مردم ما کمی کند هستند. یکم زیادی فاصله افتاد از وقتی که گفتم کسی که خودش رو قاطی دستگاه داعش میکنه، حقشه هر بلایی سرش بیاد، تا روزی که به مهمان برنامه رسانه داعش کفن هدیه دادند و ایرانی گفت «اگه عقل داشت دعوتشون رو قبول نمیکرد که بعد بش توهین هم بکنند». حالا چقدر فاصله خواهد بود بین روزی که گفتم در دانشگاه داعش قرار نیست تحصیل کنی، تا روزی که ایرانی به دانشجو بگه «انتظار داشتی داعش یک نهاد رو اداره کنه تا تو توی اون بتونی تحصیل کنی؟»، خدا داند.
اما میترسم یکم طول بکشه که در کنارش این رو هم متوجه بشن که اهدای کفن به مهمان، کمی سادهتر از صرفا زندگیستیزی شیعه معاصره؛ چون دلیل محوریش کسخل بودن دست اندر کارانه. متأسفانه با سه لایه از کفر مواجهیم. کفر یعنی انکار آیات. اگه در قرآن میبینید از کافران نالانه، منظورش آتئیستها نیستند. چون اون موقع آتئیسمی وجود نداشت. منظور کسانی هستند که قبول نداشتند چیزهایی که میبینند نشانه چیزی باشه. در لایه اول کفر، مردم باور ندارند که در یک کشور نرمال قرار ندارند (نمیپذیرند چیزهایی که میبینند نشانه اینه که در یک کشور نرمال قرار ندارند)، در لایه دوم کفر، باور ندارند که مذهب و ایدئولوژی حاکم به صورت سیستماتیک زندگیستیزه. و در لایه سوم باور ندارند که علاوه بر نرمال نبودن، و علاوه بر زندگیستیزی ایدئولوژی حاکم، تمام امورات کشور، که یعنی سرنوشت میلیونها نفر، در دستان مشتی کسخله.
و همونطور که مطلعید وعده داده شده که کافران عذاب خواهند شد.
اما میترسم یکم طول بکشه که در کنارش این رو هم متوجه بشن که اهدای کفن به مهمان، کمی سادهتر از صرفا زندگیستیزی شیعه معاصره؛ چون دلیل محوریش کسخل بودن دست اندر کارانه. متأسفانه با سه لایه از کفر مواجهیم. کفر یعنی انکار آیات. اگه در قرآن میبینید از کافران نالانه، منظورش آتئیستها نیستند. چون اون موقع آتئیسمی وجود نداشت. منظور کسانی هستند که قبول نداشتند چیزهایی که میبینند نشانه چیزی باشه. در لایه اول کفر، مردم باور ندارند که در یک کشور نرمال قرار ندارند (نمیپذیرند چیزهایی که میبینند نشانه اینه که در یک کشور نرمال قرار ندارند)، در لایه دوم کفر، باور ندارند که مذهب و ایدئولوژی حاکم به صورت سیستماتیک زندگیستیزه. و در لایه سوم باور ندارند که علاوه بر نرمال نبودن، و علاوه بر زندگیستیزی ایدئولوژی حاکم، تمام امورات کشور، که یعنی سرنوشت میلیونها نفر، در دستان مشتی کسخله.
و همونطور که مطلعید وعده داده شده که کافران عذاب خواهند شد.
145
در برابر جماعت پوچگرایی مثل فلسطینیهای اسلامگرا، مرزبندی متعارف شکست و پیروزی چندان کاربرد نداره، که بعد خیلی درگیر این موضوع بشیم که آتشبس پیروزی برای کدام طرف و شکست برای کدام طرف بوده، و اونهایی که خیلی درگیرند صرفا در حال زبون بیرون در آوردن و شکلک درآوردن سیاسی هستند (و سرشون شلوغه، چون این هفته مجبور بودند کارشناس مدیریت آتشسوزی در مناطق خشک کالیفرنیا هم باشند). چون اگه تمام اعضای حماس هم کشته میشدند، از یک دمپایی تکیه داده شده به دیوار فیلم میگرفتند و میگفتند این رو یکی از رزمندگان میپوشید و همونطور که میبینید در کنار دیوار همچنان استوار ایستاده، پس ما پیروزیم! (درسته پالیوود در طراحی صحنه از برادران شیعی خودش حرفهایتره، ولی جهت رعایت انصاف میشه احتمال داد که دمپایی رو واقعا از پای جنازه کنده بوده باشند و به دیوار تکیه داده باشند. نه مثل جمهوری اسلامی که در بین چمدانهای مسافران هواپیمایی که تکه تکه کرد پرچم مذهبی پیدا نکرده باشه و سفارش بده سریعا یه نوش رو از بازار بخرن و بیارن در محل حادثه نشون بدن که نسوخته و پس پیروزیم!).
در برابر کسانی که مثل حیوانات زندگی میکنند اما عقل یک حیوان رو هم ندارند (چون حیوان انقدر میفهمه وقتی منابع غذایی کمه باید زاد و ولد رو کمتر کنه) و دست از شاخ زدن بر نمیدارند، هدف باید اعمال خشونت حداکثری، شکستن شاخ، و فلجسازی باشه. و این کاریه که اسراییل با موفقیت انجام داد، مابقی مربوط به برنامههای تلویزیونیه (این موفقیت رو در همین هم میشه دید که اراذل منطقه طوری خوشحالند و اعلام میکنند عملیاتهای نظامیشون در حمایت از غزه رو متوقف میکنند که انگار تا الان یک جنین مرده در شکمشون بوده و سه ماما با نامهای نتانیاهو و بایدن و ترامپ با کمک هم درش آوردن بیرون و حالا میتونند نفس راحت بکشند. یه «خدا خیرتون بده که دیگه لازم نیست وعده صادق بعدی رو انجام بدیم» هم از ایران دیده میشه).
اینکه احدی از اعضای حماس زنده باقی نماند، صرفا یک هدف غیرواقعبینانه نیست. بلکه غیرتاریخبینانه هم است. در جنگ خوارج وقتی چندنفری تونستن زنده فرار کنند، سربازان علی بش گفتند بذار دخل این چندنفر رو هم بیاریم و ریشه اینها کنده بشه. اما مخالفت کرد و گفت اینها همیشه وجود خواهند داشت. که یعنی اینطور نیست که این چندنفر رو هم حذف کنید دیگه بعدا کسانی مثل اینها ظهور نخواهد کرد. مهم این بود که شاخشون رو بشکنیم، که شکستیم. هروقت در آینده شاخشون دوباره دربیاد، آیندگان موظفند بشکنندش. و این جهانبینی مهمیه و طراحی رفتارها رو تغییر میده. آدم متفرعن خودش رو آیندهساز میبینه. که یعنی من کارهایی انجام میدم، که آیندگان دیگه لازم نباشه انجام بدن (مثل از ریشه کندن پوچگراها). که یعنی منم که تعیین میکنم لازمه در آینده چه کاری انجام داد و نداد. اینکه پادشاهان سفارش میدادند گزارش عملکردشون رو روی صخرهها و سنگها حکاکی کنند، در همین راستا بود. اما در جهانبینی مقابل این، میگه من وظیفهای در زمانه خودم روی دوشمه انجام میدم، آدمهای بعد از من هم وظایف زمانه خودشون رو انجام بدن؛ ممکنه انجام وظیفه من، باعث بشه آیندگان لازم نباشه کارهایی رو انجام بدن، و ممکنه هم خیلی فرق نداشته باشه براشون، ولی اون قسمتش به من مربوط نیست.
معمولا اینطوریه که اونایی که تونستن کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن، اونایی بودن که صرفا به وظیفه عمل کردند، نه اونایی که نیت داشتند کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن.
تفرعن در همه ما هست، از جمله در نتانیاهو، و بیشتر در کسانی که ازش میطلبند تفرعن داشته باشه. اما انجام شدن وظیفه مهمتر از اصلاح شدن شخصیتهاست. باید ترجیح داد تکالیف حتی با وجود شخصیتهایی که اصلاح نشدهاند، انجام بشن. برای علی هم این مهم بود که شاخ خوارج رو به کمک شمشیر همون سربازهایی که حاضر نیستند بپذیرند نمیشه ریشهشون رو کند، شکست. برای کمک گرفتن از شمشیرش، فرصت محدوده؛ اما برای اینکه تفرعنش رو بذاره کنار میشه خیلی صبر کرد. خوشبختانه اسراییل از شمشیر اون دسته از شخصیتهای خودش که ارادهشون شاخشکنه، کمال استفاده رو کرد. حالا میتونه برای اصلاح اون شخصیتها هرچقدر خواست وقت بذاره.
در برابر کسانی که مثل حیوانات زندگی میکنند اما عقل یک حیوان رو هم ندارند (چون حیوان انقدر میفهمه وقتی منابع غذایی کمه باید زاد و ولد رو کمتر کنه) و دست از شاخ زدن بر نمیدارند، هدف باید اعمال خشونت حداکثری، شکستن شاخ، و فلجسازی باشه. و این کاریه که اسراییل با موفقیت انجام داد، مابقی مربوط به برنامههای تلویزیونیه (این موفقیت رو در همین هم میشه دید که اراذل منطقه طوری خوشحالند و اعلام میکنند عملیاتهای نظامیشون در حمایت از غزه رو متوقف میکنند که انگار تا الان یک جنین مرده در شکمشون بوده و سه ماما با نامهای نتانیاهو و بایدن و ترامپ با کمک هم درش آوردن بیرون و حالا میتونند نفس راحت بکشند. یه «خدا خیرتون بده که دیگه لازم نیست وعده صادق بعدی رو انجام بدیم» هم از ایران دیده میشه).
اینکه احدی از اعضای حماس زنده باقی نماند، صرفا یک هدف غیرواقعبینانه نیست. بلکه غیرتاریخبینانه هم است. در جنگ خوارج وقتی چندنفری تونستن زنده فرار کنند، سربازان علی بش گفتند بذار دخل این چندنفر رو هم بیاریم و ریشه اینها کنده بشه. اما مخالفت کرد و گفت اینها همیشه وجود خواهند داشت. که یعنی اینطور نیست که این چندنفر رو هم حذف کنید دیگه بعدا کسانی مثل اینها ظهور نخواهد کرد. مهم این بود که شاخشون رو بشکنیم، که شکستیم. هروقت در آینده شاخشون دوباره دربیاد، آیندگان موظفند بشکنندش. و این جهانبینی مهمیه و طراحی رفتارها رو تغییر میده. آدم متفرعن خودش رو آیندهساز میبینه. که یعنی من کارهایی انجام میدم، که آیندگان دیگه لازم نباشه انجام بدن (مثل از ریشه کندن پوچگراها). که یعنی منم که تعیین میکنم لازمه در آینده چه کاری انجام داد و نداد. اینکه پادشاهان سفارش میدادند گزارش عملکردشون رو روی صخرهها و سنگها حکاکی کنند، در همین راستا بود. اما در جهانبینی مقابل این، میگه من وظیفهای در زمانه خودم روی دوشمه انجام میدم، آدمهای بعد از من هم وظایف زمانه خودشون رو انجام بدن؛ ممکنه انجام وظیفه من، باعث بشه آیندگان لازم نباشه کارهایی رو انجام بدن، و ممکنه هم خیلی فرق نداشته باشه براشون، ولی اون قسمتش به من مربوط نیست.
معمولا اینطوریه که اونایی که تونستن کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن، اونایی بودن که صرفا به وظیفه عمل کردند، نه اونایی که نیت داشتند کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن.
تفرعن در همه ما هست، از جمله در نتانیاهو، و بیشتر در کسانی که ازش میطلبند تفرعن داشته باشه. اما انجام شدن وظیفه مهمتر از اصلاح شدن شخصیتهاست. باید ترجیح داد تکالیف حتی با وجود شخصیتهایی که اصلاح نشدهاند، انجام بشن. برای علی هم این مهم بود که شاخ خوارج رو به کمک شمشیر همون سربازهایی که حاضر نیستند بپذیرند نمیشه ریشهشون رو کند، شکست. برای کمک گرفتن از شمشیرش، فرصت محدوده؛ اما برای اینکه تفرعنش رو بذاره کنار میشه خیلی صبر کرد. خوشبختانه اسراییل از شمشیر اون دسته از شخصیتهای خودش که ارادهشون شاخشکنه، کمال استفاده رو کرد. حالا میتونه برای اصلاح اون شخصیتها هرچقدر خواست وقت بذاره.
41
از بدشانسی در دورانی هستیم که لیبرتارینها فاشیستهای خجالتی هستند. البته نه اینکه خجالتی باقی بمونند. مثل جو روگن، با یه انتخابات، یا با یه قرارداد با اسپاتیفای، خجالتشون میریزه، و خیلی علنی از تمایلات فاشیستیشون پردهبرداری میکنند. برخلاف لیبرتارینهای گذشته، که آدمهایی بودند که از نفرت و خشونت خانمان برانداز سلطنتستیزها، و سپس هدایت اون خشونت از کانال دولت به سمت شهروند، دچار تروما شده بودند، و از هرچه دولت مدرن بود بیزار بودند؛ لیبرتارین معاصر صرفا شارلاتانی است که دلش برای دوران اقتدارگرایی آدمکشها تنگ شده، اما از دولتستیزی به عنوان اسب تروا استفاده میکنه تا ایدههای باطنا آزادیستیزانهش رو در جمع مردمی نفوذ بده که از دخالتهای بیحد و حصر دولت به ستوه اومدن و آمادهاند تا برای هر فحشی که به دولت داده میشه هورا بکشند. اینها از ازینکه دولت نباید درباره دگرباشان دخالتی کنه، رسیدند به اینکه دولت باید کتابهایی که دگرباشی رو ترویج میده ممنوع کنه! لیبرتاریانیسم جای انتقاد زیادی داشت، از جمله اینکه گاهی مثل یک سایکوپت برای جامعه نسخه مینوشت («آزادی شامل این هم میشه که در حالی که ناقل ویروسم هرجا که دلم خواست برم» حرف یک سایکوپته). اما تا قبل ازین مشکلش این نبود که فقط با دخالت بعضی دولتها مخالف باشه؛ با هر نوع دخالتی، و از سمت هر نوع دولتی مخالف بود. اما لیبرتارین فعلی ابتدا میگه با هر نوع دخالتی مخالفه، و یکم که میگذره تمام قد از دخالتی حمایت میکنه که خودش ازش خوشش میاد. بعبارت دیگه اینها در آسمانها (یعنی وقتی در حد تئوری است همهچیز) آزادیخواه حداکثری هستند، اما وقتی روی زمین هستند، ناگهان فاشیست میشن!
حالا این ترکیب سمی وقتی میاد ایران و رنگ و بوی وطنی شیعی میگیره، به معجونی اسهالآور تبدیل میشه. اونی که از روی سردرگمی (یا یک تکلیف شب که از بالا بش داده شده) میگه «بمیرم برای حضرت، یه جوری طرفدار آزادی حمل اسلحه بود که گذاشت قاتلش با شمشیر بیاد مسجد، پس تولدش مبارک 🥹»، هم در ادامه رخ فاشیستی خودش رو رونمایی خواهد کرد. اسب تروای این یکی، دوتا پا کم داره و شکمش بازه. توضیح دادن اینکه هزار و چهارصد سال پیش اگه شمشیر یه مرد عرب رو ازش میگرفتی همونجا پارهت میکرد و ربطی به آزادی نداشت، و توضیح دادن اینکه اونها همهچیز رو از دریچه قبیله میدیدند و شهروند مفرد معنا نداشت که بعد بخواد آزادی داشته باشه، و توضیح دادن اینکه علی رو دقیقا برای این ترور کردند که ولکن جنگ نبود و همه رو خسته کرده بود که درست خلاف تصویر فانتزی لیبرتارین شیعه از یک حاکم لیبرتارینه، بیهودهست. اینها دنبال اینکه این محتویات مسخره رو کاهش بدهند نیستند. اومدند که افزایشش بدهند. بنابراین دنبال توضیحات و غلطگیری کسی نیستند. دنبال این هستند که بستری آماده کنند که کمی جلوتر برای فاشیسم فرش قرمز پهن کنند.
حالا این ترکیب سمی وقتی میاد ایران و رنگ و بوی وطنی شیعی میگیره، به معجونی اسهالآور تبدیل میشه. اونی که از روی سردرگمی (یا یک تکلیف شب که از بالا بش داده شده) میگه «بمیرم برای حضرت، یه جوری طرفدار آزادی حمل اسلحه بود که گذاشت قاتلش با شمشیر بیاد مسجد، پس تولدش مبارک 🥹»، هم در ادامه رخ فاشیستی خودش رو رونمایی خواهد کرد. اسب تروای این یکی، دوتا پا کم داره و شکمش بازه. توضیح دادن اینکه هزار و چهارصد سال پیش اگه شمشیر یه مرد عرب رو ازش میگرفتی همونجا پارهت میکرد و ربطی به آزادی نداشت، و توضیح دادن اینکه اونها همهچیز رو از دریچه قبیله میدیدند و شهروند مفرد معنا نداشت که بعد بخواد آزادی داشته باشه، و توضیح دادن اینکه علی رو دقیقا برای این ترور کردند که ولکن جنگ نبود و همه رو خسته کرده بود که درست خلاف تصویر فانتزی لیبرتارین شیعه از یک حاکم لیبرتارینه، بیهودهست. اینها دنبال اینکه این محتویات مسخره رو کاهش بدهند نیستند. اومدند که افزایشش بدهند. بنابراین دنبال توضیحات و غلطگیری کسی نیستند. دنبال این هستند که بستری آماده کنند که کمی جلوتر برای فاشیسم فرش قرمز پهن کنند.
105
با احتمال بن شدن تیک تاک در آمریکا، کاربران آمریکایی به یک برنامه چینی دیگه کوچ کردند (یکی دیگه از چیزهایی که دولت به معنی عام اون درکی ازش نداره و درنتیجه دربرابرش مبهوت، و سپس دستپاچهست. فرقی نداره دولت دموکراتیک باشه یا دولت استبدادی. هم دولت آمریکا ازین کوچ راضی نیست، هم دولت چین. دولت آمریکا راضی نیست چون اینجوری انگار کنترلی روی شهروندانش نداره، و حتی علیرغم هشدارهایی که میده حاضرند تمام اطلاعاتشون رو در اختیار دولت بیگانه و متخاصم قرار بدن، و داوطلبانه تحت تأثیر پروپاگاندای اونها باشند. و دولت چین راضی نیست چون هجوم میلیونها خارجی به پلتفرم داخلی، یه جور دور زدن فیلترینگ بدون استفاده از فیلترشکنه. چون هدف از کشیدن دیوار دیجیتال، ممانعت از تعامل مردم خودش با خارجیهاست، و اگه خود خارجیها بیان داخل، کل این دیوار زیر سوال میره).
اولین چیزی که برای این کاربران آمریکایی جلب توجه کرده اینه که «ای بابا، این چینیها که مثل خودمونن، خیلی با ادب و مهربون هم هستن، چرا هی به ما میگن اینا دشمن هستن؟».
یه ژانر صلحطلبانهای هست که میگه مردم دنیا مشکلی با هم ندارند، این دولتها و یا قدرتمندان و ثروتمندان هستند که مردم رو به جان همدیگه میندازن. اصل این ژانر به مارکسیسم برمیگرده. زمانی که میخواستند تمام درگیریهای بشر رو درگیری طبقاتی جلوه بدن. بعد ازون نازیها همین رو گرفتند و علیه بقیه استفاده کردند. که بابا آریاییها همشون یکی هستند و با هم خوبن، ولی یه عده میخوان بینشون مرز باشه و با هم درگیر باشند. بعد از نازیها، شوروی همین رو گرفت و ازش استفاده کرد، که اسلاوها همشون یه نژادن و با هم خوبن و الان بیخود پراکنده و متفرق شدن و با هم دعوا میکنند. اگه همشون رو یکی کنیم و بیاریم زیر یه پرچم صلح و صفا برقرار میشه (البته روسیه همین الانش هم داره ازین استفاده میکنه، چون کلا هنوز داره از همهچیز قدیمی استفاده میکنه، حتی تی۷۲. و مدعیه این دولت اوکراینه که نمیذاره مردم اوکراین بیان زیر پرچم ما، و گرنه مردم اوکراین که عاشق مان!).
اما در واقعیت اینطور نیست. خیلی وقتها مردم با مردم مشکل دارند، و خودشون میخوان جنگ و دعوا شکل بگیره. چون منافعشونه که تهدید شده. نه اینکه کسی تحریکشون کرده باشه. قطعا خیلی وقتها عدهای مردم رو دچار اشتباه میکنند که منافعشون تهدید شده، ولی اینطور نیست که همیشه مردم از روی اشتباه حس کنند که تهدید شده.
من و یک خارجی در یک شبکه اجتماعی میتونیم خیلی باادبانه، محترمانه و مودبانه با هم تعامل کنیم. اما این فضا، آمادگیمون برای دفاع از منافعمون رو تست نمیکنه. وقتی که من چیزی بفروشم که اونم میفروشه، و من بفهمم که دولت من میتونه محصول اون رو بایکوت کنه به نفع من، و اون هم بفهمه دولتش میتونه محصول من رو بایکوت کنه به نفع اون، یه جور دیگه با هم حرف خواهیم زد. مطمئنا اگه من به عنوان یک ایرانی برم در این شبکه و خطاب به چینیها بنویسم: «شما مُردهخورها حتی در اوج شکوفایی اقتصادیتون هم با تخفیفهای نفتی نجومی که از ایران میگیرید از بریدن نون مردم فقیر من صرفنظر نمیکنید. کاش فقط سگ میخوردید»، دیگه محترمانه جوابم رو نمیدادند.
اگه موضوع فقط این باشه که «ببینید گربه باهوشم چجوری یاد گرفته در اتاق رو باز کنه و بره بیرون»، حتی سایکوپتها هم قلب میفرستند.
اولین چیزی که برای این کاربران آمریکایی جلب توجه کرده اینه که «ای بابا، این چینیها که مثل خودمونن، خیلی با ادب و مهربون هم هستن، چرا هی به ما میگن اینا دشمن هستن؟».
یه ژانر صلحطلبانهای هست که میگه مردم دنیا مشکلی با هم ندارند، این دولتها و یا قدرتمندان و ثروتمندان هستند که مردم رو به جان همدیگه میندازن. اصل این ژانر به مارکسیسم برمیگرده. زمانی که میخواستند تمام درگیریهای بشر رو درگیری طبقاتی جلوه بدن. بعد ازون نازیها همین رو گرفتند و علیه بقیه استفاده کردند. که بابا آریاییها همشون یکی هستند و با هم خوبن، ولی یه عده میخوان بینشون مرز باشه و با هم درگیر باشند. بعد از نازیها، شوروی همین رو گرفت و ازش استفاده کرد، که اسلاوها همشون یه نژادن و با هم خوبن و الان بیخود پراکنده و متفرق شدن و با هم دعوا میکنند. اگه همشون رو یکی کنیم و بیاریم زیر یه پرچم صلح و صفا برقرار میشه (البته روسیه همین الانش هم داره ازین استفاده میکنه، چون کلا هنوز داره از همهچیز قدیمی استفاده میکنه، حتی تی۷۲. و مدعیه این دولت اوکراینه که نمیذاره مردم اوکراین بیان زیر پرچم ما، و گرنه مردم اوکراین که عاشق مان!).
اما در واقعیت اینطور نیست. خیلی وقتها مردم با مردم مشکل دارند، و خودشون میخوان جنگ و دعوا شکل بگیره. چون منافعشونه که تهدید شده. نه اینکه کسی تحریکشون کرده باشه. قطعا خیلی وقتها عدهای مردم رو دچار اشتباه میکنند که منافعشون تهدید شده، ولی اینطور نیست که همیشه مردم از روی اشتباه حس کنند که تهدید شده.
من و یک خارجی در یک شبکه اجتماعی میتونیم خیلی باادبانه، محترمانه و مودبانه با هم تعامل کنیم. اما این فضا، آمادگیمون برای دفاع از منافعمون رو تست نمیکنه. وقتی که من چیزی بفروشم که اونم میفروشه، و من بفهمم که دولت من میتونه محصول اون رو بایکوت کنه به نفع من، و اون هم بفهمه دولتش میتونه محصول من رو بایکوت کنه به نفع اون، یه جور دیگه با هم حرف خواهیم زد. مطمئنا اگه من به عنوان یک ایرانی برم در این شبکه و خطاب به چینیها بنویسم: «شما مُردهخورها حتی در اوج شکوفایی اقتصادیتون هم با تخفیفهای نفتی نجومی که از ایران میگیرید از بریدن نون مردم فقیر من صرفنظر نمیکنید. کاش فقط سگ میخوردید»، دیگه محترمانه جوابم رو نمیدادند.
اگه موضوع فقط این باشه که «ببینید گربه باهوشم چجوری یاد گرفته در اتاق رو باز کنه و بره بیرون»، حتی سایکوپتها هم قلب میفرستند.
96
در گذشتههای دور زیاد پیش میاومد کسی که تبعید شده در محل تبعید خودکشی کنه. اون زمانها تبعید به معنی دور شدن از وطن نبود صرفا، به معنی دور نگه داشته شدن از همهچیز بود، از جمله امکانات ضروری زندگی. ممکن بود به خاطر اینکه بدنش به یک انگل گرفتار شده بود خودکشی کنه، یا یک عفونت که خوب نمیشد، یا به خاطر نابینایی که اگه آدم تنها باشه زندگی رو مختل میکنه، یا به خاطر خشن بودن آب و هوا که کشت حداقلی از سبزیجات رو هم مانع میشد. اینکه انسان در وضعیت سلامت، و در مکانی که نه تنها از امکانات دور نیست، بلکه در مرکزیت امکانات دنیاست، و حداقل در فصول گرم بهشته، و فقط برای اینکه دلش برای خونه تنگ شده، خودکشی کنه؛ یک پدیده مدرنه. اینکه دل مردم براش بسوزه، و بیشتر ازینکه اگه به خاطر یک بیماری خستهکننده میمرد دلشون براش بسوزه، هم یک پدیده مدرنه. اینکه بابت این قتل نفس، اعتبارش بیشتر بشه هم یک پدیده مدرنه. اینکه آدمها اگه تنها بمونند طوری میزنه به سرشون که خودزنی کنند هم یک پدیده مدرنه، با اینکه صدها هزارساله که انسان و اجداد غیرانسانیش موجودات اجتماعی بودهاند، اما به همون اندازه که اجتماعی بودند معمولا جرئت اینکه خودشون رو به دلیلی غیر از مشکلات فیزیکی بکشند، نداشتند. جرئت مردن برای یک شاه یا یک رئیس قبیله یا حتی سکس با یک زن رو داشتند، و خیلی راحت هم براش میمردند، اما اون جرئت فرق داشت با جرئت مردن به خاطر «این روزها حال دلم بارانیست». جرئتی که الان وجود داره، یک پدیده مدرنه. اینکه انسان برای آزردگیهای روانی خودش، که اغلب قابل حل هستند اما ارادهای برای حلشون وجود نداره، کادوی حماسی «دور از وطن نفس ندارم» بپیچه، هم یک پدیده مدرنه. چون قناری ناسیونالیسم خوب فروش میره، اگه بلد باشی گنجشک رو خوب رنگ کنی (و البته گاهی مارکتینگ آدم انقدر خوبه که مشتری جنس خودش میشه).
اما هیچ چیز مدرنی همیشه مدرن باقی نمیمونه. اگه به اندازه کافی زمان بگذره، یک پدیده مدرن هم تبدیل به یک سنت کهنه میشه. و دوباره سنتشکنی لازم خواهد بود. مثلا باید تبر برداشت و «بُت ایران» رو شکست. یا «بت خاک»، یا «بت خونه مامان». یا «بت فرهنگ ایرونی». و ازون مهمتر «بت احساسات»، و «بت خاطرات»، و «بت آشنایان».
انسان آزاد، یک موجود ریلکسه. بتپرستها هستند که با زیادی جدی گرفتن چیزهایی که زیاد جدی نیستند، در حالت انقباضی گیر میکنند. و انقباض طولانی آدم رو فلج میکنه. باید سنت انقباضدوستی رو شکست (اینکه کسی از چیزی رنج بکشه لزوما به این معنی نیست که دوستش نداره)، و آدمهای ریلکس تربیت کرد. اینکه در هنرهای رزمی کلاسیک خیلی اصرار داشتند که مبارز در ۹۹ درصد موارد مثل یک پَر معلق آرام و سبک باشه، تا در ۱ درصد موارد مثل یک بمب عمل کنه، فقط یک تکنیک اسطورهای نیست، یک فلسفهست. کسی که دستش بازه و در انبساط خاطره میتونه در جایی که باید و زمانی که باید از حق دفاع و در برابر شر بایسته. که یه کاری کرده باشه. چون مهمه که کاری کرده باشه. ما یک مربی با ریشهای دراز سفید نداریم. ما مجبوریم، و باید، خودمون این فلسفه رو در ذهن خودمون تثبیت کنیم.
اما هیچ چیز مدرنی همیشه مدرن باقی نمیمونه. اگه به اندازه کافی زمان بگذره، یک پدیده مدرن هم تبدیل به یک سنت کهنه میشه. و دوباره سنتشکنی لازم خواهد بود. مثلا باید تبر برداشت و «بُت ایران» رو شکست. یا «بت خاک»، یا «بت خونه مامان». یا «بت فرهنگ ایرونی». و ازون مهمتر «بت احساسات»، و «بت خاطرات»، و «بت آشنایان».
انسان آزاد، یک موجود ریلکسه. بتپرستها هستند که با زیادی جدی گرفتن چیزهایی که زیاد جدی نیستند، در حالت انقباضی گیر میکنند. و انقباض طولانی آدم رو فلج میکنه. باید سنت انقباضدوستی رو شکست (اینکه کسی از چیزی رنج بکشه لزوما به این معنی نیست که دوستش نداره)، و آدمهای ریلکس تربیت کرد. اینکه در هنرهای رزمی کلاسیک خیلی اصرار داشتند که مبارز در ۹۹ درصد موارد مثل یک پَر معلق آرام و سبک باشه، تا در ۱ درصد موارد مثل یک بمب عمل کنه، فقط یک تکنیک اسطورهای نیست، یک فلسفهست. کسی که دستش بازه و در انبساط خاطره میتونه در جایی که باید و زمانی که باید از حق دفاع و در برابر شر بایسته. که یه کاری کرده باشه. چون مهمه که کاری کرده باشه. ما یک مربی با ریشهای دراز سفید نداریم. ما مجبوریم، و باید، خودمون این فلسفه رو در ذهن خودمون تثبیت کنیم.
134
همون بساط قیل و قال که سر قرارداد چندهزار ساله با چین و سرمایهگذاری چند تریلیون دلاری اونها در ایران داشتیم، و من خندیدم، و ایرانیها با جزیره کیش هم داشتن خداحافظی میکردند، حالا سر قرارداد با روسها شاهدیم، که این ازون هم بدتره. چون در قرارداد با چین یه چیزهایی روی کاغذ نوشته شد حداقل، اما پوتین مهمترین چیزی که آخوند شیعه ازش انتظار داشت رو امضاء نکرد، و اون تعهد به حفظ نظام در شرایطی که اوضاع خیت شود بود. و ازین لحاظ جمهوری اسلامی حتی چیزی روی کاغذ هم نداره که دلش رو بش خوش کنه (در کندی ایرانی همین بس که باید هزار بار بش بگی وقتی دیدی اینها یه چیزی رو زیادی شلوغ کردن و جشن گرفتن باید بفهمی توش ریدن). و این با اینکه از قبل قابل پیشبینی بود، خبر بسیار مهمیه. اما چون خبر مهمیه معنیش این نیست که باید خوشحال بود. بلکه باید افسوس خورد. چون اگه یه کشور دیگهای غیر از ایران بود که توسط یک رژیم ضعیف گروگان گرفته شده بود، و تنها قدرت جهانی که میتونست و ممکن بود ازش دفاع کنه از زیر بار حفاظت ازش شونه خالی میکرد، به هر دلیلی، مردم و یا حداقل گروههای مخالف در اون کشور بلافاصله همه برنامههای قبلی رو کنسل میکردند و حالت مَدمکس رو استارت میزدند. چون این خیلی تعیینکنندهست که رسما معلوم بشه هیولا پشتیبان نداره و همه برنامهها رو تغییر میده. اما متأسفانه ازونجایی که اساسا اپوزیسیونی وجود نداره هیچ برنامهای هم وجود نداره و وقتی برنامهای وجود نداره، با یک تحول جدید برنامه دیگهای جایگزینش نمیشه.
ما مثل کسی هستیم که اسید رومون ریختن و توی یک حمام محبوسمون کردن. جیغ میزنیم و دست و پا میزنیم، اما متوجه نمیشیم که همونجا یه دوش وجود داره و شیر آب وجود داره و میشه بازش کرد.
ما مثل کسی هستیم که اسید رومون ریختن و توی یک حمام محبوسمون کردن. جیغ میزنیم و دست و پا میزنیم، اما متوجه نمیشیم که همونجا یه دوش وجود داره و شیر آب وجود داره و میشه بازش کرد.
76
اون کارمند عرب سازمان سیا که سند محرمانه برنامه حمله اسراییل به ایران رو به بیرون درز داده بود (تا بدین ترتیب وظیفهش رو در لگد زدن به یهودیان انجام بده) و دستگیر شده و ده پونزده سال زندان در انتظارشه، سند رو پرینت گرفته بوده و بعد برده خونه ازش عکس گرفته و سعی کرده هیچ رد پایی از خودش به جا نذاره، اما به این توجه نکرده که خودش تنها کسی بوده که پرینتش کرده و از سابقه پرینت فایلها فهمیدن کار کیه.
اینکه نظریات توطئه مهمل هستند، یک علتش اینه. که آدمهای فوقالعاده معمولی و با آیکیو متوسط در نهادهای دولتی کار میکنند، حتی در نهادهای خیلی حساس دولتی. و ازین آدمهای به شدت متوسط برنمیاد که توطئههای بزرگ و هوشمندانه و پیچیده طراحی و اجرا کنند، و هیچکس هم متوجهش نشه.
اینکه نظریات توطئه مهمل هستند، یک علتش اینه. که آدمهای فوقالعاده معمولی و با آیکیو متوسط در نهادهای دولتی کار میکنند، حتی در نهادهای خیلی حساس دولتی. و ازین آدمهای به شدت متوسط برنمیاد که توطئههای بزرگ و هوشمندانه و پیچیده طراحی و اجرا کنند، و هیچکس هم متوجهش نشه.
72
«اسراییل یک رژیم آپارتاید و مذهبی مثل جمهوری اسلامی است»، تا جایی که مجبوره تروریستهایی که آدم کشتهاند، و شهروندان غیرنظامی رو هم کشتهاند، آزاد کنه، تا تروریستهای فلسطینی زنها و کودکانی که گروگان گرفتهاند رو آزاد کنند، چون انقدر آپارتاید و مذهبی است حتی تروریستها را هم اعدام نمیکند، که بعد خیالش راحت باشد بعدا گروگانگیرها تقاضای مبادله آنها را نخواهند داشت.
چپها درباره اسراییل افسانههای زیادی بافتهاند، اما اجازه نمیدن از افسانههای خودشون خوشمون بیاد. اجازه نمیدن بگیم کاش ما هم یک رژیم آپارتاید مذهبی اینجوری داشتیم، که برای اینکه دست به اعدام نزنه خودش رو درگیر هزار و یک دردسر میکنه.
چپها درباره اسراییل افسانههای زیادی بافتهاند، اما اجازه نمیدن از افسانههای خودشون خوشمون بیاد. اجازه نمیدن بگیم کاش ما هم یک رژیم آپارتاید مذهبی اینجوری داشتیم، که برای اینکه دست به اعدام نزنه خودش رو درگیر هزار و یک دردسر میکنه.
152
یک عمر در هر تصمیمی تنها چیزی که در نظر نمیگیرند ملاحظات توحیدیه، که فقط یکی هست و فقط باید ازون ترسید، اما موقع تقسیم ارث میگن پسر باید دو برابر دختر بگیره، چون شرعیش اینجوریه! یک عمر برای پوشش زنشون تکلیف تعیین میکنند و میگن غیرت دینی داریم، اما ازینکه علی کف دست برادر خودش که رانت میخواست، داغ گذاشت، اصلا نتیجه نمیگیرند که بابت استفاده از رانت در تمام عمرشون باید داغ ببینند (اینکه هیچوقت امام شیعه زن بیحجاب رو مجازات نکرد، ولی برادر خودش رو قبل ازینکه کاری کنه و فقط برای اینکه حرف زیادهخواهی رو زده، مجازات کرد، باعث نمیشه پی ببرند که مجموعهای از مسخرگیها رو بهم چسباندهاند و اسمش رو گذاشتن مذهب، و گرنه کوچکترین اعتقادی به مبانی ندارند). یک عمر به هر بهانه برای هم دعا میکنند که عاقبت به خیر بشن، اما خدا رو شکر میکنند جای کسی نبودهاند که برای ایستادن در برابر اشرار زیر شکنجه جان داده.
همینها، بدون اینکه تا الان برای شرافت خرجی کرده باشند، یادآوری میکنند که ترور کار شرافتمندانهای نیست!
کاش میدونستند که قرار نیست کسی به خطبه اخلاقیشون اهمیتی بده.
همینها، بدون اینکه تا الان برای شرافت خرجی کرده باشند، یادآوری میکنند که ترور کار شرافتمندانهای نیست!
کاش میدونستند که قرار نیست کسی به خطبه اخلاقیشون اهمیتی بده.
40
برای هرکسی پیش اومده که جلوی ویترین یک مغازه با خودش درباره خریدن یا نخریدن یک چیز بحث کنه، و اون قسمت مغزش که میگه بخر، برنده شده باشه؛ اما درست موقع باز کردن در مغازه منصرف بشه و بیاد بیرون. تو اون لحظه به سمت برنده مغزش گفته «اگه نکنم چی؟».
این
What if I don't?
رو خیلی جاها استفاده می کنند. مثل وقتی که رژیم میگیرند و مغزشون میگه اگه این شیرینی رو بخوری همه زحمات چندماهه هدر میره، پس رژیم رو حفظ کن. اما در جواب بش میگن اگه نکنم چی؟ این سوال خاموشکنندهایه. مثل یه کلید که کل یک پالایشگاه و همه هزاران چراغش رو که در بیابان از کیلومترها دورتر دیده میشه، خاموش کنه. چون صدای مغز رو میخوابونه. اما این جای درست استفاده ازش نیست. چون اگه جنس درست رو موقع خرید انتخاب نکنی، ضرر میکنی. و اگه رژیمت رو رعایت نکنی، بدنت ممکنه آسیب ببینه. این تصمیمات در فضای فیزیکی یه افکتی دارند.
و مردم معمولا از جای درستش استفاده نمیکنند. جای درستش موقعیتهاییه که خوابوندن صدای مغز افکتی اون بیرون نخواهد داشت. مثل وقتی که مغزت میگه «به پدرت که یکساله که فوت شده و دیگه نیست فکر کن و یکم به خاطرش گریه کن». اینجا اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که بت میگه «از رفیقت حس بدی بگیر و این حس بد رو روی حس بد قبلی انباشت کن». اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که میگه «به احتمال اینکه اگه تصمیمی که قبلا گرفتی رو یه جور دیگه میگرفتی و زندگیت بهتر میشد فکر کن، و نتیجه بگیر که مثل مسافری هستی که از قطار زندگی خوب بیرون افتاده». اینجا اگه بگی «اگه نکنم چی؟»، هیچ جوابی نداره بت بده. مغزت نمیتونه بگه اگه بش فکر نکنی اتفاق ایکس خواهد افتاد. چون هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. و اگه مجموعهای ازین «اگه نکنم چی؟»هارو تحویلش بدید، حتی در کوتاه مدت به یک آدم متفاوت تبدیل خواهید شد.
اون چیزی که تو جمجمه شماست یه ماشین وحشتناکه. ولی باید بش نشون بدید رئیس کیه.
این
What if I don't?
رو خیلی جاها استفاده می کنند. مثل وقتی که رژیم میگیرند و مغزشون میگه اگه این شیرینی رو بخوری همه زحمات چندماهه هدر میره، پس رژیم رو حفظ کن. اما در جواب بش میگن اگه نکنم چی؟ این سوال خاموشکنندهایه. مثل یه کلید که کل یک پالایشگاه و همه هزاران چراغش رو که در بیابان از کیلومترها دورتر دیده میشه، خاموش کنه. چون صدای مغز رو میخوابونه. اما این جای درست استفاده ازش نیست. چون اگه جنس درست رو موقع خرید انتخاب نکنی، ضرر میکنی. و اگه رژیمت رو رعایت نکنی، بدنت ممکنه آسیب ببینه. این تصمیمات در فضای فیزیکی یه افکتی دارند.
و مردم معمولا از جای درستش استفاده نمیکنند. جای درستش موقعیتهاییه که خوابوندن صدای مغز افکتی اون بیرون نخواهد داشت. مثل وقتی که مغزت میگه «به پدرت که یکساله که فوت شده و دیگه نیست فکر کن و یکم به خاطرش گریه کن». اینجا اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که بت میگه «از رفیقت حس بدی بگیر و این حس بد رو روی حس بد قبلی انباشت کن». اگه بش بگی «اگه نکنم چی؟» و نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. یا وقتی که میگه «به احتمال اینکه اگه تصمیمی که قبلا گرفتی رو یه جور دیگه میگرفتی و زندگیت بهتر میشد فکر کن، و نتیجه بگیر که مثل مسافری هستی که از قطار زندگی خوب بیرون افتاده». اینجا اگه بگی «اگه نکنم چی؟»، هیچ جوابی نداره بت بده. مغزت نمیتونه بگه اگه بش فکر نکنی اتفاق ایکس خواهد افتاد. چون هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. و اگه مجموعهای ازین «اگه نکنم چی؟»هارو تحویلش بدید، حتی در کوتاه مدت به یک آدم متفاوت تبدیل خواهید شد.
اون چیزی که تو جمجمه شماست یه ماشین وحشتناکه. ولی باید بش نشون بدید رئیس کیه.
50
فکر کن اصلا نمیدونی چین چیست و آمریکا چیست. فقط میدونی یکیشون از ۵ درصد شده ۲۵ درصد، ولی اون یکی فقیر نشده که هیچ، ثروتمندتر هم شده. چه نتیجهای میگیری؟ خیلی سادهست و اطلاعات اقتصادی هم نمیخواد: قاعدتا باید بفهمی شیر یکی غیر ازین دوتا باید دوشیده شده باشه. هرکی غیر ازین دوتا (در داخل رتوریک شاخ و شیر این نتیجه رو باید گرفت تازه. و گرنه در اقتصاد آزاد که همه برندهاند و شیردوشی وجود نداره).
پس چرا باید این جمله مضحک رو بسازی؟
چون یک انقلابی هستی، انقلاب کودکانی که فکر میکردند با پای برهنه و بدون سواد و بدون پول میتونند پوزه ابرقدرتها رو به خاک بمالند. اما انقلابت ریده، و تخم نداری که بگی ریده. بنابراین سعی میکنی وعدههای انقلابی که ریده رو بندازی برای چند دهه بعد. بنابراین از حقه داستان کدو قلقلهزن استفاده میکنی و میگی: بذارید چاق بشیم، چله بشیم، بعد اونوقت با آقا گرگه روبرو بشیم و آرزوی شهدا را براورده کنیم!
پس چرا باید این جمله مضحک رو بسازی؟
چون یک انقلابی هستی، انقلاب کودکانی که فکر میکردند با پای برهنه و بدون سواد و بدون پول میتونند پوزه ابرقدرتها رو به خاک بمالند. اما انقلابت ریده، و تخم نداری که بگی ریده. بنابراین سعی میکنی وعدههای انقلابی که ریده رو بندازی برای چند دهه بعد. بنابراین از حقه داستان کدو قلقلهزن استفاده میکنی و میگی: بذارید چاق بشیم، چله بشیم، بعد اونوقت با آقا گرگه روبرو بشیم و آرزوی شهدا را براورده کنیم!
90
حال میلیاردرهای آمریکایی خوب نیست. با اینکه ابزار جادویی والاستریت باعث شده ثروتشون به عددهایی برسه که برای ذهن انسان قابل هضم نیست. یکیشون هر هفته یک بحران میانسالی رو تجربه میکنه. اون یکی میخواد رییسجمهور کل سیاره زمین بشه، در حالی که از بیشتر ساکنینش عصبانیه. اون یکی تقلا میکنه شبیه کابویها باشه، چون از زنها زخم خورده.
اما علتش اون کلیشه «پول خوشبختی نمیاره»، نیست. چون میاره. اما حالت نمیتونه خوب باشه اگه تنها چیزی که داری خوشبختیه. چیز دیگهای لازمه که بشه خوشبختی رو به حال خوب تبدیل کرد، و اون تواضعه. کسی که تو زندگیش تواضع رو تمرین نکرده، و به خودش فرصت تمرین کردنش هم نداده، حتی وقتی در خوشبختی کامله، کارهایی میکنه که آدمی که حالش خوبه انجام نمیده. آدم خوشبختی که روی کوهی از پول نشسته اما به یکی پول میده تا توی یک بازی کامپیوتری به جای اون بازی کنه، تا به نظر برسه غیر از پولدار بودن یه گیمر خوب هم است، حالش خوب نیست. تواضع درباره خم شدن جلوی دیگران به سبک ژاپنیها نیست. درباره خم شدن جلوی واقعیتهای دنیاست. یکی ازون واقعیتها اینه که «تو فقط توی بعضی چیزها خوبی. در بقیه چیزها، تقریبا همه از تو بهترند». چون دنیا همیشه اینجوری کار میکنه که مجموعهای از آدمهای درب و داغون، که هر کدوم فقط تو یه چیزی خوبند، بتونند کارهایی انجام بدن که از پس یک نفر برنمیاد. و این برنامهریزی خدایی که میخواسته همهچیز رو ناقص دربیاره، نیست. بلکه طبیعت دنیاییه که توش خدا بودن غیرممکنه. تواضع درباره اینه که یادت نره درب و داغونی. کسی که مجهز به این نوع از تواضع شد، با حداقل بودجه هم حالش خوب خواهد بود.
اما علتش اون کلیشه «پول خوشبختی نمیاره»، نیست. چون میاره. اما حالت نمیتونه خوب باشه اگه تنها چیزی که داری خوشبختیه. چیز دیگهای لازمه که بشه خوشبختی رو به حال خوب تبدیل کرد، و اون تواضعه. کسی که تو زندگیش تواضع رو تمرین نکرده، و به خودش فرصت تمرین کردنش هم نداده، حتی وقتی در خوشبختی کامله، کارهایی میکنه که آدمی که حالش خوبه انجام نمیده. آدم خوشبختی که روی کوهی از پول نشسته اما به یکی پول میده تا توی یک بازی کامپیوتری به جای اون بازی کنه، تا به نظر برسه غیر از پولدار بودن یه گیمر خوب هم است، حالش خوب نیست. تواضع درباره خم شدن جلوی دیگران به سبک ژاپنیها نیست. درباره خم شدن جلوی واقعیتهای دنیاست. یکی ازون واقعیتها اینه که «تو فقط توی بعضی چیزها خوبی. در بقیه چیزها، تقریبا همه از تو بهترند». چون دنیا همیشه اینجوری کار میکنه که مجموعهای از آدمهای درب و داغون، که هر کدوم فقط تو یه چیزی خوبند، بتونند کارهایی انجام بدن که از پس یک نفر برنمیاد. و این برنامهریزی خدایی که میخواسته همهچیز رو ناقص دربیاره، نیست. بلکه طبیعت دنیاییه که توش خدا بودن غیرممکنه. تواضع درباره اینه که یادت نره درب و داغونی. کسی که مجهز به این نوع از تواضع شد، با حداقل بودجه هم حالش خوب خواهد بود.
55
حرفهای براندازانه دیگه داره توسط روسای شرکتها و کارخانهدارها زده میشه. هرروز کلیپی از یک جلسه بین «فعالان صنعت» و مسئولان، پخش میشه که در اون یه آقای احتمالا مولتی میلیاردری داره میگه تایتانیک داره غرق میشه آقایون، سیاستها اشتباه بودهاند، حداقل اعتراف کنید! چون حتی امتیازات بازار ایران، مثل سوخت مفت و کارگر مفت که تقریبا هیچ حق و حقوقی نداره، هم دیگه نمیتونه سرپا نگهشون داره. چون اون سوخت مفت دیگه خیلی هم مفت نیست، و راحت هم گیر نمیاد، و اون کارگر مفت هم دیگه راحت نمیمونه سر کار، وقتی حقوقی که میگیره کفاف رفت آمدش هم نمیده.
ایران خیلی وقته که صنعت نداره، و چیزی که بود یک پانتومیم صنعت بود، یعنی یه عده یه اداهایی درمیآوردن و تو باید حدس میزدی اسمش تولیده! حالا اجرای همین پانتومیم هم به بنبست خورده. و این چیز عجیب و غیرقابل انتظاری نیست، حداقل برای اونهایی که کور نبودهاند.
اما اینکه حرفهای مخالف رو مولتی میلیاردرها بزنند، زیاد جالب نیست. چون اینها دغدغه سیاسی ندارند. حتی با وجود اینکه به خودشون هم ثابت شد «من سیاسی نیستم» کار نمیکنه، چون اگه سیاسی هم نباشی سیاست باعث میشه گازوییل گیرت نیاد. دغدغه اینها صرفا فروختن آبجو روی عرشه تایتانیکه، و حالا که کج شده داره از لیوانها میریزه بیرون و کاسبیشون رو بهم ریخته؛ و اگه کجتر ازین بشه لیوانها هم از سینی میفتن و میشکنن و بازی تمومه. مولتی میلیاردری که دغدغه سیاسی نداره، مخصوصا به پشتوانه پولی که داره، با اولین قایق نجات میپره بیرون. محدود شدن حرفهای معترضانه به این تیپ از افراد، این عارضه رو داره که موضوع حق و حقوق به حاشیه میره.
دغدغه سیاسی، یعنی درک همین که مشکل از سیاستها نیست. مشکل حق و حقوقه. جایی که کسی جرئت تجاوز از مرزهای خودش رو نداره، اگه سیاستها هم غلط باشه میشه یه جوری باش زندگی کرد. ولی جایی که همه متجاوز به حقوق همدیگه هستند، بهترین سیاستهای اجرایی هم کار نخواهند کرد. برای همینه که موضوعات فرهنگی و عقیدتی، همچنان مهمتر از موضوعات معیشتی هستند. چون اگه نتونی به حاکم بگی «تو حق نداری بم بگی چجوری زندگی کنم»، قطعا نمیتونی بش بگی «تو حق تعیین قیمت نداری» یا «تو حق ممنوع کردن واردات فلان چیز رو نداری». این تجاوزگری که در اقتصاد انجام میده، قبلا در موضوعات غیراقتصادی انجام داده بود، و ازونجا شروع کرد. و به متجاوز نمیتونی بگی حالا فعلا یکم زاویه عرشه رو درست کن تا ببینیم چی میشه. چون این متجاوز که اهمیت نمیده چه بلایی سر سرمایهت و سالها زحمتی که برای بنگاه اقتصادیت کشیدی بیاد، قبلا ازت دیده که بارها تجاوزش به بقیه ابعاد زندگیت رو دیدی و اهمیت ندادی.
جلوی صدای کسی رو نباید گرفت. و نمیشه هم گرفت، چون کج شدن عرشه جیغ و ناله زیادی ایجاد میکنه. اما تا همه حرفها حول محور «حقوق» نباشه، هیچ شانسی برای نجات وجود نداره.
ایران خیلی وقته که صنعت نداره، و چیزی که بود یک پانتومیم صنعت بود، یعنی یه عده یه اداهایی درمیآوردن و تو باید حدس میزدی اسمش تولیده! حالا اجرای همین پانتومیم هم به بنبست خورده. و این چیز عجیب و غیرقابل انتظاری نیست، حداقل برای اونهایی که کور نبودهاند.
اما اینکه حرفهای مخالف رو مولتی میلیاردرها بزنند، زیاد جالب نیست. چون اینها دغدغه سیاسی ندارند. حتی با وجود اینکه به خودشون هم ثابت شد «من سیاسی نیستم» کار نمیکنه، چون اگه سیاسی هم نباشی سیاست باعث میشه گازوییل گیرت نیاد. دغدغه اینها صرفا فروختن آبجو روی عرشه تایتانیکه، و حالا که کج شده داره از لیوانها میریزه بیرون و کاسبیشون رو بهم ریخته؛ و اگه کجتر ازین بشه لیوانها هم از سینی میفتن و میشکنن و بازی تمومه. مولتی میلیاردری که دغدغه سیاسی نداره، مخصوصا به پشتوانه پولی که داره، با اولین قایق نجات میپره بیرون. محدود شدن حرفهای معترضانه به این تیپ از افراد، این عارضه رو داره که موضوع حق و حقوق به حاشیه میره.
دغدغه سیاسی، یعنی درک همین که مشکل از سیاستها نیست. مشکل حق و حقوقه. جایی که کسی جرئت تجاوز از مرزهای خودش رو نداره، اگه سیاستها هم غلط باشه میشه یه جوری باش زندگی کرد. ولی جایی که همه متجاوز به حقوق همدیگه هستند، بهترین سیاستهای اجرایی هم کار نخواهند کرد. برای همینه که موضوعات فرهنگی و عقیدتی، همچنان مهمتر از موضوعات معیشتی هستند. چون اگه نتونی به حاکم بگی «تو حق نداری بم بگی چجوری زندگی کنم»، قطعا نمیتونی بش بگی «تو حق تعیین قیمت نداری» یا «تو حق ممنوع کردن واردات فلان چیز رو نداری». این تجاوزگری که در اقتصاد انجام میده، قبلا در موضوعات غیراقتصادی انجام داده بود، و ازونجا شروع کرد. و به متجاوز نمیتونی بگی حالا فعلا یکم زاویه عرشه رو درست کن تا ببینیم چی میشه. چون این متجاوز که اهمیت نمیده چه بلایی سر سرمایهت و سالها زحمتی که برای بنگاه اقتصادیت کشیدی بیاد، قبلا ازت دیده که بارها تجاوزش به بقیه ابعاد زندگیت رو دیدی و اهمیت ندادی.
جلوی صدای کسی رو نباید گرفت. و نمیشه هم گرفت، چون کج شدن عرشه جیغ و ناله زیادی ایجاد میکنه. اما تا همه حرفها حول محور «حقوق» نباشه، هیچ شانسی برای نجات وجود نداره.
84
شبیه چیزی که در ایران با عنوان «خرید تضمینی گندم» داریم، در چین در مورد دارو دارند. یعنی دولت یه سری از داروهای پرمصرف (حدود ۴۰۰ قلم) رو از تولیدکنندگان داخلی میخره و انبار میکنه و بتدریج و با قیمت پایین توزیع میکنه. البته توزیعش خیلی هم عیارانه نیست، دکترها و مراکز درمانی رو مجبور میکنند درصدی از تجویزها و مصارفشون ازین داروهای دولتی باشه. حالا بعد از چند سال از اجرای برنامه همون مسئلهای براشون پیش اومده که تو ایران پیش اومده: داروی داخلی همزمان که ماده موثره کمتری داره، عوارض بیشتری هم داره! و ازون بدتر اینکه یکنواختی نداره، و دارویی که قرار بوده ضدانعقاد خون باشه، در یک دوز به اندازه کافی خون رو شل میکنه اما در دوز بعدی نمیکنه، و این یعنی INR فرد هی بالا پایین میشه، که خطرناکه. حالا چندصدهزارنفر این وسط قربانی شدهاند معلوم نیست، ولی انقدری هست که دولت رو مجبور به پیگیری کرده (درآوردن آمار چنین چیزهایی اگه غیرممکن نباشه بسیار سخته و باید به نظر دکترهایی که به یک جمعبندی جمعی رسیدهاند اتکا کرد). و بعد از پیگیری متوجه شدهاند قیمت بعضی ازین داروها از هزینه تولید هم پایینتره، که یعنی نه تنها تولیدکننده هیچ سودی نکرده، بلکه داره یه چیزی هم از جیب میذاره. و ازونجایی که ممکن نیست از جیب بذاره، پس داره از مواد میزنه.
یکی از واقعیتهای جذاب اقتصاد اینه که در اون موفقیتها اشکال مختلفی دارند. مثلا موفقیت سنگاپور با موفقیت لهستان تفاوتهای زیادی داره. اما همه خرابکاریها در اقتصاد کپی همدیگه هستند. دومین اقتصاد بزرگ جهان، که بزرگترین صنعت جهان رو در اختیار داره، در اوج توسعه تکنولوژیک، و یک بروکراسی مدرن که کارمندانش از جمعیت بعضی کشورها بیشتره، کار غلط رو همونجوری انجام میده که در خرابهای مثل ایرانِ تحت کنترل میمونهایی که بش حاکمند، انجام شده، و قربانیها مشابهند.
اما این بدین معنی نیست که هیچ تفاوتی وجود نداره. در حرفهای مسئول چینی نکتههایی وجود داشت.
اول اینکه وقتی تفاوت قیمت داروی وارداتی و معادل داخلی رو میخواد توضیح بده آملودیپین (داروی فشار خون) رو مثال میزنه، که قیمت هر یک عدد قرصش در وارداتی میشه ۳ یوان، و در داخلی میشه ۵ صدم یوان. یعنی به ریال ایران با نرخ فعلی ارز میشه ۳۵ هزارتومن در وارداتی، و ۵۵۰ تومن برای داخلی. که تفاوت خیلی زیادیه. ولی این ۵۵۰ تومن خیلی نزدیک به قیمت ایرانه، که الان دیگه نمیتونند در این سطح نگهش دارند. و اینکه نمیتونند نگهش دارند نشون میده اینجا یه خبریه که حتی در فسادخانه چین هم نیست (به این هم باید توجه کرد که درآمد یک چینی خیلی بیشتر از درآمد یک ایرانیه).
دوم اینکه اعتراف مقام دولتی به اینکه جنس خودمون خوب نیست، نشون میده در عین فساد و دیکتاتوری، کمی آدمند. و همین کمی آدم بودن حاکمان چیزیه که ما در ایران ازش محرومیم. اینکه بیان درباره موشکها و زیردریاییهای داخلی اغراق کنند، قابل اغماضه. اما افسانهبافی درباره تولیدات داخلی که جان مردم رو تهدید میکنه، قابل اغماض نیست.
سوم اینکه مقام دولتی وقتی میخواد معایب این طرح دولتی رو بگه، بعد از ذکر عوارض این داروها برای بیماران، به درگیری بین بیمار و پزشک هم به عنوان یک آسیب اشاره میکنه (وقتی دارویی اثر نداره و عوارضش هم بیشتره، مریض نسبت به پزشک بیاعتماد میشه، چون به نظرش میرسه اذیتش کرده بدون اینکه کمکی بکنه). و بعد میگه این تعیین میزان حداقل خرید از داروی دولتی که داریم به دکترها تحمیل میکنیم رو باید برداریم چون دخالت در طبابتشه و دکتر باید آزاد باشه اگه خواست داروی خارجی تجویز کنه. در استبدادخانه چین دارند درباره آزادی پزشک صحبت میکنند! و این نشون میده حاکمان چینی علاوه بر کمی آدم بودن، کمی هم شعور دارند. که برای ایرانیها یک رویاست.
یکی از واقعیتهای جذاب اقتصاد اینه که در اون موفقیتها اشکال مختلفی دارند. مثلا موفقیت سنگاپور با موفقیت لهستان تفاوتهای زیادی داره. اما همه خرابکاریها در اقتصاد کپی همدیگه هستند. دومین اقتصاد بزرگ جهان، که بزرگترین صنعت جهان رو در اختیار داره، در اوج توسعه تکنولوژیک، و یک بروکراسی مدرن که کارمندانش از جمعیت بعضی کشورها بیشتره، کار غلط رو همونجوری انجام میده که در خرابهای مثل ایرانِ تحت کنترل میمونهایی که بش حاکمند، انجام شده، و قربانیها مشابهند.
اما این بدین معنی نیست که هیچ تفاوتی وجود نداره. در حرفهای مسئول چینی نکتههایی وجود داشت.
اول اینکه وقتی تفاوت قیمت داروی وارداتی و معادل داخلی رو میخواد توضیح بده آملودیپین (داروی فشار خون) رو مثال میزنه، که قیمت هر یک عدد قرصش در وارداتی میشه ۳ یوان، و در داخلی میشه ۵ صدم یوان. یعنی به ریال ایران با نرخ فعلی ارز میشه ۳۵ هزارتومن در وارداتی، و ۵۵۰ تومن برای داخلی. که تفاوت خیلی زیادیه. ولی این ۵۵۰ تومن خیلی نزدیک به قیمت ایرانه، که الان دیگه نمیتونند در این سطح نگهش دارند. و اینکه نمیتونند نگهش دارند نشون میده اینجا یه خبریه که حتی در فسادخانه چین هم نیست (به این هم باید توجه کرد که درآمد یک چینی خیلی بیشتر از درآمد یک ایرانیه).
دوم اینکه اعتراف مقام دولتی به اینکه جنس خودمون خوب نیست، نشون میده در عین فساد و دیکتاتوری، کمی آدمند. و همین کمی آدم بودن حاکمان چیزیه که ما در ایران ازش محرومیم. اینکه بیان درباره موشکها و زیردریاییهای داخلی اغراق کنند، قابل اغماضه. اما افسانهبافی درباره تولیدات داخلی که جان مردم رو تهدید میکنه، قابل اغماض نیست.
سوم اینکه مقام دولتی وقتی میخواد معایب این طرح دولتی رو بگه، بعد از ذکر عوارض این داروها برای بیماران، به درگیری بین بیمار و پزشک هم به عنوان یک آسیب اشاره میکنه (وقتی دارویی اثر نداره و عوارضش هم بیشتره، مریض نسبت به پزشک بیاعتماد میشه، چون به نظرش میرسه اذیتش کرده بدون اینکه کمکی بکنه). و بعد میگه این تعیین میزان حداقل خرید از داروی دولتی که داریم به دکترها تحمیل میکنیم رو باید برداریم چون دخالت در طبابتشه و دکتر باید آزاد باشه اگه خواست داروی خارجی تجویز کنه. در استبدادخانه چین دارند درباره آزادی پزشک صحبت میکنند! و این نشون میده حاکمان چینی علاوه بر کمی آدم بودن، کمی هم شعور دارند. که برای ایرانیها یک رویاست.
42
«جهت ارتقای سطح معنوی جامعه»
این جمله هم یکی ازون جملات بیمعنیه که باش بزرگ شدیم، فقط به این جرم که بچه مسلمان بودیم. اوائل افتتاح مترو تهران، که انگار مردم تازه داشتند همدیگر رو از نزدیک میدیدند و از همدیگه بهتزده بودند، وبلاگنویسی زن ظاهر متجددی رو دیده بود در مترو که تسبیح به دست داشت و ذکر میگفت، و از همین یه مثنوی درآورده بود که «به به، درسته مردم سکولار شدهاند ولی معنویت زندهست هنوز». بچه مومن سکولار یه حظی میبرد از «زن غیرمقید ولی معتقد» که حس میکردی به شکل شوگر مامی معنوی بش نگاه میکنه. شاید از مادر و خواهر فسیلمغز خودش خسته بود. دوست داشت زن جذاب ببینه، ولی جذابیت اون زن در تضاد با محدودیتهای اعتقادی نباشه.
اما از بیماریهایی که بر ما تحمیل کردند که بگذریم، در اسلام چیزی با عنوان «جامعه معنوی» نداشتیم. هیچجای قرآن دستور نداده که برید دنبال معنویت. در اسلام فقط جهاد داریم، که یه سری کارهای فیزیکی مربوط به اتفاقات مادی دنیاست؛ و عبادت، و ازون عبادت نود درصدش مربوط به کسب روزی حلاله، که باز مربوط به امورات دنیاست. قرآن از مسلمین خروجی مادی میخواد. که دزدی نکنند، و بچه یتیم رو به سرپرستی بگیرند، و ارث رو درست تقسیم کنند، و لازم شد بجنگند، و همدیگر رو سر هیچ و پوچ پاره نکنند. اتفاقا این فضای قبل از اسلام، که بش گفتن دوران جاهلیت، بود که یک جامعه معنوی وجود داشت. همه دنبال معنای جهان بودند! یکی مشغول جادو جنبل بود، یکی با مواد مخدر دنبال کشف حقیقت بود، یکی جنبازی میکرد. و هیچ خروجیای هم نداشتند، و امپراتوری وقت آدم هم حسابشون نمیکرد، و حق هم داشت. تو اون فضا اگه میگفتی جهان فقط مادهست، اگه بت سنگ نمیزدند، حتما بت میخندیدند. جامعه معنوی دقیقا جامعه خلوضعهاست. جامعهای که در به در دنبال معناست، اما جلوی پای خودش رو هم نمیبینه، چه برسه آینده مملکت و نسلهای بعد خودش رو.
خیلی آشناست؟ بله، چون ما دقیقا در چنین جامعهای هستیم. جامعهای که وقتی پول داره، هوس معنابازی میکنه، وقتی سقوط اقتصادی میکنه بازم از معنویت آویزان میشه. وقتی در اوجه فکر میکنه از مادیات خفه شده و بهتره برگرده به معنویت، و وقتی در قعره فکر میکنه چون از معنویت فاصله گرفته به این وضع دچار شده. بله ما هم مثل هند (که با فرهنگ نافذش اسلام رو هم آلوده کرد)، یک جامعه معنوی هستیم. اینجا حتی آتئیستها هم معناگران. و برای همین خروجی نداریم، که شکل دنیای مادیمون رو تغییر بده. ما فقط داستان تولید میکنیم، و داستانهای قبلیمون هم بازیافت میکنیم و دوباره همونها رو میبلعیم. و گرنه در سال ۲۰۲۵ هنوز به کاوه آهنگر فکر نمیکردیم.
این جمله هم یکی ازون جملات بیمعنیه که باش بزرگ شدیم، فقط به این جرم که بچه مسلمان بودیم. اوائل افتتاح مترو تهران، که انگار مردم تازه داشتند همدیگر رو از نزدیک میدیدند و از همدیگه بهتزده بودند، وبلاگنویسی زن ظاهر متجددی رو دیده بود در مترو که تسبیح به دست داشت و ذکر میگفت، و از همین یه مثنوی درآورده بود که «به به، درسته مردم سکولار شدهاند ولی معنویت زندهست هنوز». بچه مومن سکولار یه حظی میبرد از «زن غیرمقید ولی معتقد» که حس میکردی به شکل شوگر مامی معنوی بش نگاه میکنه. شاید از مادر و خواهر فسیلمغز خودش خسته بود. دوست داشت زن جذاب ببینه، ولی جذابیت اون زن در تضاد با محدودیتهای اعتقادی نباشه.
اما از بیماریهایی که بر ما تحمیل کردند که بگذریم، در اسلام چیزی با عنوان «جامعه معنوی» نداشتیم. هیچجای قرآن دستور نداده که برید دنبال معنویت. در اسلام فقط جهاد داریم، که یه سری کارهای فیزیکی مربوط به اتفاقات مادی دنیاست؛ و عبادت، و ازون عبادت نود درصدش مربوط به کسب روزی حلاله، که باز مربوط به امورات دنیاست. قرآن از مسلمین خروجی مادی میخواد. که دزدی نکنند، و بچه یتیم رو به سرپرستی بگیرند، و ارث رو درست تقسیم کنند، و لازم شد بجنگند، و همدیگر رو سر هیچ و پوچ پاره نکنند. اتفاقا این فضای قبل از اسلام، که بش گفتن دوران جاهلیت، بود که یک جامعه معنوی وجود داشت. همه دنبال معنای جهان بودند! یکی مشغول جادو جنبل بود، یکی با مواد مخدر دنبال کشف حقیقت بود، یکی جنبازی میکرد. و هیچ خروجیای هم نداشتند، و امپراتوری وقت آدم هم حسابشون نمیکرد، و حق هم داشت. تو اون فضا اگه میگفتی جهان فقط مادهست، اگه بت سنگ نمیزدند، حتما بت میخندیدند. جامعه معنوی دقیقا جامعه خلوضعهاست. جامعهای که در به در دنبال معناست، اما جلوی پای خودش رو هم نمیبینه، چه برسه آینده مملکت و نسلهای بعد خودش رو.
خیلی آشناست؟ بله، چون ما دقیقا در چنین جامعهای هستیم. جامعهای که وقتی پول داره، هوس معنابازی میکنه، وقتی سقوط اقتصادی میکنه بازم از معنویت آویزان میشه. وقتی در اوجه فکر میکنه از مادیات خفه شده و بهتره برگرده به معنویت، و وقتی در قعره فکر میکنه چون از معنویت فاصله گرفته به این وضع دچار شده. بله ما هم مثل هند (که با فرهنگ نافذش اسلام رو هم آلوده کرد)، یک جامعه معنوی هستیم. اینجا حتی آتئیستها هم معناگران. و برای همین خروجی نداریم، که شکل دنیای مادیمون رو تغییر بده. ما فقط داستان تولید میکنیم، و داستانهای قبلیمون هم بازیافت میکنیم و دوباره همونها رو میبلعیم. و گرنه در سال ۲۰۲۵ هنوز به کاوه آهنگر فکر نمیکردیم.
38
مردم آمریکا برای اینکه قیمت تخممرغ بیاد پایین به ترامپ رأی دادند، اما توی دهها فرمان اجرایی که امضاء کرد حتی یکیش هم ربطی به معیشت نداشت. چپها هم نشستن خونه و رأی ندادن به خاطر فلسطین، و ترامپ همین روز اول تحریم شهرکنشینهای اسراییلی که فلسطینیها رو اذیت میکنند، لغو کرد! یه خسته نباشید به این ملت رشید و فهیم باید گفت. درسته که میگن «انتخابات با عواقبی همراه است»، اما باید یک قدم برن عقب و ورژن کاملتر این جمله رو بگن: «اینکه مردم ندونند چیزها چطور کار میکنند، با عواقبی همراه است». چون نمیدونی چه چیزهایی قیمت تخممرغ رو تغییر میده و چرا تغییر میده، فکر میکنی رییسجمهور میتونه کاری دربارهش انجام بده؛ و چون نمیدونی درگیریهای خاورمیانه چطور شکل گرفتهاند، فکر میکنی با قهر کردن، اونم از هزاران کیلومتر اونطرفتر، میتونی کمکی به حلش بکنی.
25
ازونجایی که آمریکا میزبان تعداد زیادی از مهاجرینه، فرهنگِ خوردن هم از جاهای مختلف به این کشور وارد میشه. قسمت خوب این واردات اینه که هیچ جای دنیا تنوع غذا در حد آمریکا نیست. چون هرکس غذاهای فرهنگ خودش رو آورده اونجا، و ویرایشهایی هم روش انجام داده. قسمت بد این واردات هم اینه که خوددرمانیهای فرهنگها هم وارد شده. هرکس هر علفی که به نظرش درمانکنندهست رو آورده و برند کرده و میفروشه (در آمریکا، از همون زمانی که اسبدزدها رو تو تگزاس دار میزدند تا همین الان، این خود «فروختن» بوده که ارزشه. نه چیزی که فروخته میشه. اگه بتونی چیزی رو بفروشی، موفقی. چه روغن مار باشه چه سیپییو. بنابراین اصلا تعجب نداره که رییسجمهور ناگهان شتکوین عرضه کنه).
و حالا مصرف این داروهای گیاهی برنددار در آمریکا بقدری بالا رفته که عدهای رو وادار کرده تحقیق کنند توشون دقیقا چیه، چون اون زمانی که یه اقلیت کمشماری از جمعیت مصرفشون میکردند دغدغه وجود نداشت که چه کیفیتی دارند، چون در هرجامعهای بالاخره تعدادی افراد وجود خواهند داشت که هرچیزی رو بریزن تو شکمشون. ولی وقتی درصد قابل توجهی از مردم مصرفکننده هستند، وضع فرق میکنه. و نتایج تحقیق نشون داده توی بیشتر این محصولات فلزات سنگین و سرطانزا، و باکتریهای مختلف که نباید وارد دستگاه گوارش بشن، وجود داره. و دور از انتظار هم نیست، چون هیچ کدوم این برندها تحت رگولاتوری سفت و سختی که بالاسر شرکتهای داروسازی هست نیستند. و این مختص آمریکا نیست، چون دنیا آمریکاییزه شده. یه تایلندی که میتونست علف دارویی رو از سر کوچه بخره، میره پول بیشتری میده به برندی که هموطن خودش در آمریکا از همون علف ساخته و صادر کرده به خود تایلند.
و خود این موضوع، که ملت علم پزشکی رو رها کرده و میرن سراغ این علفیجات گرانقیمت مضر، یک بحث کلیتر رو بوجود آورده که «آیا ما داریم وارد یک قرون وسطی دیگه میشیم؟». یک دلیل مهم هم برای این پرسش دارند، و اون اینه که در قرون وسطی هم ساینس وجود داشت. یه عده داشتند تحقیق میکردند قضیه این ستارهها چیه. یا تو بدن انسان دقیقا چه خبره. یا چرا بعضی دیوارها میریزند و بعضیهای دیگه نمیریزند. اما ساینس مرجعیت نداشت. یعنی کسی قبل از تصمیم به انجام کاری نمیرفت بپرسه ببینه علم چی میگه. و الان هم علم وجود داره، و اتفاقا در انفجار کشفیات علمی قرار داریم، ولی مرجعیتش رو از دست داده. ساینس میگه زمین همینطور به گرم شدن ادامه بده به فاک عظما میریم، ولی کسی گوش نمیده. میگه فلان چیز رو نباید بخورید، و کسی گوش نمیده. میگه فلان جا سد نزنید، و کسی گوش نمیده.
اما این فرضیه یک فرض نادرست داره. فرضش اینه که یک دوره عدم مرجعیت ساینس رو داشتیم، سپس مرجع شد، و الان داره دوباره مرجعیت رو از دست میده. ولی در واقعیت هیچوقت ساینس حکمرانی مطلق نداشته، که الان از تخت حکمرانی سقوط کرده باشه. همواره کسب تکلیف از علم وجود داشته. از زمان فراعنه مصر گرفته، تا همون قرون وسطی، تا همین الان. در گذر زمان، این موقعیتهایی که کسب تکلیف صورت میگیرهست که شیفت پیدا میکنه. همون رونالد ریگان که پنلهای خورشیدی رو از سقف کاخ سفید برداشت با شعار «جمع کنید این کونیبازیها رو»، رقابت تسلیحاتی با شوروی رو با اتکاء به علم پیش برد، و موفق هم بود. همون ریگان وقتی به اسلحه میرسید اینطور بود که «هرچه حضرت ساینس بفرماید». در ترکیه، وقتی دارند بزرگترین فرودگاه جهان رو میسازند، گوش به فرمان ساینس هستند. وقتی زمینشناس میگه اینجا خاکش مناسب نیست میگن چشم. وقتی معمار میگه اینجا نمیشه کمتر از شش تا ستون گذاشت، میگن چشم. اما همین ترکها وقتی علم میگه ژنتون با یونانیها یکیه و ربطی به ترکهای آسیا ندارید، عصبانی میشن و کافه رو بهم میریزند. سر این موضوع دیگه هیچ کسب تکلیفی از علم وجود نداره.
به جای ربط دادن وضعیت به قرون وسطی، باید علفدرمانی رو به عنوان مشابه همون واقعیتی که مردم دست از مواد مخدر برنمیدارند، پذیرفت، و قانونمندش کرد، تا حداقل مضراتش تحت کنترل باشه. سپس فاصله گرفتن ازش رو باید به علوم انسانی سپرد. یاد دادن کسب تکلیف از علم به مردم، کار خود علم نیست. این رو آدمهایی که بلدند ذهن مردم رو پروگرام کنند میتونند انجام بدن. اینکه الان مادربزرگهای چینی به نوههاشون میگن هیچوقت آبی که گرم نیست نخور، کار یه عده بازاریاب در هفتاد سال پیشه که دمکرده میفروختند، و این باور رو در ذهن مردم چین اون زمان جا انداختند که هر مایعی که گرم نباشه بدن رو از کار میندازه. و بنا بر همون پروگرامینگ، پیرزن امروز فکر میکنه داره «حکمت» به نسل بعد منتقل میکنه.
و حالا مصرف این داروهای گیاهی برنددار در آمریکا بقدری بالا رفته که عدهای رو وادار کرده تحقیق کنند توشون دقیقا چیه، چون اون زمانی که یه اقلیت کمشماری از جمعیت مصرفشون میکردند دغدغه وجود نداشت که چه کیفیتی دارند، چون در هرجامعهای بالاخره تعدادی افراد وجود خواهند داشت که هرچیزی رو بریزن تو شکمشون. ولی وقتی درصد قابل توجهی از مردم مصرفکننده هستند، وضع فرق میکنه. و نتایج تحقیق نشون داده توی بیشتر این محصولات فلزات سنگین و سرطانزا، و باکتریهای مختلف که نباید وارد دستگاه گوارش بشن، وجود داره. و دور از انتظار هم نیست، چون هیچ کدوم این برندها تحت رگولاتوری سفت و سختی که بالاسر شرکتهای داروسازی هست نیستند. و این مختص آمریکا نیست، چون دنیا آمریکاییزه شده. یه تایلندی که میتونست علف دارویی رو از سر کوچه بخره، میره پول بیشتری میده به برندی که هموطن خودش در آمریکا از همون علف ساخته و صادر کرده به خود تایلند.
و خود این موضوع، که ملت علم پزشکی رو رها کرده و میرن سراغ این علفیجات گرانقیمت مضر، یک بحث کلیتر رو بوجود آورده که «آیا ما داریم وارد یک قرون وسطی دیگه میشیم؟». یک دلیل مهم هم برای این پرسش دارند، و اون اینه که در قرون وسطی هم ساینس وجود داشت. یه عده داشتند تحقیق میکردند قضیه این ستارهها چیه. یا تو بدن انسان دقیقا چه خبره. یا چرا بعضی دیوارها میریزند و بعضیهای دیگه نمیریزند. اما ساینس مرجعیت نداشت. یعنی کسی قبل از تصمیم به انجام کاری نمیرفت بپرسه ببینه علم چی میگه. و الان هم علم وجود داره، و اتفاقا در انفجار کشفیات علمی قرار داریم، ولی مرجعیتش رو از دست داده. ساینس میگه زمین همینطور به گرم شدن ادامه بده به فاک عظما میریم، ولی کسی گوش نمیده. میگه فلان چیز رو نباید بخورید، و کسی گوش نمیده. میگه فلان جا سد نزنید، و کسی گوش نمیده.
اما این فرضیه یک فرض نادرست داره. فرضش اینه که یک دوره عدم مرجعیت ساینس رو داشتیم، سپس مرجع شد، و الان داره دوباره مرجعیت رو از دست میده. ولی در واقعیت هیچوقت ساینس حکمرانی مطلق نداشته، که الان از تخت حکمرانی سقوط کرده باشه. همواره کسب تکلیف از علم وجود داشته. از زمان فراعنه مصر گرفته، تا همون قرون وسطی، تا همین الان. در گذر زمان، این موقعیتهایی که کسب تکلیف صورت میگیرهست که شیفت پیدا میکنه. همون رونالد ریگان که پنلهای خورشیدی رو از سقف کاخ سفید برداشت با شعار «جمع کنید این کونیبازیها رو»، رقابت تسلیحاتی با شوروی رو با اتکاء به علم پیش برد، و موفق هم بود. همون ریگان وقتی به اسلحه میرسید اینطور بود که «هرچه حضرت ساینس بفرماید». در ترکیه، وقتی دارند بزرگترین فرودگاه جهان رو میسازند، گوش به فرمان ساینس هستند. وقتی زمینشناس میگه اینجا خاکش مناسب نیست میگن چشم. وقتی معمار میگه اینجا نمیشه کمتر از شش تا ستون گذاشت، میگن چشم. اما همین ترکها وقتی علم میگه ژنتون با یونانیها یکیه و ربطی به ترکهای آسیا ندارید، عصبانی میشن و کافه رو بهم میریزند. سر این موضوع دیگه هیچ کسب تکلیفی از علم وجود نداره.
به جای ربط دادن وضعیت به قرون وسطی، باید علفدرمانی رو به عنوان مشابه همون واقعیتی که مردم دست از مواد مخدر برنمیدارند، پذیرفت، و قانونمندش کرد، تا حداقل مضراتش تحت کنترل باشه. سپس فاصله گرفتن ازش رو باید به علوم انسانی سپرد. یاد دادن کسب تکلیف از علم به مردم، کار خود علم نیست. این رو آدمهایی که بلدند ذهن مردم رو پروگرام کنند میتونند انجام بدن. اینکه الان مادربزرگهای چینی به نوههاشون میگن هیچوقت آبی که گرم نیست نخور، کار یه عده بازاریاب در هفتاد سال پیشه که دمکرده میفروختند، و این باور رو در ذهن مردم چین اون زمان جا انداختند که هر مایعی که گرم نباشه بدن رو از کار میندازه. و بنا بر همون پروگرامینگ، پیرزن امروز فکر میکنه داره «حکمت» به نسل بعد منتقل میکنه.
37
در ادامه رفتارهای نامعقول میلیاردرهای آمریکایی که حالشون خوب نیست، یکیشون در ملاء عام حرکت معروف نازیها رو انجام داد، که دیگه حتی خلوضعترین طرفداران این کمپ هم از پس رفع و رجوعش برنیومدند، حتی وقتی در توجیهش میگه مربوط به امپراتوری رومه (سال ۲۰۱۶ اگه کسی میگفت خوانندگان کلهخراب دیلیمیل توجیهات کسی که حرکت نازیها رو انجام داده نمیپذیرند، اما رویترز روش ماله میکشه، هیچکس باور نمیکرد)؛ چون در امپراتوری روم چنین چیزی وجود نداشت. در قرن بیستم و در ایتالیا بود که فاشیستها از روی یک نقاشی، حرکتشون رو به اون دوران نسبت دادند. که یعنی این دفاع بدتریه، چون اگه بگی مربوط به رومیهاست بیشتر خودت رو چسبوندی به فاشیستها. البته اگه یک نازی این حرکت رو انجام بده و در توجیهش به من بگه ربطی به نازیها نداره و مربوط به رومیهاست، اصلا رد نمیکنم و میگم خیلی هم عالی، ولی ترور امپراتور و اطرافیانش وقتی پاشون رو از گلیمشون دراز کرده بودند هم در امپراتوری روم زیاد اتفاق افتاد؛ پس اگه برای شما هم پیش اومد ما میگیم مربوط به روم باستانه و ربطی به تروریسم نداره!
گرایشات فاشیستی همیشه و همهجا وجود داشته. مخصوصا در بین کسانی که واقعا کشورشون رو دوست دارند. و در آمریکا خیلیها کشورشون رو دوست دارند. چون آدم وطندوست، که تواضع هم نداره، خودش رو در جایگاهی میبینه که تنهایی یا با دوستانش «مسیر درست» رو برای کشور تعیین کنه، و بقیه باید بگن چشم و حرف اضافه نزنند. اما این جماعت فعلی مال این حرفها نیستند که همون بساط قرن بیستم رو دوباره اجرا کنند. اینها به هیچ ایسمی نمیتونند وفادار بمونند. وقتی طرف در مراسم سوگندش میلیاردرها رو ردیف میکنه پشت خودش، باید بفهمی که موضوع چیه. وقتی میگفتند تیکتاک تهدید امنیت ملی است، و بعد گفتن اگه پنجاه درصدش به یک شرکت آمریکایی فروخته بشه، دیگه تهدید امنیت ملی نیست، هم باید میفهمیدی که موضوع چیه. برای اینها حتی خود فاشیسم هم یه جوکه.
اما از بازیهای داخلی آمریکا که بگذریم، چیزی که برای آدم بیرون آمریکا مهمه اینه که بپرسه من دارم چه چیزی دریافت میکنم ازین ابرقدرت؟ حتی فرض کنیم که آمریکا دست نازیها بود الان، چه علائمی وجود داشت که بتونیم بگیم برای یک ایرانی تفاوتی ایجاد شده؟ نباید فراموش کرد که سه سال پیش وقتی روسیه به اوکراین حمله کرد، اکثریت جمعیت آمریکا، و یا حداقل بالای پنجاه درصدشون، موافق حمایت همهجانبه از اوکراین بودند. یعنی از لحاظ دموکراتیک هم حساب کنیم، باید هدف دولت آمریکا برنده کردن اوکراین در جنگ میبود. اما بایدن اهداف مختلفی تعیین کرد که توی هیچکدومشون پیروزی اوکراین قرار نداشت! دقیقا دولت بایدن بود که خلاف خواست مردم عمل کرد. علاوه بر خواست مردم خود آمریکا، پیروزی اوکراین برای دفاع از دموکراسی غربی هم مهم بود. و باز هم پیروزیش به عنوان یک هدف تعیین نشد، و حمایتها فقط برای کند کردن تجاوز طراحی شدند. در حالی که دموکراتها این ژست رو بازی میکنند که مدافعان سنگر دموکراسی هستند، در برابر تهدیدات فاشیستی جمهوریخواهان! در بیرون آمریکا، این ژست اصلا نباید خریدار داشته باشه، چون برای کسانی که بیرونند، قاعده «هر دو حزب دو روی یک سکه هستند» تغییری نکرده. در دوره بایدن این نگرانی وجود داشت که با آخوند به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن، و الان در دور دوم ترامپ هم این نگرانی وجود داره که باشون به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن. فقط با یک ادبیات متفاوت (سندروم اُسگلیسم ایرانی که باعث شده فکر کنه ترامپ بیاد حالت «اینک آخرالزمان» ایجاد میکنه روی تهران، رو نباید لحاظ کرد، چون ربطی به واقعیات نداره). حتی اگه در یک حالت تخیلی در آمریکا کورههای آدمسوزی هم برپا بشه، چیزی که ما از بیرون خواهیم دید اینه که بین حرف زدن با ما، و حرف زدن با آخوند، دومی رو انتخاب خواهند کرد.
گرایشات فاشیستی همیشه و همهجا وجود داشته. مخصوصا در بین کسانی که واقعا کشورشون رو دوست دارند. و در آمریکا خیلیها کشورشون رو دوست دارند. چون آدم وطندوست، که تواضع هم نداره، خودش رو در جایگاهی میبینه که تنهایی یا با دوستانش «مسیر درست» رو برای کشور تعیین کنه، و بقیه باید بگن چشم و حرف اضافه نزنند. اما این جماعت فعلی مال این حرفها نیستند که همون بساط قرن بیستم رو دوباره اجرا کنند. اینها به هیچ ایسمی نمیتونند وفادار بمونند. وقتی طرف در مراسم سوگندش میلیاردرها رو ردیف میکنه پشت خودش، باید بفهمی که موضوع چیه. وقتی میگفتند تیکتاک تهدید امنیت ملی است، و بعد گفتن اگه پنجاه درصدش به یک شرکت آمریکایی فروخته بشه، دیگه تهدید امنیت ملی نیست، هم باید میفهمیدی که موضوع چیه. برای اینها حتی خود فاشیسم هم یه جوکه.
اما از بازیهای داخلی آمریکا که بگذریم، چیزی که برای آدم بیرون آمریکا مهمه اینه که بپرسه من دارم چه چیزی دریافت میکنم ازین ابرقدرت؟ حتی فرض کنیم که آمریکا دست نازیها بود الان، چه علائمی وجود داشت که بتونیم بگیم برای یک ایرانی تفاوتی ایجاد شده؟ نباید فراموش کرد که سه سال پیش وقتی روسیه به اوکراین حمله کرد، اکثریت جمعیت آمریکا، و یا حداقل بالای پنجاه درصدشون، موافق حمایت همهجانبه از اوکراین بودند. یعنی از لحاظ دموکراتیک هم حساب کنیم، باید هدف دولت آمریکا برنده کردن اوکراین در جنگ میبود. اما بایدن اهداف مختلفی تعیین کرد که توی هیچکدومشون پیروزی اوکراین قرار نداشت! دقیقا دولت بایدن بود که خلاف خواست مردم عمل کرد. علاوه بر خواست مردم خود آمریکا، پیروزی اوکراین برای دفاع از دموکراسی غربی هم مهم بود. و باز هم پیروزیش به عنوان یک هدف تعیین نشد، و حمایتها فقط برای کند کردن تجاوز طراحی شدند. در حالی که دموکراتها این ژست رو بازی میکنند که مدافعان سنگر دموکراسی هستند، در برابر تهدیدات فاشیستی جمهوریخواهان! در بیرون آمریکا، این ژست اصلا نباید خریدار داشته باشه، چون برای کسانی که بیرونند، قاعده «هر دو حزب دو روی یک سکه هستند» تغییری نکرده. در دوره بایدن این نگرانی وجود داشت که با آخوند به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن، و الان در دور دوم ترامپ هم این نگرانی وجود داره که باشون به تفاهم برسند و امتیازاتی بشون بدن. فقط با یک ادبیات متفاوت (سندروم اُسگلیسم ایرانی که باعث شده فکر کنه ترامپ بیاد حالت «اینک آخرالزمان» ایجاد میکنه روی تهران، رو نباید لحاظ کرد، چون ربطی به واقعیات نداره). حتی اگه در یک حالت تخیلی در آمریکا کورههای آدمسوزی هم برپا بشه، چیزی که ما از بیرون خواهیم دید اینه که بین حرف زدن با ما، و حرف زدن با آخوند، دومی رو انتخاب خواهند کرد.
95
تو یه کلیپ پربازدید خانوم مشاور میگه با مردان زیادی صحبت کرده و تقریبا نظر همشون این بوده که مردانگی رو باید در جامعه تقویت کرد، چون اگه مرد آلفا و محافظ نداشته باشیم مردان خراب به زنها و بچهها آسیب میزنند، و بعد نتیجه گرفته بود که اینها طوری از تهدیدات این مردان خراب صحبت میکنند که انگار وجودشون یک نعمته، چون اگر این مردان خراب نباشند، دیگه نیازی به مردان محافظ وجود نخواهد داشت، و در اون صورت با خلاء هویتی و با «پس به چه دردی میخوریم؟» مواجه میشن، پس طبیعیه که مستقیم یا غیرمستقیم تلاش کنند سیاستهایی که این مردان خراب رو محدود میکنه، به تصویب نرسند یا کار نکنند.
این تئوری خوبیه، اما کامل نیست. این مردانی که دوست دارند مردان خراب وجود داشته باشند تا بتونند در برابرشون هویت مرد محافظ رو داشته باشند، تربیتشده حداقل یک زن هستند، که مادرشون بوده. و این مادر در القای اینکه «اگه یه محافظ نباشی پس به چه دردی میخوری؟» نقش زیادی داشته. چون خود اون مادر نیاز به محافظ داشته. و اینکه خودش نیاز به محافظ داشته فقط به این مربوط نیست که در معرض تهدید بوده. بلکه به دلیل پدیدهایه که من اسمش رو «معامله بازندگی» میذارم. در این پدیده فردی که پذیرفته در داخل معادلاتی قرار گرفته که کاملا بازندهست، به خودش حق میده که از بعضی چیزها معاف باشه. به این شکل که بازندگیش رو میفروشه و در قبالش انجام ندادن بعضی کارها رو میخره. مثل دفاع از خود! که یعنی «من به عنوان زنی که خیلی از انتخابها در اختیار خودش نبود به یک مادر تبدیل شدم و خیلی چیزها رو باختم، پس حقمه یه بادیگارد داشته باشم». و البته گارد فقط در برابر مشت و لگد مرد بیگانه نیست. بادیگارد حتی باید وکیل کلامی این زن هم باشه. بنابراین در چارچوب منافع زنی که خود را بازنده میبیند است که پسری تربیت کند که هویتش حول محافظتگری شکل بگیرد.
پس اگه برنامه اینه که نه از طریق مشت و لگد، و بلکه از طریق قانون و نهادهای اجتماعی مردان خراب رو سرکوب کنی، که برنامه خوبیه؛ باید همزمان برای خرابکاری مادران هم برنامهای داشته باشی.
این تئوری خوبیه، اما کامل نیست. این مردانی که دوست دارند مردان خراب وجود داشته باشند تا بتونند در برابرشون هویت مرد محافظ رو داشته باشند، تربیتشده حداقل یک زن هستند، که مادرشون بوده. و این مادر در القای اینکه «اگه یه محافظ نباشی پس به چه دردی میخوری؟» نقش زیادی داشته. چون خود اون مادر نیاز به محافظ داشته. و اینکه خودش نیاز به محافظ داشته فقط به این مربوط نیست که در معرض تهدید بوده. بلکه به دلیل پدیدهایه که من اسمش رو «معامله بازندگی» میذارم. در این پدیده فردی که پذیرفته در داخل معادلاتی قرار گرفته که کاملا بازندهست، به خودش حق میده که از بعضی چیزها معاف باشه. به این شکل که بازندگیش رو میفروشه و در قبالش انجام ندادن بعضی کارها رو میخره. مثل دفاع از خود! که یعنی «من به عنوان زنی که خیلی از انتخابها در اختیار خودش نبود به یک مادر تبدیل شدم و خیلی چیزها رو باختم، پس حقمه یه بادیگارد داشته باشم». و البته گارد فقط در برابر مشت و لگد مرد بیگانه نیست. بادیگارد حتی باید وکیل کلامی این زن هم باشه. بنابراین در چارچوب منافع زنی که خود را بازنده میبیند است که پسری تربیت کند که هویتش حول محافظتگری شکل بگیرد.
پس اگه برنامه اینه که نه از طریق مشت و لگد، و بلکه از طریق قانون و نهادهای اجتماعی مردان خراب رو سرکوب کنی، که برنامه خوبیه؛ باید همزمان برای خرابکاری مادران هم برنامهای داشته باشی.
35
مردم آمریکا تصمیم گرفتند اداره کشور رو به پولدارهایی بسپارند که تقریبا همهشون معتقدند کسی که فقیره تقصیر خودش بوده که فقیر مونده! بنابراین تبعات تصمیمشون رو هم باید ببینند.
اما از نگاه دورتر، ورود سرمایهداران به دایره اداری دولت، هرچند که میتونه زمینهساز طراحی فضایی بشه که انباشت سرمایه رو بتونند در مقیاس بزرگتری انجام بدن، که تنها هدفشون از ورود به دولته؛ همون تبعاتی رو داره که ورود روحانیون مذهبی به حکومتها داره. همونطور که روحانیون تصور میکردند که داخل دولت بودن میتونه دستشون رو برای انجام کارهایی که به نفع روحانیته باز کنه، اما در دراز مدت باعث سقوط روحانیت شد، ورود سرمایهدار به دولت هم با عواقبی همراه خواهد بود. این بزم شادمانی که میلیونرها و بیلیونرها از تصاحب کاخسفید برپا کردهاند، میتونه به ایجاد یه موج گریهدار از سوسیالیسم در آمریکا، و سپس در بقیه جاها، منجر بشه. اگه ثروتمندانی که خودشون رو «کارآفرین» صدا میزنند، این فرصت تاریخی رو برای ارتقاء وضع مردم از دست بدهند، که خواهند داد چون بینششون متناسب با ثروتشون رشد نکرده، مردم با شنیدن کلمه سرمایهداری هم استفراغ خواهند کرد.
اما از نگاه دورتر، ورود سرمایهداران به دایره اداری دولت، هرچند که میتونه زمینهساز طراحی فضایی بشه که انباشت سرمایه رو بتونند در مقیاس بزرگتری انجام بدن، که تنها هدفشون از ورود به دولته؛ همون تبعاتی رو داره که ورود روحانیون مذهبی به حکومتها داره. همونطور که روحانیون تصور میکردند که داخل دولت بودن میتونه دستشون رو برای انجام کارهایی که به نفع روحانیته باز کنه، اما در دراز مدت باعث سقوط روحانیت شد، ورود سرمایهدار به دولت هم با عواقبی همراه خواهد بود. این بزم شادمانی که میلیونرها و بیلیونرها از تصاحب کاخسفید برپا کردهاند، میتونه به ایجاد یه موج گریهدار از سوسیالیسم در آمریکا، و سپس در بقیه جاها، منجر بشه. اگه ثروتمندانی که خودشون رو «کارآفرین» صدا میزنند، این فرصت تاریخی رو برای ارتقاء وضع مردم از دست بدهند، که خواهند داد چون بینششون متناسب با ثروتشون رشد نکرده، مردم با شنیدن کلمه سرمایهداری هم استفراغ خواهند کرد.
43
پنج سال پیش خیلی از سوالهایی که پرسیده میشد درباره این بود که «پادکست، چی گوش میدی؟»، «میشه کتاب معرفی کنی لطفا؟»، «منبع مطالعهت کجاست؟»، «کی به نظرت حرف حساب میزنه؟».
اما الان سوالات به طرز محسوسی تغییر کرده. الان درباره اینه که «این وبلاگنویسه چرا یهو انقدر خل شد؟»، «به نظر تو هم پادکست فلانی دیگه جذابیت قبل رو نداره؟»، «چرا فکر میکردم این نویسنده با بقیه فرق داره؟».
این شیفت محسوس دو علت داره، که یکیش مربوط به شماست، و یکیش مربوط به اونهایی که محتویاتشون رو میدیدید و میشنیدید و میخوندید.
اینکه بعد یه مدت حظ بردن از مونولوگها و دیالوگهای یک نفر، به نتیجه برسید که خل شده، یا از اول خل بوده، خبر خوبیه، چون نشانه اینه که دارید بزرگ میشید. و وقتی آدم بزرگتر میشه توقعاتش هم میره بالا. بعد از دوره نوجوانی، به ثبات رسیدن رشد بدن، آدم رو به این اشتباه میندازه که عقلش هم به یک ثبات نسبی رسیده. ولی اینطور نیست. تغییرات بدن، حتی اگه خیلی تحت نظارت آینه دستشویی باشه، خیلی محدودتر از مانورهای مغزه. با اینکه بدنتون mature به نظر میاد، از لحاظ ذهنی یک بچهاید که داره خیلی تند رشد میکنه. که البته از لحاظ روانی دوست ندارید واقعیت داشته باشه. چون انسان بزرگسال، به خاطر مسئولیتهای اجتماعی و خانوادگی که داره، به نفعشه که وانمود کنه به کفایت عقلی رسیده و بالای تپه ایستاده و به جهان مینگره!
این مربوط به قسمتیه که مربوط به شماست. یه قسمت دیگه هم وجود داره که مربوط به اونهاییه که دنبالشون میکنید.
یکبار فاصله خودتون با کسی که دنبالش میکنید رو ارزیابی کنید. شما، به عنوان یک آدم رندوم، از هزاران کیلومتر اونطرفتر، مخاطب کسی شدهاید که در حالت عادی امکان نداشت یه روز با هم بشینید یه چای بخورید. این نشون میده دامنه مخاطبان طرف چقدر وسیعه که شما رو هم شامل شده، و ورود به دایره این مخاطبان چقدر برای هرجور آدمی راحته. پس کاملا طبیعیه که یکجور آدمهای دیگهای مخاطبش باشند که خیلی با شما فرق داشته باشند، و حتی از لحاظ فرهنگی و تربیتی نقطه مقابل شما باشند. حالا اگه اون دسته از مخاطبانش که درست نقطه مقابل شما هستند، اکثریت مخاطبانش رو تشکیل بدن، اون فرد به سمت اونها میفته، نه سمت شما. چون بسیار و بسیار و بسیار نادره که کسی توانایی جذب مخاطب داشته باشه، و سپس به نظر و حمایت اون دسته از مخاطبانش که در اکثریتند وقعی ننهد! در اغلب موارد، کسی که در حال تربیت تعداد زیادی از آدمهاست، خودش توسط اون دسته از افرادی که تحت تربیتش هستند، تربیت میشه. بنابراین اگه به نظر میرسه کسی که دنبال میکردید، اخیرا مهمل میبافه، میتونه به این دلیل باشه که همرنگ اون دسته از مخاطبانش شده که اون مهملات رو میپسندند. چون از لحاظ روانی نیاز داره که بشون تکیه کنه. حتی در حالتهای اکستریم، مثل جماعت انکارکننده کروی بودن کره زمین، آدمهایی رو میبینیم که به صورت دیفالت آدمهای منطقی هستند، اما عضویت در جماعت انکارکننده، حس و حال خوبی براشون به ارمغان آورده که دلشون نمیخواد ترکش کنند. و این درباره یک موضوع مسخره درباره شکل زمینه که بچهها هم جدی نمیگیرنش. میتونید تصور کنید این مکانیزم در موضوعات مبهمتر و پیچیدهتر و ظریفتر، مثل «دولت بد است یا خوب؟»، چطور میتونه کار کنه.
جستجو برای حرف حساب هیچوقت نقطه پایان نداره. اون جستجو برای آدم حسابیه که باید پروندهش رو ببندید، چون یک تلاش بیهودهست. چون هیچکس اونقدر آدمحسابی نیست که اشتراک مادامالعمرش رو بخرید.
اما الان سوالات به طرز محسوسی تغییر کرده. الان درباره اینه که «این وبلاگنویسه چرا یهو انقدر خل شد؟»، «به نظر تو هم پادکست فلانی دیگه جذابیت قبل رو نداره؟»، «چرا فکر میکردم این نویسنده با بقیه فرق داره؟».
این شیفت محسوس دو علت داره، که یکیش مربوط به شماست، و یکیش مربوط به اونهایی که محتویاتشون رو میدیدید و میشنیدید و میخوندید.
اینکه بعد یه مدت حظ بردن از مونولوگها و دیالوگهای یک نفر، به نتیجه برسید که خل شده، یا از اول خل بوده، خبر خوبیه، چون نشانه اینه که دارید بزرگ میشید. و وقتی آدم بزرگتر میشه توقعاتش هم میره بالا. بعد از دوره نوجوانی، به ثبات رسیدن رشد بدن، آدم رو به این اشتباه میندازه که عقلش هم به یک ثبات نسبی رسیده. ولی اینطور نیست. تغییرات بدن، حتی اگه خیلی تحت نظارت آینه دستشویی باشه، خیلی محدودتر از مانورهای مغزه. با اینکه بدنتون mature به نظر میاد، از لحاظ ذهنی یک بچهاید که داره خیلی تند رشد میکنه. که البته از لحاظ روانی دوست ندارید واقعیت داشته باشه. چون انسان بزرگسال، به خاطر مسئولیتهای اجتماعی و خانوادگی که داره، به نفعشه که وانمود کنه به کفایت عقلی رسیده و بالای تپه ایستاده و به جهان مینگره!
این مربوط به قسمتیه که مربوط به شماست. یه قسمت دیگه هم وجود داره که مربوط به اونهاییه که دنبالشون میکنید.
یکبار فاصله خودتون با کسی که دنبالش میکنید رو ارزیابی کنید. شما، به عنوان یک آدم رندوم، از هزاران کیلومتر اونطرفتر، مخاطب کسی شدهاید که در حالت عادی امکان نداشت یه روز با هم بشینید یه چای بخورید. این نشون میده دامنه مخاطبان طرف چقدر وسیعه که شما رو هم شامل شده، و ورود به دایره این مخاطبان چقدر برای هرجور آدمی راحته. پس کاملا طبیعیه که یکجور آدمهای دیگهای مخاطبش باشند که خیلی با شما فرق داشته باشند، و حتی از لحاظ فرهنگی و تربیتی نقطه مقابل شما باشند. حالا اگه اون دسته از مخاطبانش که درست نقطه مقابل شما هستند، اکثریت مخاطبانش رو تشکیل بدن، اون فرد به سمت اونها میفته، نه سمت شما. چون بسیار و بسیار و بسیار نادره که کسی توانایی جذب مخاطب داشته باشه، و سپس به نظر و حمایت اون دسته از مخاطبانش که در اکثریتند وقعی ننهد! در اغلب موارد، کسی که در حال تربیت تعداد زیادی از آدمهاست، خودش توسط اون دسته از افرادی که تحت تربیتش هستند، تربیت میشه. بنابراین اگه به نظر میرسه کسی که دنبال میکردید، اخیرا مهمل میبافه، میتونه به این دلیل باشه که همرنگ اون دسته از مخاطبانش شده که اون مهملات رو میپسندند. چون از لحاظ روانی نیاز داره که بشون تکیه کنه. حتی در حالتهای اکستریم، مثل جماعت انکارکننده کروی بودن کره زمین، آدمهایی رو میبینیم که به صورت دیفالت آدمهای منطقی هستند، اما عضویت در جماعت انکارکننده، حس و حال خوبی براشون به ارمغان آورده که دلشون نمیخواد ترکش کنند. و این درباره یک موضوع مسخره درباره شکل زمینه که بچهها هم جدی نمیگیرنش. میتونید تصور کنید این مکانیزم در موضوعات مبهمتر و پیچیدهتر و ظریفتر، مثل «دولت بد است یا خوب؟»، چطور میتونه کار کنه.
جستجو برای حرف حساب هیچوقت نقطه پایان نداره. اون جستجو برای آدم حسابیه که باید پروندهش رو ببندید، چون یک تلاش بیهودهست. چون هیچکس اونقدر آدمحسابی نیست که اشتراک مادامالعمرش رو بخرید.
83