Anarchonomy
به اینکه تلگرام پلتفرم داعشیهاست معترفند، اما یادشون میره که تویوتا این وانتها رو تحویل داعش نداد. تلگرام پلتفرمش رو مستقیما تقدیمشون کرده، و از ترافیکشون پول هم درمیاره.
فرق من و این عقبماندههای ذهنی اینه که اگه تلگرام همین امروز به طور کامل حذف بشه از عرصه اینترنت، عین خیالم نیست، با اینکه آدمهایی بودن که نوشتههای من هلشون داده تا از منجلاب بیرون بیان. اما حذف تلگرام برای اینها ضربه جبرانناپذیریه، چون فرصت هل دادن آدمها به داخل منجلاب رو از دست میدن. بنابراین نالهشون رو باید از سوختن فرض بگیرید، نه دغدغه برای آزادی. اولین کسانی که آزادی رو ذبح میکنند همینها هستند.
Anarchonomy
فرق من و این عقبماندههای ذهنی اینه که اگه تلگرام همین امروز به طور کامل حذف بشه از عرصه اینترنت، عین خیالم نیست، با اینکه آدمهایی بودن که نوشتههای من هلشون داده تا از منجلاب بیرون بیان. اما حذف تلگرام برای اینها ضربه جبرانناپذیریه، چون فرصت هل دادن…
بله، و اگه شهروند اروپا بودم باید نصف پستهام رو سانسور میکردم چون خیلی جاها به جهانسومیها میگم کلهسیاه و به بخش زیادی از مسلمانان میگم وحوش! ولی این حساسیتها، که به قانون تبدیل میشن گاهی، حاصل امضای چهارتا بروکرات نیست، بلکه چیزیه که مردم اروپا میخوان. چون نسل عوض شده و ارزشها تغییر کرده. بنابراین بعد ازینکه پستهام رو سانسور میکردم تا خلاف قانون نباشند، میرفتم جلوی ساختمان پارلمان چادر میزدم و به قانونی که مجبورم کرده پستهام رو سانسور کنم اعتراض میکردم، تو مسجدها سخنرانی میکردم که بگم توهین به مقدسات در اسلام نداریم و این اختراع امپراتوریهاست، تو ایونتها شرکت میکردم و با دانشجوها مناظره میکردم؛ تا اینکه بتدریج نظر مردم رو عوض کنم. و مزیت سیستم سکولار و دموکراتیک همینه: «مجاز بودن به تغییر دادن نظر مردم». چیزی که تو ایران اجازهش رو نداریم و قاچاقی انجام میدیم. و اگه فرداش موضوع، تصویب قانونی درباره مسدود کردن فوری کانالهایی که محتوای پدوفیلی میذارن و گزارش مشخصات ادمینشون به پلیس بود، میرفتم جلوی ساختمان پارلمان و روی پلاکاردم مینوشتم تنک یو!
راهش اینه. نه طرفدار هرج و مرج شدن.
راهش اینه. نه طرفدار هرج و مرج شدن.
کسانی که به آینده این مملکت امیدوارند باید یک نمونه در گذشته یا در یک جغرافیای دیگه نشون بدن و بگن چون در اون زمان و مکان حالت مشابهی وجود داشت، و اون کشور از چرخه نابودی خارج شد، پس ایران امروز هم میتواند. اما چنین نمونهای ندارند و تمام ارجاعشون به یک پرندهست، نه یک جامعه انسانی. و اون پرنده هم وجود فیزیکی نداره و افسانهست! بعبارتی این امیدواران حتی به یک نخ نازک هم آویزان نیستند، که بعد به خاطر نازک بودنش بگیم «امید یعنی همین محکم گرفتن نازکترینها».
برای اینکه یک نمونه مشابه از نجات وجود داشته باشه، باید نمونه مشابهی از سقوط هم وجود میداشت. ولی وجود نداره. در تاریخ سقوط زیاد رخ داده، اما سقوط این شکلی نبوده. شکل سقوط ما یونیکه چون درباره بیبرنامگیه. ایران حداقل دویست ساله که هیچ پلنی نداره. یعنی نمیدونه میخواد چه بکنه. میخواد چه جایگاهی داشته باشه. میخواد به چی برسه، و چجوری بش برسه. میخواد چه هزینههایی بده، و چه هزینههایی نده. همون موقع که در زمان قاجار مستشار غربی میاومد وضع رو میدید این نکته که اینها معلوم نیست چه کار میخواهند بکنند توجهش رو جلب می کرد، ولی دقیقا نمیدونست چطور بیانش کنه. اگه پهلویپرستها ادعا کنند بعد از قاجار ایران مسیرش مشخص شد، دروغ میگن. در دوره پهلوی هم تکلیف ایران با خودش معلوم نبود. حتی وقتی شاه قصد اصلاح نظام بروکراسی رو داشت، که نزدیکترین جزء از «مجموعه ایران» به خودش بود، و تحصیلکرده در خارج میآورد که نهاد تشکیل بدن و یا نهادهای قدیمی رو مدرن کنند، با همدیگه سرشاخ میشدند. میلیتاریستها برای خودشون خدایی میکردند، و امنیتیها برای خودشون، و نفتیها برای خودشون و مالیاتبگیرها برای خودشون. و هیچ کدوم کنترل رو به اون یکی واگذار نمیکرد. کشوری که پلن داره، میتونه زیادهخواهی همه رو مهار کنه تا در راستای مسیر تعیینشده حرکت کنند.
دوره فعلی هم که انقدر عیانه که خودشون هم به آشوب و سردرگمی معترفند. وقتی وزیر خارجه میگه ما دنبال رفع تخاصم با آمریکا نیستیم بلکه دنبال مدیریت تخاصم هستیم، پنجاه درصدش رو صادقانه میگه. اون قسمتش که دنبال رفع تخاصم نیستند واقعیته. اما معنی صادقانه مدیریت تخاصم اینه که «نمیدانیم چه کنیم». چون تخاصم مدیریت شدنی نیست. چون تحت کنترل نیست. چیزهایی که تحت کنترل نیستند مدیریتشدنی نیستند. و این نمیدانیم چه کنیم فقط در سیاست خارجی نیست. در برنامه هستهای هم نمیدانند چه کنند. با اسراییل هم نمیدانند چه کنند. حتی با روسیه هم نمیدانند چه کنند. با رشد منفی سرمایهگذاری هم نمیدانند چه کنند. با مهاجران افغان هم نمیدانند چه کنند. با بانکها و صندوقهای بازنشستگی هم نمیدانند چه کنند. با افتادن نیمی از مردم زیر خط فقر مطلق هم نمیدانند چه کنند. با تخلیه جامعه از اعتقادات مذهبی، که در کل خاورمیانه استثناست، نمیدانند چه کنند. با برق نمیدانند چه کنند. با آب نمیدانند چه کنند. با بنزین نمیدانند چه کنند. با افزایش سهمخواهی رانتطلبان نسل جدید هم نمیدانند چه کنند. با جانشینی خلیفه هم نمیدانند چه کنند.
دهه هشتاد میگفتند «مهمترین حلقه مفقوده توسعه ایران مدیران لایق است»، و ازین قبیل جملههای شیک و مجلسی. اما الان دیگه چیز مدیریتشدنی هم وجود نداره. و عجیبه که این عبارت رو فقط دارم من به کار میبرم، که هیچ کدام از مسائل ایران دیگر مدیریتشدنی نیستند!
اگه شما تونستید یک نمونه تاریخی مشابه ازین نوع خاص و حیرتانگیز و البته درازمدت از بیپلن بودن رو بم نشون بدید، اون وقت منم به پرنده مدنظرتون فکر میکنم.
برای اینکه یک نمونه مشابه از نجات وجود داشته باشه، باید نمونه مشابهی از سقوط هم وجود میداشت. ولی وجود نداره. در تاریخ سقوط زیاد رخ داده، اما سقوط این شکلی نبوده. شکل سقوط ما یونیکه چون درباره بیبرنامگیه. ایران حداقل دویست ساله که هیچ پلنی نداره. یعنی نمیدونه میخواد چه بکنه. میخواد چه جایگاهی داشته باشه. میخواد به چی برسه، و چجوری بش برسه. میخواد چه هزینههایی بده، و چه هزینههایی نده. همون موقع که در زمان قاجار مستشار غربی میاومد وضع رو میدید این نکته که اینها معلوم نیست چه کار میخواهند بکنند توجهش رو جلب می کرد، ولی دقیقا نمیدونست چطور بیانش کنه. اگه پهلویپرستها ادعا کنند بعد از قاجار ایران مسیرش مشخص شد، دروغ میگن. در دوره پهلوی هم تکلیف ایران با خودش معلوم نبود. حتی وقتی شاه قصد اصلاح نظام بروکراسی رو داشت، که نزدیکترین جزء از «مجموعه ایران» به خودش بود، و تحصیلکرده در خارج میآورد که نهاد تشکیل بدن و یا نهادهای قدیمی رو مدرن کنند، با همدیگه سرشاخ میشدند. میلیتاریستها برای خودشون خدایی میکردند، و امنیتیها برای خودشون، و نفتیها برای خودشون و مالیاتبگیرها برای خودشون. و هیچ کدوم کنترل رو به اون یکی واگذار نمیکرد. کشوری که پلن داره، میتونه زیادهخواهی همه رو مهار کنه تا در راستای مسیر تعیینشده حرکت کنند.
دوره فعلی هم که انقدر عیانه که خودشون هم به آشوب و سردرگمی معترفند. وقتی وزیر خارجه میگه ما دنبال رفع تخاصم با آمریکا نیستیم بلکه دنبال مدیریت تخاصم هستیم، پنجاه درصدش رو صادقانه میگه. اون قسمتش که دنبال رفع تخاصم نیستند واقعیته. اما معنی صادقانه مدیریت تخاصم اینه که «نمیدانیم چه کنیم». چون تخاصم مدیریت شدنی نیست. چون تحت کنترل نیست. چیزهایی که تحت کنترل نیستند مدیریتشدنی نیستند. و این نمیدانیم چه کنیم فقط در سیاست خارجی نیست. در برنامه هستهای هم نمیدانند چه کنند. با اسراییل هم نمیدانند چه کنند. حتی با روسیه هم نمیدانند چه کنند. با رشد منفی سرمایهگذاری هم نمیدانند چه کنند. با مهاجران افغان هم نمیدانند چه کنند. با بانکها و صندوقهای بازنشستگی هم نمیدانند چه کنند. با افتادن نیمی از مردم زیر خط فقر مطلق هم نمیدانند چه کنند. با تخلیه جامعه از اعتقادات مذهبی، که در کل خاورمیانه استثناست، نمیدانند چه کنند. با برق نمیدانند چه کنند. با آب نمیدانند چه کنند. با بنزین نمیدانند چه کنند. با افزایش سهمخواهی رانتطلبان نسل جدید هم نمیدانند چه کنند. با جانشینی خلیفه هم نمیدانند چه کنند.
دهه هشتاد میگفتند «مهمترین حلقه مفقوده توسعه ایران مدیران لایق است»، و ازین قبیل جملههای شیک و مجلسی. اما الان دیگه چیز مدیریتشدنی هم وجود نداره. و عجیبه که این عبارت رو فقط دارم من به کار میبرم، که هیچ کدام از مسائل ایران دیگر مدیریتشدنی نیستند!
اگه شما تونستید یک نمونه تاریخی مشابه ازین نوع خاص و حیرتانگیز و البته درازمدت از بیپلن بودن رو بم نشون بدید، اون وقت منم به پرنده مدنظرتون فکر میکنم.
هیچ کدوم از روسها باور نمیکنند قوه قضاییه فرانسه مستقل از دولت فرانسهست.
ندار بودنشون رو درک میکنم. یه روزی برای من هم سخت بود قبول کردن اینکه یه چیزهایی هست که ما هیچوقت نداشتیم و فکر کردیم وجودداشتنی نیستند.
ندار بودنشون رو درک میکنم. یه روزی برای من هم سخت بود قبول کردن اینکه یه چیزهایی هست که ما هیچوقت نداشتیم و فکر کردیم وجودداشتنی نیستند.
بابت حذف دلار ۴۲۰۰ حلالیت میطلبند. اما اگه ناگزیر بود میتونستند مبلغ یارانه نقدی رو یک میلیون تومن کنند تا جبران بشه، اما این کار رو هم نخواستند بکنند چون میترسیدند تورم ازین هم بیشتر بشه. پس در هر صورت فرقی نداشت. چه حذف نکردن ۴۲۰۰ و چه جبران کردن حذف کردنش، تورم رو از همین که هست بیشتر میکرد. اما حلالیت رو برای انجام ندادن اولی میطلبند، نه انجام ندادن دومی! به مرور تعریف گناه و خطا رو هم تغییر دادهاند. طوری که «انجام ندادن» توزیع مستقیم پول بیپشتوانه بین مردم، کار بد نیست. اما «انجام دادن» توقف توزیع پول بیپشتوانه بین کسانی که رانت دارند، کار بد است.
بنبست اقتصادی یعنی تو خونه بشینی کولر آبی رو مونتاژ کنی خیلی ارزونتر در میاد. تسمه هفتاد تومن. یه جفت یاتاقان هفتاد تومن. شفت هفتاد تومن. پروانه پونصد تومن. ورق دور پروانه هم پونصد تومن. ورق کفی هفتصد تومن. ورق بالا هم همونقدر در نظر بگیریم جفتش یک و چهارصد. سه تا در داره هر کدوم پونصد، یک و نیم. پوشال صد و پنجاه تومن. دویست تومن هم شیلنگ و پلاستیکها. پمپ سیصد و پنجاه تومن. موتور سه و نیم. یعنی با ۸ میلیون تومن قشنگ جمع میشه. اینها یعنی با قیمت «تکفروشی» قطعات، میشه ۸ تومن! (یه جاهای شهر هست که ازینم کمتر میتونه فاکتور کنه همه رو). اما همین کولر رو بخوای از کارخونه بخری میده ۱۵ میلیون!
آخوند و ترکان بغداد زیر دستش، معنی تولید انبوه رو هم طوری به لجن کشید که از انقلاب صنعتی به اینور مشابهش دیده نشده. به اینها باید گفت آقا ما رفاه اقتصادی نخواستیم، آزادی اقتصادی داشته باشیم کافیه. من دلم میخواد از کارگاههای پاکستان کولر بخرم. به کسی چه مربوط؟ همونایی که دمپایی پاره پاشونه و همونجوری جوشکاری میکنند. اونا میتونند همین کولر رو ۹ تومن بم بفروشن. هیتاچی و میتسوبیشی نمیخوام. دقیقا
Made in Pakistan
رو میخوام. تازه اونها سلیقهشون هم بهتره و ممکنه گلهای قرمز روش چاپ کنند.
آخوند و ترکان بغداد زیر دستش، معنی تولید انبوه رو هم طوری به لجن کشید که از انقلاب صنعتی به اینور مشابهش دیده نشده. به اینها باید گفت آقا ما رفاه اقتصادی نخواستیم، آزادی اقتصادی داشته باشیم کافیه. من دلم میخواد از کارگاههای پاکستان کولر بخرم. به کسی چه مربوط؟ همونایی که دمپایی پاره پاشونه و همونجوری جوشکاری میکنند. اونا میتونند همین کولر رو ۹ تومن بم بفروشن. هیتاچی و میتسوبیشی نمیخوام. دقیقا
Made in Pakistan
رو میخوام. تازه اونها سلیقهشون هم بهتره و ممکنه گلهای قرمز روش چاپ کنند.
یه آدم چینی چه جور آدمیه؟ همون آدمیه که پشت تلفن با صبر و حوصله فولادین سفارش میگیره ازت و با اینکه زبانش رو خوب بلد نیستی به روی خودش نمیاره، تا جایی که به خودت میگی حق دارند انقدر در تجارت موفق باشند، یا همون آدمیه که تا مأمور دولت نیاد بالا سرش دست از ریختن ماده سرطانزا در محصولی که میخواد بده به مردم، برنمیداره؟ همون آدمیه که وقتی میاد تو دانشگاه خارجی درس بخونه به خودت میگی چطور ممکنه این آدمهای بینوا طرفدار آدمکشی مثل مائو بوده باشند، یا همون آدمیه که همین الان میگه کاش مائو زنده بود؟
اگه به عنوان سرباز در جبهه موفق به گرفتن چند اسیر شدید، و مافوق دستور داد اعدامشون کنید، و میدونید که اگه تمرد کنید قبل از اعدام کردن اونها، خودتون رو اعدام میکنه، انجامش میدادید یا نمیدادید؟ بیشتر آدمها انجامش میدن. میدونند که ممکنه تا آخر عمر صحنهش از ذهنشون پاک نشه، اما انجامش میدن. اما وقتی مردم در اون موقعیت نیستند، یعنی هر موقعیت دیگهای غیر ازون موقعیت هستند، چطور درباره خودشون حرف میزنند؟ شبیه کسانی که خیلی مطمئنند ازینکه همواره راه درست رو انتخاب میکنند! و این باعث میشه فکر کنی دارند دروغ میگن. البته درباره خیلی چیزها به خودشون و دیگران دروغ میگن، ولی اطمینان از دروغ حاصل نمیشه. مطمئنند همواره راه درست رو انتخاب میکنند، چون هنوز با خودشون آشنا نشدهاند. در دو حالت اطمینان درباره هرچیزی ظاهر میشه. در حالت اول فرد خیلی آشناست با اون چیز. و در حالت دوم، خیلی ناآشناست. مثل دو نفر که از بالای دیوار میپرند، و یکیشون قهرمان پارکوره، و اون یکی دفعه اولشه. اون چون میدونه پریدن یعنی چی میپره، و اون یکی چون اصلا نمیدونه پریدن یعنی چی، میپره.
مادربزرگ ترکیهای اونه که روی ترشیهای آلبالوش نمیشه قیمت گذاشت، یا اونه که میگه باید کردها رو فقیر نگه داشت چون خطرناکند؟ جوابش اینه که هر دو. ولی مادربزرگی که تا الان فقط ترشی آلبالو درست میکرده، هنوز با خودش که میتونه فقر رو برای دیگران تجویز کنه، آشنا نشده. و ازونجایی که شناخت تو ازش، چسبیده به شناخت خودش از خودش، تو هم فقط تا ترشی رو میشناسی. و وقتی، یک روز، مثل روزی که نازیها ریختن تو ساختمونها و یهودیها رو بیرون کشیدن و سوار کامیون کردن، کار به بعد از ترشی میرسه، و شوکه میشی، از خودت میپرسی چطور ممکنه اون «آدمهای نازنین» یهو اینجوری کنند؟
برای اینکه این اتفاق برات نیفته، باید شناختت از مردم رو، از شناخت خودشون از خودشون، جدا کنی. وقتی کامل جدا شد، به وضوح میبینی که «آدمهای نازنین» یه قصهست. ترشیهای آلبالو رو دارند شیاطین درست میکنند.
And there you'll see me, welcoming you to hell.
اگه به عنوان سرباز در جبهه موفق به گرفتن چند اسیر شدید، و مافوق دستور داد اعدامشون کنید، و میدونید که اگه تمرد کنید قبل از اعدام کردن اونها، خودتون رو اعدام میکنه، انجامش میدادید یا نمیدادید؟ بیشتر آدمها انجامش میدن. میدونند که ممکنه تا آخر عمر صحنهش از ذهنشون پاک نشه، اما انجامش میدن. اما وقتی مردم در اون موقعیت نیستند، یعنی هر موقعیت دیگهای غیر ازون موقعیت هستند، چطور درباره خودشون حرف میزنند؟ شبیه کسانی که خیلی مطمئنند ازینکه همواره راه درست رو انتخاب میکنند! و این باعث میشه فکر کنی دارند دروغ میگن. البته درباره خیلی چیزها به خودشون و دیگران دروغ میگن، ولی اطمینان از دروغ حاصل نمیشه. مطمئنند همواره راه درست رو انتخاب میکنند، چون هنوز با خودشون آشنا نشدهاند. در دو حالت اطمینان درباره هرچیزی ظاهر میشه. در حالت اول فرد خیلی آشناست با اون چیز. و در حالت دوم، خیلی ناآشناست. مثل دو نفر که از بالای دیوار میپرند، و یکیشون قهرمان پارکوره، و اون یکی دفعه اولشه. اون چون میدونه پریدن یعنی چی میپره، و اون یکی چون اصلا نمیدونه پریدن یعنی چی، میپره.
مادربزرگ ترکیهای اونه که روی ترشیهای آلبالوش نمیشه قیمت گذاشت، یا اونه که میگه باید کردها رو فقیر نگه داشت چون خطرناکند؟ جوابش اینه که هر دو. ولی مادربزرگی که تا الان فقط ترشی آلبالو درست میکرده، هنوز با خودش که میتونه فقر رو برای دیگران تجویز کنه، آشنا نشده. و ازونجایی که شناخت تو ازش، چسبیده به شناخت خودش از خودش، تو هم فقط تا ترشی رو میشناسی. و وقتی، یک روز، مثل روزی که نازیها ریختن تو ساختمونها و یهودیها رو بیرون کشیدن و سوار کامیون کردن، کار به بعد از ترشی میرسه، و شوکه میشی، از خودت میپرسی چطور ممکنه اون «آدمهای نازنین» یهو اینجوری کنند؟
برای اینکه این اتفاق برات نیفته، باید شناختت از مردم رو، از شناخت خودشون از خودشون، جدا کنی. وقتی کامل جدا شد، به وضوح میبینی که «آدمهای نازنین» یه قصهست. ترشیهای آلبالو رو دارند شیاطین درست میکنند.
And there you'll see me, welcoming you to hell.
اینکه این دو تیتر در یک نشریه قرار بگیرند، شاید تصادفی به نظر بیاد، ولی چندان تصادفی نیست. از دو جهت. یک اینکه: همونایی که دغدغهشون تیتر سمت چپه، به دغدغه سمت راست هم میپردازند، چون جفتش به اجزای روزمرگی تبدیل شده، که وقتی دوشتو گرفتی و قهوهت رو خوردی و روی مبل لم دادی، فکر کردن رو بش استارت میزنی. این با چیزی که مجبور باشی بش فکر کنی، خیلی فرق داره. این فکریه که پول میدی و سابسکریپشنش رو میخری. دو اینکه: یه ارتباطی هست بین رژ لب زدن، و اصرار به دعوت کردن از فلسطینیتبارهای آمریکایی برای حرف زدن درباره فلسطین. چون آرایش یه تراژدیه، که خود اون فلسطینیتبار هیچوقت تجربهش نکرده. آمریکایی با تبدیل کردن موضوع فلسطینیهای خاورمیانه، به موضوع «فلسطینیهای شیکاگو»، که مربوط به سیاستهای هویتیه، داره به لبهای چیزی که در خاورمیانه هست رژ میزنه.
چرا تو مدرسهها یاد نمیدن که وقتی دوتا واقعیت همزمان وجود داره، نباید هر طرف واقعیت مطلوب خودش رو خروس خودش در نظر بگیره و بندازه به جون خروس طرف مقابل؟
هدف بحث اینه که تکلیف تعیین کنه. با جنگ خروسها چه تکلیفی تعیین میشه؟
ترکیب این دو واقعیت که «قدرت و منابع روسها بهرحال برتری دارد» و «فساد و عقبماندگی ساختاری روسها قابل اصلاح نیست» این تکلیف رو تعیین میکنه که «اوکراین شکست خواهد خورد، ولی باید کاری کرد طوری شکست بخورد که روسیه بیشترین آسیب ممکن را ببیند تا نتواند از قدرت و منابعش برای سلطه بر دیگر کشورها استفاده کند». خیلی سادهست.
هدف بحث اینه که تکلیف تعیین کنه. با جنگ خروسها چه تکلیفی تعیین میشه؟
ترکیب این دو واقعیت که «قدرت و منابع روسها بهرحال برتری دارد» و «فساد و عقبماندگی ساختاری روسها قابل اصلاح نیست» این تکلیف رو تعیین میکنه که «اوکراین شکست خواهد خورد، ولی باید کاری کرد طوری شکست بخورد که روسیه بیشترین آسیب ممکن را ببیند تا نتواند از قدرت و منابعش برای سلطه بر دیگر کشورها استفاده کند». خیلی سادهست.
نسلهای آینده دشمنتان خواهد گفت دختر بیست ساله رو گوشت قربانی کردید که به یک پاسگاه ضربه بزنید که خودتون هم نمیتونید توضیح بدید نفعش برای بلوچستان چی بود. دشمنتان هم اگه خمار باشه، ما نیستیم. چون این فیلم سینمایی برامون تکراریه. نیروهای فلسطینی هم اولش میگفتند ما میخواهیم به اشغالگری پایان دهیم، ما میخواهیم پای بیگانه را قطع کنیم. بعد معلوم شد اشغال و بیگانه پوشش هستند، برای زنده نگه داشتن یک فرقه مرگپرست! که به مرور اون پوشش رو هم بازنشسته کردند و امروز میگن یا بنیقریظه را روی یهودیان اجرا میکنیم یا آنها کربلا را روی ما اجرا میکنند!
ما لازم نداریم کشف کنیم که حساب بانکی شما به کجاها وصل است، و وقتی آب نیست کلاشینکف از کجا میاد. مهم اینه که میدونیم آبشخور فکریتون کجاست، و میدونیم در مسیرتون چه تاپالههایی از پشتتون روی زمین میفته و چه بویی بلند میکنه.
ما لازم نداریم کشف کنیم که حساب بانکی شما به کجاها وصل است، و وقتی آب نیست کلاشینکف از کجا میاد. مهم اینه که میدونیم آبشخور فکریتون کجاست، و میدونیم در مسیرتون چه تاپالههایی از پشتتون روی زمین میفته و چه بویی بلند میکنه.
چیزی که قبلا درباره شکست اسلام محمد نوشته بودم، که ایده قانونمندی منهای امپراتوری، به عباسیان که یک سیستم متمرکز ایرانی-رومی بود، باخت، فقط خلاصه به این جنبه سیاسی نمیشه. اسلام محمد در فرهنگ هم شکست خورد، که یک شعبه ازش والدینسالاری قبیلهای بود. این چیزی که پدر و مادر رو در حد یک پله مانده به خدا قرار داده، و به مذهب نسبتش میدن، دقیقا چیزی بود که قرار بود توسط اسلام منسوخ بشه، ولی زورش نرسید. محمد پیامبری بود که پدر رو در برابر پسر و پسر رو در برابر پدر قرار داد و حتی اونها رو به قتل همدیگه واداشت. کاری که از یک آدم خوب «عرفی» بعیده، چه برسه از یک پیامبر. چون در قبیله، والدین، حکم رب رو داشتند، اما محمد این عنوان رو ازشون گرفت و به خدا برگردوند. و همین یکی از دلایل عصبانیت مخالفینش بود (فکر میکنند اینکه در قرآن توصیه به احسان به والدین میکنه یعنی داشته خیلی براشون مقام قائل میشده. اما به این توجه نمیکنند که چی رو ازشون گرفته و داره چی بشون میده).
زندگی میانگین دوران ما، و آدمهای نسل قبل ما، و نسلهای قبل ازونها، نشون میده فرهنگ خدا بودن والدین همچنان زندهست، و اگه اخیرا تضعیف شده به خاطر تغییر توازن قدرت اقتصادیه (کسی که پول کمتری درمیاره، رأی ضعیفتری داره، و کسی که ضعیفه نمیتونه خدا باشه)، و جایی که توازن هنوز حالت قدیمی خودش رو داره، هنوز هیچچیز تغییر نکرده، و والدین خیلی جدی در همهچیز دخالت میکنند و خودشون رو درباره طیف وسیعی از چیزها محق میدونند. متأسفانه این خود ربپنداری فقط در مواردی که تیتر خبری میسازه مورد توجه قرار میگیره، مثل قتل فرزند بابت اصرار به ازدواج با کسی که مورد تأیید پدر یا مادر نبوده، که اون هم اغلب به اختلالات روانی اونها مرتبطه. در حالی که قسمت بزرگتر این فرهنگ سیاه، هیچوقت تیتر نمیشه، چون ساکت و آرام و خزنده و درازمدته. هنوز مسیر خیلی از بچهها داره توسط این فرهنگ تعیین و طراحی میشه. خیلی از کسانی که میتونستند به موقع از ایران برن، و نرفتن، به خاطر پدر و مادر خودربپندار بوده. و همچنین بازگشت کسانی که تونستند برن و مدتی هم اونجا موندن. و همچنین تلف شدن عمر خیلیها در دانشگاهها، و در پادگانها. و همچنین رابطههای اشتباه و ازدواجهای اشتباهتر، و طلاقها.
والدینی که میخوان جای خدا باشند، مثل خدا تقصیر بر عهده نمیگیرند. جایی در کتب مقدس نمیبینید که گفته باشه مشکل از من خداست (و نمیتونست هم بگه، چون در اون صورت خدا بودنش زیر سوال میرفت). بلکه میگه هرچه خوبی به شما میرسه از منه، و هرچه بدی برسه از خودتونه! این دقیقا همون چیزیه که از زبان یا عمل والدین در فرهنگ والدینسالار شنیده و دیده میشه. پدر و مادر تربیتشده در این فرهنگ، مسئولیت هیچکدوم از خرابکاریهاش رو نه در طول عمر خودش و نه در طول عمر نسل قبلش به عهده نمیگیره. دقت کنید که چطور وقتی دعواهای خانوادگی بر اثر ارث پیش میاد، نمیگن مشکل از پدر یا مادر فوت شده بود، که عاقلانه و آیندهنگرانه اموالش رو تقسیم نکرد. بلکه همواره مشکل از فرزندانه که نسبت به مال دنیا، حالت زهد ندارند و دعوا میکنند!
این بساط رو باید جمع کرد. حتی اگه باز هم ناموفق باشه. اگه محمد شانسش رو امتحان کرد، ما هم باید امتحان کنیم. و همه باید توش شرکت کنند. حتی کسانی که به خدا اعتقاد ندارند باید برای تثبیت اینکه «فقط خود خدا، خداست» بجنگند.
زندگی میانگین دوران ما، و آدمهای نسل قبل ما، و نسلهای قبل ازونها، نشون میده فرهنگ خدا بودن والدین همچنان زندهست، و اگه اخیرا تضعیف شده به خاطر تغییر توازن قدرت اقتصادیه (کسی که پول کمتری درمیاره، رأی ضعیفتری داره، و کسی که ضعیفه نمیتونه خدا باشه)، و جایی که توازن هنوز حالت قدیمی خودش رو داره، هنوز هیچچیز تغییر نکرده، و والدین خیلی جدی در همهچیز دخالت میکنند و خودشون رو درباره طیف وسیعی از چیزها محق میدونند. متأسفانه این خود ربپنداری فقط در مواردی که تیتر خبری میسازه مورد توجه قرار میگیره، مثل قتل فرزند بابت اصرار به ازدواج با کسی که مورد تأیید پدر یا مادر نبوده، که اون هم اغلب به اختلالات روانی اونها مرتبطه. در حالی که قسمت بزرگتر این فرهنگ سیاه، هیچوقت تیتر نمیشه، چون ساکت و آرام و خزنده و درازمدته. هنوز مسیر خیلی از بچهها داره توسط این فرهنگ تعیین و طراحی میشه. خیلی از کسانی که میتونستند به موقع از ایران برن، و نرفتن، به خاطر پدر و مادر خودربپندار بوده. و همچنین بازگشت کسانی که تونستند برن و مدتی هم اونجا موندن. و همچنین تلف شدن عمر خیلیها در دانشگاهها، و در پادگانها. و همچنین رابطههای اشتباه و ازدواجهای اشتباهتر، و طلاقها.
والدینی که میخوان جای خدا باشند، مثل خدا تقصیر بر عهده نمیگیرند. جایی در کتب مقدس نمیبینید که گفته باشه مشکل از من خداست (و نمیتونست هم بگه، چون در اون صورت خدا بودنش زیر سوال میرفت). بلکه میگه هرچه خوبی به شما میرسه از منه، و هرچه بدی برسه از خودتونه! این دقیقا همون چیزیه که از زبان یا عمل والدین در فرهنگ والدینسالار شنیده و دیده میشه. پدر و مادر تربیتشده در این فرهنگ، مسئولیت هیچکدوم از خرابکاریهاش رو نه در طول عمر خودش و نه در طول عمر نسل قبلش به عهده نمیگیره. دقت کنید که چطور وقتی دعواهای خانوادگی بر اثر ارث پیش میاد، نمیگن مشکل از پدر یا مادر فوت شده بود، که عاقلانه و آیندهنگرانه اموالش رو تقسیم نکرد. بلکه همواره مشکل از فرزندانه که نسبت به مال دنیا، حالت زهد ندارند و دعوا میکنند!
این بساط رو باید جمع کرد. حتی اگه باز هم ناموفق باشه. اگه محمد شانسش رو امتحان کرد، ما هم باید امتحان کنیم. و همه باید توش شرکت کنند. حتی کسانی که به خدا اعتقاد ندارند باید برای تثبیت اینکه «فقط خود خدا، خداست» بجنگند.
اینکه هرکس سربازی رو چطور بگذرونه طبیعتا به اینکه قبلا در چه محیطی بوده بستگی داره. اونی که تو خونه کتک میخورده با اونی که مثل پرنس باش برخورد میشده، دو جور مختلف باش مواجه میشن. اما این قسمتش زیادی گنده شده. سنگینی مواجه شدن با کثافات، بیشتر به بعدش بستگی داره تا به قبلش. اونی که تا کارت پایان خدمتش رو گرفت دوستانش میریزن دورش و بش تبریک میگن و دعوتش میکنند به پارتی و همونجا یه دختر رو بش معرفی میکنند، چیزی که پشت سر گذاشته رو خیلی جهنمیتر در ذهن ثبت میکنه، تا اونی که تا کارتش رو گرفت و برگشت، بش خبر میدن برادرت وقتی تو نبودی تو یه شرکت هرمی سرمایهگذاری کرد و باخت و باید بدهیش رو بدیم وگرنه طفلک باید بره بخوابه زندان؛ چون وقتی پنج صبح پاشد و تا شش شب کار کرد تا فقط گندکاری یکی دیگه رو جبران کنه، یا یادش میره چه جهنمی رو پشت سر گذاشت، یا تو ذهنش اینطور ثبت میشه که خیلی هم جهنم نبود، چون حداقل اونجا میخوردیم و میخوابیدیم!
ازین میتونی به عنوان یه چیت کد استفاده کنی. اگه یه کاری هست که باید انجام بدی ولی اصلا خوشت نمیاد انجام بدی، یه کار دیگه که فشار بیشتری ایجاد میکنه به برنامهت اضافه کن. چیزی که فشار ذهنی بیشتری وارد میکنه، فشار ذهنی کار قبلی رو ضعیفتر جلوه میده. این کاملا غیرمنطقی به نظر میرسه، چون میتونه در فاصله خطرناکی با مازوخیسم قرار بگیره. ولی قرار نیست چیت کدها همیشه استفاده بشن. بعضی وقتها هم کار کنند کافیه.
ازین میتونی به عنوان یه چیت کد استفاده کنی. اگه یه کاری هست که باید انجام بدی ولی اصلا خوشت نمیاد انجام بدی، یه کار دیگه که فشار بیشتری ایجاد میکنه به برنامهت اضافه کن. چیزی که فشار ذهنی بیشتری وارد میکنه، فشار ذهنی کار قبلی رو ضعیفتر جلوه میده. این کاملا غیرمنطقی به نظر میرسه، چون میتونه در فاصله خطرناکی با مازوخیسم قرار بگیره. ولی قرار نیست چیت کدها همیشه استفاده بشن. بعضی وقتها هم کار کنند کافیه.
نمیدونم به خاطر محدودیت تعداد کلمات مجلهست، یا به خاطر اینه که از نویسنده داستانهای علمی تخیلی نباید انتظار زیادی برای نوشتن متن استدلالی داشت، ولی دلیل هرچیه این مقاله کاملا آشفتهست. از چند جهت حمله کرده به مدلهای زبانی تا بگه هوش مصنوعی نمیتونه هنرمند باشه (یه بار میگه هوش مصنوعی نداریم هنوز، یه بار میگه داریم ولی ذاتا قابلیت خلق هنر ندارد!).
اما هسته ادلهش اینه که «هنر از بیشمار انتخاب آگاهانه شکل میگیره». یا به عبارت دیگه «هنرمند یک غرضورزه» (این دومی رو خودم اضافه کردم، چون برادر «نویسنده»مون از خلق همین عبارت هم عاجزه).
بله، فعلا هوش مصنوعی انتخابهای منطقی (یا به قولی «نزذیک به میانگین») انجام میده، و غرضی در کار نیست. اما پروسه رشد همینه، حتی برای انسان. تو گالریها نقاشیهای کودکان رو به نمایش نمیذارن (مگر اینکه بخوان بگن بچهمون ریتارد نیست). چون بچه هم موقع نقاشی سعی میکنه به میانگین بچسبه: یه دایره زرد برای خورشید، یه مثلث برای خونه. و حتی در همینش هم درک درستی از جئومتری نداره، و باباش رو همقد درخت میکشه (همونطور که چتجیپیتی فکر میکنه دو تا آر تو کلمه استراوبری هست، نه سه تا).
اما هسته ادلهش اینه که «هنر از بیشمار انتخاب آگاهانه شکل میگیره». یا به عبارت دیگه «هنرمند یک غرضورزه» (این دومی رو خودم اضافه کردم، چون برادر «نویسنده»مون از خلق همین عبارت هم عاجزه).
بله، فعلا هوش مصنوعی انتخابهای منطقی (یا به قولی «نزذیک به میانگین») انجام میده، و غرضی در کار نیست. اما پروسه رشد همینه، حتی برای انسان. تو گالریها نقاشیهای کودکان رو به نمایش نمیذارن (مگر اینکه بخوان بگن بچهمون ریتارد نیست). چون بچه هم موقع نقاشی سعی میکنه به میانگین بچسبه: یه دایره زرد برای خورشید، یه مثلث برای خونه. و حتی در همینش هم درک درستی از جئومتری نداره، و باباش رو همقد درخت میکشه (همونطور که چتجیپیتی فکر میکنه دو تا آر تو کلمه استراوبری هست، نه سه تا).
Anarchonomy
نمیدونم به خاطر محدودیت تعداد کلمات مجلهست، یا به خاطر اینه که از نویسنده داستانهای علمی تخیلی نباید انتظار زیادی برای نوشتن متن استدلالی داشت، ولی دلیل هرچیه این مقاله کاملا آشفتهست. از چند جهت حمله کرده به مدلهای زبانی تا بگه هوش مصنوعی نمیتونه هنرمند…
بعد از صدها ساعت فیلم و پادکست و صدها مقاله درباره اینکه مدلهای زبانی چطور کار میکنند، هنوز نویسندگان، که مدعیاند همه اون محتویات توضیحی رو مطالعه کردهاند، ادعا میکنند کار هوش مصنوعی چیزی جز کپی کردن کار کپیرایتدار دیگران نیست! لابد باید اینم هم یک مانور «هنرمندانه» در نظر بگیریم، چون «غرض» زیادی توش دخیله. مثل ایجاد جوی که روی قضات دادگاهها اثر روانی بذاره. بالاخره قاضی هم آدمه و وقتی ببینه اینهمه آدم حسابی دارند از واژه سرقت استفاده میکنند، ممکنه نتیجه بگیره لابد یه خبری هست. اما واقعیت، اونجوری که من صورتبندی میکنم اینه: «جملات انسان نویسنده هم انقدر نزدیک میانگینه، که اگه فقط برای یادگیری استفاده بشه هم، به نظر میاد کپی شده». اگه هوش مصنوعی جمله «آلوهای ترش بازار تجریش من را یاد خانه مادربزرگم انداخت که لواشک درست میکرد» رو بسازه، برای این نیست که یکی قبلا این رو جایی نوشته. برای اینه که بعد از دیدن میلیونها جمله، یاد گرفته که ترش بعد از آلو میاد، نه بعد از آجر! و لواشک به آلو نزدیکه، نه به چوب. و هر دو اینها به خانه مادربزرگ نزدیکترند تا به کاخ سفید! (و رابطه همه اینها رو به شکل برداری روی یک صفحه دو بعدی، و سپس سه بعدی، و در آینده چندبعدی، میبینه).
اما گاهی یک نویسنده، یا هنرمند، برای اینکه کارش رو متمایز کنه مجبور میشه از سطح میانگین فاصله بگیره. مثل کمدینی که میگه «دکترم بم گفت قفسه سینه یک گربه را داری، و قلب یک لزبین را». که یک جمله بیمعنیه، اما با غرض ساخته میشه تا بیمعنی بودنش مخاطبانش رو بخندونه. اما همین جمله بیمعنی رو تجزیه کنید، تا تکنیکش رو بشه. ابتدا یک قالب میانگین رو انتخاب میکنیم، مثل: «دکترم بم گفت قفسه سینه یک شناگر را داری، و قلب یک دونده را». چیزی که هوش مصنوعی به راحتی میتونه بسازدش. سپس مثالها رو با مثالهایی رندوم جابجا میکنیم. گربه به جای شناگر، و سگ به جای دونده. در مرحله بعد، یکی از مثالهای رندوم رو با یک مثال رندوم دیگه که میتونند سابجکتیو باشند تعویض میکنیم، یعنی لزبین به جای سگ (تعریف سگ مشخصه، و در بردار روابط، به گرگ/حیوان/جاندار نزدیکه. اما تعریف لزبین اینطور نیست، و میتونه نزدیک هورمون/مونث/انسان قرار بگیره، و میتونه نزدیک گرایش/متفاوت/اقلیت قرار بگیره، یعنی مفاهیمی که به شکل قراردادی بشون نسبت میدیم). این تعویض یکی از آبجکتها، با چیزی که میتونه سابجکتیو باشه، دو هدف داره. یا از طریقش کنایه بسازیم، یا وانمود کنیم که کنایه ساختیم (وانمود کردن به کنایه ساختن یک تکنیکه برای ایجاد جایزه مجازی برای مخاطب. وقتی شنونده بتونه کنایه رو کشف کنه، مثل اینه که خیلی سریع یه پازل رو حل کرده. و حل کردنش همون چیزیه که عوام میگن «نکتهش رو گرفتم». این اصطلاحا گرفتن جوک، یک میکرو شعف در مغزش ایجاد میکنه، و این باعث میشه بیشتر به جوک بخنده). این کاریه که مایی که طنز نوشتیم، بارها انجام دادیم. ما عملا داریم از الگوریتمهای ساده استفاده میکنیم. و هیچ دلیلی وجود نداره که نسخههای بعدی هوش مصنوعی، به این الگوریتمهای ساده مسلط نشن. عامل اینکه تا الان مسلط نشدن خود ماییم. این ماییم که ازشون غرض نخواستیم. چون فعلا اولویتمون اینه که به محدوده میانگین مسلط بشن. همونطور که اولویتمون در مورد نقاشی بچه اینه که خورشید رو با دایره زرد نشون بده، و کوه رو به شکل مثلث. بعد که کمی بزرگتر شد و سایه لیوان آب رو طوری کشید که شکست نور آب توش هم لحاظ شده باشه، میتونیم ازش بخوایم یه چیز متفاوت بکشه. و اون موقع شاید سایه لیوان نیمهپر رو طوری کشید که انگار لیوان کاملا پره. که خودش یک مفهومه.
🔽
اما گاهی یک نویسنده، یا هنرمند، برای اینکه کارش رو متمایز کنه مجبور میشه از سطح میانگین فاصله بگیره. مثل کمدینی که میگه «دکترم بم گفت قفسه سینه یک گربه را داری، و قلب یک لزبین را». که یک جمله بیمعنیه، اما با غرض ساخته میشه تا بیمعنی بودنش مخاطبانش رو بخندونه. اما همین جمله بیمعنی رو تجزیه کنید، تا تکنیکش رو بشه. ابتدا یک قالب میانگین رو انتخاب میکنیم، مثل: «دکترم بم گفت قفسه سینه یک شناگر را داری، و قلب یک دونده را». چیزی که هوش مصنوعی به راحتی میتونه بسازدش. سپس مثالها رو با مثالهایی رندوم جابجا میکنیم. گربه به جای شناگر، و سگ به جای دونده. در مرحله بعد، یکی از مثالهای رندوم رو با یک مثال رندوم دیگه که میتونند سابجکتیو باشند تعویض میکنیم، یعنی لزبین به جای سگ (تعریف سگ مشخصه، و در بردار روابط، به گرگ/حیوان/جاندار نزدیکه. اما تعریف لزبین اینطور نیست، و میتونه نزدیک هورمون/مونث/انسان قرار بگیره، و میتونه نزدیک گرایش/متفاوت/اقلیت قرار بگیره، یعنی مفاهیمی که به شکل قراردادی بشون نسبت میدیم). این تعویض یکی از آبجکتها، با چیزی که میتونه سابجکتیو باشه، دو هدف داره. یا از طریقش کنایه بسازیم، یا وانمود کنیم که کنایه ساختیم (وانمود کردن به کنایه ساختن یک تکنیکه برای ایجاد جایزه مجازی برای مخاطب. وقتی شنونده بتونه کنایه رو کشف کنه، مثل اینه که خیلی سریع یه پازل رو حل کرده. و حل کردنش همون چیزیه که عوام میگن «نکتهش رو گرفتم». این اصطلاحا گرفتن جوک، یک میکرو شعف در مغزش ایجاد میکنه، و این باعث میشه بیشتر به جوک بخنده). این کاریه که مایی که طنز نوشتیم، بارها انجام دادیم. ما عملا داریم از الگوریتمهای ساده استفاده میکنیم. و هیچ دلیلی وجود نداره که نسخههای بعدی هوش مصنوعی، به این الگوریتمهای ساده مسلط نشن. عامل اینکه تا الان مسلط نشدن خود ماییم. این ماییم که ازشون غرض نخواستیم. چون فعلا اولویتمون اینه که به محدوده میانگین مسلط بشن. همونطور که اولویتمون در مورد نقاشی بچه اینه که خورشید رو با دایره زرد نشون بده، و کوه رو به شکل مثلث. بعد که کمی بزرگتر شد و سایه لیوان آب رو طوری کشید که شکست نور آب توش هم لحاظ شده باشه، میتونیم ازش بخوایم یه چیز متفاوت بکشه. و اون موقع شاید سایه لیوان نیمهپر رو طوری کشید که انگار لیوان کاملا پره. که خودش یک مفهومه.
🔽
Anarchonomy
نمیدونم به خاطر محدودیت تعداد کلمات مجلهست، یا به خاطر اینه که از نویسنده داستانهای علمی تخیلی نباید انتظار زیادی برای نوشتن متن استدلالی داشت، ولی دلیل هرچیه این مقاله کاملا آشفتهست. از چند جهت حمله کرده به مدلهای زبانی تا بگه هوش مصنوعی نمیتونه هنرمند…
یک ادعای دیگه انسان هنرمند اینه که «ارزش کار من صرفا متفاوت بودن، یا فاصله داشتن از میانگین نیست. ارزشش اینه که غرض دارم برای متفاوت بودن ولی هدفم از آن غرض، ارتباط برقرار کردن با دیگر انسانهاست. ولی ماشین چنین هدفی نداره».
این ادعا از اساس چند مشکل داره:
اول اینکه این ارتباط تعریف شدنی نیست، و وقتی تعریفشدنی نیست، سنجیدنی نیست. اگه یه نفر بوسیله اثرت بات ارتباط برقرار نکرد، مشکل از توست یا ازون؟ باید سنجیدنی باشه که بتونیم بگیم مشکل از کدوم طرفه. این در مدرن آرت بیشتر خودش رو نشون داد، که یکی به اثر میگه آشغال، و اون یکی به همون اثر میگه شاهکار!
دو اینکه اگه این ارتباط دو طرفه بود، باید طرفین ثابت و مشخص میبودند. اما خیلی وقتها نیستند. مثلا الان یک رامبراند نداریم. چون مردم نمیدونند رامبراند چه شخصیتی بوده، اهمیتی هم نمیدن. بنابراین رامبراند فرضی خودشون رو در ذهنشون میسازند. پس بیشمار رامبراند وجود داره. وقتی بیشمار رامبراند وجود داره، یعنی رامبراندی وجود نداره، و فقط یک اسمه (جالبه که خودش هم خودش رو در حد یک اسم کرد، و پول امضاء میگرفت). و اگه فقط یه اسمه، چه فرقی داره اگه اون اسم جیپیتی ۶ باشه؟
سه اینکه ارتباط انسانی نیاز به کرافت نداره. و گرنه بعضیها از مفتول سیمی به جای حلقه ازدواج استفاده نمیکردند. ارتباط انسانی نیاز به نسبت داره. وقتی یه گل رو از باغچه پابلیک میکنی و به کسی هدیه میدی، هیچ نقشی در پرورش اون گل نداشتی (یا خودرو بوده یا یکی دیگه کاشته و آب داده). اینکه اون گل منتسب میشه با تو، برای اونی که دریافتش میکنه باارزش میشه. بنابراین مهم نیست که از هوش مصنوعی بخوام یه شعر رمانتیک برام بسازه و بفرستمش به دوستدخترم. مهم اینه که من خواستم چنین چیزی بش فرستاده بشه.
این ادعا از اساس چند مشکل داره:
اول اینکه این ارتباط تعریف شدنی نیست، و وقتی تعریفشدنی نیست، سنجیدنی نیست. اگه یه نفر بوسیله اثرت بات ارتباط برقرار نکرد، مشکل از توست یا ازون؟ باید سنجیدنی باشه که بتونیم بگیم مشکل از کدوم طرفه. این در مدرن آرت بیشتر خودش رو نشون داد، که یکی به اثر میگه آشغال، و اون یکی به همون اثر میگه شاهکار!
دو اینکه اگه این ارتباط دو طرفه بود، باید طرفین ثابت و مشخص میبودند. اما خیلی وقتها نیستند. مثلا الان یک رامبراند نداریم. چون مردم نمیدونند رامبراند چه شخصیتی بوده، اهمیتی هم نمیدن. بنابراین رامبراند فرضی خودشون رو در ذهنشون میسازند. پس بیشمار رامبراند وجود داره. وقتی بیشمار رامبراند وجود داره، یعنی رامبراندی وجود نداره، و فقط یک اسمه (جالبه که خودش هم خودش رو در حد یک اسم کرد، و پول امضاء میگرفت). و اگه فقط یه اسمه، چه فرقی داره اگه اون اسم جیپیتی ۶ باشه؟
سه اینکه ارتباط انسانی نیاز به کرافت نداره. و گرنه بعضیها از مفتول سیمی به جای حلقه ازدواج استفاده نمیکردند. ارتباط انسانی نیاز به نسبت داره. وقتی یه گل رو از باغچه پابلیک میکنی و به کسی هدیه میدی، هیچ نقشی در پرورش اون گل نداشتی (یا خودرو بوده یا یکی دیگه کاشته و آب داده). اینکه اون گل منتسب میشه با تو، برای اونی که دریافتش میکنه باارزش میشه. بنابراین مهم نیست که از هوش مصنوعی بخوام یه شعر رمانتیک برام بسازه و بفرستمش به دوستدخترم. مهم اینه که من خواستم چنین چیزی بش فرستاده بشه.
یه روزی، که مردم اون موقع ایران حال و وضع بهتری داشتند، باید پرچم ایران رو عوض کنند، که نه شبیه پرچم مجارستان باشه، نه کپی پرچم این ایالت آلمان. مخصوصا وقتی رنگ سفید، که علامت رودخانه راینه، برای اونها معنادارتره، تا برای ایران که هیچ رودخونهای از وسطش رد نمیشه.
اینجا سفید رو علامت صلح قرار دادند، اما این مملکت از «صلح» هم چیزی جز «تسلیم» ندیده. قرمز هم اضافهست، که به اندازه کافی خون دیده و خونبازی کرده. به جاش هرچی خواستند بذارن، مثل آبی. به خاطر سه هزار کیلومتر ساحلی که ایران داره. اما این دو رو حذف کنند. فارغ ازینکه لوگوی وسط چی باشه، سفید و قرمز برای ما فقط یادآور داستانهای تلخ هستند.
اینجا سفید رو علامت صلح قرار دادند، اما این مملکت از «صلح» هم چیزی جز «تسلیم» ندیده. قرمز هم اضافهست، که به اندازه کافی خون دیده و خونبازی کرده. به جاش هرچی خواستند بذارن، مثل آبی. به خاطر سه هزار کیلومتر ساحلی که ایران داره. اما این دو رو حذف کنند. فارغ ازینکه لوگوی وسط چی باشه، سفید و قرمز برای ما فقط یادآور داستانهای تلخ هستند.
پایان اِیتی، پایان نمادین نسل ماست، که کیس کامپیوتر جمع میکردیم، و خوره تمام تکنولوژی به کار رفته در اون بودیم. کامپیوتر دسکتاپ، چنان در زندگی امروز از موضوعیت خارج شده، که تخصصیترین نشریه اینترنتی که به همه ابعاد فنی اون میپرداخت، دیگه امکان بقا نداره. اون هم سایتی که چیزهایی ازش یاد گرفتیم که هیچکس دیگهای نبود که بمون یاد بده.
اما این پایان، دو واقعیت دیگه رو هم روشنتر میکنه:
- فرم نوشتاری، هیچ شانسی نداره. چون مردم حوصله خواندن ندارند. در واقع نوشتار با تمام مزیتهاش در انتقال مطلب، به فرمی موقتی تبدیل شد که مثل یک پل تلویزیون رو به یوتیوب وصل کرد. فکر میکردیم قراره خیلی بیشتر نوشتار داشته باشیم، و نمیدونستیم که داریم یک گپ رو پر میکنیم چون تکنولوژی و پهنای باند هنوز آماده نبود! ولی حالا آماده شده و دیگه نیازی به پل نیست.
- سبک کسب درآمد از طریق تبلیغات برای سرپا نگه داشتن سایت دیگه جواب نمیده. تبلیغات برای شرکتهای چندملیتی که چندصدمیلیون کاربر دارند موضوعیت داره. اشخاص و گروههای کوچک، باید روی اشتراک ماهیانه حساب کنند. و اون هم نیاز به تولید سطح بالایی از کیفیت مطالب داره که کار هرکسی نیست.
اما این پایان، دو واقعیت دیگه رو هم روشنتر میکنه:
- فرم نوشتاری، هیچ شانسی نداره. چون مردم حوصله خواندن ندارند. در واقع نوشتار با تمام مزیتهاش در انتقال مطلب، به فرمی موقتی تبدیل شد که مثل یک پل تلویزیون رو به یوتیوب وصل کرد. فکر میکردیم قراره خیلی بیشتر نوشتار داشته باشیم، و نمیدونستیم که داریم یک گپ رو پر میکنیم چون تکنولوژی و پهنای باند هنوز آماده نبود! ولی حالا آماده شده و دیگه نیازی به پل نیست.
- سبک کسب درآمد از طریق تبلیغات برای سرپا نگه داشتن سایت دیگه جواب نمیده. تبلیغات برای شرکتهای چندملیتی که چندصدمیلیون کاربر دارند موضوعیت داره. اشخاص و گروههای کوچک، باید روی اشتراک ماهیانه حساب کنند. و اون هم نیاز به تولید سطح بالایی از کیفیت مطالب داره که کار هرکسی نیست.
دزدی سیستماتیک یعنی روسیه موشک اسکندر رو برای زدن کامیونهای باری استفاده میکنه. کاری که باید هلیکوپتر، و یا هواپیمای بمبافکن انجام میداد. که کاملا مشخصه نفع یه عده در مصرف بیشتر موشکهاست. اما کامیونهایی که هدف قرار میگیره، حتی کامیون نظامی هم نیستند، بلکه گندم حمل میکنند. همزمان پهپادی با تکنولوژی ابتدایی و با سرعتی پایین و با ارتفاعی پایین و با صدای زیاد خودش رو تا مسکو میرسونه و به تأسیسات پالایشگاه اصابت میکنه، که قبلش درست مثل پابرهنهها با کلاشینکف به سمتش شلیک میکردند تا ساقطش کنند، و موفق نشدند. یعنی در یک روز از جنگ، موشک اسکندر خرج زدن گندم شده، اما هیچ خرجی برای پدافند پالایشگاه پایتخت نشده.
چیزی که هنوز هوش مصنوعی نمیتونه مشابهش رو جنریت کنه، فساد انسانهاست.
چیزی که هنوز هوش مصنوعی نمیتونه مشابهش رو جنریت کنه، فساد انسانهاست.
در دموکراسی سیاستمدار نیککردار نداریم، چون هر حزبی نماینده حزب مخالف رو دیو، و نماینده حزب خودش رو دلبر معرفی میکنه. گاهی اونهایی که نمیتونند خودشون رو در هیچکدوم از حزبها جا کنند، وضعیت دیو و دلبر رو زیر سوال برده و رقابت دیو و دیو معرفیش میکنند، تا دلبر آلترناتیو خودشون رو به قدرت برسونند (که در غرب به خودشون میگن «مستقل»). اما خیلی وقتها سیاستمدارها از بسیاری از مردم کشور خودشون آدمترند. مثل مکرون، که از خیلی از فرانسویها خیلی آدمتره.
وقتی با گروگانگیرهایی طرفی که یازده ماه گروگان رو نگه میدارند، و وقتی فهمیدن بدردشون نمیخوره تیر خلاص بش میزنند، یعنی از همون اول باید بنا رو بذاری بر اینکه همه گروگانها کشته شدهاند و باید برای از بین بردن گروگانگیرها برنامهریزی کرد. یعنی همون برنامهای که نتانیاهو داشت. چون میدونه که حماس دنبال معامله نیست. چون معامله رو کسی انجام میده که دنبال برقراری آرامشه. ولی فلسطینیها دنبال آرامش نیستند. هدفشون اجرای ۷ اکتبریه که همه یهودیان رو شامل بشه. اما چپگرایان اسراییل، واکنشی دقیقا برعکس این رو نشون داده، و با مرگ هر گروگان به دولت فشار میارن تا جنگ رو متوقف و با حماس صلح کنه! نفرت اینها از نتانیاهو به قدری بالاست که حاضرند دقیقا همون کاری رو بکنند که خامنهای آرزو داره بکنند. پس یک سیاستمدار داریم که هدفش اینه که خطراتی که بقای کل جامعه رو هدف قرار داده، برطرف کنه، و شهروندانی داریم که از روی نفرت کاری میکنند که بقای کل جامعه به خطر بیفته. مشخصه که نتانیاهو ازین دسته از هموطنانش خیلی آدمتره. و این در حالتی است که قرار نبوده آدم درستی باشه. قرار بوده فقط یک سیاستمدار موفق باشه. بخشی از مردم، از آدمی که قرار نبوده آدم درستی باشه هم جایگاه پستتری دارند.
وقتی با گروگانگیرهایی طرفی که یازده ماه گروگان رو نگه میدارند، و وقتی فهمیدن بدردشون نمیخوره تیر خلاص بش میزنند، یعنی از همون اول باید بنا رو بذاری بر اینکه همه گروگانها کشته شدهاند و باید برای از بین بردن گروگانگیرها برنامهریزی کرد. یعنی همون برنامهای که نتانیاهو داشت. چون میدونه که حماس دنبال معامله نیست. چون معامله رو کسی انجام میده که دنبال برقراری آرامشه. ولی فلسطینیها دنبال آرامش نیستند. هدفشون اجرای ۷ اکتبریه که همه یهودیان رو شامل بشه. اما چپگرایان اسراییل، واکنشی دقیقا برعکس این رو نشون داده، و با مرگ هر گروگان به دولت فشار میارن تا جنگ رو متوقف و با حماس صلح کنه! نفرت اینها از نتانیاهو به قدری بالاست که حاضرند دقیقا همون کاری رو بکنند که خامنهای آرزو داره بکنند. پس یک سیاستمدار داریم که هدفش اینه که خطراتی که بقای کل جامعه رو هدف قرار داده، برطرف کنه، و شهروندانی داریم که از روی نفرت کاری میکنند که بقای کل جامعه به خطر بیفته. مشخصه که نتانیاهو ازین دسته از هموطنانش خیلی آدمتره. و این در حالتی است که قرار نبوده آدم درستی باشه. قرار بوده فقط یک سیاستمدار موفق باشه. بخشی از مردم، از آدمی که قرار نبوده آدم درستی باشه هم جایگاه پستتری دارند.
دادگاه برزیل اون قسمت ممنوعیت استفاده از ویپیان برای دسترسی به توعیتر رو لغو کرد، و این ژستها بلاموضوعه. ولی با فرض اینکه لغو نشده بود و واقعا شهروند برزیلی بابت استفاده از ویپیان برای دسترسی به توعیتر هشت هزار دلار جریمه میشد، اینکه یک آمریکایی راه ارتکاب جرم رو برای خارجیها فراهم کنه، یکطرفهست یا اونطرفیش هم مجازه؟ وقتی جک دورسی مدیر توعیتر بود قوانین ایالات متحده رو مو به مو اجرا میکرد. چطور اون موقع ما اجازه نداشتیم ازش بخواهیم اجرا نکنه؟
Anarchonomy
در دموکراسی سیاستمدار نیککردار نداریم، چون هر حزبی نماینده حزب مخالف رو دیو، و نماینده حزب خودش رو دلبر معرفی میکنه. گاهی اونهایی که نمیتونند خودشون رو در هیچکدوم از حزبها جا کنند، وضعیت دیو و دلبر رو زیر سوال برده و رقابت دیو و دیو معرفیش میکنند، تا…
مبادله گیلعاد شلیت همین سیزده سال پیش بود، چطور یادتون رفته؟ انقدر فشار آوردن که بابت آزاد کردن این یک نفر، چند صد فلسطینی آزاد شدند که همشون تروریست بودن و دهها اسراییلی رو کشته بودند. «فعال صلح» اسراییلی که کار نرم کردن طرفین مذاکره رو انجام میداد، تا همین پارسال سیمپ فلسطین بود و با رابط حماسی خودش رفیق تلفنی بودن. بعد که یارو از هفت اکتبر حمایت کرد، جناب فعال صلح قهر کرد باش. طوری که انگار یک واکنش غیرمنتظره ازش دیده!