در یکی از کلیپهای وایرال شده از یک مکانیک میپرسند کدوم برند خودرو کمترین هزینه تعمیر نگهداری رو داره. و برخلاف انتظار همه، تویوتا رو در رتبه پنجم قرار میده، و مزدا رو در رتبه اول. به این معنی که اگه یه مزدا بیاد داخل گاراژ ما، فاکتوری که براش میزنیم عدد پایینتریه به صورت میانگین، تا برای یه تویوتا.
در کامنتها یکی نوشت این نمیتونه ثابت کنه هزینه مزدا کمتره. دلیلش میتونه این باشه که تویوتا دیرتر نیاز به رسیدگی پیدا میکنه، و صاحب اون دچار بیتوجهی بیشتریه، بنابراین دیرتر از صاحب مزدا به مکانیکی مراجعه میکنه، و چون دیرتر مراجعه میکنه مشکلی که به خاطرش مراجعه کرده وخیمتره، و در نتیجه هزینهش بیشتر میشه.
اینکه در واقعیت همینطوره یا نه، برای من قابل بررسی نیست (در واقع هیچ کدومش برای من قابل بررسی نیست. چون نه دیتای خام اون مکانیک رو در اختیار داریم، و نه دیتایی که این سناریو رو ثابت کنه). ولی اون کامنت نمونه کامل تفکر انتقادیه. این جور سوال پرسیدنها و ایراد گرفتنها و نپذیرفتنها رو باید در مدارس آموزش بدن. اما نمیدن. سپس کاربر کمسن و سال شبکه اجتماعی، که بش گفتن این پلتفرمها زهره و مغزت رو نابود میکنه، خیلی رندوم باش برخورد میکنه و میبینه در اینجا، با وجود اینکه اقیانوسی از مهملاته، چالش بیشتری برای فکر کردن هست تا مدرسه، سپس نتیجه میگیره مدرسه پادگانی برای وقتکشی است.
در کامنتها یکی نوشت این نمیتونه ثابت کنه هزینه مزدا کمتره. دلیلش میتونه این باشه که تویوتا دیرتر نیاز به رسیدگی پیدا میکنه، و صاحب اون دچار بیتوجهی بیشتریه، بنابراین دیرتر از صاحب مزدا به مکانیکی مراجعه میکنه، و چون دیرتر مراجعه میکنه مشکلی که به خاطرش مراجعه کرده وخیمتره، و در نتیجه هزینهش بیشتر میشه.
اینکه در واقعیت همینطوره یا نه، برای من قابل بررسی نیست (در واقع هیچ کدومش برای من قابل بررسی نیست. چون نه دیتای خام اون مکانیک رو در اختیار داریم، و نه دیتایی که این سناریو رو ثابت کنه). ولی اون کامنت نمونه کامل تفکر انتقادیه. این جور سوال پرسیدنها و ایراد گرفتنها و نپذیرفتنها رو باید در مدارس آموزش بدن. اما نمیدن. سپس کاربر کمسن و سال شبکه اجتماعی، که بش گفتن این پلتفرمها زهره و مغزت رو نابود میکنه، خیلی رندوم باش برخورد میکنه و میبینه در اینجا، با وجود اینکه اقیانوسی از مهملاته، چالش بیشتری برای فکر کردن هست تا مدرسه، سپس نتیجه میگیره مدرسه پادگانی برای وقتکشی است.
68
وقتی موضوع شناخت کشورها و نظام سیاسی و فرهنگی حاکم بر اونهاست، ارائه بینش درستتر و یا حتی صرفا تازه، به کسانی که درباره اون کشور مطالعاتی داشتهاند سختتره تا به کسانی که هیچی دربارهش نمیدونند. این روسیهشناسان بودند که میگفتند پوتین انقدر احمق نیست که یک جنگ تمامعیار علیه اوکراین راه بندازه و سپس تمام ارتشش رو در این راه فرسوده کنه. اما دیدیم که خیلی بیشتر ازینها احمق بود، و علاوه بر احمق بودن خیلی زودتر ازینها باید در یک تیمارستان، خارج از روسیه البته که باش رفتار انسانی داشته باشند، بستری میشد. الان هم این خاورمیانهشناسه که داره مهملات امیدوارکننده درباره سوریه تولید میکنه. اگه به شهروند رندومی که هیچچیز درباره خاورمیانه نمیدونه توضیح بدم که اینجا رنگ خوشی را نخواهد دید، راحتتر میپذیره. چون اون شهروند بیاطلاع، اگه سوگیری خاصی نداشته باشه، به شواهد زمینی و روزمره توجه میکنه. مثلا میتونم بش ویدئوهایی نشون بدم که نیروهای سنی، تعدادی از علویها رو که معلوم نیست در حکومت سابق چه نقشی داشتهاند، روی زمین خواباندهاند و وادارشون میکنند که صدای سگ دربیارن و عو عو کنند. خاورمیانهشناس با حرکات ژیمناستیک سعی میکنه اینطور توضیح بده که خب اولشه، و کینهها زیاده، و طبیعیه این رفتارها، و رییس جدید، که خودش این کارها رو در بیابانها میکرد، تأییدشون نمیکنه. مقادیری سالاد کلمات پیرامون تحولات ژئوپولتیک هم میذاره کنارش که ادعا کنه فعلا موضوعات مهمتری هست که باید بش پرداخته بشه و عو عو کردن چندنفر خیلی مهم نیست. اما همین شواهد برای شهروند رندوم جهان کافیه تا نتیجه بگیره به این جماعت نباید امیدی بست. به اون شهروند رندوم میتونم نکتههایی نشون بدم که خودش بفهمه جریان از چه قراره. مثلا میتونم بگم رسانه تحت مدیریت تحریرالشام کراوات رئیس جدید رو شطرنجی نکرد، اما کلهی برهنه وزیر خارجه آلمان رو کرد. در حالی که باید برعکس میبود. پوشیدن علامت مسیحی توسط رهبر مسلمانان، که ظاهرا برای اسلام جنگیدهاند تا الان، توهینآمیزتر از نپوشیدن حجاب توسط زن غیرمسلمانه، که در خود اسلام هم مجاز شمرده شده. سپس میتونم به اون شهروند رندوم بگم همونطور که میبینی حجاب در بین مسلمانان دیگه یک امر مذهبی نیست، یک پروژه در ستیز با زنانه، پس نباید با عنوان «احترام به عقاید» نرمالایزش کرد. و اون شهروند حرفم رو میپذیره. اما کارکنان دولت آلمان، که همشون کتابهای زیادی درباره خاورمیانه و اسلام خوندهاند، نمیپذیرند.
و این یکی ازون مواردیه که سواد بیشتر عدهای باعث آسیب بیشتر به مردم شده.
و این یکی ازون مواردیه که سواد بیشتر عدهای باعث آسیب بیشتر به مردم شده.
96
تحلیل اخیر عراقچی: «ضربهای که به ارتش سوریه وارد شد قبل از اینکه نظامی باشد روایتی بود. روایتهایی که باعث شد ارتش سوریه قبل از جنگیدن شکست بخورد. این باید یک زنگ هشداری برای ما باشد تا از فضایی که دشمنان ایجاد میکنند برای ایجاد تزلزل و یاس، محافظت کنند.»
ترجمه تحلیل عراقچی: «اگر اینطور بود که نظامیان ما فهمیدند که دارند با اسلحه و سایز ابزارها برای سلطه یک اقلیت بر اکثریت از جان خودشان مایه میگذارند و چیز زیادی هم گیرشان نمیآید و با اینکه چیز زیادی گیرشان نمیآید مجبورند به انواع جنایتها و کثافتکاریها آلوده شوند و به خاطر این آلودگی که پاکشدنی نیست همه مردم از آنها متنفر شدهاند، باید در تبلیغات جدیتر عمل کنیم تا قصه کاملا برعکس شود و خودشان را مظلوم و قهرمان ببینند، و اکثریت را حیواناتی که حقشان است زیر چکمه نظامیان له شوند. چون اگر نتوانیم قصه را به این شکل تغییر دهیم کار به جایی میرسد که اگر جیره و مواجبشان هم زیاد کنیم سرجایشان نمیمانند و در میروند».
واقعیت: وقتی انقدر احمق باشی که حکومت رو مثل الله، قادر متعال فرض کنی، تصورت هم این خواهد بود که ۱- هر روایتی که خواست میتونه بسازه، و ۲- روایتی که ساخت تنها روایت موجود خواهد بود. نه تنها یک شهروند رندوم در موقعیتی غیرقابل پیشبینی میتونه روایت خودش رو عرضه، و یا روایت حکومتی رو از هم بپاشونه، بلکه همون نظامی مسلح وابسته به حکومت که دستش به انواع کثافتکاریها آلوده شده هم قادر به ساخت روایت خودشه. حتی خوکها هم میتونند اسب بازنده رو تشخیص بدن.
ترجمه تحلیل عراقچی: «اگر اینطور بود که نظامیان ما فهمیدند که دارند با اسلحه و سایز ابزارها برای سلطه یک اقلیت بر اکثریت از جان خودشان مایه میگذارند و چیز زیادی هم گیرشان نمیآید و با اینکه چیز زیادی گیرشان نمیآید مجبورند به انواع جنایتها و کثافتکاریها آلوده شوند و به خاطر این آلودگی که پاکشدنی نیست همه مردم از آنها متنفر شدهاند، باید در تبلیغات جدیتر عمل کنیم تا قصه کاملا برعکس شود و خودشان را مظلوم و قهرمان ببینند، و اکثریت را حیواناتی که حقشان است زیر چکمه نظامیان له شوند. چون اگر نتوانیم قصه را به این شکل تغییر دهیم کار به جایی میرسد که اگر جیره و مواجبشان هم زیاد کنیم سرجایشان نمیمانند و در میروند».
واقعیت: وقتی انقدر احمق باشی که حکومت رو مثل الله، قادر متعال فرض کنی، تصورت هم این خواهد بود که ۱- هر روایتی که خواست میتونه بسازه، و ۲- روایتی که ساخت تنها روایت موجود خواهد بود. نه تنها یک شهروند رندوم در موقعیتی غیرقابل پیشبینی میتونه روایت خودش رو عرضه، و یا روایت حکومتی رو از هم بپاشونه، بلکه همون نظامی مسلح وابسته به حکومت که دستش به انواع کثافتکاریها آلوده شده هم قادر به ساخت روایت خودشه. حتی خوکها هم میتونند اسب بازنده رو تشخیص بدن.
79
نیم کیلو از بهترین خرمای ایران، کمتر از ۱۸۰ هزار تومان، و نیم کیلو از بهترین خرمای اردن، حدود ۸۰۰ هزار تومان.
قطعا تفاوتهای کیفی در انواع خرما وجود داره، ولی این صحنه فراتر از موضوع کیفیته. این صحنهای از بنبست اقتصادی ایرانه.
بنبست اقتصادی یعنی تولیدکننده ایرانی که تا همین چند سال پیش به دلیل اختلاف قیمت داخل با خارج در حد چندبرابر، و برای رسیدن به درآمد بیشتر، انگیزه برای صادرات داشت؛ الان همین که بتونه جنسش رو بفروشه، حتی به قیمتی نزدیک به قیمت ایران، خدا رو شاکره! و فاصله این دو مرحله خیلی کمتر ازونی بود که هم خودشون و هم بقیه پیشبینی میکردند.
قطعا تفاوتهای کیفی در انواع خرما وجود داره، ولی این صحنه فراتر از موضوع کیفیته. این صحنهای از بنبست اقتصادی ایرانه.
بنبست اقتصادی یعنی تولیدکننده ایرانی که تا همین چند سال پیش به دلیل اختلاف قیمت داخل با خارج در حد چندبرابر، و برای رسیدن به درآمد بیشتر، انگیزه برای صادرات داشت؛ الان همین که بتونه جنسش رو بفروشه، حتی به قیمتی نزدیک به قیمت ایران، خدا رو شاکره! و فاصله این دو مرحله خیلی کمتر ازونی بود که هم خودشون و هم بقیه پیشبینی میکردند.
63
تماشای کنفرانس الجی در نمایشگاه CES تقریبا غیرقابل تحمل بود. شرکتها اشتباه میکنند که سعی دارند در معرفی محصول از الگوی اپل پیروی کنند (چون کیفیت ارائه اپل صرفا متکی به تیم مارکتینگش نیست. بلکه متکی به فرهنگ حاکم بر این شرکت هم است، که در شرکتهای دیگه، نیست). اما حتی همین اشتباه رو به بدترین شکل جلو میبرند. نه تنها سخنرانی مملو از کلمات کلی و وعدههای مبهم و ادعاهای اغراقآمیزه، بلکه ارائهکننده کرهای هم کلمات انگلیسی رو به شکلی تلفظ میکنه که عجیبه حضار نمیخندند (نباید بخندند، چون بیادبیه. و علاوه بر اینکه شخصا بیادبیه، اگه بخندند به کنفرانس بعدی دعوت نمیشن. اما باز هم عجیبه که میتونند نخندند). و این مورد آخر یه واقعیتی رو درباره فرهنگ ما آسیاییها لو میده. تو این قاره رییس بودن خیلی مهمه. رییس بودن آرزوئه. یکجور سعادته. یکجور به کمال رسیدنه. وقتی کسی رئیسه، دیگه به سختی باور میکنه که کامل نیست. رییس خیلی جدی فکر میکنه که خیلی کارهای دیگه غیر از مدیریت هم از پسش برمیاد. بنابراین اصرار داره که خودش ارائه بده، خودش بره روی سن، و خودش جلوی دوربین باشه. حتی اگه مثل یه دلقک حرف بزنه، یا اصلا نتونه حرف بزنه.
یک واژه داریم در انگلیسی (که در اصل سوئدیه)
Ombudsman
که یعنی نماینده یا واسطه. در گذشته عنوان کسی بود که حکومت بش این وظیفه رو میسپرد که ببینه مردم چه شکایاتی از حکومت دارند. اگه کسی حرفی حدیثی غری داشت، میرفت به این بابا میگفت. نه مستقیما به مسئولان حکومتی. بعدها مفهومش گسترش پیدا کرد و غربیها وارد فضای تجاری هم کردند. به این معنی که باید یکی رو داشته باشیم که حرف ما رو به مشتریمون بزنه، و حرف مشتریمون رو به ما. و این باید فردی باشه که حرف جفتمون رو بفهمه، از وضعیت صنعت سر دربیاره، خودش مصرفکننده محصولمون باشه، قدرت بیانش خوب باشه، و اگه قیافهش هم خوب بود که چه بهتر. الان در اپل، کریگ فدریگی داره تا حدی این نقش رو بازی میکنه. بدون اینکه رئیس باشه بیشتر از رئیس میبینیمش. ولی این تو کت آسیاییها نمیره. با اینکه ابتدا این امپراتوری چین بود که رسما چنین شغلی رو برای عدهای تعریف کرده بود. ما چنان با این مفهوم بیگانهایم امروز، که حتی معادل فارسی براش نداریم! چون لازم نبوده واژهای براش بسازیم. چون اصلا قبول نداشتیم که کسی که زیر دست رئیسه، بیشتر از رئیس دیده بشه.
یک واژه داریم در انگلیسی (که در اصل سوئدیه)
Ombudsman
که یعنی نماینده یا واسطه. در گذشته عنوان کسی بود که حکومت بش این وظیفه رو میسپرد که ببینه مردم چه شکایاتی از حکومت دارند. اگه کسی حرفی حدیثی غری داشت، میرفت به این بابا میگفت. نه مستقیما به مسئولان حکومتی. بعدها مفهومش گسترش پیدا کرد و غربیها وارد فضای تجاری هم کردند. به این معنی که باید یکی رو داشته باشیم که حرف ما رو به مشتریمون بزنه، و حرف مشتریمون رو به ما. و این باید فردی باشه که حرف جفتمون رو بفهمه، از وضعیت صنعت سر دربیاره، خودش مصرفکننده محصولمون باشه، قدرت بیانش خوب باشه، و اگه قیافهش هم خوب بود که چه بهتر. الان در اپل، کریگ فدریگی داره تا حدی این نقش رو بازی میکنه. بدون اینکه رئیس باشه بیشتر از رئیس میبینیمش. ولی این تو کت آسیاییها نمیره. با اینکه ابتدا این امپراتوری چین بود که رسما چنین شغلی رو برای عدهای تعریف کرده بود. ما چنان با این مفهوم بیگانهایم امروز، که حتی معادل فارسی براش نداریم! چون لازم نبوده واژهای براش بسازیم. چون اصلا قبول نداشتیم که کسی که زیر دست رئیسه، بیشتر از رئیس دیده بشه.
97
کسی نمیتونه یه کشور دیگه رو نام ببره که در اونجا آمپول دگزا رو که متمایزکننده دوره مدرن و دوران باستانه، چون باعث شده میلیونها نفر بعد از دچار شدن به التهاب به هر دلیلی، زنده بمونند، که در دوران باستان بر اثر همون مقدار از التهاب میمردند، رو یک شبه سه برابر گرون کنند، و یا نمیتونه یه کشور دیگه رو نام ببره که این اتفاق توش افتاده باشه و فردا بعدازظهرش عامل این اتفاق ترور نشده نباشه.
بعضی از سالخوردههای کمی صادق، میگن ما اشتباه کردیم که در ۵۷ همهچیز رو به جنگ خیر و شر تبدیل کردیم و این ما رو به خیلی چیزها نابینا کرد و اون اتفاقات خانهخرابکن رخ داد، بهتره آیندگان درس بگیرند و مسئله رو خیر و شری نبینند.
راست میگن. اگه تو سیاست و مدیریت بخوای همهچیز رو بین موسی و فرعون ببینی، کارت بیخ پیدا میکنه. مثلا گاهی باید بشینی با یه پفیوز مصاحبه کنی، چون انتشارش برای کشورت به درد میخوره. یا حداقل اینطور به نظرت میاد. مثل زلنسکی که با فریدمن مصاحبه میکنه.
اما ما خیلی وقته که از سیاست جداییم. اینکه همه دارند فحش میدن اسمش زندگی سیاسی نیست. اسمش آزردگیه. تو جایی که امکان زندگی سیاسی هست، جای بازی سیاسی هم هست. برای ما چنین جایی وجود نداره. بنابراین ما گزینهای غیر از خیر و شر دیدن وضعیت نداریم، که بعد بخواهیم آگاهانه اون گزینه غیر رو انتخاب کنیم. آدم پنجاه و هفتی اون گزینه رو داشت، و عمدا انتخابش نکرد، چون مریض بود. ما چنین انتخابی نداریم. فهمش برای اونایی که معاملات خودرو انجام دادن باید ساده باشه. وقتی میری میشینی تو نمایشگاه و چونه میزنی، یعنی تو زمین سیاستی. یه نیمه زمین مال توعه، چون پول دست توعه و به پولت احترام میذارن، و یه نیمه زمین دست اوناست، چون سند ماشین رو دارن، و به سندشون احترام میذاری. تو این موقعیت اگه بلند بشی مشت بزنی تو صورتشون، مریضی. ولی وقتی راننده ماشینی، و بین راه مسافر سوار کردی، و مسافره دزد از آب در میاد، و چاقو رو میذاره زیر گلوت و ازت میخواد بزنی کنار و بپری بیرون، دیگه تو زمین سیاست نیستی. تو اون موقعیت اون شره، و تو خیری. حتی اگه خودت یه عوضی باشی.
بله، دقیقا مردم، که میتونم هفت جلد مثنوی بنویسم درباره اینکه میتونند چقدر عوضی باشند، خیرند، و اونی که آمپول دگزا رو یکشبه سه برابر گرون میکنه، شره. اونی که میگه این موقعیت رو هم نباید خیر و شری دید هم شره. و بله «باید» بین این دو جنگ در بگیرد.
بعضی از سالخوردههای کمی صادق، میگن ما اشتباه کردیم که در ۵۷ همهچیز رو به جنگ خیر و شر تبدیل کردیم و این ما رو به خیلی چیزها نابینا کرد و اون اتفاقات خانهخرابکن رخ داد، بهتره آیندگان درس بگیرند و مسئله رو خیر و شری نبینند.
راست میگن. اگه تو سیاست و مدیریت بخوای همهچیز رو بین موسی و فرعون ببینی، کارت بیخ پیدا میکنه. مثلا گاهی باید بشینی با یه پفیوز مصاحبه کنی، چون انتشارش برای کشورت به درد میخوره. یا حداقل اینطور به نظرت میاد. مثل زلنسکی که با فریدمن مصاحبه میکنه.
اما ما خیلی وقته که از سیاست جداییم. اینکه همه دارند فحش میدن اسمش زندگی سیاسی نیست. اسمش آزردگیه. تو جایی که امکان زندگی سیاسی هست، جای بازی سیاسی هم هست. برای ما چنین جایی وجود نداره. بنابراین ما گزینهای غیر از خیر و شر دیدن وضعیت نداریم، که بعد بخواهیم آگاهانه اون گزینه غیر رو انتخاب کنیم. آدم پنجاه و هفتی اون گزینه رو داشت، و عمدا انتخابش نکرد، چون مریض بود. ما چنین انتخابی نداریم. فهمش برای اونایی که معاملات خودرو انجام دادن باید ساده باشه. وقتی میری میشینی تو نمایشگاه و چونه میزنی، یعنی تو زمین سیاستی. یه نیمه زمین مال توعه، چون پول دست توعه و به پولت احترام میذارن، و یه نیمه زمین دست اوناست، چون سند ماشین رو دارن، و به سندشون احترام میذاری. تو این موقعیت اگه بلند بشی مشت بزنی تو صورتشون، مریضی. ولی وقتی راننده ماشینی، و بین راه مسافر سوار کردی، و مسافره دزد از آب در میاد، و چاقو رو میذاره زیر گلوت و ازت میخواد بزنی کنار و بپری بیرون، دیگه تو زمین سیاست نیستی. تو اون موقعیت اون شره، و تو خیری. حتی اگه خودت یه عوضی باشی.
بله، دقیقا مردم، که میتونم هفت جلد مثنوی بنویسم درباره اینکه میتونند چقدر عوضی باشند، خیرند، و اونی که آمپول دگزا رو یکشبه سه برابر گرون میکنه، شره. اونی که میگه این موقعیت رو هم نباید خیر و شری دید هم شره. و بله «باید» بین این دو جنگ در بگیرد.
152
سه سال از جنگ گذشته. هنوز اوکراین با ابتداییترین تسلیحات ممکن (چون بزدلهای جهانی بهترش رو بشون نمیدن) پایگاه هوایی انگلس رو مورد حمله قرار میده. یکبار خود پایگاه رو، یکبار پالایشگاهی که سوختش رو تأمین میکنه. طوری که از کیلومترها دورتر آتش گرفتن انبار نفت دیده بشه.
خودتون در نقشه انگلس رو پیدا کنید و تا مرز اوکراین یک خط بکشید و ببینید اون خط چند کیلومتره. این در خاک دومین ارتش قدرتمند جهان و بزرگترین صادرکننده تسلیحات پدافندی بعد از آمریکا رخ میده.
بعد عدهای در ایران میگن پدافند داریم و مگس پر بزند میبینیم، و عدهای بازنشسته دولتی باور میکنند. گاهی از خودم میپرسم این زودباوران، چطور جرئت میکنند در طول زندگی اصلا نفهمند که دنیا چطور کار میکرد، و بعد بمیرند؟ شاید برای بعضیها بیاهمیت باشه اما من نمیتونم تحمل کنم که فکر کرده باشم پدافند داریم و مگس را هم میبیند، بعد بمیرم، در حالی که اصلا ازین خبرها نبوده باشه. چون مثل اینه که با فردی که پدرم بوده زندگی کرده باشم و بعد بمیرم در حالی که پدر واقعیام نبوده. فرقی نداره اهمیت سوژه چقدر باشه (از لحاظ امنیت دراز مدت، پدافند مهمتر از پدر آدمه چون بیپدر بودن بهتر از بیدفاع بودنه). چیزی که اهمیت داره اینه که چیزی رو برعکس نفهمیده باشم. اینکه چیزهای زیادی رو ندانم و نفهمم و بعد بمیرم، کاملا طبیعی و قابل درکه. چون از زمان خودم نمیتونم جلو بزنم. اما اینکه برعکس متوجه بشم و بعد بمیرم فاجعهست.
بعد خودم جواب میدم که شاید لازم ندارند! شاید اصلا احتیاجی ندارند که یه تعاملی با واقعیت داشته باشند بعد بمیرند. اونها دوست دارند با قصههای شیرین زندگی کنند و بعد بمیرند. کسی که هدفش خوابیدنه، به جز لالایی به چیز دیگهای گوش نمیده. و این خیلی ترسناکه که ببینی بیشتر زندهها دوست دارند تایم زنده بودنشون رو صرف خوابیدن کنند. طوری که انگار ناراحتند ازینکه زندهاند.
خودتون در نقشه انگلس رو پیدا کنید و تا مرز اوکراین یک خط بکشید و ببینید اون خط چند کیلومتره. این در خاک دومین ارتش قدرتمند جهان و بزرگترین صادرکننده تسلیحات پدافندی بعد از آمریکا رخ میده.
بعد عدهای در ایران میگن پدافند داریم و مگس پر بزند میبینیم، و عدهای بازنشسته دولتی باور میکنند. گاهی از خودم میپرسم این زودباوران، چطور جرئت میکنند در طول زندگی اصلا نفهمند که دنیا چطور کار میکرد، و بعد بمیرند؟ شاید برای بعضیها بیاهمیت باشه اما من نمیتونم تحمل کنم که فکر کرده باشم پدافند داریم و مگس را هم میبیند، بعد بمیرم، در حالی که اصلا ازین خبرها نبوده باشه. چون مثل اینه که با فردی که پدرم بوده زندگی کرده باشم و بعد بمیرم در حالی که پدر واقعیام نبوده. فرقی نداره اهمیت سوژه چقدر باشه (از لحاظ امنیت دراز مدت، پدافند مهمتر از پدر آدمه چون بیپدر بودن بهتر از بیدفاع بودنه). چیزی که اهمیت داره اینه که چیزی رو برعکس نفهمیده باشم. اینکه چیزهای زیادی رو ندانم و نفهمم و بعد بمیرم، کاملا طبیعی و قابل درکه. چون از زمان خودم نمیتونم جلو بزنم. اما اینکه برعکس متوجه بشم و بعد بمیرم فاجعهست.
بعد خودم جواب میدم که شاید لازم ندارند! شاید اصلا احتیاجی ندارند که یه تعاملی با واقعیت داشته باشند بعد بمیرند. اونها دوست دارند با قصههای شیرین زندگی کنند و بعد بمیرند. کسی که هدفش خوابیدنه، به جز لالایی به چیز دیگهای گوش نمیده. و این خیلی ترسناکه که ببینی بیشتر زندهها دوست دارند تایم زنده بودنشون رو صرف خوابیدن کنند. طوری که انگار ناراحتند ازینکه زندهاند.
69
یکی از کانالهای قجردوست مسابقهای برای خوانندگانش ترتیب داده و ازشون میخواد فرض کنند با آگاهی فعلی در سال ۵۵ هستند و شاه بشون این مأموریت رو محول کرده که یک سخنرانی دویست کلمهای تنظیم کنند تا اعلیحضرت در رادیو سراسری قرائت کنه تا مردم بشنوند و متقاعد بشن که بشینند سرجاشون و انقلاب رخ نده. این متن باید متقاعدکننده برای مردم اون زمان و خالی از شعار و وعده باشه.
فارغ از نیت طراح مسابقه، همین که چنین چیزهایی مطرح میشه در فضای فارسی، علاقه ایرانی جماعت به انشاءنویسی رو نشون میده. این شهوت که بنویسیم تا فقط نوشته باشیم. مثل بوکس که اگه از علاقمندانش بپرسی این ورزش دقیقا به کجای زندگی من کمک میکنه؟ میگن «هرجایی که لازمه از خودت دفاع کنی!». خیلی هم عالی، ولی دقیقا کجاست که قانونا اجازه دارم کسی رو بزنم؟ تکنیکهای رزمی به چه دردم میخوره وقتی حتی در موقعیتی که حق با منه، اگه از خودم دفاع کنم باید چندماه ازین دادگاه به اون دادگاه تردد کنم و آخرش بخشی از پساندازم رو به عنوان جریمه پرداخت کنم به همونی که بم حمله کرده بود؟ بامزه اینه که خود این علاقمندان هم با علم به این مسائل حقوقی و قضایی، از درگیری در فضای بیرون باشگاه پرهیز میکنند، اما اسمش رو میذارن «جنبه داشتن» یا «کظم غیظ حرفهای» یا «ادب مرد آلفا». غیر ازینه که این ورزشها و رقابتها و تکنیکها کاربردی جز این ندارند که فرد احساس بهتری نسبت به خودش پیدا کنه؟
علاقمندان به انشاءنویسی هم دوست دارند انشاء بنویسند تا حس بهتری نسبت به خودشون پیدا کنند.
و گرنه تجربه، تاریخ، و حتی مذهب، بمون گفته آدمهایی که رو به آتش حرکت میکنند، با سخنرانی استاپ نمیکنند؛ چه برسه به اینکه برگردند.
اصلا مطلعید که گوساله سامری یک قضیه درباره رقابت بر سر قدرت بود؟ در قصه باستانی حاکم میخواست مردم برای زیارت به اورشلیم نرن که به قدرت و ثروت حاکم اونجا افزوده بشه، بنابراین دوتا امامزاده طلایی در دو شهر دیگه ساخت و گفت بشینید همینجا زیارت کنید (اگه به نظرتون آشناست، درست فکر کردید: «ملت به جای مکه بیایید مشهد خودمون، چون زیارت علیبنموسیالرضا حج فقراست»). در اون موقعیت بود که مومن وقت، حالا پیامبر بوده باشه یا نباشه، شوکه بود و میپرسید «احمقها چطور تشخیص نمیدید که انگیزه گوسالهساز چیه؟ پس من داشتم تا الان تو گوش خر یاسین میخوندم؟».
ما میتونیم بهتر از موسی سخنرانی کنیم؟ بعید میدونم.
تجارب به ما دو واقعیت رو میگن:
۱- دلایلی وجود داره که ملتی در برههای گوسفند میشوند. وقتی جریانش ایجاد شد، دیگه با چهارتا معجزه، که عصایی باشه یا انشایی، نمیشه جلوش رو گرفت.
۲- ازونجایی که جامعه یک موجود پیچیدهست، امکان نداره بشه با یک حرکت همه مردم رو موافق یا مخالف چیزی کرد. فقط میشه نظر بخشی ازونها رو تغییر داد.
مایک تایسون تو پنجاه و هشت سالگی برای مقداری پول بیشتر باید بره خودش رو بندازه زیر مشت یک جوانک خام. در حالی که وکلایی که دارند از کسی که در خیابان یک لگد خورده دفاع میکنند، همون پول رو در یک هفته در میارن. باید در انتخاب حرفه و مشغولیت دقت کرد، یا اگه علاقه وافر وجود داره، باید واقعیاتش رو هم پذیرفت.
فارغ از نیت طراح مسابقه، همین که چنین چیزهایی مطرح میشه در فضای فارسی، علاقه ایرانی جماعت به انشاءنویسی رو نشون میده. این شهوت که بنویسیم تا فقط نوشته باشیم. مثل بوکس که اگه از علاقمندانش بپرسی این ورزش دقیقا به کجای زندگی من کمک میکنه؟ میگن «هرجایی که لازمه از خودت دفاع کنی!». خیلی هم عالی، ولی دقیقا کجاست که قانونا اجازه دارم کسی رو بزنم؟ تکنیکهای رزمی به چه دردم میخوره وقتی حتی در موقعیتی که حق با منه، اگه از خودم دفاع کنم باید چندماه ازین دادگاه به اون دادگاه تردد کنم و آخرش بخشی از پساندازم رو به عنوان جریمه پرداخت کنم به همونی که بم حمله کرده بود؟ بامزه اینه که خود این علاقمندان هم با علم به این مسائل حقوقی و قضایی، از درگیری در فضای بیرون باشگاه پرهیز میکنند، اما اسمش رو میذارن «جنبه داشتن» یا «کظم غیظ حرفهای» یا «ادب مرد آلفا». غیر ازینه که این ورزشها و رقابتها و تکنیکها کاربردی جز این ندارند که فرد احساس بهتری نسبت به خودش پیدا کنه؟
علاقمندان به انشاءنویسی هم دوست دارند انشاء بنویسند تا حس بهتری نسبت به خودشون پیدا کنند.
و گرنه تجربه، تاریخ، و حتی مذهب، بمون گفته آدمهایی که رو به آتش حرکت میکنند، با سخنرانی استاپ نمیکنند؛ چه برسه به اینکه برگردند.
اصلا مطلعید که گوساله سامری یک قضیه درباره رقابت بر سر قدرت بود؟ در قصه باستانی حاکم میخواست مردم برای زیارت به اورشلیم نرن که به قدرت و ثروت حاکم اونجا افزوده بشه، بنابراین دوتا امامزاده طلایی در دو شهر دیگه ساخت و گفت بشینید همینجا زیارت کنید (اگه به نظرتون آشناست، درست فکر کردید: «ملت به جای مکه بیایید مشهد خودمون، چون زیارت علیبنموسیالرضا حج فقراست»). در اون موقعیت بود که مومن وقت، حالا پیامبر بوده باشه یا نباشه، شوکه بود و میپرسید «احمقها چطور تشخیص نمیدید که انگیزه گوسالهساز چیه؟ پس من داشتم تا الان تو گوش خر یاسین میخوندم؟».
ما میتونیم بهتر از موسی سخنرانی کنیم؟ بعید میدونم.
تجارب به ما دو واقعیت رو میگن:
۱- دلایلی وجود داره که ملتی در برههای گوسفند میشوند. وقتی جریانش ایجاد شد، دیگه با چهارتا معجزه، که عصایی باشه یا انشایی، نمیشه جلوش رو گرفت.
۲- ازونجایی که جامعه یک موجود پیچیدهست، امکان نداره بشه با یک حرکت همه مردم رو موافق یا مخالف چیزی کرد. فقط میشه نظر بخشی ازونها رو تغییر داد.
مایک تایسون تو پنجاه و هشت سالگی برای مقداری پول بیشتر باید بره خودش رو بندازه زیر مشت یک جوانک خام. در حالی که وکلایی که دارند از کسی که در خیابان یک لگد خورده دفاع میکنند، همون پول رو در یک هفته در میارن. باید در انتخاب حرفه و مشغولیت دقت کرد، یا اگه علاقه وافر وجود داره، باید واقعیاتش رو هم پذیرفت.
63
هنوز قاتل مدیرعامل شرکت بیمه درمان، که به قهرمان عدهای تبدیل شد، به فضای زندان عادت نکرده بود که آتشسوزی لسآنجس باعث شد تا معلوم بشه شرکتهای بیمه خیلی از خانههای چند میلیون دلاری خاکسترشده رو به عهده نگرفته بودهاند (که باعث دلخنکی کسانی شد که توان مالی خرید اون خونهها رو ندارند و فرار از مالیات این قشر رو بهانه کردند تا بگن حقتونه!). بهتر نیست عوام ازینکه شرکت بیمه به پولدارها هم پشت میکنه نتیجه بگیرند که موضوع مکیدن خون فقرا نیست؟
بیمه برای تبدیل دنیا به بهشت نیست، بلکه یک ابزاره و برای اینکه این ابزار بتونه کار بکنه نیاز به وضعیتهای قابل پیشبینی داره تا بتونه بر اساسشون مدلسازی کنه و طبق اون مدل حساب و کتاب مالی خودش رو تنظیم کنه. اینکه زمین گرفتار خشکسالی بشه بعد بادهای پرسرعت آتش رو پخش کنه و چند منطقه با خاک یکسان بشه، قابل مدلسازی نیست. هیچ بشری نمیتونه بر مبنای چنین وضعیتی یک بیزینس رو طراحی و اجرا کنه.
بهتر نیست عوام متوجه بشن بیمههای درمان مشکلی با پرداخت هزینهها ندارند، ولی چه مریضها پولدار باشند چه فقیر، نیاز دارند بدونند چه خبره و چرا داره فلهای درخواست MRI میاد؟ بهتر نیست عوام متوجه بشن که بیمهها مشکلی با پرداخت خسارت اتفاقاتی که برای خانه آدمها میفته ندارند، ولی نه اتفاقاتی که داره برای کره زمین میفته، و براشون پولدار و فقیر فرق نداره؟ آدمهایی که بیمهها رو اداره میکنند نمیتونند پدرسوخته باشند؟ البته که میتونند. همون مدیرعاملی که از وجود مواد سرطانزا در محصولش خبر داشته و به کارمندانش گفته صداشون رو درنیارن فردا میتونه رییس هیئت مدیره یه شرکت بیمه بشه. ولی عوام نباید متوجه بشن که فارغ از پدرسوخته بودن یا نبودن اونها، بیزینس اگه از منطق تجاری پیروی نکنه از بین میره؟ بهتر نیست عوام متوجه بشن کارهایی که باید در سطح حاکمیتی انجام میشد تا خیلی از هزینهها ایجاد نشه و یا از مقدارشون کاسته بشه، و انجام نشد، چون خودشون طوری رأی ندادند که در اولویت دولت مرکزی و دولت محلی قرار بگیره رو نمیشه انداخت گردن بیمه و اینطوری نیست که ماهانه یه حق بیمهای بدیم تا یه شرکت بیاد وظایف سیاسی اجتماعی که داشتیم و بشون عمل نکردیم رو بعدا رفع و رجوع کنه؟
اصلا عوام مایلند فکر کنند؟ یا فقط مایلند عصبانی باشند و در سیکل رفت و برگشتی از «حقمون این نبود» و «حقتونه» باقی بمونند؟
بیمه برای تبدیل دنیا به بهشت نیست، بلکه یک ابزاره و برای اینکه این ابزار بتونه کار بکنه نیاز به وضعیتهای قابل پیشبینی داره تا بتونه بر اساسشون مدلسازی کنه و طبق اون مدل حساب و کتاب مالی خودش رو تنظیم کنه. اینکه زمین گرفتار خشکسالی بشه بعد بادهای پرسرعت آتش رو پخش کنه و چند منطقه با خاک یکسان بشه، قابل مدلسازی نیست. هیچ بشری نمیتونه بر مبنای چنین وضعیتی یک بیزینس رو طراحی و اجرا کنه.
بهتر نیست عوام متوجه بشن بیمههای درمان مشکلی با پرداخت هزینهها ندارند، ولی چه مریضها پولدار باشند چه فقیر، نیاز دارند بدونند چه خبره و چرا داره فلهای درخواست MRI میاد؟ بهتر نیست عوام متوجه بشن که بیمهها مشکلی با پرداخت خسارت اتفاقاتی که برای خانه آدمها میفته ندارند، ولی نه اتفاقاتی که داره برای کره زمین میفته، و براشون پولدار و فقیر فرق نداره؟ آدمهایی که بیمهها رو اداره میکنند نمیتونند پدرسوخته باشند؟ البته که میتونند. همون مدیرعاملی که از وجود مواد سرطانزا در محصولش خبر داشته و به کارمندانش گفته صداشون رو درنیارن فردا میتونه رییس هیئت مدیره یه شرکت بیمه بشه. ولی عوام نباید متوجه بشن که فارغ از پدرسوخته بودن یا نبودن اونها، بیزینس اگه از منطق تجاری پیروی نکنه از بین میره؟ بهتر نیست عوام متوجه بشن کارهایی که باید در سطح حاکمیتی انجام میشد تا خیلی از هزینهها ایجاد نشه و یا از مقدارشون کاسته بشه، و انجام نشد، چون خودشون طوری رأی ندادند که در اولویت دولت مرکزی و دولت محلی قرار بگیره رو نمیشه انداخت گردن بیمه و اینطوری نیست که ماهانه یه حق بیمهای بدیم تا یه شرکت بیاد وظایف سیاسی اجتماعی که داشتیم و بشون عمل نکردیم رو بعدا رفع و رجوع کنه؟
اصلا عوام مایلند فکر کنند؟ یا فقط مایلند عصبانی باشند و در سیکل رفت و برگشتی از «حقمون این نبود» و «حقتونه» باقی بمونند؟
70
همیشه دنیای خارج از چین، از توسعه و پیشرفت چین با تأخیری به اندازه یک فاز از پیشرفت، باخبر میشه. در ابتدا چین خامفروشی میکرد، و در فاز بعدی نیروی انسانی ارزان رو در کنار مواد خام قرار داد. اما دنیای خارج هنوز فکر میکرد تنها مزیتشون خامفروشیه. در فاز بعدی وارد کپیکاری شدند. اما دنیای خارج هنوز فکر میکرد تنها مزیتشون کارگران کمسن و ساله. در فاز بعدی وارد همکاری با شرکتهای خارجی و مونتاژ شدند. اما دنیای خارج فکر میکرد هنوز در حال کپیکاری هستند. در فاز بعدی شروع به انتقال تکنولوژی کردند. اما دنیای خارج فکر میکرد هنوز در حال مونتاژکاری هستند. در فاز بعدی وارد رقابت با همون شرکتهای خارجی شدند که قبلا باشون همکاری داشتند. اما دنیای خارج فکر میکرد هنوز در حال انتقال تکنولوژی هستند. و الان که دنیای خارج فکر میکنه هنوز در حال رقابت با شرکتهای خارجی هستند، در واقع از شرکتهای خارجی سبقت گرفتهاند و دارند خودشون با خودشون رقابت میکنند.
یک علت این تأخیر، علاوه بر بسته بودن جامعه چین، اولویت بودن
Made in China
در سیاستگذاریها، به جای
Designed in China
بود. بنابراین کسی در چین عجلهای نداشت با چهره خود چین با مشتری مواجه بشه. چهره میتونست ایتالیا باشه، و پشت سرش، چین به عنوان سازنده. ولی الان در مرحلهای از پیشرفت قرار گرفتهاند که میتونند با چهره خودشون با مشتری مواجه بشن. نباید این رو نادیده گرفت که مصرفکننده چینی با وجود ناسیونالیسم غلیظ به شدت عاشق جنس خارجی بود. مثلا با وجود کینهای که از ژاپنیها داشتند، قید ضبط صوت سونی و موتور هوندا رو نمیزدند. ولی الان دارند میبینند دیگه کالای ژاپنی رو ترجیح نمیدن، بدون اینکه تغییری در اون کینه رخ داده باشه و یا ناسیونالیستتر شده باشند. به این دلیل که نه تنها کالای چینی ارزانتره، و نه تنها کیفیت بهتری داره، بلکه دیزاین بهتری هم داره. الان چیزی با عنوان «کالای داخلی بخریم تا از تولیدکنندگان داخلی حمایت کنیم» داره موضوعیتش رو از دست میده. الان برند چینی در فضای رقابتی توسط برندهای خارجی تحت فشار نیست. بلکه از سمت بقیه برندهای چینی تحت فشاره (مثل بیوایدی که دیگه از تسلا نمیترسه، بلکه از نیو و اکسپنگ میترسه).
البته این پیشرفت سریع، که قابل تحسینه، یک داستان کاملا زیبا نیست، چون به پشتوانه اقدامات و تحولاتی بوده که عاقلانه یا انسانی نبودهاند، مثل پولپاشی بیحد و حصر در زنجیره تأمین، که معلوم نیست کی مشخص بشه چه مقدارش اضافه بوده، و این وسط آسیبهای جدی به محیطزیست زده، و همچنین فشار روانی بالا به کارمندان که پروژهها رو سریع پیش ببرند تا شرکت بتونه خیلی سریع به سلایق مشتریان پاسخ بده (این سرعت به نفع مشتریه، اما در چین به یک مسابقه دیوانهوار تبدیل شده. تا جایی که فاصله ارائه یک محصول و ارائه جایگزین بهترش به سه چهارماه کاهش پیدا کرده). اما کاپیتالیسم چینی به اون قسمتهای نازیباش کاری نداره و فقط به فکر درآمدزایی حداکثریه. و حتی همین عطش هم توسط دولت چین داره مهار میشه، و گرنه هم مشتری چینی و هم مشتری جهانی، منافع بیشتری ازین مسابقه دیوانهوار کسب میکرد. دولت چین، درست مثل سرطانیه که بدن یک ورزشکار ماراتن رو گرفتار کرده. درسته که با وجود سرطان برنده میشه و روی سکو میره، ولی اگه این سرطان رو نداشت رکورد خیلی خیلی بهتری رو ثبت میکرد.
ضمن اینکه لازمه مردم نگاهشون به چین رو آپدیت، و تاخیر یک فاز عقبتر رو برطرف کنند، لازمه منتظر تبعات یک «چین پیشتاز» هم باشند. چون وقتی هم مردم چین فهمیدهاند کشورشون پیشتازه، و هم دولت چین فهمیده یک بخش خصوصی پیشتاز داره، هر دو دچار غرور و تبختر شرقی بیشتری خواهند شد و نگاه بالا به پایین بدوی به بقیه دنیا پیدا خواهند کرد. دقیقا در فضایی که علوم انسانی عملا بایگانی شده، و همزمان تکنولوژی تختگاز جلو میره، بستر برای نگاه بدوی و افکار بدوی و اعمال بدوی بیشتر میشه. این پارادوکس پیشرفت/بدویت همزمان، چیزیه که بدون اتفاقات ناخوشایند نخواهد بود. همین چندروز پیش اظهارات مدیر یک مرکز درمانی مخصوص کودکان در چین باعث عصبانیت چینیها شده بود. چون یه چیزی به این مضمون گفته بود که به علت کاهش ابتلا به ویروس تنفسی مشتریمون خیلی کم شده موندیم چه کنیم، ایشالا این زمستون یکم کاسبی رونق بگیره! در بین واکنشها یک سوال مستتر مشترک وجود داشت: چی شده که اینجوری شدیم و چجوری باید جلوی این سقوط اخلاقی رو گرفت؟ البته همون غرور ناسیونالیستی بشون اجازه نمیده که اذعان کنند دچار فقر شدید در علوم انسانی و نرمافزار و قطبنما هستند (و مشکل صرفا کاراکتر منفی چند شهروند که درست حرف زدن در فضای پابلیک هم بلد نیستند، نیست)، اما دچارند، و این در آینده بیشتر خودش رو بروز خواهد داد. چون وقتی برنده شدی و روی سکویی، اینکه چجور آدمی هستی هم اهمیت پیدا میکنه.
یک علت این تأخیر، علاوه بر بسته بودن جامعه چین، اولویت بودن
Made in China
در سیاستگذاریها، به جای
Designed in China
بود. بنابراین کسی در چین عجلهای نداشت با چهره خود چین با مشتری مواجه بشه. چهره میتونست ایتالیا باشه، و پشت سرش، چین به عنوان سازنده. ولی الان در مرحلهای از پیشرفت قرار گرفتهاند که میتونند با چهره خودشون با مشتری مواجه بشن. نباید این رو نادیده گرفت که مصرفکننده چینی با وجود ناسیونالیسم غلیظ به شدت عاشق جنس خارجی بود. مثلا با وجود کینهای که از ژاپنیها داشتند، قید ضبط صوت سونی و موتور هوندا رو نمیزدند. ولی الان دارند میبینند دیگه کالای ژاپنی رو ترجیح نمیدن، بدون اینکه تغییری در اون کینه رخ داده باشه و یا ناسیونالیستتر شده باشند. به این دلیل که نه تنها کالای چینی ارزانتره، و نه تنها کیفیت بهتری داره، بلکه دیزاین بهتری هم داره. الان چیزی با عنوان «کالای داخلی بخریم تا از تولیدکنندگان داخلی حمایت کنیم» داره موضوعیتش رو از دست میده. الان برند چینی در فضای رقابتی توسط برندهای خارجی تحت فشار نیست. بلکه از سمت بقیه برندهای چینی تحت فشاره (مثل بیوایدی که دیگه از تسلا نمیترسه، بلکه از نیو و اکسپنگ میترسه).
البته این پیشرفت سریع، که قابل تحسینه، یک داستان کاملا زیبا نیست، چون به پشتوانه اقدامات و تحولاتی بوده که عاقلانه یا انسانی نبودهاند، مثل پولپاشی بیحد و حصر در زنجیره تأمین، که معلوم نیست کی مشخص بشه چه مقدارش اضافه بوده، و این وسط آسیبهای جدی به محیطزیست زده، و همچنین فشار روانی بالا به کارمندان که پروژهها رو سریع پیش ببرند تا شرکت بتونه خیلی سریع به سلایق مشتریان پاسخ بده (این سرعت به نفع مشتریه، اما در چین به یک مسابقه دیوانهوار تبدیل شده. تا جایی که فاصله ارائه یک محصول و ارائه جایگزین بهترش به سه چهارماه کاهش پیدا کرده). اما کاپیتالیسم چینی به اون قسمتهای نازیباش کاری نداره و فقط به فکر درآمدزایی حداکثریه. و حتی همین عطش هم توسط دولت چین داره مهار میشه، و گرنه هم مشتری چینی و هم مشتری جهانی، منافع بیشتری ازین مسابقه دیوانهوار کسب میکرد. دولت چین، درست مثل سرطانیه که بدن یک ورزشکار ماراتن رو گرفتار کرده. درسته که با وجود سرطان برنده میشه و روی سکو میره، ولی اگه این سرطان رو نداشت رکورد خیلی خیلی بهتری رو ثبت میکرد.
ضمن اینکه لازمه مردم نگاهشون به چین رو آپدیت، و تاخیر یک فاز عقبتر رو برطرف کنند، لازمه منتظر تبعات یک «چین پیشتاز» هم باشند. چون وقتی هم مردم چین فهمیدهاند کشورشون پیشتازه، و هم دولت چین فهمیده یک بخش خصوصی پیشتاز داره، هر دو دچار غرور و تبختر شرقی بیشتری خواهند شد و نگاه بالا به پایین بدوی به بقیه دنیا پیدا خواهند کرد. دقیقا در فضایی که علوم انسانی عملا بایگانی شده، و همزمان تکنولوژی تختگاز جلو میره، بستر برای نگاه بدوی و افکار بدوی و اعمال بدوی بیشتر میشه. این پارادوکس پیشرفت/بدویت همزمان، چیزیه که بدون اتفاقات ناخوشایند نخواهد بود. همین چندروز پیش اظهارات مدیر یک مرکز درمانی مخصوص کودکان در چین باعث عصبانیت چینیها شده بود. چون یه چیزی به این مضمون گفته بود که به علت کاهش ابتلا به ویروس تنفسی مشتریمون خیلی کم شده موندیم چه کنیم، ایشالا این زمستون یکم کاسبی رونق بگیره! در بین واکنشها یک سوال مستتر مشترک وجود داشت: چی شده که اینجوری شدیم و چجوری باید جلوی این سقوط اخلاقی رو گرفت؟ البته همون غرور ناسیونالیستی بشون اجازه نمیده که اذعان کنند دچار فقر شدید در علوم انسانی و نرمافزار و قطبنما هستند (و مشکل صرفا کاراکتر منفی چند شهروند که درست حرف زدن در فضای پابلیک هم بلد نیستند، نیست)، اما دچارند، و این در آینده بیشتر خودش رو بروز خواهد داد. چون وقتی برنده شدی و روی سکویی، اینکه چجور آدمی هستی هم اهمیت پیدا میکنه.
198
آمریکاستیزی، چه در داخل آمریکا و چه در خارج اون، دیگه یک امر سیاسی نیست، یک سرگرمیه. با مسخرگی یک آمریکای تخیلی رو معیار قرار میدن، بعد ازین آمریکای تخیلی میپرسن «ای بابا نتونستی همه نیروهای طبیعت رو شکست بدی که! چی شد پس قدرت و ثروتت؟». وقتی برفی قطبی میاد که بقیه کشورها زیر اون برف دچار فروپاشی اقتصادی میشدند، میگن ای بابا چرا برقاتون دو روز قطع شد؟ وقتی طوفانی از آتش جنگلها رو در بر میگیره که در بقیه کشورها فقط به خاطر تلفات انسانیش عزای عمومی ایجاد میکرد، میگن ای بابا چرا به اندازه کافی ماشین آتشنشانی ندارید؟ همون لجستیکی که داره اقتصاد رو زیر اون برف فعال نگه میداره، و همون لجستیکی که داره با آتش مبارزه میکنه، یک کلاس درس برای اونهاییه که برای هیچچیز آمادگی ندارند (کافیه به کارهای محیرالعقولی که هلیکوپترها دارند انجام میدن نگاه کنید) و قراره هر اتفاقی افتاد بگن «قسمت ما هم این بود»، یا «از اول به ما خوشی نیومده».
آدمهای لوزر برای کنار اومدن با ناکامیهای خودشون نیاز به چنین سرگرمیهایی دارند، و در چارچوب دینی، خدا ازین جور آدمها خوشش نمیاد. خدا ازونایی خوشش میاد که کار انجام میدن و حرکت دارند. مثل اسراییلیها. صبح روز هفتم اکتبر، لوزرها به اسراییل میخندیدند، و پیشبینی میکردند تا چندماه بعدش چیزی ازش باقی نمونه. اما امروز چیزی از محور مقاومت باقی نمونده. در حالی که اسراییل در این مدت پر از اشتباه و خطا و محاسبات غلط بود. خدا خیلی راحت خرابکاریها رو نادیده میگیره. چیزی که برای خدا مهمه اینه که حرکت ببینه، تا برکتش رو بت تقدیم کنه. از هم پاشیدن محور مقاومت فقط کار چهارتا افسر اطلاعاتی باهوش نبود. اثر یک برکت بود، که به کسانی اهدا شد که پر از خطا بودند. زندگی یک لوزر میتونه کلین و بدون خطا باشه، اما هیچ برکتی توش نیست.
حالا اگه چارچوب دینی رو قبول نداشته باشی چی؟ هیچ فرقی نداره. محاسبات ریسک نشون میده بهتره لوزر نباشی. اون برکت بالاخره از یه جایی که تصورش نمیکنی میاد. اینکه کی فرستادش رو میتونی بذاری بعدا بش فکر کنی.
آدمهای لوزر برای کنار اومدن با ناکامیهای خودشون نیاز به چنین سرگرمیهایی دارند، و در چارچوب دینی، خدا ازین جور آدمها خوشش نمیاد. خدا ازونایی خوشش میاد که کار انجام میدن و حرکت دارند. مثل اسراییلیها. صبح روز هفتم اکتبر، لوزرها به اسراییل میخندیدند، و پیشبینی میکردند تا چندماه بعدش چیزی ازش باقی نمونه. اما امروز چیزی از محور مقاومت باقی نمونده. در حالی که اسراییل در این مدت پر از اشتباه و خطا و محاسبات غلط بود. خدا خیلی راحت خرابکاریها رو نادیده میگیره. چیزی که برای خدا مهمه اینه که حرکت ببینه، تا برکتش رو بت تقدیم کنه. از هم پاشیدن محور مقاومت فقط کار چهارتا افسر اطلاعاتی باهوش نبود. اثر یک برکت بود، که به کسانی اهدا شد که پر از خطا بودند. زندگی یک لوزر میتونه کلین و بدون خطا باشه، اما هیچ برکتی توش نیست.
حالا اگه چارچوب دینی رو قبول نداشته باشی چی؟ هیچ فرقی نداره. محاسبات ریسک نشون میده بهتره لوزر نباشی. اون برکت بالاخره از یه جایی که تصورش نمیکنی میاد. اینکه کی فرستادش رو میتونی بذاری بعدا بش فکر کنی.
273
همیشه ناسیونالیسم به مردم عرضه میشه ولی اغلب سودش رو افراد دیگهای میبرند. مثل وقتی که میگن «اگه کشورت رو دوست داری باید خودرو داخلی بخری». اما خود اون خودروساز ثروتش رو میبره یه کشور دیگه خرج میکنه. برای این ایرادی نداره «عاشق وطن» نباشه.
والاستریت به اینکه مردم شغل دارند و وضع کار خوبه هم واکنش منفی نشون میده. چون باعث میشه نرخ بهره پایینتر نیاد. خیلی علنی و رسمی تضاد منافع وجود داره بین عدهای، و میلیونها نفر که با کار روزانه درآمد دارند (نه معامله در بورس). که چیز لزوما بدی نیست. اما اگر این تضادها وجود داره، مردم هم باید حق داشته باشند به چیزهایی که برای والاستریتیها مثبته واکنش منفی نشون بدن. مثل وضع تعرفه بر خودروهای چینی. برای اونایی که روی فورد و تسلا سرمایهگذاری کردن، محدود کردن انتخاب مصرفکنندگان، یه خبر خوبه. اما برای مردم خبر خوبی نیست. اگر سرمایهگذار اجازه داره که به فکر خودش باشه، مصرفکننده هم باید اجازه داشته باشه به فکر خودش باشه.
بهترین دفاع از ایده تجارت آزاد و بی حد و حصر، همینه که بگی ناسیونالیسم یا باید برای همه باشه، یا برای هیچکس. حالا که برای همه نیست، برای منم نیست.
والاستریت به اینکه مردم شغل دارند و وضع کار خوبه هم واکنش منفی نشون میده. چون باعث میشه نرخ بهره پایینتر نیاد. خیلی علنی و رسمی تضاد منافع وجود داره بین عدهای، و میلیونها نفر که با کار روزانه درآمد دارند (نه معامله در بورس). که چیز لزوما بدی نیست. اما اگر این تضادها وجود داره، مردم هم باید حق داشته باشند به چیزهایی که برای والاستریتیها مثبته واکنش منفی نشون بدن. مثل وضع تعرفه بر خودروهای چینی. برای اونایی که روی فورد و تسلا سرمایهگذاری کردن، محدود کردن انتخاب مصرفکنندگان، یه خبر خوبه. اما برای مردم خبر خوبی نیست. اگر سرمایهگذار اجازه داره که به فکر خودش باشه، مصرفکننده هم باید اجازه داشته باشه به فکر خودش باشه.
بهترین دفاع از ایده تجارت آزاد و بی حد و حصر، همینه که بگی ناسیونالیسم یا باید برای همه باشه، یا برای هیچکس. حالا که برای همه نیست، برای منم نیست.
74
ما در دنیایی زندگی میکنیم که پولدارها سرگرمیهای خودشون رو به مشغولیتهای ما تبدیل میکنند. ماشین مسابقهای رو اونها میخرند، تصاویر و فیلمهاش رو ما میبینیم. اما حتی نگاه کردن به یک ماشین هم لذتبخشه. قسمت بد اونجاییه که نگرانیهای سرگرمکننده خودشون رو هم به میخوان به نگرانی ما تبدیل میکنند. کاپشن برند ضدآب و ضدباد و ضدسرما رو پوشیده و باش رفته زیر دوش و بعد آب خروجی رو جمع کرده و برده آزمایش کرده و دیده توی اون آب پر از مواد شیمیایی سرطانزاست! حالا کی ممکنه آب جاری شده از روی کاپشنش رو بریزه تو بطری سر بکشه رو نمیدونیم، ولی اینو میدونیم که ویدئوش میلیونها بازدید گرفت، که خیلیهاشون کاربران جوامع فقیرتر هستند (این ژانر «قدیم همهچی بهتر بود» در همه جوامع طرفدار داره. ولی اغلب اونایی که میگن «همون پشم که چوپونها میپوشیدن از هر کاپشن جدیدی بهتره»، یک روز هم چوپون نبودن).
در اینکه احاطه شدن با پلاستیک و محصولات پتروشیمی و فلزات سنگین، زیاد جالب نیست، تردیدی نیست. ولی من به عنوان یک فقیر جهانسومی از یک غربی ثروتمند این سوال رو دارم که: لعنتیها اگه انقدر توسط سموم مهلک احاطه شدهاید و دارید نابود میشید چطور همتون تا هشتاد و اندی سالگی زنده میمونید و منی که پول ندارم اون کاپشن رو بخرم اگه نصف شما عمر کنم شانس آوردم؟ آمار کشور خودتون میگه اگه با اسلحه بازی نکنید، الکل نخورید، سراغ مواد مخدر هم نرید، بیش ازون مقداری که میسوزونید شکر نخورید، هرروز پیادهروی کنید، و برای دوپامین بیشتر کارهای خطرناک انجام ندید، میتونید تا ۹۰ سالگی برید. این سموم مهلک شیمیایی چرا انقدر بیعرضهاند در کشتن شما؟
در اینکه احاطه شدن با پلاستیک و محصولات پتروشیمی و فلزات سنگین، زیاد جالب نیست، تردیدی نیست. ولی من به عنوان یک فقیر جهانسومی از یک غربی ثروتمند این سوال رو دارم که: لعنتیها اگه انقدر توسط سموم مهلک احاطه شدهاید و دارید نابود میشید چطور همتون تا هشتاد و اندی سالگی زنده میمونید و منی که پول ندارم اون کاپشن رو بخرم اگه نصف شما عمر کنم شانس آوردم؟ آمار کشور خودتون میگه اگه با اسلحه بازی نکنید، الکل نخورید، سراغ مواد مخدر هم نرید، بیش ازون مقداری که میسوزونید شکر نخورید، هرروز پیادهروی کنید، و برای دوپامین بیشتر کارهای خطرناک انجام ندید، میتونید تا ۹۰ سالگی برید. این سموم مهلک شیمیایی چرا انقدر بیعرضهاند در کشتن شما؟
56
همون کشوری که شنبه رو تعطیل نکرد و دلیلی که آورد این بود که سنت یهودیانه و درست نیست مسلمین از سنت یهودیان پیروی کنند (و معلوم نیست چرا اصرار دارند ختنه پسران که اونم سنت یهودیانه رو ادامه بدن)، شنبه و یکشنبه رو بابت نداشتن سوخت! تعطیل کرد. میشه اینها رو تصادف و تلاقیهای اتفاقی تصور کرد. ولی دلایل منطقی وجود داره که بهم ربط دارند.
دینداران همیشه درباره مفهوم بلا دچار سوء تفاهم بودند و هستند (که خیلی وقتها عمدی بوده. چون منافعی برای درست نفهمیدنش وجود داشته). مثلا روایت قوم لوط رو در نظر بگیرید. یک طرف یک راوی داریم که روی بستر یک حادثه تاریخی (نابودی یک شهر شورشی توسط حکومت قدرتمند اون زمان) یک قصه درآورده درباره اینکه «اگه مردم به سنتها پشت کنند، از آسمون آتش میباره سرشون!». و منظور از سنت در این مورد، محدود بودن رابطه مرد با زنهاست، و لاغیر. ولی قصه بهیچوجه ساخته کسی نیست که صرفا دغدغه زنده نگهداشتن سنت رو داشته. چون جزییاتی توش وجود داره که کار یه آدم صرفا سنتگرا نیست. مثل قصد مردان شهر برای تجاوز به سه مرد. اون هم سه مردی که مهمان بودهاند. مثل مشروط کردن نجات اون چندنفری که شانس نجات از بلا رو داشتند به نگاه نکردن به پشتسرشون (که اعلامیهای است ازینکه وقتی موضوع خیر و شره، برای عواطف تره هم نباید خرد کرد). قصهساز میخواست بگه اونایی که میگن «ما اگه جمع بشیم هیچی جلودارمون نیست» (همگی با هم ریختن پشت در خونهای که اون سه مرد توش بودند)، خیلی زود یه اتفاقاتی براشون میفته که اون جمع بودنشون هیچ جوری نمیتونه نجاتشون بده. و اگه کسی مدرک میخواست، خرابههای شهر، که تو جنگ نابود شده بود رو، نشون میداد. قصهساز میخواست بگه تفرعن فقط در فرد شکل نمیگیره. یک جمع هم میتونه به صورت یک پیکر واحد دربیاد و بعد اون پیکر واحد فرعون بشه. نگاه کنید که امروز همین تفرعن جمعی به چه شعارهای خوشظاهری تبدیل شده: «هیچ مشکلی نیست که ملت بزرگ ما نتواند آن را حل کند»، یا «ما ملت خستگیناپذیر اگر دست به دست هم دهیم، معجزه خلق خواهیم کرد». چون بیس فیزیکی قصهش، با نسخهای که روش قرار داده بود، در این زمینه همخوانی داشت، اون خرابهها هم به عنوان مدرک جواب میداد (گاهی شورش علیه یک حکومت نظامی قدرتمند هم مصداق تفرعن جمعیه. همون اتفاقی که در واقعیت برای اون شهر رخ داد). بنابراین قصهساز یک ادعای ماورایی عجیب نداره. بلکه فریمبندی یک عبرت که واقعا رخ داده رو عوض کرده. تفرعن جمعی که باعث یک ماجراجویی نظامی منجر به شکست شده رو یه جور دیگه تعریف کرده که دیگه فقط شامل ماجراجوییهای نظامی نباشه.
پس از اساس موضوع اینکه یک رابطه فیزیکی بین دو مرد پیش بیاد، که بعد همون رابطه جرقه یه سری اتفاقات متافیزیکی رو بزنه، نبوده. موضوع درباره اینه که: اگه یه جمعی فکر کنند چون یک جمعند، پس حقند، پس هر کاری دلشون خواست میتونند بکنند، یه چیزهایی پیش میاد که معلوم بشه نمیتونند. و اینکه چجوری اون چیزها پیش میاد، دقیقا به خاطر اینه که اون فکر غلطشون حاکمه (حاکم بودن فقط منوط به موافق بودن همه با اون فکر نیست. همینکه اکثریت کاری علیهش نکنه هم یعنی حاکمه). دقیقا جامعهای که یکنظام فکری بش حاکمه که جلوی تعطیلی شنبه رو به بهانههای مضحک میگیره، به جایی خواهد رسید که شنبه رو به خاطر فلاکت در انرژی، تعطیل کنه، چون جامعهای که اون نظام فکری بش حاکمه انقدر عقلستیزانه عمل خواهد کرد که به فلاکت در انرژی هم مبتلا بشه. و این بلاییه که خدا قول داده نازل بشه.
دینداران همیشه درباره مفهوم بلا دچار سوء تفاهم بودند و هستند (که خیلی وقتها عمدی بوده. چون منافعی برای درست نفهمیدنش وجود داشته). مثلا روایت قوم لوط رو در نظر بگیرید. یک طرف یک راوی داریم که روی بستر یک حادثه تاریخی (نابودی یک شهر شورشی توسط حکومت قدرتمند اون زمان) یک قصه درآورده درباره اینکه «اگه مردم به سنتها پشت کنند، از آسمون آتش میباره سرشون!». و منظور از سنت در این مورد، محدود بودن رابطه مرد با زنهاست، و لاغیر. ولی قصه بهیچوجه ساخته کسی نیست که صرفا دغدغه زنده نگهداشتن سنت رو داشته. چون جزییاتی توش وجود داره که کار یه آدم صرفا سنتگرا نیست. مثل قصد مردان شهر برای تجاوز به سه مرد. اون هم سه مردی که مهمان بودهاند. مثل مشروط کردن نجات اون چندنفری که شانس نجات از بلا رو داشتند به نگاه نکردن به پشتسرشون (که اعلامیهای است ازینکه وقتی موضوع خیر و شره، برای عواطف تره هم نباید خرد کرد). قصهساز میخواست بگه اونایی که میگن «ما اگه جمع بشیم هیچی جلودارمون نیست» (همگی با هم ریختن پشت در خونهای که اون سه مرد توش بودند)، خیلی زود یه اتفاقاتی براشون میفته که اون جمع بودنشون هیچ جوری نمیتونه نجاتشون بده. و اگه کسی مدرک میخواست، خرابههای شهر، که تو جنگ نابود شده بود رو، نشون میداد. قصهساز میخواست بگه تفرعن فقط در فرد شکل نمیگیره. یک جمع هم میتونه به صورت یک پیکر واحد دربیاد و بعد اون پیکر واحد فرعون بشه. نگاه کنید که امروز همین تفرعن جمعی به چه شعارهای خوشظاهری تبدیل شده: «هیچ مشکلی نیست که ملت بزرگ ما نتواند آن را حل کند»، یا «ما ملت خستگیناپذیر اگر دست به دست هم دهیم، معجزه خلق خواهیم کرد». چون بیس فیزیکی قصهش، با نسخهای که روش قرار داده بود، در این زمینه همخوانی داشت، اون خرابهها هم به عنوان مدرک جواب میداد (گاهی شورش علیه یک حکومت نظامی قدرتمند هم مصداق تفرعن جمعیه. همون اتفاقی که در واقعیت برای اون شهر رخ داد). بنابراین قصهساز یک ادعای ماورایی عجیب نداره. بلکه فریمبندی یک عبرت که واقعا رخ داده رو عوض کرده. تفرعن جمعی که باعث یک ماجراجویی نظامی منجر به شکست شده رو یه جور دیگه تعریف کرده که دیگه فقط شامل ماجراجوییهای نظامی نباشه.
پس از اساس موضوع اینکه یک رابطه فیزیکی بین دو مرد پیش بیاد، که بعد همون رابطه جرقه یه سری اتفاقات متافیزیکی رو بزنه، نبوده. موضوع درباره اینه که: اگه یه جمعی فکر کنند چون یک جمعند، پس حقند، پس هر کاری دلشون خواست میتونند بکنند، یه چیزهایی پیش میاد که معلوم بشه نمیتونند. و اینکه چجوری اون چیزها پیش میاد، دقیقا به خاطر اینه که اون فکر غلطشون حاکمه (حاکم بودن فقط منوط به موافق بودن همه با اون فکر نیست. همینکه اکثریت کاری علیهش نکنه هم یعنی حاکمه). دقیقا جامعهای که یکنظام فکری بش حاکمه که جلوی تعطیلی شنبه رو به بهانههای مضحک میگیره، به جایی خواهد رسید که شنبه رو به خاطر فلاکت در انرژی، تعطیل کنه، چون جامعهای که اون نظام فکری بش حاکمه انقدر عقلستیزانه عمل خواهد کرد که به فلاکت در انرژی هم مبتلا بشه. و این بلاییه که خدا قول داده نازل بشه.
64
به ما میگفتند پیامبر اسلام وقتی در جنگ پیروز شد، به اسیران گفت اگه به مردم من سواد یاد بدید آزاد میشید. یعنی توی اون هیری بیری، به فکر این بود که مردم یه چیزی یاد بگیرند. یعنی اصل جنگ عقیدتیه، ولی فرمانده دنبال امورات دنیاست. چون میدونه اگه دنیا رو ردیف نکنه، عقیده پریده. و اگه بخواد دنیا رو ردیف کنه لازمه مردمش بفهمند دنیا چطور کار میکنه. اینکه واقعا این اتفاق افتاده یا نه زیاد مهم نیست. مهم اینه که روایت اوریجینال اسلام این رو ادعا میکنه.
اما آخوند شیعه به نوجوانها میگه بیایید اعتکاف! که هم نوجوان به خاطر نداشتن سرگرمی، با یه اردوی سه روزه اشتباهش بگیره، هم مقام اعتکاف به عنوان سنتی مربوط به اهل زهد، لوث بشه. و این انحراف از محمد نیست. وقتی صد و هشتاد درجه با محمد اختلاف در عمل داری، دیگه صرفا منحرف نیستی، یک محمدستیزی. قطعا در تاریخ این سرزمین مذهبزده، نمونههای زیادی وجود داشته که صنف روحانی درست خلاف جهت دین حرکت کرده باشند. اما ستیز با خود محمد، به این غلظت، بعیده رخ داده باشه. در شرایطی که دنیای مردم نه تنها ردیف نیست، بلکه به سیاهی دچار شده، و در شرایطی که نرخ بیسوادی و ترک تحصیل در کشور داره شکل و شمایل هفتاد سال قبل رو پیدا میکنه، آخوند به فکر اینه که سه روز هم به روزهای بیهوده بچههایی که اصلا آماده آینده نیستند اضافه کنه. اینکه نمیفهمه این سونامی بیسوادی و ناآمادگی منجر به فقر بیشتر و بزهکاری بیشتر میشه، و فردا عمامهپرانی رو نه از روی اعتراض، بلکه برای دزدیدن پارچهش انجام خواهند داد، مربوط به بیشعوری حاکم بر حوزه علمیهست. اما ستیز با محمد از روی بیشعوری نیست. از روی نفرته. بله، آخوند از محمد متنفره.
اما آخوند شیعه به نوجوانها میگه بیایید اعتکاف! که هم نوجوان به خاطر نداشتن سرگرمی، با یه اردوی سه روزه اشتباهش بگیره، هم مقام اعتکاف به عنوان سنتی مربوط به اهل زهد، لوث بشه. و این انحراف از محمد نیست. وقتی صد و هشتاد درجه با محمد اختلاف در عمل داری، دیگه صرفا منحرف نیستی، یک محمدستیزی. قطعا در تاریخ این سرزمین مذهبزده، نمونههای زیادی وجود داشته که صنف روحانی درست خلاف جهت دین حرکت کرده باشند. اما ستیز با خود محمد، به این غلظت، بعیده رخ داده باشه. در شرایطی که دنیای مردم نه تنها ردیف نیست، بلکه به سیاهی دچار شده، و در شرایطی که نرخ بیسوادی و ترک تحصیل در کشور داره شکل و شمایل هفتاد سال قبل رو پیدا میکنه، آخوند به فکر اینه که سه روز هم به روزهای بیهوده بچههایی که اصلا آماده آینده نیستند اضافه کنه. اینکه نمیفهمه این سونامی بیسوادی و ناآمادگی منجر به فقر بیشتر و بزهکاری بیشتر میشه، و فردا عمامهپرانی رو نه از روی اعتراض، بلکه برای دزدیدن پارچهش انجام خواهند داد، مربوط به بیشعوری حاکم بر حوزه علمیهست. اما ستیز با محمد از روی بیشعوری نیست. از روی نفرته. بله، آخوند از محمد متنفره.
90
ظاهرا موتورهای هوش مصنوعی که کارشون خلق تصاویره، از خلق تصویر ظرف شیشهای که داخلش شراب قرمز باشه ولی تا لبه ظرف پر شده باشه عاجز هستند، چون تو تصاویری که باشون تمرین داده شدهاند موردی نبوده که تا لبه پر بوده باشه، چون هیچکس شراب رو تا لبه گیلاس پر نمیکنه، که بعد تو عکسها هم وجود داشته باشه. و این طبق معمول مدرک دیگهای شده برای ژانر «دیدید هوش مصنوعی حالا حالاها خیلی فاصله داره تا مثل انسان بشه؟». همین چند وقت پیش شش انگشتی بودن دستان در تصاویر هوش مصنوعی رو به عنوان مدرک انتخاب کرده بودند، که الان دیگه برطرف شده، و حالا که برطرف شده دیگه دربارهش صحبت نمیکنند. مشکل سرخالی بودن گیلاس هم برطرف خواهد شد و دیگه دربارهش صحبت نخواهند کرد.
اما به کنده درختی چنگ زدهاند که قراره آب ببردش. اینکه هوش مصنوعی نمیتواند چیزی خلق کند که قبلا ندیده، تمایزش رو با انسان ثابت نمیکنه، بلکه تشابهش رو با انسان ثابت میکنه. در واقع باید بترسند، به جای اینکه خیالشون راحت بشه. ما انسانها هم نمیتونیم چیزی رو تخیل کنیم که قبلا هیچی ازش ندیدیم. ما میتونیم چیزهای خیلی زیادی رو تخیل کنیم که وجود ندارند، ولی همون تخیلات از بهم چسباندن چیزهایی بدست اومده که قبلا دیدهایم. ما میتونیم یه سفینه فضایی به نام اینترپرایز رو تخیل کنیم و دربارهش قصه بسازیم، اما یک مصری در سه هزار پیش هیچوقت این تخیل رو نداشت. اون شیری که بال داشته باشه رو میتونست تخیل کنه، اما یک کشتی معلق به شکل دیسک که از اگزوزش نور آبی بیرون بیاد، نه. ما تونستیم اینترپرایز رو خلق کنیم چون اسپوتنیک و آپولو رو دیده بودیم. ما صفحه نمایشهای فیلم مینوریتی ریپورت رو تونستیم خلق کنیم، چون هدآپ دیسپلی هواپیماهای شکاری رو دیده بودیم. تونستیم توی فیلمها کپسولهایی که در تیراژ بالا جنین انسان تولید میکنند رو بسازیم و به نظرمون منطقی بیاد، چون پرینتر سه بعدی رو دیده بودیم، چون راکتورهای هستهای رو دیده بودیم، چون برجهای خنککننده پالایشگاهها رو دیده بودیم. در ماتریکس اتصال کابل دیتا به زیر جمجمه رو خلق کردیم، چون الکترودهای مغزی رو دیده بودیم.
و الان داریم خیلی چیزهای دیگه رو تخیل نمیکنیم، چون اون چیزهایی که آیندگان خواهند دید رو ندیدهایم. خود ما در همون مسیری بوده و هستیم که هوش مصنوعی در اون قرار داره.
اما به کنده درختی چنگ زدهاند که قراره آب ببردش. اینکه هوش مصنوعی نمیتواند چیزی خلق کند که قبلا ندیده، تمایزش رو با انسان ثابت نمیکنه، بلکه تشابهش رو با انسان ثابت میکنه. در واقع باید بترسند، به جای اینکه خیالشون راحت بشه. ما انسانها هم نمیتونیم چیزی رو تخیل کنیم که قبلا هیچی ازش ندیدیم. ما میتونیم چیزهای خیلی زیادی رو تخیل کنیم که وجود ندارند، ولی همون تخیلات از بهم چسباندن چیزهایی بدست اومده که قبلا دیدهایم. ما میتونیم یه سفینه فضایی به نام اینترپرایز رو تخیل کنیم و دربارهش قصه بسازیم، اما یک مصری در سه هزار پیش هیچوقت این تخیل رو نداشت. اون شیری که بال داشته باشه رو میتونست تخیل کنه، اما یک کشتی معلق به شکل دیسک که از اگزوزش نور آبی بیرون بیاد، نه. ما تونستیم اینترپرایز رو خلق کنیم چون اسپوتنیک و آپولو رو دیده بودیم. ما صفحه نمایشهای فیلم مینوریتی ریپورت رو تونستیم خلق کنیم، چون هدآپ دیسپلی هواپیماهای شکاری رو دیده بودیم. تونستیم توی فیلمها کپسولهایی که در تیراژ بالا جنین انسان تولید میکنند رو بسازیم و به نظرمون منطقی بیاد، چون پرینتر سه بعدی رو دیده بودیم، چون راکتورهای هستهای رو دیده بودیم، چون برجهای خنککننده پالایشگاهها رو دیده بودیم. در ماتریکس اتصال کابل دیتا به زیر جمجمه رو خلق کردیم، چون الکترودهای مغزی رو دیده بودیم.
و الان داریم خیلی چیزهای دیگه رو تخیل نمیکنیم، چون اون چیزهایی که آیندگان خواهند دید رو ندیدهایم. خود ما در همون مسیری بوده و هستیم که هوش مصنوعی در اون قرار داره.
102
حدود ۹۹ درصد مردم در نهایت همون چیزی میشن که محیط ازشون میخواد بشن (غیر از استثنائات، یک درصد بقیه نورودایورجنتها هستند که اگه بخوان هم نمیتونند از محیط تبعیت کنند). لزوما تمام چیزهایی که محیط بشون دیکته میکنه رو انجام نمیدن، چون اتفاقا از چند موردش تخطی کردن حس نوعی تمایز بشون میده، مثل وقتی که همه از فرد انتظار برگزاری جشن عروسی مجلل دارند، اما هزینه اون جشن رو صرف مسافرت با همسرش میکنه، یا همه ازش انتظار دارند واکسن بزنه، ولی میگه من یکی نیاز ندارم، طوری که انگار سوپرمنه. اما تمایزش به همین موارد گزینشی محدود میشه، و در کلیت اون هم فرزند محیطه.
به همین ترتیب مردان یک جامعه هم همون مردانی میشن که محیط ازشون میخواد بشن. مردان روس مردانی میشن پرخاشگر، فراری از مسئولیت، غیرقابل اعتماد و اتکاء، زنستیز، که مدام ادای آلفا بودن درمیارن. اما مردان استرالیایی، آلفاهایی هستند که بدون اینکه ادا دربیارن مسئولیتپذیرند، محکمند، و غلبه تستوسترون در اونها به نفع زن کار میکنه (دستهبندی آلفا و بتا از لحاظ علمی مهمل محضه، ولی اینجا معنی عرفی اون مدنظره).
این دو کشور رو برای این مثال میزنم که هم خوانندگان این کانال ساکن یا مسافر این دو کشور هستند، و این کنتراست شدید رو به چشم دیدهاند، و هم اینکه محیط این دو کشور در تضاد خاصی با همدیگهست.
در استرالیا، دولت حاکم از همون دوران استعمار یک مانیفست نانوشته داشته: «تو این جغرافیای پهناور و دورافتاده، باید روی پای خودتون بایستید، من حداکثر بتونم مواظب باشم اوضاع بهم نریزه». بنابراین اینکه باید مردهایی تربیت کنیم که کارها رو بعهده بگیرند، در فرهنگ مردم کد شد. مرد استرالیایی ازینکه همهچیز رو به عهده بگیره احساس اینکه بش ظلم شده نمیکنه. چون کس دیگهای نبوده که به عهده بگیره. برای همین حتی امروز، با وجود همه تحولات فرهنگی مدرن، میتونه چتر حمایتیش رو روی سر زن قرار بده، بدون اینکه ازش توقع داشته باشه یه سری هزینههای محدودکننده رو بپردازه (تو جامعهای که مرد بابت حمایت یا تأمینکنندگی، یه چیزهایی میخواد، یعنی داره حس میکنه اگه مرد باشه بازندهست! بنابراین برای اینکه نبازه دست به معامله میزنه).
ممکنه گفته بشه انگلیسیها در هند هم حکومت کردند، ولی هند مثل استرالیا نشد. اما انگلیسیها وقتی وارد هند شدند که آلردی رسوبات هزاران ساله فرهنگ و سیاست وجود داشت. مثلا وقتی حاکم انگلیسی به چالش میخورد، مشاور بومی بش میگفت میخوای بدونی مردم من رو چجوری باید مهار کرد؟ باید بزنی تو سر فلان قشر ولی سبیل بهمان قشر رو چرب کنی! و حاکم هم این فرمول رو امتحان میکرد و حداقل در کوتاه مدت جواب میداد. بعبارتی درسته که هند تحت تأثیر حاکمیت انگلیسی بود، اما حاکمیت انگلیسی هم تحت تأثیر رسوبات هندی قرار گرفت. درسته استرالیا یک لوح کاملا سفید نبود، ولی اصلا این شرایط رو نداشت و خیلی بهتر پیش رفت.
اما در روسیه، حاکمان همیشه همه مسئولیتها رو بعهده میگرفتند. نه ازین جهت که مسئولیتپذیر بوده باشند، بلکه چون شهوت کنترل حداکثری داشتند. و هرکی که بخواد حداکثر کنترل رو داشته باشه حداکثر مسئولیت هم میفته رو دوشش. وقتی همه مسئولیتها حاکمیتی شده، دیگه چیز زیادی برای مرد باقی نمیمونه. و در اون شرایط مرد به حجمی از عضله که قراره در جهت منویات «کشور» عمل کنه در میاد. حالا این منویات گاهی خوابیدن در خاکریزه، گاهی برداشت محصول از مزارع به صورت بیگاری. از طرفی برای مدیریت این تودههای عضله، پرخاشگری به یک تاکتیک سازمانی تبدیل میشه. چون مردان به الاغهای حمالی تبدیل میشن که فقط زبان جفتک رو میفهمند. وقتی این فرهنگ تثبیت شد، در نگاه مرد روس، قدرت در اینه که از زن استفاده جنسی بکنی، پرخاشگری کنی، و در بری، چون فرار از مسئولیت، خود جنم و قدرته، چون این آدمهای بیعرضه هستند که مجبورند وایسن و مسئولیتها رو به دوش بکشند. چون اگه قدرت داشتند یا عرضه داشتند، اونها هم در میرفتند. در این محیط، غلبه تستوسترون به ضرر زن تموم میشه، و مردانی تربیت میشن که این ضرر داشتن برای زنان رو بازتولید کنند. پسربچههای گندهی دائما عصبانی، که فکر میکنند فقط در صورتی که همهچیز رو بهم بریزند میتونند در متن ماجراها قرار بگیرند. زننشناسانی که فکر میکنند بینیازی انتخابی از شناختن زنان، یک جور بالانشینی در طبقات جامعهست! معتادان سمبلهای آلفا، که از حیطه سمبلها فراتر نمیرن، چون میدونند که دوام نمیارن. و اگه عدهای ازونها تصمیم بگیرند که ازین قبیله تاکسیک جدا شده و تستوسترون رو علیه زن به کار نگیرند، مردانگی رو از دست داده و خودشون به یک زن پرمو تبدیل میشن.
ما وقتی درباره سیاست و ساختار قدرت و شکل دولتها صحبت میکنیم، معمولا دغدغهمون اقتصاد و اگه خیلی دوراندیش باشیم، آزادیه. اما اینها حتی در نوع اینکه یک مرد چه جور مردی باشه هم تأثیرگذاره.
به همین ترتیب مردان یک جامعه هم همون مردانی میشن که محیط ازشون میخواد بشن. مردان روس مردانی میشن پرخاشگر، فراری از مسئولیت، غیرقابل اعتماد و اتکاء، زنستیز، که مدام ادای آلفا بودن درمیارن. اما مردان استرالیایی، آلفاهایی هستند که بدون اینکه ادا دربیارن مسئولیتپذیرند، محکمند، و غلبه تستوسترون در اونها به نفع زن کار میکنه (دستهبندی آلفا و بتا از لحاظ علمی مهمل محضه، ولی اینجا معنی عرفی اون مدنظره).
این دو کشور رو برای این مثال میزنم که هم خوانندگان این کانال ساکن یا مسافر این دو کشور هستند، و این کنتراست شدید رو به چشم دیدهاند، و هم اینکه محیط این دو کشور در تضاد خاصی با همدیگهست.
در استرالیا، دولت حاکم از همون دوران استعمار یک مانیفست نانوشته داشته: «تو این جغرافیای پهناور و دورافتاده، باید روی پای خودتون بایستید، من حداکثر بتونم مواظب باشم اوضاع بهم نریزه». بنابراین اینکه باید مردهایی تربیت کنیم که کارها رو بعهده بگیرند، در فرهنگ مردم کد شد. مرد استرالیایی ازینکه همهچیز رو به عهده بگیره احساس اینکه بش ظلم شده نمیکنه. چون کس دیگهای نبوده که به عهده بگیره. برای همین حتی امروز، با وجود همه تحولات فرهنگی مدرن، میتونه چتر حمایتیش رو روی سر زن قرار بده، بدون اینکه ازش توقع داشته باشه یه سری هزینههای محدودکننده رو بپردازه (تو جامعهای که مرد بابت حمایت یا تأمینکنندگی، یه چیزهایی میخواد، یعنی داره حس میکنه اگه مرد باشه بازندهست! بنابراین برای اینکه نبازه دست به معامله میزنه).
ممکنه گفته بشه انگلیسیها در هند هم حکومت کردند، ولی هند مثل استرالیا نشد. اما انگلیسیها وقتی وارد هند شدند که آلردی رسوبات هزاران ساله فرهنگ و سیاست وجود داشت. مثلا وقتی حاکم انگلیسی به چالش میخورد، مشاور بومی بش میگفت میخوای بدونی مردم من رو چجوری باید مهار کرد؟ باید بزنی تو سر فلان قشر ولی سبیل بهمان قشر رو چرب کنی! و حاکم هم این فرمول رو امتحان میکرد و حداقل در کوتاه مدت جواب میداد. بعبارتی درسته که هند تحت تأثیر حاکمیت انگلیسی بود، اما حاکمیت انگلیسی هم تحت تأثیر رسوبات هندی قرار گرفت. درسته استرالیا یک لوح کاملا سفید نبود، ولی اصلا این شرایط رو نداشت و خیلی بهتر پیش رفت.
اما در روسیه، حاکمان همیشه همه مسئولیتها رو بعهده میگرفتند. نه ازین جهت که مسئولیتپذیر بوده باشند، بلکه چون شهوت کنترل حداکثری داشتند. و هرکی که بخواد حداکثر کنترل رو داشته باشه حداکثر مسئولیت هم میفته رو دوشش. وقتی همه مسئولیتها حاکمیتی شده، دیگه چیز زیادی برای مرد باقی نمیمونه. و در اون شرایط مرد به حجمی از عضله که قراره در جهت منویات «کشور» عمل کنه در میاد. حالا این منویات گاهی خوابیدن در خاکریزه، گاهی برداشت محصول از مزارع به صورت بیگاری. از طرفی برای مدیریت این تودههای عضله، پرخاشگری به یک تاکتیک سازمانی تبدیل میشه. چون مردان به الاغهای حمالی تبدیل میشن که فقط زبان جفتک رو میفهمند. وقتی این فرهنگ تثبیت شد، در نگاه مرد روس، قدرت در اینه که از زن استفاده جنسی بکنی، پرخاشگری کنی، و در بری، چون فرار از مسئولیت، خود جنم و قدرته، چون این آدمهای بیعرضه هستند که مجبورند وایسن و مسئولیتها رو به دوش بکشند. چون اگه قدرت داشتند یا عرضه داشتند، اونها هم در میرفتند. در این محیط، غلبه تستوسترون به ضرر زن تموم میشه، و مردانی تربیت میشن که این ضرر داشتن برای زنان رو بازتولید کنند. پسربچههای گندهی دائما عصبانی، که فکر میکنند فقط در صورتی که همهچیز رو بهم بریزند میتونند در متن ماجراها قرار بگیرند. زننشناسانی که فکر میکنند بینیازی انتخابی از شناختن زنان، یک جور بالانشینی در طبقات جامعهست! معتادان سمبلهای آلفا، که از حیطه سمبلها فراتر نمیرن، چون میدونند که دوام نمیارن. و اگه عدهای ازونها تصمیم بگیرند که ازین قبیله تاکسیک جدا شده و تستوسترون رو علیه زن به کار نگیرند، مردانگی رو از دست داده و خودشون به یک زن پرمو تبدیل میشن.
ما وقتی درباره سیاست و ساختار قدرت و شکل دولتها صحبت میکنیم، معمولا دغدغهمون اقتصاد و اگه خیلی دوراندیش باشیم، آزادیه. اما اینها حتی در نوع اینکه یک مرد چه جور مردی باشه هم تأثیرگذاره.
381
اگر ایران رو یک بدن بیمار در نظر بگیریم که مبتلا به امراض مختلفه، درمانش رو باید اولویتبندی کرد و اولویت با اینه که دیگه کسی برای فرهنگ مردم برنامه صبحگاهی تعیین نکنه. نخبه دانشگاهی برای مردمی که مواظب امنیت و ثبات زندگیشون نبود (تنها وظیفه مشروع یک حاکم) یه سری رژه در میدان صبحگاه تعریف کرد. رژه سوادآموزی، رژه لایقسازی، رژه صنعتی شدن، رژه توسعه، رژه هنر. بعد که قدرت رو از دست داد، همه گفتند آخیش! و به مفتخوری و دغلبازی برگشتند. بدون اینکه صنعت و توسعه و هنری شکل گرفته باشه. چون فقط یک رژه بود، تا اونی که تو جایگاه ایستاده بود سان ببینه.
همون کسانی که میخواستند به زور یا با «برنامه» مردم رو کاریتر و هنردوست کنند، در نهایت مملکت رو تحویل مفتخورترینها و هنرستیزترین افراد جامعه دادند. بعبارتی اگر به جای امثال فروغی، یک خان مغول بر ایران حاکم بود که نه سواد داشت نه فهمش میرسید هنر چیه، اما خودش رو قاطی هر کاری نمیکرد و ملت رو به حال خود رها میکرد و فقط متمرکز میشد روی اینکه به متحجرین باج نده و مملکت دست اراذل نیفته، احتمالا الان در رفاه از سوئد سبقت گرفته بودیم و در صنعت از کره جنوبی.
همون کسانی که میخواستند به زور یا با «برنامه» مردم رو کاریتر و هنردوست کنند، در نهایت مملکت رو تحویل مفتخورترینها و هنرستیزترین افراد جامعه دادند. بعبارتی اگر به جای امثال فروغی، یک خان مغول بر ایران حاکم بود که نه سواد داشت نه فهمش میرسید هنر چیه، اما خودش رو قاطی هر کاری نمیکرد و ملت رو به حال خود رها میکرد و فقط متمرکز میشد روی اینکه به متحجرین باج نده و مملکت دست اراذل نیفته، احتمالا الان در رفاه از سوئد سبقت گرفته بودیم و در صنعت از کره جنوبی.
73
مردم ما کمی کند هستند. یکم زیادی فاصله افتاد از وقتی که گفتم کسی که خودش رو قاطی دستگاه داعش میکنه، حقشه هر بلایی سرش بیاد، تا روزی که به مهمان برنامه رسانه داعش کفن هدیه دادند و ایرانی گفت «اگه عقل داشت دعوتشون رو قبول نمیکرد که بعد بش توهین هم بکنند». حالا چقدر فاصله خواهد بود بین روزی که گفتم در دانشگاه داعش قرار نیست تحصیل کنی، تا روزی که ایرانی به دانشجو بگه «انتظار داشتی داعش یک نهاد رو اداره کنه تا تو توی اون بتونی تحصیل کنی؟»، خدا داند.
اما میترسم یکم طول بکشه که در کنارش این رو هم متوجه بشن که اهدای کفن به مهمان، کمی سادهتر از صرفا زندگیستیزی شیعه معاصره؛ چون دلیل محوریش کسخل بودن دست اندر کارانه. متأسفانه با سه لایه از کفر مواجهیم. کفر یعنی انکار آیات. اگه در قرآن میبینید از کافران نالانه، منظورش آتئیستها نیستند. چون اون موقع آتئیسمی وجود نداشت. منظور کسانی هستند که قبول نداشتند چیزهایی که میبینند نشانه چیزی باشه. در لایه اول کفر، مردم باور ندارند که در یک کشور نرمال قرار ندارند (نمیپذیرند چیزهایی که میبینند نشانه اینه که در یک کشور نرمال قرار ندارند)، در لایه دوم کفر، باور ندارند که مذهب و ایدئولوژی حاکم به صورت سیستماتیک زندگیستیزه. و در لایه سوم باور ندارند که علاوه بر نرمال نبودن، و علاوه بر زندگیستیزی ایدئولوژی حاکم، تمام امورات کشور، که یعنی سرنوشت میلیونها نفر، در دستان مشتی کسخله.
و همونطور که مطلعید وعده داده شده که کافران عذاب خواهند شد.
اما میترسم یکم طول بکشه که در کنارش این رو هم متوجه بشن که اهدای کفن به مهمان، کمی سادهتر از صرفا زندگیستیزی شیعه معاصره؛ چون دلیل محوریش کسخل بودن دست اندر کارانه. متأسفانه با سه لایه از کفر مواجهیم. کفر یعنی انکار آیات. اگه در قرآن میبینید از کافران نالانه، منظورش آتئیستها نیستند. چون اون موقع آتئیسمی وجود نداشت. منظور کسانی هستند که قبول نداشتند چیزهایی که میبینند نشانه چیزی باشه. در لایه اول کفر، مردم باور ندارند که در یک کشور نرمال قرار ندارند (نمیپذیرند چیزهایی که میبینند نشانه اینه که در یک کشور نرمال قرار ندارند)، در لایه دوم کفر، باور ندارند که مذهب و ایدئولوژی حاکم به صورت سیستماتیک زندگیستیزه. و در لایه سوم باور ندارند که علاوه بر نرمال نبودن، و علاوه بر زندگیستیزی ایدئولوژی حاکم، تمام امورات کشور، که یعنی سرنوشت میلیونها نفر، در دستان مشتی کسخله.
و همونطور که مطلعید وعده داده شده که کافران عذاب خواهند شد.
145
در برابر جماعت پوچگرایی مثل فلسطینیهای اسلامگرا، مرزبندی متعارف شکست و پیروزی چندان کاربرد نداره، که بعد خیلی درگیر این موضوع بشیم که آتشبس پیروزی برای کدام طرف و شکست برای کدام طرف بوده، و اونهایی که خیلی درگیرند صرفا در حال زبون بیرون در آوردن و شکلک درآوردن سیاسی هستند (و سرشون شلوغه، چون این هفته مجبور بودند کارشناس مدیریت آتشسوزی در مناطق خشک کالیفرنیا هم باشند). چون اگه تمام اعضای حماس هم کشته میشدند، از یک دمپایی تکیه داده شده به دیوار فیلم میگرفتند و میگفتند این رو یکی از رزمندگان میپوشید و همونطور که میبینید در کنار دیوار همچنان استوار ایستاده، پس ما پیروزیم! (درسته پالیوود در طراحی صحنه از برادران شیعی خودش حرفهایتره، ولی جهت رعایت انصاف میشه احتمال داد که دمپایی رو واقعا از پای جنازه کنده بوده باشند و به دیوار تکیه داده باشند. نه مثل جمهوری اسلامی که در بین چمدانهای مسافران هواپیمایی که تکه تکه کرد پرچم مذهبی پیدا نکرده باشه و سفارش بده سریعا یه نوش رو از بازار بخرن و بیارن در محل حادثه نشون بدن که نسوخته و پس پیروزیم!).
در برابر کسانی که مثل حیوانات زندگی میکنند اما عقل یک حیوان رو هم ندارند (چون حیوان انقدر میفهمه وقتی منابع غذایی کمه باید زاد و ولد رو کمتر کنه) و دست از شاخ زدن بر نمیدارند، هدف باید اعمال خشونت حداکثری، شکستن شاخ، و فلجسازی باشه. و این کاریه که اسراییل با موفقیت انجام داد، مابقی مربوط به برنامههای تلویزیونیه (این موفقیت رو در همین هم میشه دید که اراذل منطقه طوری خوشحالند و اعلام میکنند عملیاتهای نظامیشون در حمایت از غزه رو متوقف میکنند که انگار تا الان یک جنین مرده در شکمشون بوده و سه ماما با نامهای نتانیاهو و بایدن و ترامپ با کمک هم درش آوردن بیرون و حالا میتونند نفس راحت بکشند. یه «خدا خیرتون بده که دیگه لازم نیست وعده صادق بعدی رو انجام بدیم» هم از ایران دیده میشه).
اینکه احدی از اعضای حماس زنده باقی نماند، صرفا یک هدف غیرواقعبینانه نیست. بلکه غیرتاریخبینانه هم است. در جنگ خوارج وقتی چندنفری تونستن زنده فرار کنند، سربازان علی بش گفتند بذار دخل این چندنفر رو هم بیاریم و ریشه اینها کنده بشه. اما مخالفت کرد و گفت اینها همیشه وجود خواهند داشت. که یعنی اینطور نیست که این چندنفر رو هم حذف کنید دیگه بعدا کسانی مثل اینها ظهور نخواهد کرد. مهم این بود که شاخشون رو بشکنیم، که شکستیم. هروقت در آینده شاخشون دوباره دربیاد، آیندگان موظفند بشکنندش. و این جهانبینی مهمیه و طراحی رفتارها رو تغییر میده. آدم متفرعن خودش رو آیندهساز میبینه. که یعنی من کارهایی انجام میدم، که آیندگان دیگه لازم نباشه انجام بدن (مثل از ریشه کندن پوچگراها). که یعنی منم که تعیین میکنم لازمه در آینده چه کاری انجام داد و نداد. اینکه پادشاهان سفارش میدادند گزارش عملکردشون رو روی صخرهها و سنگها حکاکی کنند، در همین راستا بود. اما در جهانبینی مقابل این، میگه من وظیفهای در زمانه خودم روی دوشمه انجام میدم، آدمهای بعد از من هم وظایف زمانه خودشون رو انجام بدن؛ ممکنه انجام وظیفه من، باعث بشه آیندگان لازم نباشه کارهایی رو انجام بدن، و ممکنه هم خیلی فرق نداشته باشه براشون، ولی اون قسمتش به من مربوط نیست.
معمولا اینطوریه که اونایی که تونستن کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن، اونایی بودن که صرفا به وظیفه عمل کردند، نه اونایی که نیت داشتند کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن.
تفرعن در همه ما هست، از جمله در نتانیاهو، و بیشتر در کسانی که ازش میطلبند تفرعن داشته باشه. اما انجام شدن وظیفه مهمتر از اصلاح شدن شخصیتهاست. باید ترجیح داد تکالیف حتی با وجود شخصیتهایی که اصلاح نشدهاند، انجام بشن. برای علی هم این مهم بود که شاخ خوارج رو به کمک شمشیر همون سربازهایی که حاضر نیستند بپذیرند نمیشه ریشهشون رو کند، شکست. برای کمک گرفتن از شمشیرش، فرصت محدوده؛ اما برای اینکه تفرعنش رو بذاره کنار میشه خیلی صبر کرد. خوشبختانه اسراییل از شمشیر اون دسته از شخصیتهای خودش که ارادهشون شاخشکنه، کمال استفاده رو کرد. حالا میتونه برای اصلاح اون شخصیتها هرچقدر خواست وقت بذاره.
در برابر کسانی که مثل حیوانات زندگی میکنند اما عقل یک حیوان رو هم ندارند (چون حیوان انقدر میفهمه وقتی منابع غذایی کمه باید زاد و ولد رو کمتر کنه) و دست از شاخ زدن بر نمیدارند، هدف باید اعمال خشونت حداکثری، شکستن شاخ، و فلجسازی باشه. و این کاریه که اسراییل با موفقیت انجام داد، مابقی مربوط به برنامههای تلویزیونیه (این موفقیت رو در همین هم میشه دید که اراذل منطقه طوری خوشحالند و اعلام میکنند عملیاتهای نظامیشون در حمایت از غزه رو متوقف میکنند که انگار تا الان یک جنین مرده در شکمشون بوده و سه ماما با نامهای نتانیاهو و بایدن و ترامپ با کمک هم درش آوردن بیرون و حالا میتونند نفس راحت بکشند. یه «خدا خیرتون بده که دیگه لازم نیست وعده صادق بعدی رو انجام بدیم» هم از ایران دیده میشه).
اینکه احدی از اعضای حماس زنده باقی نماند، صرفا یک هدف غیرواقعبینانه نیست. بلکه غیرتاریخبینانه هم است. در جنگ خوارج وقتی چندنفری تونستن زنده فرار کنند، سربازان علی بش گفتند بذار دخل این چندنفر رو هم بیاریم و ریشه اینها کنده بشه. اما مخالفت کرد و گفت اینها همیشه وجود خواهند داشت. که یعنی اینطور نیست که این چندنفر رو هم حذف کنید دیگه بعدا کسانی مثل اینها ظهور نخواهد کرد. مهم این بود که شاخشون رو بشکنیم، که شکستیم. هروقت در آینده شاخشون دوباره دربیاد، آیندگان موظفند بشکنندش. و این جهانبینی مهمیه و طراحی رفتارها رو تغییر میده. آدم متفرعن خودش رو آیندهساز میبینه. که یعنی من کارهایی انجام میدم، که آیندگان دیگه لازم نباشه انجام بدن (مثل از ریشه کندن پوچگراها). که یعنی منم که تعیین میکنم لازمه در آینده چه کاری انجام داد و نداد. اینکه پادشاهان سفارش میدادند گزارش عملکردشون رو روی صخرهها و سنگها حکاکی کنند، در همین راستا بود. اما در جهانبینی مقابل این، میگه من وظیفهای در زمانه خودم روی دوشمه انجام میدم، آدمهای بعد از من هم وظایف زمانه خودشون رو انجام بدن؛ ممکنه انجام وظیفه من، باعث بشه آیندگان لازم نباشه کارهایی رو انجام بدن، و ممکنه هم خیلی فرق نداشته باشه براشون، ولی اون قسمتش به من مربوط نیست.
معمولا اینطوریه که اونایی که تونستن کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن، اونایی بودن که صرفا به وظیفه عمل کردند، نه اونایی که نیت داشتند کارهایی انجام بدن که آیندگان لازم نباشه انجامش بدن.
تفرعن در همه ما هست، از جمله در نتانیاهو، و بیشتر در کسانی که ازش میطلبند تفرعن داشته باشه. اما انجام شدن وظیفه مهمتر از اصلاح شدن شخصیتهاست. باید ترجیح داد تکالیف حتی با وجود شخصیتهایی که اصلاح نشدهاند، انجام بشن. برای علی هم این مهم بود که شاخ خوارج رو به کمک شمشیر همون سربازهایی که حاضر نیستند بپذیرند نمیشه ریشهشون رو کند، شکست. برای کمک گرفتن از شمشیرش، فرصت محدوده؛ اما برای اینکه تفرعنش رو بذاره کنار میشه خیلی صبر کرد. خوشبختانه اسراییل از شمشیر اون دسته از شخصیتهای خودش که ارادهشون شاخشکنه، کمال استفاده رو کرد. حالا میتونه برای اصلاح اون شخصیتها هرچقدر خواست وقت بذاره.
41
از بدشانسی در دورانی هستیم که لیبرتارینها فاشیستهای خجالتی هستند. البته نه اینکه خجالتی باقی بمونند. مثل جو روگن، با یه انتخابات، یا با یه قرارداد با اسپاتیفای، خجالتشون میریزه، و خیلی علنی از تمایلات فاشیستیشون پردهبرداری میکنند. برخلاف لیبرتارینهای گذشته، که آدمهایی بودند که از نفرت و خشونت خانمان برانداز سلطنتستیزها، و سپس هدایت اون خشونت از کانال دولت به سمت شهروند، دچار تروما شده بودند، و از هرچه دولت مدرن بود بیزار بودند؛ لیبرتارین معاصر صرفا شارلاتانی است که دلش برای دوران اقتدارگرایی آدمکشها تنگ شده، اما از دولتستیزی به عنوان اسب تروا استفاده میکنه تا ایدههای باطنا آزادیستیزانهش رو در جمع مردمی نفوذ بده که از دخالتهای بیحد و حصر دولت به ستوه اومدن و آمادهاند تا برای هر فحشی که به دولت داده میشه هورا بکشند. اینها از ازینکه دولت نباید درباره دگرباشان دخالتی کنه، رسیدند به اینکه دولت باید کتابهایی که دگرباشی رو ترویج میده ممنوع کنه! لیبرتاریانیسم جای انتقاد زیادی داشت، از جمله اینکه گاهی مثل یک سایکوپت برای جامعه نسخه مینوشت («آزادی شامل این هم میشه که در حالی که ناقل ویروسم هرجا که دلم خواست برم» حرف یک سایکوپته). اما تا قبل ازین مشکلش این نبود که فقط با دخالت بعضی دولتها مخالف باشه؛ با هر نوع دخالتی، و از سمت هر نوع دولتی مخالف بود. اما لیبرتارین فعلی ابتدا میگه با هر نوع دخالتی مخالفه، و یکم که میگذره تمام قد از دخالتی حمایت میکنه که خودش ازش خوشش میاد. بعبارت دیگه اینها در آسمانها (یعنی وقتی در حد تئوری است همهچیز) آزادیخواه حداکثری هستند، اما وقتی روی زمین هستند، ناگهان فاشیست میشن!
حالا این ترکیب سمی وقتی میاد ایران و رنگ و بوی وطنی شیعی میگیره، به معجونی اسهالآور تبدیل میشه. اونی که از روی سردرگمی (یا یک تکلیف شب که از بالا بش داده شده) میگه «بمیرم برای حضرت، یه جوری طرفدار آزادی حمل اسلحه بود که گذاشت قاتلش با شمشیر بیاد مسجد، پس تولدش مبارک 🥹»، هم در ادامه رخ فاشیستی خودش رو رونمایی خواهد کرد. اسب تروای این یکی، دوتا پا کم داره و شکمش بازه. توضیح دادن اینکه هزار و چهارصد سال پیش اگه شمشیر یه مرد عرب رو ازش میگرفتی همونجا پارهت میکرد و ربطی به آزادی نداشت، و توضیح دادن اینکه اونها همهچیز رو از دریچه قبیله میدیدند و شهروند مفرد معنا نداشت که بعد بخواد آزادی داشته باشه، و توضیح دادن اینکه علی رو دقیقا برای این ترور کردند که ولکن جنگ نبود و همه رو خسته کرده بود که درست خلاف تصویر فانتزی لیبرتارین شیعه از یک حاکم لیبرتارینه، بیهودهست. اینها دنبال اینکه این محتویات مسخره رو کاهش بدهند نیستند. اومدند که افزایشش بدهند. بنابراین دنبال توضیحات و غلطگیری کسی نیستند. دنبال این هستند که بستری آماده کنند که کمی جلوتر برای فاشیسم فرش قرمز پهن کنند.
حالا این ترکیب سمی وقتی میاد ایران و رنگ و بوی وطنی شیعی میگیره، به معجونی اسهالآور تبدیل میشه. اونی که از روی سردرگمی (یا یک تکلیف شب که از بالا بش داده شده) میگه «بمیرم برای حضرت، یه جوری طرفدار آزادی حمل اسلحه بود که گذاشت قاتلش با شمشیر بیاد مسجد، پس تولدش مبارک 🥹»، هم در ادامه رخ فاشیستی خودش رو رونمایی خواهد کرد. اسب تروای این یکی، دوتا پا کم داره و شکمش بازه. توضیح دادن اینکه هزار و چهارصد سال پیش اگه شمشیر یه مرد عرب رو ازش میگرفتی همونجا پارهت میکرد و ربطی به آزادی نداشت، و توضیح دادن اینکه اونها همهچیز رو از دریچه قبیله میدیدند و شهروند مفرد معنا نداشت که بعد بخواد آزادی داشته باشه، و توضیح دادن اینکه علی رو دقیقا برای این ترور کردند که ولکن جنگ نبود و همه رو خسته کرده بود که درست خلاف تصویر فانتزی لیبرتارین شیعه از یک حاکم لیبرتارینه، بیهودهست. اینها دنبال اینکه این محتویات مسخره رو کاهش بدهند نیستند. اومدند که افزایشش بدهند. بنابراین دنبال توضیحات و غلطگیری کسی نیستند. دنبال این هستند که بستری آماده کنند که کمی جلوتر برای فاشیسم فرش قرمز پهن کنند.
105