یه آدم چینی چه جور آدمیه؟ همون آدمیه که پشت تلفن با صبر و حوصله فولادین سفارش میگیره ازت و با اینکه زبانش رو خوب بلد نیستی به روی خودش نمیاره، تا جایی که به خودت میگی حق دارند انقدر در تجارت موفق باشند، یا همون آدمیه که تا مأمور دولت نیاد بالا سرش دست از ریختن ماده سرطانزا در محصولی که میخواد بده به مردم، برنمیداره؟ همون آدمیه که وقتی میاد تو دانشگاه خارجی درس بخونه به خودت میگی چطور ممکنه این آدمهای بینوا طرفدار آدمکشی مثل مائو بوده باشند، یا همون آدمیه که همین الان میگه کاش مائو زنده بود؟
اگه به عنوان سرباز در جبهه موفق به گرفتن چند اسیر شدید، و مافوق دستور داد اعدامشون کنید، و میدونید که اگه تمرد کنید قبل از اعدام کردن اونها، خودتون رو اعدام میکنه، انجامش میدادید یا نمیدادید؟ بیشتر آدمها انجامش میدن. میدونند که ممکنه تا آخر عمر صحنهش از ذهنشون پاک نشه، اما انجامش میدن. اما وقتی مردم در اون موقعیت نیستند، یعنی هر موقعیت دیگهای غیر ازون موقعیت هستند، چطور درباره خودشون حرف میزنند؟ شبیه کسانی که خیلی مطمئنند ازینکه همواره راه درست رو انتخاب میکنند! و این باعث میشه فکر کنی دارند دروغ میگن. البته درباره خیلی چیزها به خودشون و دیگران دروغ میگن، ولی اطمینان از دروغ حاصل نمیشه. مطمئنند همواره راه درست رو انتخاب میکنند، چون هنوز با خودشون آشنا نشدهاند. در دو حالت اطمینان درباره هرچیزی ظاهر میشه. در حالت اول فرد خیلی آشناست با اون چیز. و در حالت دوم، خیلی ناآشناست. مثل دو نفر که از بالای دیوار میپرند، و یکیشون قهرمان پارکوره، و اون یکی دفعه اولشه. اون چون میدونه پریدن یعنی چی میپره، و اون یکی چون اصلا نمیدونه پریدن یعنی چی، میپره.
مادربزرگ ترکیهای اونه که روی ترشیهای آلبالوش نمیشه قیمت گذاشت، یا اونه که میگه باید کردها رو فقیر نگه داشت چون خطرناکند؟ جوابش اینه که هر دو. ولی مادربزرگی که تا الان فقط ترشی آلبالو درست میکرده، هنوز با خودش که میتونه فقر رو برای دیگران تجویز کنه، آشنا نشده. و ازونجایی که شناخت تو ازش، چسبیده به شناخت خودش از خودش، تو هم فقط تا ترشی رو میشناسی. و وقتی، یک روز، مثل روزی که نازیها ریختن تو ساختمونها و یهودیها رو بیرون کشیدن و سوار کامیون کردن، کار به بعد از ترشی میرسه، و شوکه میشی، از خودت میپرسی چطور ممکنه اون «آدمهای نازنین» یهو اینجوری کنند؟
برای اینکه این اتفاق برات نیفته، باید شناختت از مردم رو، از شناخت خودشون از خودشون، جدا کنی. وقتی کامل جدا شد، به وضوح میبینی که «آدمهای نازنین» یه قصهست. ترشیهای آلبالو رو دارند شیاطین درست میکنند.
And there you'll see me, welcoming you to hell.
اگه به عنوان سرباز در جبهه موفق به گرفتن چند اسیر شدید، و مافوق دستور داد اعدامشون کنید، و میدونید که اگه تمرد کنید قبل از اعدام کردن اونها، خودتون رو اعدام میکنه، انجامش میدادید یا نمیدادید؟ بیشتر آدمها انجامش میدن. میدونند که ممکنه تا آخر عمر صحنهش از ذهنشون پاک نشه، اما انجامش میدن. اما وقتی مردم در اون موقعیت نیستند، یعنی هر موقعیت دیگهای غیر ازون موقعیت هستند، چطور درباره خودشون حرف میزنند؟ شبیه کسانی که خیلی مطمئنند ازینکه همواره راه درست رو انتخاب میکنند! و این باعث میشه فکر کنی دارند دروغ میگن. البته درباره خیلی چیزها به خودشون و دیگران دروغ میگن، ولی اطمینان از دروغ حاصل نمیشه. مطمئنند همواره راه درست رو انتخاب میکنند، چون هنوز با خودشون آشنا نشدهاند. در دو حالت اطمینان درباره هرچیزی ظاهر میشه. در حالت اول فرد خیلی آشناست با اون چیز. و در حالت دوم، خیلی ناآشناست. مثل دو نفر که از بالای دیوار میپرند، و یکیشون قهرمان پارکوره، و اون یکی دفعه اولشه. اون چون میدونه پریدن یعنی چی میپره، و اون یکی چون اصلا نمیدونه پریدن یعنی چی، میپره.
مادربزرگ ترکیهای اونه که روی ترشیهای آلبالوش نمیشه قیمت گذاشت، یا اونه که میگه باید کردها رو فقیر نگه داشت چون خطرناکند؟ جوابش اینه که هر دو. ولی مادربزرگی که تا الان فقط ترشی آلبالو درست میکرده، هنوز با خودش که میتونه فقر رو برای دیگران تجویز کنه، آشنا نشده. و ازونجایی که شناخت تو ازش، چسبیده به شناخت خودش از خودش، تو هم فقط تا ترشی رو میشناسی. و وقتی، یک روز، مثل روزی که نازیها ریختن تو ساختمونها و یهودیها رو بیرون کشیدن و سوار کامیون کردن، کار به بعد از ترشی میرسه، و شوکه میشی، از خودت میپرسی چطور ممکنه اون «آدمهای نازنین» یهو اینجوری کنند؟
برای اینکه این اتفاق برات نیفته، باید شناختت از مردم رو، از شناخت خودشون از خودشون، جدا کنی. وقتی کامل جدا شد، به وضوح میبینی که «آدمهای نازنین» یه قصهست. ترشیهای آلبالو رو دارند شیاطین درست میکنند.
And there you'll see me, welcoming you to hell.
اینکه این دو تیتر در یک نشریه قرار بگیرند، شاید تصادفی به نظر بیاد، ولی چندان تصادفی نیست. از دو جهت. یک اینکه: همونایی که دغدغهشون تیتر سمت چپه، به دغدغه سمت راست هم میپردازند، چون جفتش به اجزای روزمرگی تبدیل شده، که وقتی دوشتو گرفتی و قهوهت رو خوردی و روی مبل لم دادی، فکر کردن رو بش استارت میزنی. این با چیزی که مجبور باشی بش فکر کنی، خیلی فرق داره. این فکریه که پول میدی و سابسکریپشنش رو میخری. دو اینکه: یه ارتباطی هست بین رژ لب زدن، و اصرار به دعوت کردن از فلسطینیتبارهای آمریکایی برای حرف زدن درباره فلسطین. چون آرایش یه تراژدیه، که خود اون فلسطینیتبار هیچوقت تجربهش نکرده. آمریکایی با تبدیل کردن موضوع فلسطینیهای خاورمیانه، به موضوع «فلسطینیهای شیکاگو»، که مربوط به سیاستهای هویتیه، داره به لبهای چیزی که در خاورمیانه هست رژ میزنه.
چرا تو مدرسهها یاد نمیدن که وقتی دوتا واقعیت همزمان وجود داره، نباید هر طرف واقعیت مطلوب خودش رو خروس خودش در نظر بگیره و بندازه به جون خروس طرف مقابل؟
هدف بحث اینه که تکلیف تعیین کنه. با جنگ خروسها چه تکلیفی تعیین میشه؟
ترکیب این دو واقعیت که «قدرت و منابع روسها بهرحال برتری دارد» و «فساد و عقبماندگی ساختاری روسها قابل اصلاح نیست» این تکلیف رو تعیین میکنه که «اوکراین شکست خواهد خورد، ولی باید کاری کرد طوری شکست بخورد که روسیه بیشترین آسیب ممکن را ببیند تا نتواند از قدرت و منابعش برای سلطه بر دیگر کشورها استفاده کند». خیلی سادهست.
هدف بحث اینه که تکلیف تعیین کنه. با جنگ خروسها چه تکلیفی تعیین میشه؟
ترکیب این دو واقعیت که «قدرت و منابع روسها بهرحال برتری دارد» و «فساد و عقبماندگی ساختاری روسها قابل اصلاح نیست» این تکلیف رو تعیین میکنه که «اوکراین شکست خواهد خورد، ولی باید کاری کرد طوری شکست بخورد که روسیه بیشترین آسیب ممکن را ببیند تا نتواند از قدرت و منابعش برای سلطه بر دیگر کشورها استفاده کند». خیلی سادهست.
نسلهای آینده دشمنتان خواهد گفت دختر بیست ساله رو گوشت قربانی کردید که به یک پاسگاه ضربه بزنید که خودتون هم نمیتونید توضیح بدید نفعش برای بلوچستان چی بود. دشمنتان هم اگه خمار باشه، ما نیستیم. چون این فیلم سینمایی برامون تکراریه. نیروهای فلسطینی هم اولش میگفتند ما میخواهیم به اشغالگری پایان دهیم، ما میخواهیم پای بیگانه را قطع کنیم. بعد معلوم شد اشغال و بیگانه پوشش هستند، برای زنده نگه داشتن یک فرقه مرگپرست! که به مرور اون پوشش رو هم بازنشسته کردند و امروز میگن یا بنیقریظه را روی یهودیان اجرا میکنیم یا آنها کربلا را روی ما اجرا میکنند!
ما لازم نداریم کشف کنیم که حساب بانکی شما به کجاها وصل است، و وقتی آب نیست کلاشینکف از کجا میاد. مهم اینه که میدونیم آبشخور فکریتون کجاست، و میدونیم در مسیرتون چه تاپالههایی از پشتتون روی زمین میفته و چه بویی بلند میکنه.
ما لازم نداریم کشف کنیم که حساب بانکی شما به کجاها وصل است، و وقتی آب نیست کلاشینکف از کجا میاد. مهم اینه که میدونیم آبشخور فکریتون کجاست، و میدونیم در مسیرتون چه تاپالههایی از پشتتون روی زمین میفته و چه بویی بلند میکنه.
چیزی که قبلا درباره شکست اسلام محمد نوشته بودم، که ایده قانونمندی منهای امپراتوری، به عباسیان که یک سیستم متمرکز ایرانی-رومی بود، باخت، فقط خلاصه به این جنبه سیاسی نمیشه. اسلام محمد در فرهنگ هم شکست خورد، که یک شعبه ازش والدینسالاری قبیلهای بود. این چیزی که پدر و مادر رو در حد یک پله مانده به خدا قرار داده، و به مذهب نسبتش میدن، دقیقا چیزی بود که قرار بود توسط اسلام منسوخ بشه، ولی زورش نرسید. محمد پیامبری بود که پدر رو در برابر پسر و پسر رو در برابر پدر قرار داد و حتی اونها رو به قتل همدیگه واداشت. کاری که از یک آدم خوب «عرفی» بعیده، چه برسه از یک پیامبر. چون در قبیله، والدین، حکم رب رو داشتند، اما محمد این عنوان رو ازشون گرفت و به خدا برگردوند. و همین یکی از دلایل عصبانیت مخالفینش بود (فکر میکنند اینکه در قرآن توصیه به احسان به والدین میکنه یعنی داشته خیلی براشون مقام قائل میشده. اما به این توجه نمیکنند که چی رو ازشون گرفته و داره چی بشون میده).
زندگی میانگین دوران ما، و آدمهای نسل قبل ما، و نسلهای قبل ازونها، نشون میده فرهنگ خدا بودن والدین همچنان زندهست، و اگه اخیرا تضعیف شده به خاطر تغییر توازن قدرت اقتصادیه (کسی که پول کمتری درمیاره، رأی ضعیفتری داره، و کسی که ضعیفه نمیتونه خدا باشه)، و جایی که توازن هنوز حالت قدیمی خودش رو داره، هنوز هیچچیز تغییر نکرده، و والدین خیلی جدی در همهچیز دخالت میکنند و خودشون رو درباره طیف وسیعی از چیزها محق میدونند. متأسفانه این خود ربپنداری فقط در مواردی که تیتر خبری میسازه مورد توجه قرار میگیره، مثل قتل فرزند بابت اصرار به ازدواج با کسی که مورد تأیید پدر یا مادر نبوده، که اون هم اغلب به اختلالات روانی اونها مرتبطه. در حالی که قسمت بزرگتر این فرهنگ سیاه، هیچوقت تیتر نمیشه، چون ساکت و آرام و خزنده و درازمدته. هنوز مسیر خیلی از بچهها داره توسط این فرهنگ تعیین و طراحی میشه. خیلی از کسانی که میتونستند به موقع از ایران برن، و نرفتن، به خاطر پدر و مادر خودربپندار بوده. و همچنین بازگشت کسانی که تونستند برن و مدتی هم اونجا موندن. و همچنین تلف شدن عمر خیلیها در دانشگاهها، و در پادگانها. و همچنین رابطههای اشتباه و ازدواجهای اشتباهتر، و طلاقها.
والدینی که میخوان جای خدا باشند، مثل خدا تقصیر بر عهده نمیگیرند. جایی در کتب مقدس نمیبینید که گفته باشه مشکل از من خداست (و نمیتونست هم بگه، چون در اون صورت خدا بودنش زیر سوال میرفت). بلکه میگه هرچه خوبی به شما میرسه از منه، و هرچه بدی برسه از خودتونه! این دقیقا همون چیزیه که از زبان یا عمل والدین در فرهنگ والدینسالار شنیده و دیده میشه. پدر و مادر تربیتشده در این فرهنگ، مسئولیت هیچکدوم از خرابکاریهاش رو نه در طول عمر خودش و نه در طول عمر نسل قبلش به عهده نمیگیره. دقت کنید که چطور وقتی دعواهای خانوادگی بر اثر ارث پیش میاد، نمیگن مشکل از پدر یا مادر فوت شده بود، که عاقلانه و آیندهنگرانه اموالش رو تقسیم نکرد. بلکه همواره مشکل از فرزندانه که نسبت به مال دنیا، حالت زهد ندارند و دعوا میکنند!
این بساط رو باید جمع کرد. حتی اگه باز هم ناموفق باشه. اگه محمد شانسش رو امتحان کرد، ما هم باید امتحان کنیم. و همه باید توش شرکت کنند. حتی کسانی که به خدا اعتقاد ندارند باید برای تثبیت اینکه «فقط خود خدا، خداست» بجنگند.
زندگی میانگین دوران ما، و آدمهای نسل قبل ما، و نسلهای قبل ازونها، نشون میده فرهنگ خدا بودن والدین همچنان زندهست، و اگه اخیرا تضعیف شده به خاطر تغییر توازن قدرت اقتصادیه (کسی که پول کمتری درمیاره، رأی ضعیفتری داره، و کسی که ضعیفه نمیتونه خدا باشه)، و جایی که توازن هنوز حالت قدیمی خودش رو داره، هنوز هیچچیز تغییر نکرده، و والدین خیلی جدی در همهچیز دخالت میکنند و خودشون رو درباره طیف وسیعی از چیزها محق میدونند. متأسفانه این خود ربپنداری فقط در مواردی که تیتر خبری میسازه مورد توجه قرار میگیره، مثل قتل فرزند بابت اصرار به ازدواج با کسی که مورد تأیید پدر یا مادر نبوده، که اون هم اغلب به اختلالات روانی اونها مرتبطه. در حالی که قسمت بزرگتر این فرهنگ سیاه، هیچوقت تیتر نمیشه، چون ساکت و آرام و خزنده و درازمدته. هنوز مسیر خیلی از بچهها داره توسط این فرهنگ تعیین و طراحی میشه. خیلی از کسانی که میتونستند به موقع از ایران برن، و نرفتن، به خاطر پدر و مادر خودربپندار بوده. و همچنین بازگشت کسانی که تونستند برن و مدتی هم اونجا موندن. و همچنین تلف شدن عمر خیلیها در دانشگاهها، و در پادگانها. و همچنین رابطههای اشتباه و ازدواجهای اشتباهتر، و طلاقها.
والدینی که میخوان جای خدا باشند، مثل خدا تقصیر بر عهده نمیگیرند. جایی در کتب مقدس نمیبینید که گفته باشه مشکل از من خداست (و نمیتونست هم بگه، چون در اون صورت خدا بودنش زیر سوال میرفت). بلکه میگه هرچه خوبی به شما میرسه از منه، و هرچه بدی برسه از خودتونه! این دقیقا همون چیزیه که از زبان یا عمل والدین در فرهنگ والدینسالار شنیده و دیده میشه. پدر و مادر تربیتشده در این فرهنگ، مسئولیت هیچکدوم از خرابکاریهاش رو نه در طول عمر خودش و نه در طول عمر نسل قبلش به عهده نمیگیره. دقت کنید که چطور وقتی دعواهای خانوادگی بر اثر ارث پیش میاد، نمیگن مشکل از پدر یا مادر فوت شده بود، که عاقلانه و آیندهنگرانه اموالش رو تقسیم نکرد. بلکه همواره مشکل از فرزندانه که نسبت به مال دنیا، حالت زهد ندارند و دعوا میکنند!
این بساط رو باید جمع کرد. حتی اگه باز هم ناموفق باشه. اگه محمد شانسش رو امتحان کرد، ما هم باید امتحان کنیم. و همه باید توش شرکت کنند. حتی کسانی که به خدا اعتقاد ندارند باید برای تثبیت اینکه «فقط خود خدا، خداست» بجنگند.
اینکه هرکس سربازی رو چطور بگذرونه طبیعتا به اینکه قبلا در چه محیطی بوده بستگی داره. اونی که تو خونه کتک میخورده با اونی که مثل پرنس باش برخورد میشده، دو جور مختلف باش مواجه میشن. اما این قسمتش زیادی گنده شده. سنگینی مواجه شدن با کثافات، بیشتر به بعدش بستگی داره تا به قبلش. اونی که تا کارت پایان خدمتش رو گرفت دوستانش میریزن دورش و بش تبریک میگن و دعوتش میکنند به پارتی و همونجا یه دختر رو بش معرفی میکنند، چیزی که پشت سر گذاشته رو خیلی جهنمیتر در ذهن ثبت میکنه، تا اونی که تا کارتش رو گرفت و برگشت، بش خبر میدن برادرت وقتی تو نبودی تو یه شرکت هرمی سرمایهگذاری کرد و باخت و باید بدهیش رو بدیم وگرنه طفلک باید بره بخوابه زندان؛ چون وقتی پنج صبح پاشد و تا شش شب کار کرد تا فقط گندکاری یکی دیگه رو جبران کنه، یا یادش میره چه جهنمی رو پشت سر گذاشت، یا تو ذهنش اینطور ثبت میشه که خیلی هم جهنم نبود، چون حداقل اونجا میخوردیم و میخوابیدیم!
ازین میتونی به عنوان یه چیت کد استفاده کنی. اگه یه کاری هست که باید انجام بدی ولی اصلا خوشت نمیاد انجام بدی، یه کار دیگه که فشار بیشتری ایجاد میکنه به برنامهت اضافه کن. چیزی که فشار ذهنی بیشتری وارد میکنه، فشار ذهنی کار قبلی رو ضعیفتر جلوه میده. این کاملا غیرمنطقی به نظر میرسه، چون میتونه در فاصله خطرناکی با مازوخیسم قرار بگیره. ولی قرار نیست چیت کدها همیشه استفاده بشن. بعضی وقتها هم کار کنند کافیه.
ازین میتونی به عنوان یه چیت کد استفاده کنی. اگه یه کاری هست که باید انجام بدی ولی اصلا خوشت نمیاد انجام بدی، یه کار دیگه که فشار بیشتری ایجاد میکنه به برنامهت اضافه کن. چیزی که فشار ذهنی بیشتری وارد میکنه، فشار ذهنی کار قبلی رو ضعیفتر جلوه میده. این کاملا غیرمنطقی به نظر میرسه، چون میتونه در فاصله خطرناکی با مازوخیسم قرار بگیره. ولی قرار نیست چیت کدها همیشه استفاده بشن. بعضی وقتها هم کار کنند کافیه.
نمیدونم به خاطر محدودیت تعداد کلمات مجلهست، یا به خاطر اینه که از نویسنده داستانهای علمی تخیلی نباید انتظار زیادی برای نوشتن متن استدلالی داشت، ولی دلیل هرچیه این مقاله کاملا آشفتهست. از چند جهت حمله کرده به مدلهای زبانی تا بگه هوش مصنوعی نمیتونه هنرمند باشه (یه بار میگه هوش مصنوعی نداریم هنوز، یه بار میگه داریم ولی ذاتا قابلیت خلق هنر ندارد!).
اما هسته ادلهش اینه که «هنر از بیشمار انتخاب آگاهانه شکل میگیره». یا به عبارت دیگه «هنرمند یک غرضورزه» (این دومی رو خودم اضافه کردم، چون برادر «نویسنده»مون از خلق همین عبارت هم عاجزه).
بله، فعلا هوش مصنوعی انتخابهای منطقی (یا به قولی «نزذیک به میانگین») انجام میده، و غرضی در کار نیست. اما پروسه رشد همینه، حتی برای انسان. تو گالریها نقاشیهای کودکان رو به نمایش نمیذارن (مگر اینکه بخوان بگن بچهمون ریتارد نیست). چون بچه هم موقع نقاشی سعی میکنه به میانگین بچسبه: یه دایره زرد برای خورشید، یه مثلث برای خونه. و حتی در همینش هم درک درستی از جئومتری نداره، و باباش رو همقد درخت میکشه (همونطور که چتجیپیتی فکر میکنه دو تا آر تو کلمه استراوبری هست، نه سه تا).
اما هسته ادلهش اینه که «هنر از بیشمار انتخاب آگاهانه شکل میگیره». یا به عبارت دیگه «هنرمند یک غرضورزه» (این دومی رو خودم اضافه کردم، چون برادر «نویسنده»مون از خلق همین عبارت هم عاجزه).
بله، فعلا هوش مصنوعی انتخابهای منطقی (یا به قولی «نزذیک به میانگین») انجام میده، و غرضی در کار نیست. اما پروسه رشد همینه، حتی برای انسان. تو گالریها نقاشیهای کودکان رو به نمایش نمیذارن (مگر اینکه بخوان بگن بچهمون ریتارد نیست). چون بچه هم موقع نقاشی سعی میکنه به میانگین بچسبه: یه دایره زرد برای خورشید، یه مثلث برای خونه. و حتی در همینش هم درک درستی از جئومتری نداره، و باباش رو همقد درخت میکشه (همونطور که چتجیپیتی فکر میکنه دو تا آر تو کلمه استراوبری هست، نه سه تا).
Anarchonomy
نمیدونم به خاطر محدودیت تعداد کلمات مجلهست، یا به خاطر اینه که از نویسنده داستانهای علمی تخیلی نباید انتظار زیادی برای نوشتن متن استدلالی داشت، ولی دلیل هرچیه این مقاله کاملا آشفتهست. از چند جهت حمله کرده به مدلهای زبانی تا بگه هوش مصنوعی نمیتونه هنرمند…
بعد از صدها ساعت فیلم و پادکست و صدها مقاله درباره اینکه مدلهای زبانی چطور کار میکنند، هنوز نویسندگان، که مدعیاند همه اون محتویات توضیحی رو مطالعه کردهاند، ادعا میکنند کار هوش مصنوعی چیزی جز کپی کردن کار کپیرایتدار دیگران نیست! لابد باید اینم هم یک مانور «هنرمندانه» در نظر بگیریم، چون «غرض» زیادی توش دخیله. مثل ایجاد جوی که روی قضات دادگاهها اثر روانی بذاره. بالاخره قاضی هم آدمه و وقتی ببینه اینهمه آدم حسابی دارند از واژه سرقت استفاده میکنند، ممکنه نتیجه بگیره لابد یه خبری هست. اما واقعیت، اونجوری که من صورتبندی میکنم اینه: «جملات انسان نویسنده هم انقدر نزدیک میانگینه، که اگه فقط برای یادگیری استفاده بشه هم، به نظر میاد کپی شده». اگه هوش مصنوعی جمله «آلوهای ترش بازار تجریش من را یاد خانه مادربزرگم انداخت که لواشک درست میکرد» رو بسازه، برای این نیست که یکی قبلا این رو جایی نوشته. برای اینه که بعد از دیدن میلیونها جمله، یاد گرفته که ترش بعد از آلو میاد، نه بعد از آجر! و لواشک به آلو نزدیکه، نه به چوب. و هر دو اینها به خانه مادربزرگ نزدیکترند تا به کاخ سفید! (و رابطه همه اینها رو به شکل برداری روی یک صفحه دو بعدی، و سپس سه بعدی، و در آینده چندبعدی، میبینه).
اما گاهی یک نویسنده، یا هنرمند، برای اینکه کارش رو متمایز کنه مجبور میشه از سطح میانگین فاصله بگیره. مثل کمدینی که میگه «دکترم بم گفت قفسه سینه یک گربه را داری، و قلب یک لزبین را». که یک جمله بیمعنیه، اما با غرض ساخته میشه تا بیمعنی بودنش مخاطبانش رو بخندونه. اما همین جمله بیمعنی رو تجزیه کنید، تا تکنیکش رو بشه. ابتدا یک قالب میانگین رو انتخاب میکنیم، مثل: «دکترم بم گفت قفسه سینه یک شناگر را داری، و قلب یک دونده را». چیزی که هوش مصنوعی به راحتی میتونه بسازدش. سپس مثالها رو با مثالهایی رندوم جابجا میکنیم. گربه به جای شناگر، و سگ به جای دونده. در مرحله بعد، یکی از مثالهای رندوم رو با یک مثال رندوم دیگه که میتونند سابجکتیو باشند تعویض میکنیم، یعنی لزبین به جای سگ (تعریف سگ مشخصه، و در بردار روابط، به گرگ/حیوان/جاندار نزدیکه. اما تعریف لزبین اینطور نیست، و میتونه نزدیک هورمون/مونث/انسان قرار بگیره، و میتونه نزدیک گرایش/متفاوت/اقلیت قرار بگیره، یعنی مفاهیمی که به شکل قراردادی بشون نسبت میدیم). این تعویض یکی از آبجکتها، با چیزی که میتونه سابجکتیو باشه، دو هدف داره. یا از طریقش کنایه بسازیم، یا وانمود کنیم که کنایه ساختیم (وانمود کردن به کنایه ساختن یک تکنیکه برای ایجاد جایزه مجازی برای مخاطب. وقتی شنونده بتونه کنایه رو کشف کنه، مثل اینه که خیلی سریع یه پازل رو حل کرده. و حل کردنش همون چیزیه که عوام میگن «نکتهش رو گرفتم». این اصطلاحا گرفتن جوک، یک میکرو شعف در مغزش ایجاد میکنه، و این باعث میشه بیشتر به جوک بخنده). این کاریه که مایی که طنز نوشتیم، بارها انجام دادیم. ما عملا داریم از الگوریتمهای ساده استفاده میکنیم. و هیچ دلیلی وجود نداره که نسخههای بعدی هوش مصنوعی، به این الگوریتمهای ساده مسلط نشن. عامل اینکه تا الان مسلط نشدن خود ماییم. این ماییم که ازشون غرض نخواستیم. چون فعلا اولویتمون اینه که به محدوده میانگین مسلط بشن. همونطور که اولویتمون در مورد نقاشی بچه اینه که خورشید رو با دایره زرد نشون بده، و کوه رو به شکل مثلث. بعد که کمی بزرگتر شد و سایه لیوان آب رو طوری کشید که شکست نور آب توش هم لحاظ شده باشه، میتونیم ازش بخوایم یه چیز متفاوت بکشه. و اون موقع شاید سایه لیوان نیمهپر رو طوری کشید که انگار لیوان کاملا پره. که خودش یک مفهومه.
🔽
اما گاهی یک نویسنده، یا هنرمند، برای اینکه کارش رو متمایز کنه مجبور میشه از سطح میانگین فاصله بگیره. مثل کمدینی که میگه «دکترم بم گفت قفسه سینه یک گربه را داری، و قلب یک لزبین را». که یک جمله بیمعنیه، اما با غرض ساخته میشه تا بیمعنی بودنش مخاطبانش رو بخندونه. اما همین جمله بیمعنی رو تجزیه کنید، تا تکنیکش رو بشه. ابتدا یک قالب میانگین رو انتخاب میکنیم، مثل: «دکترم بم گفت قفسه سینه یک شناگر را داری، و قلب یک دونده را». چیزی که هوش مصنوعی به راحتی میتونه بسازدش. سپس مثالها رو با مثالهایی رندوم جابجا میکنیم. گربه به جای شناگر، و سگ به جای دونده. در مرحله بعد، یکی از مثالهای رندوم رو با یک مثال رندوم دیگه که میتونند سابجکتیو باشند تعویض میکنیم، یعنی لزبین به جای سگ (تعریف سگ مشخصه، و در بردار روابط، به گرگ/حیوان/جاندار نزدیکه. اما تعریف لزبین اینطور نیست، و میتونه نزدیک هورمون/مونث/انسان قرار بگیره، و میتونه نزدیک گرایش/متفاوت/اقلیت قرار بگیره، یعنی مفاهیمی که به شکل قراردادی بشون نسبت میدیم). این تعویض یکی از آبجکتها، با چیزی که میتونه سابجکتیو باشه، دو هدف داره. یا از طریقش کنایه بسازیم، یا وانمود کنیم که کنایه ساختیم (وانمود کردن به کنایه ساختن یک تکنیکه برای ایجاد جایزه مجازی برای مخاطب. وقتی شنونده بتونه کنایه رو کشف کنه، مثل اینه که خیلی سریع یه پازل رو حل کرده. و حل کردنش همون چیزیه که عوام میگن «نکتهش رو گرفتم». این اصطلاحا گرفتن جوک، یک میکرو شعف در مغزش ایجاد میکنه، و این باعث میشه بیشتر به جوک بخنده). این کاریه که مایی که طنز نوشتیم، بارها انجام دادیم. ما عملا داریم از الگوریتمهای ساده استفاده میکنیم. و هیچ دلیلی وجود نداره که نسخههای بعدی هوش مصنوعی، به این الگوریتمهای ساده مسلط نشن. عامل اینکه تا الان مسلط نشدن خود ماییم. این ماییم که ازشون غرض نخواستیم. چون فعلا اولویتمون اینه که به محدوده میانگین مسلط بشن. همونطور که اولویتمون در مورد نقاشی بچه اینه که خورشید رو با دایره زرد نشون بده، و کوه رو به شکل مثلث. بعد که کمی بزرگتر شد و سایه لیوان آب رو طوری کشید که شکست نور آب توش هم لحاظ شده باشه، میتونیم ازش بخوایم یه چیز متفاوت بکشه. و اون موقع شاید سایه لیوان نیمهپر رو طوری کشید که انگار لیوان کاملا پره. که خودش یک مفهومه.
🔽
Anarchonomy
نمیدونم به خاطر محدودیت تعداد کلمات مجلهست، یا به خاطر اینه که از نویسنده داستانهای علمی تخیلی نباید انتظار زیادی برای نوشتن متن استدلالی داشت، ولی دلیل هرچیه این مقاله کاملا آشفتهست. از چند جهت حمله کرده به مدلهای زبانی تا بگه هوش مصنوعی نمیتونه هنرمند…
یک ادعای دیگه انسان هنرمند اینه که «ارزش کار من صرفا متفاوت بودن، یا فاصله داشتن از میانگین نیست. ارزشش اینه که غرض دارم برای متفاوت بودن ولی هدفم از آن غرض، ارتباط برقرار کردن با دیگر انسانهاست. ولی ماشین چنین هدفی نداره».
این ادعا از اساس چند مشکل داره:
اول اینکه این ارتباط تعریف شدنی نیست، و وقتی تعریفشدنی نیست، سنجیدنی نیست. اگه یه نفر بوسیله اثرت بات ارتباط برقرار نکرد، مشکل از توست یا ازون؟ باید سنجیدنی باشه که بتونیم بگیم مشکل از کدوم طرفه. این در مدرن آرت بیشتر خودش رو نشون داد، که یکی به اثر میگه آشغال، و اون یکی به همون اثر میگه شاهکار!
دو اینکه اگه این ارتباط دو طرفه بود، باید طرفین ثابت و مشخص میبودند. اما خیلی وقتها نیستند. مثلا الان یک رامبراند نداریم. چون مردم نمیدونند رامبراند چه شخصیتی بوده، اهمیتی هم نمیدن. بنابراین رامبراند فرضی خودشون رو در ذهنشون میسازند. پس بیشمار رامبراند وجود داره. وقتی بیشمار رامبراند وجود داره، یعنی رامبراندی وجود نداره، و فقط یک اسمه (جالبه که خودش هم خودش رو در حد یک اسم کرد، و پول امضاء میگرفت). و اگه فقط یه اسمه، چه فرقی داره اگه اون اسم جیپیتی ۶ باشه؟
سه اینکه ارتباط انسانی نیاز به کرافت نداره. و گرنه بعضیها از مفتول سیمی به جای حلقه ازدواج استفاده نمیکردند. ارتباط انسانی نیاز به نسبت داره. وقتی یه گل رو از باغچه پابلیک میکنی و به کسی هدیه میدی، هیچ نقشی در پرورش اون گل نداشتی (یا خودرو بوده یا یکی دیگه کاشته و آب داده). اینکه اون گل منتسب میشه با تو، برای اونی که دریافتش میکنه باارزش میشه. بنابراین مهم نیست که از هوش مصنوعی بخوام یه شعر رمانتیک برام بسازه و بفرستمش به دوستدخترم. مهم اینه که من خواستم چنین چیزی بش فرستاده بشه.
این ادعا از اساس چند مشکل داره:
اول اینکه این ارتباط تعریف شدنی نیست، و وقتی تعریفشدنی نیست، سنجیدنی نیست. اگه یه نفر بوسیله اثرت بات ارتباط برقرار نکرد، مشکل از توست یا ازون؟ باید سنجیدنی باشه که بتونیم بگیم مشکل از کدوم طرفه. این در مدرن آرت بیشتر خودش رو نشون داد، که یکی به اثر میگه آشغال، و اون یکی به همون اثر میگه شاهکار!
دو اینکه اگه این ارتباط دو طرفه بود، باید طرفین ثابت و مشخص میبودند. اما خیلی وقتها نیستند. مثلا الان یک رامبراند نداریم. چون مردم نمیدونند رامبراند چه شخصیتی بوده، اهمیتی هم نمیدن. بنابراین رامبراند فرضی خودشون رو در ذهنشون میسازند. پس بیشمار رامبراند وجود داره. وقتی بیشمار رامبراند وجود داره، یعنی رامبراندی وجود نداره، و فقط یک اسمه (جالبه که خودش هم خودش رو در حد یک اسم کرد، و پول امضاء میگرفت). و اگه فقط یه اسمه، چه فرقی داره اگه اون اسم جیپیتی ۶ باشه؟
سه اینکه ارتباط انسانی نیاز به کرافت نداره. و گرنه بعضیها از مفتول سیمی به جای حلقه ازدواج استفاده نمیکردند. ارتباط انسانی نیاز به نسبت داره. وقتی یه گل رو از باغچه پابلیک میکنی و به کسی هدیه میدی، هیچ نقشی در پرورش اون گل نداشتی (یا خودرو بوده یا یکی دیگه کاشته و آب داده). اینکه اون گل منتسب میشه با تو، برای اونی که دریافتش میکنه باارزش میشه. بنابراین مهم نیست که از هوش مصنوعی بخوام یه شعر رمانتیک برام بسازه و بفرستمش به دوستدخترم. مهم اینه که من خواستم چنین چیزی بش فرستاده بشه.
یه روزی، که مردم اون موقع ایران حال و وضع بهتری داشتند، باید پرچم ایران رو عوض کنند، که نه شبیه پرچم مجارستان باشه، نه کپی پرچم این ایالت آلمان. مخصوصا وقتی رنگ سفید، که علامت رودخانه راینه، برای اونها معنادارتره، تا برای ایران که هیچ رودخونهای از وسطش رد نمیشه.
اینجا سفید رو علامت صلح قرار دادند، اما این مملکت از «صلح» هم چیزی جز «تسلیم» ندیده. قرمز هم اضافهست، که به اندازه کافی خون دیده و خونبازی کرده. به جاش هرچی خواستند بذارن، مثل آبی. به خاطر سه هزار کیلومتر ساحلی که ایران داره. اما این دو رو حذف کنند. فارغ ازینکه لوگوی وسط چی باشه، سفید و قرمز برای ما فقط یادآور داستانهای تلخ هستند.
اینجا سفید رو علامت صلح قرار دادند، اما این مملکت از «صلح» هم چیزی جز «تسلیم» ندیده. قرمز هم اضافهست، که به اندازه کافی خون دیده و خونبازی کرده. به جاش هرچی خواستند بذارن، مثل آبی. به خاطر سه هزار کیلومتر ساحلی که ایران داره. اما این دو رو حذف کنند. فارغ ازینکه لوگوی وسط چی باشه، سفید و قرمز برای ما فقط یادآور داستانهای تلخ هستند.
پایان اِیتی، پایان نمادین نسل ماست، که کیس کامپیوتر جمع میکردیم، و خوره تمام تکنولوژی به کار رفته در اون بودیم. کامپیوتر دسکتاپ، چنان در زندگی امروز از موضوعیت خارج شده، که تخصصیترین نشریه اینترنتی که به همه ابعاد فنی اون میپرداخت، دیگه امکان بقا نداره. اون هم سایتی که چیزهایی ازش یاد گرفتیم که هیچکس دیگهای نبود که بمون یاد بده.
اما این پایان، دو واقعیت دیگه رو هم روشنتر میکنه:
- فرم نوشتاری، هیچ شانسی نداره. چون مردم حوصله خواندن ندارند. در واقع نوشتار با تمام مزیتهاش در انتقال مطلب، به فرمی موقتی تبدیل شد که مثل یک پل تلویزیون رو به یوتیوب وصل کرد. فکر میکردیم قراره خیلی بیشتر نوشتار داشته باشیم، و نمیدونستیم که داریم یک گپ رو پر میکنیم چون تکنولوژی و پهنای باند هنوز آماده نبود! ولی حالا آماده شده و دیگه نیازی به پل نیست.
- سبک کسب درآمد از طریق تبلیغات برای سرپا نگه داشتن سایت دیگه جواب نمیده. تبلیغات برای شرکتهای چندملیتی که چندصدمیلیون کاربر دارند موضوعیت داره. اشخاص و گروههای کوچک، باید روی اشتراک ماهیانه حساب کنند. و اون هم نیاز به تولید سطح بالایی از کیفیت مطالب داره که کار هرکسی نیست.
اما این پایان، دو واقعیت دیگه رو هم روشنتر میکنه:
- فرم نوشتاری، هیچ شانسی نداره. چون مردم حوصله خواندن ندارند. در واقع نوشتار با تمام مزیتهاش در انتقال مطلب، به فرمی موقتی تبدیل شد که مثل یک پل تلویزیون رو به یوتیوب وصل کرد. فکر میکردیم قراره خیلی بیشتر نوشتار داشته باشیم، و نمیدونستیم که داریم یک گپ رو پر میکنیم چون تکنولوژی و پهنای باند هنوز آماده نبود! ولی حالا آماده شده و دیگه نیازی به پل نیست.
- سبک کسب درآمد از طریق تبلیغات برای سرپا نگه داشتن سایت دیگه جواب نمیده. تبلیغات برای شرکتهای چندملیتی که چندصدمیلیون کاربر دارند موضوعیت داره. اشخاص و گروههای کوچک، باید روی اشتراک ماهیانه حساب کنند. و اون هم نیاز به تولید سطح بالایی از کیفیت مطالب داره که کار هرکسی نیست.
دزدی سیستماتیک یعنی روسیه موشک اسکندر رو برای زدن کامیونهای باری استفاده میکنه. کاری که باید هلیکوپتر، و یا هواپیمای بمبافکن انجام میداد. که کاملا مشخصه نفع یه عده در مصرف بیشتر موشکهاست. اما کامیونهایی که هدف قرار میگیره، حتی کامیون نظامی هم نیستند، بلکه گندم حمل میکنند. همزمان پهپادی با تکنولوژی ابتدایی و با سرعتی پایین و با ارتفاعی پایین و با صدای زیاد خودش رو تا مسکو میرسونه و به تأسیسات پالایشگاه اصابت میکنه، که قبلش درست مثل پابرهنهها با کلاشینکف به سمتش شلیک میکردند تا ساقطش کنند، و موفق نشدند. یعنی در یک روز از جنگ، موشک اسکندر خرج زدن گندم شده، اما هیچ خرجی برای پدافند پالایشگاه پایتخت نشده.
چیزی که هنوز هوش مصنوعی نمیتونه مشابهش رو جنریت کنه، فساد انسانهاست.
چیزی که هنوز هوش مصنوعی نمیتونه مشابهش رو جنریت کنه، فساد انسانهاست.
در دموکراسی سیاستمدار نیککردار نداریم، چون هر حزبی نماینده حزب مخالف رو دیو، و نماینده حزب خودش رو دلبر معرفی میکنه. گاهی اونهایی که نمیتونند خودشون رو در هیچکدوم از حزبها جا کنند، وضعیت دیو و دلبر رو زیر سوال برده و رقابت دیو و دیو معرفیش میکنند، تا دلبر آلترناتیو خودشون رو به قدرت برسونند (که در غرب به خودشون میگن «مستقل»). اما خیلی وقتها سیاستمدارها از بسیاری از مردم کشور خودشون آدمترند. مثل مکرون، که از خیلی از فرانسویها خیلی آدمتره.
وقتی با گروگانگیرهایی طرفی که یازده ماه گروگان رو نگه میدارند، و وقتی فهمیدن بدردشون نمیخوره تیر خلاص بش میزنند، یعنی از همون اول باید بنا رو بذاری بر اینکه همه گروگانها کشته شدهاند و باید برای از بین بردن گروگانگیرها برنامهریزی کرد. یعنی همون برنامهای که نتانیاهو داشت. چون میدونه که حماس دنبال معامله نیست. چون معامله رو کسی انجام میده که دنبال برقراری آرامشه. ولی فلسطینیها دنبال آرامش نیستند. هدفشون اجرای ۷ اکتبریه که همه یهودیان رو شامل بشه. اما چپگرایان اسراییل، واکنشی دقیقا برعکس این رو نشون داده، و با مرگ هر گروگان به دولت فشار میارن تا جنگ رو متوقف و با حماس صلح کنه! نفرت اینها از نتانیاهو به قدری بالاست که حاضرند دقیقا همون کاری رو بکنند که خامنهای آرزو داره بکنند. پس یک سیاستمدار داریم که هدفش اینه که خطراتی که بقای کل جامعه رو هدف قرار داده، برطرف کنه، و شهروندانی داریم که از روی نفرت کاری میکنند که بقای کل جامعه به خطر بیفته. مشخصه که نتانیاهو ازین دسته از هموطنانش خیلی آدمتره. و این در حالتی است که قرار نبوده آدم درستی باشه. قرار بوده فقط یک سیاستمدار موفق باشه. بخشی از مردم، از آدمی که قرار نبوده آدم درستی باشه هم جایگاه پستتری دارند.
وقتی با گروگانگیرهایی طرفی که یازده ماه گروگان رو نگه میدارند، و وقتی فهمیدن بدردشون نمیخوره تیر خلاص بش میزنند، یعنی از همون اول باید بنا رو بذاری بر اینکه همه گروگانها کشته شدهاند و باید برای از بین بردن گروگانگیرها برنامهریزی کرد. یعنی همون برنامهای که نتانیاهو داشت. چون میدونه که حماس دنبال معامله نیست. چون معامله رو کسی انجام میده که دنبال برقراری آرامشه. ولی فلسطینیها دنبال آرامش نیستند. هدفشون اجرای ۷ اکتبریه که همه یهودیان رو شامل بشه. اما چپگرایان اسراییل، واکنشی دقیقا برعکس این رو نشون داده، و با مرگ هر گروگان به دولت فشار میارن تا جنگ رو متوقف و با حماس صلح کنه! نفرت اینها از نتانیاهو به قدری بالاست که حاضرند دقیقا همون کاری رو بکنند که خامنهای آرزو داره بکنند. پس یک سیاستمدار داریم که هدفش اینه که خطراتی که بقای کل جامعه رو هدف قرار داده، برطرف کنه، و شهروندانی داریم که از روی نفرت کاری میکنند که بقای کل جامعه به خطر بیفته. مشخصه که نتانیاهو ازین دسته از هموطنانش خیلی آدمتره. و این در حالتی است که قرار نبوده آدم درستی باشه. قرار بوده فقط یک سیاستمدار موفق باشه. بخشی از مردم، از آدمی که قرار نبوده آدم درستی باشه هم جایگاه پستتری دارند.
دادگاه برزیل اون قسمت ممنوعیت استفاده از ویپیان برای دسترسی به توعیتر رو لغو کرد، و این ژستها بلاموضوعه. ولی با فرض اینکه لغو نشده بود و واقعا شهروند برزیلی بابت استفاده از ویپیان برای دسترسی به توعیتر هشت هزار دلار جریمه میشد، اینکه یک آمریکایی راه ارتکاب جرم رو برای خارجیها فراهم کنه، یکطرفهست یا اونطرفیش هم مجازه؟ وقتی جک دورسی مدیر توعیتر بود قوانین ایالات متحده رو مو به مو اجرا میکرد. چطور اون موقع ما اجازه نداشتیم ازش بخواهیم اجرا نکنه؟
Anarchonomy
در دموکراسی سیاستمدار نیککردار نداریم، چون هر حزبی نماینده حزب مخالف رو دیو، و نماینده حزب خودش رو دلبر معرفی میکنه. گاهی اونهایی که نمیتونند خودشون رو در هیچکدوم از حزبها جا کنند، وضعیت دیو و دلبر رو زیر سوال برده و رقابت دیو و دیو معرفیش میکنند، تا…
مبادله گیلعاد شلیت همین سیزده سال پیش بود، چطور یادتون رفته؟ انقدر فشار آوردن که بابت آزاد کردن این یک نفر، چند صد فلسطینی آزاد شدند که همشون تروریست بودن و دهها اسراییلی رو کشته بودند. «فعال صلح» اسراییلی که کار نرم کردن طرفین مذاکره رو انجام میداد، تا همین پارسال سیمپ فلسطین بود و با رابط حماسی خودش رفیق تلفنی بودن. بعد که یارو از هفت اکتبر حمایت کرد، جناب فعال صلح قهر کرد باش. طوری که انگار یک واکنش غیرمنتظره ازش دیده!
خیلی سعی شده که یک مدل جامع داشته باشیم برای هواشناسی. اما نهایتا مدلی که فقط برای توفان حارهای طراحی شده، بهتر از مدل جامعی کار میکنه که طوفان حارهای رو هم پوشش میده. از طرفی مدل مخصوص توفان حارهای بدرد بقیه رویدادهای هواشناسی نمیخوره.
از همین میشه به یک مسئله فلسفی قدیمی رسید، که اگه میشه برای حقیقت چند روایت متفاوت داشت، که هر کدوم نقطههای کور خودشون رو دارند، ولی در عین کوری به حقیقت نزدیکند، پس باید گفت حقیقت تا ابد غیرقابل کشف است، یا باید گفت حقیقت مشخصی وجود ندارد؟
نکته مهم درباره این سوال اینه که خود سوالش برای ما کاربردیه، نه جوابش. و اون کاربرد اینه که میشه از هر دو بخش سوال به طور همزمان استفاده کرد. یعنی یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت غیرقابل کشف است، یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت مشخصی وجود ندارد.
این به نظر خیلی خطرناک میاد، که انسان فقط دو بال داشته باشه، و هر دو جنبهای از یک جهل باشه. اما ترکیبش نجاتدهندهست.
اینکه چطور میشه در چالشهای مختلف ازش استفاده کرد، نیاز به سطحی از هشیاری داره، که همه ندارند، ولی اکتسابیه. یک نمونه معمولیش اینه: وقتی کسی میترسوندت یا ناراحتت میکنه، دنیا رو طوری ببین که حقیقت مشخصی وجود نداره. که یعنی هرچه هست، جرقههای حیات در اقیانوس عدم هستند. که یعنی کسی که ازش ترسیدی یا ناراحتت کرده، مُرده، و تو فقط جرقهای ازش دیدی.
و وقتی دلت میخواد به کسی کمک کنی، که تقریبا مطمئنی پاداشی نداره، دنیا رو طوری ببین که حقیقت غیرقابل کشفه. که یعنی حتما چیزهایی هست که قرار نیست بشون شناخت پیدا کنی. که یعنی کمکی که بش کردی به جای دیگهای وصل خواهد شد که نمیدونی کجاست ولی باید به وصل بودنش اعتماد کنی.
نتیجه این توسل به این نگاه مولتیمدلی چیه؟ برای تو هیچچیز. تو هم بالاخره محو میشی. اما نتیجهش برای حیات اینه که توسعه پیدا میکنه. چون از کسی که ناراحتت کرده انتقام نگرفتی، و به کسی که نیاز داشته کمک کردی. پس به نفع حیاته که ندونی کدوم یکی ازون دو مدل درست هستند.
You know nothing, by design.
از همین میشه به یک مسئله فلسفی قدیمی رسید، که اگه میشه برای حقیقت چند روایت متفاوت داشت، که هر کدوم نقطههای کور خودشون رو دارند، ولی در عین کوری به حقیقت نزدیکند، پس باید گفت حقیقت تا ابد غیرقابل کشف است، یا باید گفت حقیقت مشخصی وجود ندارد؟
نکته مهم درباره این سوال اینه که خود سوالش برای ما کاربردیه، نه جوابش. و اون کاربرد اینه که میشه از هر دو بخش سوال به طور همزمان استفاده کرد. یعنی یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت غیرقابل کشف است، یک جاهایی میشود بنا رو گذاشت بر اینکه حقیقت مشخصی وجود ندارد.
این به نظر خیلی خطرناک میاد، که انسان فقط دو بال داشته باشه، و هر دو جنبهای از یک جهل باشه. اما ترکیبش نجاتدهندهست.
اینکه چطور میشه در چالشهای مختلف ازش استفاده کرد، نیاز به سطحی از هشیاری داره، که همه ندارند، ولی اکتسابیه. یک نمونه معمولیش اینه: وقتی کسی میترسوندت یا ناراحتت میکنه، دنیا رو طوری ببین که حقیقت مشخصی وجود نداره. که یعنی هرچه هست، جرقههای حیات در اقیانوس عدم هستند. که یعنی کسی که ازش ترسیدی یا ناراحتت کرده، مُرده، و تو فقط جرقهای ازش دیدی.
و وقتی دلت میخواد به کسی کمک کنی، که تقریبا مطمئنی پاداشی نداره، دنیا رو طوری ببین که حقیقت غیرقابل کشفه. که یعنی حتما چیزهایی هست که قرار نیست بشون شناخت پیدا کنی. که یعنی کمکی که بش کردی به جای دیگهای وصل خواهد شد که نمیدونی کجاست ولی باید به وصل بودنش اعتماد کنی.
نتیجه این توسل به این نگاه مولتیمدلی چیه؟ برای تو هیچچیز. تو هم بالاخره محو میشی. اما نتیجهش برای حیات اینه که توسعه پیدا میکنه. چون از کسی که ناراحتت کرده انتقام نگرفتی، و به کسی که نیاز داشته کمک کردی. پس به نفع حیاته که ندونی کدوم یکی ازون دو مدل درست هستند.
You know nothing, by design.
2
ژاپنیه. کشورش پایتخت خودروسازی دنیاست. از بچههای آفریقا تا بومیان آلاسکا برندهای خودروساز کشورش رو میشناسند. اما ماشین برقی چینی رو وارد میکنه، اسپرتش میکنه، و باش تو توکیو میچرخه. هیچکس بش نمیگه حق نداری وارد کنی. هیچکس بش نمیگه بیگانهپرست.
اون کامیون داره آزادی رو میبره در خونه طرف تحویل بده.
اون کامیون داره آزادی رو میبره در خونه طرف تحویل بده.
این ازوناست که باید قاب بشه به عنوان چرند برتر. چون به صورت چندلایه ابلهانهست. به این غر میزنه که دولت بابت سرمایه سوخت شده سرمایهگذار مالیات نمیگیره ازش (ضرر رو کم میکنه بعد از باقیمانده مالیات میگیره) مگه باید بگیره؟ پولی که رفته، چه مالیاتی؟ سرمایهگذار باید بابت باختن هم جریمه بده به دولت؟ بعد برای اینکه بگه وای چقدر به ما ستم میشه در مقایسه با پولدارها، میگه «ولی بدهی ما بابت شهریه دانشگاه که به خاطر استخدام شدن تو شرکت پولدارها گرفتیمش، با استخدام شدن تو شرکتها رایتآف نمیشه»! چرا باید بشه دیوانه؟ مگه اون شرکت تو رو فرستاد دانشگاه؟ یه چیزی خودت خریدی، باید هزینهش رو خودت بدی. فرق این با سرمایهگذاری هم اینه که اگه کار پیدا نکردی، مدرکت رو ازت نمیگیرن. چیزی که خریدی رو داری هنوز. بعد این چه ربطی به معافیت مالیاتی داره؟ مگه دولت بدهی سرمایهگذار رو صاف کرده؟ فقط بابتش مالیات نگرفته. بگو از تو هم نگیره اگه ضرر کردی. کو ضررت؟ بعد صاحب شرکت رو چی فرض کردی؟ حالا بیاد شرکت بدهی تو رو گردن بگیره، فردا نرفتی سر کار چی؟ انقدر باهوشی یعنی؟
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
تو همین چند سال اخیر دو روایت، یکی از طرف چپها، و یکی از طرف راستها، توسط خودشون پودر شد و به هوا رفت.
روایت مربوط به چپها این بود که «تحریم کار نمیکنه». که در واقع مخالفت با قدرت آمریکا، از طریق انکار واقعیت قدرت آمریکاست. یعنی چون از چیزی خوشمون نمیاد، ادعا کنیم وجود نداره! اما به محض اینکه نوبت به اسراییل رسید، همه تحریمچی شدند! دیگه ناگهان تحریم، موثر و کارآمد شد! اگه فقط صحبت درست و غلط بودنش بود، صرفا یک استاندارد دوگانه میشد. مثلا میگفتند اگر دولت آمریکا ایکس را تحریم کند بد است، ولی اگر مردم همان ایکس را تحریم کنند خوب است. اما حتی این هم نبود. صحبت این بود که تحریم بدردنخور است، فارغ ازینکه چه کسی اجرا کند!
روایت مربوط به راستها هم این بود که دوره پلیس جهان بودن گذشته دیگه و نخود نخود هرکه رود خانه خود و به ما چه روسیه میخواد اوکراین رو ببلعه و چین تایوان رو ببلعه و مسلمونها همدیگه رو ببلعند و فلان. ما باید بشینیم خیابونهای خودمون رو آسفالت کنیم. اما وقتی کشور ایکس میاد رییس یه پلتفرم پیامرسان رو دستگیر میکنه، و کشور ایگرگ میان اون یکی پلتفرم رو مسدود میکنه، گفتند بیخود کردید! طوری که انگار اون کشور حقِ داشتن قوانین مختص خودش رو نداره. تا جایی که اون سوپرمیلیاردرشون پیشنهاد میکنه اموال اون کشور در آمریکا مصادره بشه! به همین شکل و کاملا یهو انزواگرایی کنسل شد!
همین دو مورد کافیه برای اینکه تعیین کنه حرفها رو باید چقدر جدی بگیرید.
روایت مربوط به چپها این بود که «تحریم کار نمیکنه». که در واقع مخالفت با قدرت آمریکا، از طریق انکار واقعیت قدرت آمریکاست. یعنی چون از چیزی خوشمون نمیاد، ادعا کنیم وجود نداره! اما به محض اینکه نوبت به اسراییل رسید، همه تحریمچی شدند! دیگه ناگهان تحریم، موثر و کارآمد شد! اگه فقط صحبت درست و غلط بودنش بود، صرفا یک استاندارد دوگانه میشد. مثلا میگفتند اگر دولت آمریکا ایکس را تحریم کند بد است، ولی اگر مردم همان ایکس را تحریم کنند خوب است. اما حتی این هم نبود. صحبت این بود که تحریم بدردنخور است، فارغ ازینکه چه کسی اجرا کند!
روایت مربوط به راستها هم این بود که دوره پلیس جهان بودن گذشته دیگه و نخود نخود هرکه رود خانه خود و به ما چه روسیه میخواد اوکراین رو ببلعه و چین تایوان رو ببلعه و مسلمونها همدیگه رو ببلعند و فلان. ما باید بشینیم خیابونهای خودمون رو آسفالت کنیم. اما وقتی کشور ایکس میاد رییس یه پلتفرم پیامرسان رو دستگیر میکنه، و کشور ایگرگ میان اون یکی پلتفرم رو مسدود میکنه، گفتند بیخود کردید! طوری که انگار اون کشور حقِ داشتن قوانین مختص خودش رو نداره. تا جایی که اون سوپرمیلیاردرشون پیشنهاد میکنه اموال اون کشور در آمریکا مصادره بشه! به همین شکل و کاملا یهو انزواگرایی کنسل شد!
همین دو مورد کافیه برای اینکه تعیین کنه حرفها رو باید چقدر جدی بگیرید.
Anarchonomy
این ازوناست که باید قاب بشه به عنوان چرند برتر. چون به صورت چندلایه ابلهانهست. به این غر میزنه که دولت بابت سرمایه سوخت شده سرمایهگذار مالیات نمیگیره ازش (ضرر رو کم میکنه بعد از باقیمانده مالیات میگیره) مگه باید بگیره؟ پولی که رفته، چه مالیاتی؟ سرمایهگذار…
آقاجان میدانی سرمایهگذاری چیست؟
اون بابا پولش نیست شده. شما چیزیت نیست نشده که. رفتی به یه فروشنده خدمات آموزش گفتی این چیز را به من یاد بده. اون هم بت یاد داده، و پولش رو گرفته. بعدش تو صاحب یه مهارتی شدی، بعلاوه مدرکی که اون مهارت رو تأیید کنه. قسمت نیستش کجاست؟
با منطق شما از خرید خیار هم نباید مالیات بگیرن اگه بخوری اسهال بشی، چون میای میگی موادش جذب رودهم نشد همینجوری رفت بیرون، ضرر کردم!
اون بابا پولش نیست شده. شما چیزیت نیست نشده که. رفتی به یه فروشنده خدمات آموزش گفتی این چیز را به من یاد بده. اون هم بت یاد داده، و پولش رو گرفته. بعدش تو صاحب یه مهارتی شدی، بعلاوه مدرکی که اون مهارت رو تأیید کنه. قسمت نیستش کجاست؟
با منطق شما از خرید خیار هم نباید مالیات بگیرن اگه بخوری اسهال بشی، چون میای میگی موادش جذب رودهم نشد همینجوری رفت بیرون، ضرر کردم!
Anarchonomy
آقاجان میدانی سرمایهگذاری چیست؟ اون بابا پولش نیست شده. شما چیزیت نیست نشده که. رفتی به یه فروشنده خدمات آموزش گفتی این چیز را به من یاد بده. اون هم بت یاد داده، و پولش رو گرفته. بعدش تو صاحب یه مهارتی شدی، بعلاوه مدرکی که اون مهارت رو تأیید کنه. قسمت نیستش…
یکی از فکرهای مسمومی که سوسیالیستها در کله مردم تزریق کردند این بود که «جامعه موظف است به من شغل بدهد». که ازونجایی که شغل رو کسی دارد که بدرد میخورد، معنی بعدیش اینه که: «جامعه موظف است کاری بکند من بدرد بخورم». و ازونجایی که نتیجه بدرد خوردن، تأمینشدنه، معنی بعدیش اینه که: «من یک حیوان خانگی هستم که جامعه باید سر موقع غذایم را بگذارد جلویم».