Anarchonomy
خرافهپردازی به نفع پولدارهای آمریکاست. اونها به دولتی نیاز داشتند که دو تا کار براشون انجام بده: ۱- مالیات شرکتها رو کاهش بده، و ۲- مقررات رو از جلوی پای شرکتها برداره. مجموع این دو صحبت صدها میلیارد دلاره. بنابراین ثروتمندان کاملا پشت ایلان ماسک هستند…
خرافه بودن کوچکسازی دولت توسط بچهمهندسها حتی به چهارسال وقت نیاز نداره تا ثابت بشه. کینگ تو همین هفته امر فرمود صندوق توسعه ملی هم ایجاد بشه. چنین صندوقی رو دولتی میتونه ایجاد کنه که پول اضافه داره، مثل دولت نروژ. اما دولت آمریکا سالهاست که کسری بودجه و تراز منفی تجاری داره. با درآمدی که وجود نداره نمیشه پساندازی داشت. پس این صندوق از ابتدا یک چاله بدهیه. خود این عبارت «سرمایهگذاری دولت در...» هم خر کردن عوامه. سرمایهگذاری دولت، سرمایهگذاری نیست. خرج است! و حالا از طریق چنین صندوقی مجوز خواهد داشت که برای شرکتهای خصوصی خرج کنه. پس مخارج از یک جای دولت جابجا میشه به یک جای دیگه.
گس وات؟ دولت امریکا ازینی که هست هم بزرگتر خواهد شد.
گس وات؟ دولت امریکا ازینی که هست هم بزرگتر خواهد شد.
10
مردم غزه: همه ما فدای قدس، اصلا قدس نباشد ما هم نیستیم، ولی فعلا اگر اجازه بدهید سرزمین مادریمان را ترک کنیم
اروپا و اعراب: ما میلیاردها دلار خرج تبلیغ علیه صهیونیسم نکردیم که شما جمع کنید برید
مردم غزه: بالاخره از نظر شما آواره هستیم یا نیستیم؟
اروپا و اعراب: هستید، و باید به خانههای خود برگردید
مردم غزه: مگه طبق قواعد سازمان ملل نباید آوارگان رو به کشورتون راه بدید؟
اروپا و اعراب: ازون لحاظ نه، آواره نیستید
مردم غزه: ولی اینجا بمونیم کشته میشیم، یا از نوع سریع یا از نوع کند
اروپا و اعراب: چند میلیارد دلار دیگه هم علیه صهیونیسم خرج میکنیم تا جرئت نکنند شما را بکشند
مردم غزه: آقا همان چند میلیارد دلار رو بدید خودمون میریم یه کشور دیگه زندگی میکنیم
اروپا و اعراب: بیخود، هرگز اجازه نمیدهیم به کشور دیگری بروید
مردم غزه: پس بذارید غزه رو بفروشیم به ترامپ
اروپا و اعراب: هرگز اجازه نمیدهیم طوری شود که انگار ترامپ برنده شده
مردم غزه: پس خودتون نیرو بفرستید غزه رو اداره کنه و دیگه درگیری با اسراییل پیش نیاد
اروپا و اعراب: نه، غزه باید توسط خود شما اداره شود
مردم غزه: آقا ما نمیخوایم اینجا را اداره کنیم
اروپا و اعراب: حرف اضافه نزنید تنلشها
اروپا و اعراب: ما میلیاردها دلار خرج تبلیغ علیه صهیونیسم نکردیم که شما جمع کنید برید
مردم غزه: بالاخره از نظر شما آواره هستیم یا نیستیم؟
اروپا و اعراب: هستید، و باید به خانههای خود برگردید
مردم غزه: مگه طبق قواعد سازمان ملل نباید آوارگان رو به کشورتون راه بدید؟
اروپا و اعراب: ازون لحاظ نه، آواره نیستید
مردم غزه: ولی اینجا بمونیم کشته میشیم، یا از نوع سریع یا از نوع کند
اروپا و اعراب: چند میلیارد دلار دیگه هم علیه صهیونیسم خرج میکنیم تا جرئت نکنند شما را بکشند
مردم غزه: آقا همان چند میلیارد دلار رو بدید خودمون میریم یه کشور دیگه زندگی میکنیم
اروپا و اعراب: بیخود، هرگز اجازه نمیدهیم به کشور دیگری بروید
مردم غزه: پس بذارید غزه رو بفروشیم به ترامپ
اروپا و اعراب: هرگز اجازه نمیدهیم طوری شود که انگار ترامپ برنده شده
مردم غزه: پس خودتون نیرو بفرستید غزه رو اداره کنه و دیگه درگیری با اسراییل پیش نیاد
اروپا و اعراب: نه، غزه باید توسط خود شما اداره شود
مردم غزه: آقا ما نمیخوایم اینجا را اداره کنیم
اروپا و اعراب: حرف اضافه نزنید تنلشها
22
روسها یه کانال تلویزیونی دارند که معادل روزنامه کیهان تو ایرانه و یه مشت دیوانه زنجیری جمع میشن دور هم و درباره اخبار تحلیلشون رو ارائه میکنند، و پوتین هم تماشاش میکنه، و دقیقا معلوم نیست پوتین داره بشون دیکته میکنه چی بگن یا چیزایی که میگن روی نظر پوتین اثر میذاره، و همونطور که برای اینکه بدونی فردا خلیفه قراره چی بگه تو سخنرانیش میتونی کیهان امروز رو چک کنی، برای اینکه بدونی دولت روسیه چه موضعی اتخاذ میکنه میتونی چک کنی این زنجیریها چی میگن. و چیزی که اخیرا این زنجیریها میگفتند زیاد در تحسین ترامپ نبود، بلکه سعی داشتند تحقیرش هم کنند، چون به نظر میاومد که ازش دلخورند. دو سه روز گذشت و حالا وزارت خارجه روسیه رسما علیه ترامپ موضع میگیره.
شوی ترامپ در برابر کانادا و مکزیک، برای روسیه جالب نبود. کانادا و مکزیک برای خلاصی از تعرفه ۲۵ درصدی ترامپ، کار خاصی انجام ندادن؛ اما ظاهرش این بود که تسلیم ترامپ شدند. و ترامپ هم همینو میخواد، که توی شو کاراکتر برنده به نظر بیاد، مفاد قراردادها و توافقات براش مهم نیست. خوب و بد اینکه آمریکا رو داره کسی اداره میکنه که اداره کردنش رو به شکل یک شوی تلویزیونی درآورده، برای پوتین مسئله نیست. مسئلهش اینه که این شو بخشی از واقعیت تحمیلی از طرف آمریکا شده و نمیخواد توش قرار بگیره، چون اونجوری یعنی هیچ نقش کارگردانی نداره. برای روسها اینکه به نظر برسه یک کشور در حد مکزیک هستند و با یه تهدید زانو میزنند براشون یه کابوسه. دنیای داخل روسیه با دنیای خارجش خیلی متفاوته، حتی با وجود اینترنت. در داخل روسیه مردم هنوز فکر میکنند کشورشون در دنیا یک قدرت و بازیگر تعیینکنندهست. این دید تثبیتشده وطنی با نقشی که توی شوی ترامپ براشون در نظر گرفته شده، همخوانی نداره.
ازین جهت روسها حتی از ایرانیها هم عقبترند. چون در بین مردم ایران «هرچی آمریکا میخواد بش بدید بره بابا بریم سر کار و زندگیمون، جوونیمون رفت» به یک شعار همگانی تبدیل شده. اما تو روسیه هنوز خیلی فاصله دارند تا به این مرحله برسند. باید مقدار بیشتری از منابع کشورشون به باد بره، و چیزهای خیلی بیشتری رو نتونن بخرن.
شوی ترامپ در برابر کانادا و مکزیک، برای روسیه جالب نبود. کانادا و مکزیک برای خلاصی از تعرفه ۲۵ درصدی ترامپ، کار خاصی انجام ندادن؛ اما ظاهرش این بود که تسلیم ترامپ شدند. و ترامپ هم همینو میخواد، که توی شو کاراکتر برنده به نظر بیاد، مفاد قراردادها و توافقات براش مهم نیست. خوب و بد اینکه آمریکا رو داره کسی اداره میکنه که اداره کردنش رو به شکل یک شوی تلویزیونی درآورده، برای پوتین مسئله نیست. مسئلهش اینه که این شو بخشی از واقعیت تحمیلی از طرف آمریکا شده و نمیخواد توش قرار بگیره، چون اونجوری یعنی هیچ نقش کارگردانی نداره. برای روسها اینکه به نظر برسه یک کشور در حد مکزیک هستند و با یه تهدید زانو میزنند براشون یه کابوسه. دنیای داخل روسیه با دنیای خارجش خیلی متفاوته، حتی با وجود اینترنت. در داخل روسیه مردم هنوز فکر میکنند کشورشون در دنیا یک قدرت و بازیگر تعیینکنندهست. این دید تثبیتشده وطنی با نقشی که توی شوی ترامپ براشون در نظر گرفته شده، همخوانی نداره.
ازین جهت روسها حتی از ایرانیها هم عقبترند. چون در بین مردم ایران «هرچی آمریکا میخواد بش بدید بره بابا بریم سر کار و زندگیمون، جوونیمون رفت» به یک شعار همگانی تبدیل شده. اما تو روسیه هنوز خیلی فاصله دارند تا به این مرحله برسند. باید مقدار بیشتری از منابع کشورشون به باد بره، و چیزهای خیلی بیشتری رو نتونن بخرن.
13
میگن «بازار باهوش شده است و دیگر با زمزمههای مذاکره قیمت دلار پایین نمیآید!».
از چیزی که میگن خندهشون نمیگیره. بازار یک بچه نیست که چند سال پیش پنج سالش بوده باشه و حالا پونزده سالش شده باشه و دیگه راحت خر نشه. بازار هزاران ساله که باهوشه. باید بگی «قبلترها چقدر دلارپاشی میکردید که با تیتر خبری قیمت رو موقتا به زور پایین میآوردید؟». به جای اینکه بگه قبلا بازار رو از حالت طبیعی خودش خارج میکردند، ولی الان انقدر منابع ندارند که این کار رو بکنند، میگه بازار به بلوغ رسیده!
حالا فرضا بازار به بلوغ رسید، تو به بلوغ رسیدی؟ همونهایی که قبلا با تله بورس پول مردم رو از جیبشون درآوردن، حالا دارند با فروش طلا این کار رو میکنند، انقدر به بلوغ رسیدی که بفهمی شیادان همچنان مشغول کارند؟
از چیزی که میگن خندهشون نمیگیره. بازار یک بچه نیست که چند سال پیش پنج سالش بوده باشه و حالا پونزده سالش شده باشه و دیگه راحت خر نشه. بازار هزاران ساله که باهوشه. باید بگی «قبلترها چقدر دلارپاشی میکردید که با تیتر خبری قیمت رو موقتا به زور پایین میآوردید؟». به جای اینکه بگه قبلا بازار رو از حالت طبیعی خودش خارج میکردند، ولی الان انقدر منابع ندارند که این کار رو بکنند، میگه بازار به بلوغ رسیده!
حالا فرضا بازار به بلوغ رسید، تو به بلوغ رسیدی؟ همونهایی که قبلا با تله بورس پول مردم رو از جیبشون درآوردن، حالا دارند با فروش طلا این کار رو میکنند، انقدر به بلوغ رسیدی که بفهمی شیادان همچنان مشغول کارند؟
21
Anarchonomy
برنامه DeepSeek رو باز کنید، و R1 رو روشن کنید. بعد بپرسید یه خونه داریم به مساحت ۱۵۰ متر مربع، دمای داخل ۲۷ درجه سانتیگراده، و دمای بیرون ۱۸ درجه سانتیگراد. یکی از پنجرهها رو باز میکنیم. چقدر طول میکشه دمای خونه برسه به ۲۴ درجه؟ مساحت قسمت باز شده پنجره…
دیپسیک چینیه، ولی یه رگه افغانی هم داره.
12
این پسر رو یادتونه؟ هفتاد گیگ از مقالات پژوهشی دانشگاهها رو به شکل غیرقانونی دانلود کرده بود، چون انقدر دلخوش بود که باور داشت این چیزها نباید پولی باشند و همه مردم باید بتونند استفاده کنند. سی و پنج سال زندان براش بریدند، که تحمل تصور کردنش رو هم نداشت و خودکشی کرد. الان معلوم شده شرکت متا بیش از هشتاد ترابایت از کتابهایی که تو سایتهای غیرقانونی تورنت قرار داشته رو کپی و برای تمرین دادن هوش مصنوعیش استفاده کرده. و آب از آب تکون نخورده. حداکثر یه جریمهای براشون تعیین میکنند، که در برابر جیب پر پول متا، پول خرد هم نخواهد بود.
وقتی قاعده کلی اینه که نظام مجازات ضعیفکشه، باید سعی کنی کمک به همنوعات رو از طریق قدرت انجام بدی، نه از طریق فدا کردن خود. این ریسک وجود داره که وقتی به قدرت رسیدی دیگه به همنوعات فکر نکنی. ولی وجود این ریسک، این واقعیت که «راهش اینه» رو تغییر نمیده.
وقتی قاعده کلی اینه که نظام مجازات ضعیفکشه، باید سعی کنی کمک به همنوعات رو از طریق قدرت انجام بدی، نه از طریق فدا کردن خود. این ریسک وجود داره که وقتی به قدرت رسیدی دیگه به همنوعات فکر نکنی. ولی وجود این ریسک، این واقعیت که «راهش اینه» رو تغییر نمیده.
44
کانسپت «سفیدپوست قلدر» برای نژاپرستهای گیج جذابه. روسیه با این تصویری که آمریکاییها ازش ساختند خر شد و خودش رو وارد جنگی کرد که براش آماده نبود. جنگی که دیگه مهم نبود وزنه چند کیلویی میزنی تو سالن ورزش پادگان یا چقدر میتونی بدویی. چون از کوادکوپتری که اومده تکه تکهت کنه نمیتونی فرار کنی.
شارلاتانهایی که داخل بازی سیاسی هستند، مثل همینی که وزیر دفاع آمریکا شده، همزمان هم روسها رو خر کردند هم دارند مردم خودشون رو خر میکنند. روسها را با دادن اعتماد به نفس کاذب، که «شما بعد از ما قدرتمندترین ارتش دنیایید؛ تازه تو دنیا فقط شما گی نشدهاید!»، و مردم خودشون رو با نمایش جنگ فرهنگی، که «برای این که نشون بدید مثل این لیبرال سوسولها نیستید و مردونگی دارید وارد ارتش بشید». که توی دورهای که ناسیونالیسم به تخم نسل جوان نیست که برای پرچم جان بده، خیلی بدرد میخوره.
کار سیاستمدار اینه که برات قصه تعریف کنه، بعد با هر حسی که ازون قصه بت دست داد کاسبی کنه. سیاستمدار رو بابت این کار نباید سرزنش کرد. کسانی رو باید سرزنش کرد که چک نمیکنند چه قصههایی براشون تعریف شده، و نمیپرسند «حس من داره به درد کی میخوره؟».
شارلاتانهایی که داخل بازی سیاسی هستند، مثل همینی که وزیر دفاع آمریکا شده، همزمان هم روسها رو خر کردند هم دارند مردم خودشون رو خر میکنند. روسها را با دادن اعتماد به نفس کاذب، که «شما بعد از ما قدرتمندترین ارتش دنیایید؛ تازه تو دنیا فقط شما گی نشدهاید!»، و مردم خودشون رو با نمایش جنگ فرهنگی، که «برای این که نشون بدید مثل این لیبرال سوسولها نیستید و مردونگی دارید وارد ارتش بشید». که توی دورهای که ناسیونالیسم به تخم نسل جوان نیست که برای پرچم جان بده، خیلی بدرد میخوره.
کار سیاستمدار اینه که برات قصه تعریف کنه، بعد با هر حسی که ازون قصه بت دست داد کاسبی کنه. سیاستمدار رو بابت این کار نباید سرزنش کرد. کسانی رو باید سرزنش کرد که چک نمیکنند چه قصههایی براشون تعریف شده، و نمیپرسند «حس من داره به درد کی میخوره؟».
28
تولیدکنندهای که الان داره از بازار خارج میشه و میگه کاش سال ۹۵ خارج شده بودم من رو یاد اونایی میندازه که تا همین سال ۹۵ تو تظاهرات ۲۲ بهمن شرکت میکردند و میگفتند گور پدر نظام، ما برای استقلال کشورمون شرکت میکنیم!
یه جاهایی گراز آفت مزارعه، و یه عده کارشون شکار اینها با تفنگ بادیه. وقتی شبها میریزن تو زمین، و این شکارچی با دوربین مادون قرمز دونه دونه میزندشون، گاهی اونایی که دورترند رو زودتر میزنه. شاید از روی یه جور سادیسم، میذاره اونی که زیاد اومده جلو، بیشتر زنده بمونه. تا وقتی که زدش، صدای جیغ زدنهای آخرش رو بتونه بهتر بشنوه.
اونایی که بیرون کشیدن رو خیلی لفت میدن، باید یکم مشکوک بشن. همیشه بیشتر دوام آوردن به خاطر بیشتر مقاومت کردن نیست. ممکنه یکی داشته کیف میکرده.
یه جاهایی گراز آفت مزارعه، و یه عده کارشون شکار اینها با تفنگ بادیه. وقتی شبها میریزن تو زمین، و این شکارچی با دوربین مادون قرمز دونه دونه میزندشون، گاهی اونایی که دورترند رو زودتر میزنه. شاید از روی یه جور سادیسم، میذاره اونی که زیاد اومده جلو، بیشتر زنده بمونه. تا وقتی که زدش، صدای جیغ زدنهای آخرش رو بتونه بهتر بشنوه.
اونایی که بیرون کشیدن رو خیلی لفت میدن، باید یکم مشکوک بشن. همیشه بیشتر دوام آوردن به خاطر بیشتر مقاومت کردن نیست. ممکنه یکی داشته کیف میکرده.
20
در عصری که نزدیکترین همدممون اینترنته، مشکلات خودمون رو سرچ میکنیم تا ببینیم بقیه هم اون مشکلات رو دارند یا نه، و اگه دارند، چطور دارند تحملش میکنند. چون انسان میترسه ازینکه از چیزی رنج ببره که فقط مختص خودشه. اگه بقیه رو ببینه که همون رنج رو دارند تجربه میکنند، حس خوبی بش دست میده، چون انگار توی یک تیم قرار گرفته، حتی اگه تعدادشون در کل دنیا اندک باشه.
منم بیماری خودم رو سرچ کردم. یکیشون رو. و تیم بزرگی وجود داشت. یک نفرشون نوشته بود دلم میخواد خودکشی کنم، اما دو تا بچه دارم، و مسئولیت اینها اجازه نمیده اینکار رو بکنم.
میخواستم براش بنویسم «ولی من بچه ندارم. یعنی باید اینکارو بکنم؟». ولی نوشتم و قبل از ارسال پاک کردم. یادم افتاد شاید این حرف متوجهش کنه که داره با «چون بچه دارم نمیتونم» به خودش تسکین میده، و نباید این تسکین رو ازش گرفت، چون برای تحمل بیماری لازمش داره.
بعد از سالها به این نتیجه رسیدم ساده بودن یه شمشیر دو لبهست. آدم ساده ممکنه اشتباهاتی مرتکب بشه که سلامتیش رو به خطر بندازه، که اگه باهوشتر بود مرتکب نمیشد. اما همین ساده بودن بش کمک میکنه بتونه رنجها رو بهتر تحمل کنه. با قصههایی که از دیگران میشنوه و باور میکنه، یا با قصههایی که خودش برای خودش میسازه و باور میکنه، مخدرهایی میسازه که تو داروخانهها نیست.
هیچوقت نفهمیدم حسودی یعنی چی. انقدر برام بیمعنی بود همیشه که لازم نبود سعی کنم آدم بهتری باشم تا حسود نباشم. اما اخیرا دارم یک چیزهایی ازش میفهمم.
منم بیماری خودم رو سرچ کردم. یکیشون رو. و تیم بزرگی وجود داشت. یک نفرشون نوشته بود دلم میخواد خودکشی کنم، اما دو تا بچه دارم، و مسئولیت اینها اجازه نمیده اینکار رو بکنم.
میخواستم براش بنویسم «ولی من بچه ندارم. یعنی باید اینکارو بکنم؟». ولی نوشتم و قبل از ارسال پاک کردم. یادم افتاد شاید این حرف متوجهش کنه که داره با «چون بچه دارم نمیتونم» به خودش تسکین میده، و نباید این تسکین رو ازش گرفت، چون برای تحمل بیماری لازمش داره.
بعد از سالها به این نتیجه رسیدم ساده بودن یه شمشیر دو لبهست. آدم ساده ممکنه اشتباهاتی مرتکب بشه که سلامتیش رو به خطر بندازه، که اگه باهوشتر بود مرتکب نمیشد. اما همین ساده بودن بش کمک میکنه بتونه رنجها رو بهتر تحمل کنه. با قصههایی که از دیگران میشنوه و باور میکنه، یا با قصههایی که خودش برای خودش میسازه و باور میکنه، مخدرهایی میسازه که تو داروخانهها نیست.
هیچوقت نفهمیدم حسودی یعنی چی. انقدر برام بیمعنی بود همیشه که لازم نبود سعی کنم آدم بهتری باشم تا حسود نباشم. اما اخیرا دارم یک چیزهایی ازش میفهمم.
143
«این کلیشه رو شنیدید که میگه ژن این مرض تو خانوادهمون هست؟ خب، مهمله. ربطی به ژن نداره، خودت تصمیماتی گرفتی که بیمار شدی».
اینستاگرام و یوتیوب پر شده ازین ادعاها. که میان یک ادعای کلی رو رد میکنند، و اون رد کردن رو با یک ادعای کلی دیگه انجام میدن. در حالی که هر دو پرت و پلاست. بدن انقدر پیچیدهست که هیچوقت نمیشه گفت همهچیز تقصیر ژنهاست، یا همهچیز تقصیر تصمیماته. مگر اینکه خودت چاقو رو فرو کنی تو شکمت. که برخی از روانشناسها، و سپس نورولوژیستها، حتی همون هم قبول ندارند که صد در صد تصمیم خودت باشه، چون زنجیره انتخابهای مغزت رو متصل به جاهایی میدونند که تحت کنترل خودت نبوده.
این نقد جنرالایز کردن، با یک جنرالایز دیگه، به همهجا تسری پیدا کرده. گزارههای جدیدی مثل «در مورد آلمان اشتباه میکردم» یا «در مورد ژاپن اشتباه میکردم» هم در همین راستاست. در واقع نه تنها قبلا در مورد آلمان و ژاپن در اشتباه بودند، بلکه الان هم در اشتباهند. قبلا یک ادعای کلی رو در مورد یک کشور بزرگ و با پیچیدگیهای زیاد پذیرفته بودند، و حالا یک ادعای کلی دیگه رو پیدا کردن و بش چسبیدهاند.
یک علتش اینه که دوست داریم فرو ریختن پیشفرضهامون تحت کنترل خودمون باشه. حتما ویدئو تخریب ساختمانهای قدیمی رو دیدید که با جاگذاری دقیق و مهندسی مواد منفجره، یه کاری میکنند که مثل قطعات دومینو فرو بریزه، و خودش به یک نمایش هنری تبدیل میشه، و حتی تماشاچی جذب میکنه. تحت کنترل بودن، حادثهای که ذاتا ترسناکه رو به چیزی خوشایند تبدیل میکنه. وقتی در موقعیتی هستی که واقعیات دیگه اجازه نمیده پکیج پیشفرضهایی که داشتی رو نگه داری، و آمادهای که رهاش کنی، دوست داری بلافاصله یک پکیج دیگه توی دستات قرار بگیره، و حتی برای مدتی کوتاه هم دست خالی نمونی. در حالی که طبیعت موضوعات پیچیده اینه که در موارد زیادی، و به مدت طولانی، دست خالی بمونی.
باید به ترس دست خالی بودن غلبه کرد، چون این تنها راه کشف جزییات مهمه.
اینستاگرام و یوتیوب پر شده ازین ادعاها. که میان یک ادعای کلی رو رد میکنند، و اون رد کردن رو با یک ادعای کلی دیگه انجام میدن. در حالی که هر دو پرت و پلاست. بدن انقدر پیچیدهست که هیچوقت نمیشه گفت همهچیز تقصیر ژنهاست، یا همهچیز تقصیر تصمیماته. مگر اینکه خودت چاقو رو فرو کنی تو شکمت. که برخی از روانشناسها، و سپس نورولوژیستها، حتی همون هم قبول ندارند که صد در صد تصمیم خودت باشه، چون زنجیره انتخابهای مغزت رو متصل به جاهایی میدونند که تحت کنترل خودت نبوده.
این نقد جنرالایز کردن، با یک جنرالایز دیگه، به همهجا تسری پیدا کرده. گزارههای جدیدی مثل «در مورد آلمان اشتباه میکردم» یا «در مورد ژاپن اشتباه میکردم» هم در همین راستاست. در واقع نه تنها قبلا در مورد آلمان و ژاپن در اشتباه بودند، بلکه الان هم در اشتباهند. قبلا یک ادعای کلی رو در مورد یک کشور بزرگ و با پیچیدگیهای زیاد پذیرفته بودند، و حالا یک ادعای کلی دیگه رو پیدا کردن و بش چسبیدهاند.
یک علتش اینه که دوست داریم فرو ریختن پیشفرضهامون تحت کنترل خودمون باشه. حتما ویدئو تخریب ساختمانهای قدیمی رو دیدید که با جاگذاری دقیق و مهندسی مواد منفجره، یه کاری میکنند که مثل قطعات دومینو فرو بریزه، و خودش به یک نمایش هنری تبدیل میشه، و حتی تماشاچی جذب میکنه. تحت کنترل بودن، حادثهای که ذاتا ترسناکه رو به چیزی خوشایند تبدیل میکنه. وقتی در موقعیتی هستی که واقعیات دیگه اجازه نمیده پکیج پیشفرضهایی که داشتی رو نگه داری، و آمادهای که رهاش کنی، دوست داری بلافاصله یک پکیج دیگه توی دستات قرار بگیره، و حتی برای مدتی کوتاه هم دست خالی نمونی. در حالی که طبیعت موضوعات پیچیده اینه که در موارد زیادی، و به مدت طولانی، دست خالی بمونی.
باید به ترس دست خالی بودن غلبه کرد، چون این تنها راه کشف جزییات مهمه.
25
همین چند سال پیش بود که گوگل و تعدادی از شرکتهای کالیفرنیایی گفتند دیگه برای پنتاگون کار انجام نمیدن و تو مناقصههای نظامی شرکت نمیکنند. حتی اگه رییس شرکت هم دو به شک بود، کارمندان فشار میآوردند و مانع همکاری با پنتاگون میشدند. اما الان دارند از همدیگه سبقت میگیرند تا با پنتاگون پروژه انجام بدن، و حتی پز اعداد و ارقام پروژهها رو بهمدیگه میدن.
نظر بعضیها اینه که اون زمان نرخ بهره نزدیک به صفر بود، و نرخ نزدیک به صفر باعث شنیده شدن طیف وسیعی از قدقدها میشه. وقتی بهره پایینه، یعنی قرض گرفتن ارزونه، و وقتی قرض گرفتن ارزونه میشه حرفهای گندهای زد.
هرچند این متغیر خیلی مهمیه، اما حداقل در مورد گوگل دلیل اصلی اینه که اون موقع که میگفتن «اخلاقیات بمون اجازه نمیده به پنتاگون کمک کنیم سلاح بسازه که بعد باش به کشورها تجاوز کنه»، شرکت روی سربالایی رشد قرار داشت. وقتی در بازار در موقعیتی هستی که حتی هیچکار خاصی هم انجام ندی، امواج پول به سمتت سرازیر میشه، خیال سهامدارت راحته، و وقتی میدونی که خیال سهامدارت راحته، میتونی به کارهای جانبی زیادی بپردازی، مثل «نمایش اخلاقمداری در برابر ماشین جنگی ایالات متحده». اما الان گوگل در موقعیتی نیست که لازم نباشه کاری انجام بده. سهامدارانش نگرانند، و چون نگرانند بش فشار میارن کارهای بیشتری انجام بده، و یکی ازون کارهای بیشتر، گرفتن پروژه از دولته. وقتی از افق پیش رو مطمئن نیستی، باید برای جلب نظر سهامدار به هرچیزی چنگ بزنی. اونوقت «یه موتور هوش مصنوعی برای پهپاد میخواید که وانت رو از سواری تشخیص بده و قفل کنه روش؟ ردیفش میکنیم براتون» هم میاد جزء گزینهها.
مشابه این دنده عوض کردن، در سطح اجتماعی هم رخ داده. حالا در سوئد هم داره تردیدهایی شکل میگیره که مجازاتی که برای کسی که به چندین زن تجاوز کرده تعیین کردیم، واقعا متناسب جرمشه؟ تا وقتی سوئد یه جامعه یکدستتر بود، هتل درست کردن برای زندانیان موجهتر به نظر میرسید. حالا که در جامعهشون شهروندانی دارند که معتقدند زن کشتزار مردان است، سوالاتی درباره نظام قانونگذاریشون براشون ایجاد شده.
اما سوال مهمتر اینه: اگه پایبندی به ایدئولوژیت رو تا یه جایی میتونی حفظ کنی، و ازون نقطه به بعد ولش میکنی، میشه گفت ایدئولوژی توعه؟ و اصلا میشه گفت یک ایدئولوژیه؟ اگه با اعدام مخالفی، چون ضدبشریه، تا وقتی که تو کشورت شنیعترین قتلی که رخ میداد قتل یک مرد آزارگر توسط زنش بوده، که به قاتل میتونستی حق بدی بعضا، مخالف بودی؛ و حالا که قاتلهایی پیدا شدهاند که آدمها رو میکشن چون به نظرشون ممکنه ایمان جوانان رو متزلزل کنند، دیگه مخالف نیستی؟ اگه ایدئولوژیت درباره حقوق بشر تا جایی جواب میداد که مجرمان برات آشنا بودند، و حالا که مجرمان غریبه و عجیب غریب شدهاند، دیگه جواب نمیده، درستتر نیست که بگیم اساسا ایدئولوژیای درباره حقوق بشر نداشتی؟
کارکرد «باور» اینه که تحت هر شرایطی ازش افکتی دربیاد که بدون اون، بدست نمیاومد. اینکه در شرایط ایکس، افکت داشته باشه، و در شرایط ایگرگ افکتش خاموش بشه، میتونسته هرچیزی بوده باشه غیر از باور.
دونستن این مهمه. چون هرجا موضوع به باورها ربط پیدا میکرد، میتونه چک کنی «استرس تست»ها رو پاس کرده یا نه. و اگه نکرده بود جدی نگیریش. اون باور که «ماشین جنگی آمریکا جنایتکاره پس ما قید پولی که از همکاری باش بدست میاد رو میزنیم» هنوز استرس تستِ نگرانی سهامدار رو از سر نگذرونده بود. پس نباید جدی گرفته میشد.
مردم عادی هم زیاد از باورهای استرستست پاس نکرده خودشون حرف میزنند، و وقتی دربارهش حرف میزنند خیلی دراماتیک حرف میزنند. اما بیشترشون نباید جدی گرفته بشه.
نظر بعضیها اینه که اون زمان نرخ بهره نزدیک به صفر بود، و نرخ نزدیک به صفر باعث شنیده شدن طیف وسیعی از قدقدها میشه. وقتی بهره پایینه، یعنی قرض گرفتن ارزونه، و وقتی قرض گرفتن ارزونه میشه حرفهای گندهای زد.
هرچند این متغیر خیلی مهمیه، اما حداقل در مورد گوگل دلیل اصلی اینه که اون موقع که میگفتن «اخلاقیات بمون اجازه نمیده به پنتاگون کمک کنیم سلاح بسازه که بعد باش به کشورها تجاوز کنه»، شرکت روی سربالایی رشد قرار داشت. وقتی در بازار در موقعیتی هستی که حتی هیچکار خاصی هم انجام ندی، امواج پول به سمتت سرازیر میشه، خیال سهامدارت راحته، و وقتی میدونی که خیال سهامدارت راحته، میتونی به کارهای جانبی زیادی بپردازی، مثل «نمایش اخلاقمداری در برابر ماشین جنگی ایالات متحده». اما الان گوگل در موقعیتی نیست که لازم نباشه کاری انجام بده. سهامدارانش نگرانند، و چون نگرانند بش فشار میارن کارهای بیشتری انجام بده، و یکی ازون کارهای بیشتر، گرفتن پروژه از دولته. وقتی از افق پیش رو مطمئن نیستی، باید برای جلب نظر سهامدار به هرچیزی چنگ بزنی. اونوقت «یه موتور هوش مصنوعی برای پهپاد میخواید که وانت رو از سواری تشخیص بده و قفل کنه روش؟ ردیفش میکنیم براتون» هم میاد جزء گزینهها.
مشابه این دنده عوض کردن، در سطح اجتماعی هم رخ داده. حالا در سوئد هم داره تردیدهایی شکل میگیره که مجازاتی که برای کسی که به چندین زن تجاوز کرده تعیین کردیم، واقعا متناسب جرمشه؟ تا وقتی سوئد یه جامعه یکدستتر بود، هتل درست کردن برای زندانیان موجهتر به نظر میرسید. حالا که در جامعهشون شهروندانی دارند که معتقدند زن کشتزار مردان است، سوالاتی درباره نظام قانونگذاریشون براشون ایجاد شده.
اما سوال مهمتر اینه: اگه پایبندی به ایدئولوژیت رو تا یه جایی میتونی حفظ کنی، و ازون نقطه به بعد ولش میکنی، میشه گفت ایدئولوژی توعه؟ و اصلا میشه گفت یک ایدئولوژیه؟ اگه با اعدام مخالفی، چون ضدبشریه، تا وقتی که تو کشورت شنیعترین قتلی که رخ میداد قتل یک مرد آزارگر توسط زنش بوده، که به قاتل میتونستی حق بدی بعضا، مخالف بودی؛ و حالا که قاتلهایی پیدا شدهاند که آدمها رو میکشن چون به نظرشون ممکنه ایمان جوانان رو متزلزل کنند، دیگه مخالف نیستی؟ اگه ایدئولوژیت درباره حقوق بشر تا جایی جواب میداد که مجرمان برات آشنا بودند، و حالا که مجرمان غریبه و عجیب غریب شدهاند، دیگه جواب نمیده، درستتر نیست که بگیم اساسا ایدئولوژیای درباره حقوق بشر نداشتی؟
کارکرد «باور» اینه که تحت هر شرایطی ازش افکتی دربیاد که بدون اون، بدست نمیاومد. اینکه در شرایط ایکس، افکت داشته باشه، و در شرایط ایگرگ افکتش خاموش بشه، میتونسته هرچیزی بوده باشه غیر از باور.
دونستن این مهمه. چون هرجا موضوع به باورها ربط پیدا میکرد، میتونه چک کنی «استرس تست»ها رو پاس کرده یا نه. و اگه نکرده بود جدی نگیریش. اون باور که «ماشین جنگی آمریکا جنایتکاره پس ما قید پولی که از همکاری باش بدست میاد رو میزنیم» هنوز استرس تستِ نگرانی سهامدار رو از سر نگذرونده بود. پس نباید جدی گرفته میشد.
مردم عادی هم زیاد از باورهای استرستست پاس نکرده خودشون حرف میزنند، و وقتی دربارهش حرف میزنند خیلی دراماتیک حرف میزنند. اما بیشترشون نباید جدی گرفته بشه.
11
این روزها همه دنبال رد فلگ در دیگران هستند. هم برای روابط عاطفی، هم برای روابط دوستانه، و هم برای روابط کاری. اوائل مفهومی بود در دنباله پندهای کلاسیک ادبیات خودمون، که «دوست خوب کسی است که فلان باشد...»، یا «از پنج کس بپرهیز..». اما بتدریج به یک میم تبدیل شد. و سپس از میم به دنیای واقعی سرایت کرد (چون در دوران ما، کارکرد این ابزار همینه که در حد جوک باقی نمونه و بیاد توی دنیای فیزیکی). حالا رد فلگ به جزییاتی مثل طرز غذا خوردن هم رسیده، یا طرز لباس پوشیدن، و یا حتی دفعات استحمام! تمام توجهات متمرکز شده روی چیزهایی که عادت کردنی هستند. حتی به بدقول بودن یک فرد هم میشه عادت کرد، با اینکه آزاردهندهست. اما معمولا پرفرمنس اون فرد در پرایمتایم نادیده گرفته میشه. پرایمتایم به اون ساعاتی از روز میگن که شبکههای تلویزیونی گل برنامههاشون رو پخش میکنند، مثل ۹ شب. اما اصطلاحا یعنی زمانی که مهمترین اتفاقات رخ میده. ساعت ویژه برای پرستار وقتیه که همراه مریض وحشیبازی درمیاره، و باید تصمیم بگیره حساب اون همراه رو بذاره کف دستش، یا به خاطر مریض نادیده بگیره. ساعت ویژه برای شوهر وقتیه که میفهمه زنش پولی که با زحمت به دست آورده بود رو با حماقت به باد داده، و باید تصمیم بگیره گندهش کنه و بذاره همهچیز زندگیشون رو تحت تأثیر قرار بده، یا به عنوان یه حادثه کوچک از کنارش بگذره. به اینکه در این موقعیتها چه انتخابی انجام میده، نمیشه عادت کرد. به این صفت یک دوست که وقتی بحرانی پیش میاد، به جای اینکه آرامکننده باشه، خودش نیاز به داربست عاطفی داره تا آجر به آجر فرو نریزه، نمیشه عادت کرد.
وقتی به شلوغی مطب جراحان زیبایی اشاره میکنند، میگن توقعات بالا رفته! اما اینکه اینهمه توجه معطوف به شکل بینی شده، یعنی توقعات پایین اومده. این توقعات پایینه که با مقداری پسانداز میشه برآوردهش کرد. توقع بالا اینه که دنبال کاپیتان لحظات طوفانی باشی.
وقتی به شلوغی مطب جراحان زیبایی اشاره میکنند، میگن توقعات بالا رفته! اما اینکه اینهمه توجه معطوف به شکل بینی شده، یعنی توقعات پایین اومده. این توقعات پایینه که با مقداری پسانداز میشه برآوردهش کرد. توقع بالا اینه که دنبال کاپیتان لحظات طوفانی باشی.
21
پنج سال پیش ترامپ این طرح رو داد به فلسطینیها. توی اون طرح نه تنها کرانه باختری به غزه وصل میشد، بلکه یه چیزی هم به مساحت «کشور فلسطین» اضافه میشد. اما قبول نکردن. نه دولت خودگردان قبول کرد، و نه حماس. حالا غزه دو شقه شده، و هر دوشقهش غیرقابل سکونته.
اینکه ترامپ روسوفیله، برای اوکراین خوب نیست، اما تجربه میگه طرحهایی که ارائه میده رو نباید رد کرد، چون فقط پنج سال کافیه تا همهچیز بدتر بشه.
دارند وانمود میکنند ترامپ داره اوکراین رو به روسیه میفروشه. حتی اگه اینطور باشه، گناه بزرگ اروپا در جدی نگرفتن شرارت روسها رو نباید گردن ترامپ انداخت. این اروپا بود که با خیال اینکه همیشه آمریکا میاد همهچیز رو ردیف میکنه، با روسیه گرم گرفت، و تا میتونست با درآمد نفت و گاز چاقش کرد، و با بیاعتنایی به ضرورتهای نظامی، گستاخش کرد.
البته اوکراین این خوششانسی رو داره که مثل فلسطین، تحت سیطره یک جنون مذهبی نیست؛ و همین جلوی خیلی از خسارتهای فاجعهبار رو میگیره.
اینکه ترامپ روسوفیله، برای اوکراین خوب نیست، اما تجربه میگه طرحهایی که ارائه میده رو نباید رد کرد، چون فقط پنج سال کافیه تا همهچیز بدتر بشه.
دارند وانمود میکنند ترامپ داره اوکراین رو به روسیه میفروشه. حتی اگه اینطور باشه، گناه بزرگ اروپا در جدی نگرفتن شرارت روسها رو نباید گردن ترامپ انداخت. این اروپا بود که با خیال اینکه همیشه آمریکا میاد همهچیز رو ردیف میکنه، با روسیه گرم گرفت، و تا میتونست با درآمد نفت و گاز چاقش کرد، و با بیاعتنایی به ضرورتهای نظامی، گستاخش کرد.
البته اوکراین این خوششانسی رو داره که مثل فلسطین، تحت سیطره یک جنون مذهبی نیست؛ و همین جلوی خیلی از خسارتهای فاجعهبار رو میگیره.
19
یکی از اساتید فرموده نظام باید بین بقای خود و بقای مافیاهای اقتصادی یکی رو انتخاب کنه.
این جمله یک آدرس غلطه، چون نظام خود اون مافیاهاست، نه اینکه مافیا در حال کشیدن پای نظام باشه.
اما فرض کنیم این یک آدرس غلط نبود، و واقعا و حقیقتا در یک طرف حکومت رو داشتیم، و در یک طرف مافیایی که سوارش شدهاند. در اون صورت هم، از لحاظ تاریخی دلیلی وجود داره که نظام ناچار به انتخاب بین بقای خودش و بقای مافیا نباشه.
و اون دلیل تاریخی اینه: وقتی یه حکومتی اصلاح رو لفت میده، و لفت میده، تا جایی که همه میگن خانه از پایبست ویران است، و بعد ناگهان تصمیم میگیره اصلاحات انجام بده؛ تیشه به ریشه خودش میزنه! چون وقتی میخواد اصلاحات رو نه به شکل فرهنگ سازمانی، بلکه به شکل یک پروژه و دستوری انجام بده، جوری خودش رو جراحی میکنه که رگهای اصلیش پاره بشن.
دقیقا به همین دلیل که این نظام فشل هیچ تمایل و هیچ انگیزه و هیچ توانایی در اصلاحات نداره، تا الان تونسته به بقای خودش ادامه بده. اگه روزی تصمیم بگیره دیگه یک حکومت مافیایی نباشه، یا در حالتی فرضی، دیگه به مافیا سواری نده؛ دقیقا در همون روز سقوط خواهد کرد. اینکه ادامه این بقا چه عواقبی داره، و عاقبتش مصرف شدن ایران و غیرقابل سکونت شدن این کشوره، جداست از موضوع اینکه چرا بقائش ممکن شده.
معمولا سقوطهایی که به خاطر اصلاحات خود حکومت رخ دادهاند، سقوطهای خام هستند. یعنی چون رگهای خودش رو پاره کرده، زودتر ازینکه مردم بفهمند چی شده، میفته. که سقوط پهلوی از همین نوع بود. خود حکومت افتاد، اما سلطنتطلبی از سر مردم نیفتاد (این از سر مردم نیفتادن فقط به اونهایی که همیشه سلطنتطلب بودهاند خلاصه نمیشه. چون الان حزباللهیهای سابقی هم داریم که سلطنتطلب شدهاند. سلطنتطلبی چنان از سر مردم نیفتاده، که نقطه رجعت ایرانی شده. یعنی هرکس راهش رو گم میکنه، دنبال فانوس سلطنت میگرده!). چون مردم فرصت نکردند دقیقا متوجه بشن که چرا اون ساختار غلط بود. کلا دو راه وجود داره عموم مردم متوجه چیزی بشن. یا از طریق افزایش همگانی سواد و آگاهی. یا از طریق پارگی مقعد در دراز مدت. در جوامعی که اولی بیگانهست، دومی تنها آپشنه. وقتی برای همین آپشن دوم، وقت یا تجربه کافی صرف نشده باشه، سقوط خام رخ میده. در مورد جمهوری اسلامی ولی اینطور نیست. برای آپشن دوم، وقت و تجربه کافی وجود داشته. بنابراین حکومت، به بقای خودش ادامه میده، چون این اشتباه رو نمیکنه که دست به اصلاح بزنه، اما وقتی سقوط کرد خیلی چیزها هم باش سقوط خواهد کرد و خیلی چیزها از سر مردم خواهد افتاد.
این جمله یک آدرس غلطه، چون نظام خود اون مافیاهاست، نه اینکه مافیا در حال کشیدن پای نظام باشه.
اما فرض کنیم این یک آدرس غلط نبود، و واقعا و حقیقتا در یک طرف حکومت رو داشتیم، و در یک طرف مافیایی که سوارش شدهاند. در اون صورت هم، از لحاظ تاریخی دلیلی وجود داره که نظام ناچار به انتخاب بین بقای خودش و بقای مافیا نباشه.
و اون دلیل تاریخی اینه: وقتی یه حکومتی اصلاح رو لفت میده، و لفت میده، تا جایی که همه میگن خانه از پایبست ویران است، و بعد ناگهان تصمیم میگیره اصلاحات انجام بده؛ تیشه به ریشه خودش میزنه! چون وقتی میخواد اصلاحات رو نه به شکل فرهنگ سازمانی، بلکه به شکل یک پروژه و دستوری انجام بده، جوری خودش رو جراحی میکنه که رگهای اصلیش پاره بشن.
دقیقا به همین دلیل که این نظام فشل هیچ تمایل و هیچ انگیزه و هیچ توانایی در اصلاحات نداره، تا الان تونسته به بقای خودش ادامه بده. اگه روزی تصمیم بگیره دیگه یک حکومت مافیایی نباشه، یا در حالتی فرضی، دیگه به مافیا سواری نده؛ دقیقا در همون روز سقوط خواهد کرد. اینکه ادامه این بقا چه عواقبی داره، و عاقبتش مصرف شدن ایران و غیرقابل سکونت شدن این کشوره، جداست از موضوع اینکه چرا بقائش ممکن شده.
معمولا سقوطهایی که به خاطر اصلاحات خود حکومت رخ دادهاند، سقوطهای خام هستند. یعنی چون رگهای خودش رو پاره کرده، زودتر ازینکه مردم بفهمند چی شده، میفته. که سقوط پهلوی از همین نوع بود. خود حکومت افتاد، اما سلطنتطلبی از سر مردم نیفتاد (این از سر مردم نیفتادن فقط به اونهایی که همیشه سلطنتطلب بودهاند خلاصه نمیشه. چون الان حزباللهیهای سابقی هم داریم که سلطنتطلب شدهاند. سلطنتطلبی چنان از سر مردم نیفتاده، که نقطه رجعت ایرانی شده. یعنی هرکس راهش رو گم میکنه، دنبال فانوس سلطنت میگرده!). چون مردم فرصت نکردند دقیقا متوجه بشن که چرا اون ساختار غلط بود. کلا دو راه وجود داره عموم مردم متوجه چیزی بشن. یا از طریق افزایش همگانی سواد و آگاهی. یا از طریق پارگی مقعد در دراز مدت. در جوامعی که اولی بیگانهست، دومی تنها آپشنه. وقتی برای همین آپشن دوم، وقت یا تجربه کافی صرف نشده باشه، سقوط خام رخ میده. در مورد جمهوری اسلامی ولی اینطور نیست. برای آپشن دوم، وقت و تجربه کافی وجود داشته. بنابراین حکومت، به بقای خودش ادامه میده، چون این اشتباه رو نمیکنه که دست به اصلاح بزنه، اما وقتی سقوط کرد خیلی چیزها هم باش سقوط خواهد کرد و خیلی چیزها از سر مردم خواهد افتاد.
80
انسان معمولا مشکلی با فلاکت ثابت نداره. اگه یه بچه رو تو زندان بدنیا بیاری و همونجا بزرگش کنی، هیچوقت شکایت نمیکنه که چرا زندگیمون اینجوریه. انسان با فلاکت نوساندار مشکل داره. یعنی فلاکتی که کم و زیاد میشه. نیاز نیست خوشی و رفاه رو تجربه کنه، تا فلاکت براش غیرقابل تحمل بشه. کافیه حالت سینوسی بگیره. چون حالت سینوسی «حالت آرامتر» رو بش معرفی میکنه. حالت آرامتر فلاکت مطلق، باز هم در حیطه فلاکته، اما نقطه اوجش نیست. بنابراین همواره دنبال این خواهد بود که برگرده. به نقطهای که مبهمه، ولی آرامتره. و انسان از برگشتطلبی مدام خودش آزرده و خسته میشه.
این رو اگر ضربدر هشتاد میلیون کنیم، جامعهای بدست میاد که ازینکه انقدر میخواد برگرده خسته شده. هرج و مرج حاکمیت مافیایی، که هیچوقت برنامه نداشت، و عرضهی اجرای برنامه هم نداشت، باعث شد فلاکت تحمیلی چهل و اندی سال گذشته، نوسانهایی داشته باشه. کسی به زبون نمیاره که «دلم میخواد دوباره بردهای باشم که شلاق نمیخورد». ولی یه توافق جمعی مخفی بین همه دربارهش ایجاد شده. برای حفظ دکور، میگن ما آزادی، عدالت و رفاه، و عزت نفس میخواهیم. اما منظورشون اینه که برده باشن، ولی دیگه شلاق نباشه. و چون راه برگشت مسدوده، خسته و ملولند. از برده بودن خسته نیستند. ازینکه یک جور دیگه از برده بودن هم ازشون سلب شده خستهاند.
برای همین تصویر مردی که با شونههای افتاده جلوی قطار مترو نشسته تا زیرش بگیره رو برای جنبشی ادامهدار لازم میبینم، چون جنبشهای مردمی همیشه نیاز به حرکات آیکونیک خودجوش دارند؛ اما همزمان گولش رو هم نمیخورم.
این رو اگر ضربدر هشتاد میلیون کنیم، جامعهای بدست میاد که ازینکه انقدر میخواد برگرده خسته شده. هرج و مرج حاکمیت مافیایی، که هیچوقت برنامه نداشت، و عرضهی اجرای برنامه هم نداشت، باعث شد فلاکت تحمیلی چهل و اندی سال گذشته، نوسانهایی داشته باشه. کسی به زبون نمیاره که «دلم میخواد دوباره بردهای باشم که شلاق نمیخورد». ولی یه توافق جمعی مخفی بین همه دربارهش ایجاد شده. برای حفظ دکور، میگن ما آزادی، عدالت و رفاه، و عزت نفس میخواهیم. اما منظورشون اینه که برده باشن، ولی دیگه شلاق نباشه. و چون راه برگشت مسدوده، خسته و ملولند. از برده بودن خسته نیستند. ازینکه یک جور دیگه از برده بودن هم ازشون سلب شده خستهاند.
برای همین تصویر مردی که با شونههای افتاده جلوی قطار مترو نشسته تا زیرش بگیره رو برای جنبشی ادامهدار لازم میبینم، چون جنبشهای مردمی همیشه نیاز به حرکات آیکونیک خودجوش دارند؛ اما همزمان گولش رو هم نمیخورم.
25
Anarchonomy
مادر بچهای که در حادثه سقوط هواپیما کشته شد چندبار با خودش فکر کرد که برنده شدهاند و چندبار فکر کرد که باختهاند؟ وقتی بچهدار شد فکر کرد برنده شده، و وقتی همون بچه به یک بیماری سخت مبتلا شد فکر کرد باخته، و وقتی یه نیکوکار پیدا شد که هزینه درمانش در آمریکا…
خانواده بچهای که جونش رو به خاطر لپتاپش از دست داده، سر خاکش نعرهزنان میزنند روی سر خودشون، و بنا به قومیت ممکنه لباس خودشون رو هم پاره کنند. اما ترجیح میدادند بمیره تا اینکه زنده بمونه و لپتاپش رفته باشه.
تلاش برای نباختن، در برابر سارق مسلح، غریزی نیست، اکتسابیه. اون چیزی که غریزیه، پذیرفتن باختن و زنده ماندنه. و این اکتساب تو خونه جریان داشته. تو خونهای که نباختن خیلی مهمتر از زنده بودن بوده، بچهها طوری تربیت میشن که ترجیحات حیاتی غریزی رو هم دور بزنند. بنابراین درسته که خانواده مدعیاند که جگرشون سوخته، و حتما سوخته، اما این چیزیه که توی تنور خودشون کباب شده.
و ادامه خواهد داشت. چون زیاد فکر کردن به برندگی و بازندگی نسل به نسل منتقل میشه و خیلی نادره مواردی که این زنجیره پاره بشه.
تلاش برای نباختن، در برابر سارق مسلح، غریزی نیست، اکتسابیه. اون چیزی که غریزیه، پذیرفتن باختن و زنده ماندنه. و این اکتساب تو خونه جریان داشته. تو خونهای که نباختن خیلی مهمتر از زنده بودن بوده، بچهها طوری تربیت میشن که ترجیحات حیاتی غریزی رو هم دور بزنند. بنابراین درسته که خانواده مدعیاند که جگرشون سوخته، و حتما سوخته، اما این چیزیه که توی تنور خودشون کباب شده.
و ادامه خواهد داشت. چون زیاد فکر کردن به برندگی و بازندگی نسل به نسل منتقل میشه و خیلی نادره مواردی که این زنجیره پاره بشه.
17
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این فقط فقر مالی نیست که برای «مردان زحمتکش» دیسک کمر، و آسیب زانو و آرتروز گردن ایجاد میکنه. وسیلههای مکانیکی ساده که زحمت رو تا یک دهم کاهش بدن، گرون نیستند. این فرهنگی که میگه «طبیعیه مرد زود فرسوده بشه»ست که مردها رو زود فرسوده میکنه.
21
در سی سال گذشته درصد آمریکاییهایی که رفیق فابریک «ندارند» افزایش پیدا کرده. اما وضع اونهایی که دانشگاه نرفتهاند بدتره. طوری که سی سال پیش نیمی از اونها شش تا رفیق داشتند، اما الان فقط هفده درصدشون شش تا رفیق دارند.
که یعنی کسانی که از مدرسه مستقیم میرن سراغ کار، دارند به آدمهای ایزولهتری تبدیل میشن. و همین روی نظرات سیاسیشون هم اثر میذاره. و این یعنی دانشگاه داره ناخواسته یک گپ اجتماعی ایجاد میکنه بین خروجی خودش و بقیه مردم. این گپ قبلا در حیطه سواد و روشنفکری بوده، اما الان وارد حیطه روان هم شده (ازونجایی که کسانی که دوستان و تعاملات بیشتری دارند روان سالمتری دارند). بنابراین دوقطبیهای جدید دیگه صرفا بین روشنفکر و سنتگرا نیست. بلکه بین اوناییه که حالشون بهتره، و اونایی که حالشون زیاد خوب نیست.
که یعنی کسانی که از مدرسه مستقیم میرن سراغ کار، دارند به آدمهای ایزولهتری تبدیل میشن. و همین روی نظرات سیاسیشون هم اثر میذاره. و این یعنی دانشگاه داره ناخواسته یک گپ اجتماعی ایجاد میکنه بین خروجی خودش و بقیه مردم. این گپ قبلا در حیطه سواد و روشنفکری بوده، اما الان وارد حیطه روان هم شده (ازونجایی که کسانی که دوستان و تعاملات بیشتری دارند روان سالمتری دارند). بنابراین دوقطبیهای جدید دیگه صرفا بین روشنفکر و سنتگرا نیست. بلکه بین اوناییه که حالشون بهتره، و اونایی که حالشون زیاد خوب نیست.
13
زلنسکی آمار تلفات کشورش رو اعلام کرد. ۳۸۰ هزار زخمی و ۴۶ هزار کشته.
بعد از سه سال کشتار توسط یک قدرت هستهای وحشی که هیچ خط قرمزی نداره، ۴۶ هزار کشته. یعنی یک پنجم! کشتههای جنگ ایران و عراق.
این رو همیشه در ذهن داشته باشید وقتی کسی رو دیدید که به خمینی احترام میذاشت.
بعد از سه سال کشتار توسط یک قدرت هستهای وحشی که هیچ خط قرمزی نداره، ۴۶ هزار کشته. یعنی یک پنجم! کشتههای جنگ ایران و عراق.
این رو همیشه در ذهن داشته باشید وقتی کسی رو دیدید که به خمینی احترام میذاشت.
17
غیر از تعداد اندکی از افراد جامعه که نیاز به بستری و درمان با دارو دارند، بقیه روی رفتارشون کنترل دارند. یعنی میتونند تصمیم بگیرند که مثل خر واکنش نشون بدن یا انسان. حتی اگه یک فرد کاملا بیگناه رو بگیرن و بندازن تو چاه، میتونه انتخاب کنه که ازون پایین فقط نعره هیستریک بزنه، یا سعی کنه ببینه میتونه از دیواره چاه بگیره بیاد بیرون یا نه. به همین ترتیب تصمیم اینکه برف جلوی خونه یا مغازهت رو، که چون تو سمت سایه خیابونه حالا حالاها آب نمیشه، و سپس یخ میزنه، رو تمیز کنی یا نه، در کنترل خودته. اگه تمیز نشده و همینطور مونده و یخ بسته و تردد مردم رو دچار مشکل کرده، یعنی مشکل دقیقا تویی. نه حکومت، نه بقیه، و نه زمانه. اما اینکه چرا انتخابت اینه که تمیز نکنی، به این مربوطه که پدر و مادرت کار درست رو فقط بت امر میکردند، توضیحش نمیدادند. چون خودشون هم درست و غلط رو تشخیص نمیدادند، و فقط خود امر کردن رو از نسل قبلشون یاد گرفته بودند. و وقتی دستور متوقف شد، چون یا پیر شدند یا مردند، تبعیت تو هم متوقف شد. دقیقا مشکل تویی چون به خودی خود کار درست رو تشخیص نمیدی، یا انتخاب نمیکنی.
اما با وجود همه این ناتوانیها در تشخیص یک چیز رو خوب بلدی. و اون گداییِ درک شدنه!
برای اونایی که انتخاب خودشون کارهای درست نیست، یه وضعیت آشوب و قهقرایی، خیلی هم بد نیست. چون میشه همهچیز رو گردن عوامل بیرونی انداخت. با همسرشون بدرفتاری میکنند، و میگن تقصیر بیکاریه. از همدیگه کلاهبرداری میکنند و میگن تقصیر تورمه. مسئولیت هیچچیز رو نمیپذیرند و میگن تقصیر حکومته. و بعد که همه این کارها رو کردند توقعشون اینه که گفته بشه «با وضعیت حاکم بر کشور، باید به مردم حق داد».
و چه وضعی ایدهآلتر ازین؟ که هم بتونی کارهای درست رو انتخاب نکنی، و هم درک بشی!
اما با وجود همه این ناتوانیها در تشخیص یک چیز رو خوب بلدی. و اون گداییِ درک شدنه!
برای اونایی که انتخاب خودشون کارهای درست نیست، یه وضعیت آشوب و قهقرایی، خیلی هم بد نیست. چون میشه همهچیز رو گردن عوامل بیرونی انداخت. با همسرشون بدرفتاری میکنند، و میگن تقصیر بیکاریه. از همدیگه کلاهبرداری میکنند و میگن تقصیر تورمه. مسئولیت هیچچیز رو نمیپذیرند و میگن تقصیر حکومته. و بعد که همه این کارها رو کردند توقعشون اینه که گفته بشه «با وضعیت حاکم بر کشور، باید به مردم حق داد».
و چه وضعی ایدهآلتر ازین؟ که هم بتونی کارهای درست رو انتخاب نکنی، و هم درک بشی!
100
Anarchonomy
در سی سال گذشته درصد آمریکاییهایی که رفیق فابریک «ندارند» افزایش پیدا کرده. اما وضع اونهایی که دانشگاه نرفتهاند بدتره. طوری که سی سال پیش نیمی از اونها شش تا رفیق داشتند، اما الان فقط هفده درصدشون شش تا رفیق دارند. که یعنی کسانی که از مدرسه مستقیم میرن…
اهمیتی به اعتبار کلامم نمیدم. مینویسم، پست میکنم، و میگذرم. اگه بدردت خورد تو ذهنت نگه میداری، اگه نخورد نادیده میگیری. به همین سادگی. اعتبار کلام واسه جانوران آکادمیکه، که شغلشون وابسته به اینه که چه امتیازی از دیگران بگیرند. من قرار نیست امتیازی از کسی بگیرم
I just don't care.
اما در مورد تیپ آدمهایی مثل من یه چیزی تو رختکن میتونم بت بگم: «ما حتی اگه غلط هم بگیم بهتره بگیم و بهتره بشنوید». حالا اینو کِی و چجوری متوجه خواهی شد بعدا، ایدهای ندارم.
I just don't care.
اما در مورد تیپ آدمهایی مثل من یه چیزی تو رختکن میتونم بت بگم: «ما حتی اگه غلط هم بگیم بهتره بگیم و بهتره بشنوید». حالا اینو کِی و چجوری متوجه خواهی شد بعدا، ایدهای ندارم.
38