اقتصاد دستوری یه جوکه. اما آدمهایی که پشتش هستند خندهدارتر ازون جوک هستند. این پارچه از من مسنتره و هنوز سالمه. یه عده وجود داشتهاند که در عین ابله بودن چنان متفرعن بودهاند که فکر میکردهاند قیمتی که دستورش رو دادهاند انقدر ماندگاره که میشه لبه پارچه چاپش کرد، در حالی که عمر اون قیمت اندازه عمر یک دستمال کاغذی یکبارمصرف بود.
خیلی شگفتآوره که یه سری خطاهای انسانی محدوده جغرافیایی نمیشناسه و هیچجای دنیا نمیشه ازش فرار کرد و هیچکس درس نمیگیره. اینکه پروژههای انبوهسازی رو صاف کنار اتوبان انجام بدی، که مردمی که نمیتونند ویلا بخرند و مجبورند ساکنش باشند، تجربه بد کنار اتوبان زندگی کردن رو بچشند و برای همیشه این تو ذهنشون حک بشه که مجتمعهای بزرگ مساوی است با زندگی کیفیت پایینتر، و بعد سیمای یک زندگی مرفه اینطور در ذهنشون شکل بگیره که باید یه جای چند هکتاری داشت که بنیبشر از کنارش عبور نکنه، و ایزوله شدن از شلوغی انسانی به یک فانتزی تبدیل بشه در جامعه، شبیه ارتکاب خیانته. ولی هنوز شعور انقدر بالا نرفته که به عنوان خیانت بش نگاه بشه.
گوشیهای جدید گوگل، با کمک هوش مصنوعی، این اجازه رو بت میدن که وقتی عکس دستهجمعی میگیری و خودت غایبی، چون پشت دوربینی، یه بار هم یکی دیگه از تو عکس بگیره و این دو عکس رو با هم ترکیب کنه تا تو هم به جمع اضافه بشی، تا مثل این باشه که از یه غریبه خواسته باشی از جمعتون عکس بگیره.
این چیزها قطعا به درد یه عده میخوره، ولی نه اونقدر که مهندسان گوگل فکر میکنند. چون بعضی از محدودیتها برای همه محدودیت نیستند. بلکه خودشون یک نعمتند. مثل زنی که راضیه ازینکه زنه، چون میتونه کارهای سخت رو به یک مرد بسپاره. خیلی ازونهایی که در عکسها غایبند، خودشون میخوان غایب باشند. داوطلب شدن برای گرفتن عکس، پناه بردن به یک سنگره.
مهندس گوگل لازم نیست به این چیزها فکر کنه، و نخواهد کرد. وظیفه اون اینه که برای مشتری ابزاری بسازه که قبلا نداشته. اما اگه اون حجمی از استقبال که مدنظرش بود رو ندید، نباید تعجب کنه.
این چیزها قطعا به درد یه عده میخوره، ولی نه اونقدر که مهندسان گوگل فکر میکنند. چون بعضی از محدودیتها برای همه محدودیت نیستند. بلکه خودشون یک نعمتند. مثل زنی که راضیه ازینکه زنه، چون میتونه کارهای سخت رو به یک مرد بسپاره. خیلی ازونهایی که در عکسها غایبند، خودشون میخوان غایب باشند. داوطلب شدن برای گرفتن عکس، پناه بردن به یک سنگره.
مهندس گوگل لازم نیست به این چیزها فکر کنه، و نخواهد کرد. وظیفه اون اینه که برای مشتری ابزاری بسازه که قبلا نداشته. اما اگه اون حجمی از استقبال که مدنظرش بود رو ندید، نباید تعجب کنه.
Anarchonomy
گوشیهای جدید گوگل، با کمک هوش مصنوعی، این اجازه رو بت میدن که وقتی عکس دستهجمعی میگیری و خودت غایبی، چون پشت دوربینی، یه بار هم یکی دیگه از تو عکس بگیره و این دو عکس رو با هم ترکیب کنه تا تو هم به جمع اضافه بشی، تا مثل این باشه که از یه غریبه خواسته باشی…
اینها مراحل مقدماتیش هستند. به زودی دیگه لازم نیست عکس خودت رو بچسبانند به عکس محیط. همین الان برای تولید فرم سه بعدی کاملا واقعی صورتت فقط نیاز به سه عکس دارن، دو تا از نیمرخ و یکی از روبرو. به زودی همین قابلیت برای کل بدن هم فراهم میشه. و در اون صورت فقط یک پروفایل خواهی داشت، که در هر لوکیشنی با هر نوع نور طبیعی یا مصنوعی، و با هر نوع فیگوری، قابل جاگذاریه.
اما اینکه در عکس دستهجمعی خود عکاس هم بتونه اضافه بشه، همون چسباندن به سبک عکس مشهدی نیست. یک دابل اکسپوژره. که قدمتش به اندازه قدمت خود عکاسیه. یک قرن پیش هم میشد شاتر رو باز گذاشت که بکگراند رو بگیره، و دوباره بستش، و یک نفر رو گذاشت جلوی دوربین، و دوباره بازش کرد. کار هوش مصنوعی اینجا رفع خطاهای هندسی و همپوشانیهای ناخواسته بین دو فریمه.
اما اینکه در عکس دستهجمعی خود عکاس هم بتونه اضافه بشه، همون چسباندن به سبک عکس مشهدی نیست. یک دابل اکسپوژره. که قدمتش به اندازه قدمت خود عکاسیه. یک قرن پیش هم میشد شاتر رو باز گذاشت که بکگراند رو بگیره، و دوباره بستش، و یک نفر رو گذاشت جلوی دوربین، و دوباره بازش کرد. کار هوش مصنوعی اینجا رفع خطاهای هندسی و همپوشانیهای ناخواسته بین دو فریمه.
Anarchonomy
یکم بادقتتر به اطرافتون نگاه کنید. کسی که فرستاده میشه برای انجام عملیات پرریسک تو خاک دشمن، از آدمهاییه که برتریهایی نسبت به بقیه داشته. و کسی که فرستاده میشه به مرز تا فقط یکی اونجا باشه نگن مرز رها شده، از آدمهاییه که همه نسبت بش برتریهایی دارند.…
اوکراینیها در کار رسانهای ده هیچ از روسیه جلوترند. روسها هم دارند در همه زمینهها جلوههای تاریخی از بیکفایتی و بیلیاقتی رو به نمایش میذارن (نه فقط دولت، که اجازه میده چنین اتفاقی بیفته، بلکه خود مردم روس، که سریع از منطقه فرار کردند، که درست در تضاد با رفتار اوکراینیهایی بود که به نشانه اعتراض با دست خالی جلوی تانکهای روسیه میایستادند و فحش میدادند). اما باز هم این مقایسه مساحتی درست نیست. اودیوکا خط مقدم جبهه بود، که یعنی تمام برنامه لجستیکی دو طرف روی این متمرکز شده بود که نیرو و تجهیزاتشون رو منتقل کنند به اونجا. این شرایط در استان مرزی روسیه که در طول سه سال جنگ هیچ خبری توش نبوده، برقرار نیست. اگه لجستیک نباشه، استان کرمان ما رو هم، که به اندازه مساحت بعضی کشورهاست، میشه در چهل و هشت ساعت تصرف کرد.
مقایسه درستتر، تعداد سربازان روسیهست که اسیر شدهاند، به نسبت تعداد نیروهای اوکراینی که در این ده روز وارد خاک روسیه شدهاند. اینکه پنجاه نفر خودشون رو تسلیم پنج نفر کنند، دیگه خیلی ربطی به لجستیک نداره. به نگاه اون سرباز به کشورش و وضعیت خودش در اون کشور ربط داره.
مقایسه درستتر، تعداد سربازان روسیهست که اسیر شدهاند، به نسبت تعداد نیروهای اوکراینی که در این ده روز وارد خاک روسیه شدهاند. اینکه پنجاه نفر خودشون رو تسلیم پنج نفر کنند، دیگه خیلی ربطی به لجستیک نداره. به نگاه اون سرباز به کشورش و وضعیت خودش در اون کشور ربط داره.
Anarchonomy
اوکراینیها در کار رسانهای ده هیچ از روسیه جلوترند. روسها هم دارند در همه زمینهها جلوههای تاریخی از بیکفایتی و بیلیاقتی رو به نمایش میذارن (نه فقط دولت، که اجازه میده چنین اتفاقی بیفته، بلکه خود مردم روس، که سریع از منطقه فرار کردند، که درست در تضاد…
کلا جنگ اوکراین خیلی از کاستیهای شناختی ما رو برملا کرد. نه تنها در متریال جنگ، که مشخص شد ده هزار تانک لزوما ده هزار تانک نیست اگه نصفشون کار نکنند، یا بین راه از کار بیفتند، یا با یک ریزپرنده متلاشی بشن، یا کسی نباشه سوخت بشون برسونه و رها بشن؛ بلکه یک میلیون سرباز ذخیره هم لزوما یک میلیون نفر نیست، اگه نخوان بجنگن، یا ندونند برای چی دارن میجنگن، یا فقط برای این بجنگند که مشکل روانی دارند.
یک میلیارد دلار برای ساخت یه خط تولید از صفر، ممکنه کم بیاد. فرض کنیم قرار بود کارخونه تسلا در برلین رو بسازیم. در اون صورت ۴ میلیارد دلار سرمایه لازم داشت. با پول مردم میشد سه تا ازون خط ساخت. ظرفیت واحد برلین یکم بیشتر از ۳۰۰ هزار دستگاهه. اگه سه تا ازون کارخونه ساخته بودیم، میشد به ظرفیت ۱ میلیون دستگاه خودروی برقی در سال رسید، که یعنی میشد کل نیاز بازار ایران رو با ماشین برقی تأمین کرد، بدون هیچ صفی و هیچ انتظاری. ولی فرض کنیم نمیخوایم خودمون استفاده کنیم و قراره فقط صادر کنیم. هر کدوم ازون ماشینهایی که تو واحد برلین میسازند ۵۰ هزار دلار قیمت داره، و حاشیه سود تسلا حدود ۱۵ درصده، یعنی ۷ هزار دلار به ازای هر دستگاه. با ۱ میلیون تولید در سال، میشد به سود ۷ میلیارد دلار رسید. یعنی معادل ۳ ماه سود از فروش نفت با نرخ صادرات فعلی.
دو تا جمله فریبنده در دوران ما زیاد تکرار میشه:
«جنگ همیشه بده» و «هیچ آدم خوبی در دو طرف این جنگ نیست».
متأسفانه مردم معنی واقعی این دو جمله رو نمیدونند، یا ترجیح میدن بش توجه نکنند.
معنی واقعی «جنگ همیشه بده» اینه که «هیچ ارزشی در دنیا وجود نداره». چون اگه ارزشهایی وجود داشته باشند، باید ازشون دفاع کرد، و به محض اینکه وارد دفاع بشی، وارد جنگ شدی. فقط در صورتی جنگ همیشه بده، که هیچ چیز خوبی وجود نداشته باشه.
معنی واقعی «هیچ آدم خوبی در دو طرف این جنگ نیست» اینه که «باید صبر کرد آدمهای خوب پیدا بشن، بعد جنگید»، که چون در دنیای واقعی بیشتر آدمها پر از عیب و خطا و رذالت هستند، باید تا ابد صبر کرد، و اگه باید تا ابد صبر کرد یعنی باید هیچوقت نجنگید، و اگه باید هیچوقت نجنگید یعنی هیچچیز خوبی وجود نداره که برای دفاع ازش نیاز به عجله و فوریت باشه.
جنگهای بیهوده زیادند. ولی خود ایستادن در برابر کسانی که جنگ بیهوده راه میندازن هم یه جنگه. و ممکنه شامل همون صحنههای کثافتباری بشه که در هر جنگی وجود داره.
«جنگ همیشه بده» و «هیچ آدم خوبی در دو طرف این جنگ نیست».
متأسفانه مردم معنی واقعی این دو جمله رو نمیدونند، یا ترجیح میدن بش توجه نکنند.
معنی واقعی «جنگ همیشه بده» اینه که «هیچ ارزشی در دنیا وجود نداره». چون اگه ارزشهایی وجود داشته باشند، باید ازشون دفاع کرد، و به محض اینکه وارد دفاع بشی، وارد جنگ شدی. فقط در صورتی جنگ همیشه بده، که هیچ چیز خوبی وجود نداشته باشه.
معنی واقعی «هیچ آدم خوبی در دو طرف این جنگ نیست» اینه که «باید صبر کرد آدمهای خوب پیدا بشن، بعد جنگید»، که چون در دنیای واقعی بیشتر آدمها پر از عیب و خطا و رذالت هستند، باید تا ابد صبر کرد، و اگه باید تا ابد صبر کرد یعنی باید هیچوقت نجنگید، و اگه باید هیچوقت نجنگید یعنی هیچچیز خوبی وجود نداره که برای دفاع ازش نیاز به عجله و فوریت باشه.
جنگهای بیهوده زیادند. ولی خود ایستادن در برابر کسانی که جنگ بیهوده راه میندازن هم یه جنگه. و ممکنه شامل همون صحنههای کثافتباری بشه که در هر جنگی وجود داره.
وقتی کسی تو آیلتس نمره بالا میگیره، سوال پیچش میکنند که چه کرده که نمرهش بالا شده. وقتی کسی یه بیزینس رو شروع میکنه و موفق میشه، کنجکاوی میکنند که چی داشته که خودشون نداشتن و باید جبران کنند تا اونها هم موفق بشن. وقتی کسی بدن زیرآوار چربی مونده خودش رو فیت میکنه، در حد التماس ازش میخوان بگه چی خورده و چه تمریناتی داشته. اما از آدمهای سفت سوالی ندارند. در حالی که این آدمهای سفت هستند که از همهچیز میتونند عبور کنند، نه فقط از یک چیز. برای اینکه تشخیص نمیدن آدم سفت کیست، و طبیعتا آدم از کسی که نمیشناسدش نمیتونه سوالی داشته باشه. و تشخیصش نمیدن چون آدم سفت اشتباهی بشون معرفی شده. آدم سفت رو کسانی بشون معرفی کردهاند که خودشون آدم سفت نبودهاند. مثل پدر و مادرشون، یا رفقاشون. اونها فقط کلیشه سفتی رو بشون معرفی کردهاند. یکی از کلیشههای سفتی دوران ما «کار تو مزرعه» بود. مردی که میتونست درو کنه، نماد سفتی بود. چون متولدین دهه بیست و سی که ساکن شهرها شده بودند، فقط این رو در دهاتشون دیده بودند. کلیشههای هرکس در کادر محدود محلیات خودش شکل میگیره. برای نسلی کاملا متفاوت، کلیشه سفتی میتونه پرستاری که دوازده ساعت سرپا ایستاده و در تمام اون دوازده ساعت با وضعیت اورژانسی درگیر بوده، باشه. مشکل تمام این کلیشهها برجکپنداری چالشهاست. که یعنی مشکل یک برجکه، و کار آدم سفت اینه که بتونه مثل یک سرباز نگهبان زیر اون مشکل بایسته، و البته برای مدت طولانی. برای همین دفرمه شدن رو علامت سفتی در نظر میگیره. مثل وقتی که پوست خشک و زبر کف دست کشاورز رو یک علامت در نظر میگیره، و دیسک کمر یک پرستار رو. زمانی این کلیشهها از هم میپاشند که از یک برجک خارج شده و وارد یک چالش دیگه بشن. مثل وقتی که آدم دهاتی وارد شهر شد و خودش رو باخت. در جنگ داخلی اسپانیا میشد چیزهای جالبی دید، که البته جدید نبودند. کارگری که تو کارخانه فولاد کار کرده بود، در برابر خشونت جنگ آسیب روانی بیشتری دید تا یک شاعر. چون شاعر نه تنها تونست خودش رو جمع کنه، بلکه توصیف شرایط رو برای نسلهای بعد انجام داد، که خودش یه پایداری ذهنی بالا میخواد. اگه قبل جنگ اون شاعر از جلوی کارخانه فولاد رد میشد، همون کارگرها ممکن بود بش متلک جنسی بندازن.
آدم سفت کسی نیست که سی سال زیر یک پتک خاص ضربه خورده باشه. آدم سفت کسیه که از تنگناهای زیاد و متنوعی عبور کرده باشه، و اکتیو بودن خودش رو حفظ کرده باشه. ممکنه بعضیها از تنگناهای زیادی هم عبور کرده باشند، اما نقش فاعلی رو از دست داده باشند و عبور کرده باشند. مثل چیزی که رودخانه با خودش برده باشه و به تمام صخرههای حاشیه رود کوبیده باشه، و با خودش برده باشه. آدم سفت در عین اینکه ضربههای متنوع رو دریافت کرده، ضربههای متنوعی رو هم زده.
ممکنه بگید خب ما همچین آدمی سراغ نداریم. عیبی نداره. مهم اینه که آدم اشتباهی رو به جای این آدمی که ازش سراغ ندارید فعلا، بتون نفروشند.
آدم سفت کسی نیست که سی سال زیر یک پتک خاص ضربه خورده باشه. آدم سفت کسیه که از تنگناهای زیاد و متنوعی عبور کرده باشه، و اکتیو بودن خودش رو حفظ کرده باشه. ممکنه بعضیها از تنگناهای زیادی هم عبور کرده باشند، اما نقش فاعلی رو از دست داده باشند و عبور کرده باشند. مثل چیزی که رودخانه با خودش برده باشه و به تمام صخرههای حاشیه رود کوبیده باشه، و با خودش برده باشه. آدم سفت در عین اینکه ضربههای متنوع رو دریافت کرده، ضربههای متنوعی رو هم زده.
ممکنه بگید خب ما همچین آدمی سراغ نداریم. عیبی نداره. مهم اینه که آدم اشتباهی رو به جای این آدمی که ازش سراغ ندارید فعلا، بتون نفروشند.
Anarchonomy
وقتی کسی تو آیلتس نمره بالا میگیره، سوال پیچش میکنند که چه کرده که نمرهش بالا شده. وقتی کسی یه بیزینس رو شروع میکنه و موفق میشه، کنجکاوی میکنند که چی داشته که خودشون نداشتن و باید جبران کنند تا اونها هم موفق بشن. وقتی کسی بدن زیرآوار چربی مونده خودش…
نه تنها موقع نوشتن لورکا در ذهنم نبود، بلکه فراموش کرده بودم گی بوده، و بلکه حواسم نبود امروز چندم اگسته. امیدوارم از همین متوجه بشید که ما اوتیستیها یه جور دیگه ذهنمون رو تغذیه میکنیم 😉
دموکراسی یعنی اجازه داشتن برای ابله بودن. وقتی میگی با حماس توافق کنید، یعنی داری میگی با کسانی توافق کنید که به خودشون قول دادهاند که همه ما رو یک روزی بکشند و اگه اون یک روز همین فردا باشه، همین فردا خواهند کشت. اما دموکراسی یعنی اجازه داشته باشند بریزن خیابون و چیزی چنان ابلهانه رو فریاد بزنند. اجازهای که در هیچجای خاورمیانه غیر از اسراییل وجود نداره.
پیتر تیل میگه کالیفرنیا از جهاتی مثل عربستانه، اونجا وهابیت رو داریم و تو کالیفرنیا ووکیسم! اونجا نفت هست که خرج مسخرهبازی وهابی رو میده، و اینجا غولهای اینترنتی رو داریم که خرج مسخرهبازی ووک رو میده. و در هر دو با اینکه دولت فشله، پول انقدر هست که جبرانش کنه، و برای همین هر دو استیبل هستند.
کلا آدم آمریکایی در پذیرفتن اینکه کشورش استثناست یکم مشکل داره و هی دنبال قُل خارجی کشورش میگرده، که وجود نداره.
عربستان استیبله چون حیات سیاسی نداره. یا باید تروریستها کاری کنند، یا یه شعبه از شاهزادهها. که تا الان کار جدی نکردن. اما همهچیز به مو بنده، اگه کاری کنند. پس در واقع استیبل نیست، خوششانسه. کالیفرنیا استیبله چون حیات سیاسی وجود داره، و خود سیاست با اینکه ایدههای تند رو بالا میاره، جلوی سرطانی شدنشون رو هم میگیره.
کلا آدم آمریکایی در پذیرفتن اینکه کشورش استثناست یکم مشکل داره و هی دنبال قُل خارجی کشورش میگرده، که وجود نداره.
عربستان استیبله چون حیات سیاسی نداره. یا باید تروریستها کاری کنند، یا یه شعبه از شاهزادهها. که تا الان کار جدی نکردن. اما همهچیز به مو بنده، اگه کاری کنند. پس در واقع استیبل نیست، خوششانسه. کالیفرنیا استیبله چون حیات سیاسی وجود داره، و خود سیاست با اینکه ایدههای تند رو بالا میاره، جلوی سرطانی شدنشون رو هم میگیره.
Anarchonomy
پیتر تیل میگه کالیفرنیا از جهاتی مثل عربستانه، اونجا وهابیت رو داریم و تو کالیفرنیا ووکیسم! اونجا نفت هست که خرج مسخرهبازی وهابی رو میده، و اینجا غولهای اینترنتی رو داریم که خرج مسخرهبازی ووک رو میده. و در هر دو با اینکه دولت فشله، پول انقدر هست که جبرانش…
وقتی میگیم کارها رو باید سپرد به شرکتهای خصوصی، نه دولت، فقط برای این نیست که دولت ناکارآمده و بخش خصوصی نیست. اتفاقا بخش خصوصی هم خیلی وقتها ناکارآمده. کافیه به وضع فعلی اینتل و بوئینگ نگاه کنید. خیلی از مدیران شرکتها، شرکت زیر دستشون رو اصلا خوب اداره نمیکنند. دلیل سپردن کارها به بخش خصوصی اینه که وقتی یکیشون خراب کرد میتونی بسپری به اون یکی. ولی دولت رو نمیتونی هرروز عوض کنی. و گرنه گاهی دولت اونقدرها هم که میگن بد عمل نمیکنه.
وقتی یکی مثل پیتر تیل درباره فشل بودن دولت صحبت میکنه، باید عدم صداقتی که در حرفهاشون دارند رو هم لحاظ کنید (قبلا درباره دولتستیزی به عنوان یک آئین نوشتم). مثلا اینکه ساکنان محله اجازه نمیدن ریل قطار از وسط محلهشون رد بشه، یه موضوع حقوقیه. ربطی به این که دولت کارآمد است یا نیست، نداره. و اگه تو یه کشور جهانسومی دولت میاد به زور زمین مردم رو غصب میکنه و ریل میکشه، که طبیعتا پروژه خیلی زودتر و ارزانتر به نتیجه میرسه، نشانه کارآمد بودن اون دولت نیست. نشانه اینه که مردم هیچند.
وقتی یکی مثل پیتر تیل درباره فشل بودن دولت صحبت میکنه، باید عدم صداقتی که در حرفهاشون دارند رو هم لحاظ کنید (قبلا درباره دولتستیزی به عنوان یک آئین نوشتم). مثلا اینکه ساکنان محله اجازه نمیدن ریل قطار از وسط محلهشون رد بشه، یه موضوع حقوقیه. ربطی به این که دولت کارآمد است یا نیست، نداره. و اگه تو یه کشور جهانسومی دولت میاد به زور زمین مردم رو غصب میکنه و ریل میکشه، که طبیعتا پروژه خیلی زودتر و ارزانتر به نتیجه میرسه، نشانه کارآمد بودن اون دولت نیست. نشانه اینه که مردم هیچند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توسعه موتورها برای ساخت روبوت به اونجایی که لازم بود برسه رسیده، حالا نوبت توسعه ماهیچههای مصنوعیه.
به نظر میرسه تصور همه از آیندهای که همهجا پر از روبوت باشه، با اون پتانسیلی که وجود داره، فاصله داره. چون تخیل از پتانسیل جا مونده.
به نظر میرسه تصور همه از آیندهای که همهجا پر از روبوت باشه، با اون پتانسیلی که وجود داره، فاصله داره. چون تخیل از پتانسیل جا مونده.
پایان آلن دلون، پایان یک دورانه، که در اون زیبایی کافی بود. یه فیلم داشت به نام تونی آرزنتا (ساخت ۱۹۷۳). که ناخواسته زن و بچهش رو میکشن و میفته دنبال انتقام. که البته مشخص میشه انتقام بیفایدهست و خلافکارها به کارشون ادامه میدن، و نهایتا خودش هم کشته میشه. در واقع نسخه بدوی جان ویک. تلویزیون ایران با کلی تبلیغ و منت، برای تعطیلات نوروز پخشش کرد. همه یه جوری میخکوب میشدند پای تلویزیون که یادشون میرفت مهمون اومده. همون ابتدای فیلم یه صحنه داره که از پشت پنجره آپارتمان داره نگاه میکنه که زن و بچهش دارند سوار ماشینش میشن، و تا استارت میزنه منفجر میشه. واکنشش به منفجر شدن ماشینی که خانوادهش توش بودن در حد واکنش یه آدم عادی به ترکیدن یه لامپ بود. حتی اون موقع که بچه بودم به نظرم مشخص بود که یکم یبس بازی میکنه. اما هیچوقت بش فکر نمیکردیم، چون همه مبهوت زیبایی چهرهش بودیم. یعنی منطقش این بود: کسی که انقدر زیباست، همینقدر شوکه شدن رو هم اجرا کنه جلوی دوربین، کافیه! حتی به کاراکتر حق داده میشد سادهدل باشه و آخر فیلم کشته بشه، چون آدم زیبا نمیتونه خبیث باشه، و جاش تو دنیای خلافکارها، که هیچوقت درست نمیشه، نیست!
در دوران ما، که کافیه گوشیت رو چک کنی تا لشکری از آدمهای زیبا جلوت سبز بشن، دیگه زیبایی کافی نیست. مثلا به آنا ساوایی نگاه کنید در سریال شوگان، که با چهرهای مجسمهوار، انواع احساسات رو بدون حتی حرف زدن منتقل میکنه. یا به خود کیانا ریوز، که رسما یک رزمیکار شد تا به جایی که امروز هست برسه، یا به کریستین بیل، که لهجه بریتیشش رو به طور کامل خاموش کرد، و بدنش رو گاه به شکل چوب خشکیده درآورد، و گاه به شکل بتمن. هیو جکمن در ۵۵ سالگی روزی ۴ هزار کیلوکالری مصرف میکنه و مربیش ضربان قلبش رو به صورت بیست و چهارساعته تحت کنترل داره تا بدنش در شأن ولورین باقی بمونه. خیلی بیشتر پول درمیارن؟ بله. ولی خوبه که لازمه کارهایی کنند که دستمزدش بالاست. شاید در آینده هوش مصنوعی، قسمت سخت کارشون رو کمتر کنه، ولی مهم اینه که دیگه به دوران آلن دلون برنمیگردیم.
در دوران ما، که کافیه گوشیت رو چک کنی تا لشکری از آدمهای زیبا جلوت سبز بشن، دیگه زیبایی کافی نیست. مثلا به آنا ساوایی نگاه کنید در سریال شوگان، که با چهرهای مجسمهوار، انواع احساسات رو بدون حتی حرف زدن منتقل میکنه. یا به خود کیانا ریوز، که رسما یک رزمیکار شد تا به جایی که امروز هست برسه، یا به کریستین بیل، که لهجه بریتیشش رو به طور کامل خاموش کرد، و بدنش رو گاه به شکل چوب خشکیده درآورد، و گاه به شکل بتمن. هیو جکمن در ۵۵ سالگی روزی ۴ هزار کیلوکالری مصرف میکنه و مربیش ضربان قلبش رو به صورت بیست و چهارساعته تحت کنترل داره تا بدنش در شأن ولورین باقی بمونه. خیلی بیشتر پول درمیارن؟ بله. ولی خوبه که لازمه کارهایی کنند که دستمزدش بالاست. شاید در آینده هوش مصنوعی، قسمت سخت کارشون رو کمتر کنه، ولی مهم اینه که دیگه به دوران آلن دلون برنمیگردیم.
ژاپن هزار و دویست ساله که داره تاریخ باز شدن شکوفههای گیلاس رو مستند میکنه، و کاملا مشخصه دویست سال اخیر همینطور هوا گرمتر شده.
فرهنگی که هیچوقت نه از شرق و نه از غرب به بیابانهای خاورمیانه نفوذ نکرد، و هنوز که هنوزه باید بگیم به ملت و حکومت، که مستندسازی مهم است، نوشتن چیزهایی که میبینی مهم است، دیتا مهم است.
فرهنگی که هیچوقت نه از شرق و نه از غرب به بیابانهای خاورمیانه نفوذ نکرد، و هنوز که هنوزه باید بگیم به ملت و حکومت، که مستندسازی مهم است، نوشتن چیزهایی که میبینی مهم است، دیتا مهم است.
شعر باید درباره زندگی باشه و موضوعات معنوی. نباید وارد سیاست و اقتصاد بشه. وقتی وارد شد تبدیل میشه به مهملاتی مثل این، که یکی یه بیت میخونه، و اون یکی با یه بیت دیگه تکمیلش میکنه.
خیلی از کسانی که ثروتمند میشوند اهمیتی به انسانها نمیدن. اما برای ثروتمند شدن نیازی نیست حتما سایکوپت بود. اون ثروتمندی که به انسانها اهمیت نمیداده، به زن و بچهش هم اهمیت نمیداده. یعنی همونهایی که قراره اون ثروت بشون ارث برسه.
در مورد بیت دوم: اینکه ثروتمند شدن یکی با هزینهایه که دیگری پرداخت کرده، یک پدیده زننده نیست، که کسی بخواد کشفش کنه. این همون چیزیه که تجارت رو بوجود اورده. اونهایی که هزینه ثروتمند شدن یکی دیگه رو پرداخت کردهاند، داوطلبانه این کار رو کردن. چون چیزی که دلشون میخواسته رو بدست آوردن. و آدمها برای همین با هم معامله میکنند. من چیزی که میخوام رو ازت میگیرم، و عوضش تو رو ثروتمندتر میکنم.
درباره عشق شعر بگید، که قراره منطق نداشته باشه.
خیلی از کسانی که ثروتمند میشوند اهمیتی به انسانها نمیدن. اما برای ثروتمند شدن نیازی نیست حتما سایکوپت بود. اون ثروتمندی که به انسانها اهمیت نمیداده، به زن و بچهش هم اهمیت نمیداده. یعنی همونهایی که قراره اون ثروت بشون ارث برسه.
در مورد بیت دوم: اینکه ثروتمند شدن یکی با هزینهایه که دیگری پرداخت کرده، یک پدیده زننده نیست، که کسی بخواد کشفش کنه. این همون چیزیه که تجارت رو بوجود اورده. اونهایی که هزینه ثروتمند شدن یکی دیگه رو پرداخت کردهاند، داوطلبانه این کار رو کردن. چون چیزی که دلشون میخواسته رو بدست آوردن. و آدمها برای همین با هم معامله میکنند. من چیزی که میخوام رو ازت میگیرم، و عوضش تو رو ثروتمندتر میکنم.
درباره عشق شعر بگید، که قراره منطق نداشته باشه.
احمقهایی که فکر میکنند ایرانیها به زور شمشیر مسلمان شدند کافیه به ترند ۱۳ صفر نگاه کنند که چطور از پشت بته دراومد و ایران رو درنوردید. اگه من یک طلافروش بودم، که در ماه صفر فروشم تا مرز تعطیل افت میکنه، این بهترین ایده مارکتینگ بود که میتونست به ذهنم برسه، که بگم خرید طلا در سیزدهم صفر، خوش یُمنه! اما هیچ کمپین فروشی بدون اینکه طرف مقابل هم بخواد خرید کنه، موفق نمیشه. و مردم ما میخوان که در صفر هم طلا بخرند. اما احترام به صفر، که گفته میشه یک «ماه سنگین» است، مانع بوده. بنابراین با دست خودش یه روزنه روی دیوار احترام حفر میکنه، و ازش فرار میکنه. اینطور نیست که فقط عدهای بخوان فرار کنند. همه فراریاند. حتی نمایندگان مجلس حکومت، که قهقهه میزنند و همدیگه رو تشویق میکنند، تا جایی که رییس مجلس مجبور میشه بشون یادآوری کنه که در ماه صفر هستیم! اما همون سنگین بودن این ماه از کجا اومده بود؟ اینکه نباید تو این ماه عروسی گرفت از کجا اومده بود؟ اون هم از پشت بته سبز شده بود. هیچ امام معصومی نگفته بود دو ماه از سال زندگیتون رو معطل عزای ما کنید. و این فقط این رو نشون میده که ایرانی کاری به مهاجم و متجاوز نداره. دین و مسلک خودش رو خودش میسازه، اما توی چیزی که خودش میسازه گیر میکنه، و برای بیرون جهیدن ازش به هرچیزی چنگ میزنه، حتی چیزهایی که مهاجمین آورده باشند. ایرانی برای خودش تئاتر باز میکنه، و سپس از تئاتری که باید توش نقش بازی کنه خسته میشه. توی تئاتر عاشورا «مثلا ناراحتیم». توی تئاتر نوروز «مثلا خوشحالیم». توی تئاتر رمضان «مثلا نیکوکاریم». توی تئاتر یلدا «مثلا همدیگه رو دوست داریم». توی تئاتر حجاب «مثلا مقیدیم». توی تئاتر کوروش «مثلا وطنپرستیم». همه این تئاترهای متنوع خستهش میکنه، و از چیزهایی که خلاصش کنه، حتی موقت، استقبال میکنه. یکبار ازینکه کرونا دید و بازدید رو کنسل کرده ذوق میکنه، یکبار ازینکه سیزده به در افتاده تو شهادت. ایرانی به اونجاش هم نیست که عرب چی میگه و اسکندر چی میگه. ایرانی فقط دنبال رها کردن خودشه. چون خیلی زود از مصنوعات خودش خسته میشه. یه بار از روستا خسته میشه. یه بار از زندگی شهر. یه بار از سنت خسته میشه، یه بار از مدرنیته. یه بار از مقید بودن خسته میشه، یه بار از بیقیدی. یه بار از ژاندارم منطقه بودن خسته میشه، یه بار از هیچکارهی جهان بودن. ایرانی خیلی زود از حکومتها خسته میشه، و خیلی زودتر از مذهبها، و از سنتها، و گاهی حتی از زبانها. الانم از محرم و صفر خستهست. همونطور که انقدر از مسجد خسته بود که تا نجف پیاده رفت، تا نره مسجد. اما داره از پیادهروی هم خسته میشه، تا جایی که حکومت مجبوره آمارسازی کنه تا هیچوقت پیش نیاد که آمار از سال قبل کمتر دربیاد.
شمشیر؟ ایران هیچوقت از شمشیر نترسیده. ایران همیشه از خستهشدن ترسیده.
شمشیر؟ ایران هیچوقت از شمشیر نترسیده. ایران همیشه از خستهشدن ترسیده.
یه کامنت زیبا دیدم که حسودیم شد که چرا من ننوشتم. دو تا از کارکنان الجی اسرار شرکت در ساخت پنلهای OLED رو به چینیها فروختن و حالا پرونده قضایی براشون تشکیل شده (تکنولوژی اولِد هنوز گرفتاریهایی داره که هیچکس به تنهایی از پسش برنمیاد، و برای همین چینیها خیلی دنبال جاسوسی هستند. اما اینکه دفعه چندمه که کرهایها دارند فقط در همین صنعت به کشورشون خیانت میکنند، چیزیه که کرهایها باید یکم بش فکر کنند). کامنت این بود: «باید روی این آدمها رو طوری پوشوند که در معرض اکسیژن نباشند». که یعنی باید خفهشون کرد، که یعنی اعدام. شرقیها حتی به کنایه، خیلی سریع حکم اعدام میدن اگه موضوع فروختن داراییهای کشور باشه. این همزمان اشاره به خود ساختار صفحه نمایش اولد هم داره، که ازونجایی که از مواد ارگانیک برای تولید نور استفاده میکنند، و این مواد به راحتی اکسید میشن، چند لایه کاور (که نباید اثر منفی روی مشخصات اپتیکی بذاره) روشون کشیده میشه تا در معرض هوا نباشند.
ولی قسمت پر لیوان اینه که این خوبه که چیزی داری که در تلاشند ازت بدزدند.
ولی قسمت پر لیوان اینه که این خوبه که چیزی داری که در تلاشند ازت بدزدند.