو همیشه در ذهن داشته باشید وقتی کسی رو دیدید که به خمینی احترام میذاشت.
17
غیر از تعداد اندکی از افراد جامعه که نیاز به بستری و درمان با دارو دارند، بقیه روی رفتارشون کنترل دارند. یعنی میتونند تصمیم بگیرند که مثل خر واکنش نشون بدن یا انسان. حتی اگه یک فرد کاملا بیگناه رو بگیرن و بندازن تو چاه، میتونه انتخاب کنه که ازون پایین فقط نعره هیستریک بزنه، یا سعی کنه ببینه میتونه از دیواره چاه بگیره بیاد بیرون یا نه. به همین ترتیب تصمیم اینکه برف جلوی خونه یا مغازهت رو، که چون تو سمت سایه خیابونه حالا حالاها آب نمیشه، و سپس یخ میزنه، رو تمیز کنی یا نه، در کنترل خودته. اگه تمیز نشده و همینطور مونده و یخ بسته و تردد مردم رو دچار مشکل کرده، یعنی مشکل دقیقا تویی. نه حکومت، نه بقیه، و نه زمانه. اما اینکه چرا انتخابت اینه که تمیز نکنی، به این مربوطه که پدر و مادرت کار درست رو فقط بت امر میکردند، توضیحش نمیدادند. چون خودشون هم درست و غلط رو تشخیص نمیدادند، و فقط خود امر کردن رو از نسل قبلشون یاد گرفته بودند. و وقتی دستور متوقف شد، چون یا پیر شدند یا مردند، تبعیت تو هم متوقف شد. دقیقا مشکل تویی چون به خودی خود کار درست رو تشخیص نمیدی، یا انتخاب نمیکنی.
اما با وجود همه این ناتوانیها در تشخیص یک چیز رو خوب بلدی. و اون گداییِ درک شدنه!
برای اونایی که انتخاب خودشون کارهای درست نیست، یه وضعیت آشوب و قهقرایی، خیلی هم بد نیست. چون میشه همهچیز رو گردن عوامل بیرونی انداخت. با همسرشون بدرفتاری میکنند، و میگن تقصیر بیکاریه. از همدیگه کلاهبرداری میکنند و میگن تقصیر تورمه. مسئولیت هیچچیز رو نمیپذیرند و میگن تقصیر حکومته. و بعد که همه این کارها رو کردند توقعشون اینه که گفته بشه «با وضعیت حاکم بر کشور، باید به مردم حق داد».
و چه وضعی ایدهآلتر ازین؟ که هم بتونی کارهای درست رو انتخاب نکنی، و هم درک بشی!
اما با وجود همه این ناتوانیها در تشخیص یک چیز رو خوب بلدی. و اون گداییِ درک شدنه!
برای اونایی که انتخاب خودشون کارهای درست نیست، یه وضعیت آشوب و قهقرایی، خیلی هم بد نیست. چون میشه همهچیز رو گردن عوامل بیرونی انداخت. با همسرشون بدرفتاری میکنند، و میگن تقصیر بیکاریه. از همدیگه کلاهبرداری میکنند و میگن تقصیر تورمه. مسئولیت هیچچیز رو نمیپذیرند و میگن تقصیر حکومته. و بعد که همه این کارها رو کردند توقعشون اینه که گفته بشه «با وضعیت حاکم بر کشور، باید به مردم حق داد».
و چه وضعی ایدهآلتر ازین؟ که هم بتونی کارهای درست رو انتخاب نکنی، و هم درک بشی!
100
Anarchonomy
در سی سال گذشته درصد آمریکاییهایی که رفیق فابریک «ندارند» افزایش پیدا کرده. اما وضع اونهایی که دانشگاه نرفتهاند بدتره. طوری که سی سال پیش نیمی از اونها شش تا رفیق داشتند، اما الان فقط هفده درصدشون شش تا رفیق دارند. که یعنی کسانی که از مدرسه مستقیم میرن…
اهمیتی به اعتبار کلامم نمیدم. مینویسم، پست میکنم، و میگذرم. اگه بدردت خورد تو ذهنت نگه میداری، اگه نخورد نادیده میگیری. به همین سادگی. اعتبار کلام واسه جانوران آکادمیکه، که شغلشون وابسته به اینه که چه امتیازی از دیگران بگیرند. من قرار نیست امتیازی از کسی بگیرم
I just don't care.
اما در مورد تیپ آدمهایی مثل من یه چیزی تو رختکن میتونم بت بگم: «ما حتی اگه غلط هم بگیم بهتره بگیم و بهتره بشنوید». حالا اینو کِی و چجوری متوجه خواهی شد بعدا، ایدهای ندارم.
I just don't care.
اما در مورد تیپ آدمهایی مثل من یه چیزی تو رختکن میتونم بت بگم: «ما حتی اگه غلط هم بگیم بهتره بگیم و بهتره بشنوید». حالا اینو کِی و چجوری متوجه خواهی شد بعدا، ایدهای ندارم.
38
همیشه چیزهایی که آدم تو ایران داخل تاکسی میشنیده عجیب بوده. اما همین داستانهای غیرعادی اخیرا جنس دیگهای پیدا کردهاند. از پدری که قبل مرگ همه اموالش رو به نام زنش کرده چون به بچههاش اعتماد نداشته که سر پیری نندازنش تو خیابون، تا زن و شوهری که چنان مشغول کلاهبرداری از همدیگه هستند که انگار مسابقهست، تا خواهر برادرهایی که از هم باجگیری میکنند، تا کارمندی که سه بار شغلش رو عوض کرده و هر سه جا با زیرآبزنی دیگران شغلش رو از دست داده. خود تعریف کردن این روایتها، یک تقلا برای تسکینه. راوی سعی میکنه به بقیه بگه تا بقیه هم متأثر بشن، تا بفهمه در تأثر تنها نیست. برای تشخیص فروپاشی اجتماعی نیازی به تاکسی نیست. این فقط یکی از روزنههای روایته که واقعیتی که از راههای دیگه قابل تشخیصه رو تأیید میکنه.
پنجاه شصت سال پیش در آفریقا که جنگهای داخلی خونباری جریان داشت، چیزی که همه رو شوکه کرده بود بیرحمی عجیب همه نسبت بهمدیگه بود. البته خشونت همیشه بود، ولی یه جور دیگهای شده بود که قبلا ندیده بودن. اون زمان تقصیر رو مینداختن گردن اروپای استعمارگر، که اومدن ارزشهای محلی رو نابود کردن و تار و پود جامعه از هم باز شد و ازون به بعد سنگ رو سنگ بند نشد. درست مثل الانِ ایران که میگن «از وقتی این گوشیها رو دادن دست جوونا، دیگه نه اعتقاد مونده براشون نه ادب!». اما افراد اندکی که رکتر بودند گفتند «ولی اوضاع قبل از اینها هم خیت بود». مثلا در همون دهکورههای آفریقا یه تغییراتی رخ داده بود. در دورانی که مدعی بودند «روزگار خوب» بود، اگه دو تا قبیله قول میدادن که دیگه دعوا نکنند، و یه جوان از یک طرف میرفت دعوا میکرد، رییس قبیلهش میگرفت میکشتش. جسدش هم برمیداشت میبرد مینداخت جلوی قبیله مقابل و میگفت جرمش انقدری نبود که کشته بشه اما چون قول داده بودیم دعوا نکنیم کشتمش تا مطمئن باشید سر قولمون هستیم. اما از یه جایی به بعد، همین کار نتیجه معکوس میداد. یعنی جوان دعواکننده رو میکشتن، اما دعوا بدتر میشد. چون اون استاندارد قبلی که «تعهد مهمتر از جون یک جوانه»، دیگه اعتبار نداشت. و استاندارد «اگه جون من مهم نیست میخوام سگ برینه به تعهدمون» جاش رو گرفته بود. بنابراین درست بود که اروپایی ممکن بود کرم بریزه، دخالت کنه، اسلحه بفروشه؛ اما اینکه هیچکس به اینکه «به صورت جمعی داریم چه غلطی میکنیم؟» فکر نمیکرد، از خیلی وقت پیشتر شروع شده بود.
و این روندیه که کاری جز تماشا نمیشه در برابرش انجام داد. چون وقتی آدمهایی که استانداردهای قبلی رو حفظ کرده بودند، مردهاند، و هنوز آدمهایی که یک نظم جدید رو شکل بدن هنوز نیومدن، یه دورهای از فروریختنها شکل میگیره که میتونه طولانی باشه. اینکه هی بگی «وای چه همهچیز بد و تاریک شده است» هیچ افکتی روی کوتاهی و بلندی اون دوره نخواهد داشت.
تجربه تاریخی میگه در ایران هم باید منتظر یک سونامی بیرحمی باشیم، که قرار نیست لزوما کپی نسخه آفریقایی باشه، اما قطعا همه رو به حیرت خواهد انداخت.
پنجاه شصت سال پیش در آفریقا که جنگهای داخلی خونباری جریان داشت، چیزی که همه رو شوکه کرده بود بیرحمی عجیب همه نسبت بهمدیگه بود. البته خشونت همیشه بود، ولی یه جور دیگهای شده بود که قبلا ندیده بودن. اون زمان تقصیر رو مینداختن گردن اروپای استعمارگر، که اومدن ارزشهای محلی رو نابود کردن و تار و پود جامعه از هم باز شد و ازون به بعد سنگ رو سنگ بند نشد. درست مثل الانِ ایران که میگن «از وقتی این گوشیها رو دادن دست جوونا، دیگه نه اعتقاد مونده براشون نه ادب!». اما افراد اندکی که رکتر بودند گفتند «ولی اوضاع قبل از اینها هم خیت بود». مثلا در همون دهکورههای آفریقا یه تغییراتی رخ داده بود. در دورانی که مدعی بودند «روزگار خوب» بود، اگه دو تا قبیله قول میدادن که دیگه دعوا نکنند، و یه جوان از یک طرف میرفت دعوا میکرد، رییس قبیلهش میگرفت میکشتش. جسدش هم برمیداشت میبرد مینداخت جلوی قبیله مقابل و میگفت جرمش انقدری نبود که کشته بشه اما چون قول داده بودیم دعوا نکنیم کشتمش تا مطمئن باشید سر قولمون هستیم. اما از یه جایی به بعد، همین کار نتیجه معکوس میداد. یعنی جوان دعواکننده رو میکشتن، اما دعوا بدتر میشد. چون اون استاندارد قبلی که «تعهد مهمتر از جون یک جوانه»، دیگه اعتبار نداشت. و استاندارد «اگه جون من مهم نیست میخوام سگ برینه به تعهدمون» جاش رو گرفته بود. بنابراین درست بود که اروپایی ممکن بود کرم بریزه، دخالت کنه، اسلحه بفروشه؛ اما اینکه هیچکس به اینکه «به صورت جمعی داریم چه غلطی میکنیم؟» فکر نمیکرد، از خیلی وقت پیشتر شروع شده بود.
و این روندیه که کاری جز تماشا نمیشه در برابرش انجام داد. چون وقتی آدمهایی که استانداردهای قبلی رو حفظ کرده بودند، مردهاند، و هنوز آدمهایی که یک نظم جدید رو شکل بدن هنوز نیومدن، یه دورهای از فروریختنها شکل میگیره که میتونه طولانی باشه. اینکه هی بگی «وای چه همهچیز بد و تاریک شده است» هیچ افکتی روی کوتاهی و بلندی اون دوره نخواهد داشت.
تجربه تاریخی میگه در ایران هم باید منتظر یک سونامی بیرحمی باشیم، که قرار نیست لزوما کپی نسخه آفریقایی باشه، اما قطعا همه رو به حیرت خواهد انداخت.
17
Anarchonomy
سرباز انگلیسی (چپ)، سرباز روس (وسط) و سرباز آمریکایی (راست)، در خرابههای برلین. آخرین چیزی که باید باعث دغدغه خاطر ما باشه، اینه که این رفقای قدیمی در اوکراین چه خواهند کرد.
چیزی مشابه اون عکس داره تکرار میشه. معامله آمریکا و روسیه، بدون حضور اوکراین.
گفته بودم که معاملات اینها نباید دغدغه ما باشه، چون بهرحال با هم معامله خواهند داشت. دغدغه ما فقط باید وظایفمون در برابر شرارت باشه.
گفته بودم که معاملات اینها نباید دغدغه ما باشه، چون بهرحال با هم معامله خواهند داشت. دغدغه ما فقط باید وظایفمون در برابر شرارت باشه.
13
Anarchonomy
میگن ازینکه تو آرژانتین یه آنارشیست انقدر محبوبیت پیدا کرده باید امیدوار شده باشی! خیر. وقتی مردم اینجوری میریزن دور یک نفر، برعکس نتیجه میگیرم که باید سریعا اون کشور رو ترک کنم. چون من اهل خاورمیانه هستم. من چیزهایی دیدم که بقیه ملتها ندیدن.
مردمی که یه سیاستمدار رو میذارن رو سرشون، یه روز دیگه پولشون هم میسپارن بش، اونم سرشون کلاه میذاره، و هیچ مسئولیتی هم به عهده نمیگیره.
گفتم که برای ما خاورمیانهایها تکراریه.
گفتم که برای ما خاورمیانهایها تکراریه.
12
در دنیایی که ارتباطات در دسترس همگانه، میل به جایی دیگر بودن اوج میگیره. خیلی فرق نداره پول جابجایی به لوکیشن و موقعیت مدنظر فراهم باشه یا نباشه، چون حتی اگه فراهم باشه تا بخواد به طور فیزیکی ممکن بشه یه زمانی میبره و در اون زمان همون تجربهای وجود خواهد داشت که انگار پولش فراهم نبوده. این جای دیگر، لزوما دامنه آلپ نیست. میتونه خونه برادر باشه، وقتی که دارند آش نذری میپزند. و وقتی این جاهای دیگر زیاد میشن، جایی که فرد در اون هست، هستی خودش رو از دست میده. طوری که انگار دیگه در جایی ساکن نیست. و وقتی در جایی ساکن نیست، مثل اینه که مسافره. و برای مسافر زیاد پیش میاد که وسایلش رو جا بذاره. مهمترین وسیله انسان هم بدنشه. کسانی که مدام ذهنشون جای دیگر رو نشانه گرفته، حواسشون به بدن خودشون نیست. نه به تغییرات منفیش، نه به پاسخ ندادنش به اقدامات مثبت.
نمیشه به دیگران گفت درباره این دسته یا آن دسته از موضوعات اظهار نظر نکن، اما میشه یه فرمول داشت و حرفهای کسی که حواسش به بدنش نیست رو درباره موضوعات کلان دنیا، جدی نگرفت. میشه از همین فرمول استفاده کرد، و با کسی که حواسش به بدنش نیست، و حتی نمیدونه که سی ساله داره بد راه میره، وارد رابطه نشد. چون کسی که سی ساله نمیدونه داره بد راه میره، حواسش به پارتنرش هم نخواهد بود.
نمیشه به دیگران گفت درباره این دسته یا آن دسته از موضوعات اظهار نظر نکن، اما میشه یه فرمول داشت و حرفهای کسی که حواسش به بدنش نیست رو درباره موضوعات کلان دنیا، جدی نگرفت. میشه از همین فرمول استفاده کرد، و با کسی که حواسش به بدنش نیست، و حتی نمیدونه که سی ساله داره بد راه میره، وارد رابطه نشد. چون کسی که سی ساله نمیدونه داره بد راه میره، حواسش به پارتنرش هم نخواهد بود.
13
Anarchonomy
خانواده بچهای که جونش رو به خاطر لپتاپش از دست داده، سر خاکش نعرهزنان میزنند روی سر خودشون، و بنا به قومیت ممکنه لباس خودشون رو هم پاره کنند. اما ترجیح میدادند بمیره تا اینکه زنده بمونه و لپتاپش رفته باشه. تلاش برای نباختن، در برابر سارق مسلح، غریزی…
کانال من مناسب نابالغانی که میگن «حرفت درسته، ولی الان که همه داغدارند وقتش نیست»، نیست. اما همینها میتونند تماشا کنند همین خانواده داغدار، و «همدلان»شون در سراسر ایران، چطور روی اعدام متهمی که معلوم نیست کیه و چقدر زدنش تا بگه «این هم» جزء کارهاییه که تو خیابون کرده، اصرار میکنند. چون موفقیت در جبران خون هم یه برنده شدنه.
12
صهیونیستهایی وجود دارند که از روی خیرخواهی برای اسراییل نگران دموکراسیش هستند، که تفکیک قوا از بین بره، که فضای تکحزبی پیش بیاد، و فاشیسم جولان بده. فعلا جرقهزن همه این نگرانیها پرونده قضایی شخص نتانیاهو است، ولی به یک فرد خلاصه نمیشه. نتانیاهو اگه پروندهای نداشت هم اوضاع فرق چندانی نمیکرد.
اما این خیرخواهان باید متوجه باشند که سرنوشت اسراییل نباید اینطور رقم بخوره که بعدها در تاریخ بگن انقدر در مورد دموکراسی ابسولوتیست بودند که خودشون اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. همانطور که نباید اینطور رقم بخوره که بگن انقدر به فاشیسم آزادی عمل دادند که اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. تنها چیزی که یک صهیونیست باید دربارهش مطلقگرا باشه، خود بقای اسراییله. چون این با بقای بقیه کشورها فرق داره. اگه همین فردا همه ایرانیها از ایران اخراج بشن و به جاهای دیگهای کوچ داده بشن، اتفاق ناگواری براشون نمیفته. چون میتونند در کشورهای میزبان به زندگیشون ادامه بدن. اما اسراییل یک سنگر در برابر جهان یهودستیزه. این سنگر نه فقط برای زنده نگه داشتن یک هویت، بلکه برای زنده نگه داشتن فیزیکی یهودیهاست. اگر دنیا انقدر یهودستیز نبود که هست و خواهد بود، همه این حرفها تغییر میکرد.
صهیونیست خیرخواه باید از عملکرد حزب دموکرات آمریکا درس بگیره. اونها میخواستن از اقلیتها دفاع کنند. اما سر و صدای این دفاعشون بزرگتر از نتیجهش بود، و خود اون سر و صدا، اقبال عوام، که اون سر و صدا اذیتشون میکنه، به راستگراها و افراطیها رو بیشتر کرد. هدف دفاع از یک زن ترنس ورزشکار در ایالتی بود که فقط همون یک ترنس ورزشکار رو به مسابقات راه نمیداد، اما کل جامعه طوری به سمت راست خیز برداشت که حالا حقوق مدنی میلیونها نفر در معرض تهدید قرار گرفته. مبارزات مدنی درباره حقوق برابر در آمریکا باعث شد کسی جرئت نکنه علیه سیاهپوستان فحش نژادی به زبان بیاره، اما سفیدها تا همین الانِ الان محلههای خودشون رو حفظ کردهاند و حتی در نقشههای GIS با رزولوشن بالا میشه تشخیص داد محله سیاهها از کجا شروع میشه و تا کجا ادامه پیدا میکنه. و بچه سیاه محکوم شد به اینکه در مدرسه سطح پایینتری درس بخونه، و موقعیت شغلی پایینتری داشته باشه. اگه به من بود ترجیح میدادم فحش نژادی بشنوم اما مدرسه خوبی درس بخونم. چون وقتی بزرگ شدم تحقیرهایی که شدم یادم میرفت، اما شغل بهتر زندگیم رو عوض میکرد. من هم معتقدم میارزه برای دفاع از اقلیت در برابر شرارت اکثریت هر هزینهای داد، ولی ترجیح میدم این هزینه صرف نتیجه ملموس باشه، نه صرف تغییر دکور. از ۱۹۴۵ به اینطرف دکور دنیا رو طوری تنظیم کردند که فحش به یهودی تابو بشه، اما بعد از هفتاد سال دکور فرو ریخته و همه جا علنا سلام نازیها رو میدن و سخیفترین نظریات توطئه درباره یهودیها رو همه جا با افتخار جار میزنند.
بنابراین صهیونیست لیبرال هم باید حواسش باشه چیزی که دنبالشه قراره دکور رو سامان بده یا قراره نتیجه ملموس بسازه، و نسبت فایده و هزینهش چقدره. هزینه بعضی از سر و صدا بپا کردنها، محبوبتر شدن ارتودوکسها و افراطیها در اسراییله، و اونها برنامههای عجیب و غریبی برای آینده دارند.
مشابه این مسئله رو در ایران هم داریم، و خواهیم داشت. وقتی در مورد گزینه فدرالیسم در ایران مینوشتم، و اینکه باید اجازه داد بلوچستان خودش تصمیم بگیره که مثلا سن ازدواج قانونی چند سال باشه، میگفتند پس با الان چه فرقی خواهد داشت؟ بیتوجه به اینکه اگه اوضاع اقتصادی درست بشه، خود سنیها یه حدیث کشف میکنند که گفته باشه عایشه موقع ازدواج ۲۳ سال سن داشت. قطعا میشه یکشبه دکور بلوچستان رو عوض کرد، ولی نتیجه ملموس هم برای زنان همونی خواهد بود که دنبالش هستیم؟
و تازه همه اینها با فرض اینه که مطلقگرایان در چیزی که هستند صادقند. که همیشه اینطور نیست. دیدید که ایلان ماسک چطور از آزادی بیان مطلق حرف میزد، اما توعیتر رو به استخر روباز نازیها تبدیل کرد.
اما این خیرخواهان باید متوجه باشند که سرنوشت اسراییل نباید اینطور رقم بخوره که بعدها در تاریخ بگن انقدر در مورد دموکراسی ابسولوتیست بودند که خودشون اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. همانطور که نباید اینطور رقم بخوره که بگن انقدر به فاشیسم آزادی عمل دادند که اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. تنها چیزی که یک صهیونیست باید دربارهش مطلقگرا باشه، خود بقای اسراییله. چون این با بقای بقیه کشورها فرق داره. اگه همین فردا همه ایرانیها از ایران اخراج بشن و به جاهای دیگهای کوچ داده بشن، اتفاق ناگواری براشون نمیفته. چون میتونند در کشورهای میزبان به زندگیشون ادامه بدن. اما اسراییل یک سنگر در برابر جهان یهودستیزه. این سنگر نه فقط برای زنده نگه داشتن یک هویت، بلکه برای زنده نگه داشتن فیزیکی یهودیهاست. اگر دنیا انقدر یهودستیز نبود که هست و خواهد بود، همه این حرفها تغییر میکرد.
صهیونیست خیرخواه باید از عملکرد حزب دموکرات آمریکا درس بگیره. اونها میخواستن از اقلیتها دفاع کنند. اما سر و صدای این دفاعشون بزرگتر از نتیجهش بود، و خود اون سر و صدا، اقبال عوام، که اون سر و صدا اذیتشون میکنه، به راستگراها و افراطیها رو بیشتر کرد. هدف دفاع از یک زن ترنس ورزشکار در ایالتی بود که فقط همون یک ترنس ورزشکار رو به مسابقات راه نمیداد، اما کل جامعه طوری به سمت راست خیز برداشت که حالا حقوق مدنی میلیونها نفر در معرض تهدید قرار گرفته. مبارزات مدنی درباره حقوق برابر در آمریکا باعث شد کسی جرئت نکنه علیه سیاهپوستان فحش نژادی به زبان بیاره، اما سفیدها تا همین الانِ الان محلههای خودشون رو حفظ کردهاند و حتی در نقشههای GIS با رزولوشن بالا میشه تشخیص داد محله سیاهها از کجا شروع میشه و تا کجا ادامه پیدا میکنه. و بچه سیاه محکوم شد به اینکه در مدرسه سطح پایینتری درس بخونه، و موقعیت شغلی پایینتری داشته باشه. اگه به من بود ترجیح میدادم فحش نژادی بشنوم اما مدرسه خوبی درس بخونم. چون وقتی بزرگ شدم تحقیرهایی که شدم یادم میرفت، اما شغل بهتر زندگیم رو عوض میکرد. من هم معتقدم میارزه برای دفاع از اقلیت در برابر شرارت اکثریت هر هزینهای داد، ولی ترجیح میدم این هزینه صرف نتیجه ملموس باشه، نه صرف تغییر دکور. از ۱۹۴۵ به اینطرف دکور دنیا رو طوری تنظیم کردند که فحش به یهودی تابو بشه، اما بعد از هفتاد سال دکور فرو ریخته و همه جا علنا سلام نازیها رو میدن و سخیفترین نظریات توطئه درباره یهودیها رو همه جا با افتخار جار میزنند.
بنابراین صهیونیست لیبرال هم باید حواسش باشه چیزی که دنبالشه قراره دکور رو سامان بده یا قراره نتیجه ملموس بسازه، و نسبت فایده و هزینهش چقدره. هزینه بعضی از سر و صدا بپا کردنها، محبوبتر شدن ارتودوکسها و افراطیها در اسراییله، و اونها برنامههای عجیب و غریبی برای آینده دارند.
مشابه این مسئله رو در ایران هم داریم، و خواهیم داشت. وقتی در مورد گزینه فدرالیسم در ایران مینوشتم، و اینکه باید اجازه داد بلوچستان خودش تصمیم بگیره که مثلا سن ازدواج قانونی چند سال باشه، میگفتند پس با الان چه فرقی خواهد داشت؟ بیتوجه به اینکه اگه اوضاع اقتصادی درست بشه، خود سنیها یه حدیث کشف میکنند که گفته باشه عایشه موقع ازدواج ۲۳ سال سن داشت. قطعا میشه یکشبه دکور بلوچستان رو عوض کرد، ولی نتیجه ملموس هم برای زنان همونی خواهد بود که دنبالش هستیم؟
و تازه همه اینها با فرض اینه که مطلقگرایان در چیزی که هستند صادقند. که همیشه اینطور نیست. دیدید که ایلان ماسک چطور از آزادی بیان مطلق حرف میزد، اما توعیتر رو به استخر روباز نازیها تبدیل کرد.
16
نوعی از شجاعت وجود داره که هورمونی نیست. شجاعت عرفی، مثل پریدن از ارتفاع، مثل درگیر شدن با کسی که میدونی ممکنه ازش کتک بخوری، مثل پیشقدم شدن در پاکسازی سنگر دشمن، مثل در جمعی که قراره همه شنونده باشند بلند شدن و حرفی زدن، تا حد زیادی به هورمونها مربوطند، و در بدن بعضیها بستر بهتری براش فراهمه تا دیگران. اما این نوع دیگه از شجاعت، به نوع نگاه به حیات مربوط میشه و اسمش رو باید شجاعتِ بودن گذاشت.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
56
اتفاقاتی به مراتب بدتر از اون چیزی که در غزه رخ داد، داره در سودان رخ میده، اما نه تنها یک هزارم پوشش رسانهای غزه نصیبش نمیشه، بلکه اگه پوشش داده بشه هم مردم دنیا اهمیتی بش نمیدن.
و این کافیه برای اینکه کسی رو رادیکال کنه. و من از قبل، به دلیل چنین واقعیتهایی رادیکالم. رادیکالیسم من متفاوت با رادیکالیسم متعارفه که صرفا علیه دولتها و قدرتهاست. من علیه آدمهای عادی رادیکالم. نه به این دلیل که از اون جنایتهایی که من شنیع میپندارم، متأثر نیستند. که تأثر عاطفی کوچکترین اهمیتی برام نداره. به این دلیل که اولویتبندیهاشون حال بهمزنه. برای این اولویتبندیها دلایل زیادی دارند. اما دلیلسازیهاشون هم مثل اولویتبندیهاشون حالبهمزنه. و ازین نوع از مردمستیزی نباید خجالت کشید. من که تا الان نکشیدم.
و این کافیه برای اینکه کسی رو رادیکال کنه. و من از قبل، به دلیل چنین واقعیتهایی رادیکالم. رادیکالیسم من متفاوت با رادیکالیسم متعارفه که صرفا علیه دولتها و قدرتهاست. من علیه آدمهای عادی رادیکالم. نه به این دلیل که از اون جنایتهایی که من شنیع میپندارم، متأثر نیستند. که تأثر عاطفی کوچکترین اهمیتی برام نداره. به این دلیل که اولویتبندیهاشون حال بهمزنه. برای این اولویتبندیها دلایل زیادی دارند. اما دلیلسازیهاشون هم مثل اولویتبندیهاشون حالبهمزنه. و ازین نوع از مردمستیزی نباید خجالت کشید. من که تا الان نکشیدم.
63
یه لیبرتارین برام نام ببرید که نهایتا کشف نشده باشه که ۱. بیمار روانیه یا ۲. یک کودن محضه یا ۳. یک شارلاتانه. چون چسبوندن برچسب «جنگطلب» به اوکراینیها که با شجاعت از مملکتشون دفاع کردهاند، فقط یکی ازین سه دلیل رو میتونه داشته باشه.
ولی فقط این مثال نیست. در مورد سیستم درمان و بهداشت هم همینطورند. در مورد طرز اداره اقتصاد هم همینطورند. در مورد توسعه عمرانی هم همینطورند. در همه این موارد دولتستیزی رو به یک مذهب تبدیل کردهاند، و همه خصوصیات یک مذهب بدوی رو داخلش میبینیم. از تعصب کور گرفته تا لجبازی قبیلهای، تا قصهبافی، تا عوامفریبی، تا خونخواهی، تا معکوس جلوه دادن واقعیت، تا هوچیگری، تا عطش برای تخریب چیزهایی که دیگران ساختهاند، و نهایتا پوچگرایی.
ولی فقط این مثال نیست. در مورد سیستم درمان و بهداشت هم همینطورند. در مورد طرز اداره اقتصاد هم همینطورند. در مورد توسعه عمرانی هم همینطورند. در همه این موارد دولتستیزی رو به یک مذهب تبدیل کردهاند، و همه خصوصیات یک مذهب بدوی رو داخلش میبینیم. از تعصب کور گرفته تا لجبازی قبیلهای، تا قصهبافی، تا عوامفریبی، تا خونخواهی، تا معکوس جلوه دادن واقعیت، تا هوچیگری، تا عطش برای تخریب چیزهایی که دیگران ساختهاند، و نهایتا پوچگرایی.
15
اینکه این دختر وجود نداره و توسط AI ساخته شده افسردهکنندهست. و همیشه این سوال رو از خودم داشتهام که چرا اگه یک نقاشی بود افسردهکننده نبود؟ شاید چون وقتی به نقاشی نگاه میکنیم میدونیم که نقاشیه، و میدونیم که یک نفر از تخیل خودش یک چهره رو بیرون آورده. اون نقاش، بین ما و چیزی که از اثر هنریش میبینیم، یک واسطهست. حتی اگه نقاش دیگه زنده نباشه، وقتی به کارش نگاه میکنیم انگار یک نفر وجود داره که داره اون کار رو بمون معرفی میکنه، و میگه این رو من ساختم. اما با تصویر ساخته شده توسط کامپیوتر، اون واسطه وجود نداره و مستقیم در دل اثر فرو میریم و فکر میکنیم با خودش طرفیم. در نقاشی میدونیم که چیزی به عنوان «تخیل یک هنرمند» به واقعیت جهانمون اضافه شده، اما وقتی هوش مصنوعی چیزی خلق میکنه، که در واقع یک اضافه شدنه، حالتی معکوس میده، و انگار چیزی از جهانمون کم شده. چون جهان میتونست این دختر رو در خودش داشته باشه، اما نداره، و برای همین چیزی کم داره.
12
ما دچار یک حسرت پوچگرایانه هستیم که بقیه ملتها درکی ازش ندارند. حسرت عادی درباره اینه که چیزهای خوبی که دیگران دارند رو برای خودت میخوای. که یعنی با اینکه حسرت خوردن یک حس منفیه، اما انگیزهش خیرخواهی برای خوده. اما در این حسرت پوچگرایانه، چیز بدتری که برای دیگران رخ داده رو برای خودت میخوای. ما حسرت این رو داریم که کاش ایران نابود میشد، ولی این نابودی در داخل یک جنگ واقعی با اهریمنان میبود. اگه همگی زیر پتک فقر خرد میشدیم اما میدونستیم که خرج یک هدف والا شده، نمیگفتیم «چه حیف». اما به مدت نیم قرن همه ابعاد زندگیمون به قعر فلاکت و بیچارگی سقوط کرد، به خاطر جنگ یک مشت خیالباف متوهم با دشمنی فرضی، که در برابر همون دشمن فرضی هم بیعرضه بودند. به خاطر رجزخوانی سلطان حاکم بر ما، معیشت ما از اون چیزی که بود هم بدتر میشه، اما دنیای بیرون حتی اهمیت نمیده که این سلطان چی بلغور کرده. ما به خاطر رجزی تیر میخوریم که بقیه حتی نمیشنوندش! هیچ ملتی چنین بیچاره نیست، و برای همین نمیفهمند که چرا حسرت میخوریم کاش کسی از سلطان ما میترسید، تا به اینهمه رنج بیارزه.
18
سه سال پیش به زبانهای مختلف، و با واسطههای مختلف، به امثال کنستانتین میگفتیم خودتون رو با این واژه «رئالپولیتیک» خر نکنید. این یه تلهست که ماکیاولیسم خلافکارانه رو برای آدمهای منطقی «ناگزیر» جلوه بدن.
اما گوش نکردند، و حالا که آش انقدر شور شده که مجبورند به مهملات پاسخ بدن، توسط خلافکارها سرزنش میشن که «اعتبارتون رو از دست دادید».
همچنان معتقدم بیشتر معضلات غربیها به سادهدلی و فرهنگ «لابد همه مثل من و خانوادهم آدمهای سالمی هستند» مربوط میشه.
اما گوش نکردند، و حالا که آش انقدر شور شده که مجبورند به مهملات پاسخ بدن، توسط خلافکارها سرزنش میشن که «اعتبارتون رو از دست دادید».
همچنان معتقدم بیشتر معضلات غربیها به سادهدلی و فرهنگ «لابد همه مثل من و خانوادهم آدمهای سالمی هستند» مربوط میشه.
12