«اسراییل یک رژیم آپارتاید و مذهبی مثل جمهوری اسلامی است»، تا جایی که مجبوره تروریستهایی که آدم کشتهاند، و شهروندان غیرنظامی رو هم کشتهاند، آزاد کنه، تا تروریستهای فلسطینی زنها و کودکانی که گروگان گرفتهاند رو آزاد کنند، چون انقدر آپارتاید و مذهبی است حتی تروریستها را هم اعدام نمیکند، که بعد خیالش راحت باشد بعدا گروگانگیرها تقاضای مبادله آنها را نخواهند داشت.
چپها درباره اسراییل افسانههای زیادی بافتهاند، اما اجازه نمیدن از افسانههای خودشون خوشمون بیاد. اجازه نمیدن بگیم کاش ما هم یک رژیم آپارتاید مذهبی اینجوری داشتیم، که برای اینکه دست به اعدام نزنه خودش رو درگیر هزار و یک دردسر میکنه.
چپها درباره اسراییل افسانههای زیادی بافتهاند، اما اجازه نمیدن از افسانههای خودشون خوشمون بیاد. اجازه نمیدن بگیم کاش ما هم یک رژیم آپارتاید مذهبی اینجوری داشتیم، که برای اینکه دست به اعدام نزنه خودش رو درگیر هزار و یک دردسر میکنه.
152
یک عمر در هر تصمیمی تنها چیزی که در نظر نمیگیرند ملاحظات توحیدیه، که فقط یکی هست و فقط باید ازون ترسید، اما موقع تقسیم ارث میگن پسر باید دو برابر دختر بگیره، چون شرعیش اینجوریه! یک عمر برای پوشش زنشون تکلیف تعیین میکنند و میگن غیرت دینی داریم، اما ازینکه علی کف دست برادر خودش که رانت میخواست، داغ گذاشت، اصلا نتیجه نمیگیرند که بابت استفاده از رانت در تمام عمرشون باید داغ ببینند (اینکه هیچوقت امام شیعه زن بیحجاب رو مجازات نکرد، ولی برادر خودش رو قبل ازینکه کاری کنه و فقط برای اینکه حرف زیادهخواهی رو زده، مجازات کرد، باعث نمیشه پی ببرند که مجموعهای از مسخرگیها رو بهم چسباندهاند و اسمش رو گذاشتن مذهب، و گرنه کوچکترین اعتقادی به مبانی ندارند). یک عمر به هر بهانه برای هم دعا میکنند که عاقبت به خیر بشن، اما خدا رو شکر میکنند جای کسی نبودهاند که برای ایستادن در برابر اشرار زیر شکنجه جان داده.
همینها، بدون اینکه تا الان برای شرافت خرجی کرده باشند، یادآوری میکنند که ترور کار شرافتمندانهای نیست!
کاش میدونستند که قرار نیست کسی به خطبه اخلاقیشون اهمیتی بده.
همینها، بدون اینکه تا الان برای شرافت خرجی کرده باشند، یادآوری میکنند که ترور کار شرافتمندانهای نیست!
کاش میدونستند که قرار نیست کسی به خطبه اخلاقیشون اهمیتی بده.
40
برای هرکسی پیش اومده که جلوی ویترین یک مغازه با خودش درباره خریدن یا نخریدن یک چیز بحث کنه، و اون قسمت مغزش که میگه بخر، برنده شده باشه؛ اما درست موقع باز کردن در مغازه منصرف بشه و بیاد بیرون. تو اون لحظه به سمت برنده مغزش گفته «اگه نکنم چی؟».
این
What if I don't?
رو خیلی جاها استفاده می کنند. مثل وقتی که رژیم میگیرند و مغزشون میگه اگه این شیرینی رو بخوری همه زحمات چندماهه هدر میره، پس رژیم رو حفظ کن. اما در جواب بش میگن اگه نکنم چی؟ این سوال خاموشکنندهایه. مثل یه کلید که کل یک پالایشگاه و همه هزاران چراغش رو که در بیابان از کیلومترها دورتر دیده میشه، خاموش کنه. چون صدای مغز رو میخوابونه. اما این جای درست استفاده ازش نیست. چون اگه جنس درست رو موقع خرید انتخاب نکنی، ضرر میکنی. و اگه رژیمت رو رعایت نکنی، بدنت ممکنه آسیب ببینه. این تصمیمات در فضای فیزیکی یه افکتی دارند.
و مردم معمولا از جای درستش استفاده نمیکنند. جای درستش موقعیتهاییه که خوابوندن صدای مغز افکتی اون بیرون نخواهد داشت. مثل وقتی که مغزت میگه «به پدرت که یکساله که فوت شده و دیگه نیست فکر کن و یکم به خاطرش گریه کن». اینجا اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که بت میگه «از رفیقت حس بدی بگیر و این حس بد رو روی حس بد قبلی انباشت کن». اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که میگه «به احتمال اینکه اگه تصمیمی که قبلا گرفتی رو یه جور دیگه میگرفتی و زندگیت بهتر میشد فکر کن، و نتیجه بگیر که مثل مسافری هستی که از قطار زندگی خوب بیرون افتاده». اینجا اگه بگی «اگه نکنم چی؟»، هیچ جوابی نداره بت بده. مغزت نمیتونه بگه اگه بش فکر نکنی اتفاق ایکس خواهد افتاد. چون هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. و اگه مجموعهای ازین «اگه نکنم چی؟»هارو تحویلش بدید، حتی در کوتاه مدت به یک آدم متفاوت تبدیل خواهید شد.
اون چیزی که تو جمجمه شماست یه ماشین وحشتناکه. ولی باید بش نشون بدید رئیس کیه.
این
What if I don't?
رو خیلی جاها استفاده می کنند. مثل وقتی که رژیم میگیرند و مغزشون میگه اگه این شیرینی رو بخوری همه زحمات چندماهه هدر میره، پس رژیم رو حفظ کن. اما در جواب بش میگن اگه نکنم چی؟ این سوال خاموشکنندهایه. مثل یه کلید که کل یک پالایشگاه و همه هزاران چراغش رو که در بیابان از کیلومترها دورتر دیده میشه، خاموش کنه. چون صدای مغز رو میخوابونه. اما این جای درست استفاده ازش نیست. چون اگه جنس درست رو موقع خرید انتخاب نکنی، ضرر میکنی. و اگه رژیمت رو رعایت نکنی، بدنت ممکنه آسیب ببینه. این تصمیمات در فضای فیزیکی یه افکتی دارند.
و مردم معمولا از جای درستش استفاده نمیکنند. جای درستش موقعیتهاییه که خوابوندن صدای مغز افکتی اون بیرون نخواهد داشت. مثل وقتی که مغزت میگه «به پدرت که یکساله که فوت شده و دیگه نیست فکر کن و یکم به خاطرش گریه کن». اینجا اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که بت میگه «از رفیقت حس بدی بگیر و این حس بد رو روی حس بد قبلی انباشت کن». اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که میگه «به احتمال اینکه اگه تصمیمی که قبلا گرفتی رو یه جور دیگه میگرفتی و زندگیت بهتر میشد فکر کن، و نتیجه بگیر که مثل مسافری هستی که از قطار زندگی خوب بیرون افتاده». اینجا اگه بگی «اگه نکنم چی؟»، هیچ جوابی نداره بت بده. مغزت نمیتونه بگه اگه بش فکر نکنی اتفاق ایکس خواهد افتاد. چون هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. و اگه مجموعهای ازین «اگه نکنم چی؟»هارو تحویلش بدید، حتی در کوتاه مدت به یک آدم متفاوت تبدیل خواهید شد.
اون چیزی که تو جمجمه شماست یه ماشین وحشتناکه. ولی باید بش نشون بدید رئیس کیه.
50
فکر کن اصلا نمیدونی چین چیست و آمریکا چیست. فقط میدونی یکیشون از ۵ درصد شده ۲۵ درصد، ولی اون یکی فقیر نشده که هیچ، ثروتمندتر هم شده. چه نتیجهای میگیری؟ خیلی سادهست و اطلاعات اقتصادی هم نمیخواد: قاعدتا باید بفهمی شیر یکی غیر ازین دوتا باید دوشیده شده باشه. هرکی غیر ازین دوتا (در داخل رتوریک شاخ و شیر این نتیجه رو باید گرفت تازه. و گرنه در اقتصاد آزاد که همه برندهاند و شیردوشی وجود نداره).
پس چرا باید این جمله مضحک رو بسازی؟
چون یک انقلابی هستی، انقلاب کودکانی که فکر میکردند با پای برهنه و بدون سواد و بدون پول میتونند پوزه ابرقدرتها رو به خاک بمالند. اما انقلابت ریده، و تخم نداری که بگی ریده. بنابراین سعی میکنی وعدههای انقلابی که ریده رو بندازی برای چند دهه بعد. بنابراین از حقه داستان کدو قلقلهزن استفاده میکنی و میگی: بذارید چاق بشیم، چله بشیم، بعد اونوقت با آقا گرگه روبرو بشیم و آرزوی شهدا را براورده کنیم!
پس چرا باید این جمله مضحک رو بسازی؟
چون یک انقلابی هستی، انقلاب کودکانی که فکر میکردند با پای برهنه و بدون سواد و بدون پول میتونند پوزه ابرقدرتها رو به خاک بمالند. اما انقلابت ریده، و تخم نداری که بگی ریده. بنابراین سعی میکنی وعدههای انقلابی که ریده رو بندازی برای چند دهه بعد. بنابراین از حقه داستان کدو قلقلهزن استفاده میکنی و میگی: بذارید چاق بشیم، چله بشیم، بعد اونوقت با آقا گرگه روبرو بشیم و آرزوی شهدا را براورده کنیم!
90
حال میلیاردرهای آمریکایی خوب نیست. با اینکه ابزار جادویی والاستریت باعث شده ثروتشون به عددهایی برسه که برای ذهن انسان قابل هضم نیست. یکیشون هر هفته یک بحران میانسالی رو تجربه میکنه. اون یکی میخواد رییسجمهور کل سیاره زمین بشه، در حالی که از بیشتر ساکنینش عصبانیه. اون یکی تقلا میکنه شبیه کابویها باشه، چون از زنها زخم خورده.
اما علتش اون کلیشه «پول خوشبختی نمیاره»، نیست. چون میاره. اما حالت نمیتونه خوب باشه اگه تنها چیزی که داری خوشبختیه. چیز دیگهای لازمه که بشه خوشبختی رو به حال خوب تبدیل کرد، و اون تواضعه. کسی که تو زندگیش تواضع رو تمرین نکرده، و به خودش فرصت تمرین کردنش هم نداده، حتی وقتی در خوشبختی کامله، کارهایی میکنه که آدمی که حالش خوبه انجام نمیده. آدم خوشبختی که روی کوهی از پول نشسته اما به یکی پول میده تا توی یک بازی کامپیوتری به جای اون بازی کنه، تا به نظر برسه غیر از پولدار بودن یه گیمر خوب هم است، حالش خوب نیست. تواضع درباره خم شدن جلوی دیگران به سبک ژاپنیها نیست. درباره خم شدن جلوی واقعیتهای دنیاست. یکی ازون واقعیتها اینه که «تو فقط توی بعضی چیزها خوبی. در بقیه چیزها، تقریبا همه از تو بهترند». چون دنیا همیشه اینجوری کار میکنه که مجموعهای از آدمهای درب و داغون، که هر کدوم فقط تو یه چیزی خوبند، بتونند کارهایی انجام بدن که از پس یک نفر برنمیاد. و این برنامهریزی خدایی که میخواسته همهچیز رو ناقص دربیاره، نیست. بلکه طبیعت دنیاییه که توش خدا بودن غیرممکنه. تواضع درباره اینه که یادت نره درب و داغونی. کسی که مجهز به این نوع از تواضع شد، با حداقل بودجه هم حالش خوب خواهد بود.
اما علتش اون کلیشه «پول خوشبختی نمیاره»، نیست. چون میاره. اما حالت نمیتونه خوب باشه اگه تنها چیزی که داری خوشبختیه. چیز دیگهای لازمه که بشه خوشبختی رو به حال خوب تبدیل کرد، و اون تواضعه. کسی که تو زندگیش تواضع رو تمرین نکرده، و به خودش فرصت تمرین کردنش هم نداده، حتی وقتی در خوشبختی کامله، کارهایی میکنه که آدمی که حالش خوبه انجام نمیده. آدم خوشبختی که روی کوهی از پول نشسته اما به یکی پول میده تا توی یک بازی کامپیوتری به جای اون بازی کنه، تا به نظر برسه غیر از پولدار بودن یه گیمر خوب هم است، حالش خوب نیست. تواضع درباره خم شدن جلوی دیگران به سبک ژاپنیها نیست. درباره خم شدن جلوی واقعیتهای دنیاست. یکی ازون واقعیتها اینه که «تو فقط توی بعضی چیزها خوبی. در بقیه چیزها، تقریبا همه از تو بهترند». چون دنیا همیشه اینجوری کار میکنه که مجموعهای از آدمهای درب و داغون، که هر کدوم فقط تو یه چیزی خوبند، بتونند کارهایی انجام بدن که از پس یک نفر برنمیاد. و این برنامهریزی خدایی که میخواسته همهچیز رو ناقص دربیاره، نیست. بلکه طبیعت دنیاییه که توش خدا بودن غیرممکنه. تواضع درباره اینه که یادت نره درب و داغونی. کسی که مجهز به این نوع از تواضع شد، با حداقل بودجه هم حالش خوب خواهد بود.
55
حرفهای براندازانه دیگه داره توسط روسای شرکتها و کارخانهدارها زده میشه. هرروز کلیپی از یک جلسه بین «فعالان صنعت» و مسئولان، پخش میشه که در اون یه آقای احتمالا مولتی میلیاردری داره میگه تایتانیک داره غرق میشه آقایون، سیاستها اشتباه بودهاند، حداقل اعتراف کنید! چون حتی امتیازات بازار ایران، مثل سوخت مفت و کارگر مفت که تقریبا هیچ حق و حقوقی نداره، هم دیگه نمیتونه سرپا نگهشون داره. چون اون سوخت مفت دیگه خیلی هم مفت نیست، و راحت هم گیر نمیاد، و اون کارگر مفت هم دیگه راحت نمیمونه سر کار، وقتی حقوقی که میگیره کفاف رفت آمدش هم نمیده.
ایران خیلی وقته که صنعت نداره، و چیزی که بود یک پانتومیم صنعت بود، یعنی یه عده یه اداهایی درمیآوردن و تو باید حدس میزدی اسمش تولیده! حالا اجرای همین پانتومیم هم به بنبست خورده. و این چیز عجیب و غیرقابل انتظاری نیست، حداقل برای اونهایی که کور نبودهاند.
اما اینکه حرفهای مخالف رو مولتی میلیاردرها بزنند، زیاد جالب نیست. چون اینها دغدغه سیاسی ندارند. حتی با وجود اینکه به خودشون هم ثابت شد «من سیاسی نیستم» کار نمیکنه، چون اگه سیاسی هم نباشی سیاست باعث میشه گازوییل گیرت نیاد. دغدغه اینها صرفا فروختن آبجو روی عرشه تایتانیکه، و حالا که کج شده داره از لیوانها میریزه بیرون و کاسبیشون رو بهم ریخته؛ و اگه کجتر ازین بشه لیوانها هم از سینی میفتن و میشکنن و بازی تمومه. مولتی میلیاردری که دغدغه سیاسی نداره، مخصوصا به پشتوانه پولی که داره، با اولین قایق نجات میپره بیرون. محدود شدن حرفهای معترضانه به این تیپ از افراد، این عارضه رو داره که موضوع حق و حقوق به حاشیه میره.
دغدغه سیاسی، یعنی درک همین که مشکل از سیاستها نیست. مشکل حق و حقوقه. جایی که کسی جرئت تجاوز از مرزهای خودش رو نداره، اگه سیاستها هم غلط باشه میشه یه جوری باش زندگی کرد. ولی جایی که همه متجاوز به حقوق همدیگه هستند، بهترین سیاستهای اجرایی هم کار نخواهند کرد. برای همینه که موضوعات فرهنگی و عقیدتی، همچنان مهمتر از موضوعات معیشتی هستند. چون اگه نتونی به حاکم بگی «تو حق نداری بم بگی چجوری زندگی کنم»، قطعا نمیتونی بش بگی «تو حق تعیین قیمت نداری» یا «تو حق ممنوع کردن واردات فلان چیز رو نداری». این تجاوزگری که در اقتصاد انجام میده، قبلا در موضوعات غیراقتصادی انجام داده بود، و ازونجا شروع کرد. و به متجاوز نمیتونی بگی حالا فعلا یکم زاویه عرشه رو درست کن تا ببینیم چی میشه. چون این متجاوز که اهمیت نمیده چه بلایی سر سرمایهت و سالها زحمتی که برای بنگاه اقتصادیت کشیدی بیاد، قبلا ازت دیده که بارها تجاوزش به بقیه ابعاد زندگیت رو دیدی و اهمیت ندادی.
جلوی صدای کسی رو نباید گرفت. و نمیشه هم گرفت، چون کج شدن عرشه جیغ و ناله زیادی ایجاد میکنه. اما تا همه حرفها حول محور «حقوق» نباشه، هیچ شانسی برای نجات وجود نداره.
ایران خیلی وقته که صنعت نداره، و چیزی که بود یک پانتومیم صنعت بود، یعنی یه عده یه اداهایی درمیآوردن و تو باید حدس میزدی اسمش تولیده! حالا اجرای همین پانتومیم هم به بنبست خورده. و این چیز عجیب و غیرقابل انتظاری نیست، حداقل برای اونهایی که کور نبودهاند.
اما اینکه حرفهای مخالف رو مولتی میلیاردرها بزنند، زیاد جالب نیست. چون اینها دغدغه سیاسی ندارند. حتی با وجود اینکه به خودشون هم ثابت شد «من سیاسی نیستم» کار نمیکنه، چون اگه سیاسی هم نباشی سیاست باعث میشه گازوییل گیرت نیاد. دغدغه اینها صرفا فروختن آبجو روی عرشه تایتانیکه، و حالا که کج شده داره از لیوانها میریزه بیرون و کاسبیشون رو بهم ریخته؛ و اگه کجتر ازین بشه لیوانها هم از سینی میفتن و میشکنن و بازی تمومه. مولتی میلیاردری که دغدغه سیاسی نداره، مخصوصا به پشتوانه پولی که داره، با اولین قایق نجات میپره بیرون. محدود شدن حرفهای معترضانه به این تیپ از افراد، این عارضه رو داره که موضوع حق و حقوق به حاشیه میره.
دغدغه سیاسی، یعنی درک همین که مشکل از سیاستها نیست. مشکل حق و حقوقه. جایی که کسی جرئت تجاوز از مرزهای خودش رو نداره، اگه سیاستها هم غلط باشه میشه یه جوری باش زندگی کرد. ولی جایی که همه متجاوز به حقوق همدیگه هستند، بهترین سیاستهای اجرایی هم کار نخواهند کرد. برای همینه که موضوعات فرهنگی و عقیدتی، همچنان مهمتر از موضوعات معیشتی هستند. چون اگه نتونی به حاکم بگی «تو حق نداری بم بگی چجوری زندگی کنم»، قطعا نمیتونی بش بگی «تو حق تعیین قیمت نداری» یا «تو حق ممنوع کردن واردات فلان چیز رو نداری». این تجاوزگری که در اقتصاد انجام میده، قبلا در موضوعات غیراقتصادی انجام داده بود، و ازونجا شروع کرد. و به متجاوز نمیتونی بگی حالا فعلا یکم زاویه عرشه رو درست کن تا ببینیم چی میشه. چون این متجاوز که اهمیت نمیده چه بلایی سر سرمایهت و سالها زحمتی که برای بنگاه اقتصادیت کشیدی بیاد، قبلا ازت دیده که بارها تجاوزش به بقیه ابعاد زندگیت رو دیدی و اهمیت ندادی.
جلوی صدای کسی رو نباید گرفت. و نمیشه هم گرفت، چون کج شدن عرشه جیغ و ناله زیادی ایجاد میکنه. اما تا همه حرفها حول محور «حقوق» نباشه، هیچ شانسی برای نجات وجود نداره.
84
شبیه چیزی که در ایران با عنوان «خرید تضمینی گندم» داریم، در چین در مورد دارو دارند. یعنی دولت یه سری از داروهای پرمصرف (حدود ۴۰۰ قلم) رو از تولیدکنندگان داخلی میخره و انبار میکنه و بتدریج و با قیمت پایین توزیع میکنه. البته توزیعش خیلی هم عیارانه نیست، دکترها و مراکز درمانی رو مجبور میکنند درصدی از تجویزها و مصارفشون ازین داروهای دولتی باشه. حالا بعد از چند سال از اجرای برنامه همون مسئلهای براشون پیش اومده که تو ایران پیش اومده: داروی داخلی همزمان که ماده موثره کمتری داره، عوارض بیشتری هم داره! و ازون بدتر اینکه یکنواختی نداره، و دارویی که قرار بوده ضدانعقاد خون باشه، در یک دوز به اندازه کافی خون رو شل میکنه اما در دوز بعدی نمیکنه، و این یعنی INR فرد هی بالا پایین میشه، که خطرناکه. حالا چندصدهزارنفر این وسط قربانی شدهاند معلوم نیست، ولی انقدری هست که دولت رو مجبور به پیگیری کرده (درآوردن آمار چنین چیزهایی اگه غیرممکن نباشه بسیار سخته و باید به نظر دکترهایی که به یک جمعبندی جمعی رسیدهاند اتکا کرد). و بعد از پیگیری متوجه شدهاند قیمت بعضی ازین داروها از هزینه تولید هم پایینتره، که یعنی نه تنها تولیدکننده هیچ سودی نکرده، بلکه داره یه چیزی هم از جیب میذاره. و ازونجایی که ممکن نیست از جیب بذاره، پس داره از مواد میزنه.
یکی از واقعیتهای جذاب اقتصاد اینه که در اون موفقیتها اشکال مختلفی دارند. مثلا موفقیت سنگاپور با موفقیت لهستان تفاوتهای زیادی داره. اما همه خرابکاریها در اقتصاد کپی همدیگه هستند. دومین اقتصاد بزرگ جهان، که بزرگترین صنعت جهان رو در اختیار داره، در اوج توسعه تکنولوژیک، و یک بروکراسی مدرن که کارمندانش از جمعیت بعضی کشورها بیشتره، کار غلط رو همونجوری انجام میده که در خرابهای مثل ایرانِ تحت کنترل میمونهایی که بش حاکمند، انجام شده، و قربانیها مشابهند.
اما این بدین معنی نیست که هیچ تفاوتی وجود نداره. در حرفهای مسئول چینی نکتههایی وجود داشت.
اول اینکه وقتی تفاوت قیمت داروی وارداتی و معادل داخلی رو میخواد توضیح بده آملودیپین (داروی فشار خون) رو مثال میزنه، که قیمت هر یک عدد قرصش در وارداتی میشه ۳ یوان، و در داخلی میشه ۵ صدم یوان. یعنی به ریال ایران با نرخ فعلی ارز میشه ۳۵ هزارتومن در وارداتی، و ۵۵۰ تومن برای داخلی. که تفاوت خیلی زیادیه. ولی این ۵۵۰ تومن خیلی نزدیک به قیمت ایرانه، که الان دیگه نمیتونند در این سطح نگهش دارند. و اینکه نمیتونند نگهش دارند نشون میده اینجا یه خبریه که حتی در فسادخانه چین هم نیست (به این هم باید توجه کرد که درآمد یک چینی خیلی بیشتر از درآمد یک ایرانیه).
دوم اینکه اعتراف مقام دولتی به اینکه جنس خودمون خوب نیست، نشون میده در عین فساد و دیکتاتوری، کمی آدمند. و همین کمی آدم بودن حاکمان چیزیه که ما در ایران ازش محرومیم. اینکه بیان درباره موشکها و زیردریاییهای داخلی اغراق کنند، قابل اغماضه. اما افسانهبافی درباره تولیدات داخلی که جان مردم رو تهدید میکنه، قابل اغماض نیست.
سوم اینکه مقام دولتی وقتی میخواد معایب این طرح دولتی رو بگه، بعد از ذکر عوارض این داروها برای بیماران، به درگیری بین بیمار و پزشک هم به عنوان یک آسیب اشاره میکنه (وقتی دارویی اثر نداره و عوارضش هم بیشتره، مریض نسبت به پزشک بیاعتماد میشه، چون به نظرش میرسه اذیتش کرده بدون اینکه کمکی بکنه). و بعد میگه این تعیین میزان حداقل خرید از داروی دولتی که داریم به دکترها تحمیل میکنیم رو باید برداریم چون دخالت در طبابتشه و دکتر باید آزاد باشه اگه خواست داروی خارجی تجویز کنه. در استبدادخانه چین دارند درباره آزادی پزشک صحبت میکنند! و این نشون میده حاکمان چینی علاوه بر کمی آدم بودن، کمی هم شعور دارند. که برای ایرانیها یک رویاست.
یکی از واقعیتهای جذاب اقتصاد اینه که در اون موفقیتها اشکال مختلفی دارند. مثلا موفقیت سنگاپور با موفقیت لهستان تفاوتهای زیادی داره. اما همه خرابکاریها در اقتصاد کپی همدیگه هستند. دومین اقتصاد بزرگ جهان، که بزرگترین صنعت جهان رو در اختیار داره، در اوج توسعه تکنولوژیک، و یک بروکراسی مدرن که کارمندانش از جمعیت بعضی کشورها بیشتره، کار غلط رو همونجوری انجام میده که در خرابهای مثل ایرانِ تحت کنترل میمونهایی که بش حاکمند، انجام شده، و قربانیها مشابهند.
اما این بدین معنی نیست که هیچ تفاوتی وجود نداره. در حرفهای مسئول چینی نکتههایی وجود داشت.
اول اینکه وقتی تفاوت قیمت داروی وارداتی و معادل داخلی رو میخواد توضیح بده آملودیپین (داروی فشار خون) رو مثال میزنه، که قیمت هر یک عدد قرصش در وارداتی میشه ۳ یوان، و در داخلی میشه ۵ صدم یوان. یعنی به ریال ایران با نرخ فعلی ارز میشه ۳۵ هزارتومن در وارداتی، و ۵۵۰ تومن برای داخلی. که تفاوت خیلی زیادیه. ولی این ۵۵۰ تومن خیلی نزدیک به قیمت ایرانه، که الان دیگه نمیتونند در این سطح نگهش دارند. و اینکه نمیتونند نگهش دارند نشون میده اینجا یه خبریه که حتی در فسادخانه چین هم نیست (به این هم باید توجه کرد که درآمد یک چینی خیلی بیشتر از درآمد یک ایرانیه).
دوم اینکه اعتراف مقام دولتی به اینکه جنس خودمون خوب نیست، نشون میده در عین فساد و دیکتاتوری، کمی آدمند. و همین کمی آدم بودن حاکمان چیزیه که ما در ایران ازش محرومیم. اینکه بیان درباره موشکها و زیردریاییهای داخلی اغراق کنند، قابل اغماضه. اما افسانهبافی درباره تولیدات داخلی که جان مردم رو تهدید میکنه، قابل اغماض نیست.
سوم اینکه مقام دولتی وقتی میخواد معایب این طرح دولتی رو بگه، بعد از ذکر عوارض این داروها برای بیماران، به درگیری بین بیمار و پزشک هم به عنوان یک آسیب اشاره میکنه (وقتی دارویی اثر نداره و عوارضش هم بیشتره، مریض نسبت به پزشک بیاعتماد میشه، چون به نظرش میرسه اذیتش کرده بدون اینکه کمکی بکنه). و بعد میگه این تعیین میزان حداقل خرید از داروی دولتی که داریم به دکترها تحمیل میکنیم رو باید برداریم چون دخالت در طبابتشه و دکتر باید آزاد باشه اگه خواست داروی خارجی تجویز کنه. در استبدادخانه چین دارند درباره آزادی پزشک صحبت میکنند! و این نشون میده حاکمان چینی علاوه بر کمی آدم بودن، کمی هم شعور دارند. که برای ایرانیها یک رویاست.
42
«جهت ارتقای سطح معنوی جامعه»
این جمله هم یکی ازون جملات بیمعنیه که باش بزرگ شدیم، فقط به این جرم که بچه مسلمان بودیم. اوائل افتتاح مترو تهران، که انگار مردم تازه داشتند همدیگر رو از نزدیک میدیدند و از همدیگه بهتزده بودند، وبلاگنویسی زن ظاهر متجددی رو دیده بود در مترو که تسبیح به دست داشت و ذکر میگفت، و از همین یه مثنوی درآورده بود که «به به، درسته مردم سکولار شدهاند ولی معنویت زندهست هنوز». بچه مومن سکولار یه حظی میبرد از «زن غیرمقید ولی معتقد» که حس میکردی به شکل شوگر مامی معنوی بش نگاه میکنه. شاید از مادر و خواهر فسیلمغز خودش خسته بود. دوست داشت زن جذاب ببینه، ولی جذابیت اون زن در تضاد با محدودیتهای اعتقادی نباشه.
اما از بیماریهایی که بر ما تحمیل کردند که بگذریم، در اسلام چیزی با عنوان «جامعه معنوی» نداشتیم. هیچجای قرآن دستور نداده که برید دنبال معنویت. در اسلام فقط جهاد داریم، که یه سری کارهای فیزیکی مربوط به اتفاقات مادی دنیاست؛ و عبادت، و ازون عبادت نود درصدش مربوط به کسب روزی حلاله، که باز مربوط به امورات دنیاست. قرآن از مسلمین خروجی مادی میخواد. که دزدی نکنند، و بچه یتیم رو به سرپرستی بگیرند، و ارث رو درست تقسیم کنند، و لازم شد بجنگند، و همدیگر رو سر هیچ و پوچ پاره نکنند. اتفاقا این فضای قبل از اسلام، که بش گفتن دوران جاهلیت، بود که یک جامعه معنوی وجود داشت. همه دنبال معنای جهان بودند! یکی مشغول جادو جنبل بود، یکی با مواد مخدر دنبال کشف حقیقت بود، یکی جنبازی میکرد. و هیچ خروجیای هم نداشتند، و امپراتوری وقت آدم هم حسابشون نمیکرد، و حق هم داشت. تو اون فضا اگه میگفتی جهان فقط مادهست، اگه بت سنگ نمیزدند، حتما بت میخندیدند. جامعه معنوی دقیقا جامعه خلوضعهاست. جامعهای که در به در دنبال معناست، اما جلوی پای خودش رو هم نمیبینه، چه برسه آینده مملکت و نسلهای بعد خودش رو.
خیلی آشناست؟ بله، چون ما دقیقا در چنین جامعهای هستیم. جامعهای که وقتی پول داره، هوس معنابازی میکنه، وقتی سقوط اقتصادی میکنه بازم از معنویت آویزان میشه. وقتی در اوجه فکر میکنه از مادیات خفه شده و بهتره برگرده به معنویت، و وقتی در قعره فکر میکنه چون از معنویت فاصله گرفته به این وضع دچار شده. بله ما هم مثل هند (که با فرهنگ نافذش اسلام رو هم آلوده کرد)، یک جامعه معنوی هستیم. اینجا حتی آتئیستها هم معناگران. و برای همین خروجی نداریم، که شکل دنیای مادیمون رو تغییر بده. ما فقط داستان تولید میکنیم، و داستانهای قبلیمون هم بازیافت میکنیم و دوباره همونها رو میبلعیم. و گرنه در سال ۲۰۲۵ هنوز به کاوه آهنگر فکر نمیکردیم.
این جمله هم یکی ازون جملات بیمعنیه که باش بزرگ شدیم، فقط به این جرم که بچه مسلمان بودیم. اوائل افتتاح مترو تهران، که انگار مردم تازه داشتند همدیگر رو از نزدیک میدیدند و از همدیگه بهتزده بودند، وبلاگنویسی زن ظاهر متجددی رو دیده بود در مترو که تسبیح به دست داشت و ذکر میگفت، و از همین یه مثنوی درآورده بود که «به به، درسته مردم سکولار شدهاند ولی معنویت زندهست هنوز». بچه مومن سکولار یه حظی میبرد از «زن غیرمقید ولی معتقد» که حس میکردی به شکل شوگر مامی معنوی بش نگاه میکنه. شاید از مادر و خواهر فسیلمغز خودش خسته بود. دوست داشت زن جذاب ببینه، ولی جذابیت اون زن در تضاد با محدودیتهای اعتقادی نباشه.
اما از بیماریهایی که بر ما تحمیل کردند که بگذریم، در اسلام چیزی با عنوان «جامعه معنوی» نداشتیم. هیچجای قرآن دستور نداده که برید دنبال معنویت. در اسلام فقط جهاد داریم، که یه سری کارهای فیزیکی مربوط به اتفاقات مادی دنیاست؛ و عبادت، و ازون عبادت نود درصدش مربوط به کسب روزی حلاله، که باز مربوط به امورات دنیاست. قرآن از مسلمین خروجی مادی میخواد. که دزدی نکنند، و بچه یتیم رو به سرپرستی بگیرند، و ارث رو درست تقسیم کنند، و لازم شد بجنگند، و همدیگر رو سر هیچ و پوچ پاره نکنند. اتفاقا این فضای قبل از اسلام، که بش گفتن دوران جاهلیت، بود که یک جامعه معنوی وجود داشت. همه دنبال معنای جهان بودند! یکی مشغول جادو جنبل بود، یکی با مواد مخدر دنبال کشف حقیقت بود، یکی جنبازی میکرد. و هیچ خروجیای هم نداشتند، و امپراتوری وقت آدم هم حسابشون نمیکرد، و حق هم داشت. تو اون فضا اگه میگفتی جهان فقط مادهست، اگه بت سنگ نمیزدند، حتما بت میخندیدند. جامعه معنوی دقیقا جامعه خلوضعهاست. جامعهای که در به در دنبال معناست، اما جلوی پای خودش رو هم نمیبینه، چه برسه آینده مملکت و نسلهای بعد خودش رو.
خیلی آشناست؟ بله، چون ما دقیقا در چنین جامعهای هستیم. جامعهای که وقتی پول داره، هوس معنابازی میکنه، وقتی سقوط اقتصادی میکنه بازم از معنویت آویزان میشه. وقتی در اوجه فکر میکنه از مادیات خفه شده و بهتره برگرده به معنویت، و وقتی در قعره فکر میکنه چون از معنویت فاصله گرفته به این وضع دچار شده. بله ما هم مثل هند (که با فرهنگ نافذش اسلام رو هم آلوده کرد)، یک جامعه معنوی هستیم. اینجا حتی آتئیستها هم معناگران. و برای همین خروجی نداریم، که شکل دنیای مادیمون رو تغییر بده. ما فقط داستان تولید میکنیم، و داستانهای قبلیمون هم بازیافت میکنیم و دوباره همونها رو میبلعیم. و گرنه در سال ۲۰۲۵ هنوز به کاوه آهنگر فکر نمیکردیم.
38
مردم آمریکا برای اینکه قیمت تخممرغ بیاد پایین به ترامپ رأی دادند، اما توی دهها فرمان اجرایی که امضاء کرد حتی یکیش هم ربطی به معیشت نداشت. چپها هم نشستن خونه و رأی ندادن به خاطر فلسطین، و ترامپ همین روز اول تحریم شهرکنشینهای اسراییلی که فلسطینیها رو اذیت میکنند، لغو کرد! یه خسته نباشید به این ملت رشید و فهیم باید گفت. درسته که میگن «انتخابات با عواقبی همراه است»، اما باید یک قدم برن عقب و ورژن کاملتر این جمله رو بگن: «اینکه مردم ندونند چیزها چطور کار میکنند، با عواقبی همراه است». چون نمیدونی چه چیزهایی قیمت تخممرغ رو تغییر میده و چرا تغییر میده، فکر میکنی رییسجمهور میتونه کاری دربارهش انجام بده؛ و چون نمیدونی درگیریهای خاورمیانه چطور شکل گرفتهاند، فکر میکنی با قهر کردن، اونم از هزاران کیلومتر اونطرفتر، میتونی کمکی به حلش بکنی.
25
ازونجایی که آمریکا میزبان تعداد زیادی از مهاجرینه، فرهنگِ خوردن هم از جاهای مختلف به این کشور وارد میشه. قسمت خوب این واردات اینه که هیچ جای دنیا تنوع غذا در حد آمریکا نیست. چون هرکس غذاهای فرهنگ خودش رو آورده اونجا، و ویرایشهایی هم روش انجام داده. قسمت بد این واردات هم اینه که خوددرمانیهای فرهنگها هم وارد شده. هرکس هر علفی که به نظرش درمانکنندهست رو آورده و برند کرده و میفروشه (در آمریکا، از همون زمانی که اسبدزدها رو تو تگزاس دار میزدند تا همین الان، این خود «فروختن» بوده که ارزشه. نه چیزی که فروخته میشه. اگه بتونی چیزی رو بفروشی، موفقی. چه روغن مار باشه چه سیپییو. بنابراین اصلا تعجب نداره که رییسجمهور ناگهان شتکوین عرضه کنه).
و حالا مصرف این داروهای گیاهی برنددار در آمریکا بقدری بالا رفته که عدهای رو وادار کرده تحقیق کنند توشون دقیقا چیه، چون اون زمانی که یه اقلیت کمشماری از جمعیت مصرفشون میکردند دغدغه وجود نداشت که چه کیفیتی دارند، چون در هرجامعهای بالاخره تعدادی افراد وجود خواهند داشت که هرچیزی رو بریزن تو شکمشون. ولی وقتی درصد قابل توجهی از مردم مصرفکننده هستند، وضع فرق میکنه. و نتایج تحقیق نشون داده توی بیشتر این محصولات فلزات سنگین و سرطانزا، و باکتریهای مختلف که نباید وارد دستگاه گوارش بشن، وجود داره. و دور از انتظار هم نیست، چون هیچ کدوم این برندها تحت رگولاتوری سفت و سختی که بالاسر شرکتهای داروسازی هست نیستند. و این مختص آمریکا نیست، چون دنیا آمریکاییزه شده. یه تایلندی که میتونست علف دارویی رو از سر کوچه بخره، میره پول بیشتری میده به برندی که هموطن خودش در آمریکا از همون علف ساخته و صادر کرده به خود تایلند.
و خود این موضوع، که ملت علم پزشکی رو رها کرده و میرن سراغ این علفیجات گرانقیمت مضر، یک بحث کلیتر رو بوجود آورده که «آیا ما داریم وارد یک قرون وسطی دیگه میشیم؟». یک دلیل مهم هم برای این پرسش دارند، و اون اینه که در قرون وسطی هم ساینس وجود داشت. یه عده داشتند تحقیق میکردند قضیه این ستارهها چیه. یا تو بدن انسان دقیقا چه خبره. یا چرا بعضی دیوارها میریزند و بعضیهای دیگه نمیریزند. اما ساینس مرجعیت نداشت. یعنی کسی قبل از تصمیم به انجام کاری نمیرفت بپرسه ببینه علم چی میگه. و الان هم علم وجود داره، و اتفاقا در انفجار کشفیات علمی قرار داریم، ولی مرجعیتش رو از دست داده. ساینس میگه زمین همینطور به گرم شدن ادامه بده به فاک عظما میریم، ولی کسی گوش نمیده. میگه فلان چیز رو نباید بخورید، و کسی گوش نمیده. میگه فلان جا سد نزنید، و کسی گوش نمیده.
اما این فرضیه یک فرض نادرست داره. فرضش اینه که یک دوره عدم مرجعیت ساینس رو داشتیم، سپس مرجع شد، و الان داره دوباره مرجعیت رو از دست میده. ولی در واقعیت هیچوقت ساینس حکمرانی مطلق نداشته، که الان از تخت حکمرانی سقوط کرده باشه. همواره کسب تکلیف از علم وجود داشته. از زمان فراعنه مصر گرفته، تا همون قرون وسطی، تا همین الان. در گذر زمان، این موقعیتهایی که کسب تکلیف صورت میگیرهست که شیفت پیدا میکنه. همون رونالد ریگان که پنلهای خورشیدی رو از سقف کاخ سفید برداشت با شعار «جمع کنید این کونیبازیها رو»، رقابت تسلیحاتی با شوروی رو با اتکاء به علم پیش برد، و موفق هم بود. همون ریگان وقتی به اسلحه میرسید اینطور بود که «هرچه حضرت ساینس بفرماید». در ترکیه، وقتی دارند بزرگترین فرودگاه جهان رو میسازند، گوش به فرمان ساینس هستند. وقتی زمینشناس میگه اینجا خاکش مناسب نیست میگن چشم. وقتی معمار میگه اینجا نمیشه کمتر از شش تا ستون گذاشت، میگن چشم. اما همین ترکها وقتی علم میگه ژنتون با یونانیها یکیه و ربطی به ترکهای آسیا ندارید، عصبانی میشن و کافه رو بهم میریزند. سر این موضوع دیگه هیچ کسب تکلیفی از علم وجود نداره.
به جای ربط دادن وضعیت به قرون وسطی، باید علفدرمانی رو به عنوان مشابه همون واقعیتی که مردم دست از مواد مخدر برنمیدارند، پذیرفت، و قانونمندش کرد، تا حداقل مضراتش تحت کنترل باشه. سپس فاصله گرفتن ازش رو باید به علوم انسانی سپرد. یاد دادن کسب تکلیف از علم به مردم، کار خود علم نیست. این رو آدمهایی که بلدند ذهن مردم رو پروگرام کنند میتونند انجام بدن. اینکه الان مادربزرگهای چینی به نوههاشون میگن هیچوقت آبی که گرم نیست نخور، کار یه عده بازاریاب در هفتاد سال پیشه که دمکرده میفروختند، و این باور رو در ذهن مردم چین اون زمان جا انداختند که هر مایعی که گرم نباشه بدن رو از کار میندازه. و بنا بر همون پروگرامینگ، پیرزن امروز فکر میکنه داره «حکمت» به نسل بعد منتقل میکنه.
و حالا مصرف این داروهای گیاهی برنددار در آمریکا بقدری بالا رفته که عدهای رو وادار کرده تحقیق کنند توشون دقیقا چیه، چون اون زمانی که یه اقلیت کمشماری از جمعیت مصرفشون میکردند دغدغه وجود نداشت که چه کیفیتی دارند، چون در هرجامعهای بالاخره تعدادی افراد وجود خواهند داشت که هرچیزی رو بریزن تو شکمشون. ولی وقتی درصد قابل توجهی از مردم مصرفکننده هستند، وضع فرق میکنه. و نتایج تحقیق نشون داده توی بیشتر این محصولات فلزات سنگین و سرطانزا، و باکتریهای مختلف که نباید وارد دستگاه گوارش بشن، وجود داره. و دور از انتظار هم نیست، چون هیچ کدوم این برندها تحت رگولاتوری سفت و سختی که بالاسر شرکتهای داروسازی هست نیستند. و این مختص آمریکا نیست، چون دنیا آمریکاییزه شده. یه تایلندی که میتونست علف دارویی رو از سر کوچه بخره، میره پول بیشتری میده به برندی که هموطن خودش در آمریکا از همون علف ساخته و صادر کرده به خود تایلند.
و خود این موضوع، که ملت علم پزشکی رو رها کرده و میرن سراغ این علفیجات گرانقیمت مضر، یک بحث کلیتر رو بوجود آورده که «آیا ما داریم وارد یک قرون وسطی دیگه میشیم؟». یک دلیل مهم هم برای این پرسش دارند، و اون اینه که در قرون وسطی هم ساینس وجود داشت. یه عده داشتند تحقیق میکردند قضیه این ستارهها چیه. یا تو بدن انسان دقیقا چه خبره. یا چرا بعضی دیوارها میریزند و بعضیهای دیگه نمیریزند. اما ساینس مرجعیت نداشت. یعنی کسی قبل از تصمیم به انجام کاری نمیرفت بپرسه ببینه علم چی میگه. و الان هم علم وجود داره، و اتفاقا در انفجار کشفیات علمی قرار داریم، ولی مرجعیتش رو از دست داده. ساینس میگه زمین همینطور به گرم شدن ادامه بده به فاک عظما میریم، ولی کسی گوش نمیده. میگه فلان چیز رو نباید بخورید، و کسی گوش نمیده. میگه فلان جا سد نزنید، و کسی گوش نمیده.
اما این فرضیه یک فرض نادرست داره. فرضش اینه که یک دوره عدم مرجعیت ساینس رو داشتیم، سپس مرجع شد، و الان داره دوباره مرجعیت رو از دست میده. ولی در واقعیت هیچوقت ساینس حکمرانی مطلق نداشته، که الان از تخت حکمرانی سقوط کرده باشه. همواره کسب تکلیف از علم وجود داشته. از زمان فراعنه مصر گرفته، تا همون قرون وسطی، تا همین الان. در گذر زمان، این موقعیتهایی که کسب تکلیف صورت میگیرهست که شیفت پیدا میکنه. همون رونالد ریگان که پنلهای خورشیدی رو از سقف کاخ سفید برداشت با شعار «جمع کنید این کونیبازیها رو»، رقابت تسلیحاتی با شوروی رو با اتکاء به علم پیش برد، و موفق هم بود. همون ریگان وقتی به اسلحه میرسید اینطور بود که «هرچه حضرت ساینس بفرماید». در ترکیه، وقتی دارند بزرگترین فرودگاه جهان رو میسازند، گوش به فرمان ساینس هستند. وقتی زمینشناس میگه اینجا خاکش مناسب نیست میگن چشم. وقتی معمار میگه اینجا نمیشه کمتر از شش تا ستون گذاشت، میگن چشم. اما همین ترکها وقتی علم میگه ژنتون با یونانیها یکیه و ربطی به ترکهای آسیا ندارید، عصبانی میشن و کافه رو بهم میریزند. سر این موضوع دیگه هیچ کسب تکلیفی از علم وجود نداره.
به جای ربط دادن وضعیت به قرون وسطی، باید علفدرمانی رو به عنوان مشابه همون واقعیتی که مردم دست از مواد مخدر برنمیدارند، پذیرفت، و قانونمندش کرد، تا حداقل مضراتش تحت کنترل باشه. سپس فاصله گرفتن ازش رو باید به علوم انسانی سپرد. یاد دادن کسب تکلیف از علم به مردم، کار خود علم نیست. این رو آدمهایی که بلدند ذهن مردم رو پروگرام کنند میتونند انجام بدن. اینکه الان مادربزرگهای چینی به نوههاشون میگن هیچوقت آبی که گرم نیست نخور، کار یه عده بازاریاب در هفتاد سال پیشه که دمکرده میفروختند، و این باور رو در ذهن مردم چین اون زمان جا انداختند که هر مایعی که گرم نباشه بدن رو از کار میندازه. و بنا بر همون پروگرامینگ، پیرزن امروز فکر میکنه داره «حکمت» به نسل بعد منتقل میکنه.
37
در ادامه رفتارهای نامعقول میلیاردرهای آمریکایی که حالشون خوب نیست، یکیشون در ملاء عام حرکت معروف نازیها رو انجام داد، که دیگه حتی خلوضعترین طرفداران این کمپ هم از پس رفع و رجوعش برنیومدند، حتی وقتی در توجیهش میگه مربوط به امپراتوری رومه (سال ۲۰۱۶ اگه کسی میگفت خوانندگان کلهخراب دیلیمیل توجیهات کسی که حرکت نازیها رو انجام داده نمیپذیرند، اما رویترز روش ماله میکشه، هیچکس باور نمیکرد)؛ چون در امپراتوری روم چنین چیزی وجود نداشت. در قرن بیستم و در ایتالیا بود که فاشیستها از روی یک نقاشی، حرکتشون رو به اون دوران نسبت دادند. که یعنی این دفاع بدتریه، چون اگه بگی مربوط به رومیهاست بیشتر خودت رو چسبوندی به فاشیستها. البته اگه یک نازی این حرکت رو انجام بده و در توجیهش به من بگه ربطی به نازیها نداره و مربوط به رومیهاست، اصلا رد نمیکنم و میگم خیلی هم عالی، ولی ترور امپراتور و اطرافیانش وقتی پاشون رو از گلیمشون دراز کرده بودند هم در امپراتوری روم زیاد اتفاق افتاد؛ پس اگه برای شما هم پیش اومد ما میگیم مربوط به روم باستانه و ربطی به تروریسم نداره!
گرایشات فاشیستی همیشه و همهجا وجود داشته. مخصوصا در بین کسانی که واقعا کشورشون رو دوست دارند. و در آمریکا خیلیها کشورشون رو دوست دارند. چون آدم وطندوست، که تواضع هم نداره، خودش رو در جایگاهی میبینه که تنهایی یا با دوستانش «مسیر درست» رو برای کشور تعیین کنه، و بقیه باید بگن چشم و حرف اضافه نزنند. اما این جماعت فعلی مال این حرفها نیستند که همون بساط قرن بیستم رو دوباره اجرا کنند. اینها به هیچ ایسمی نمیتونند وفادار بمونند. وقتی طرف در مراسم سوگندش میلیاردرها رو ردیف میکنه پشت خودش، باید بفهمی که موضوع چیه. وقتی میگفتند تیکتاک تهدید امنیت ملی است، و بعد گفتن اگه پنجاه درصدش به یک شرکت آمریکایی فروخته بشه، دیگه تهدید امنیت ملی نیست، هم باید میفهمیدی که موضوع چیه. برای اینها حتی خود فاشیسم هم یه جوکه.
اما از بازیهای داخلی آمریکا که بگذریم، چیزی که برای آدم بیرون آمریکا مهمه اینه که بپرسه من دارم چه چیزی دریافت میکنم ازین ابرقدرت؟ حتی فرض کنیم که آمریکا دست نازیها بود الان، چه علائمی وجود داشت که بتونیم بگیم برای یک ایرانی تفاوتی ایجاد شده؟ نباید فراموش کرد که سه سال پیش وقتی روسیه به اوکراین حمله کرد، اکثریت جمعیت آمریکا، و یا حداقل بالای پنجاه درصدشون، موافق حمایت همهجانبه از اوکراین بودند. یعنی از لحاظ دموکراتیک هم حساب کنیم، باید هدف دولت آمریکا برنده کردن اوکراین در جنگ میبود. اما بایدن اهداف مختلفی تعیین کرد که توی هیچکدومشون پیروزی اوکراین قرار نداشت! دقیقا دولت بایدن بود که خلاف خواست مردم عمل کرد. علاوه بر خواست مردم خود آمریکا، پیروزی اوکراین برای دفاع از دموکراسی غربی هم مهم بود. و باز هم پیروزیش به عنوان یک هدف تعیین نشد، و حمایتها فقط برای کند کردن تجاوز طراحی شدند. در حالی که دموکراتها این ژست رو بازی میکنند که مدافعان سنگر دموکراسی هستند، در برابر تهدیدات فاشیستی جمهوریخواهان! در بیرون آمریکا، این ژست اصلا نباید خریدار داشته باشه، چون برای کسانی که بیرونند، قاعده «هر دو حزب دو روی یک سکه هستند» تغییری نکرده. در دوره بایدن این نگرانی وجود داشت که با آخوند به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن، و الان در دور دوم ترامپ هم این نگرانی وجود داره که باشون به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن. فقط با یک ادبیات متفاوت (سندروم اُسگلیسم ایرانی که باعث شده فکر کنه ترامپ بیاد حالت «اینک آخرالزمان» ایجاد میکنه روی تهران، رو نباید لحاظ کرد، چون ربطی به واقعیات نداره). حتی اگه در یک حالت تخیلی در آمریکا کورههای آدمسوزی هم برپا بشه، چیزی که ما از بیرون خواهیم دید اینه که بین حرف زدن با ما، و حرف زدن با آخوند، دومی رو انتخاب خواهند کرد.
گرایشات فاشیستی همیشه و همهجا وجود داشته. مخصوصا در بین کسانی که واقعا کشورشون رو دوست دارند. و در آمریکا خیلیها کشورشون رو دوست دارند. چون آدم وطندوست، که تواضع هم نداره، خودش رو در جایگاهی میبینه که تنهایی یا با دوستانش «مسیر درست» رو برای کشور تعیین کنه، و بقیه باید بگن چشم و حرف اضافه نزنند. اما این جماعت فعلی مال این حرفها نیستند که همون بساط قرن بیستم رو دوباره اجرا کنند. اینها به هیچ ایسمی نمیتونند وفادار بمونند. وقتی طرف در مراسم سوگندش میلیاردرها رو ردیف میکنه پشت خودش، باید بفهمی که موضوع چیه. وقتی میگفتند تیکتاک تهدید امنیت ملی است، و بعد گفتن اگه پنجاه درصدش به یک شرکت آمریکایی فروخته بشه، دیگه تهدید امنیت ملی نیست، هم باید میفهمیدی که موضوع چیه. برای اینها حتی خود فاشیسم هم یه جوکه.
اما از بازیهای داخلی آمریکا که بگذریم، چیزی که برای آدم بیرون آمریکا مهمه اینه که بپرسه من دارم چه چیزی دریافت میکنم ازین ابرقدرت؟ حتی فرض کنیم که آمریکا دست نازیها بود الان، چه علائمی وجود داشت که بتونیم بگیم برای یک ایرانی تفاوتی ایجاد شده؟ نباید فراموش کرد که سه سال پیش وقتی روسیه به اوکراین حمله کرد، اکثریت جمعیت آمریکا، و یا حداقل بالای پنجاه درصدشون، موافق حمایت همهجانبه از اوکراین بودند. یعنی از لحاظ دموکراتیک هم حساب کنیم، باید هدف دولت آمریکا برنده کردن اوکراین در جنگ میبود. اما بایدن اهداف مختلفی تعیین کرد که توی هیچکدومشون پیروزی اوکراین قرار نداشت! دقیقا دولت بایدن بود که خلاف خواست مردم عمل کرد. علاوه بر خواست مردم خود آمریکا، پیروزی اوکراین برای دفاع از دموکراسی غربی هم مهم بود. و باز هم پیروزیش به عنوان یک هدف تعیین نشد، و حمایتها فقط برای کند کردن تجاوز طراحی شدند. در حالی که دموکراتها این ژست رو بازی میکنند که مدافعان سنگر دموکراسی هستند، در برابر تهدیدات فاشیستی جمهوریخواهان! در بیرون آمریکا، این ژست اصلا نباید خریدار داشته باشه، چون برای کسانی که بیرونند، قاعده «هر دو حزب دو روی یک سکه هستند» تغییری نکرده. در دوره بایدن این نگرانی وجود داشت که با آخوند به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن، و الان در دور دوم ترامپ هم این نگرانی وجود داره که باشون به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن. فقط با یک ادبیات متفاوت (سندروم اُسگلیسم ایرانی که باعث شده فکر کنه ترامپ بیاد حالت «اینک آخرالزمان» ایجاد میکنه روی تهران، رو نباید لحاظ کرد، چون ربطی به واقعیات نداره). حتی اگه در یک حالت تخیلی در آمریکا کورههای آدمسوزی هم برپا بشه، چیزی که ما از بیرون خواهیم دید اینه که بین حرف زدن با ما، و حرف زدن با آخوند، دومی رو انتخاب خواهند کرد.
95
تو یه کلیپ پربازدید خانوم مشاور میگه با مردان زیادی صحبت کرده و تقریبا نظر همشون این بوده که مردانگی رو باید در جامعه تقویت کرد، چون اگه مرد آلفا و محافظ نداشته باشیم مردان خراب به زنها و بچهها آسیب میزنند، و بعد نتیجه گرفته بود که اینها طوری از تهدیدات این مردان خراب صحبت میکنند که انگار وجودشون یک نعمته، چون اگر این مردان خراب نباشند، دیگه نیازی به مردان محافظ وجود نخواهد داشت، و در اون صورت با خلاء هویتی و با «پس به چه دردی میخوریم؟» مواجه میشن، پس طبیعیه که مستقیم یا غیرمستقیم تلاش کنند سیاستهایی که این مردان خراب رو محدود میکنه، به تصویب نرسند یا کار نکنند.
این تئوری خوبیه، اما کامل نیست. این مردانی که دوست دارند مردان خراب وجود داشته باشند تا بتونند در برابرشون هویت مرد محافظ رو داشته باشند، تربیتشده حداقل یک زن هستند، که مادرشون بوده. و این مادر در القای اینکه «اگه یه محافظ نباشی پس به چه دردی میخوری؟» نقش زیادی داشته. چون خود اون مادر نیاز به محافظ داشته. و اینکه خودش نیاز به محافظ داشته فقط به این مربوط نیست که در معرض تهدید بوده. بلکه به دلیل پدیدهایه که من اسمش رو «معامله بازندگی» میذارم. در این پدیده فردی که پذیرفته در داخل معادلاتی قرار گرفته که کاملا بازندهست، به خودش حق میده که از بعضی چیزها معاف باشه. به این شکل که بازندگیش رو میفروشه و در قبالش انجام ندادن بعضی کارها رو میخره. مثل دفاع از خود! که یعنی «من به عنوان زنی که خیلی از انتخابها در اختیار خودش نبود به یک مادر تبدیل شدم و خیلی چیزها رو باختم، پس حقمه یه بادیگارد داشته باشم». و البته گارد فقط در برابر مشت و لگد مرد بیگانه نیست. بادیگارد حتی باید وکیل کلامی این زن هم باشه. بنابراین در چارچوب منافع زنی که خود را بازنده میبیند است که پسری تربیت کند که هویتش حول محافظتگری شکل بگیرد.
پس اگه برنامه اینه که نه از طریق مشت و لگد، و بلکه از طریق قانون و نهادهای اجتماعی مردان خراب رو سرکوب کنی، که برنامه خوبیه؛ باید همزمان برای خرابکاری مادران هم برنامهای داشته باشی.
این تئوری خوبیه، اما کامل نیست. این مردانی که دوست دارند مردان خراب وجود داشته باشند تا بتونند در برابرشون هویت مرد محافظ رو داشته باشند، تربیتشده حداقل یک زن هستند، که مادرشون بوده. و این مادر در القای اینکه «اگه یه محافظ نباشی پس به چه دردی میخوری؟» نقش زیادی داشته. چون خود اون مادر نیاز به محافظ داشته. و اینکه خودش نیاز به محافظ داشته فقط به این مربوط نیست که در معرض تهدید بوده. بلکه به دلیل پدیدهایه که من اسمش رو «معامله بازندگی» میذارم. در این پدیده فردی که پذیرفته در داخل معادلاتی قرار گرفته که کاملا بازندهست، به خودش حق میده که از بعضی چیزها معاف باشه. به این شکل که بازندگیش رو میفروشه و در قبالش انجام ندادن بعضی کارها رو میخره. مثل دفاع از خود! که یعنی «من به عنوان زنی که خیلی از انتخابها در اختیار خودش نبود به یک مادر تبدیل شدم و خیلی چیزها رو باختم، پس حقمه یه بادیگارد داشته باشم». و البته گارد فقط در برابر مشت و لگد مرد بیگانه نیست. بادیگارد حتی باید وکیل کلامی این زن هم باشه. بنابراین در چارچوب منافع زنی که خود را بازنده میبیند است که پسری تربیت کند که هویتش حول محافظتگری شکل بگیرد.
پس اگه برنامه اینه که نه از طریق مشت و لگد، و بلکه از طریق قانون و نهادهای اجتماعی مردان خراب رو سرکوب کنی، که برنامه خوبیه؛ باید همزمان برای خرابکاری مادران هم برنامهای داشته باشی.
35
مردم آمریکا تصمیم گرفتند اداره کشور رو به پولدارهایی بسپارند که تقریبا همهشون معتقدند کسی که فقیره تقصیر خودش بوده که فقیر مونده! بنابراین تبعات تصمیمشون رو هم باید ببینند.
اما از نگاه دورتر، ورود سرمایهداران به دایره اداری دولت، هرچند که میتونه زمینهساز طراحی فضایی بشه که انباشت سرمایه رو بتونند در مقیاس بزرگتری انجام بدن، که تنها هدفشون از ورود به دولته؛ همون تبعاتی رو داره که ورود روحانیون مذهبی به حکومتها داره. همونطور که روحانیون تصور میکردند که داخل دولت بودن میتونه دستشون رو برای انجام کارهایی که به نفع روحانیته باز کنه، اما در دراز مدت باعث سقوط روحانیت شد، ورود سرمایهدار به دولت هم با عواقبی همراه خواهد بود. این بزم شادمانی که میلیونرها و بیلیونرها از تصاحب کاخسفید برپا کردهاند، میتونه به ایجاد یه موج گریهدار از سوسیالیسم در آمریکا، و سپس در بقیه جاها، منجر بشه. اگه ثروتمندانی که خودشون رو «کارآفرین» صدا میزنند، این فرصت تاریخی رو برای ارتقاء وضع مردم از دست بدهند، که خواهند داد چون بینششون متناسب با ثروتشون رشد نکرده، مردم با شنیدن کلمه سرمایهداری هم استفراغ خواهند کرد.
اما از نگاه دورتر، ورود سرمایهداران به دایره اداری دولت، هرچند که میتونه زمینهساز طراحی فضایی بشه که انباشت سرمایه رو بتونند در مقیاس بزرگتری انجام بدن، که تنها هدفشون از ورود به دولته؛ همون تبعاتی رو داره که ورود روحانیون مذهبی به حکومتها داره. همونطور که روحانیون تصور میکردند که داخل دولت بودن میتونه دستشون رو برای انجام کارهایی که به نفع روحانیته باز کنه، اما در دراز مدت باعث سقوط روحانیت شد، ورود سرمایهدار به دولت هم با عواقبی همراه خواهد بود. این بزم شادمانی که میلیونرها و بیلیونرها از تصاحب کاخسفید برپا کردهاند، میتونه به ایجاد یه موج گریهدار از سوسیالیسم در آمریکا، و سپس در بقیه جاها، منجر بشه. اگه ثروتمندانی که خودشون رو «کارآفرین» صدا میزنند، این فرصت تاریخی رو برای ارتقاء وضع مردم از دست بدهند، که خواهند داد چون بینششون متناسب با ثروتشون رشد نکرده، مردم با شنیدن کلمه سرمایهداری هم استفراغ خواهند کرد.
43
پنج سال پیش خیلی از سوالهایی که پرسیده میشد درباره این بود که «پادکست، چی گوش میدی؟»، «میشه کتاب معرفی کنی لطفا؟»، «منبع مطالعهت کجاست؟»، «کی به نظرت حرف حساب میزنه؟».
اما الان سوالات به طرز محسوسی تغییر کرده. الان درباره اینه که «این وبلاگنویسه چرا یهو انقدر خل شد؟»، «به نظر تو هم پادکست فلانی دیگه جذابیت قبل رو نداره؟»، «چرا فکر میکردم این نویسنده با بقیه فرق داره؟».
این شیفت محسوس دو علت داره، که یکیش مربوط به شماست، و یکیش مربوط به اونهایی که محتویاتشون رو میدیدید و میشنیدید و میخوندید.
اینکه بعد یه مدت حظ بردن از مونولوگها و دیالوگهای یک نفر، به نتیجه برسید که خل شده، یا از اول خل بوده، خبر خوبیه، چون نشانه اینه که دارید بزرگ میشید. و وقتی آدم بزرگتر میشه توقعاتش هم میره بالا. بعد از دوره نوجوانی، به ثبات رسیدن رشد بدن، آدم رو به این اشتباه میندازه که عقلش هم به یک ثبات نسبی رسیده. ولی اینطور نیست. تغییرات بدن، حتی اگه خیلی تحت نظارت آینه دستشویی باشه، خیلی محدودتر از مانورهای مغزه. با اینکه بدنتون mature به نظر میاد، از لحاظ ذهنی یک بچهاید که داره خیلی تند رشد میکنه. که البته از لحاظ روانی دوست ندارید واقعیت داشته باشه. چون انسان بزرگسال، به خاطر مسئولیتهای اجتماعی و خانوادگی که داره، به نفعشه که وانمود کنه به کفایت عقلی رسیده و بالای تپه ایستاده و به جهان مینگره!
این مربوط به قسمتیه که مربوط به شماست. یه قسمت دیگه هم وجود داره که مربوط به اونهاییه که دنبالشون میکنید.
یکبار فاصله خودتون با کسی که دنبالش میکنید رو ارزیابی کنید. شما، به عنوان یک آدم رندوم، از هزاران کیلومتر اونطرفتر، مخاطب کسی شدهاید که در حالت عادی امکان نداشت یه روز با هم بشینید یه چای بخورید. این نشون میده دامنه مخاطبان طرف چقدر وسیعه که شما رو هم شامل شده، و ورود به دایره این مخاطبان چقدر برای هرجور آدمی راحته. پس کاملا طبیعیه که یکجور آدمهای دیگهای مخاطبش باشند که خیلی با شما فرق داشته باشند، و حتی از لحاظ فرهنگی و تربیتی نقطه مقابل شما باشند. حالا اگه اون دسته از مخاطبانش که درست نقطه مقابل شما هستند، اکثریت مخاطبانش رو تشکیل بدن، اون فرد به سمت اونها میفته، نه سمت شما. چون بسیار و بسیار و بسیار نادره که کسی توانایی جذب مخاطب داشته باشه، و سپس به نظر و حمایت اون دسته از مخاطبانش که در اکثریتند وقعی ننهد! در اغلب موارد، کسی که در حال تربیت تعداد زیادی از آدمهاست، خودش توسط اون دسته از افرادی که تحت تربیتش هستند، تربیت میشه. بنابراین اگه به نظر میرسه کسی که دنبال میکردید، اخیرا مهمل میبافه، میتونه به این دلیل باشه که همرنگ اون دسته از مخاطبانش شده که اون مهملات رو میپسندند. چون از لحاظ روانی نیاز داره که بشون تکیه کنه. حتی در حالتهای اکستریم، مثل جماعت انکارکننده کروی بودن کره زمین، آدمهایی رو میبینیم که به صورت دیفالت آدمهای منطقی هستند، اما عضویت در جماعت انکارکننده، حس و حال خوبی براشون به ارمغان آورده که دلشون نمیخواد ترکش کنند. و این درباره یک موضوع مسخره درباره شکل زمینه که بچهها هم جدی نمیگیرنش. میتونید تصور کنید این مکانیزم در موضوعات مبهمتر و پیچیدهتر و ظریفتر، مثل «دولت بد است یا خوب؟»، چطور میتونه کار کنه.
جستجو برای حرف حساب هیچوقت نقطه پایان نداره. اون جستجو برای آدم حسابیه که باید پروندهش رو ببندید، چون یک تلاش بیهودهست. چون هیچکس اونقدر آدمحسابی نیست که اشتراک مادامالعمرش رو بخرید.
اما الان سوالات به طرز محسوسی تغییر کرده. الان درباره اینه که «این وبلاگنویسه چرا یهو انقدر خل شد؟»، «به نظر تو هم پادکست فلانی دیگه جذابیت قبل رو نداره؟»، «چرا فکر میکردم این نویسنده با بقیه فرق داره؟».
این شیفت محسوس دو علت داره، که یکیش مربوط به شماست، و یکیش مربوط به اونهایی که محتویاتشون رو میدیدید و میشنیدید و میخوندید.
اینکه بعد یه مدت حظ بردن از مونولوگها و دیالوگهای یک نفر، به نتیجه برسید که خل شده، یا از اول خل بوده، خبر خوبیه، چون نشانه اینه که دارید بزرگ میشید. و وقتی آدم بزرگتر میشه توقعاتش هم میره بالا. بعد از دوره نوجوانی، به ثبات رسیدن رشد بدن، آدم رو به این اشتباه میندازه که عقلش هم به یک ثبات نسبی رسیده. ولی اینطور نیست. تغییرات بدن، حتی اگه خیلی تحت نظارت آینه دستشویی باشه، خیلی محدودتر از مانورهای مغزه. با اینکه بدنتون mature به نظر میاد، از لحاظ ذهنی یک بچهاید که داره خیلی تند رشد میکنه. که البته از لحاظ روانی دوست ندارید واقعیت داشته باشه. چون انسان بزرگسال، به خاطر مسئولیتهای اجتماعی و خانوادگی که داره، به نفعشه که وانمود کنه به کفایت عقلی رسیده و بالای تپه ایستاده و به جهان مینگره!
این مربوط به قسمتیه که مربوط به شماست. یه قسمت دیگه هم وجود داره که مربوط به اونهاییه که دنبالشون میکنید.
یکبار فاصله خودتون با کسی که دنبالش میکنید رو ارزیابی کنید. شما، به عنوان یک آدم رندوم، از هزاران کیلومتر اونطرفتر، مخاطب کسی شدهاید که در حالت عادی امکان نداشت یه روز با هم بشینید یه چای بخورید. این نشون میده دامنه مخاطبان طرف چقدر وسیعه که شما رو هم شامل شده، و ورود به دایره این مخاطبان چقدر برای هرجور آدمی راحته. پس کاملا طبیعیه که یکجور آدمهای دیگهای مخاطبش باشند که خیلی با شما فرق داشته باشند، و حتی از لحاظ فرهنگی و تربیتی نقطه مقابل شما باشند. حالا اگه اون دسته از مخاطبانش که درست نقطه مقابل شما هستند، اکثریت مخاطبانش رو تشکیل بدن، اون فرد به سمت اونها میفته، نه سمت شما. چون بسیار و بسیار و بسیار نادره که کسی توانایی جذب مخاطب داشته باشه، و سپس به نظر و حمایت اون دسته از مخاطبانش که در اکثریتند وقعی ننهد! در اغلب موارد، کسی که در حال تربیت تعداد زیادی از آدمهاست، خودش توسط اون دسته از افرادی که تحت تربیتش هستند، تربیت میشه. بنابراین اگه به نظر میرسه کسی که دنبال میکردید، اخیرا مهمل میبافه، میتونه به این دلیل باشه که همرنگ اون دسته از مخاطبانش شده که اون مهملات رو میپسندند. چون از لحاظ روانی نیاز داره که بشون تکیه کنه. حتی در حالتهای اکستریم، مثل جماعت انکارکننده کروی بودن کره زمین، آدمهایی رو میبینیم که به صورت دیفالت آدمهای منطقی هستند، اما عضویت در جماعت انکارکننده، حس و حال خوبی براشون به ارمغان آورده که دلشون نمیخواد ترکش کنند. و این درباره یک موضوع مسخره درباره شکل زمینه که بچهها هم جدی نمیگیرنش. میتونید تصور کنید این مکانیزم در موضوعات مبهمتر و پیچیدهتر و ظریفتر، مثل «دولت بد است یا خوب؟»، چطور میتونه کار کنه.
جستجو برای حرف حساب هیچوقت نقطه پایان نداره. اون جستجو برای آدم حسابیه که باید پروندهش رو ببندید، چون یک تلاش بیهودهست. چون هیچکس اونقدر آدمحسابی نیست که اشتراک مادامالعمرش رو بخرید.
83
هیچ آماری که از غزه بیرون میاد رو نباید باور کرد، چون آدمهای اونجا دروغ و هوچیگری رو به عنوان بخشی از جهاد تعریف کردهاند. اما فرض کنید مثل یک شهروند عرب، که خوشش میاد این دروغها رو باور کنه، و یا یک شهروند غربی، که نمیدونه خاورمیانه چه جور جاییه، عدد ۴۶ هزار کشته رو پذیرفتهایم. حالا این رو مقایسه کنید با کارمندان صداسیما که گفته میشه ۴۸ هزار نفر هستند! یعنی اگر ارتش اسراییل، ۱۵ ماه تمام ایران رو بکوبه که همه کارمندان صداسیما رو از بین ببره، و از پهپاد انتحاری گرفته تا بمب دو تنی استفاده کنه، و اونجور که چپها و مسلمانها میگن یه جوری بکوبه که گربهها هم زنده نمونند، و یه جوری بکوبه که خرابی ساختمانها توی عکسهای ماهوارهای هم معلوم باشه، باز هم کارمندان صداسیما تموم نمیشن و ۲ هزار نفر دیگهشون باقی میمونند! و این فقط یکی از نهادهای حکومتیه.
حتی یک اقتصاد غولپیکر هم نمیتونه اینهمه کارمندی که حکومت ایران، که در واقع یک حکومت نیست، دور خودش جمع کرده رو سیر کنه. حتی اگه چشمهای وجود داشت و ازش طلای مذاب فوران میکرد هم نمیشد باش اینهمه کارمند رو سیر کرد. و تا وقتی این مسئله فرهنگی-سیستماتیک برقراره که از یک طرف دولت معتاد جذب جیرهخواره، و از یک طرف مردم معتاد مشاغلی هستند که بدون اینکه کار خاصی انجام بدن حقوق و مزایا دریافت کنند، و سپس اسمش رو موفقیت بذارن (تا جایی که بگن دعای پدر مادر باعث شد بتونم استخدام بشم!)، تمام قیل و قالها درباره FATF و مذاکره و گشایش و اینها، صرفا نخودسیاه خواهند بود.
حتی یک اقتصاد غولپیکر هم نمیتونه اینهمه کارمندی که حکومت ایران، که در واقع یک حکومت نیست، دور خودش جمع کرده رو سیر کنه. حتی اگه چشمهای وجود داشت و ازش طلای مذاب فوران میکرد هم نمیشد باش اینهمه کارمند رو سیر کرد. و تا وقتی این مسئله فرهنگی-سیستماتیک برقراره که از یک طرف دولت معتاد جذب جیرهخواره، و از یک طرف مردم معتاد مشاغلی هستند که بدون اینکه کار خاصی انجام بدن حقوق و مزایا دریافت کنند، و سپس اسمش رو موفقیت بذارن (تا جایی که بگن دعای پدر مادر باعث شد بتونم استخدام بشم!)، تمام قیل و قالها درباره FATF و مذاکره و گشایش و اینها، صرفا نخودسیاه خواهند بود.
29
ایرانی مهاجر چیست؟ موجودیست که وقتی بش میگفتی حالا که رفتی اونور و دیگه دغدغه دارو و خورد و خوراک و لباس نداری، یکم فعالیت سیاسی کن، برو فلان جا یه پلاکاردی دستت بگیر، درباره وضعیت ایران یه اعتراضی بکن؛ میگفت نه چیزه، من عید میخوام برم ایران سر بزنم به مامان اینا، نمیخوام دردسر درست بشه و تو فرودگاه خفتم کنن! (که انگار سر زدن به ایران حج واجبه و اگه استطاعت داری حق نداری انجام ندی!) و الان که بش میگی حالا که عید میخوای بری ایران میشه یه امانتی بدم ببری با خودت اونجا تحویل بدی؟ میگه نه فعلا ایران نمیرم، ترامپ اومده همه رو میخواد دیپورت کنه معلوم نیست برم ایران دیگه دوباره اجازه بدن وارد آمریکا بشم یا نه! (الان دیگه موندن تو آمریکا مثل اعتکاف تو ماه رجبه و نباید از مسجد دراومد!).
و در تمام این نوسانات اصلا حس نمیکنه که یک آدم بدون اصوله، و پیش نمیاد از خودش بپرسه من چیستم که وضعیت ورود و خروجم از مرزها تعیین میکنه که تکلیف اخلاقیم چی باشه؟ بلکه ژست قربانی هم میگیره که «ما ایرانیها از هر جهت بدبختیم بابا، تو خونهمون اونجوری اذیت کردن، اینجا هم اینجوری!».
من یک پیشنهاد دارم. مگه اصول رو رها نکردید که یک زندگی بدون استرس داشته باشید؟ مگه نمیبینید باز هم استرس وجود داره؟ بهتر نیست حالا که قراره بهرحال استرس بمون وارد بشه، به خاطر چسبیدن به یه سری اصول باشه؟
و در تمام این نوسانات اصلا حس نمیکنه که یک آدم بدون اصوله، و پیش نمیاد از خودش بپرسه من چیستم که وضعیت ورود و خروجم از مرزها تعیین میکنه که تکلیف اخلاقیم چی باشه؟ بلکه ژست قربانی هم میگیره که «ما ایرانیها از هر جهت بدبختیم بابا، تو خونهمون اونجوری اذیت کردن، اینجا هم اینجوری!».
من یک پیشنهاد دارم. مگه اصول رو رها نکردید که یک زندگی بدون استرس داشته باشید؟ مگه نمیبینید باز هم استرس وجود داره؟ بهتر نیست حالا که قراره بهرحال استرس بمون وارد بشه، به خاطر چسبیدن به یه سری اصول باشه؟
38
دولت ترامپ که پلیسها بش رأی دادن تا جلوی پلیسکشی رو بگیره، اونایی که پلیسکشی کرده بودن عفو کرد، همزمان که نذاشتن ژاپنیها شرکت فولاد آمریکا رو بخرند، به همون ژاپنیها اجازه داد بیان تو پروژه هوش مصنوعی ۵۰۰ میلیاردی آمریکا سرمایهگذاری کنن، که چهارتا میلیاردر که پریدن بغل ترامپ راه انداختن، که با اون هوش مصنوعی واکسن mRNA ضدسرطان بسازند، یعنی همون تکنولوژی که ترامپیستها میگفتند ساخته شیطانه! که بعد ایلان ماسک که اونم بغل ترامپه بگه بیخود میگن، ۵۰۰ میلیارد پول ندارن! و همزمان که کندی رو گذاشته برای وزارت بهداشت، که میگه علیه روغن دانههای گیاهی جنگ صلیبی راه میندازم، یکی رو گذاشته برای وزارت کشاورزی که رییس انجمن تولیدکنندگان دانههای روغنی بوده! به طور کامل شاهد سریال برره آمریکایی هستیم. برای مذاکرهکنندگان جمهوری اسلامی که قراره با این دولت سر و کله بزنند آرزوی موفقیت دارم. وقتی بایدن اومد هم براشون آرزوی موفقیت داشتم و خیلی قشنگ برآورده شد.
20
پزشکیان از یه ضربالمثل ترکی استفاده میکنه که میگه پول بابا کلا به درد بچه نمیخوره، چون اگه بچه باشعوری باشه لازمش نداره چون خودش گلیم خودش رو از آب میکشه بیرون، و اگه بیشعور باشه هرچقدر هم بش ارث برسه هدرش میده.
ضربالمثلها حاصل تجربهها هستند. ولی جامعیت ندارند، و خیلیهاشون تست زمان رو پاس نمیکنند. که یکیش همین ضربالمثله. الان بدون ثروت نسل قبل، نمیشه گلیمی رو از آب بیرون کشید، چون کار کردن کارایی خودش رو از دست داده؛ مگر اینکه دزدی و کلاهبرداری رو جایگزین کار کرد، که شاید بشه اسمش رو زرنگی گذاشت، ولی قطعا ربطی به باشعوری نداره. از طرفی بیشعورهای زیادی هستند که بدون اینکه لازم باشه صلاحیتی داشته باشند، به درآمدهای نجومی میرسند. و پزشکیان در ایجاد هر دو وضعیت نقش فعال داشته. هم در هل دادن اقتصاد به سمت پرتگاهی که نهایتا زحمت کشیدن و تلاش کردن کارایی خودش رو از دست بده، در زمانی که سمتهایی غیر از ریاستجمهوری داشت؛ و هم در منصوب کردن مشتی نئاندرتال در پستهای مدیریتی به بهانه وفاق، در زمانی که سمت رییسجمهور رو داشت. پزشکیان به تنهایی عامل بیاعتبار شدن ضربالمثلیه که به عنوان «حکمتهایی پندآموز درباره زندگی» استفاده میکنه. پزشکیانها بودند که کاری کردند باشعورها، توان خرید لباس هم نداشته باشند، و بیشعورها برای خرید لباس به لندن سفر کنند.
ضربالمثلها حاصل تجربهها هستند. ولی جامعیت ندارند، و خیلیهاشون تست زمان رو پاس نمیکنند. که یکیش همین ضربالمثله. الان بدون ثروت نسل قبل، نمیشه گلیمی رو از آب بیرون کشید، چون کار کردن کارایی خودش رو از دست داده؛ مگر اینکه دزدی و کلاهبرداری رو جایگزین کار کرد، که شاید بشه اسمش رو زرنگی گذاشت، ولی قطعا ربطی به باشعوری نداره. از طرفی بیشعورهای زیادی هستند که بدون اینکه لازم باشه صلاحیتی داشته باشند، به درآمدهای نجومی میرسند. و پزشکیان در ایجاد هر دو وضعیت نقش فعال داشته. هم در هل دادن اقتصاد به سمت پرتگاهی که نهایتا زحمت کشیدن و تلاش کردن کارایی خودش رو از دست بده، در زمانی که سمتهایی غیر از ریاستجمهوری داشت؛ و هم در منصوب کردن مشتی نئاندرتال در پستهای مدیریتی به بهانه وفاق، در زمانی که سمت رییسجمهور رو داشت. پزشکیان به تنهایی عامل بیاعتبار شدن ضربالمثلیه که به عنوان «حکمتهایی پندآموز درباره زندگی» استفاده میکنه. پزشکیانها بودند که کاری کردند باشعورها، توان خرید لباس هم نداشته باشند، و بیشعورها برای خرید لباس به لندن سفر کنند.
28
«از هفتم اکتبر، ۶۸ هزار نوزاد در نوار غزه به دنیا آمده است» بعلاوه V و پرچم، که یعنی فلسطین پیروز است!
دادن آمار موالید از ابتدای جنگ، به جای آمار سالانه، و سپس شعار پیروزی، چه مفهومی رو میخواد انتقال بده؟ میخواد بگه استراتژی ما تشکیل اجتماعی مشابه میکروبهاست که یک سال و نیم نسلکشی هم جمعیتمون رو کم نمیکنه؟ یا میخواد بگه ما از میمونها هم کمعقلتریم که وقتی منابع آبی و غذایی کمتره، و همهچی نابود شده، زاد و ولدمون بیشتر میشه؟ (چون میمون یه مکانیزم جالب تکاملی داره که دبی آب رودخانه رو ارزیابی میکنه، و اگه از یه حدی کمتر یا بیشتر باشه، برنامه تولید مثل رو تغییر میده). یا میخواد بگه سلاح ما بچهست و مثل فشنگ ازش استفاده میکنیم و اگه یه خشاب خالی بشه، دو تا خشاب دیگه از پشت خط برامون میرسه؟
منظور هر کدوم اینها باشه، نباید علنا اعلامش کرد. همینکه علنا اعلام میشه یعنی یه حالت چهارمی از خریت آنلاک شده. مجموعش شبیه فحاشی میشه: میکروبهای کمتر از میمونِ بچهخوارِ خر! در حالی که صرفا توصیف تصویریه که خودشون نمایش میدن.
دادن آمار موالید از ابتدای جنگ، به جای آمار سالانه، و سپس شعار پیروزی، چه مفهومی رو میخواد انتقال بده؟ میخواد بگه استراتژی ما تشکیل اجتماعی مشابه میکروبهاست که یک سال و نیم نسلکشی هم جمعیتمون رو کم نمیکنه؟ یا میخواد بگه ما از میمونها هم کمعقلتریم که وقتی منابع آبی و غذایی کمتره، و همهچی نابود شده، زاد و ولدمون بیشتر میشه؟ (چون میمون یه مکانیزم جالب تکاملی داره که دبی آب رودخانه رو ارزیابی میکنه، و اگه از یه حدی کمتر یا بیشتر باشه، برنامه تولید مثل رو تغییر میده). یا میخواد بگه سلاح ما بچهست و مثل فشنگ ازش استفاده میکنیم و اگه یه خشاب خالی بشه، دو تا خشاب دیگه از پشت خط برامون میرسه؟
منظور هر کدوم اینها باشه، نباید علنا اعلامش کرد. همینکه علنا اعلام میشه یعنی یه حالت چهارمی از خریت آنلاک شده. مجموعش شبیه فحاشی میشه: میکروبهای کمتر از میمونِ بچهخوارِ خر! در حالی که صرفا توصیف تصویریه که خودشون نمایش میدن.
36
بدون سرچ کردن میتونستید حدس بزنید دولت آمریکا، عادت داره روزی هزار نفر رو دیپورت کنه؟ بدون سرچ کردن میتونستید حدس بزنید ترامپ تو دور اول به گرد پای دولت اوباما هم نرسید در دیپورت مهاجران غیرقانونی، و اگه تو دور دوم بتونه به رکورد اوباما برسه شاهکار کرده؟
سرگرمیهای سیاست در داخل آمریکا من رو سرگرم نمیکنه. من فقط وقتی یه ظرف پاپکورن میذارم جلوی خودم که یه طرح مدون و شفاف ارائه بدن برای راه ندادن هرگونه آخوندزاده و سپاهیزاده، و مسدود کردن تمام حسابهاشون. تا روزی که این اتفاق نیفته، همه تیترهای خبری مرتبط بیاهمیتند.
سرگرمیهای سیاست در داخل آمریکا من رو سرگرم نمیکنه. من فقط وقتی یه ظرف پاپکورن میذارم جلوی خودم که یه طرح مدون و شفاف ارائه بدن برای راه ندادن هرگونه آخوندزاده و سپاهیزاده، و مسدود کردن تمام حسابهاشون. تا روزی که این اتفاق نیفته، همه تیترهای خبری مرتبط بیاهمیتند.
30
اگه بچهای خیلی مشتاق باشه پز اسباببازی خودش رو به بقیه بچهها بده، وقتی یه مرد مو جوگندمی شد هم تو جمع دیگران حتما یه راه باریکهای تو بحث باز میکنه که به اطلاع بقیه برسونه یه زمین خریده که اخیرا قیمتش دو برابر شده. بچهای که کیف میکرد ازینکه به یه بچه دیگه ثابت کنه چیزی میدونه که اون نمیدونه، وقتی پزشک شد هم بیشتر ذهنش مشغول اینه که به همکارهاش ثابت کنه چیزهای بیشتری میدونه، تا اینکه اون چیز بیشتری که میدونه رو صرف درمان کسانی کنه که قرار نیست بفهمند به خاطر بیشتر دانستن پزشکشون درمان شدن.
این کودک ماندن، و تکون نخوردن شکل رفتار، داره در تیراژ بالا رخ میده؛ طوری که برای یک ناظر که دقت داره، فضا به شکل مهدکودکی با چند میلیون نفر ظرفیت، درمیاد. اگه جای چنین ناظری نبودهاید، شانس آوردید، چون اصلا حس خوبی نداره و احتمالا براتون قابل تحمل نیست. اما معاف بودن از دقت در دیگران، مجوز دقت نکردن به خود نیست. و هیچکس (به جز اون ناظران نفرینشده) به خوبی خود فرد نمیتونه کشف کنه که چه قسمتهایی از بچگیش رو هنوز داره ادامه میده. بنابراین اگه کسی بخواد این اتصال رو بالاخره یه جایی بشکنه و از بچگیش جدا بشه، باید فقط روی خودش حساب کنه.
اما یه ترفند وجود داره که میتونه کار رو تسریع کنه: چیزی که به اندازه بچگی تا بزرگسالی قدمت داره، دیگه خیلی درونی شده، و چیزی که خیلی درونی شده دیگه خیلی اتوماتیک شده، و چیزی که خیلی اتوماتیک شده خیلی راحتتر انجام میشه. بنابراین به هر رفتاری که براتون راحته مشکوک شده، و ازش بازجویی کنید. همشون مجرم نیستند، ولی اونایی که هستند پیدا میشن.
این کودک ماندن، و تکون نخوردن شکل رفتار، داره در تیراژ بالا رخ میده؛ طوری که برای یک ناظر که دقت داره، فضا به شکل مهدکودکی با چند میلیون نفر ظرفیت، درمیاد. اگه جای چنین ناظری نبودهاید، شانس آوردید، چون اصلا حس خوبی نداره و احتمالا براتون قابل تحمل نیست. اما معاف بودن از دقت در دیگران، مجوز دقت نکردن به خود نیست. و هیچکس (به جز اون ناظران نفرینشده) به خوبی خود فرد نمیتونه کشف کنه که چه قسمتهایی از بچگیش رو هنوز داره ادامه میده. بنابراین اگه کسی بخواد این اتصال رو بالاخره یه جایی بشکنه و از بچگیش جدا بشه، باید فقط روی خودش حساب کنه.
اما یه ترفند وجود داره که میتونه کار رو تسریع کنه: چیزی که به اندازه بچگی تا بزرگسالی قدمت داره، دیگه خیلی درونی شده، و چیزی که خیلی درونی شده دیگه خیلی اتوماتیک شده، و چیزی که خیلی اتوماتیک شده خیلی راحتتر انجام میشه. بنابراین به هر رفتاری که براتون راحته مشکوک شده، و ازش بازجویی کنید. همشون مجرم نیستند، ولی اونایی که هستند پیدا میشن.
23