Anarchonomy
پیتر تیل میگه کالیفرنیا از جهاتی مثل عربستانه، اونجا وهابیت رو داریم و تو کالیفرنیا ووکیسم! اونجا نفت هست که خرج مسخرهبازی وهابی رو میده، و اینجا غولهای اینترنتی رو داریم که خرج مسخرهبازی ووک رو میده. و در هر دو با اینکه دولت فشله، پول انقدر هست که جبرانش…
وقتی میگیم کارها رو باید سپرد به شرکتهای خصوصی، نه دولت، فقط برای این نیست که دولت ناکارآمده و بخش خصوصی نیست. اتفاقا بخش خصوصی هم خیلی وقتها ناکارآمده. کافیه به وضع فعلی اینتل و بوئینگ نگاه کنید. خیلی از مدیران شرکتها، شرکت زیر دستشون رو اصلا خوب اداره نمیکنند. دلیل سپردن کارها به بخش خصوصی اینه که وقتی یکیشون خراب کرد میتونی بسپری به اون یکی. ولی دولت رو نمیتونی هرروز عوض کنی. و گرنه گاهی دولت اونقدرها هم که میگن بد عمل نمیکنه.
وقتی یکی مثل پیتر تیل درباره فشل بودن دولت صحبت میکنه، باید عدم صداقتی که در حرفهاشون دارند رو هم لحاظ کنید (قبلا درباره دولتستیزی به عنوان یک آئین نوشتم). مثلا اینکه ساکنان محله اجازه نمیدن ریل قطار از وسط محلهشون رد بشه، یه موضوع حقوقیه. ربطی به این که دولت کارآمد است یا نیست، نداره. و اگه تو یه کشور جهانسومی دولت میاد به زور زمین مردم رو غصب میکنه و ریل میکشه، که طبیعتا پروژه خیلی زودتر و ارزانتر به نتیجه میرسه، نشانه کارآمد بودن اون دولت نیست. نشانه اینه که مردم هیچند.
وقتی یکی مثل پیتر تیل درباره فشل بودن دولت صحبت میکنه، باید عدم صداقتی که در حرفهاشون دارند رو هم لحاظ کنید (قبلا درباره دولتستیزی به عنوان یک آئین نوشتم). مثلا اینکه ساکنان محله اجازه نمیدن ریل قطار از وسط محلهشون رد بشه، یه موضوع حقوقیه. ربطی به این که دولت کارآمد است یا نیست، نداره. و اگه تو یه کشور جهانسومی دولت میاد به زور زمین مردم رو غصب میکنه و ریل میکشه، که طبیعتا پروژه خیلی زودتر و ارزانتر به نتیجه میرسه، نشانه کارآمد بودن اون دولت نیست. نشانه اینه که مردم هیچند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توسعه موتورها برای ساخت روبوت به اونجایی که لازم بود برسه رسیده، حالا نوبت توسعه ماهیچههای مصنوعیه.
به نظر میرسه تصور همه از آیندهای که همهجا پر از روبوت باشه، با اون پتانسیلی که وجود داره، فاصله داره. چون تخیل از پتانسیل جا مونده.
به نظر میرسه تصور همه از آیندهای که همهجا پر از روبوت باشه، با اون پتانسیلی که وجود داره، فاصله داره. چون تخیل از پتانسیل جا مونده.
پایان آلن دلون، پایان یک دورانه، که در اون زیبایی کافی بود. یه فیلم داشت به نام تونی آرزنتا (ساخت ۱۹۷۳). که ناخواسته زن و بچهش رو میکشن و میفته دنبال انتقام. که البته مشخص میشه انتقام بیفایدهست و خلافکارها به کارشون ادامه میدن، و نهایتا خودش هم کشته میشه. در واقع نسخه بدوی جان ویک. تلویزیون ایران با کلی تبلیغ و منت، برای تعطیلات نوروز پخشش کرد. همه یه جوری میخکوب میشدند پای تلویزیون که یادشون میرفت مهمون اومده. همون ابتدای فیلم یه صحنه داره که از پشت پنجره آپارتمان داره نگاه میکنه که زن و بچهش دارند سوار ماشینش میشن، و تا استارت میزنه منفجر میشه. واکنشش به منفجر شدن ماشینی که خانوادهش توش بودن در حد واکنش یه آدم عادی به ترکیدن یه لامپ بود. حتی اون موقع که بچه بودم به نظرم مشخص بود که یکم یبس بازی میکنه. اما هیچوقت بش فکر نمیکردیم، چون همه مبهوت زیبایی چهرهش بودیم. یعنی منطقش این بود: کسی که انقدر زیباست، همینقدر شوکه شدن رو هم اجرا کنه جلوی دوربین، کافیه! حتی به کاراکتر حق داده میشد سادهدل باشه و آخر فیلم کشته بشه، چون آدم زیبا نمیتونه خبیث باشه، و جاش تو دنیای خلافکارها، که هیچوقت درست نمیشه، نیست!
در دوران ما، که کافیه گوشیت رو چک کنی تا لشکری از آدمهای زیبا جلوت سبز بشن، دیگه زیبایی کافی نیست. مثلا به آنا ساوایی نگاه کنید در سریال شوگان، که با چهرهای مجسمهوار، انواع احساسات رو بدون حتی حرف زدن منتقل میکنه. یا به خود کیانا ریوز، که رسما یک رزمیکار شد تا به جایی که امروز هست برسه، یا به کریستین بیل، که لهجه بریتیشش رو به طور کامل خاموش کرد، و بدنش رو گاه به شکل چوب خشکیده درآورد، و گاه به شکل بتمن. هیو جکمن در ۵۵ سالگی روزی ۴ هزار کیلوکالری مصرف میکنه و مربیش ضربان قلبش رو به صورت بیست و چهارساعته تحت کنترل داره تا بدنش در شأن ولورین باقی بمونه. خیلی بیشتر پول درمیارن؟ بله. ولی خوبه که لازمه کارهایی کنند که دستمزدش بالاست. شاید در آینده هوش مصنوعی، قسمت سخت کارشون رو کمتر کنه، ولی مهم اینه که دیگه به دوران آلن دلون برنمیگردیم.
در دوران ما، که کافیه گوشیت رو چک کنی تا لشکری از آدمهای زیبا جلوت سبز بشن، دیگه زیبایی کافی نیست. مثلا به آنا ساوایی نگاه کنید در سریال شوگان، که با چهرهای مجسمهوار، انواع احساسات رو بدون حتی حرف زدن منتقل میکنه. یا به خود کیانا ریوز، که رسما یک رزمیکار شد تا به جایی که امروز هست برسه، یا به کریستین بیل، که لهجه بریتیشش رو به طور کامل خاموش کرد، و بدنش رو گاه به شکل چوب خشکیده درآورد، و گاه به شکل بتمن. هیو جکمن در ۵۵ سالگی روزی ۴ هزار کیلوکالری مصرف میکنه و مربیش ضربان قلبش رو به صورت بیست و چهارساعته تحت کنترل داره تا بدنش در شأن ولورین باقی بمونه. خیلی بیشتر پول درمیارن؟ بله. ولی خوبه که لازمه کارهایی کنند که دستمزدش بالاست. شاید در آینده هوش مصنوعی، قسمت سخت کارشون رو کمتر کنه، ولی مهم اینه که دیگه به دوران آلن دلون برنمیگردیم.
ژاپن هزار و دویست ساله که داره تاریخ باز شدن شکوفههای گیلاس رو مستند میکنه، و کاملا مشخصه دویست سال اخیر همینطور هوا گرمتر شده.
فرهنگی که هیچوقت نه از شرق و نه از غرب به بیابانهای خاورمیانه نفوذ نکرد، و هنوز که هنوزه باید بگیم به ملت و حکومت، که مستندسازی مهم است، نوشتن چیزهایی که میبینی مهم است، دیتا مهم است.
فرهنگی که هیچوقت نه از شرق و نه از غرب به بیابانهای خاورمیانه نفوذ نکرد، و هنوز که هنوزه باید بگیم به ملت و حکومت، که مستندسازی مهم است، نوشتن چیزهایی که میبینی مهم است، دیتا مهم است.
شعر باید درباره زندگی باشه و موضوعات معنوی. نباید وارد سیاست و اقتصاد بشه. وقتی وارد شد تبدیل میشه به مهملاتی مثل این، که یکی یه بیت میخونه، و اون یکی با یه بیت دیگه تکمیلش میکنه.
خیلی از کسانی که ثروتمند میشوند اهمیتی به انسانها نمیدن. اما برای ثروتمند شدن نیازی نیست حتما سایکوپت بود. اون ثروتمندی که به انسانها اهمیت نمیداده، به زن و بچهش هم اهمیت نمیداده. یعنی همونهایی که قراره اون ثروت بشون ارث برسه.
در مورد بیت دوم: اینکه ثروتمند شدن یکی با هزینهایه که دیگری پرداخت کرده، یک پدیده زننده نیست، که کسی بخواد کشفش کنه. این همون چیزیه که تجارت رو بوجود اورده. اونهایی که هزینه ثروتمند شدن یکی دیگه رو پرداخت کردهاند، داوطلبانه این کار رو کردن. چون چیزی که دلشون میخواسته رو بدست آوردن. و آدمها برای همین با هم معامله میکنند. من چیزی که میخوام رو ازت میگیرم، و عوضش تو رو ثروتمندتر میکنم.
درباره عشق شعر بگید، که قراره منطق نداشته باشه.
خیلی از کسانی که ثروتمند میشوند اهمیتی به انسانها نمیدن. اما برای ثروتمند شدن نیازی نیست حتما سایکوپت بود. اون ثروتمندی که به انسانها اهمیت نمیداده، به زن و بچهش هم اهمیت نمیداده. یعنی همونهایی که قراره اون ثروت بشون ارث برسه.
در مورد بیت دوم: اینکه ثروتمند شدن یکی با هزینهایه که دیگری پرداخت کرده، یک پدیده زننده نیست، که کسی بخواد کشفش کنه. این همون چیزیه که تجارت رو بوجود اورده. اونهایی که هزینه ثروتمند شدن یکی دیگه رو پرداخت کردهاند، داوطلبانه این کار رو کردن. چون چیزی که دلشون میخواسته رو بدست آوردن. و آدمها برای همین با هم معامله میکنند. من چیزی که میخوام رو ازت میگیرم، و عوضش تو رو ثروتمندتر میکنم.
درباره عشق شعر بگید، که قراره منطق نداشته باشه.
احمقهایی که فکر میکنند ایرانیها به زور شمشیر مسلمان شدند کافیه به ترند ۱۳ صفر نگاه کنند که چطور از پشت بته دراومد و ایران رو درنوردید. اگه من یک طلافروش بودم، که در ماه صفر فروشم تا مرز تعطیل افت میکنه، این بهترین ایده مارکتینگ بود که میتونست به ذهنم برسه، که بگم خرید طلا در سیزدهم صفر، خوش یُمنه! اما هیچ کمپین فروشی بدون اینکه طرف مقابل هم بخواد خرید کنه، موفق نمیشه. و مردم ما میخوان که در صفر هم طلا بخرند. اما احترام به صفر، که گفته میشه یک «ماه سنگین» است، مانع بوده. بنابراین با دست خودش یه روزنه روی دیوار احترام حفر میکنه، و ازش فرار میکنه. اینطور نیست که فقط عدهای بخوان فرار کنند. همه فراریاند. حتی نمایندگان مجلس حکومت، که قهقهه میزنند و همدیگه رو تشویق میکنند، تا جایی که رییس مجلس مجبور میشه بشون یادآوری کنه که در ماه صفر هستیم! اما همون سنگین بودن این ماه از کجا اومده بود؟ اینکه نباید تو این ماه عروسی گرفت از کجا اومده بود؟ اون هم از پشت بته سبز شده بود. هیچ امام معصومی نگفته بود دو ماه از سال زندگیتون رو معطل عزای ما کنید. و این فقط این رو نشون میده که ایرانی کاری به مهاجم و متجاوز نداره. دین و مسلک خودش رو خودش میسازه، اما توی چیزی که خودش میسازه گیر میکنه، و برای بیرون جهیدن ازش به هرچیزی چنگ میزنه، حتی چیزهایی که مهاجمین آورده باشند. ایرانی برای خودش تئاتر باز میکنه، و سپس از تئاتری که باید توش نقش بازی کنه خسته میشه. توی تئاتر عاشورا «مثلا ناراحتیم». توی تئاتر نوروز «مثلا خوشحالیم». توی تئاتر رمضان «مثلا نیکوکاریم». توی تئاتر یلدا «مثلا همدیگه رو دوست داریم». توی تئاتر حجاب «مثلا مقیدیم». توی تئاتر کوروش «مثلا وطنپرستیم». همه این تئاترهای متنوع خستهش میکنه، و از چیزهایی که خلاصش کنه، حتی موقت، استقبال میکنه. یکبار ازینکه کرونا دید و بازدید رو کنسل کرده ذوق میکنه، یکبار ازینکه سیزده به در افتاده تو شهادت. ایرانی به اونجاش هم نیست که عرب چی میگه و اسکندر چی میگه. ایرانی فقط دنبال رها کردن خودشه. چون خیلی زود از مصنوعات خودش خسته میشه. یه بار از روستا خسته میشه. یه بار از زندگی شهر. یه بار از سنت خسته میشه، یه بار از مدرنیته. یه بار از مقید بودن خسته میشه، یه بار از بیقیدی. یه بار از ژاندارم منطقه بودن خسته میشه، یه بار از هیچکارهی جهان بودن. ایرانی خیلی زود از حکومتها خسته میشه، و خیلی زودتر از مذهبها، و از سنتها، و گاهی حتی از زبانها. الانم از محرم و صفر خستهست. همونطور که انقدر از مسجد خسته بود که تا نجف پیاده رفت، تا نره مسجد. اما داره از پیادهروی هم خسته میشه، تا جایی که حکومت مجبوره آمارسازی کنه تا هیچوقت پیش نیاد که آمار از سال قبل کمتر دربیاد.
شمشیر؟ ایران هیچوقت از شمشیر نترسیده. ایران همیشه از خستهشدن ترسیده.
شمشیر؟ ایران هیچوقت از شمشیر نترسیده. ایران همیشه از خستهشدن ترسیده.
یه کامنت زیبا دیدم که حسودیم شد که چرا من ننوشتم. دو تا از کارکنان الجی اسرار شرکت در ساخت پنلهای OLED رو به چینیها فروختن و حالا پرونده قضایی براشون تشکیل شده (تکنولوژی اولِد هنوز گرفتاریهایی داره که هیچکس به تنهایی از پسش برنمیاد، و برای همین چینیها خیلی دنبال جاسوسی هستند. اما اینکه دفعه چندمه که کرهایها دارند فقط در همین صنعت به کشورشون خیانت میکنند، چیزیه که کرهایها باید یکم بش فکر کنند). کامنت این بود: «باید روی این آدمها رو طوری پوشوند که در معرض اکسیژن نباشند». که یعنی باید خفهشون کرد، که یعنی اعدام. شرقیها حتی به کنایه، خیلی سریع حکم اعدام میدن اگه موضوع فروختن داراییهای کشور باشه. این همزمان اشاره به خود ساختار صفحه نمایش اولد هم داره، که ازونجایی که از مواد ارگانیک برای تولید نور استفاده میکنند، و این مواد به راحتی اکسید میشن، چند لایه کاور (که نباید اثر منفی روی مشخصات اپتیکی بذاره) روشون کشیده میشه تا در معرض هوا نباشند.
ولی قسمت پر لیوان اینه که این خوبه که چیزی داری که در تلاشند ازت بدزدند.
ولی قسمت پر لیوان اینه که این خوبه که چیزی داری که در تلاشند ازت بدزدند.
زور آسیاییها چربید. بنا به رأی دادگاه عالی، که ثبتنام بر اساس نژاد رو برای نهادهای آموزشی که بودجه دولتی دارند ممنوع کرد، امآیتی سهمیه تبعیض مثبت رو فعلا گذاشت تو کشو. و در نتیجه نصف ترم ۲۰۲۸ آسیایی خواهند بود، و سیاهپوستها فقط ۵ درصد. و ناراحتند که مجبورند تن بدهند به حکم دادگاه. وقتی میری باشون صحبت میکنی تیپ کمونیستهایی رو میبینی که نه تنها رد میکنند که مسیحی هستند، بلکه به مسیحیت میخندند. اما دقیقا دارند ایدئولوژی مسیحی رو دنبال میکنند، که «همه انسانها فرزندان خدا هستند.. باید دستشون رو بگیریم.. حتی اگه هزینه داشته باشه». یعنی لائیک آمریکایی، از دادگاه عالی که توسط قضات سوپر مسیحی تشکیل شده، گلایهمنده، که چرا نمیذاری مثل مسیح با رنگینپوستها برخورد کنیم!
این، آمریکاست.
این، آمریکاست.
Anarchonomy
زور آسیاییها چربید. بنا به رأی دادگاه عالی، که ثبتنام بر اساس نژاد رو برای نهادهای آموزشی که بودجه دولتی دارند ممنوع کرد، امآیتی سهمیه تبعیض مثبت رو فعلا گذاشت تو کشو. و در نتیجه نصف ترم ۲۰۲۸ آسیایی خواهند بود، و سیاهپوستها فقط ۵ درصد. و ناراحتند که…
حرف خود مسیح که بلاموضوعه، چون کسی نمیدونه حرفش چی بوده. وقتی درباره مسیحیت حرف میزنیم داریم درباره چیزی که آخوندهای مسیحی در طول دو هزار سال ساختن حرف میزنیم.
ولی چه از زبان آخوند و چه غیر آخوند، عدالت غیر فیک نداریم. همیشه عدالت ریدن در شایستهسالاری بوده، حتی اگه ادعاش برعکس این بوده باشه. چون به محض اینکه میای در یک رقابت ارگانیک دخالت میکنی، تا به زعم خودت از حالت تبعیضآمیز خارجش کنی، خود اون دخالت یک تبعیض مثبت از آب در خواهد اومد، که با اینکه مثبته باز یک تبعیضه.
ولی چه از زبان آخوند و چه غیر آخوند، عدالت غیر فیک نداریم. همیشه عدالت ریدن در شایستهسالاری بوده، حتی اگه ادعاش برعکس این بوده باشه. چون به محض اینکه میای در یک رقابت ارگانیک دخالت میکنی، تا به زعم خودت از حالت تبعیضآمیز خارجش کنی، خود اون دخالت یک تبعیض مثبت از آب در خواهد اومد، که با اینکه مثبته باز یک تبعیضه.
جدل بر سر اسلحه هنوز در آمریکا تموم نشده، بلکه میشه گفت هنوز به جاهای خوبش نرسیده. چون فعلا دعوا سر شکل طپانچهست، که یکی میگه منظور قانوننویس اولیه این وسیله که باش میشه مردم رو به رگبار بست، نبوده؛ و یکی میگه وقتی وسیله دفاعه فرقی نداره شکلش جنگی باشه یا نباشه. با اینکه این دعوا پیچیدهست، هنوز در مرحله ابتداییشه. یه روزی میاد که اوضاع ازینم پیچیدهتر میشه. روزی که روبوتهای انساننما انقدری پیشرفت میکنند که دیگه فقط برای اتو کردن لباسها استفاده نمیشن، بلکه میشه ازشون به عنوان بادیگارد استفاده کرد. خوبی بادیگارد ماشینی اینه که میشه برنامهریزیش کرد که هیچوقت بت خیانت نکنه. اما مشکلش اینه که اگه بپذیرند که ماشین بادیگارد انسان بشه، معنیش اینه که اون بادیگارد حق خواهد داشت اگه حس کنه که صاحبش در معرض خطره، با خشونت با افرادی که براش خطر ایجاد کردهاند برخورد کنه. حتی در حد هل دادن، یا مشت زدن به کسی که داره به طرز مشکوک به صاحبش نزدیک میشه. همون کاری که بادیگارد سلبریتیها هرروز انجام میدن. و این یعنی ماشین اجازه پیدا کرده شهروندان رو بزنه. و اگه نپذیرند که ماشین بادیگارد انسان بشه، یعنی دارند روی قانون اساسی آمریکا پا میذارند. چون اگه اون ماشین تنها مانع بین فرد و شرارت دولت باشه، مصداق متمم دوم قانون اساسیه و حقشه که بش مجهز باشه.
در سالهای اخیر، جنگ اوکراین مهمترین دغدغه ذهنیام بوده. نه برای اینکه ملت اوکراین مورد ظلمی شنیع قرار گرفتهاند، که اگه دلیل دغدغه کسی همین بوده باشه هم حق داره، بلکه به دلیل خطرناک بودن موفق شدن خلافکارهای روسیه، برای همه دنیا، مخصوصا کشورهایی مثل ما که حاکمان خلافکارشون زیر چتر روسها هستند. جماعت جهانسومی اصلا در باغ نیستند که تبعات موفقیت این خلافکاران چقدر سنگین خواهد بود براشون، و فکر میکنند اروپا باید بیشتر نگران باشه. در حالی که اروپا یه جوری گلیمش رو از آب بیرون خواهد کشید. اینها روزهای خیلی بدتری رو از سر گذروندند، و انقدر غنای تمدنی دارند که بتونند ضربههای سخت رو دریافت کنند و دوباره سرپا بشن. این ماییم که فقیریم، در همهچیز. خلافکار اول شکم آدم بیدفاع از همه لحاظ رو پاره میکنه.
اما دیگه کشش ندارم. روسها با وجود همه تحقیرهایی که شدند و خواهند شد، به بخشی از موفقیتی که دنبالش بودند برسند هم موفقیت حسابش میکنند. اما کشش سوگواری بابت این مصیبت رو ندارم. فرض رو باید بر این گذاشت که دنیا جای خیلی بدتری برای ما ضعیفان شد، و ازش عبور کرد. چون وضعیت در ایران با سرعتی رو به پایین حرکت میکنه که به دغدغههای کلان، حتی اگه به شدت پراهمیت باشند، هم نمیشه پرداخت. وقتی نانوایی شلوغی که نون تافتون رو تا قبل ازین میداد ۲ سنت، بعد از بالا بردن قیمت به ۴ سنت بیشتر مشتریانش رو از دست میده، و دیگه نمیبینی که شلوغه، که این عددها در صد و پنجاه کشور دیگه دنیا شبیه شوخیاند، یعنی وضع خیلی خرابتر ازونه که بترسیم ازینکه روسها موفق بشن، و سوگوار باشیم که شدند. چون موضوع مهمتر اینه که آخوند موفق شده. در انداختن ایران در مسیر غیرقابل بازگشت.
اما دیگه کشش ندارم. روسها با وجود همه تحقیرهایی که شدند و خواهند شد، به بخشی از موفقیتی که دنبالش بودند برسند هم موفقیت حسابش میکنند. اما کشش سوگواری بابت این مصیبت رو ندارم. فرض رو باید بر این گذاشت که دنیا جای خیلی بدتری برای ما ضعیفان شد، و ازش عبور کرد. چون وضعیت در ایران با سرعتی رو به پایین حرکت میکنه که به دغدغههای کلان، حتی اگه به شدت پراهمیت باشند، هم نمیشه پرداخت. وقتی نانوایی شلوغی که نون تافتون رو تا قبل ازین میداد ۲ سنت، بعد از بالا بردن قیمت به ۴ سنت بیشتر مشتریانش رو از دست میده، و دیگه نمیبینی که شلوغه، که این عددها در صد و پنجاه کشور دیگه دنیا شبیه شوخیاند، یعنی وضع خیلی خرابتر ازونه که بترسیم ازینکه روسها موفق بشن، و سوگوار باشیم که شدند. چون موضوع مهمتر اینه که آخوند موفق شده. در انداختن ایران در مسیر غیرقابل بازگشت.
اوباما در سخنرانی اخیرش در تبیین تفاوت بنیادی حزب خودش با حزب رقیب، تفاوتی که در نوع نگرش به زندگی خوب وجود داره رو مطرح کرد، که یک مصداقش ایجاد فرصته، که آرمان حزب خودش ایجاد فرصتهای بیشتر برای همگانه، و آرمان حزب رقیب ایجاد فرصتهای بیشتر برای فقط بخشی از جامعه؛ و یکی از مهمترین این فرصتسازیها نظام سلامته. که یعنی «ما میخواهیم همه به خدمات پزشکی رایگان یا ارزان دسترسی داشته باشند (چون به نظرمان زندگی خوب این است)، ولی آنها این را نمیخواهند (چون به نظرشان زندگی خوب این نیست)».
اینکه حزب رقیبش چی میخواد و چی میگه، به خودشون مربوطه، و زبان دارند و اتفاقا زبان درازی دارند و از خودشون دفاع خواهند کرد. اما فارغ ازینکه دفاع اونها چی باشه این حرف اوباما یک مغلطه قدیمیه. این مغلطه اینطور کار میکنه:
مدعی a: بلیت هواپیما بگیریم بریم بارسلونا
مدعی b: معطلی تو فرودگاه زیاده
مدعی a: پس میگی نریم بارسلونا؟
به جای اینکه مدعی a به ایراد وسیله بپردازه، طرف مقابل رو متهم میکنه که با اصل سفر مخالفه. در حالی که طرف مقابل فقط با وسیله مخالفه، و مثلا میگه قطار بهتره.
کسانی که با بیمه درمان رایگان مخالفند، سایکوپت نیستند. اونها هم میخوان «همه مردم» به خدمات تشخیصی و درمانی دسترسی داشته باشند، و از قضا اونها هم معتقدند که در «زندگی خوب» این اتفاق اجرایی شده. اما با وسیله «رایگانیزاسیون» برای اجرایی کردنش مخالفند. وقتی صحبت درباره صرفا وسیلهست، یک بحث آبجکتیوه. یعنی با دیتا و فکت طرفیم و همهچیز قابل صحتسنجی هستند. اینکه کیفیت درمان در شرایطی که دولت به دستش گرفته، یا مناسبات بیزینسش رو دستکاری کرده، در چه وضعی است، یک داده است و میشه مطالعهش کرد، و مطالعه روش نشون میده وضع جالبی نیست.
وعدههای پوپولیستی، یا کاملا توخالیاند، یا اگه نتیجه محسوس داشته باشند، آیندهسوزند. مثل کاری که حکومت ایران با منابع انرژی ایران کرد، که دو سه نسل از ایرانیها برای مدتی به ارزانترین قیمت ممکن ازش استفاده کردند، اما نتیجهش این شد که در شرایطی ایران رو تحویل نسل بعد میدن که دیگه یک ایران واردکننده انرژیه.
اگه ما درباره آلوده کردن زمین مسئولیم، چون نسل بعد قراره ازمون تحویلش بگیره، که حزب اوباما خیلی روش حساسه؛ درباره فلج کردن دولت هم مسئولیم، چون قراره نسل بعد تحویلش بگیرند. دولتی که برمبنای آرزوها، کوهی از تعهد روی دوشش ریخته شده باشه، بهرحال فلج خواهد شد. نسل بعدی که یک دولت فلج تحویل بگیره چه فکری خواهد کرد جز اینکه «دموکراسی چیز خوبی نبود، و گرنه نتیجهاش این نمیشد»؟ اوباما در همین سخنرانی ازینکه مردم از دموکراسی ناامید بشن هم ابراز نگرانی کرد. اگه این نگرانی واقعیه، باید از پوپولیسم فاصله گرفت. نه اینکه دوگانه پوپولیسم خوب و پوپولیسم بد رو ابداع کرد.
اینکه حزب رقیبش چی میخواد و چی میگه، به خودشون مربوطه، و زبان دارند و اتفاقا زبان درازی دارند و از خودشون دفاع خواهند کرد. اما فارغ ازینکه دفاع اونها چی باشه این حرف اوباما یک مغلطه قدیمیه. این مغلطه اینطور کار میکنه:
مدعی a: بلیت هواپیما بگیریم بریم بارسلونا
مدعی b: معطلی تو فرودگاه زیاده
مدعی a: پس میگی نریم بارسلونا؟
به جای اینکه مدعی a به ایراد وسیله بپردازه، طرف مقابل رو متهم میکنه که با اصل سفر مخالفه. در حالی که طرف مقابل فقط با وسیله مخالفه، و مثلا میگه قطار بهتره.
کسانی که با بیمه درمان رایگان مخالفند، سایکوپت نیستند. اونها هم میخوان «همه مردم» به خدمات تشخیصی و درمانی دسترسی داشته باشند، و از قضا اونها هم معتقدند که در «زندگی خوب» این اتفاق اجرایی شده. اما با وسیله «رایگانیزاسیون» برای اجرایی کردنش مخالفند. وقتی صحبت درباره صرفا وسیلهست، یک بحث آبجکتیوه. یعنی با دیتا و فکت طرفیم و همهچیز قابل صحتسنجی هستند. اینکه کیفیت درمان در شرایطی که دولت به دستش گرفته، یا مناسبات بیزینسش رو دستکاری کرده، در چه وضعی است، یک داده است و میشه مطالعهش کرد، و مطالعه روش نشون میده وضع جالبی نیست.
وعدههای پوپولیستی، یا کاملا توخالیاند، یا اگه نتیجه محسوس داشته باشند، آیندهسوزند. مثل کاری که حکومت ایران با منابع انرژی ایران کرد، که دو سه نسل از ایرانیها برای مدتی به ارزانترین قیمت ممکن ازش استفاده کردند، اما نتیجهش این شد که در شرایطی ایران رو تحویل نسل بعد میدن که دیگه یک ایران واردکننده انرژیه.
اگه ما درباره آلوده کردن زمین مسئولیم، چون نسل بعد قراره ازمون تحویلش بگیره، که حزب اوباما خیلی روش حساسه؛ درباره فلج کردن دولت هم مسئولیم، چون قراره نسل بعد تحویلش بگیرند. دولتی که برمبنای آرزوها، کوهی از تعهد روی دوشش ریخته شده باشه، بهرحال فلج خواهد شد. نسل بعدی که یک دولت فلج تحویل بگیره چه فکری خواهد کرد جز اینکه «دموکراسی چیز خوبی نبود، و گرنه نتیجهاش این نمیشد»؟ اوباما در همین سخنرانی ازینکه مردم از دموکراسی ناامید بشن هم ابراز نگرانی کرد. اگه این نگرانی واقعیه، باید از پوپولیسم فاصله گرفت. نه اینکه دوگانه پوپولیسم خوب و پوپولیسم بد رو ابداع کرد.
Anarchonomy
اوباما در سخنرانی اخیرش در تبیین تفاوت بنیادی حزب خودش با حزب رقیب، تفاوتی که در نوع نگرش به زندگی خوب وجود داره رو مطرح کرد، که یک مصداقش ایجاد فرصته، که آرمان حزب خودش ایجاد فرصتهای بیشتر برای همگانه، و آرمان حزب رقیب ایجاد فرصتهای بیشتر برای فقط بخشی…
تمام سناریوهای گیم تئوری که درباره عدالت خوندید، درباره دو نفره، یا سه نفر، یا زیر ده نفر. هیچکدوم اینها ابعادپذیر نیستند. اتفاقی که بین دو نفر میفته، همون اتفاقی نخواهد بود که بین صد و پنجاه میلیون نفر میفته، و برعکس.
فکر میکنید چرا در آمریکا تمایل برای ساخت سکونتگاههای کوچک متشکل از جامعه کمتعدادی از مسیحیان، شدت گرفته؟ چون بسیاری از ایدههایی که بش چسبیدهاند، تو مگاسیتیها جواب نمیدن. بنابراین نیاز به لابراتورهای محلی دارند تا بتونند دل خوش کنند که هنوز حیات داره. و واقعا هم میتونه فقط در همون سکونتگاه حیات داشته باشه. چون فقط اگه مقیاس کوچک باشه، جواب میده.
فکر میکنید چرا در آمریکا تمایل برای ساخت سکونتگاههای کوچک متشکل از جامعه کمتعدادی از مسیحیان، شدت گرفته؟ چون بسیاری از ایدههایی که بش چسبیدهاند، تو مگاسیتیها جواب نمیدن. بنابراین نیاز به لابراتورهای محلی دارند تا بتونند دل خوش کنند که هنوز حیات داره. و واقعا هم میتونه فقط در همون سکونتگاه حیات داشته باشه. چون فقط اگه مقیاس کوچک باشه، جواب میده.
Anarchonomy
اوباما در سخنرانی اخیرش در تبیین تفاوت بنیادی حزب خودش با حزب رقیب، تفاوتی که در نوع نگرش به زندگی خوب وجود داره رو مطرح کرد، که یک مصداقش ایجاد فرصته، که آرمان حزب خودش ایجاد فرصتهای بیشتر برای همگانه، و آرمان حزب رقیب ایجاد فرصتهای بیشتر برای فقط بخشی…
هم چیستی عدالت به عنوان مسئله دائما مطرح، و هم مرتبط بودن درمان با جان انسان، در کنار هم باعث شده موضوع بیمه به یک موضوع قطبیکننده بحث تبدیل بشه. ولی اگر ترکیب احساسات (درباره شکنندگی حیات) و انتزاع (درباره چیز موهومی به نام عدالت) رو کنار بگذاریم، همهچیز خیلی سادهست: چیزهای خوب پول زیاد میخوان، و فقط وقتی میشه خریدشون که اول پول زیاد وجود داشته باشه.
Anarchonomy
اوباما در سخنرانی اخیرش در تبیین تفاوت بنیادی حزب خودش با حزب رقیب، تفاوتی که در نوع نگرش به زندگی خوب وجود داره رو مطرح کرد، که یک مصداقش ایجاد فرصته، که آرمان حزب خودش ایجاد فرصتهای بیشتر برای همگانه، و آرمان حزب رقیب ایجاد فرصتهای بیشتر برای فقط بخشی…
جدا ازینکه این ادعای سیاسی چقدر درسته، این خلاقیت در بیان، تحسینبرانگیزه.
اسراییل برای چندمین بار این نکته رو تدریس کرد که «کشوری که نیروی هوایی نداره، نمیتونه بجنگه». اف۱۶ یه پرنده قاتله، ولی با همین پرندههای قاتل میشه جون مردم رو نجات داد.
در بین چپها خیلی رایجه که برای هزینه هرساعت پرواز پرندههای قاتل، چرتکه بندازند، و بعد بگن با این پول میشد فلان تعداد مدرسه ساخت. که البته رقمها سنگین هستند. ولی اگه پرنده قاتل بتونه جوری پیشدستی کنه که جلوی یه جنگ خیلی مخربتر گرفته بشه، بازم میشه گفت رقمها سنگین هستند؟ آیا درستتر نیست که گفته بشه نیروی هوایی اسراییل هزینه نیست، بلکه یه سرمایهگذاری برای آیندهست؟ البته ابزار اصالت نداره. اگه فردا میسر شد که کار اف۱۶ رو با یک پهپاد با یک دهم قیمت انجام داد، باید پول رو خرج همون پهپاد کرد. درست خرج کردن برای ابزار، به اندازه داشتنش مهمه. اما اصل مسئله پابرجا میمونه، که اگه میخوای آینده داشته باشی باید روی ابزار خشونت سرمایهگذاری کنی. و این سرمایهگذاری فقط درباره پول نیست. درباره علم و صنعت و دیسیپلین و متواضع بودن در برابر طرز کار فیزیک دنیا هم است.
در بین چپها خیلی رایجه که برای هزینه هرساعت پرواز پرندههای قاتل، چرتکه بندازند، و بعد بگن با این پول میشد فلان تعداد مدرسه ساخت. که البته رقمها سنگین هستند. ولی اگه پرنده قاتل بتونه جوری پیشدستی کنه که جلوی یه جنگ خیلی مخربتر گرفته بشه، بازم میشه گفت رقمها سنگین هستند؟ آیا درستتر نیست که گفته بشه نیروی هوایی اسراییل هزینه نیست، بلکه یه سرمایهگذاری برای آیندهست؟ البته ابزار اصالت نداره. اگه فردا میسر شد که کار اف۱۶ رو با یک پهپاد با یک دهم قیمت انجام داد، باید پول رو خرج همون پهپاد کرد. درست خرج کردن برای ابزار، به اندازه داشتنش مهمه. اما اصل مسئله پابرجا میمونه، که اگه میخوای آینده داشته باشی باید روی ابزار خشونت سرمایهگذاری کنی. و این سرمایهگذاری فقط درباره پول نیست. درباره علم و صنعت و دیسیپلین و متواضع بودن در برابر طرز کار فیزیک دنیا هم است.
«چرا برای اقتصاد چین، که مصرف مردمش اصلا در حد و اندازه اقتصادشون نیست، انقدر دشواره که مصرف داخلی را افزایش بدهند تا تعادل ایجاد بشه؟ چون تا الان، و به عمد و با برنامه، سرمایه میرفته سمت تولید، و اگه قرار باشه برنامه عوض بشه و بره به سمت مصرف، مزیت تولیدیشون رو در دنیا از دست میدن، حداقل در کوتاه مدت. چون این مزیت فقط با این شرایط که جریان سرمایه مثل آبشار سرازیر بشه به سمت تولید ایجاد شده بود».
این خلاصه این مقالهست. اما به یک مطلب مهم دیگه اشاره نکرده. با لایف استایل تعریف شده در حکمرانی فعلی چین، اوج مصرف همینه که الان وجود داره. برای بیشتر شدن مصرف، اون هم در حدی که به وضع متعادل برسه، نیاز به تغییراتی در لایف استایل است که جامعه رو میندازه تو کانال غربی شدن. و این چیزی نیست که الیت سیاسی چین بخوان. افزایش مصرف صرفا بیشتر خریدن چیزها نیست. بلکه متنوع شدن خریدهاست.
این خلاصه این مقالهست. اما به یک مطلب مهم دیگه اشاره نکرده. با لایف استایل تعریف شده در حکمرانی فعلی چین، اوج مصرف همینه که الان وجود داره. برای بیشتر شدن مصرف، اون هم در حدی که به وضع متعادل برسه، نیاز به تغییراتی در لایف استایل است که جامعه رو میندازه تو کانال غربی شدن. و این چیزی نیست که الیت سیاسی چین بخوان. افزایش مصرف صرفا بیشتر خریدن چیزها نیست. بلکه متنوع شدن خریدهاست.