دادگاه برزیل اون قسمت ممنوعیت استفاده از ویپیان برای دسترسی به توعیتر رو لغو کرد، و این ژستها بلاموضوعه. ولی با فرض اینکه لغو نشده بود و واقعا شهروند برزیلی بابت استفاده از ویپیان برای دسترسی به توعیتر هشت هزار دلار جریمه میشد، اینکه یک آمریکایی راه ارتکاب جرم رو برای خارجیها فراهم کنه، یکطرفهست یا اونطرفیش هم مجازه؟ وقتی جک دورسی مدیر توعیتر بود قوانین ایالات متحده رو مو به مو اجرا میکرد. چطور اون موقع ما اجازه نداشتیم ازش بخواهیم اجرا نکنه؟
Anarchonomy
در دموکراسی سیاستمدار نیککردار نداریم، چون هر حزبی نماینده حزب مخالف رو دیو، و نماینده حزب خودش رو دلبر معرفی میکنه. گاهی اونهایی که نمیتونند خودشون رو در هیچکدوم از حزبها جا کنند، وضعیت دیو و دلبر رو زیر سوال برده و رقابت دیو و دیو معرفیش میکنند، تا…
مبادله گیلعاد شلیت همین سیزده سال پیش بود، چطور یادتون رفته؟ انقدر فشار آوردن که بابت آزاد کردن این یک نفر، چند صد فلسطینی آزاد شدند که همشون تروریست بودن و دهها اسراییلی رو کشته بودند. «فعال صلح» اسراییلی که کار نرم کردن طرفین مذاکره رو انجام میداد، تا همین پارسال سیمپ فلسطین بود و با رابط حماسی خودش رفیق تلفنی بودن. بعد که یارو از هفت اکتبر حمایت کرد، جناب فعال صلح قهر کرد باش. طوری که انگار یک واکنش غیرمنتظره ازش دیده!
خیلی سعی شده که یک مدل جامع داشته باشیم برای هواشناسی. اما نهایتا مدلی که فقط برای توفان حارهای طراحی شده، بهتر از مدل جامعی کار میکنه که طوفان حارهای رو هم پوشش میده. از طرفی مدل مخصوص توفان حارهای بدرد بقیه رویدادهای هواشناسی نمیخوره.
از همین میشه به یک مسئله فلسفی قدیمی رسید، که اگه میشه برای حقیقت چند روایت متفاوت داشت، که هر کدوم نقطههای کور خودشون رو دارند، ولی در عین کوری به حقیقت نزدیکند، پس باید گفت حقیقت تا ابد غیرقابل کشف است، یا باید گفت حقیقت مشخصی وجود ندارد؟
نکته مهم درباره این سوال اینه که خود سوالش برای ما کاربردیه، نه جوابش. و اون کاربرد اینه که میشه از هر دو بخش سوال به طور همزمان استفاده کرد. یعنی یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت غیرقابل کشف است، یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت مشخصی وجود ندارد.
این به نظر خیلی خطرناک میاد، که انسان فقط دو بال داشته باشه، و هر دو جنبهای از یک جهل باشه. اما ترکیبش نجاتدهندهست.
اینکه چطور میشه در چالشهای مختلف ازش استفاده کرد، نیاز به سطحی از هشیاری داره، که همه ندارند، ولی اکتسابیه. یک نمونه معمولیش اینه: وقتی کسی میترسوندت یا ناراحتت میکنه، دنیا رو طوری ببین که حقیقت مشخصی وجود نداره. که یعنی هرچه هست، جرقههای حیات در اقیانوس عدم هستند. که یعنی کسی که ازش ترسیدی یا ناراحتت کرده، مُرده، و تو فقط جرقهای ازش دیدی.
و وقتی دلت میخواد به کسی کمک کنی، که تقریبا مطمئنی پاداشی نداره، دنیا رو طوری ببین که حقیقت غیرقابل کشفه. که یعنی حتما چیزهایی هست که قرار نیست بشون شناخت پیدا کنی. که یعنی کمکی که بش کردی به جای دیگهای وصل خواهد شد که نمیدونی کجاست ولی باید به وصل بودنش اعتماد کنی.
نتیجه این توسل به این نگاه مولتیمدلی چیه؟ برای تو هیچچیز. تو هم بالاخره محو میشی. اما نتیجهش برای حیات اینه که توسعه پیدا میکنه. چون از کسی که ناراحتت کرده انتقام نگرفتی، و به کسی که نیاز داشته کمک کردی. پس به نفع حیاته که ندونی کدوم یکی ازون دو مدل درست هستند.
You know nothing, by design.
از همین میشه به یک مسئله فلسفی قدیمی رسید، که اگه میشه برای حقیقت چند روایت متفاوت داشت، که هر کدوم نقطههای کور خودشون رو دارند، ولی در عین کوری به حقیقت نزدیکند، پس باید گفت حقیقت تا ابد غیرقابل کشف است، یا باید گفت حقیقت مشخصی وجود ندارد؟
نکته مهم درباره این سوال اینه که خود سوالش برای ما کاربردیه، نه جوابش. و اون کاربرد اینه که میشه از هر دو بخش سوال به طور همزمان استفاده کرد. یعنی یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت غیرقابل کشف است، یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت مشخصی وجود ندارد.
این به نظر خیلی خطرناک میاد، که انسان فقط دو بال داشته باشه، و هر دو جنبهای از یک جهل باشه. اما ترکیبش نجاتدهندهست.
اینکه چطور میشه در چالشهای مختلف ازش استفاده کرد، نیاز به سطحی از هشیاری داره، که همه ندارند، ولی اکتسابیه. یک نمونه معمولیش اینه: وقتی کسی میترسوندت یا ناراحتت میکنه، دنیا رو طوری ببین که حقیقت مشخصی وجود نداره. که یعنی هرچه هست، جرقههای حیات در اقیانوس عدم هستند. که یعنی کسی که ازش ترسیدی یا ناراحتت کرده، مُرده، و تو فقط جرقهای ازش دیدی.
و وقتی دلت میخواد به کسی کمک کنی، که تقریبا مطمئنی پاداشی نداره، دنیا رو طوری ببین که حقیقت غیرقابل کشفه. که یعنی حتما چیزهایی هست که قرار نیست بشون شناخت پیدا کنی. که یعنی کمکی که بش کردی به جای دیگهای وصل خواهد شد که نمیدونی کجاست ولی باید به وصل بودنش اعتماد کنی.
نتیجه این توسل به این نگاه مولتیمدلی چیه؟ برای تو هیچچیز. تو هم بالاخره محو میشی. اما نتیجهش برای حیات اینه که توسعه پیدا میکنه. چون از کسی که ناراحتت کرده انتقام نگرفتی، و به کسی که نیاز داشته کمک کردی. پس به نفع حیاته که ندونی کدوم یکی ازون دو مدل درست هستند.
You know nothing, by design.
2
ژاپنیه. کشورش پایتخت خودروسازی دنیاست. از بچههای آفریقا تا بومیان آلاسکا برندهای خودروساز کشورش رو میشناسند. اما ماشین برقی چینی رو وارد میکنه، اسپرتش میکنه، و باش تو توکیو میچرخه. هیچکس بش نمیگه حق نداری وارد کنی. هیچکس بش نمیگه بیگانهپرست.
اون کامیون داره آزادی رو میبره در خونه طرف تحویل بده.
اون کامیون داره آزادی رو میبره در خونه طرف تحویل بده.
این ازوناست که باید قاب بشه به عنوان چرند برتر. چون به صورت چندلایه ابلهانهست. به این غر میزنه که دولت بابت سرمایه سوخت شده سرمایهگذار مالیات نمیگیره ازش (ضرر رو کم میکنه بعد از باقیمانده مالیات میگیره) مگه باید بگیره؟ پولی که رفته، چه مالیاتی؟ سرمایهگذار باید بابت باختن هم جریمه بده به دولت؟ بعد برای اینکه بگه وای چقدر به ما ستم میشه در مقایسه با پولدارها، میگه «ولی بدهی ما بابت شهریه دانشگاه که به خاطر استخدام شدن تو شرکت پولدارها گرفتیمش، با استخدام شدن تو شرکتها رایتآف نمیشه»! چرا باید بشه دیوانه؟ مگه اون شرکت تو رو فرستاد دانشگاه؟ یه چیزی خودت خریدی، باید هزینهش رو خودت بدی. فرق این با سرمایهگذاری هم اینه که اگه کار پیدا نکردی، مدرکت رو ازت نمیگیرن. چیزی که خریدی رو داری هنوز. بعد این چه ربطی به معافیت مالیاتی داره؟ مگه دولت بدهی سرمایهگذار رو صاف کرده؟ فقط بابتش مالیات نگرفته. بگو از تو هم نگیره اگه ضرر کردی. کو ضررت؟ بعد صاحب شرکت رو چی فرض کردی؟ حالا بیاد شرکت بدهی تو رو گردن بگیره، فردا نرفتی سر کار چی؟ انقدر باهوشی یعنی؟
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
تو همین چند سال اخیر دو روایت، یکی از طرف چپها، و یکی از طرف راستها، توسط خودشون پودر شد و به هوا رفت.
روایت مربوط به چپها این بود که «تحریم کار نمیکنه». که در واقع مخالفت با قدرت آمریکا، از طریق انکار واقعیت قدرت آمریکاست. یعنی چون از چیزی خوشمون نمیاد، ادعا کنیم وجود نداره! اما به محض اینکه نوبت به اسراییل رسید، همه تحریمچی شدند! دیگه ناگهان تحریم، موثر و کارآمد شد! اگه فقط صحبت درست و غلط بودنش بود، صرفا یک استاندارد دوگانه میشد. مثلا میگفتند اگر دولت آمریکا ایکس را تحریم کند بد است، ولی اگر مردم همان ایکس را تحریم کنند خوب است. اما حتی این هم نبود. صحبت این بود که تحریم بدردنخور است، فارغ ازینکه چه کسی اجرا کند!
روایت مربوط به راستها هم این بود که دوره پلیس جهان بودن گذشته دیگه و نخود نخود هرکه رود خانه خود و به ما چه روسیه میخواد اوکراین رو ببلعه و چین تایوان رو ببلعه و مسلمونها همدیگه رو ببلعند و فلان. ما باید بشینیم خیابونهای خودمون رو آسفالت کنیم. اما وقتی کشور ایکس میاد رییس یه پلتفرم پیامرسان رو دستگیر میکنه، و کشور ایگرگ میان اون یکی پلتفرم رو مسدود میکنه، گفتند بیخود کردید! طوری که انگار اون کشور حقِ داشتن قوانین مختص خودش رو نداره. تا جایی که اون سوپرمیلیاردرشون پیشنهاد میکنه اموال اون کشور در آمریکا مصادره بشه! به همین شکل و کاملا یهو انزواگرایی کنسل شد!
همین دو مورد کافیه برای اینکه تعیین کنه حرفها رو باید چقدر جدی بگیرید.
روایت مربوط به چپها این بود که «تحریم کار نمیکنه». که در واقع مخالفت با قدرت آمریکا، از طریق انکار واقعیت قدرت آمریکاست. یعنی چون از چیزی خوشمون نمیاد، ادعا کنیم وجود نداره! اما به محض اینکه نوبت به اسراییل رسید، همه تحریمچی شدند! دیگه ناگهان تحریم، موثر و کارآمد شد! اگه فقط صحبت درست و غلط بودنش بود، صرفا یک استاندارد دوگانه میشد. مثلا میگفتند اگر دولت آمریکا ایکس را تحریم کند بد است، ولی اگر مردم همان ایکس را تحریم کنند خوب است. اما حتی این هم نبود. صحبت این بود که تحریم بدردنخور است، فارغ ازینکه چه کسی اجرا کند!
روایت مربوط به راستها هم این بود که دوره پلیس جهان بودن گذشته دیگه و نخود نخود هرکه رود خانه خود و به ما چه روسیه میخواد اوکراین رو ببلعه و چین تایوان رو ببلعه و مسلمونها همدیگه رو ببلعند و فلان. ما باید بشینیم خیابونهای خودمون رو آسفالت کنیم. اما وقتی کشور ایکس میاد رییس یه پلتفرم پیامرسان رو دستگیر میکنه، و کشور ایگرگ میان اون یکی پلتفرم رو مسدود میکنه، گفتند بیخود کردید! طوری که انگار اون کشور حقِ داشتن قوانین مختص خودش رو نداره. تا جایی که اون سوپرمیلیاردرشون پیشنهاد میکنه اموال اون کشور در آمریکا مصادره بشه! به همین شکل و کاملا یهو انزواگرایی کنسل شد!
همین دو مورد کافیه برای اینکه تعیین کنه حرفها رو باید چقدر جدی بگیرید.
Anarchonomy
این ازوناست که باید قاب بشه به عنوان چرند برتر. چون به صورت چندلایه ابلهانهست. به این غر میزنه که دولت بابت سرمایه سوخت شده سرمایهگذار مالیات نمیگیره ازش (ضرر رو کم میکنه بعد از باقیمانده مالیات میگیره) مگه باید بگیره؟ پولی که رفته، چه مالیاتی؟ سرمایهگذار…
آقاجان میدانی سرمایهگذاری چیست؟
اون بابا پولش نیست شده. شما چیزیت نیست نشده که. رفتی به یه فروشنده خدمات آموزش گفتی این چیز را به من یاد بده. اون هم بت یاد داده، و پولش رو گرفته. بعدش تو صاحب یه مهارتی شدی، بعلاوه مدرکی که اون مهارت رو تأیید کنه. قسمت نیستش کجاست؟
با منطق شما از خرید خیار هم نباید مالیات بگیرن اگه بخوری اسهال بشی، چون میای میگی موادش جذب رودهم نشد همینجوری رفت بیرون، ضرر کردم!
اون بابا پولش نیست شده. شما چیزیت نیست نشده که. رفتی به یه فروشنده خدمات آموزش گفتی این چیز را به من یاد بده. اون هم بت یاد داده، و پولش رو گرفته. بعدش تو صاحب یه مهارتی شدی، بعلاوه مدرکی که اون مهارت رو تأیید کنه. قسمت نیستش کجاست؟
با منطق شما از خرید خیار هم نباید مالیات بگیرن اگه بخوری اسهال بشی، چون میای میگی موادش جذب رودهم نشد همینجوری رفت بیرون، ضرر کردم!
Anarchonomy
آقاجان میدانی سرمایهگذاری چیست؟ اون بابا پولش نیست شده. شما چیزیت نیست نشده که. رفتی به یه فروشنده خدمات آموزش گفتی این چیز را به من یاد بده. اون هم بت یاد داده، و پولش رو گرفته. بعدش تو صاحب یه مهارتی شدی، بعلاوه مدرکی که اون مهارت رو تأیید کنه. قسمت نیستش…
یکی از فکرهای مسمومی که سوسیالیستها در کله مردم تزریق کردند این بود که «جامعه موظف است به من شغل بدهد». که ازونجایی که شغل رو کسی دارد که بدرد میخورد، معنی بعدیش اینه که: «جامعه موظف است کاری بکند من بدرد بخورم». و ازونجایی که نتیجه بدرد خوردن، تأمینشدنه، معنی بعدیش اینه که: «من یک حیوان خانگی هستم که جامعه باید سر موقع غذایم را بگذارد جلویم».
Anarchonomy
یکی از فکرهای مسمومی که سوسیالیستها در کله مردم تزریق کردند این بود که «جامعه موظف است به من شغل بدهد». که ازونجایی که شغل رو کسی دارد که بدرد میخورد، معنی بعدیش اینه که: «جامعه موظف است کاری بکند من بدرد بخورم». و ازونجایی که نتیجه بدرد خوردن، تأمینشدنه،…
سوسیالیستها دقیقا از همین نقطه ضعف شما که فرق حق و مزیت رو تشخیص نمیدید استفاده میکنند، تا روی کولتون سوار بشن. رفاه، یک مزیته. یک حق نیست. حق هیچکس نیست مرفه باشه. مرفه بودنش رو باید خودش کسب کنه. حق اینه که کسی مانع کسب مشروعش نشه. مشروع بودنش هم ازینکه خودش مانع دیگران شده یا نه، مشخص میشه. حقوق، برای این نیستند که خوب زندگی کنید. برای این هستند که خوب زندگی کردن دیگران، بدون میل خودتون به خرج شما نباشه. بنابراین کاملا ممکن است حالتی که مثل یک سگ در گوشه یک پارک جان داد، بدون اینکه از جامعه یک دلار طلب داشت. اگه ملت رفتند کمکش کردند تا مثل سگ جان ندهد، صرفا شفقتی نشون میدن که از لحاظ تکاملی به نفع گونهشونه، و شامپانزهها هم انجامش میدن. اما اگه کسی رو در جای دیگه خفت کنند، و پولش رو بگیرند، و خرج کنند تا اون فرد در پارک مثل سگ جان ندهد، دیگه صحبت شفقت نیست. صحبت بازی قدرته. همونطور که راهزنها، با صاحبان کاروانها، در بازی قدرت بودند. و بازی قدرت، قواعد جنگلی داره. سوسیالیسم جنگل ۱ رو به جنگل ۲ تبدیل میکنه. خود جنگل رو جمع نمیکنه.
2
خیلیها حوصله اخبار رو ندارند. خیلیهای بیشتری حوصله اخبار خاورمیانه رو ندارند. اما بیشتر کسانی که سراغ دارم که کل نگاهشون به دنیا تغییر کرده، با پیگیری اخبار خاورمیانه بوده. همین اسم «گذرگاه فیلادلفیا» رو از مردم کوچه خیابون بپرسی چی هست، هیچ ایدهای ندارند. شاید چندنفری حدس بزنند یه جایی تو آمریکاست. اما از همین دعوا بر سر این گذرگاه میتونستند خیلی چیزها رو بفهمند. و بعد تکلیفشون نسبت به خیلی چیزها روشنتر میشد.
وقتی چپ برای هفت اکتبر هورا میکشید، وانمود میکرد مسئله سیاسی در کار نیست. بلکه «صرفا یه عده ستمدیده فرصت گیر آوردن بریزن تو لونه ستگمران، و مزه تجاوز هشتاد ساله رو بشون بچشونند» و «اگه حماس هم در همین جهت حرکت کرده، دمش گرم». طوری که گویی قدرتطلبی اوباش حماس، فقط یه موضوع حاشیهای، و یا حداکثر یه موضوع موازیه، و زیاد اهمیت نداره. در حالی که تمام برنامه به این برمیگشت که حماس دنبال افزایش قدرت خودشه، و اساسا غیر ازین موضوع، موضوعی وجود نداره.
اما در مورد گذرگاه فیلادلفیا، حتی همون فیلم رو هم بازی نمیکنند، و خیلی عریان دلواپس کاهش قدرت حماس هستند. نشانه واضحش اینکه هیچ فشاری به خود حماس، به مصر، به بقیه اعراب، وارد نمیکنند که مفاد مذاکرات آتشبس روی وضع معیشتی ساکنان غزه متمرکز بشه! بلکه برعکس تمام اصرار و پافشاری متمرکز شده روی اینکه کی کنترل این گذرگاه رو در اختیار داشته باشه، که نتیجهش میتونه مرگ یا بقای حماس رو تعیین کنه. که ترجمه فارسیش، از زبان خودشون اینه که: «اگه گذرگاه دست اسراییل بمونه، حماس دچار مرگ تدریجی میشه، و اگه حماس بمیره بیچاره میشیم!». منظورم از این «خودشون»، هم مسلمانانه، هم اون چپ نیویورکی که حتما با قیافههاشون آشنایی دارید.
از موضوع گذرگاه فیلادلفیا باید بفهمید که اینها حماس رو قوز بالاقوز نمیبینند، بلکه «شری که باید باشه اونجا تا بتونیم به آزار اسراییلیها ادامه بدیم» میبینند. یعنی دقیقا همونهایی که برات ازون سر اقیانوسها هشتگ زن زندگی آزادی میزدند، خیلی جدی مشتاقند که حماس و امثالش در خاورمیانه بالاسرت باشه. برای همینه که میگم از گذرگاه فیلادلفیا میتونی خیلی چیزها رو بفهمی.
وقتی چپ برای هفت اکتبر هورا میکشید، وانمود میکرد مسئله سیاسی در کار نیست. بلکه «صرفا یه عده ستمدیده فرصت گیر آوردن بریزن تو لونه ستگمران، و مزه تجاوز هشتاد ساله رو بشون بچشونند» و «اگه حماس هم در همین جهت حرکت کرده، دمش گرم». طوری که گویی قدرتطلبی اوباش حماس، فقط یه موضوع حاشیهای، و یا حداکثر یه موضوع موازیه، و زیاد اهمیت نداره. در حالی که تمام برنامه به این برمیگشت که حماس دنبال افزایش قدرت خودشه، و اساسا غیر ازین موضوع، موضوعی وجود نداره.
اما در مورد گذرگاه فیلادلفیا، حتی همون فیلم رو هم بازی نمیکنند، و خیلی عریان دلواپس کاهش قدرت حماس هستند. نشانه واضحش اینکه هیچ فشاری به خود حماس، به مصر، به بقیه اعراب، وارد نمیکنند که مفاد مذاکرات آتشبس روی وضع معیشتی ساکنان غزه متمرکز بشه! بلکه برعکس تمام اصرار و پافشاری متمرکز شده روی اینکه کی کنترل این گذرگاه رو در اختیار داشته باشه، که نتیجهش میتونه مرگ یا بقای حماس رو تعیین کنه. که ترجمه فارسیش، از زبان خودشون اینه که: «اگه گذرگاه دست اسراییل بمونه، حماس دچار مرگ تدریجی میشه، و اگه حماس بمیره بیچاره میشیم!». منظورم از این «خودشون»، هم مسلمانانه، هم اون چپ نیویورکی که حتما با قیافههاشون آشنایی دارید.
از موضوع گذرگاه فیلادلفیا باید بفهمید که اینها حماس رو قوز بالاقوز نمیبینند، بلکه «شری که باید باشه اونجا تا بتونیم به آزار اسراییلیها ادامه بدیم» میبینند. یعنی دقیقا همونهایی که برات ازون سر اقیانوسها هشتگ زن زندگی آزادی میزدند، خیلی جدی مشتاقند که حماس و امثالش در خاورمیانه بالاسرت باشه. برای همینه که میگم از گذرگاه فیلادلفیا میتونی خیلی چیزها رو بفهمی.
2
تکلیف تحصیلکرده ایرانی با خودش مشخص نیست. از یکطرف غصهدار اینه که از شکوه دوران هخامنشی فاصله نجومی گرفتهایم، و از یکطرف ناراحته که چرا آموزش و پرورش مملکت که با سبک فرانسوی ساخته شده، درست کار نمیکنه و بچه کلاس هفتم هم خواندن بلد نیست. چون شکوه هخامنشی دقیقا به همین ربط داشت که چنین سیستم آموزش پرورشی وجود نداشت! در آموزش پرورش مدرن، هدف اینه که همه یکشکل تربیت بشن (و برای همین اصرار دارند که حتما دوازده سال طول بکشه، و گرنه برای تسلط بر زبان رسمی کشور، سه سال هم کافیه؛ به شرطی که در کنارش نخوان به بچه طرز محاسبه مسیر پرتابه بالستیک رو یاد بدن). و این یکدستسازی قرار بوده چه مزیتی ایجاد کنه؟ قرار بوده توده سیاسی بسازه. یعنی وقتی یک هدف سیاسی میاد وسط، بشه میلیونها نفر رو به حامیانش تبدیل کرد. شما وقتی میتونی مردم رو به سمت یک هدف سیاسی سوق بدی، که زبانت رو بفهمن و خودشون رو از جنس تو ببینند. مدرسه مدرن برای گنگ درست کردن خوبه. مثلا نگاه کنید که چطور آزار دانشجویان یهودی در دانشگاههای حتی معتبر آمریکا، نرمالایز شد (وقتی طرف خوب درس میخونه، بش میگن «بچه یهودی درسخون». وقتی بورس میگیره میگن «اون یهودیه که بش بورس دادن». اما وقتی شرکت میزنه، بش میگن «نخبه کارآفرین آمریکایی»، و بعد ازینکه از طریق اون شرکت پولدار میشه میگن «اون یهودیه که قشر یک درصدی جامعهست»). و تو سیاست مدرن امروزی، لازمه گنگ داشته باشی. خیلی فرقی نداره در کدوم طیف قرار گرفته باشی. مثلا الان هم طرفدارن ممنوعیت سقط جنین یک گنگ هستند، و هم مخالفان ممنوعیت سقط جنین. اونایی که میگن باید بریم به فلانجا حمله کنیم و بکوبیم، یک گنگ هستند، و اونایی که میگن به ما چه اون سر دنیا کی داره کی رو میدره، هم یک گنگ هستند. در واقع هرکس یک گنگ چند میلیونی داره، قدرتمنده.
و خصوصیت پادشاهی هخامنشیان در این بود که دقیقا اینطور نبود! اونها تونستند برای اولینبار در تاریخ بشر یه سیستم حکمرانی بسازند، که در اون کلکسیونی از فرهنگها و نژادها و قومیتها در محدوده وسیع جغرافیایی وجود داره، و نیازی نیست یکدست و همشکل باشند (البته تلاشی موذیانه برای ترویج یکتاپرستی داشتند در ادامه، اما اون یک برنامه استراتژیک درازمدت بود، و بیشتر در جهت سلب چندخدایی، نه ایجاب اینکه خدای واقعی کدوم خدای یکتاست). اگه قرار باشه عنوان بشه که عرضه و جنم هخامنشی در چه بود، باید این رو گفت، نه اینکه کاخشون اینطور بود و آببندشون آنطور بود، که همه اینها با خرج پول و آوردن معمار و بنا از گوشه کنار قلمرو امپراتوری قابل انجامه. اگه در حالتی فرضی ممکن میشد که همون سبک حکمرانی و همون سبک رابطه بین مردم و حاکم، در ایران فعلی پیاده بشه، دقیقا همین کسانی که محصول آموزش و پرورش مدرن هستند تمام کار و زندگیشون رو ول میکردند تا باش مبارزه کنند!
وقتی تحصیلکرده ایرانی درباره شکوه باستان صحبت میکنه باید ازش بپرسی «کدوم شکوه؟ همونی که اگه الان بود با کوکتل مولوتوف جوابش رو میدادی؟».
و خصوصیت پادشاهی هخامنشیان در این بود که دقیقا اینطور نبود! اونها تونستند برای اولینبار در تاریخ بشر یه سیستم حکمرانی بسازند، که در اون کلکسیونی از فرهنگها و نژادها و قومیتها در محدوده وسیع جغرافیایی وجود داره، و نیازی نیست یکدست و همشکل باشند (البته تلاشی موذیانه برای ترویج یکتاپرستی داشتند در ادامه، اما اون یک برنامه استراتژیک درازمدت بود، و بیشتر در جهت سلب چندخدایی، نه ایجاب اینکه خدای واقعی کدوم خدای یکتاست). اگه قرار باشه عنوان بشه که عرضه و جنم هخامنشی در چه بود، باید این رو گفت، نه اینکه کاخشون اینطور بود و آببندشون آنطور بود، که همه اینها با خرج پول و آوردن معمار و بنا از گوشه کنار قلمرو امپراتوری قابل انجامه. اگه در حالتی فرضی ممکن میشد که همون سبک حکمرانی و همون سبک رابطه بین مردم و حاکم، در ایران فعلی پیاده بشه، دقیقا همین کسانی که محصول آموزش و پرورش مدرن هستند تمام کار و زندگیشون رو ول میکردند تا باش مبارزه کنند!
وقتی تحصیلکرده ایرانی درباره شکوه باستان صحبت میکنه باید ازش بپرسی «کدوم شکوه؟ همونی که اگه الان بود با کوکتل مولوتوف جوابش رو میدادی؟».
نزدیک به ده میلیون دلار از روسها میگیرند تا توی پادکستها و ویدئوهاشون علیه اوکراین حرف بزنند، یا برای پوتین بمالند. و وقتی لو میره، گریه میکنند که «ما قربانی اعمال خلافکارانه روسیه شدیم، نمیدونیم اینا کی بودن». مثل رفسنجانی که پشت تریبون نماز جمعه میگفت «منافقین به حساب ما پول واریز میکنند تا وجههمون رو خراب کنند».
بعد ایرانی میچرخه تو اینترنت و محتویات تولیدی اینها رو گوش میده، و فکر میکنه دریچهای تازه از اندیشه به روش باز شده!
بعد ایرانی میچرخه تو اینترنت و محتویات تولیدی اینها رو گوش میده، و فکر میکنه دریچهای تازه از اندیشه به روش باز شده!
از سوتیهای ریز و درشت شرکتهای جهانی میشه فهمید چقدر اداره کردن یک شرکت جهانی سخته.
با این همه تجربه و این تعداد نیروی انسانی، هنوز متولی سایت متوجه نیست که وقتی نئو با حروف بزرگ به عنوان برند استفاده شده، دیگه نباید تو یه جای دیگه با حروف کوچک تایپش کرد.
یه کابوس برای مدیر یه شرکت اینه که به خودش بگه «کاش میتونستم بالاسر تک تک کارکنانم بایستم».
#لبخند_شبانه
با این همه تجربه و این تعداد نیروی انسانی، هنوز متولی سایت متوجه نیست که وقتی نئو با حروف بزرگ به عنوان برند استفاده شده، دیگه نباید تو یه جای دیگه با حروف کوچک تایپش کرد.
یه کابوس برای مدیر یه شرکت اینه که به خودش بگه «کاش میتونستم بالاسر تک تک کارکنانم بایستم».
#لبخند_شبانه
این جمله رو باید وزیر خارجه بگه، نه رییس دستگاه جاسوسی. وقتی رییس دستگاه جاسوسی مسئول مذاکرهست، یعنی طرف مذاکره یک استیت نیست، یک گروهک مسلحه (که به حرف وزیر و وکیل اهمیت نمیده، به حرف کسی اهمیت میده که میدونه میتونه دستور کشتنش رو صادر کنه. میخواد از قاتل بالقوه خودش قول بگیره).
اینهایی که میگن شما دیگه خیلی سنگ اسراییل رو به سینه میزنید (که مشخصه فارسی متوجه نمیشن که اینو میگن) به کمترین تقاضای ما هم عمل نمیکنند. کمترین تقاضای ما اینه که: حداقل خودتون برای چند ثانیه فلسطین رو یک کشور حساب کنید! چون همون چندثانیه کافیه تا یه دیپلمات بفرستید و فقط درباره شروط سیویل مذاکره کنید، نه درباره اماننامه دادن به فلان آدمکش.
نمیتونند برای چند ثانیه هم بش عمل کنند، چون دروغ میگن که دغدغهشون «ملیت» فلسطینیه. سیستم بینایی دلواپسان فلسطین طوری تکامل پیدا کرده که چیزی به نام فلسطین رو نمیبینند.
اینهایی که میگن شما دیگه خیلی سنگ اسراییل رو به سینه میزنید (که مشخصه فارسی متوجه نمیشن که اینو میگن) به کمترین تقاضای ما هم عمل نمیکنند. کمترین تقاضای ما اینه که: حداقل خودتون برای چند ثانیه فلسطین رو یک کشور حساب کنید! چون همون چندثانیه کافیه تا یه دیپلمات بفرستید و فقط درباره شروط سیویل مذاکره کنید، نه درباره اماننامه دادن به فلان آدمکش.
نمیتونند برای چند ثانیه هم بش عمل کنند، چون دروغ میگن که دغدغهشون «ملیت» فلسطینیه. سیستم بینایی دلواپسان فلسطین طوری تکامل پیدا کرده که چیزی به نام فلسطین رو نمیبینند.
در شبکههای اجتماعی چین یک ژانر دائمی جریان داره، که گاهی اسپانسرش دستگاهها «فرهنگساز» حکومته، و گاهی نیست. در این ژانر میان یه داستان، یا یه عکس، یا یه فیلم از یه حادثه شهری میذارن، مثل یه تصادف رانندگی، مثل پرت کردن یه وسیله از بالکن خونه و افتادنش وسط خیابون، مثل جر و بحث پیک موتوری و گیرنده سفارش، مثل در رفتن یه جوان از موج سیل و گیر کردن یکی که سنش بیشتره، و بعد میپرسند «مقصر کدومشونه به نظر شما؟». طوری که انگار یه پازله که عصری که از سر کار اومدن باید حل کنند، که هم سرگرم بشن و هم تمرین کنند که یاد بگیرن مقصرها رو تشخیص بدن!
وقتی اسپانسر حکومته، انگیزه کاملا واضحه. میخوان بگن شما مشتی حیوان شهری هستید که کنترلتون سخته و اگه ما نبودیم که اصلا یه جنگل ناجوری میشد، نمونهش هم این حادثه!
ولی وقتی اسپانسر حکومت نیست، لزوما هدف این نیست که بگن «وای چه خوب شد یه حکومت مقتدر داریم که جلوی مقصرها رو میگیره». بلکه یه هدف موذیانهتر میتونه داشته باشه: «خرد جمعی خوب و بد رو تعریف میکنه، نه هیچ چیز دیگهای». در این چارچوب، فرد مقصر یعنی کسی که در یک موقعیت که لازم است تصمیم گرفته شود، تصمیمی که جامعه میگیرد را نمیگیرد. تمرین مقصریابی، برای اینه که تصمیم جامعه کشف بشه، و اونایی که باش هماهنگ نیستند باش هماهنگ بشن. که طرف ببینه در موقعیت ایکس جامعه فلانی رو مقصر دونست، پس حواسم باشه موقعیت مشابه برام پیش اومد کار اون فلانی رو انجام ندم. و این یه حس ترس دائمی ایجاد میکنه، یا هدفش اینه که ایجاد بکنه. ترس ازینکه نظر جامعه دربارهت چی باشه، و چه قضاوتی دربارهت بکنه. این البته در همه جوامع هست، اما نه به این عمق و نه به این سازمانیافتگی. چون در اینجا هر مرجعیت دیگهای حذف شده و فقط مرجعیت خرد جمعی باقی مونده.
این وضعیت برای شکلدهی به رفتارهای داخل خیابان میتونه مفید باشه. اینکه افراد موقع رانندگی یا عبور از خط عابر علاوه بر دوربین مداربسته، به قضاوتی که جامعه ازشون خواهد داشت هم فکر کنند. اما در سطوح بالاتر این عارضه رو داره که فکر کنند به مرجع اصلی میشه کلک زد! ازونجایی که کل جامعه قابلیت خر شدن رو داره، اگه تنها مرجع تعیین خوبی و بدی خرد جمعی باشه، میشه تنها مرجع موجود رو خر کرد، و خیلی کارها کرد! مثلا میشه جامعه رو هل داد به سمت ناسیونالیسم سانتیمانتال، و بعد آدمهایی رو انداخت تو سبد مقصرها که باشون مشکل داری.
چینیها نمیدونند، یا دوست ندارند بدونند، که دو قطبی بودن جامعه، مثل آمریکا، یه خطر نیست. یه جور بیمهست، که تنها مرجع موجود نظر جامعه نباشه.
وقتی اسپانسر حکومته، انگیزه کاملا واضحه. میخوان بگن شما مشتی حیوان شهری هستید که کنترلتون سخته و اگه ما نبودیم که اصلا یه جنگل ناجوری میشد، نمونهش هم این حادثه!
ولی وقتی اسپانسر حکومت نیست، لزوما هدف این نیست که بگن «وای چه خوب شد یه حکومت مقتدر داریم که جلوی مقصرها رو میگیره». بلکه یه هدف موذیانهتر میتونه داشته باشه: «خرد جمعی خوب و بد رو تعریف میکنه، نه هیچ چیز دیگهای». در این چارچوب، فرد مقصر یعنی کسی که در یک موقعیت که لازم است تصمیم گرفته شود، تصمیمی که جامعه میگیرد را نمیگیرد. تمرین مقصریابی، برای اینه که تصمیم جامعه کشف بشه، و اونایی که باش هماهنگ نیستند باش هماهنگ بشن. که طرف ببینه در موقعیت ایکس جامعه فلانی رو مقصر دونست، پس حواسم باشه موقعیت مشابه برام پیش اومد کار اون فلانی رو انجام ندم. و این یه حس ترس دائمی ایجاد میکنه، یا هدفش اینه که ایجاد بکنه. ترس ازینکه نظر جامعه دربارهت چی باشه، و چه قضاوتی دربارهت بکنه. این البته در همه جوامع هست، اما نه به این عمق و نه به این سازمانیافتگی. چون در اینجا هر مرجعیت دیگهای حذف شده و فقط مرجعیت خرد جمعی باقی مونده.
این وضعیت برای شکلدهی به رفتارهای داخل خیابان میتونه مفید باشه. اینکه افراد موقع رانندگی یا عبور از خط عابر علاوه بر دوربین مداربسته، به قضاوتی که جامعه ازشون خواهد داشت هم فکر کنند. اما در سطوح بالاتر این عارضه رو داره که فکر کنند به مرجع اصلی میشه کلک زد! ازونجایی که کل جامعه قابلیت خر شدن رو داره، اگه تنها مرجع تعیین خوبی و بدی خرد جمعی باشه، میشه تنها مرجع موجود رو خر کرد، و خیلی کارها کرد! مثلا میشه جامعه رو هل داد به سمت ناسیونالیسم سانتیمانتال، و بعد آدمهایی رو انداخت تو سبد مقصرها که باشون مشکل داری.
چینیها نمیدونند، یا دوست ندارند بدونند، که دو قطبی بودن جامعه، مثل آمریکا، یه خطر نیست. یه جور بیمهست، که تنها مرجع موجود نظر جامعه نباشه.
2
روسها همزمان با یهودستیزی، همیشه به نخبگان علمی خودشون میبالیدند، در حالی که خیلی ازون نخبهها یهودی بودند! این باید خیلی تحقیرآمیز باشه که یه اقلیت رو تحقیر و محدود کنی، و همزمان افتخاراتت لنگ اونها باشه! اما در روسیه هیچوقت خودآگاهی وجود نداره. این وضعیتی که در خیابانهاشون برقراره، و گاهی از دوربینهای مداربسته دیده میشه، که چه پیاده و چه سواره هیچ توجهی به محیط ندارند، حالت نمادینی از وضعیت آگاهی کل جامعهست. کلا این ایده که «چند لحظه صبر کنیم و چک کنیم داریم چه غلطی میکنیم» تعریفنشدهست. به جای اینکه تأمل کنند در اینکه «چه شد که کسانی که همهجور انگ بشون میزدیم و همهچیز رو مینداختیم گردنشون و مجبورشون میکردیم دائم در ترس زندگی کنند، از همهمون موفقتر از آب در اومدن؟»، همون پرخاشگری سابق رو بازتولید هم کردند، و یه چیزی هم بش اضافه کردند: «اینکه با اینهمه محدودیت انقدر موفق شدن پس حتما یه ریگی تو کفششون هست!». شواهد بیشتر برای آدم نادان اثر معکوس داره، و عمق جهلش رو بیشتر هم میکنه.
روسها این رو متوجه نبودند که تکیه دادن به قدرت، آدم رو لَش بار میاره. و این تو جامعه روسیه که فقط و فقط به اونی که زورش بیشتره احترام میذاره، زیاد اتفاق افتاد و زیاد کش پیدا کرد. فکر کن همه اقلیتهای داخل کشورت و همه همسایگان کشورت، از اسلحهت بترسند، و زبانت به همه تحمیل شده باشه، و دینت دین رسمی و رایج باشه، و درآمدت ثابت و توسط دولت مستقر تضمین شده باشه. وقتی بشینی کنار دوستانت که با هم سیگار بکشید درباره چه چیزی صحبت میکنید؟ قطعا درباره
How's it going?
خواهد بود. یعنی توصیفاتی درباره حالات هرآنچه که هست، به همان شکلی که هست. چرا شاعر باید بشینه فصل بهار رو توصیف کنه؟ (که تو ادبیات ما به فراوان هست، طوری که حتی شورش رو درآوردن). چون خیالش راحته. لازم نیست خیلی در رفاه و آسایش باشه تا خیالش راحت باشه.
اما یهودی، خیلی وقتها این نعمت لاکشری رو نداشت که خیالش راحت باشه. یا حیاتش در معرض خطر بود، یا در یک موقعیت فاکدآپ. کسانی که هر روز ممکن بود از خواب بیدار بشن و بشنوند که پادشاه وقت دستور داده که کل زندگیشون رو جمع کنند و برن هزاران کیلومتر اونطرفتر ساکن بشن، وقتی دور هم جمع میشن مثل کسانی حرف نمیزنند که خیالشون راحته. صحبت اونها درباره
What should we do now?
میشد. یعنی درباره افعال، نه درباره حالات. وقتی دائما در معرض این سوال باشی که «چه حرکتی باید کرد؟»، مغزت عادت میکنه به اینکه راه حل بسازه. و اگه هیچ راه حل بیرونخانگی وجود نداشت، راه حل درونخانگی بسازه. اینکه «داماد پسرعموی مادرم از یه کشور دیگه اومدن و شش تا بچه دارن و دو تاشون تو سن مدرسه هستن، باید تو خونه بشون درس بدیم» یه راه حل درونخانگیه. اینکه «با یکی از زمیندارهای بزرگ رفیق شدم، قراره اجازه بده یه کنیسه تو یکی از ملکهاش بسازیم» راه حل بیرون خونه.
بنابراین اینکه هیچ ریگی وجود نداره خیلی سادهست. این توهم خیال راحت با اتکاء به قدرت مستقره که پیچیدهست. اون یهودی نیست که باید توضیح بده چرا موفقه. اون اکثریت ناموفقه که باید توضیح بده چرا با آویزان شدن از یک توهم لگد زد به بخت خودش.
روسها این رو متوجه نبودند که تکیه دادن به قدرت، آدم رو لَش بار میاره. و این تو جامعه روسیه که فقط و فقط به اونی که زورش بیشتره احترام میذاره، زیاد اتفاق افتاد و زیاد کش پیدا کرد. فکر کن همه اقلیتهای داخل کشورت و همه همسایگان کشورت، از اسلحهت بترسند، و زبانت به همه تحمیل شده باشه، و دینت دین رسمی و رایج باشه، و درآمدت ثابت و توسط دولت مستقر تضمین شده باشه. وقتی بشینی کنار دوستانت که با هم سیگار بکشید درباره چه چیزی صحبت میکنید؟ قطعا درباره
How's it going?
خواهد بود. یعنی توصیفاتی درباره حالات هرآنچه که هست، به همان شکلی که هست. چرا شاعر باید بشینه فصل بهار رو توصیف کنه؟ (که تو ادبیات ما به فراوان هست، طوری که حتی شورش رو درآوردن). چون خیالش راحته. لازم نیست خیلی در رفاه و آسایش باشه تا خیالش راحت باشه.
اما یهودی، خیلی وقتها این نعمت لاکشری رو نداشت که خیالش راحت باشه. یا حیاتش در معرض خطر بود، یا در یک موقعیت فاکدآپ. کسانی که هر روز ممکن بود از خواب بیدار بشن و بشنوند که پادشاه وقت دستور داده که کل زندگیشون رو جمع کنند و برن هزاران کیلومتر اونطرفتر ساکن بشن، وقتی دور هم جمع میشن مثل کسانی حرف نمیزنند که خیالشون راحته. صحبت اونها درباره
What should we do now?
میشد. یعنی درباره افعال، نه درباره حالات. وقتی دائما در معرض این سوال باشی که «چه حرکتی باید کرد؟»، مغزت عادت میکنه به اینکه راه حل بسازه. و اگه هیچ راه حل بیرونخانگی وجود نداشت، راه حل درونخانگی بسازه. اینکه «داماد پسرعموی مادرم از یه کشور دیگه اومدن و شش تا بچه دارن و دو تاشون تو سن مدرسه هستن، باید تو خونه بشون درس بدیم» یه راه حل درونخانگیه. اینکه «با یکی از زمیندارهای بزرگ رفیق شدم، قراره اجازه بده یه کنیسه تو یکی از ملکهاش بسازیم» راه حل بیرون خونه.
بنابراین اینکه هیچ ریگی وجود نداره خیلی سادهست. این توهم خیال راحت با اتکاء به قدرت مستقره که پیچیدهست. اون یهودی نیست که باید توضیح بده چرا موفقه. اون اکثریت ناموفقه که باید توضیح بده چرا با آویزان شدن از یک توهم لگد زد به بخت خودش.
Anarchonomy
نزدیک به ده میلیون دلار از روسها میگیرند تا توی پادکستها و ویدئوهاشون علیه اوکراین حرف بزنند، یا برای پوتین بمالند. و وقتی لو میره، گریه میکنند که «ما قربانی اعمال خلافکارانه روسیه شدیم، نمیدونیم اینا کی بودن». مثل رفسنجانی که پشت تریبون نماز جمعه میگفت…
That's another one, now TimPooling history. But does it for free. Or for some Dubai shitcoin we haven't discovered yet.
Anarchonomy
That's another one, now TimPooling history. But does it for free. Or for some Dubai shitcoin we haven't discovered yet.
A few of them are at their full blown clown stage of redpilled derangement.
دولتی که بعد از خلیفه مدیون قشر خاکستری از طبقه متوسط رو به بالاست، البته اونقدری که ازش باقی مونده، باید هم سوژههای خبری رو به سمت اونها هدفگیری کنه. یه روز استارلینک، یه روز زنگزور، یه روز انتقال پایتخت. که این آخری حتی تکراریه و دوباره از آرشیو دراومده. و گرنه برای اکثریت مردم درگیر آب و نان، هیچکدوم اینها ارزش خبری نداره. ولی همون باقیمانده طبقه متوسط هم عقلش نمیرسه که کمی به اطراف نگاه کنه و بضاعت کشور رو در انجام پروژههای بزرگ رو ببینه، تا به ایده انتقال پایتخت بخنده. کشوری که چندبار زایمان کرده تا لولهکشی آب شهرکهای اقماری رو تکمیل کنه، و از ترس اینکه نتونه تمومش کنه از توسعه بیشتر شهرک اکراه داره، رو چه به جابجایی پایتخت؟
ولی یه جابجایی هست که واجبه هرچه زودتر انجام بشه. و اون جابجا شدن اسم ایران در لیست کشورهاییه که درگیر جنگ نیستن. ایران باید در لیست کشورهای جنگزده قرار بگیره. مردم باید بفهمند ساکن هر شهری باشند، زیر بمباران فلاکتند. تا جایی جلو خواهیم رفت که دیگه یک نفر هم باقی نمونه که انکارش کنه.
ولی یه جابجایی هست که واجبه هرچه زودتر انجام بشه. و اون جابجا شدن اسم ایران در لیست کشورهاییه که درگیر جنگ نیستن. ایران باید در لیست کشورهای جنگزده قرار بگیره. مردم باید بفهمند ساکن هر شهری باشند، زیر بمباران فلاکتند. تا جایی جلو خواهیم رفت که دیگه یک نفر هم باقی نمونه که انکارش کنه.
104
سه تذکر مهمتر:
۱- هرچیزی را قاطی دوگانه کنترل-آزادی نکنید. نتیجه همهچیز را وارد این دوگانه کردن میشود پاول دوروف، که تا خفتش نکنند حاضر نمیشود پلتفرمش را از خلافکاران پاکسازی کند.
۲- از بیعرضگی نظام ایران نمیشه نتیجه گرفت یک کار خاص نشدنی است. چون نظام ایران حتی یک دولت هم نیست که بعد بگیم فلان کار از عهده دولت برنمیاد! در مورد نظارت بر خرید و فروش، از عهده دولت سنگاپور، حتما برمیآید.
۳- شفافیت گاهی لازمه قانونمندیه. من «باید» بدونم اونی که تبلیغ ملک رو گذاشته صاحبشه، یک دلاله، و یا هیچکدام. با استفاده از بلاکچین به راحتی میشد به این شفافیت رسید بدون اینکه حریم خصوصی کسی نقض بشه. دروازه بودن دولته که غیرضروریه. اینکه دولت بگه «مردم فقط در صورتی میتوانند بدانند که من بدانم» خیلی فرق داره با اینکه بگه «من هم میدانم، چون همه میدانند». باید دنبال دومی بود، نه حالت سوم آشوبگرای «بهتر است هیچکس نداند!».
۱- هرچیزی را قاطی دوگانه کنترل-آزادی نکنید. نتیجه همهچیز را وارد این دوگانه کردن میشود پاول دوروف، که تا خفتش نکنند حاضر نمیشود پلتفرمش را از خلافکاران پاکسازی کند.
۲- از بیعرضگی نظام ایران نمیشه نتیجه گرفت یک کار خاص نشدنی است. چون نظام ایران حتی یک دولت هم نیست که بعد بگیم فلان کار از عهده دولت برنمیاد! در مورد نظارت بر خرید و فروش، از عهده دولت سنگاپور، حتما برمیآید.
۳- شفافیت گاهی لازمه قانونمندیه. من «باید» بدونم اونی که تبلیغ ملک رو گذاشته صاحبشه، یک دلاله، و یا هیچکدام. با استفاده از بلاکچین به راحتی میشد به این شفافیت رسید بدون اینکه حریم خصوصی کسی نقض بشه. دروازه بودن دولته که غیرضروریه. اینکه دولت بگه «مردم فقط در صورتی میتوانند بدانند که من بدانم» خیلی فرق داره با اینکه بگه «من هم میدانم، چون همه میدانند». باید دنبال دومی بود، نه حالت سوم آشوبگرای «بهتر است هیچکس نداند!».
3